فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بانوی پيشگو

کتاب بانوی پيشگو

نسخه الکترونیک کتاب بانوی پيشگو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بانوی پيشگو

نقشه مرگم را با دقت طراحی کردم؛ برعکس زندگی‌ام، که به‌رغم تمام تلاش‌هایم برای مهار کردنش، مثل ولگردها از این شاخ به آن شاخ می‌پرید. زندگی‌ام میل به ولو شدن داشت، نرم و آبکی شدن، حرکت نقش‌های طوماری و ریسه‌مانند، مثل قاب آینه‌های باروک، نتیجه پیگیری یک خط بدون کم‌ترین مقاومت. حالا بالعکس، می‌خواستم مرگم تمیز و ساده، حساب‌شده و حتی کمی خشونت‌آمیز باشد، مثل یک کلیسای کوآکر یا یک دست لباس مشکیِ ساده با یک رشته مروارید که وقتی پانزده ساله بودم، مجله‌های مُد در موردشان خیلی جار و جنجال می‌کردند. نه شیپوری، نه بلندگویی، نه پولکی و نه نکته مبهمی. قلقِ کار این بود که بدون هیچ ردّ و نشانی ناپدید شوم، و پشت سرم فقط سایه یک جسد باقی بگذارم، سایه‌ای که همه به‌اشتباه آن را به حساب واقعیتی قطعی و بی‌چند و چون بگذارند. اولش فکر کردم از پسش برآمده‌ام...

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.25 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۲۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بانوی پيشگو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این کتاب ترجمه ای است از:
Lady Oracle
Margaret Atwood
Anchor Books, 1998

بخش اول

۱

نقشه مرگم را با دقت طراحی کردم؛ برعکس زندگی ام، که به رغم تمام تلاش هایم برای مهار کردنش، مثل ولگردها از این شاخ به آن شاخ می پرید. زندگی ام میل به ولو شدن داشت، نرم و آبکی شدن، حرکت نقش های طوماری و ریسه مانند، مثل قاب آینه های باروک، نتیجه پیگیری یک خط بدون کم ترین مقاومت. حالا بالعکس، می خواستم مرگم تمیز و ساده، حساب شده و حتی کمی خشونت آمیز باشد، مثل یک کلیسای کوآکر یا یک دست لباس مشکیِ ساده با یک رشته مروارید که وقتی پانزده ساله بودم، مجله های مُد در موردشان خیلی جار و جنجال می کردند. نه شیپوری، نه بلندگویی، نه پولکی و نه نکته مبهمی. قلقِ کار این بود که بدون هیچ ردّ و نشانی ناپدید شوم، و پشت سرم فقط سایه یک جسد باقی بگذارم، سایه ای که همه به اشتباه آن را به حساب واقعیتی قطعی و بی چند و چون بگذارند. اولش فکر کردم از پسش برآمده ام.
روز بعد از رسیدن به ترموتو، بیرون، روی بالکن نشسته بودم. می خواستم آفتاب به پوستم بخورد، در ذهن خودم را در کسوت بانویی باشکوه از اهالی منطقه مدیترانه می دیدم، با پوستی مسی رنگ، با گام های بلند، لب های خندان و دندان های سفید، رو به دریا با رنگ سبز مایل به آبی اش، سرانجام فارغ و رها، با گذشته ای که عاقبت دور انداخته و فراموش شده؛ اما بعد یادم افتاد که محلول ضدآفتاب ندارم (مارک مگزیموم پروتکشن: بدون آن، پوست صورتم می سوزد و پر از کک و مک می شود)، به همین دلیل، دور گردن و صورتم را با حوله صاحبخانه پوشاندم؛ بالکن از جاده دید نداشت.
همیشه به بالکن علاقه داشتم. احساس می کردم که اگر بتوانم به قدر کافی روی بالکنی بایستم، یعنی روی بالکن مناسب، با پیراهن زنانه سفید و بلندی که دنباله اش پی ام کشیده شود، و ترجیحا در تربیع اول ماه، آن وقت اتفاقی رخ خواهد داد: نوای موسیقی به گوش خواهد رسید، آن زیر به تدریج پیکری شکل خواهد گرفت، تیره و پرپیچ و خم، و وقتی من با وحشت و امید و لطافت، به نرده آهنی و نقشدار ایوان تکیه خواهم داد و خواهم لرزید، به سمت من بالا خواهد آمد. اما این یکی بالکن چندان رمانتیکی نبود. نرده ای هندسی شکل داشت، شبیه نرده خانه های مردمِ طبقه متوسط در دهه پنجاه، و کف ایوان هم سیمانی بود و به تدریج داشت ساییده و فرسوده می شد. از آن بالکن ها نبود که مردی زیرش بایستد و با آرزو و حسرت عود بنوازد، یا با گل رزی لای دندان ها، یا حتی دشنه ای در آستین، به زحمت از آن بالا بیاید. به علاوه، این ایوان فقط حدود یک متر و نیم از سطح زمین فاصله داشت. مهمانان مرموزی که ممکن بود به دیدنم بیایند، به احتمال زیاد از مسیر ناهمواری که از خیابان بالایی به ساختمان می رسید می گذشتند، با گام هایی که روی خل و خاکستر قرچ قرچ صدا می داد، و رزها یا چاقوهایی که فقط در ذهنشان وجود داشت.
فکر می کردم، در هر حال، این شیوه ورود آرتور خواهد بود؛ او صدای قرچ قرچ پاهایش را روی جاده، بر بالا آمدن از ساختمان ترجیح می داد. ای کاش می شد به حال و هوای گذشته ها برگردیم، به دوران قبل از تغییر او... او را در حالی در ذهن مجسم کردم که دوباره پی من می آمد، در حال عبور از آن جاده پیچ در پیچ بر روی تپه، با آن فیاتِ کرایه ای که ایراد داشت؛ بعدا در مورد این ایراد برایم توضیح می داد. ماشین را پارک می کرد، تا حدّ امکان نزدیک به دیوار. قبل از پیاده شدن، در آینه ماشین نگاهی به صورتش می انداخت و دستی به سر و رویش می کشید: هیچ وقت دوست نداشت احمق به نظر برسد، و هیچ وقت هم مطمئن نبود که خلاصه احمق به نظر خواهد رسید یا نه. خم و از ماشین پیاده می شد، بعد درِ ماشین را قفل می کرد تا چمدان کوچکش را ندزدند، و کلیدها را هم در جیب داخلی ژاکتش می گذاشت، نگاهی به چپ و راست می انداخت، سرش را با حرکتی عجیب پایین می آورد، مثل کسی که انگار سنگی حواله سرش کرده بودند، یا کسی که از درگاهی کوتاه می گذشت، و بعد سرک می کشید و به پشت درِ زنگزده نگاهی می انداخت و با احتیاط در جاده به راه می افتاد. معمولاً در مرزهای بین المللی جلوش را می گرفتند. دلیلش این بود که خیلی مرموز به نظر می رسید؛ مرموز، اما معقول، مثل جاسوس ها.
با دیدن آرتورِ دیلاق که به سمت من پایین می آمد، نامطمئن، با صورتی سنگی، به قصدِ نجاتِ من، با آن کفش های تنگ، بی آن که مطمئن باشد من واقعا آن جا هستم یا نه، شروع کردم فریاد زدن. چشم هایم را بستم: آن جا در پیش رویم، در آن سوی پهنه گسترده و عظیم و آبی رنگی که من آن را به اسم اقیانوس اطلس می شناسم، تمام کسانی که ترکشان کرده بودم، به زندگیشان ادامه می دادند. مسلما در ساحل؛ خیلی از فیلم های فلّینی را دیده بودم. باد به موهایشان موج می انداخت و آشفته شان می کرد، لبخند می زدند و برایم دست تکان می دادند و صدایم می زدند، هرچند من صدایشان را نمی شنیدم. آرتور از همه نزدیک تر بود؛ پشت سرش هم خارپشتِ سلطنتی، یا همان چاک بروئر، با آن شنل بلند و خودنمایانه اش؛ بعد هم سَم و مارلین و دیگران. لیدا اسپرات پرپرزنان و با ارتعاش، مثل یک شَمَد به یک سو رفت، و من آرنج فریزر باکانان را با وصله چرمی، از پس بوته ای در ساحل، که در پَسش پنهان شده بود، دیدم. کمی دورتر، مادرم با کت و دامنی سرمه ای و کلاهی سفید ایستاده بود، و پدرم با پیکری ناواضح و مبهم در کنارِ او؛ و عمه لو. عمه لو تنها کسی بود که به من نگاه نمی کرد. در طول ساحل قدم می زد، نفس های عمیق می کشید و با عشق و تحسین به امواج نگاه می کرد و هرازگاه می ایستاد تا ماسه ها را از کفش هایش بیرون بریزد. عاقبت کفش هایش را درآورد، و با همان کلاه پَردار پوست روباه، و پاهای جوراب پوش، به سمت غرفه دوری که هات داگ و نوشابه پرتقالی می فروخت و مثل سرابی نوچ و چسبناک در افق به او اشاره می کرد رفت.
اما در مورد بقیه آن ها اشتباه می کردم. آن ها به همدیگر لبخند می زدند و برای همدیگر دست تکان می دادند، نه برای من. یعنی معتقدان به وجود روح اشتباه می کردند و مردگان هیچ علاقه ای به زنده ها نداشتند؟ با این حال، چند نفرشان هنوز زنده بودند، و من بودم که قرار بود مرده باشم؛ می بایست سوگوار می بودند، اما بالعکس، به نظر خیلی هم شاد می آمدند. این منصفانه نبود. سعی کردم با نیروی اراده ام ساحلشان را نفرین کنم ــ یک سر سنگیِ عظیم، اسبی در حال از پا افتادن ــ اما بی نتیجه بود. راستش، آن صحنه بیش تر از فیلم های فلّینی، به آن کارتن والت دیزنی که در هشت سالگی دیده بودم شباهت داشت، کارتنی در مورد یک نهنگ که می خواست در متروپولیتن اپرا آواز بخواند. این نهنگ به یک کشتی نزدیک شد و تک خوانی کرد، اما ملوان ها به طرفش زوبین پرت کردند، و هر بخش از صدای نهنگ به شکل روحی با رنگی متفاوت از جسمش خارج شد و در حالی که هنوز آواز می خواند، به سمت خورشید بالا رفت. به گمانم اسم آن کارتن نهنگی که می خواست در متروپولیتن آواز بخواند بود. آن موقع وحشیانه گریه کردم.
همین خاطره بود که واقعا ذهنم را راه انداخت. هیچ وقت یاد نگرفتم درست گریه کنم، خاموش و بی صدا، اشک هایی مرواریدشکل که از چشم های درشت و درخشانم به روی گونه هایم می غلتید، مثل کتاب های مصور عشق حقیقی، بدون این که لک و ردّی روی گونه ها باقی بماند. ای کاش یاد گرفته بودم؛ آن وقت می توانستم به جای توالت، سالن های تاریک سینما یا لابلای بوته ها و اتاق خواب های خالی، بین کت های مهمانی روی تخت، جلوِ چشم مردم گریه کنم. اگر بتوانید آرام و بی صدا گریه کنید، دل مردم به حالتان می سوزد. هر وقت فین فینم راه می افتاد، چشم هایم همرنگ و شکلِ گوجه فرنگی پخته می شد، آب بینی ام راه می افتاد، مشت هایم گره می شد، می نالیدم، سر و ریخت آزاردهنده ای پیدا می کردم و عاقبت ظاهر مضحکی به هم می زدم؛ موجودی مسخره و خنده دار. خود غم و اندوه همیشه واقعی بود، اما جلوه بیرونی اش، جلوه تقلیدی مضحک و مسخره از غم و اندوه بود، تقلیدی اغراق آمیز مثل رُزهای نئونی در پمپ بنزینِ وایت رُز، که برای همیشه جمع شدند.... گریه کردن به شکل مناسب و با رعایت آداب هم یکی از هنرهایی بود که هیچ وقت درست یاد نگرفتم، درست مثل زدنِ مژه های مصنوعی. باید برایم یک معلم سرخانه می گرفتند، باید به آموزشگاه آداب دانی می رفتم، و برای آن که صاف راه رفتن را درست یاد بگیرم، تخته ای به پشتم می بستم و نقاشی آبرنگ و خویشتن داری را یاد می گرفتم.
عمه لو همیشه می گفت، نمی شود گذشته را تغییر داد. اوه، اما من می خواستم تغییرش بدهم؛ این تنها چیزی بود که از صمیم قلب می خواستم. حسرت گذشته منقلبم می کرد. آسمان آبی بود، خورشید می درخشید، در سمت چپ، حوضچه ای از تکه های شیشه، مثل آب، می درخشید؛ سوسماری سبزرنگ و کوچک با چشم های آبی و قزحسان، خون سردش را روی نرده گرم می کرد؛ از درّه صدای دینگ و دینگ می آمد، صدای تسلی بخش ماغ کشیدن، آرامش نهفته در صداهای بیگانه. در امان بودم، می توانستم دوباره شروع کنم، اما در عوض، روی ایوان نشستم، کنار تکه های شیشه پنجره که قبل از آمدن من به این جا، شکسته بود، روی صندلی ای از جنس لوله های آلومینیومی و نوارهای زرد پلاستیکی، و مثل کسی که داشت خفه می شد، خس خس می کردم.
صندلی مال آقای ویترونی بود، صاحبخانه ای که به قلم های نوک نمدی با رنگ های مختلفِ قرمز، صورتی، ارغوانی و نارنجی علاقه داشت، و از این نظر با من هم سلیقه بود. از قلمش استفاده می کرد تا به مردم شهر نشان بدهد که نوشتن می داند. من هم از قلمم برای نوشتن فهرست های جورواجور و نامه های عاشقانه استفاده می کردم، و گاهی هر دو با هم: رفتم یه کم قهوه بخرم. تصور این بیرون رفتن ها برای خرید، غمم را دوچندان می کرد... دیگر از گریپ فروت خبری نبود، از وسط قاچ شده برای دو نفر، با شربت آلبالو که آرتور همیشه کنار بشقاب می گذاشت؛ دیگر از هلیم بلغور جو، که من از آن متنفر بودم و آرتور عاشقش بود، خبری نبود، گلوله شده و سوخته، چون به توصیه آرتور توجه نکرده و آن را در دیگ دوجداره پخته بودم.... سال ها صبحانه، ناشیانه، رهاشده، بدون بازگشت.... سال ها صبحانه به قتل رسیده، چرا آن کار را کرده بودم؟
متوجه شدم که به بدترین نقطه ممکن در سرتاسر دنیا آمده ام. باید به جایی تمیز و فرحبخش می رفتم، جایی که پیش تر هرگز به آن نرفته بودم. به جای این کار، به همان شهر قبلی برگشته بودم، و حتی به همان خانه قبلی، همان جا که تابستان سال گذشته را در آن سر کرده بودیم. و هیچ چیز تغییر نکرده بود: مجبور بودم روی همان اجاق دو شعله با سیلندر گاز، بومبولا، که همیشه وسط پخت غذا تمام می شد، پخت و پز کنم؛ پشت همان میز غذا بخورم، که به خاطر بی احتیاطی های قبلی ام در مورد فنجان های داغ، روی پولیسترش پوشیده از حلقه های سفید شده بود؛ روی همان تخت بخوابم؛ تختی که روی تشکش از پیِ سال ها و به واسطه اضطراب مستاجران متعدد شیار افتاده بود. شبح آرتور تعقیبم می کرد؛ از دستشویی صدای قل قل می شنوم، صدای خرت خرت شیشه وقتی صندلی اش را روی ایوان عقب می کشید، منتظر این که من فنجان قهوه اش را از پنجره آشپزخانه به او بدهم. اگر چشم هایم را باز کنم و سر برگردانم، مسلما او آن جا خواهد بود، با روزنامه ای که در پانزده سانتی صورتش گرفته، و یک فرهنگ لغتِ جیبی روی زانویش، و انگشت اشاره چپش که (شاید) در گوشش فرو کرده، حرکتی ناخودآگاه که همیشه انجامش را انکار می کرد.
به خاطر حماقتم بود، اشتباه خودم. باید به تونس یا جزایر قناری، یا حتی ساحل میامی می رفتم، با اتوبوس ِ گِرِی هاوند، و هتل، اما اراده اش را نداشتم؛ به چیزی مانوس تر نیاز داشتم. جایی بدون گیره، بدون علامت و نشانه، مطلقا بدون گذشته: این بسیار شبیه مردن بود.
در این لحظه حوله حمام صاحبخانه را روی صورتم گذاشته بودم و با حالتی تشنج مانند گریه می کردم، و حوله دیگری هم روی سرم انداخته بودم، عادتی قدیمی: همیشه سرم را زیر بالش می گذاشتم و گریه می کردم تا کسی صدایم را نشنود. اما حالا از آن سوی حوله صدای تیک تیک عجیبی می شنیدم. مدتی بود که ادامه داشت. گوش دادم، و بعد صدا قطع شد. حوله را برداشتم. آن جا، همسطح با قوزک هایم، در فاصله یک متری، سری شناور بود، سر یک پیرمرد، با کلاهی حصیری بر رویش. چشم های سفیدش با نگرانی یا ناراحتی به من خیره شده بودند؛ دهانش با آن لثه های فرورفته، در یک گوشه باز بود. حتما صدای من را شنیده بود. شاید فکر کرده بود که دچار حمله ای چیزی شده ام، با صورت پوشیده از حوله بر روی ایوان. شاید فکر می کرد حالت طبیعی ندارم.
با صورت نمناک لبخند زدم، تا خیالش راحت شود، و بعد سعی کردم از روی صندلی آلومینیومی بلند شوم، و خیلی دیر یادم آمد که اگر تقلا کنید، صندلی خودبخود تا می شود. قبل از این که از در بگذرم، حوله ها از روی سر و صورتم افتادند.
پیرمرد را شناخته بودم. همان پیرمردی بود که هفته ای یکی دو عصر می آمد تا به کنگر فرنگی های تراس خشک و بی روح در باغچه پایین خانه رسیدگی کند؛ با قیچی ای زنگزده علف های هرز بزرگ تر را می زد، و وقتی کنگر فرنگی ها آماده بودند، سرهای چرم مانندشان را قطع می کرد. پیرمرد، برعکس آدم های دیگر شهر، هرگز کلامی با من حرف نمی زد و به خوش و بش هایم هم جواب نمی داد. مرا می ترساند. لباسم را می پوشیدم (دور از پنجره قدّی، پشت در) و به دستشویی می رفتم و با لیف حوله ایِ نمناکی صورتم را تمیز می کردم و در دستمال توالت های زبر آقای ویترونی فین می کردم؛ بعد به آشپزخانه می رفتم تا فنجانی چای بخورم.
برای اولین بار از زمان ورودم به آن جا، وحشت کردم. برگشتن به این شهر نه تنها افسرده ام می کرد، بلکه خطرناک هم بود. اگر آدم نامرئی نباشد، وانمود کردن به نامرئی بودن هیچ فایده ای ندارد، و مشکل این بود: اگر من پیرمرد را شناخته بودم، احتمالاً او هم من را شناخته بود.

نظرات کاربران درباره کتاب بانوی پيشگو

کتاب های دیگری از مارگارات آتوود خوندم از همین مترجم، این کتاب رو تازه شروع کردم و به نظر میاد فضایی شبیه عروس فریبکار داشته باشه
در 3 هفته پیش توسط