فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سیپتیموس هیپ

کتاب سیپتیموس هیپ
جسط و جو - کتاب چهارم

نسخه الکترونیک کتاب سیپتیموس هیپ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سیپتیموس هیپ

آن‌ها مارسل‌لوس پای را دنبال کردند و به اتاق کوچکی رسیدند که درست بالای خانه بود. جایی تاریک زیر لبه‌های انحنادار بام که قاب‌بندی‌های چوبی داشت. اتاق تقریبا خالی بود و فقط یک میز پایه خرکی کهنه با دو نیمکت و چند صندلی در آن به چشم می‌خورد. صندلی‌ها کنار دیوار چیده شده بودند. صاحبخانه‌ی قبلی، یعنی پروفسور ویزل ون کلامپف، همه‌ی آن‌ها را جا گذاشته بود. تعدادی شمع وسط میز کپه شده بودند، چون خدمتکار خانه آن روز صبح شمع‌ها را روشن کرده بود و شمع‌ها تا نیمه سوخته بودند. مارسل‌لوس تعارف‌شان کرد تا داخل بروند و سیپتیموس یک‌دفعه حس کرد آن‌جا را می‌شناسد. کمی قبل این اتاق مال خودش بود، ولی این موضوع آن‌قدر قدیمی بود که به نظر غیرممکن می‌رسید. در چند شب اول اقامتش در زمان مارسل‌لوس، کاتبی کیمیاگر پشت در همین اتاق می‌خوابید تا نگذارد او فرار کند. و او ناامیدانه در این اتاق نقشه‌های عجیبی برای برگشتن به زمان خودش کشیده بود. همان اتاقی که چندین ساعت در آن می‌نشست و از پنجره به بیرون خیره می‌شد تا بلکه قیافه‌ی آشنایی را ببیند که از خیابان می‌گذرد. خیابانی که خیلی پایین‌تر قرار داشت.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.61 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۴۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سیپتیموس هیپ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه: نکو(۱) و اسناری(۲)

بازار هفتگی در راه جادوگر به راه است. پسر و دختری کنار دکه ی ترشی شاه ماهی فروشی می ایستند. پسر، مویی بور و حلقه شده دارد و جوری آن ها را بافته که ملوان ها در آینده موهای شان را این طوری خواهند بافت. چشم های سبزش حالتی جدی دارند و کمی غمگین به نظر می رسند. او می خواهد دخترک را راضی کند تا مقداری ترشی برای خودش بخرد. دخترک هم موهایی بور دارد، ولی نیم بند سفید، صاف و بلند است و آن ها را با پیشانی بندی چرمی بسته است. پیشانی بندی که بازرگانان شمالی می بندند. با چشم های کدر و آبی اش به پسرک نگاه می کند و می گوید: «نمی توانم بخورمش. مرا خیلی یاد خانه می اندازد.»
ــ ولی تو عاشق ترشی شاه ماهی هستی.
زن دکه دار، مسن است و چشم هایش مثل چشم های دخترک آبی است. او از اول صبح تا آن موقع حتی یک ذره ترشی نفروخته و نمی خواهد این مشتری را هم از دست بدهد. به دختر می گوید: «اگر عاشق ترشی هستی، باید امتحانش کنی. این ترشی را خودم انداخته ام. تمام ترشی های ماهی باید همین طوری انداخته شوند.»
زن مسن تکه ای از ترشی را برمی دارد. چوبی کوچک و نوک تیز توی آن فرو می کند و به دختر می دهد. پسر یک جورهایی التماس می کند و می گوید: «بگیرش اسناری. اقلاً مزه اش را بچش. خواهش می کنم.»
اسناری لبخند می زند و می گوید: «باشد نکو. فقط به خاطر تو.»
دکه دار می پرسد: «خوب است؟»
اسناری می گوید: «خوب است مادر جان. خیلی هم خوب است.»
نکو به فکر فرو می رود؛ این که چرا زن دکه دار مثل اسناری صحبت می کند؟ لهجه ی پیرزن مثل لهجه ی اسناری شبیه آواز است و به شیوه ی قدیمی ها صحبت نمی کند، همان طوری که نکو و اسناری در چند ماهی که آن جا بوده اند، به آن عادت کرده اند. نکو می گوید: «ببخشید، شما اهل کجا هستید؟»
چشم های زن با شنیدن این حرف پر از حسرت می شوند. می گوید: «اگر بگویم متوجه نمی شوید.»
نکو باز اصرار می کند و می گوید: «ولی شما مال این جا نیستید. این را از لهجه تان فهمیدم. شما مثل اسناری صحبت می کنید.»
زن مسن شانه اش را بالا می اندازد و می گوید: «درست است، من مال این جا نیستم. من اهل جای خیلی دوری هستم، جایی که حتی تصورش را هم نمی توانید بکنید.»
اسناری به زن مسن خیره می شود و به زبان خودشان با او صحبت می کند، طوری که در زمان خودش می کرده است. چشم های زن از خوشحالی برق می زنند. دخترک درست مثل زمان بچگی زن حرف می زند. او به سوال خجولانه ی اسناری جواب می دهد و می گوید: «بله. من الز هستم. الز(۳) لاروسدوتیر(۴).»
اسناری دوباره سوالی می پرسد و زن مسن با احتیاط جوابش را می دهد: «بله داشتم... یا دارم... خواهر کوچک تری به نام هردیس(۵). تو از کجا می دانی؟ نکند می توانی فکر آدم ها را بخوانی؟»
اسناری سرش را تکان می دهد و می گوید: «نه.»
و به زبان خودش ادامه می دهد: «ولی غیبگو هستم. مادربزرگم هردیس لاروسدوتیر هم بود. مادرم آلفرون(۶) هم غیبگو بود. البته وقتی خاله ی مادرم، الز، توی آیینه ناپدید شد او هنوز به دنیا نیامده بود.»
نکو نمی فهمد اسناری به زن مسن چه می گوید، ولی زن، میز کوچک و پیزوری دکه را چنان محکم گرفته است که انگشت هایش سفید شده اند. اسناری زبان شان را به نکو یاد داده، ولی آن قدر سریع صحبت می کند که نکو متوجه حرف هایش نمی شود. تنها کلمه ای را که می فهمد، کلمه ی مادر است.
***
الز، خاله ی مادر اسناری، آن ها را به خانه اش می برد؛ خانه ای دراز و کوچک در دیوارهای قلعه. تکه ای هیزم توی بخاری دیواری کاشی کاری شده اش می اندازد. زن داستانش را به آن ها می گوید. نکو و اسناری چند ساعت بعد در حالی که دل سیری ترشی شاه ماهی خورده اند و با کلی امید و آرزو از خانه ی خاله ی مادر اسناری بیرون می آیند. نقشه ی با ارزشی گیرشان آمده که نشان شان می دهد چه طور به خانه ی فارکس(۷) برسند؛ جایی که تمام زمان ها به هم می رسد. اسناری همان شب، دو نسخه از نقشه تهیه می کند و یکی را به مارسل لوس پای(۸) می دهد؛ کیمیاگری که در خانه اش زندگی می کنند. نکو و اسناری در طول چند هفته ی بعد، نقشه های زیادی برای سفرشان به سرزمین ناشناخته ها می کشند.
مارسل لوس پای در روزی خاکستری و بارانی روی بارانداز قصر می ایستد و برای خداحافظی با آن ها دست تکان می دهد. او نمی داند باز هم می تواند آن ها را ببیند یا نه، هنوز هم نمی داند.

نظرات کاربران درباره کتاب سیپتیموس هیپ

این جلد کمی خسته کننده است.
در 2 سال پیش توسط Ham...man
یکی از بهترین مجموعه های جادوگری که تا حالا خوندم
در 1 ماه پیش توسط hes...i69
سرگرم کننده است.
در 2 سال پیش توسط Ham...man
چند تا کتاب فانتزی پیشنهاد میکنم بهتون : سیپتیموس هیپ حماسه ی دارن شان جلاد لاغر و از همه بهتر کلید های پادشاهی
در 2 ماه پیش توسط علی عباس زاده