فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شغل من گدایی است

کتاب شغل من گدایی است
زندگی در خیابان

نسخه الکترونیک کتاب شغل من گدایی است به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شغل من گدایی است

برای زندگی کردن یا زنده ماندن، کاسه‌اش را به سمت‌تان می‌گیرد و امیدوار است از سمت شما یک سکه، کمی دست و دلبازی یا اشاره‌ای برادرانه نصیبش شود. او چهل و هفت سال دارد، و از بیش‌تر از بیست سال پیش ـ یعنی نزدیک به نیمی از زندگی‌اش ـ در پیاده‌روهای پاریس گدایی می‌کند. این روزها، به محله‌های زیبا آمد و رفت دارد. مشتری‌های همیشگی خیابان مربُف، خیابان مونتین ، زنان یا مردانی که به تئاتر شانزلیزه می‌روند و از مقابل دراگ‌استور، نزدیک میدان اتوآل رد می‌شوند، می‌توانند از کنارش بگذرند یا متوجهش شوند. با این همه او کارش را در این مناطق سطح بالا شروع نکرده است؛ مدت زیادی در خیابان‌هایی که رفاه کم‌تری در آن‌ها حکم‌فرماست، درحالی‌که ساعت‌ها در انتظار شخصی «نیکوکار» در مقابل ورودی مترو یا فروشگاه‌های مواد غذایی ایستاده، گدایی کرده است.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.93 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شغل من گدایی است

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



دیباچه

او آدم معروفی نیست، یکی از آن هایی که در رسانه ها صحبت شان است. دنیای او دنیای ما نیست. با این وجود، شاید بدون این که به او توجهی کرده و یا حتی او را دیده باشید، به او برخورد کرده باشید، حتی شاید نگاه تان را برگردانده باشید، یا وقتی نزدیک تان شده باشد راه تان را کج کرده باشید. ممکن است در مقابلش حرکت تندی کرده باشید، تا خودش را کنار بکشد و مزاحم تان نشود.
برای زندگی کردن یا زنده ماندن، کاسه اش را به سمت تان می گیرد و امیدوار است از سمت شما یک سکه، کمی دست و دلبازی یا اشاره ای برادرانه نصیبش شود.
او چهل و هفت سال دارد، و از بیش تر از بیست سال پیش ـ یعنی نزدیک به نیمی از زندگی اش ـ در پیاده روهای پاریس گدایی می کند.
این روزها، به محله های زیبا آمد و رفت دارد. مشتری های همیشگی خیابان مربُف(۱)، خیابان مونتین(۲)، زنان یا مردانی که به تئاتر شانزلیزه(۳) می روند و از مقابل دراگ استور(۴)، نزدیک میدان اتوآل(۵) رد می شوند، می توانند از کنارش بگذرند یا متوجهش شوند.
با این همه او کارش را در این مناطق سطح بالا شروع نکرده است؛ مدت زیادی در خیابان هایی که رفاه کم تری در آن ها حکم فرماست، درحالی که ساعت ها در انتظار شخصی «نیکوکار» در مقابل ورودی مترو یا فروشگاه های مواد غذایی ایستاده، گدایی کرده است.
او کارتن خواب(۶) بوده است. در خیابان ها، راهروهای مترو و راه پله خوابیده و به خانه خرابه های بدون سکنه، پناهگاه های اجتماعی و هتل هایی که توسط تاجران خواب(۷) بی هیچ وسواسی اداره می شوند، رفت و آمد داشته است.
او در خیابان های پاریس با زندگی، با شب و تاریکی، با خشونت و جدال برای حفظ قلمرواش و جلب احترام کردن، دست و پنجه نرم کرده است. او هم چنین طعم رفاقت هایی را هم چشیده، و صمیمیت هایی را هم به چشم دیده است.
او، به همین سادگی، برای زندگی کردن، رنج زیادی کشیده است.
***
یک شب مقابل دراگ استور شانزلیزه، وقتی که داشتم قفل دوچرخه ام را می بستم نزدیکم شد و پیشنهاد داد مراقب دوچرخه ام باشد. هم چنین گفت که با دخترم در نمایش بن هور(۸) که توسط روبر حسین(۹) در استَد دُ فرانس(۱۰)
به صحنه رفته، کار کرده است.
***
چند لحظه ای زیر نگاه مبهوت چندی از عابران که مرا می شناختند گفت وگو کردیم. به نظر می رسید از این که با یک گدا صحبت می کنم و وقتم را با شخصی غیراجتماعی هدر می دهم، که صورتش را اصلاح نکرده و به اندازه ی آن ها آراسته نیست، متعجب هستند. خاطرم هست شنیدم آقایی قبل از ورود به دراگ استور به خانمی که همراهی اش می کرد گفت: «دیدی؟ دبره(۱۱) است که با یک ولگرد صحبت می کند!»

به این ترتیب از سال ها پیش، در میدانگاه دراگ استور به او برمی خورم. بیش تر از این که با او حرف بزنم، به حرف هایش گوش می دهم. بیش تر از این که من چیزی به او یاد بدهم، او به من آموخته است.
یک شب، به او اصرار کردم که داستانش را بنویسد و شرایطی که او را به سمت این زندگی هدایت کرده بود، روایت کند. با تعجب نگاهم کرد، جوابم را نداد.
کنجکاو بودم که بدانم چه طور به این زندگی سخت رسیده است، به خصوص شب ها، او که می توانست آرزوی زندگی دیگری را داشته باشد. می خواستم که درِ خاطراتش را به رویم باز کند، با من از خودش حرف بزند، از خانواده اش، از دوستان خیابانی اش. بگذارد از کارش سر دربیاورم و مرا با خود به دنیایی متفاوت با دنیای خودم ببرد، دنیایی که اغلب نمی خواهیم ببینیمش.

انسان موجودی پنهانکار است و پشت چهره ی هر یک از ما، همیشه داستانی است. در مسیر زندگی، شناختن این آدم ها برایم جذاب بود.
ما با تعداد کمی شخصیت های بکر و تعداد زیادی نسخه های بدلی مواجه می شویم. برای من، او شخصیتی بکر و اصیل است.
چرا فقط برخی از افراد مشهور، سیاستمداران، بازیگران مشهور تلویزیون، رادیو، سینما یا مدعیان این چنینی... می توانند گذشته شان را آشکار کنند، زندگی نامه شان را بنویسند یا بدهند کسی برای شان به رشته ی تحریر دربیاورد؟ من همیشه به «خاطرات»، که اغلب تمرین بازنویسی سرگذشت بوده، و زندگی نامه هایی که ابزار خودشیفتگی غیرقابل تحملی است، بدگمان بوده ام. چرا بی نام ها، مجهولان رسانه ها، ناشناسان در جهان کوچک سیاست، رسانه ها و در ارتباط با دنیای امروزمان چیزهای جالبی برای گفتن نداشته باشند؟

مدت زمانی بعد، در بهار ۲۰۱۳، برایم اعتراف کرد که پیشنهادم برایش جذاب بوده، که بالاخره نسبتاً تمایل پیدا کرده بود، برای بچه هایش، زندگی اش را روایت کند.
به او پیشنهاد کردم که خاطراتش را در دفترچه ای بنویسد، آن چه را که در زندگی دیده و تحمل کرده بود، هم چنین مسائل پیش پاافتاده ی زندگی روزانه اش را هم بیان کند و درباره ی زنان و مردانی که در خیابان با آن ها مراوده داشت و همراهان «گدا»یش هم بنویسد. به او توصیه کردم که هیچ چیز را پنهان نکند.
با نگرانی برایم اقرار کرد: «من خیلی کم مدرسه رفته ام. نوشته هایم پر از غلط است.»
به او پاسخ دادم: «این هیچ اهمیتی ندارد، شما چیزهایی برای گفتن دارید، پس بدون این که خود را درگیر فرم، املا و هر چیزی مانند این ها کنید، شروع کنید. همان طوری که میل تان می کشد بنویسید، همان طوری که به ذهن تان می آید، با هم تصحیحش می کنیم. اگر خوب شد، ناشری را برای چاپ داستان تان پیدا می کنم.»
این که با خودم فکر کنم چنین شخصیتی چگونه «قلمی» دارد، به وجدم می آورد.
هر بار که او را دوباره می دیدم، می پرسیدم که کجای برنامه مان است و این که آیا شروع کرده است؟ جواب می داد که پیش می رود. من واقعاً این را باور نداشتم و بعد دیگر در موردش با او صحبت نکردم.
گاهی او بود که این موضوع را وسط می کشید: «پیش می روم، پیش می روم، ولی پر از غلط است...»
ما تصور یکسانی از زمانی که می گذرد نداریم. من بی طاقت بودم، او آرام و خاطرجمع. بالاخره درحالی که تا حدودی خودم را گول می زدم، شماره تلفنم را به او دادم تا وقتی تمامش کرد با من تماس بگیرد.
تا آن تماس تلفنی در بیست و دو دسامبر ۲۰۱۴. هنگامی که در دفتر کارم، موسسه ی مشاوره ی مربوط به قانون اساسی بودم، معاونم به من خبر داد که: «آقای عجیبی می خواهد با شما صحبت کند، به من گفت که شما را به خوبی می شناسد. نامش ژان ـ ماری است و برایم یک شماره گذاشت که با او تماس بگیرید.»
بلافاصله با او تماس گرفتم. نگران بودم مبادا چیزی برایش پیش آمده باشد. اخیراً سه بار به دراگ استور رفته بودم، ولی او در هیچ کدام از این دفعات آن جا نبود. از نگهبان ورودی پرسیده بودم که در پاسخم گفته بود مدتی است او را در آن حوالی ندیده است.
تا گوشی را برداشت گفت: «تمامش کردم!» در صدایش خوشحالی آشکاری را حس کردم. برای روز بعد، ساعت نوزده جلو دراگ استور قرار گذاشتیم.
فردای آن روز سه دفترچه ی بزرگ به من داد و با لبخند گشاده ای گفت: «بفرمایید!»
خیلی صحبت کرد، واضح بود که بسیار هیجان زده است. به خودش افتخار می کرد، کمی هم نگران بود، بی وقفه به من یادآوری می کرد که زیاد مدرسه نرفته است، که داستانش بدون شک پر از اشتباه است. با گفتن این که چیزی که برایم اهمیت دارد دانستن زندگی اوست، این که چرا گدایی می کرده و این که با هم نوشته اش را بازبینی می کنیم، به او اطمینان خاطر دادم.

خواندم و دست نویسش را در کامپیوترم پاک نویس کردم. در پایان دفتر اول، بدون این که صبر کنم تا همه اش تمام شود، نسخه ی پاک نویس شده را نشانش دادم.
راضی و خوشحال بود و برای این که بخواهد این مرحله را جشن بگیرد، مرا به یک قهوه دعوت کرد. مدت زیادی در باری در خیابان مربُف که او عادت داشت به آن جا برود، گفت وگو کردیم. دوستش «لُ راستا»(۱۲) را، که اغلب با هم گدایی می کنند، به من معرفی کرد و همین طور پیش خدمت و مدیر را... شاد و خرسند بود. دایم به آن ها می گفت که ما با هم مشغول نوشتن کتابی هستیم.
من چندین بار به مرکز فرماندهیِ او در خیابان مربُف برگشتم. در زمان این جلسات هر بار خوشبختی عمیق و شادمانی اش را می دیدم و از این بابت برایش خوشحال بودم.
در پیاده رویی که صحبت می کردیم، یک دسته کشیک سی آر اس(۱۳) گشت زنی می کردند. طرح ویژه ی پیرَت(۱۴) اجباری است و درحالی که مرا با او نگاه می کردند، رئیس شان از من می پرسید آیا مشکلی برایم پیش آمده و نیاز به کمک دارم؟!
بعد، به خواندن داستانش ادامه دادم. در این مدت، او بود که به نوبه ی خودش بی صبرانه، با من تماس می گرفت. متوجه نمی شد که چرا این قدر زمان می گذارم تا داستانش را تایپ و نسخه برداری کنم. به محض این که امکانش برایم فراهم می شد، صفحاتی را که در کامپیوترم نوشته بودم، به او می دادم. همیشه با حیرت بررسی شان می کرد. درحالی که سرش را تکان می داد، به من می گفت: «خیلی خوب شده». آگاهش می کردم که هنوز اصلاحات زیادی برای انجام دادن وجود دارد تا قابل خواندن شود، که او باید تا عمیق ترین قسمت وجودش برود، صادقانه تر خاطراتش را بیرون بکشد و هیچ چیز را از من پنهان نکند.
به این ترتیب در طی ماه های پس از آن، به طور مرتب با هم کار کردیم و سپس یک روز، درحالی که تردیدهای اولیه ام را نادیده می گرفتم، با دعوت کردنش به پَله ـ رویال(۱۵) برای نمایش این نگارش ها به کار پایان دادم. خوب بود، در واقع راحت تر بود که آن جا هم دیگر را ملاقات کنیم تا در یک کافه.
عصر پانزده ژانویه ی ۲۰۱۵، او برای اولین قرار ملاقات مان در دفتر مشاوره ی قانون اساسی، بیش تر از نیم ساعت زودتر رسید. با دقت اصلاح کرده بود. هنگامی که به وضوح تحت تاثیر شکوه اطراف، رنگ طلایی چوب کاری ها و زیبایی لوستر های درخشان قرار گرفته بود، نگاهش از اشتیاق و کنجکاوی می درخشید. منظره ی باغ پَله ـ رویال، اتاق شورا، سالن بزرگ، محراب ماری ـ کلوتیلد سَووآ(۱۶)، میز مشورت در مورد نمودار ها، و تقدیم نامه ی ناپلئون اول، احتمالاً به یکی از مارشال هایش را، نشانش دادم.
در دفتر من مستقر شدیم، و با قهوه و مدادی در دست، مقابل هم نشستیم. لحظه ای فراموش نشدنی برای او و هم چنین برای من بود. مدت زیادی برای تکمیل و روشن کردن برخی از قسمت های داستانش از او سوال و جواب کردم. خیلی صحبت می کرد و در خاطراتش به دنبال تمام چیزهایی می گشت که توجه مرا جلب می کردند.
در پایان دومین گفت وگویی که به همان شکل بود، نسخه ای را که به شکل جدیدی بازسازی شده بود، به او دادم تا آن را به صورت کامل بخواند و چیزهایی را که با آن موافق نیست اصلاح کند. دلم می خواست که او این کار را تنهای تنها و بدون حضور من انجام دهد.
به این ترتیب طی چندین ماه، درحالی که یک دیگر را در دفتر مشاوره، کافه ی خیابان مربُف یا مکان های دیگری ملاقات می کردیم، برای رفع کوچک ترین نقص ها، تجزیه کردن و اضافه کردن توضیحات بیش تری به داستانش، هفته به هفته کار کردیم. می بایست صبوری پیشه می کردم، چون خیلی زود متوجه شدم هل دادن او و فشار آوردن به او فایده ای ندارد، و او کاملاً آگاهانه ریتم خودش را دنبال می کند و برای این کار زمان می گذارد.
و بعد، بالاخره روزی رسید که در پَله ـ رویال، متنش به سرانجام رسید. توانستم آن را با صدای بلند برایش بخوانم تا برای آخرین بار مطمئن شوم کاملاً در نسخه برداری از آن چه به من سپرده بود، وفادار بوده ام.
این کتاب، کتاب اوست.
او در قصه اش زندگی می کند، این داستان شخصی اوست. اظهارات او واقعی و عاری از خودپسندی است. من به بهترین شکل ممکن به آن رسیدگی کرده ام. او ما را با خود به زندگی روزانه ی این آدم هایی می کشاند که «گدایی می کنند»، همان جایی که عکس العمل های انسانی بیش تر اوقات ظالمانه و سخت گیرانه است، ولی گاهی سخاوتمندانه تر از آن چیزی است که انتظارش را دارند. همان جایی که برادری ها می توانند بی پرده و صادق باشند، حتی اگر به طور کلی گذرا و موقتی باشند.
او نشان می دهد دنیای خیابان، از سال های گذشته، چه قدر تغییر شکل داده است، چگونه گروه هایی به صورت منظم برای گدایی کردن تشکیل می شوند. برای برخی «گدایی» یک شغل واقعی است.
او با افسوس وقایع گذشته، تاکید می کند که خیابان دیگر آن چیزی نیست که قبلاً بوده.
او به این سرنوشت، سرنوشت خودش، کاملاً متعهد است، حتی اگر می توانست رویای سرنوشت دیگری را در سر داشته باشد. او لحظاتی برای بیرون رفتن از عالم خیابان و تکدی گری تلاش کرده است، ولی دوباره گرفتار این دنیای خاصی شده که آن را دوست دارد.

ژان ـ لویی دبره

۱. کودکی آشفته

تصور نمی کردم که شغلم گدایی در خیابان های پاریس خواهد بود؛ گدایی کردن برای ادامه ی زندگی، برای زنده ماندن.
فکر نمی کردم که شب ها باید در خیابان بخوابم، در راه پله ها، در مترو.
تصور نمی کردم که باید روزی، در خانه های خالی از سکنه رفت و آمد کنم و خودم را در دستان تاجران خواب بیابم...
دلم نمی خواست تبدیل به آدمی غیراجتماعی شوم، یک بی خانمان، همانی که برخی به او می گویند: «ولگرد».
من مسلماً مسئول آن چیزی هستم که شده ام. زندگی ام خوب شروع نشد و این بهانه نیست و من شاهدی برای این زندگی هستم.
***
نام من، ژان ـ ماری روگول(۱۷) است و یازده آوریل ۱۹۶۸ در منطقه ی بیست پاریس به دنیا آمدم.
از مادرم که نامش ماری ـ کریستین(۱۸) بود، خاطرات مبهمی دارم. زنی زیبا، بلندقد، سبزه و لاغر. آلمانی صحبت می کرد. مونتاژکار الکتریکی بود.
پدرم را به خاطر کارش خیلی کم می دیدم. باربر(۱۹) بین المللی بود. اغلب اوقات و طولانی مدت دور از خانه بود. کامیونش را یادم هست، یک سویم(۲۰) آبی داشت. مردی بلندقد، چهارشانه و تنومند بود با موهای سیاه.
ما در منطقه ی بیست پاریس، شماره ی ۴۵ خیابان پالی ـ کاوُ(۲۱)، در اتاق بزرگی زندگی می کردیم که همه جایش پر از کمد بود و در گوشه ی اتاق، آشپزخانه و تراس کوچکی قرار داشت. ما در میان حدود ده گربه زندگی می کردیم که در گنجه ی لباس میان رخت ها و قرص های نفتالین قایم می شدند.

تنها در خانه

یک روز مادرم به من گفت: «چند ساعتی تنها می مانی چون من می روم بیرون. اگر پسر خوبی باشی، برایت آب نبات می خرم.» در واقع، به نظرم می آید که او اغلب اوقات تنهایم می گذاشت. از آن زمان فقط خاطراتی درهم برایم مانده است، ولی هنوز هم به یاد می آورم شان.
نمی توانم بفهمم که چرا و چه مدت زمانی این طور ولم می کرد. ولی این زمان به نظرم خیلی طولانی بود. تصاویری از لحظه هایی که خیلی غمگین بودم و ساعت ها گریه می کردم، در ذهنم مانده است.
ممکن است برای این که خوابم ببرد به من قرص های خواب آور داده باشد؟ خودم که این طور فکر می کنم. خیلی وقت ها این قدر حالت تهوع داشتم که باید به اورژانس می رساندنم. حتی با این که کوچک بودم، خاطره ی دردناکی است، احساسی که هنوز هم ناراحتم می کند.
بیش تر اوقات عوضم نمی کرد و شلوار لاستیکی ام پر از گه می شد. چیزی که اغلب وقتی مادرم نبود اتفاق می افتاد و این باعث می شد کپل هایم بسوزد و دردم بیاید.
نمی دانم چرا، اما فکر می کنم، یعنی چیزی که به یادم می آید این است که مادرم لباس های دخترانه تنم و کفش های خیلی کوچک پایم می کرد. شاید به همین دلیل باشد که امروز از درد پاها و پاشنه هایم در عذابم.
فقط همین خاطرات را از مادرم دارم. یعنی دوستم داشت؟ مطمئن نیستم. هیچ وقت دوباره ندیدمش و نمی دانم چه به سرش آمد.

مابقی یک حفره ی بزرگ سیاه است، به غیر از آن روز، که یکی از دفعاتی بود که پدرم خانه بود و به من گفت: «دیدی چه به سر مادرت آمده؟» برگشتم تا زانوی چپش را ببینم. کاسه ی زانویش کامل بیرون زده بود. درد می کشید. خیلی ناراحتم کرد. انگار همین دیروز بود. کوچک بودم، باید حدوداً پنج ساله بوده باشم، زانوی مادرم کاملاً شکسته بود. دردی که می کشید به وضوح در ذهنم مانده است. این ها تصاویری است که اغلب به سراغم می آید، حتی امروز.

پسر کوچولو، تو به روستا می روی

مدتی بعد پدرم به من خبر داد: «پسر کوچولو، تو به روستا می روی.» خیلی خوشحال بودم، من هیچ جایی به جز خیابان خودمان را نمی شناختم. مطمئن بودم که می روم فیل ها را ببینم.
بعد از مدت کوتاهی خانمی دنبالم آمد. ماشینش را یادم هست: یک سیتروئن(۲۲) ژیان بود. با من مهربان بود. نمی دانستم چه کسی است، هیچ وقت او را ندیده بودم. تا ایستگاه قطار رانندگی کرد.
در قطار، از پنجره بیرون را نگاه می کردم و دنبال فیل ها می گشتم. خانم روبه روی من نشسته بود. از او پرسیدم که آن ها کجا هستند. خاطره ی دیگری از آن سفر ندارم. فقط به یادم مانده که طولانی بود.
نمی دانستم کجا می روم و هیچ نظری در مورد کسی که منتظرم بود نداشتم. ولی از رفتن به روستا خوشحال بودم. بعد ها فهمیدم که منظور از روستا مونپلیه(۲۳) بوده است.
در عوض خیلی خوب رسیدن پیش «دایه» و اولین برخورد با خانواده ام را که به استقبالم آمده بودند، به یاد می آورم.
بچه ها پیراهن های سفید با پاپیون های گره زده پوشیده بودند. به نظرم می آید که موقع نوئل بود. یک درخت کاج تزیین شده هم بود. همه شان خیلی مهربان بودند. شوهر خانم در زیرزمین، کلکسیون ماشین های مینیاتوری اش را که خودش آن ها را ساخته بود، نشانم داد. تعدادشان زیاد بود. از من خواست که به آن ها دست نزنم و فقط نگاه شان کنم. دلم می خواست با آن ها بازی کنم. این ماشین کوچولوها فوق العاده بودند. هیچ وقت این اندازه از آن ها ندیده بودم.
احتمالاً یک سال با این خانواده مانده ام. می بایست شش ساله بوده باشم.
بعد از آن بود که جهنم از راه رسید.

در خانواده ی جدیدی در میزری ـ سلین(۲۴)، روستای کوچکی نزدیک بوزانسون(۲۵)، جا داده شدم. خانه به نظرم بزرگ می آمد. هم چنین یک گاراژ، تراس، سالن غذاخوری و آشپزخانه هم آن جا بود. باغچه ای هم بود با یک درخت هلو. توالت ها در طبقه ی همکف بود و در طبقه ی اول اتاق های زیادی بود و یک حمام.
زن و شوهر یک دختر داشتند به نام مری ـ کلود(۲۶) و یک پسر، به نام کریستف. آن ها قبلاً فرید را هم پیش خودشان آورده بودند، پسری در شرایط من ولی کمی بزرگ تر. او خیلی وقت بود آن جا بود. فکر می کنم که پدر و مادرش او را سر راه گذاشته بودند.
وقتی که رسیدم، دایه به من گفت که باید او را «خاله» صدا کنم.
روزهای اول خیلی خوب گذشت. به مدرسه ای می رفتم که خیلی به خانه نزدیک بود.
بعد از مدتی خاله بد حرف زدن با مرا شروع کرد و بی وقفه به من فحش می داد. بیش تر اوقات گریه می کردم. غذا دادنش هم تغییر کرد. فقط کمی شیر و یک زرده ی تخم مرغ له شده و یک تکه نان بیات به من می داد. هرازگاهی حق خوردن یک جور غذای سبوس دار را داشتم، می گفت که حریره ی آرد جو است، غذای مخصوصی که مال کشورش ایتالیا بود. در اتاقی که می خوابیدم یک گنجه و یک تخت بود، نه اسباب بازی، نه ماشین های کوچولو و نه عروسک های پارچه ای.
کریستف و ماری ـ کلود، عملاً هیچ وقت با من حرف نمی زدند. از من بزرگ تر بودند. به جز فرید، همه مرا نادیده می گرفتند. فرید مهربان بود، گاهی می آمد مدرسه دنبالم، به من یاد می داد از خودم دفاع کنم.
یک بار با موتورش آمد، یک پژوی ۱۰۴. مرا جلو خودش نشاند، روی زانوهایش، دست هایش روی دست های من، فرمان را محکم چسبیده بودند. واقعاً فوق العاده بود، انگار من بودم که می راندم. از سرما کبود شده بودم. روی موتور فکر می کردم خوشبخت ترین آدم دنیا هستم.
خاله که هر روز بدجنس تر می شد، بدون هیچ دلیلی کتکم می زد، ساعت ها در زیرزمین زندانی ام می کرد، در تاریکی مطلق. از ترس گریه می کردم. بعد، درحالی که عربده می کشید دنبالم می آمد، مجبورم می کرد که به اتاقم بروم و بدون شام بخوابم.
یک شب دوباره به اتاقم تبعید و از شام محروم شده بودم. ولی خیلی گشنه بودم. نمی توانستم بخوابم. منتظر شدم همه بخوابند تا بی سر و صدا پایین بروم، به آشپزخانه. کمدهای آشپزخانه را با کلید قفل کرده بودند. در سالن غذاخوری هم یک گنجه بود. آن جا بیسکوییت های کوچکی پیدا کردم که مخصوص سرو پیش غذا بود، کمی الکل و یک قوطی فلزی که داخلش شکر بود. کمی شکر و بیسکوییت ها را خوردم. با آهسته ترین شکل ممکن به اتاقم برگشتم.
صبح، آمد بیدارم کند. ترسیده بودم، فکر می کردم متوجه دستبرد شبانه ام شده است. سرم داد کشید، ولی به خاطر چیز دیگری. سریع کاسه ی شیر داغم را سر کشیدم و نان بیاتم را خوردم. به سرعت به مدرسه رفتم و خوشحال بودم که خانه را ترک می کنم و به خصوص که خاله نفهمیده بود بیسکوییت ها ناپدید شده اند.
تمام آن روز، در مدرسه، موقع زنگ تفریح ها و وقتی با دوست هایم بازی می کردم، همه چیز خوب بود. اما هرچه بیش تر زمان می گذشت، بیش تر دلم می خواست گریه کنم. نمی خواستم برگردم خانه. می ترسیدم. فرید بود که برم گرداند.
خاله با نگاهی که عصبانی تر از همیشه بود، منتظرم بود. در دست راستش یک شلاق بود. کتک زدنم را با دو تا چَک شروع کرد و بعد کشان کشان مرا به آشپزخانه برد. شلوارم را پایین کشید و ضربات شلاق را به باسنم کوبید. خیلی دردم می آمد، محکم می زد، من جیغ می کشیدم و التماس می کردم بس کند. آخرش به من گفت که دیگر نمی خواهد مرا به خاطر دزدیدن بیسکوییت و شکر توبیخ کند. تهدیدم کرد که اگر دوباره این خطا را تکرار کنم، این بار دو برابر شلاقم می زند. گفت لباسم را بپوشم و به اتاقم بروم. خیلی گریه کردم. احساس می کردم در سیاهی فرورفته ام.

نظرات کاربران درباره کتاب شغل من گدایی است

کتاب خیلی جالبیه. دید شما رو نسبت به آدم‌هایی که در خیابان زندگی می‌کنند تغییر میده و وضعیت آنها رو بهتر درک خواهید کرد.
در 1 سال پیش توسط امیر نصیری
عالی بود. یکی از زیباترین کتاب های ادبیات معاصر بی شک همین کتاب است
در 12 ماه پیش توسط علیرضا عزیزیان
به نظر خوبه
در 1 سال پیش توسط B N