فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کافورخانه

کتاب کافورخانه
رمان

نسخه الکترونیک کتاب کافورخانه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کافورخانه

وقتی روزها رنگ دیگری به خود می‌گیرند و وقتی حقیقت انسان در بستری از واقعیت‌های گوناگون رنگ می‌بازد دیگر جایی برای تردید و ندانستن نمی‌ماند. فهمیدن و ادراک با همه سرعت و قدرتی که زمان پذیرای آن است، به سمت انسان می‌شتابد و تنها کاری که در برابر این شتاب می‌توان انجام داد بازکردن دست‌ها و در آغوش‌کشیدن آن همه دانستن است که همراه با دردی عظیم، بر انسان فرود می‌آید و من دست‌هایم را باز کرده بودم. درست از همان جمعه‌ای که همه‌چیز ناگهان عوض شد. چیزی که قرار بود اتفاق بیافتد و افتاد. دلم هوای پنجره را داشت. میلی شدید مرا بی‌قرارِ رفتن به انباری می‌کرد. واقعاً آن پنجره چه بود؟ چرا آن‌طور بی‌مهابا و وحشی خودش را به من و زندگی‌ام چسبانده بود. در این بین ترس از اینکه سر جایش نباشد و تنها خیالی دور و محو باشد هم، وجود داشت و بیشتر از همه‌چیز آزارم می‌داد و همین حسم را برای رفتن دوباره به آن مکان چند برابر می‌کرد...

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.41 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۹۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کافورخانه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یک...

گفتند: «عروس بیاید جلوتر!» گفتند عروس نباید گریه کند. شگون ندارد. گفتند اشک عروس پای سفره عقد خوش یمن نیست. عروس؟! با گوشه دستمالِ سفیدی که بابافراز به دستم داد، اشک هایم را پاک کردم و یک قدم جلوتر رفتم. گفتند عروس باید بخندد تا حنا بگذاریم. گفتند تا حنا نگذاریم خطی خوانده نمی شود. دری باز نمی شود. نمی توانستم بخندم. دهانم یخ بسته بود و لب هایم سفت شده بودند. گفتند خنده عروس مبارک بادی است، تا نخندد نمی شود در را باز کرد. عروس؟!... بخند نمی شود حنا بست. بخند. گفتند بخند! خدایا چرا نمی توانستم بخندم؟ تنها کافی بود ردیفی از مراوریدهای سفیدِ دندان هایم را نشان می دادم تا همه چیز تمام و ختم به خیر شود. اما نمی شد. قرارهم نبود بشود. نمی توانستم بخندم. نمی توانستم.
بابافراز گفت: «بخند دخترم. ایشالا که خوش بخت می شی.»
خوشبخت؟ خندیدم. گذشته آمد و ایستاد روبرویم. خندیدم. بابافراز خندید و درها یکی یکی باز و بسته شدند. درها؟! این عمارت با درهای زیاد. این زمان که کش آمده روی تن دیوارهای خانه و حیاط و کارگاه. این همه که در زمان رخ می دهد و از مقابلم رد می شود. این همه که هستم. در گذشته و حال! در این روزهای هفته که می آیند و می روند. این همه که بر سرم آمد. دیدن. شنیدن. لمس کردن. این همه که در پیچیده ترین سطوح یک زندگی شکل می گیرد. آرام نزدیک می شود. تو را می شناسد. دست هایش را دراز می کند. لبخند می زند. همراهت می شود. با همه آنچه که به تو ارث می رسد. با همه آن اندوه که در میان سلول های تنت جاری است. همه آنچه که این درهای همیشه بسته با خودشان خواهند آورد.
کدام روز هفته بود؟ جمعه؟!
جمعه ها روزهایی که نه کوتاهند، نه بلند. فرقی هم نمی کند چه فصلی از سال باشد. تنها کافی ست جمعه باشد. آن وقت است که زمان جور دیگری می گذرد. گاهی ساعت ها آن قدر کش می آیند، که به نظر می رسد هیچ وقت تمام نمی شوند و زمانی آن قدر کوتاه می شوند که با یک چشم برهم زدنی همه چیز می گذرد. در هیچ کدام از روزهای هفته نمی توان این طور گذشت زمان، این کوتاه و بلندی و این طور شیطنت زمان را دید و حس کرد. تنها جمعه ها! جمعه ها.
با این وجود جمعه های زندگی من، روزهایی بودند که پُررنگی شان نه از گذشت زمان، که از سرنوشتی بود که آن روزها با خودشان می آوردند. چیزی که از گذشته می آمد. بوی خاک می داد. بوی ماندگی. بوی نبود و نیستی. چیزی میان خواب و بیداری. یا شاید وَهمی که درک کردن آن در بیداری است، اما واقعیتش در خیال! نمی دانم! اما هر چه بود برای من تازگی داشت و من حسش می کردم. می دیدمش و مثل همه آدم ها با آن زندگی می کردم. زندگی؟
من که سال ها قبل مُرده بودم!
جمعه ها کارگاه تعطیل بود و تعطیلی کارگاه یعنی سکوت، یعنی آرامش در عمارت. اینکه دیگر صدای هوهوی هیچ دستگاه و ماشینی به گوش نمی رسید و آرامش به بهترین شکل، خودش را نشان می داد. پدر از صبح به دنبال چیزی در خانه می گشت. چیزی که با هیچ کس در موردش حرف نمی زد. چیزی که در خون من به راه افتاده بود و حالا داشت از رگ هایم بیرون می زد و خودش را با همه حقیقتی که داشت، به من می رساند.
-خودم پیداش می کنم! شماها به کارتون برسین.
مادر که از دیدن حرکات پدر کلافه شده بود، مدام به مادرِ سمیرا بندمی کرد و به آشپزخانه می رفت. سرِ چیزی که نمی دانستیم چیست با او بحث می کرد و دوباره بیرون می آمد. پشت سر پدر راه می افتاد و هر جا که او می رفت، تعقیبش می کرد. گاهی پدر برمی گشت و با چشمان سرخ شده، نگاهش می کرد. هر دو نفرشان نگران چیزی بودند.
حدود ظهر پدر از گشتن و چرخیدن اطرافِ عمارت خسته شد و از من خواست تا با او به انباری کوچک بروم. از عمارت که بیرون آمدیم، نفس عمیقی کشید و برای اولین بار در چند دقیقه گذشته، عرق پیشانی اش را با دست پاک کرد. گفتم: «چیزی که می خواستی پیدا کردی؟»
همان طور که روی تن شمشادهای بغل دیوار دست می کشید و قدم بر می داشت، آرام گفت: «نه هنوز.»
-بگین چیه؟ شاید بتونم پیداش کنم.
لحظه ای ایستاد. زیر نور آفتاب، بیشتر از همیشه شبیه بابافراز شده بود. با همان چشم ها و با همان نگاهِ مستقیم که آدم را مسخ و شیدای خودش می کرد.
-فقط تو پیداش می کنی. یه کمی صبرکن.
این را گفت و به سمت شمشادها چرخید. آهسته دنبالش رفتم. وقتی جلوی انباری رسیدیم شباهتش به بابافراز آن قدر زیاد شده بود که باورکردنش برایم سخت می آمد. اصلاً خود او بود که داشت با من وارد انباری می شد. این برای اولین بار بود که پدر از من می خواست وارد آن مکان شوم. همیشه فقط از جلوی درِ آن رد شده بودم. بیشتر به انباری بزرگ می رفتم. آنجا مخصوص صندوقچه های بابافراز بود. به جز او کسی به آنجا رفت و آمد نمی کرد و هیچ وقت نفهمیده بودم کلید اصلی آن به دست کیست. انباری کوچک اما مخصوص وسایل کهنه و قدیمی بود. درِ آن رو به محوطه پشت عمارت باز می شد. از آنجا تا کارگاه راه زیادی نبود. کمی دورتر از کارگاه می شد درخت های پسته آسیاباد را دید و صدای کُپ کُپ تلمبه آبش را شنید. درِ انباری کوچک همیشه باز بود و از داخل آن صدای جیرجیر و پوسیده شدن به گوش می رسید. نمی دانم چرا دلم نمی خواست وارد آنجا شوم. نیرویی من را از وارد شدن به آن محیط منع می کرد. وقتی پدر امتناع ام را جلوی در دید، به جایی پشت سرم نگاهی انداخت. انگار داشت با نگاهش چیزی را از من دور می کرد. در آخرین لحظه لمس دستی را بر شانه ام احساس کردم.
-من گذشته م رو می خوام دختر! گذشته منو بهم بده.
صدا را که شنیدم، با عجله وارد انباری شدم. حتی جرات نکردم برگردم و پشت سرم را نگاه کنم. پدر روبرویم ایستاده بود. خواست تا نردبان را گوشه دیوارِ نیم طبقه بگذارم و بالا بروم. دیگر مطمئن بودم صدای بابافراز را هم از دهانش شنیده ام. اما...
آن بالا پُر بود از صندوقچه های کوچکی که قبلا شبیه شان را داخل انباری بزرگ دیده بودم. نمی دانستم آنجا هم از این صندوقچه ها نگه داری می کنند.
-اینا اینجا چیکار می کنن؟
پدر پایش را که روی آخرین پله گذاشت و خودش را بالا کشید، گفت: «همیشه هر چیزی ممکنه. همیشه!» و انگار روی کلمه «همیشه» تاکید خاصی گذاشت.
به طرف صندوق ها رفت. یکی از آنها را باز کرد و مشغول گشتن شد. هنوز نمی دانستم به دنبال چیست. تماشای آن همه وسیله کهنه و خاک گرفته برایم سرگرمی جالبی بود. همانطور که نگاه می کردم، روی زمین نشستم. حس کردم چیزی پشت سرم، از بین پشم ها خودش را به من مالید. وحشت زده از جایم بلند شدم. به پدر نگاهی انداختم. حواسش به من نبود. با احتیاط پشم و نخ های پوسیده را کنار زدم. اززیر آن همه پشم، قابِ یک پنجره خاک گرفته نمایان شد. از آن پنجره هایی که از وسط به دوطرف باز می شوند. دو لنگه آن، دو لولای جداگانه داشت که از وسط، روی چارچوب اصلی بسته شده بود. گرد و خاک نشسته بر شیشه ها و زنگ زدگی لولاها و چارچوب آن قدر زیاد بود که گذشت زمان را به خوبی نشان می داد. یعنی کسی قبلا آن پنجره را ندیده بود؟
این سوالی بود که سال ها، همه زندگی من را در قاب پنجره ای کوچک، رونوشت می کرد. از همه عجیب تر، نیرویی بود که از میان پشم ها و نخ های اطراف پنجره بیرون می زد و مرا مسخ خودش می کرد. چشمی که انگار از تاریکی میان نخ ها به من زل زده بود و مرا تماشا می کرد. بار سنگینِ نگاهی را حس می کردم. اما آن قدر از کشف پنجره، احساس شادی و شعف داشتم که این موضوع برایم اهمیتی نداشت. برای اولین بار در زندگی ام حس کردم چیزی یافته ام که از آنِ خودم است. چیزی که به هیچ کس دیگر تعلق ندارد. چیزی که انگار سال ها انتظارش را کشیده بودم وحالا داشت به سمتم می آمد و به من نزدیک می شد. با همه مُبهم بودنش و نادانسته هایش. دوباره به سمت پدر برگشتم. هیچ توجهی به من نداشت. انگار آنجا نبودم. کمی گرد و خاک شیشه ها را پاک کردم و بعد لولاهای وسط را آهسته از دوطرف کشیدم. گذشت زمان آنها را سفت و محکم کرده بود. با این وجود با کمی فشار بیشتر، دولنگه از هم باز شدند.
چیزی که روبرویم می دیدم، منظره ای از درختان کهور نزدیکی پنجره و درختان پسته در دوردست ها بود و چیزی که می شنیدم صدای تلمبه آب بود که خیلی نزدیک تر از همیشه به گوش می رسید. آفتاب روی تن کهورها افتاده بود و صدای کُپ کُپ تلمبه مثل آهنگی محزون برایشان نواخته می شد. طوری که به نظر می آمد همه شان زیر آن آفتاب پررنگ و درخشان، از شنیدن صدای آن موسیقی، به خوابی عمیق فرو رفته اند. نه باد می آمد و نه حتی نسیمی کوچک شاخه هایشان را تکان می داد. این برای اولین بار بود آن درخت ها و تلمبه آب را از آن فاصله و با آن چشم انداز می دیدم. درختان پیری که درباره شان حرف های زیادی بین بومی های منطقه بود.
دوباره برگشتم و پدر را نگاه کردم. درِ بیشتر صندوق ها را باز کرده بود و هم چنان در حال گشتن بود. خط عرق از پشت گردنش کش آمده بود و تا روی پیراهنش رسیده بود. انگار فشار زیادی را تحمل می کرد. کمی بیشتر پشم ها را از اطراف پنجره عقب زدم. در آن لحظه و با دیدن آنچه که در اطرافم می گذشت، می توانستم قسم بخورم هیچ کس به غیر از من آن پنجره را تا به آن لحظه ندیده است. این را می توانستم از حسِ غریبی که در آن لحظه وجودم را گرفته بود، بفهمم. وارد دنیای ناشناخته ای شده بودم که تنها از طریق من، آن دنیا معنی پیدا می کرد. نمی دانم چرا فکر می کردم دریچه با خودش جادویی دارد. چرا نخ های پوسیده آن قدر زنده به نظر می آمدند؟ آیا واقعاً آن پنجره نیروی خاصی داشت؟ فکر کردم شاید جادوی دریچه در آن باشد که این حس را برای اولین کاشف خود ایجاد کند. اولین نفری که آن را ببیند، دچار این توهم یا فکر شود که این پنجره با بقیه پنجره ها فرق دارد. پس باید انتخابی در کار بوده باشد و من انتخاب شده بودم. انتخاب شده بودم تا رازِ سالیانِ گذشته را در سینه حبس کنم و آدم ها را با دنیای سایه ها آشتی دهم. اما کدام گذشته؟ کدام سایه ها؟ از فکرهای خودم خنده ام گرفت.
حس کردم هوا برای من نیز غیرقابل تحمل شده است. گرما بیداد می کرد. کمی سرم را از پنجره بیرون بردم. از میان درختان مردی برهنه به سمت حوضچه تلمبه می دوید. حرکاتش شبیه آدمی بود که دارد از چیزی فرار می کند. اما نه، نوع راه رفتنش آنطور بود. با هر قدمی که بر می داشت سرش را به دور و بر می چرخاند و نگاهی به اطرافش می انداخت. حرکت پاهایش با حرکت سر و گردنش هماهنگ و همزمان بود. اطرافش کسی نبود. اول که از میان درختان پیدایش شد پشتش به من بود و بعد که به سمت تلمبه آب چرخید، درست روبروی دیدِ من قرار گرفت.
این برای اولین بار بود که یک مرد را در آن حال می دیدم. بدنم به رعشه افتاد. خجالت کشیدم و نگاهم را به سمت پدر برگرداندم. داشت غُرغُر می کرد و زیر لب چیزی می گفت. انگار با کسی دعوا می کرد. بین کلماتِ نامفهومی که می گفت اسم بابافراز را تشخیص دادم. به طرف پنجره برگشتم. مردِ حالا کاملا روبروی من ایستاده بود و می توانستم تمام بدنش را واضح ببینم. آن قدر واضح که انگار در چند قدمی من قرار داشت. می دانستم فاصله عمارت تا درخت های پسته و تلمبه آب حداقل ده ها متر است. این چه نشانه ای می توانست باشد؟ از آن فاصله چطور می شد یک نفر را آن قدر واضح دید؟ انگار پنجره حرکت می کرد و به درختان و مرد نزدیک می شد. درست مثل زوم کردن لنز یک دوربین. پنجره لنزش را به سمت مرد تنظیم کرده بود و لحظه به لحظه به او نزدیک و نزدیک تر می شد. مرد پیری که دست های درازی داشت. تمام بدنش را موهای قرمز پوشانده بود. سرم گیج افتاد. دیگر نمی توانستم تحمل کنم. آنچه را که می دیدم برایم باورکردنی نبود. اما وجود داشت. جلوی حوضچه که رسید مکثی کرد و درست لحظه پریدن به داخل آب، به سمت پنجره برگشت. نگاهش درون چشم هایم خشک شد. برق چشمانش پنجره را تاریک کرد و ناگهان شب شد.

نظرات کاربران درباره کتاب کافورخانه

خوشم اومد ازش، داستان با سوژه جدید و جالب، جذب کننده اس یه مقدار هم خط قرمز هارو رد کرده که اینم خووبه
در 2 ماه پیش توسط حدیث شجاعی
خیلی روان و راحت آدمو بین زمانهای مختلف میبره و میاره بدون گیج شدن اما حالا که کتابو تموم کردم، چندتا سوال هنوز تو مغزم مونده؟ جواب پیدا نکردم واسش. شخصیت های زیادی داشت که خیلی قشنگ راجع همشون اطلاعات میداد و گیج کننده نبود، اما یه سری هاشون قصه شون نصفه موند
در 4 هفته پیش توسط حدیث شجاعی