فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ملک بهمن

کتاب ملک بهمن
ابن فریدون شاه ختایی

نسخه الکترونیک کتاب ملک بهمن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ملک بهمن

آن پیر و جوان همدیگر را از صبح تا نزدیک ظهر وداع کردند به قسمی که همه اهل شهر گریه می‌کردند. چون ظهر شد میرغضبان آمدند و آن پیر را از پسر جدا کردند؛ چند قدمی که بردند خودش را از دست آن جماعت نجات داد و بی‌اختیار آمد پسر را در بر کشید و بی‌هوش شد. میرغضبان او را در حالت بی‌هوشی بر اسب سوار کرده روانه شهر شدند. آن وقت یساولان اهل شهر را از جنگل بیرون کردند. پس مردم از دور ایستاده نگاه می‌کردند. اما آن جوان سر به سوی آسمان کرده چون باران اشک می‌ریخت و مناجات می‌کرد و ناگاه ملک‌بهمن صدای مهیبی شنید که گویا صد توپ را یکدفعه خالی کردند. نگاه کرد دید از روی آب دریا دودی چون قطران سیاه با آتش سوزان شعله می‌کشد و می‌آید. نزدیک بود زهره ملک‌بهمن آب شود. آن دود و آتش آمد تا به کنار جنگل رسید. ملک‌بهمن دید تمام جنگل چون شب تار شد و صداهای عجیب و غریب از میان دود بلند می‌شود. به قدر یک ساعت آن دود و آتش در میان جنگل بود. بعد از ساعتی ملک‌بهمن دید آن دود از همان طریق برگشت. ملک‌بهمن از درخت به زیر آمد، هرچه نگاه کرد دید به قدر سر مویی از جنگل نسوخته، اما بند و زنجیر جوان در پای درخت ریخته و خودش نیست. با خود گفت: «نامرد، این آتش باید تمام این جنگل را سوزانده باشد، چگونه است که هیچ اثر نکرده؟

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.6 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب ملک بهمن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یادداشت ناشر

داستان های عامیانه فارسی گنجینه هایی از مضمون، تمثیل، ضرب المثل ها و آداب و رسوم فارسی زبانان به شمار می روند. توجه به چنین گنجینه هایی، در اصل، پاسداشت فرهنگ و ادب کهن سرزمینی است به وسعت زبان فارسی.
در چاپ جدید این داستان ها که از این پس با عنوان «مجموعه ادبیات عامه» منتشر خواهند شد، با بهره از نسخه های متعدد و با به کارگیری رسم الخط جدید، نسخه ای حتی المقدور به دور از لغزش ها و خوشخوان ارائه می گردد.
چه بسیار کسان که با خواندن این داستان ها به جرگه کتابخوانان پیوستند، زیرا این داستان ها که اغلب روایت پهلوانی و مردانگی و عشقند، با نثر شیرین و پرطمطراق، با افسانه سازی و خیالپردازی خواننده را بر سر شوق می آورند و به خواندن ترغیبش می کنند، من نیز از جمله این بر سر شوق آمدگان و ترغیب شدگان بودم. از همین رو انتشار این مجموعه به علی رحیمی تقدیم می شود، کسی که در یازده سالگی ام «امیر ارسلان» را به من هدیه داد، و همو بود که با کتاب آشنایم کرد.

امیر حسین زادگان

باب اول

اما راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکرشکن شیرین گفتار و خوشه چینان خرمن سخن دانی و صرافان بازار معانی و چابک سواران میدان دانش توسن خوش خرام سخن را بدین گونه به جولان درآورده اند که در شهر ختا پادشاهی بود که او را ملک فریدون شاه می گفتند، دو پسر داشت که در حسن جمال و شجاعت و دلاوری یگانه آفاق بودند. یکی را ملک بهمن و دیگری را ملک سهراب می گفتند. ملک سهراب یازده ساله بود و ملک بهمن هیجده سال داشت و به سواری زیاده مایل بود و دویست سوار مخصوص داشت که همیشه با او بودند.
روزی سواران مرکب می تاختند و غزالان را به خاک هلاک می انداختند که ناگاه آهوی خوش خط و خالی نمودار شد. ملک بهمن گفت: «کسی از عقب آهو نرود که می خواهم او را زنده بگیرم.» پس کمند شصت خم ابریشمی را بر سر دست درآورده سر بر یال مرکب در عقب آهو نهاده روانه شد. آهو که شاهزاده را در کمین خود دید به جست و خیز درآمده مانند تیر شهاب روی به گریز نهاد. ملکزاده از عقب سرش مثل باد صرصر می رفت تا این که در برابر آهو تپه ای نمایان شد. آهو رفت بالای تپه و سرازیر شد به آن طرف. ملکزاده نامدار از پشت سرش به بالای پشته برآمد، نگاه کرد دید عجب جنگل باصفایی است؛ درختان سر بر فلک کشیده، زمین همه سبز و خرم مثل بهشت برین.
آهو داخل جنگل شد. ملک بهمن از عقب او روانه شد. همه جا می آمد تا به جایی رسید که از بس درختان تنگ یکدیگر بودند اسب نمی توانست عبور کند. ملک بهمن پیاده شد و آهسته آهسته می آمد. اما آهو دید که شاهزاده پیاده است و آهسته می آید، آهو هم به هوای شاهزاده آهسته می رفت. شاهزاده تعجب می کرد و می گفت: «ای دل غافل، این جا کجاست که این آهو مرا آورده؟ من که دو سه فرسخ بیش تر از شهر دور نشده ام، پس این جنگل به این نزدیکی را چرا تا حال ندیده ام؟» با خود فکر می کرد و می آمد که از برابر باغی سبز و خرم پیدا شد؛ درختان سردسیری و گرمسیری سر بر فلک کشیده، مرغان خوش الحان همه در شاخسار درختان به ذکر ملک منّان مشغول بودند. هوش از سر ملک بهمن به در رفته دید آهو داخل باغ شد. ملک بهمن هم داخل شد. باغ باصفایی به نظر درآورد، قدم در خیابان باغ گذاشت. آهو از جلو، شاهزاده از عقب می آمدند که از برابر گنبدی نمایان شد یکپارچه طلا که خورشید بر آن می تابید و شعاعش در آن باغ می افتاد.
ملک بهمن دید که آهو رفت به ده قدمی آن گنبد رسید که ناگاه آتشی از زمین بیرون آمده سرتا پای آهو را سوزانیده به زمین ریخت. شاهزاده تعجب کرد و گفت: «ای دل غافل، به عجب بلایی گرفتار شدم.» در این خیال بود که از روی هوا صدای عجیب و غریبی بلند شد. ملک بهمن نبضش ساقط شد. با خود گفت: «نامرد، بگریز که هلاک می شوی!»
درخت نارونی در جلو آن گنبد بود، ملک بهمن خود را به بالای درخت کشید و دید عفریتی مانند کوه نعره زنان از روی هوا سرازیر شد که تمام آن باغ مثل کره سیماب به لرزه درآمد. ملک بهمن زهره اش آب شد.
عفریت نعره زد و گفت: «بنی آدمِ حرامزاده، کجایی تا دمار از روزگارت برآرم!؟»
می غرید و می آمد تا این که به در گنبد رسید، گفت: «ای شیر حرامزاده، راست بگو امروز بنی آدم قدم در این باغ گذاشته؟»
شیر گفت: «پهلوان، دشمنی به ابلیس کرده ام اگر امروز پرنده ای داخل این باغ شده باشد، مگر آن که آهویی آمد به نزدیک گنبد که رسید، آتش گرفت و سوخت. من دیگر کسی را ندیده ام.»
عفریت پیش رفت، زنجیر را برداشت و شیر را سر داد و گفت: «برو و تمام باغ را بگرد و بنی آدم را پیدا کن که امروز یقینا آدم در این جنگل آمده است. چون در جنگل مرکبی دیدم می چرد. صاحبش حکما در این باغ است.»
شیر رفت جمیع باغ را گردش کرد و برگشت آمد قسم یاد کرد که «دیاری در این باغ نیست.»
عفریت خاطر جمع شد. در گنبد را باز کرد، چراغ ها را روشن کرد. باغ مثل روز روشن شد. ملک بهمن نگاه کرد، دید تختی در صدر گنبد نهاده اند و اسباب عیش از هر قبیل مهیاست و کسی بجز آن عفریت و سر اژدهایی در آن گنبد نیست. عفریت از زیر تخت تازیانه ای بیرن آورد و زد بر پشت اژدها و گفت: «بده امانت مرا.» ملک بهمن دید آن اژدها به حرکت آمد و دهان را مثل غار گشود و هودج زرنگاری از دهنش بیرون آمد و پرده حریری جلو هودج آویخته اند. پس آن عفریت هودج را بالای تخت گذاشت و همان تازیانه را بر هودج زد و گفت: «ای نازنین، قربانت شوم. بیرون بیا که لحظه ای جمال جهان آرایت را زیارت کنم.»
شاهزاده نامدار دید پرده هودج بالا رفت و یک دختر مثل قرص قمر گیسوان عنبرآسا را به دور خود ریخته

رخ یک بهشت حور تن یک سپهر نور
لب یک غرابه شهد رو یک طبق سمن

یاقوت لعل او همرنگ ناردان
شمشاد قد او همسنگ نارون

در زلفکان او تا چشم می رود
بند است یا گره چین است یا شکن

گیسوش در قفا غلطیده تا سرین
آن صد هزار مو این یک هزار من

از هودج بیرون آمد، سه گره در ابرو انداخته، سر به گریبان فرو برده. آمد در بالای تخت نشست و سر خود را پایین انداخت. عفریت گفت: «ای نازنین، قربانت شوم. سرت را بالا کن، با من یک کلام حرف بزن و یک نگاهی به جانب من بکن.»
پس جامی را پر از شراب کرده در برابر دختر نگاه داشت و گفت: «نازنین، تو را به مذهبی که داری قسم می دهم این جام را از دست من بگیر.»
آن دختر زد به زیر دست آن حرامزاده که جام از دستش افتاد و گفت: «حرامزاده، تا کی مرا اذیت می کنی؟ به خدایی که جان من در قبضه قدرت اوست اگر صد سال مرا نگاه داری به صورت نحس تو نگاه نخواهم کرد و اگر از گرسنگی بمیرم از دست تو چیزی نخواهم خورد و هرچه می خواهی بکن.»
عفریت گفت: «ای نازنین، قربانت شوم، بلایت به جانم. من نوکر تو هستم. مرا می شناسی که در خاک پری زاد هر کس اسم مرا بشنود زهره در ملک بدنش آب می شود. تو با من این نوع گستاخانه سخن می گویی باز من همان نوکر تو هستم.»
دختر که این را شنید گفت: «حرامزاده، این جا شجاعت به من تحویل می دهی، باشد. به جلال خدا اگر بند از بندم جدا کنی من همینم که هستم. از این بیش تر هر چه از دستت برمی آید اگر کوتاهی کنی از زن کم تر هستی.»
خلاصه آن عفریت هرچه عجز و زاری کرد، دختر درشتی کرد تا آن که عفریت حرامزاده به غیظ درآمده یک تازیانه بر شانه دختر زد که درد بر دل ملک بهمن پیچیده گفت: «دستت بریده باد حرامزاده، چگونه دلت آمد؟»
القصه دختر بی هوش افتاد. عفریت او را در هودج نهاد و یک تازیانه بر اژدها زد. اژدها به حرکت درآمد و هودج را بلعید. سفیده صبح عفریت بر هوا بلند شد و از پی کار خود رفت.
اما ملک بهمن چنان محو جمال آن دختر شده بود که سر از پا نمی شناخت. آمد تا به شیر رسید، شمشیر از غلاف کشید و همچنان که آن شیر در خواب بود به کمرش نواخت که دو نیمه شد. بعد در گنبد را بازنموده داخل شد. با خود گفت «اگر اژدها را با شمشیر بکشم مبادا به آن نازنین ضرری وارد آید. اول او را نجات بدهم.» پس تازیانه را برداشت. زد میان شانه اژدها و گفت: «امانت مرا بده.» اژدها به جنبش درآمد و هودج را قی کرد. ملک بهمن چنان شمشیری بر کمرش زد که دو نیمه شد و بعد دختر را از هودج بیرون آورد و یک تازیانه بر دختر زد که از جا جست و نشست بالای تخت، سه گره در میان ابرو انداخته سر را به زیر انداخت. ملک بهمن فهمید که نازنین او را گمان عفریت کرده صدای خود را کلفت کرد و گفت: «نازنین، مرا نمی خواهی؟ حالا می خورمت!» اما دختر دید که این صدا کلفت است اما صدای عفریت نیست که همیشه می شنید، آهسته زیر چشم نگاه کرد، دید چه جوانی جان جهانی، میل گردن با پهنای سینه و گره بازو برابری می کند. قد مثل سرو جویبار زندگانی، چهره چون طبق یاقوت رمانی، زلف چون دسته سنبل دور تا دور کمرش ریخته.
هوش از سر دختر پرید، نزدیک بود نعره بزند، باز خودداری کرد. کم کم سر خود را بلند کرده درست نگاه کرد. بی اختیار اشکش سرازیر شد و از تخت به زیر آمده گفت: «جوان، بلایت به جانم، کیستی که مرا از دست این حرامزاده نجات دادی؟»
شاهزاده گفت: «من نوکر تو ملک بهمن پسر ملک فریدون شاه ختایی هستم. تو کیستی و چگونه به دست این عفریت گرفتار شدی؟»
دختر گفت: «جوان، حالا جای سخن نیست. می دانم گرسنه هستی، بنشین قدری طعام با هم بخوریم. بعد سرگذشت خود را بگوییم.»
طعام و شراب را پیش کشیدند و دختر چند جامی شراب به ملک بهمن داد و خودش هم خورد. بعد ملک بهمن گفت: «نازنین، شما گلی از گلستان کیستید؟»
دختر گفت: «ای جوان، بدان که من دختر اقبال شاه پری پادشاه شهر بلورم و زرین ملک نام دارم و این عفریت که مرا این جا آورده است سپهسالار پدر من است. او را ارچنک سالار می نامند. این حرامزاده چند وقت است که عاشق من شده بود و از ترس برادرم ملک شهبال جرئت نداشت با من سخن بگوید تا این که روزی با جمعی از کنیزانم در یکی از جنگل ها گردش می کردیم، این حرامزاده غافل مرا ربود و به این مکان آورد. اکنون مدت شش ماه است در این جا در دست این جادو گرفتارم. حال مرا مرخص کنید بروم پدر و مادرم را دیدن کنم و اگر عمر باشد ان شاءالله باز به خدمت می رسم، حالا آن عفریت حرامزاده می آید و کار بد می شود.»
ملک بهمن گفت: «نازنین، من هم همین خیال را داشتم بیایم خودم را به کشتن دهم و تو را خلاص کنم و تو را بگذارم بروم. هنوز شرابی نخورده ایم و صحبتی نکرده ایم! نازنین، این را بدان به جلال خدایی که جان من در قبضه قدرت اوست اگر بگذارم از پیش من بروی. یا باید مرا همراه خودت ببری به شهر پدرت یا باید تو را ببرم به شهر ختا و نوکری تو را اختیار کنم.»
زرین ملک گفت: «جوان، این خیال که تو کرده ای میسر نمی شود. برای این که همین حالا عفریت می آید تو را می کشد و مرا هم زجرکش می کند و اگر از دست آن حرامزاده نجات یافتی و مرا به شهر خودت بردی پدر و برادرت نمی گذارند من در دست تو باشم. بهتر این است که بگذاری من بروم و به برادرم ملک شهبال بگویم. همین که او بشنود تو این مردی را در حق من کردی و مرا نجات داده ای، عفریت را خواهد کشت و تو هر جا باشی از عقب تو خواهد فرستاد. آن وقت هر خواهشی داشته باشی برآورده است.»
ملک بهمن گفت: «ای نازنین، من فریب تو را نمی خورم اگر بگذارم بروی آن جا که رفتی گرم عیش و نوش می شوی و مرا فراموش می کنی. تو در عیش و من در آتش.»
زرین ملک گفت: «جوان، نه چنین است.

گر بماندیم زنده بردوزیم
جامه ای کز فراق چاک شده

ور بمردیم عذر ما بپذیر
ای بسا آرزو که خاک شده»

اما ملک بهمن دست زرین ملک را گرفت و گفت: «برخیز قدری می بخوریم.»
زرین ملک هرچه اصرار کرد بلکه از دست ملک بهمن در برود شاهزاده قبول نکرد. ناچار برخاست همراه ملک بهمن روانه شد تا از در باغ بیرون آمدند که از روی هوا صداهای عجیب و غریب بلند شد و لکه ابری پیدا شد. زرین ملک گفت: «ای بنی آدم، دیدی که مرا آخر به چه بلا گرفتار کردی؟» تا ملک بهمن رفت فکری بکند که عفریت بر زمین قرار گرفت و نعره ای کشید: «ای زرین ملک حرامزاده، این جوان کیست با او راه می روی؟! چگونه نجات یافتی!؟»
ملک بهمن دید که زرین ملک تعظیم کرد و گفت: «پهلوان، به جقه ملک اقبال شاه اگر این جوان را بشناسم. دیشب که شما رفتید من بی هوش افتاده بودم. وقتی که چشم باز کردم خود را در مقابل این جوان دیدم.»
ارچنگ حرامزاده گفت: «ای گیسو بریده، تو باش تا من این خیره سر را ادب کنم. بعد دانم با تو چه باید کرد.»
پس رو به ملک بهمن کرده گفت: «ای حرامزاده، تو کیستی که چنین بی ادبانه داخل منزل من شدی؟ از من نمی ترسی؟!»
ملک بهمن گفت: «حرامزاده، تو سگ کدام گله ای که من از تو بترسم!؟ بدان که من پسر ملک فریدون شاه ختایی هستم و ملک بهمن نام دارم. به عزم شکار بیرون آمدم. شیر و اژدها را کشتم. ملکزاده را خلاص کردم که تو رسیدی.»
عفریت که این سخن را شنید دست به دار شمشاد کرده گفت: «بگیر از از دست من!»
شاهزاده نامدار زیر بغل آن حرامزاده را خالی یافته برق تیغ را از ظلمت غلاف نجات داده چنان نواخت به زیر بغلش که هیکل وار از سر شانه آن حرامزاده بیرون آمد. زرین ملک گفت: «ای به قربان دست و بازویت شوم.»
ملک بهمن گفت: «نازنین، دیدی که چگونه پدرش را سوزاندم؟»
زرین ملک گفت: «یک قدری صبر کن تا من بگویم.»
پس ملک بهمن دید آن نازنین اسمی خواند و به صورت شهباز سفیدی شد و پرید به شاخه درخت نشست و گفت: «ای ملک بهمن، اگر مرا می خواهی بیا در شهر بلور.» این را گفت و پرواز نموده به در رفت. آه از نهاد ملک بهمن برآمد. دست انداخت گریبان صبوری را تا به دامن چاک زد.

زد دست و درید پیرهن را
کین مرده چه می کند کفن را

بسیار طپانچه بر جبین زد
خود را ز فراق بر زمین زد

هر چند گریه و زاری کرد به جایی نرسید. با خود گفت: «نامرد، از گریه و زاری چه حاصل؟ برخیز و از پی مقصود روانه شو.» پس برخاست و به جانب جنگل روانه شد. دید که مرکب مشغول به چراست؛ او را سوار شده با خود گفت: «ای ملک بهمن، دیگر به چه رو به شهر پدرت برمی گردی؟ بهتر این است که سر بگذارم به این پهن دشت بیابان بروم. یا به مقصود می رسم یا بیابان مرگ می شوم.» پس سر مرکب را برگردانده بیابان را به نظر سنجید. سر بر یال مرکب نهاده مثل باد صرصر روانه شد، اما نمی دانست به کجا می رود. آن روز تا شام مرکب می تاخت. نزدیک غروب آفتاب رسید به یک جنگل تاریک که از بسیاری درخت شب و روز در این جنگل یکی بود، ملک بهمن داخل جنگل شد. دست بر یال مرکب پیاده شد، مرکب را به چرا سر داد، خود در کنار چشمه نشست، دست و رو را صفا داد و کمان را بر سر چنگ درآورد. چند مرغ صید کرده کبابی ساخته تناول نمود. بعد سپر را از مهره پشت نجات داده به زیر سر نهاده خوابید. هنوز به خواب نرفته بود که صدای ناله حزینی به گوشش رسید. شنید که کسی می گوید: «ای نازنین پرجفا و ای محبوب بی وفا، من تا کی از فراقت در سوز و گداز باشم و تو خبری از من نداشته باشی؟

سوختم و سوختم و سوختم
تا روش عشق تو آموختم

حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بدم پخته شدم سوختم»

چون این صدا به گوش ملک بهمن رسید، آتش در کانون سینه اش افتاد. از آن جا که خودش هم عاشق بود، با خود گفت: «بروم ببینم صاحب صدا کیست و در این دل شب در این جنگل تنهاست یا رفیق هم دارد.» پس از جای برخاست و به اثر صدا آهسته آمد، اما شب مهتاب بود ملک بهمن چشمش به جوانی افتاد به سن هفده هیجده ساله در لب چشمه ای نشسته شمعدانی در مقابلش می سوزد و هر دم اشک چون مروارید بر صفحه رخسارش مثل باران بهار جاری است و می گفت: «ای فلک سفله، سرنگون شوی که مرا به این روز انداختی.» گاهی از دلبر خود شکایت می کرد و از آتش عشق می سوخت. اما ملک بهمن را شور عشق زرین ملک پری بر سر افتاده در پشت درختی قرار گرفت و صدای ناله را بلند کرد و گفت: «ای ملکه، به قربان قد و بالایت بروم. رفتی و مرا به فراق گذاشتی.»
اما چون صدای ملک بهمن به گوش آن جوان رسید، گفت: «ای صاحب ناله، تو را به هر مذهبی که داری قسم می دهم بگو کیستی که در این وقت شب در این جنگل بی پایان ناله می کنی.»
ملک بهمن برخاست آمد در پهلوی آن جوان نشست و گفت: «برادر، تو را به خدا قسم می دهم تو چه کسی و این جا چه مملکت است و تو چرا این طور ناله می کنی؟»
آن جوان گفت: «ای برادر، بدان که این جا مملکت ختن است و من پسر پادشاه این مملکت می باشم و نامم ملک داراب است. من یکساله بودم که پدرم از دنیا رفت و مرا به دست عمویم سپرد که چون بزرگ شوم مرا پادشاه ختن نماید و دختری دارد جهان آرا نام به من بدهد. چون عمویم به تخت پادشاهی نشست و لذت سلطنت را فهمید، وصیت برادر خود را فراموش کرد تا این که من و دخترعمویم بزرگ شدیم. من عاشق او بودم و او هم مرا بسیار دوست می داشت. پدرش از این مقدمه آگاه شد، دختر را نگذاشت پیش من بیاید و از من پنهان داشت تا این که طاقت من طاق شد و قضیه خود را با مادرم بیان کردم. مادرم به خواستگاری پیش عمویم رفت. او گفت: من دختر به ملک داراب می دهم به شرط آن که جام جهان نمای جمشید را شیربها کند، مادرم به من گفت: عمویت می خواهد دختر به تو ندهد که چنین سنگ بزرگی را در پیش پای تو گذاشته. زیرا جام جهان نما در طلسم قهقهه دیو و پروانه جادوست. اگر هزار جان داشته باشی یکی را نمی توانی به در بری، من چون این سخن را شنیدم، ترک خانمان کرده در این جا منزل گزیده ام و این آذوقه را مادرم برای من می فرستد. این جا نشسته ام یا بمیرم در فراق دخترعمویم یا آن که مردی پیدا شود و مرا از این غم نجات بدهد. این بود سرگذشت من. بفرمایید شما کیستید و چگونه به این مکان آمده اید.»
ملک بهمن هم حکایت خود را از اول تا به آخر بیان کرد و گفت: «نامرد باشم اگر تو را به مقصود نرسانم. شاید از توجه تو من هم به وصال زرین ملک برسم.» پس شرح حال خود را از برای پدرش نوشت و به دست ملک داراب داد و گفت: «ای برادر، من به طلسم می روم و تو تا ده روز انتظار مرا بکش. اگر آمدم فبها و اگر نیامدم این عریضه را به پدرم برسان. اکنون بگو طلسم در کجاست.»
ملک داراب گفت: «فردا صبح تو را به طلسم می رسانم» و آن شب را به صحبت با هم گذرانیدند.
در برآمدن آفتاب عالمتاب ملک داراب دست ملک بهمن را گرفت و روانه طلسم گردیدند تا رسیدند به نهر آبی. ملک داراب گفت: «از این نهر به آن طرف طلسم است.» ملک بهمن او را وداع کرده روانه شد. چون قدری راه رفت، به عقب نگاه کرد ببیند ملک داراب در چه کار است، دید حصاری از فولاد کشیده شده است. آه از نهادش برآمد و روانه راه شد. آن روز را تا شب راه می رفت. وقت غروب از برابر باغی نمایان شد. ملک بهمن خود را به آن باغ رسانید، دید در باز است. بسم الله گفت و داخل آن باغ شد. بسیار از آن باغ خوشش آمد. قدم در خیابان باغ نهاده می آمد تا آن که از برابرش قصری نمایان شد و جمعی از گلعذاران در عیش بودند و سرآمد همه آن ها نازنین صنمی بود که نیم تاج الماس را یک ور به گوشه سر بند کرده و یک پارچه حریر بر سر انداخته، چهره اش چون طبق لعل برافروخته، عرق مستی بر صورتش نشسته، گیسوان خود را به دور خود خرمن نموده. هوش از سر ملک بهمن به در رفت.

تیری از آن غمزه دلدوز جست
بر جگرش آمد و تا پر نشست

مایل آن حور شمایل گردیده بی تابانه داخل عمارت شد و سلام کرد. آن نازنین جواب باز داد و از تخت به زیر آمد، دست ملک بهمن را گرفت و برد در صدر مجلس نشاند. شراب و کباب حاضر کردند. بعد از صرف طعام ملک بهمن گفت: «نازنین، شما چه کسانید و در این جا چه می کنید؟»
دختر گفت: «ای جوان، بدان که من دختر پادشاه چین هستم و خورشیدبانو نام دارم. اکنون مدت سه سال است که قهقهه دیو عاشق من شده و مرا ربوده به این مکان آورده و این اوضاع را برای من فراهم آورده و خودش ماهی یکمرتبه به دیدن من می آید و دو جام شراب از دست من نوشیده می رود و کار دیگر با من ندارد و تا به حال قدم هیچ آدمیزادی به این سرزمین نرسیده. اولاً من عاشق جمالت شدم، ثانیا گفتم شاید به دست یاری تو این طلسم شکسته شود و من از دست این حرامزاده خلاص شوم.»
شاهزاده هم حکایت خود را بیان کرد، تا شب نیمه شد و کنیزان بستر حریر گستردند. خورشیدبانو به ملک بهمن گفت: «برخیز استراحت کنیم، به شرط آن که دست درازی نکنی که کشته می شوی.»
شاهزاده قبول کرد. دختر را خواب ربود، اما ملک بهمن از اثر طلسم خوابش نمی برد. بی طاقت شده از جای برخاست شمعدان را پیش کشید، نگاه بر چهره دختر کرد. شیطان وسوسه اش کرد. پس دست دراز کرد که از ناپیدا چنان سیلی بر بناگوشش خورد که بی هوش شد. وقتی به هوش آمد که آفتاب دو نیزه بالا آمده بود. نادم و پشیمان شده برخاست روانه راه شد. می آمد تا به جنگلی رسید، بر زمین نشست قدری استراحت بکند، دید از برابر به قدر صد هزار شیر و پلنگ پیدا شده حمله بر شاهزاده نمودند. هر چند از ایشان می کشت زیادتر می شدند تا غروب آفتاب. چون قرص آفتاب سر به چاهسار مغرب کشید این سباع یکمرتبه مفقود شدند. ملک بهمن خسته و مانده روانه راه شد تا به دهنه کوهی رسید، دید مرکبی با زین و لجام مرصع به چرا مشغول است. او را گرفته سوار شد که آن مرکب عنان را از دست شاهزاده گرفت و مثل باد صرصر به در رفت تا رسید به در همان باغ. در آن جا ملک بهمن را بر زمین زد و رفت. ملک بهمن برخاست، داخل باغ شد و همان نازنین را دید که با کنیزان در عیش می باشد. چون چشم خورشیدبانو بر جمال شاهزاده افتاد، پیش آمد و گفت: «ای شاهزاده، امروز در کجا بودی؟»
ملک بهمن گفت: «نازنین، از بس امروز با شیر و پلنگ جنگ کرده ام بازویم خسته شده.»
خورشیدبانو گفت: «این همه زحمت که امروز کشیدی محض آن خطایی بود که دیشب از تو سر زد. اگر شرط می کنی دیگر از این نوع خیال ها نکنی و به بوسه و کنار قانع باشی برویم در قصر، و الاّ از پی کار خود برو که کشته می شوی.»
ملک بهمن گفت: «نازنین، دیشب شیطان مرا فریب داد و چنین خطایی از من سر زد. ان شاءالله امشب خودداری می کنم.» خورشیدبانو قبول کرد، دست ملک بهمن را گرفت و روانه قصر شده با یکدیگر مشغول عیش شدند تا این که خواب بر خورشیدبانو غلبه کرد. بستر گستردند و هر دو خوابیدند. باز ملک بهمن به خیال باطل افتاد، از جا برخاست اراده کرد که عمل قبیح از او سر زند. باز چنان سیلی بر بناگوشش خورد. صبح باز خود را در همان صحرا دید و شیر و پلنگ زیاد دورش را گرفتند. تا عصر با آن ها در تلاش بود. وقت غروب همه آن ها غایب شدند. شاهزاده بنا کرد به آمدن. قدری راه رفت چشمش به همان مرکب ابرش افتاد. او را سوار شد، باز مرکب او را به در باغ رسانید. القصه هفت شب کار ملک بهمن بدین منوال گذشت. روز هشتم باز وقت غروب آفتاب که آن شیر و پلنگ ها ناپدید شدند، شاهزاده همان مرکب را دید. با خود گفت: «نامرد، تا کی در این صحرا شب و روزت را به این نحو می گذرانی؟ امروز سوار این اسب نمی شوم.» پس رو به بیابان نهاده بنا کرد به رفتن تا به دهنه کوه بلندپایه باشکوهی رسید. قدم در آن کوه نهاده بود و می رفت تا آن که آفتاب سر به چاهسار مغرب کشید. ملک بهمن دید که در قله کوه آتش افروخته اند. به جانب آن آتش روانه شد. در قله کوه قلعه ای دید. داخل قلعه شد. صدای ناله ای به گوشش رسید که یکی می گفت: «ای پروردگارِ لیل و نهار و ای فریادرس بی چارگان، تا کی در بند این حرامزاده گرفتار باشم؟ رحمی کن و مرا نجاتی کرامت فرما.»
دل ملک بهمن خیلی سوخت، بی طاقت شده به اثر صدا رفت. دید جوانی چون ماه شب چهارده که رنگ ارغوانی او به زعفرانی مبدل شده، نشسته گریه می کند. ملک بهمن پیش آمد و گفت: «ای برادر، کیستی و چرا گریه می کنی؟»
آن جوان چون چشمش به ملک بهمن افتاد، گفت: «ای جوان، تو را به ذات خدا قسم می دهم که از این جا برو و مرا بگذار به درد خود بمیرم و خود را به درد من گرفتار مکن.»
پس ملک بهمن او را قسم داد که «شرح احوال خودت را به من بگو.»

نظرات کاربران درباره کتاب ملک بهمن

خیییلییی باحالههه
در 1 سال پیش توسط
اثری هم دلگشا برای سرگرمی و هم سودمند برای تحقیق ریخت شناسی قصه
در 1 سال پیش توسط