فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قصه‌های پریوار و داستان‌های واقعی

کتاب قصه‌های پریوار و داستان‌های واقعی

نسخه الکترونیک کتاب قصه‌های پریوار و داستان‌های واقعی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قصه‌های پریوار و داستان‌های واقعی

درست دوازده روز پیش بود که مدیر داخلی شرکت، آن نامه را دستم داد. حالا دوازده روز گذشته است. یادم نمی‌رود. هیچ وقت. جمله‌ای را که وقتی نامه را باز کردم، توی ذهنم پیچید: «حالا به پری چه می‌گویی؟» به پری چه بگویم؟ پری سال پیش، هشت ماه تمام توی یک کارگاه تولیدی کار می‌کرد. ماهی هشتاد و پنج هزار تومان می‌گرفت. از صبح ساعت شش و نیم تا عصر ساعت شش. آن‌قدر خسته برمی‌گشت که همیشه وسط صحبت خوابش می‌برد. با این حال همیشه قبل از خواب، تندتند شروع می‌کرد به آماده کردن شام. قسمم داده بود غذا درست نکنم. آخر یک بار یکی از دوستانم مرا موقع درست کردن غذا دیده بود و گفته بود: «به چه فلاکتی افتاده‌ای مرد!» یادم نمی‌رود. دوازده روز پیش وقتی مدیر داخلی شرکت نامه را دستم داد، تنها یک چیز به ذهنم رسید: «به پری چه بگویم؟» حالا دوازده روز گذشته است و من دوازده روز است هر روز ساعت شش و نیم صبح بیدار می‌شوم، کیفم را برمی‌دارم و می‌آیم این‌جا، توی این پارک، کنار این درخت‌ها. بعد ساعت دو و نیم برمی‌گردم خانه، منتظر پری. آخر هنوز نمی‌دانم به او چه بگویم.

ادامه...

بخشی از کتاب قصه‌های پریوار و داستان‌های واقعی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

قصه های پریوار

ارمغان بهزیستی

پری گفت: «ولی اگه ببریم... مثلاً یکی از این جایزه های چند میلیونی...»
گفتم: «ای بابا، ما که از این شانس ها نداریم.»
پری گفت: «دنیا رو چه دیدی، شاید...»
گفتم: «شاید هم یه جایزه کوچک تر بردیم.»
پری گفت: «اون وقت باهاش چی کار کنیم؟»
گفتم: «اول از همه می ریم یه جای بهتر.»
پری گفت: «برای من می گی؟»
گفتم: «جایی که رطوبت نداشته باشه، زیرزمین نباشه.»
پری گفت: «خوب، بعدش؟»
گفتم: «بعدش تو دیگه سر این کار نمی ری. می شینی خونه تا یه کار خوب پیدا شه.»
پری گفت: «ولی این هم بد نیست، سخت نگیر.»
گفتم: «بعدش، اول از همه یه دست دندون مصنوعی برای مادرم می خریم. یه دست دندون مصنوعی آزاد، نه دفترچه ای.»
پری گفت: «راستی، بابات هم یه عینک لازم داره، یادت نره.»
گفتم: «یه عصا هم برای بابای تو باید بگیریم. یه عصای چوبی، از اینا که روش کنده کاری شده.»
پری گفت: «تازه، می تونیم یه کتونی قشنگ، از اونایی که زیرش دون دونه، برای پیمان بخریم.»
گفتم: «ولی تو هم یه کاپشن لازم داری، هوا داره سرد می شه.»
پری گفت: «بستگی داره چقدر برنده بشیم.»
گفتم: «می گم چطوره دو تا بخریم، اون وقت شانسمون بیش تره، یکی تو، یکی من.»

روز سیزدهم

این روز دوازدهمی است که بی کار شده ام. حسابش کامل دستم است. درست دوازده روز پیش بود که مدیر داخلی شرکت، آن نامه را دستم داد. حالا دوازده روز گذشته است.
یادم نمی رود. هیچ وقت. جمله ای را که وقتی نامه را باز کردم، توی ذهنم پیچید: «حالا به پری چه می گویی؟»
به پری چه بگویم؟ پری سال پیش، هشت ماه تمام توی یک کارگاه تولیدی کار می کرد. ماهی هشتاد و پنج هزار تومان می گرفت. از صبح ساعت شش و نیم تا عصر ساعت شش. آن قدر خسته برمی گشت که همیشه وسط صحبت خوابش می برد. با این حال همیشه قبل از خواب، تندتند شروع می کرد به آماده کردن شام. قسمم داده بود غذا درست نکنم. آخر یک بار یکی از دوستانم مرا موقع درست کردن غذا دیده بود و گفته بود: «به چه فلاکتی افتاده ای مرد!»
یادم نمی رود. دوازده روز پیش وقتی مدیر داخلی شرکت نامه را دستم داد، تنها یک چیز به ذهنم رسید: «به پری چه بگویم؟»
حالا دوازده روز گذشته است و من دوازده روز است هر روز ساعت شش و نیم صبح بیدار می شوم، کیفم را برمی دارم و می آیم این جا، توی این پارک، کنار این درخت ها. بعد ساعت دو و نیم برمی گردم خانه، منتظر پری. آخر هنوز نمی دانم به او چه بگویم.

دست هایش

گفتم: «پری، دست هایت چرا این طوری شده؟»
پری دست هایش را پشتش پنهان کرد. دست های پری، تمام، پوست پوست شده بود.
(چه دست هایی؟! پدرم گفته بود: «خوب است. دختر خوبی است، زبر و زرنگ است، فقط دست هایش خیلی لاغرند، بگو ورزش کند.»)
«مگر آن جا چه می کنی؟ راستش را بگو.»
پدرم راست می گفت. پری دست های لاغری داشت.
پری گفت: «سخت نگیر، کار سختی نیست، خودت که می دانی، دست های من از اولش ایراد داشت.»
هنوز یادش بود. یادش نمی رود، این را می دانم و می دانم که دست هایش را دوست ندارد.
گفتم: «تمام پوست پوست شده اند، ببینم.»
دست هایش را جلوی صورتم گرفتم.
گفتم: «تو که گفته بودی کارت دفتری است، پس چرا...»
(پری گفته بود: «چه فرقی می کند؟ یک چند وقت من می روم سر کار. بعد هم هر موقع که شد، تو.»)
پری گفت: «احتمالاً حساسیت به کاغذ است، سخت نگیر، خوب می شود.»
خوب نشد. دست های پری سفیدِ سفید و پوست پوست شده اند و حالا همیشه آن ها را توی دستکش سیاه پارچه ای پنهان می کند. خودش می گوید این طوری باکلاس تر است!
پدرم می گوید: «بگو برود دکتر، مراقب باش تو نگیری.»
(دکتر گفته بود: «به شما دروغ گفته. کارش حتما با چسب های صنعتی است. بگو حداقل سر کار دستکش بپوشد.»)

خدا اشتباه نمی کند

پدرم از همان اول گفته بود صلاح نیست. صلاح نیست ازدواج کنیم. اصرار من بود. اصرار من بود که راضی اش کرد. اما همان موقع هم گفت که: «بعدا پشیمان می شوید.»
گفتم: «حالا کی بچه خواست؟ بچه که حتما لازم نیست.»
پدرم سرش را تکان داد. سرش را که تکان می داد، ته دلت خالی می شد. همیشه همین طور بود.
ته دلم خالی شد، اما به روی خودم نیاوردم.
گفت: «بعدا پشیمان می شوید. مگر می شود بدون بچه زندگی کرد. بچه شیرینی زندگی است.»
گفتم: «البته برای زندگی هایی که شیرین نیستند.»
گفت: «اگر بچه تان، خدای ناکرده، آن طور که دکترها می گویند...»
گفتم: «دکترها هم اشتباه می کنند.»
گفت: «اما خدا اشتباه نمی کند.»
گفتم: «خدا اشتباه نمی کند پری. سهم ما این است.»
پری نشست روی نیمکت. گریه می کرد. نگاه کردم به ستاره. با آن چشم های بادامی، موهای صاف و زبانی که همیشه خدا بیرون است.

قهوه ای

دکتر برگه های آزمایش ستاره را ورق زد، کمی فکر کرد و چهره اش درهم رفت، اما چیزی نگفت.
نگاه کردم به پری که کنارم نشسته بود و به برگه های آزمایش، خیره خیره نگاه می کرد و آرام آرام نفس می کشید. ستاره بین ما دو نفر بود. حالا دیگر پوست قهوه ای سرش دیده می شد. این اواخر موهایش کم پشت شده بود.
دکتر گفت: «شما زمان جنگ جبهه بودید؟»
پری به دهانم خیره شد. انگار دوست داشت بگویم نه. می دانستم از برگه های آزمایش سردرمی آورد، اما منتظر بود او بگوید.
گفتم: «بله. مدتی هم اسیر بودم.»
دکتر گفت: «شیمیایی هم شده اید؟»
گفتم: «نمی دانم. شاید.»
دکتر گفت: «در معرض بمباران یا مجروحان شیمیایی بوده اید؟»
می ترسیدم به پری نگاه کنم که نگاهش مدام بین من و دکتر در حرکت بود. ستاره بی خیال نشسته بود و پاهایش را تاب می داد. من تنها می توانستم به دست هایم خیره شوم.
دکتر سرش را تکان داد و عینکش را برداشت. دیدم که چشم های پری برق زد و لب بالایی اش را گاز گرفت. بعد به پاهایش خیره شد و ستاره را بغل کرد.

ستاره

درست نمی دانم چرا ستاره را انتخاب کردیم. شاید چون از همه زیباتر بود. شاید هم چون از همه بهتر حرف می زد. نمی دانم.
ستاره چهار سالش بود. چهار سال و دو ماه. این طوری می گفتند. درست که معلوم نبود. به شناسنامه اش زیاد نمی شد اطمینان کرد. ولی چه فرقی می کرد؟ من و پری که از همان اول، همان را قبول کردیم: چهار سال و دو ماه و شش روز.
از همان اول هم پری، راست و پوست کنده به مادرش گفت: «همین، طلاق بی طلاق.»
و من هم جلوی مادرم سرم را بلند کردم و گفتم: «دوستش دارم، این کافی نیست؟»
مادرم سرش را پایین انداخت و با خودش چیزی گفت. نشنیدم. فرقی هم نمی کرد. تصمیممان را گرفته بودیم.
پدرم جور دیگری فکر می کرد. چیز زیادی نگفت. گفت: «خودت می دانی، ولی خوب فکر کن پسر، این چیزها، چیز دیگری است.»
بعد هم اصرار کرد که حداقل برویم پی اش را بگیریم، شاید درست شد. یا حداقل معلوم کنیم کجای کار ایراد دارد. ایراد از کداممان است.
ولی پری همان اول، قبل از من گفت: «چه فرقی می کند آخر؟ تو یا من، برای تو فرقی می کند؟»
گفتم: «نه، چه فرقی می تواند داشته باشد؟ من یا تو؟»
چهار سال و دو ماه و شش روزش بود. از همان اول هم که پری را دید، خندید. اسمش را بلند داد زد توی صورت پری: «ستاره.»
پری گریه اش گرفت. اولین بار بود که می دیدم گریه می کند. برای یک لحظه فکر کردم شاید طلاق بهتر بود. اما پری دست هایش را جلوی صورتش گرفت و آرام زمزمه کرد: «کاش، کاش می توانستیم همه را ببریم.»

نظرات کاربران درباره کتاب قصه‌های پریوار و داستان‌های واقعی

کامران محمدی امیرخانی دیگری است
در 6 ماه پیش توسط محمد نوری