فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گل

کتاب گل

نسخه الکترونیک کتاب گل به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب گل

کتاب «گل» نوشته دیوید آلموند ( - ۱۹۵۱) نویسنده انگلیسی آثار نوجوان و برگزیده جایزه هانس کریستین اندرسن است.
او این اقبال را داشت تا اولین کتابش یعنی «اسکلیگ»‌ در یک رای‌گیری عمومی به عنوان سومین کتاب محبوب کودکان اعلام شود. از او به عنوان «مارکز»‌ ادبیات کودک و نوجوان یاد می‌کنند.
«گل»‌ یکی دیگر از آثار تحسین شده آلموند است. داستان این کتاب درباره نوجوانی به نام استپان است که با عمه خود به شهری مهاجرت می‌کند و در آن‌جا با چند نوجوان دیگر دوست می‌شود. این گروه تصمیم می‌گیرند با یک باند بزهکار مبارزه کنند.
در قسمتی از این کتاب می‌خوانیم:
«ماریا دست تکان داد. بی‌توجه به او، صورتم را به طرف تلویزیون برگرداندم. از گوشه چشمم دیدم که او دست فرانسیس را گرفت و کشید و برد.
مادر گفت: مطمئنی؟
هیولا غرش کرد.
به تندی گفتم:‌ آره، آره بابا!
پدر گفت: دیوی! بس کن!
گفتم: خب، معطل چی هستید! یالا دیگر، بیایید حساب من لعنتی را برسید!
پدر کاری را که انجام می‌داد، ‌رها کرد و به من زل زد.
گفت: برو توی آن اتاق لعنتی خودت.
به طرف بالای پله‌ها هجوم بردم، برگشتم پیش آن جسم، خون، رعب و وحشت. تمام بعد از ظهر آ‌ن‌جا ماندم. از قفسه دیوار اتاقم بالا رفتم. خودم را به زحمت بالا کشیدم تا اولین لوازم و اسباب‌بازی‌هایم را پیدا کنم؛ جغجغه، خانه‌سازی، مداد شمعی، تخته‌ سیاه و جعبه خمیربازی قدیمی‌ام را پیدا کردم. همه رنگ‌ها مخلوط شده و به رنگ خاکستری و خاک درآمده بود. خمیر مثل سنگ سفت بود اما وقتی با انگشت‌هایم آن را ورز دادم، نرم شد. به یاد آوردم که حیوان، ماهی، ‌ پرنده و مدل‌های کوچکی با خمیر درست می‌کردم که موجب جلب توجه پدر و مادرم بود».

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.43 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۱۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب گل

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سه

شنبه بعد، روز خوبی بود. دو تا مراسم کفن و دفن داشتیم؛ یکی ساعت نه و آن یکی ساعت ده. من و گئوردی، در هر دو برنامه، کمک کشیش بودیم.
اولی مردی از اهالی استونی گیت بود. در جاده ساندرلند، از اتوبوسی پرت شده بود. مال عهد دقیانوس بود، بنابراین، چندان گریه و زاری در کار نبود. کارهای معمول در کلیسا انجام شد و بعد سوار آن اتومبیل سیاهی شدیم که به دنبال نعش کش می رفت به گورستان هیورث. آن جا، کندر و آب مقدس پاشیدیم و پدر اوماهونی دعا را خواند؛ از خاک هستیم و به خاک تبدیل می شویم و به آن بازمی گردیم. گاهی وقتی مراسم تمام می شد، یکی از بستگان خودش پیش می آمد و انعامی می داد. اما بعضی وقت ها هم مجبور بودیم برای یادآوری به یکی دو نفر اشاره ای بکنیم. این بار، مردی شیک و پیک با کت و شلوار آبی به نظرمان فرد مناسبی آمد. برای مراسم از لندن آمده بود. وقتی عزاداران به طرف اتومبیل های سیاه برگشتند، به او رسیدم.
آهسته گفتم: «برای عزیز از دست رفته تان متاسفم.»
گفت: «متشکرم.»
گفتم: «اسم من دیوید است.»
«متشکرم، دیوید.»
«آن هم دوستم جورج است. خوشحالیم که امروز صبح به شما خدمت کردیم.»
زنی که همراهش بود، سقلمه ای به او زد و آهسته چیزی گفت.
دوباره گفت: «متشکرم.» و اسکناسی مچاله، توی دستم فرو کرد.
وقتی توی ماشین برگشتیم، خندیدم و دستم را روی زانوی گئوردی گذاشتم و باز کردم تا اسکناس را نشانش دهم.
گفت: «ده شیلینگ!»
پدر اوماهونی سرفه کرد. او با مامور کفن و دفن جلو نشسته بود و ما را از توی آیینه زیر نظر داشت.
گفت: «خب حالا! یک کمی رعایت احترام، بهتر نیست؟»
با هم گفتیم: «ببخشید پدر.»
آهسته گفتیم: «ده شیلینگ!» و دیدم که کشیش سرش را پایین انداخت و لبخند زد.
بعدی چندان ساده نبود. یک مرد دیگر بود اما جوان تر، و پسر و دختری داشت که فقط کمی از ما بزرگ تر بودند. حتی در چشم های پدر اوماهونی هم اشک جمع شده بود و مجبور بود توی یک دستمال بزرگ آبی مرتب فین کند. همسر آن مرد توی گورستان ولو شده بود و ضجه می زد: «چرا؟ چرا؟ چرا؟»
من و گئوردی، همه این چیزها را قبلاً هم دیده بودیم و می دانستیم که باید بی اعتنا به او، به انجام تکلیفمان بپردازیم. خنده دار این که در چنین خاکسپاری هایی انعام گرفتن راحت تر بود. مردی با کلاه نمدی سیاه جلو آمد و به هر یک از ما نیم کرون داد و گفت که پسرهای خوبی هستیم.
او گفت: «زندگی همین است دیگر. این را می فهمید؟»
گفتم: «بله.»
«سعی کنید نهایت استفاده را بکنید. اگر بدانید، می توانید...»
گئوردی گفت: «می کنیم آقا.»
«پسرهای خوب.»
آهسته گفتیم: «پنج شیلینگ دیگر!»
بعد استفان رز را دیدم؛ میان قبرها ایستاده بود. همان طور که گئوردی گفته بود، صورتش به دنبه می ماند. از بغل گوشش رد شدیم. تکه ای گل رس توی دستش بود.
پدر اوماهونی گفت: «حالت خوبه، استفان؟»
انگار ابتدا نشنید اما بعد پلک زد و گفت: «بله، پدر.»
«عمه ات امروز کجاست؟»
«نمی دانم پدر. توی خانه است پدر.»
«به او سلام برسان. یکی دو روز دیگر بازهم می آیم به دیدنش.»
«بله پدر.»
کشیش راه افتاد اما دوباره ایستاد و گفت: «این دو تا بچه خوب، دستیار من هستند. شاید بتوانند رفقای خوبی برای تو باشند.»
«بله پدر.»
«پس عالی می شود.»
استفان به من نزدیک تر شد. چیزی را که گئوردی در باره بوی تن او گفته بود، حس کردم.
او گفت: «قبرکن ها این را دادند به من. از آن زیر زیر زیر.»
دستش را روی گل کشید. انگشت هایش را خیس کرد و رویش کشید. سنگ یا چیزی مثل آن را از داخل گل بیرون آورد و مشغول نگاه کردنش شد.
گفت: «تکه ای استخوان.»
به سرعت سه گودال و یک شکاف در گل شکل داد؛ دو تا چشم، یک دهان و یک بینی. آن را بالا برد و مثل عروسک توی هوا تکان داد و با صدایی زیر و جیغ جیغی به جای آن حرف زد:«سلام. اسمت چیه؟»
گفتم: «دیوی.»
گئوردی از توی ماشین فریاد زد: «دیوی، پسر!»
استفان گفت: «این گل به درد نمی خورد.» ناخنش را روی آن کشید و نشان داد که چطور خرد می شود. گفت: «می بینی؟»
«آره.»
دستش را از مقابل چشم هایم گذراند و بعد به من خیره شد و خندید.
گفت: «به این که سلام نکردی. یالا. سلام کن.»
به طرف گئوردی برگشتم.
استفان گفت: «یالا دیگر، محض تفریح.»
آهسته گفتم: «سلام.»
گل با صدایی جیغ جیغی گفت: «سلام، دیوی. متشکرم که باورم داری.»
سرم را تکان دادم و چشم هایم را گرد کردم که مثلاً گول حقه ات را خورده ام. جواب خنده اش را هم دادم.
گفت: «من استفان رز هستم، دیوید.»
گئوردی فریاد زد: «دیوی!»
به طرف ماشین دویدم. از گورستان بیرون رفتیم. کشیش ما را از توی آیینه می دید.
گفت: «حالت خوبه، دیوید؟»
«بله پدر.»
گفت: «عالی است. تو می توانی همانی باشی که آن بچه لازم دارد.»
بعد خندید.
گفت: «صبح پررونقی بود. نبود؟»
جواب دادیم: «بله پدر.»

چهار

گئوردی گفت: «همه هالو.»
گفتم: «چی؟»
«همه خل و چل. بیش ترشان. نکبت های بی سر و پا. همیشه بودند. همیشه هم هستند. حرف پدرم است.»
گفتم: «آره؟»
«آره. از همه دیوانه تر هم پدربزرگ استفان بوده.»
«پدرت از کجا می داند؟»
«پسر، همیشه می دیدش. بهش می گفتند راکی رز. توی کافه های کالرکوتز و ویتلی بای هیپنوتیزم می کرده. کاری می کرده مردم شلوارشان را بکشند پایین، خودشان را خیس کنند...»
«نه!»
«آره پسر. شعبده بازی می کرده و عوضش نوشابه می گرفته. این جا، آن جا، توی ساحل، از این جور کارها. پدرم گفت وقتی بچه بوده، همیشه می دیده. می گفت یک دفعه یک عجوزه ای دیدم که با لباس هاش پرید توی دریا. گفت شاهد بودم یک مردی خیال کرد مرغ نوروزی شده، دست هاش را هی می برد بالا و پایین، قارقار می کرد.»
«عجب بساطی!»
«آره. عجب بساطی. ایل و تبار این آدم این جوره. خانواده ای که توی بازارهای مکاره، کارهای عجیب و غریب می کردند. آدم های ولگرد، آواره، خیالاتی. مثل این که راکی آخر عمری رفته توی جنگل های پلسی، توی یک چادر زندگی کرده. آن قدر هم پشمالو و وحشتناک شده بوده که تا به هر کس نزدیک می شده، طرف پا به فرار می گذاشته.»
«عجب بساطی!»
«آره بابا، راست می گویم. اما حالا راکی مرده، از آن بازارهای مکاره هم که دیگر خبری نیست. تعجبی هم ندارد که استفان یک کمی...»
«آره. فقط برای خودت مجسم کن.»
سعی کردیم او را همان طور مجسم کنیم. بعد گئوردی گفت: «و اما، پدر و مادر استفان می خواستند یک کمی متمدن تر باشند. مثل آدم های درست و حسابی رفتند توی خانه ای درست و حسابی زندگی کنند، شغلی درست و حسابی داشته باشند. اما...»
«موفق نشدند؟»
«نه.»
«فکرش را بکن. اگر همه این چیزها توی خانواده تو...»
«پدربزرگ تو...»
«و مادربزرگ تو...»
«و تنها عمه تو خل...»
کمی از این چیزها گفتیم و شنیدیم و مثل دیوانه ها هوار کشیدیم. بعد هم خندیدیم.
گفتم: «عجب بساطی. محکوم است. محکوم!»
به غار رسیدیم. هر دو چاقو داشتیم. نوک چوب ها را تیز کردیم. می خواستیم تله درست کنیم. می خواستیم چوب ها را جلو ورودی معدن طوری توی زمین بکاریم که نوکشان رو به بالا باشد.
گفتم: «پدرم می گوید فقط باید چند تا رفیق پیدا کند.»
«پدرت گفت؟»
«آره. مادرم هم گفت.»
چاقو را شلاقی روی چوب کشیدم. نوک چوب را توی کف دستم فروکردم؛ تیز مثل سوزن. تصور کردم مولدی پایش را رویش می گذارد. تصور کردم صاف می رود توی کف پایش. به چرک و آلودگی فکر کردم. فکر کردم که مولدی توی بیمارستان ملکه الیزابت است و دکتر به مادرش می گوید: «خانم مولد، به هیچ وجه نمی شود نجاتش داد. مجبوریم پایش را قطع کنیم.» مجسم کردم که مولدی تا آخر عمر، در حوالی پیلاو، لنگ لنگان راه می رود. نوک چاقو را خم کردم، کند کردم، اما طوری که گئوردی نبیند.
گفتم: «مادرم گفت باید به او سر بزنیم.»
«شوخی می کنی.»
«می گوید خودت را بگذار جای او.»
«تو چی گفتی؟»
«هیچی. گفتم باشد اگر وقت کردیم سر می زنیم. گفت شما که وقت زیاد دارید.»
گئوردی چوبی دیگر در زمین کاشت و گفت: «باید حلقه های دار و چیزهای دیگر را هم آماده کنیم. می بندیم به ولیک ها که صاف بخورند بهشان و گیر بیفتند. حسابی سیم مخفی می کشیم که شوت شوند توی برکه.»
خندیدیم؛ از تصور این که آن ها از درخت ها آویزانند و توی برکه دست و پا می زنند.
بعد پشتم را به سنگ تکیه دادم. همه این کارها احمقانه بود. فقط مولدی واقعا شرور بود. رفقایش بچه هایی معمولی درست مثل خود ما بودند. درست مثل خود ما بازی می کردند، درست مثل خود ما می ترسیدند، هیجان زده می شدند. تنها به این دلیل دعوا می کردیم که آن ها بچه های محله پیلاو بودند و ما بچه های فلینگ. ما وانمود می کردیم از آن ها متنفریم چون پروتستان هستند و آن ها وانمود می کردند از ما متنفرند چون ما کاتولیک هستیم. اما این مسئله هم هیچ ربطی نداشت. فقط موضوع سر این بود که بچه محل فلینگ یا پیلاو باشی. چیزی که همیشه، حتی در دوره پدرم، هم بوده است. همیشه وقتی حرف از این چیزها می شد، پدرم می خندید و می گفت: «هنوز هم هست!» و وقتی نگرانی مادر را می دید، می گفت: «چیزی نیست، بازی است دیگر.» اما موضوع مولدی فرق داشت. وقتی آن روز دست هایش را دور گردنم حلقه کرد، گئوردی و رفقایش به زور او را کنار کشیدند و بردند. وقتی با لگد توی صورتم کوبید، غیرقابل کنترل بود. نعره هایی که جلو چشمم می کشید، سرشار از نفرت واقعی، شرارت واقعی، بود. با خشونت گفت: «کاتولیک حرامزاده. کاتولیک حرامزاده فلینگی.» آثار کبودی های آن دعوا را هم مدتی داشتم.
گئوردی گفت: «به نظر تو ترسناک است؟»
«مولدی؟»
«ترسناکی مولدی که حرف ندارد. استفان رز را می گویم. به نظر تو ترسناک است؟»
«چه می دانم. بچه است، عین ما.»
«عین ما؟ پسر، جهنمی است. توی انبار زوزه می کشد. کثافت و آت و آشغال آن گورستان لعنتی را می برد...»
«گل.»
«حالا هر چی. با مری دیوانه که زندگی می کند. مادرش که دیوانه است. پدرش که مرده. پدربزرگش که وحشی شده.»
«حالا خوش داری فرض کن ترسناک است.»
«ممکن است باشد؟ پسر، شاید خیلی خیلی ترسناک باشد.»
خندید و گفت: «تو هم توی همان فکری هستی که من هستم؟»
گفتم: «نمی دانم.»
گفت: «بهتر است باشی. شاید پسری مثل استفان رز درست همانی باشد که ما لازم داریم.»
چوبش را محکم توی زمین فرو کرد.
گفت: «هی، بیا برویم درِ خانه مری دیوانه را بزنیم.»

این کتاب ترجمه ای است از:
Glay
David Almond
Hodder Children's Book, 2006

بخش اول

یک

صبح یکی از روزهای بسیار سرد و آفتابی فوریه وارد فلینگ شد. مربوط به خیلی خیلی وقت پیش نیست اما آن روزها، دوره و زمانه فرق داشت. مثل همیشه آن وقت ها، با گئوردی کرگز بودم. داشتیم مثل همیشه با غرور راه می رفتیم، لطیفه می گفتیم و می خندیدیم، به هم سیگار می دادیم و می گرفتیم و حلقه های دود را توی هوا می فرستادیم. تازه از محراب آمده بودیم. داشتیم به طرف باغ بردداک می رفتیم. در واترمیل لین بودیم که یک تاکسی قرمز از کنارمان ویژ گذشت و دود سیاهی توی هوا فرستاد. تابلوی بالای آن نشان می داد که از طرف ساحل آمده است.
گئوردی گفت: «این، این جا آمده چه کار؟»
تکه ای از نان نازک عشای ربانی هنوز به دندانم چسبیده بود. آن را با زبانم کندم و فرو دادم. بعد دوباره سیگاری بیرون آوردم و گفتم: «خدا می داند.»
تاکسی پنجاه یارد(۱) جلوتر، جلو خانه مری دیوانه ایستاد. دیوانه با آن موهای قرمز کوتاه، شلنگ اندازان بیرون آمد. پیراهنی گشاد و گلدار پوشیده بود که دور بدنش می چرخید با یک جفت دمپایی چهارخانه. آن بچه از تاکسی پیاده شد. چمدانی قهوه ای و کهنه را پشت سرش کشید. دیوانه پول راننده را داد و هر دو به طرف در خانه راه افتادند. دیوانه به پشت سرش و به ما نگاه کرد. سعی کرد دستش را دور کمر آن بچه بیندازد اما او کنار کشید و رفت توی خانه.
تاکسی که از کنارمان می گذشت، راننده سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت: «شما دو تا تحفه این جا چه می کنید؟»
گفتم: «هیچی.»
گئوردی گفت: «گورتو گم کن برگرد برو ویتلی بای؟»
گفتم: «آره. گورتو گم کن. صورت ماهی!»
و خندیدیم و تا باغ دم گرفتیم و فریاد کشیدیم: «صورت ماهی! صورت ماهی! صورت ماهی!»
از آن در آهنی و قدیمی تو رفتیم، از زیر بوته های خاردار خزیدیم، شلپ شلپ کنان از میان برکه گلی گذشتیم، وارد معدن شدیم و توی آن غار رفتیم. باز هم نوشته ای روی دیوارش بود. زیر نوشته کبریت گرفتیم. نوشته بود، دنبالتان هستیم. بدون شک می بازید و یک علامت ضربدر سیاه. انگار یک نفر خواسته بود جمجمه ای هم بکشد اما به نظرش غیرضروری آمده و منصرف شده بود.
گفتم: «کودن های نفهم.»
و تمامش را پاک کردم.
گئوردی یک سیگار دیگر روشن کرد. چاقویش را با سنگ تیز کرد. بعد آن را رو به من گرفت و گفت: «همین روزها یک دعوای درست و حسابی راه می افتد.»
پکی به سیگار زدم و گفتم: «آره.»
گفت: «فقط بین ما و آن ها.»
لرزیدم. سعی کردم بخندم. گفتم: «نبرد باغ بردداک.»
به بیرون نگاه کردم؛ به دیوارهای ناصاف و شیب دار معدن، علف های انبوه، برکه عمیق گل و خرابه های خانه بردداک بر فراز آن و آن قرقی که از لانه سنگی اش بیرون پرید و توی آسمان گسترده پرواز کرد.
گفتم: «کی بود رفت پیش دیوانه؟»
شانه اش را بالا انداخت و گفت: «خدا می داند. اما اصلاً دلم نمی خواهد جای او باشم که گیر آن دیوانه بیفتم.»
بطری را از جیبش بیرون آورد و جرعه ای نوشید. نصف آن پر بود، همان روز صبح از محراب دزدیده بود. من هم سرش را باز کردم و سر کشیدم. لب هایم را لیسیدم. شیرین و غلیظ بود. از آن هایی که فوری کمی آدم را می گیرد. گفتم: «کش رفتن از محراب گناه است.»
خندیدیم و چند تکه چوب شکستیم و آتشی درست کردیم.
به زمین اشاره کردم و گفتم: «گئوردی کرگز، با آتش جهنم می سوزی.»
گئوردی گفت: «نوچ. برای این نه. برای گناه های درست و حسابی می روند جهنم. مثلاً بلند کردن یک میلیون پوند.»
گفتم: «یا کشتن کسی.»
چاقو را توی زمین فرو کرد و گفت: «آره. قتل!»
بطری را خالی کرد و دستش را محکم روی لب هایش کشید.
«دیشب خواب دیدم مولدی را کشته ام.»
«تو کشتی؟»
«آره.»
«خیلی خون بود؟»
«یک گالن. همه جا غرق خون و دل و روده.»
«عجب!»
«این جا کشتم. فرو کردم توی قلبش. بعد سرش را جدا کردم، انداختم توی برکه.»
خندیدیم.
گفتم: «شاید اصلاً این کار گناه نباشد. شاید هم برای خلاص کردن کسی مثل مولدی با سر بروم توی بهشت.»
گئوردی گفت: «البته که می روی. بدون امثال مولدی، دنیا گلستان می شود.»
«آره.»
ساکت شدیم. به فکر مولدی بودیم و به صداهای توی معدن گوش می دادیم.
گفتم: «می بینی چقدر گنده است؟»
«آره.»
آهسته گفتم: «به درک.»
«آره. به درک. اما راستی راستی هیولاست.»

دو

هیچ معمایی در کار نبود. معلوم شد اسم آن پسر استفان رز است. اهل ویتلی بای بود و فقط کمی بزرگ تر از ما. می گفتند به کالج بنت رفته است تا کشیش شود. در یازده سالگی رفته بود؛ در دهه ۱۹۶۰ چیز عجیبی نبود. خیلی از بچه ها این کار را می کردند. البته مثل بسیاری از آن ها، استفان هم تاب نیاورده و دو سه سال بعد بیرون آمده بود. فقط یک ماه از برگشتنش به خانه می گذشت که پدرش با سکته مغزی مرد. بعد مادرش دیوانه شد و در نیمه های شبی طوفانی، او را به پرادهو بردند. بعد استفان کاملاً تنها ماند. خانواده پورکلیر می خواستند سرپرستی اش را به عهده بگیرند که معلوم شد در راهی دور، همین جا در فلینگ، عمه ای دارد؛ مری دیوانه. بنابراین او را این جا فرستادند. قرار بود مادرش به زودی برگردد، دوباره در خانه کنار ساحل با هم باشند و زندگیشان سر و سامان بگیرد. اما با شنیدن حرف های پدر و مادرم فهمیدم که ظاهرا چندان امیدی نیست. شنیده بودند او واقعا دیوانه است و کارش از این حرف ها گذشته.
گفتم: «بدتر از مری دیوانه؟»
مادرم خیره نگاهم کرد و گفت: «زن بی چاره، نگو دیوانه. مومن واقعی است اما روحش ناآرام است.»
گفتم: «ببخشید.»
گفت: «قدر خوشبختی ات را باید بدانی که جز مرحمت الهی نیست...»
ناله کنان گفتم: «عجب؟ مادر، مگر به عقل و ایمانم شک دارید؟»
دهانم را کج کردم و زبانم را بیرون آوردم و گذاشتم که آب از دهانم راه بیفتد.
فریاد زد: «بس کن! بیخودی برای خودت گناه نتراش.»
به خودش صلیب کشید و گفت: «شاید باید صدایش کنیم مری مقدس. چه کسی به مومنی اوست؟ چه کسی به این سفت و سختی عبادت می کند، چه کسی به اندازه او مشتاق و آرزومند است؟»
سرم را تکان دادم.
گفت: «خب، البته خبر داری که می گویند توی اجدادش قدیس هم بوده؟»
«قدیس؟»
از اجداد خیلی دورش توی ایرلند. خیلی سال پیش، خانواده دونانز آن جا زندگی می کردند.
پدر خندید و گفت: «آن دور دورها، آن وقت ها که قدیس ها توی روستاها راه می رفتند و روی هر درختی هم فرشته ای نشسته بود.»
اوایل خیلی کم استفان رز را می دیدیم. آن طور که انتظار داشتیم، در مدرسه سر و کله اش آفتابی نشد. مادر گفت، بچه بی چاره حتما هنوز عزادار است. پدر گفت، بله، این همه غم و غصه برای یک جوان خیلی زیاد است. گئوردی گمان می کرد او خیلی عجیب و غریب است. می گفت کسی را می شناسد که درست انتهای خیابان مری دیوانه زندگی می کند و دیده که استفان شب ها، توی باغ، سرش را بلند می کند و به ماه زل می زند.
گفتم: «به ماه؟»
خندید و گفت: «آره. مهتاب می گیرد. مثل کسی که آفتاب می گیرد. خورشید را با ماه عوضی می گیرد. تا حالا پوستش را دیدی؟»
«منظور؟»
«پسر، مثل دنبه است. متوجه بوی تنش شدی؟»
«از کجا می شدم؟»
«من شدم. توی خیابان از کنارش رد شدم. داشت با مری قدم می زد؛ یک جفت دیوانه با هم. تو که می دانی چه بویی می دهد.»
«آره.»
با وجودی که به گفته مادر چندان سنی نداشت، مری هم پیر بود و هم بویی نامطبوع می داد.
«بوی اون یکی بدتر پسر. اه، اه. مجسم کن اگر آن جا پیش هر دو نفرشان باشی، چه می شود!»
از مدرسه به خانه برمی گشتیم. از نزدیک خانه دیوانه گذشتیم. به پنجره هایش، به پرده های توری قدیمی اش، نگاه کردیم و به آن قاب بندی های تاریک روشن قلب مقدس(۲) که در تمام خانه های کاتولیک ها بود. دودی سفید از لوله بخاری اش بالا می رفت.
گئوردی گفت: «حتما یک عالم خرت و پرت توی باغ دارد.»
«خرت و پرت؟»
«این جور می گویند. بعضی روزها، چندین ساعت توی انبار دیوانه است. صدای تاپ تاپ و زوزه و هق هق و عربده هم می آید.»
«عربده؟»
«آره. این جور می گویند. وای، خدای من! مولدی!»
فوری ایستادیم. خودمان را به زحمت زیر پرچین تازه جوانه زده، جا کردیم. قلبم تاپ تاپ می کرد. به سختی نفس می کشیدم.
گئوردی گفت: «جامان امن است. از این طرف نمی آید.»
یواشکی بیرون پرچین را نگاه کردم. آن جا بود، مارتین مولد یا همان مولدی، داشت به طرف هیورث می رفت. حتی از آن فاصله هم معلوم بود چقدر گنده است. انگار هر بار که او را می دیدیم، گنده تر می شد. از آخرین دعوا، خیلی بزرگ تر شده بود؛ آن روز که او و رفقایش، بیرون گورستان ما را غافلگیر کردند. دست های بسیار بزرگ مولدی را دور گردنم به خاطر داشتم. ضربه چکمه هایش را که مثل حلزون پیچ پیچ بود، روی گونه ام به خاطر داشتم. چشم های شیطانی، نفس های تند و وحشیانه و پرخاش های تف آلودش را به خاطر داشتم. گاهی شب ها خواب می دیدم دوباره آن اتفاق ها می افتد و از خواب می پریدم.
با گئوردی لای پرچین منتظر ماندیم و تماشا کردیم و لرزیدیم. مولدی توی کافه رفت. شانزده سال داشت اما در خوردن دست کمی از مردها نداشت.
گئوردی گفت: «باید چند نفر دیگر را هم پیدا کنیم.»
گفتم: «آره.»
راه افتادیم. سعی کردم به چیز دیگری جز مولدی فکر کنم. گفتم:
«عربده؟»
«آره. همان داستان قدیمی. عربده، عربده برای احضار مرده.»

نظرات کاربران درباره کتاب گل

جالب بود، ترجمه ش هم خوب بود.
در 3 ماه پیش توسط
مثل بقیه‌ی‌کتابای دیوید آلموند عجیب و جذااابه! ارزش خوندن رو داره👌
در 11 ماه پیش توسط
یک کتاب عالی خود کتابش بد گیر میاد چون شخصیت اصلی داستان قدرت جان دادن به گلها رو داره(مثل خدا) ارشاد داره جلو چاپشو میگیره تا از اینجام برش نداشتن بخونینش چون عالیه👍
در 1 سال پیش توسط
عالی حتما بخونینش عاشقش میشن
در 2 سال پیش توسط
این رو همه باید بخوانند واقعا فوق العاده است
در 2 سال پیش توسط