فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پادشاهی پیر در تبعید

کتاب پادشاهی پیر در تبعید

نسخه الکترونیک کتاب پادشاهی پیر در تبعید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پادشاهی پیر در تبعید

کتاب «پادشاهای پیر در تبعید» نوشته آرنو کایگر ( -۱۹۶۸) رمان‌نویس اتریشی است. این رمان یکی از جنبه‌های پنهان بیماری آلزایمر را آشکار می کند: امکانی برای بازنگری در گذشته. پدر گایگر در ده سال پایانی عمرش دچار آلزایمر می‌شود. او شاهد زوال تدریجی حافظه و توانایی پدرش است. ابتلا به بیماری آلزایمر و مشکلات و محدودیت‌های ناشی از آن مراقبت دائمی از بیمار را ضروری می‌کند. به همین دلیل گایگر وقت بیشتری را با پدر می‌گذراند و در اثر نزدیکی و مراقبت دائم از پدر بیشتر در واکنش‌های عاطفی و رفتارهای او دقیق می‌شود و به یک معنا گدشته خودش با او را مرور می کند. او در محیط خانوادگی که در آن پرورش یافته، در موقعیت اجتماعی پدرش در شهری که هشتاد سال در آن زندگی کرده و در نحوه ارتباطات پدرش با دیگران تأمل می‌کند. به دلیل جدایی مادر و پدرش از هم شالوده خانواده از هم گسیخته و حالا بیماری آلزایمر سبب می‌شود که روابط خانوادگی جان تازه‌ای بگیرد: خواهران و برادران و وابستگان نزدیک و حتی مادرش از نو دوباره گرد هم جمع شوند و مناسبات خانوادگی بهبود پیدا می‌کند. پیشرفت بیماری آلزایمر روندی تدریجی و مخرب دارد. این بیماری مثل نگریستن به تصویری‌ست که به تدریج محو می‌شود و خطوط و مرزبندی‌ها از بین می‌روند. آنگاه گذشته و خاطرات و پیشینه انسان در پس صفحه‌ای مات ناپدید می‌شود. با این حال لحظات و گاهی ساعت‌هایی هم وجود دارند که همه چیز سر جای خودش قرار می‌گیرد. در این لحظات کمیاب هشیاری فرد به طور کامل بازمی‌گردد. دقایقی هم وجود دارند که بیمار از موقعیتش آگاه است و می‌توان آنچه در گذشته اتفاق افتاده را در پاسخ‌ها یا واکنش‌های او بازیافت. رمان بیانگر چنین لحظاتی و شگفتی نویسنده از تأمل در این لحظات ا‌‌ست.

ادامه...

بخشی از کتاب پادشاهی پیر در تبعید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



این کتاب ترجمه ای است از:
Der alte König in Seinem Exil
Arno Geiger
dtv, 2014

مقدمه ناشر آلمانی

آرنو گایگر در داستان تکان دهنده زندگی پدرش از انسانی سخن می گوید که نیروی زندگی و هوشیاری اش را با بیماری آلزایمر از دست نداده است. فرزند سوم از ده فرزند، متولد سال ۱۹۲۶، پدر و مادر زارعِ خرده مالک در ولفورت، صاحب سه گاو، یک باغ میوه، یک کشتزار، یک کندوی چوبی زنبور عسل. در هجده سالگی سربازی در جبهه شرق، در نوزده سالگی اسارت، بیماری، بیمارستان موقتی نظامی، و بعد، این آرزو که دیگر هرگز از روستایش دور نشود. خانه ای بالای تپه می سازد و ازدواج می کند.
آرنو گایگر، همراه با نقل داستان زندگی پدرش، دوران کودکی خود را از نو کشف می کند. بار دیگر رابطه اش با او دوستانه می شود. می کوشد جملات خاص او را درک کند و متوجه می شود پدرش هنوز صفات چندی را داراست: گیرایی، اعتمادبه نفس، شوخ طبعی. علی رغم درگیری با فقدانی جبران ناپذیر، کتاب آرنو گایگر کتابی است روشن، زنده و گاه به گاه هم خنده آور.
آرنو گایگر، متولد سال ۱۹۶۸ در بِرگنتس، در ولفورت/ فورآرلبرگ بزرگ شده و در شهرهای اینسبروک و وین در رشته های زبان شناسی آلمانی، تاریخ کلاسیک و ادبیات تطبیقی تحصیل کرده است. تا به حال جوایز بسیاری به او تعلق گرفته است، از جمله جایزه کتاب سال در آلمان. آرنو گایگر نویسنده ای مستقل است و در وین زندگی می کند.

وقتی شش سالم بود پدربزرگ دیگر مرا نمی شناخت. خانه او پایین خانه ما بود. گاهی، وقتی من برای رفتن به مدرسه از باغ میوه او میان بر می زدم، پشت سرم چوب پرتاب می کرد که به چه اجازه از باغ من رد می شوی. گاهی هم، برعکس، از دیدنم خوشحال می شد، به طرفم می آمد و هِلموت صدام می زد که از این کارش هم سر درنمی آوردم. پدربزرگ درگذشت و من این ماجراها را فراموش کردم تا بیماری پدر آغاز شد.
یک ضرب المثل روسی می گوید هیچ چیز در زندگی بازنمی گردد، مگر معایب ما ــ که در پیری شدت هم می گیرند. از آن جا که پدر همیشه کمی تو خودش بود، وقتی بازنشسته شد و طولی نکشید که مشکلاتش شروع شدند، فکر می کردیم حالا دیگر کاملاً از دنیای اطرافش کناره می گیرد، عکس العملی خاص ِ خود او. به همین دلیل چند سال هر روز اعصابش را خرد کردیم و قسمش دادیم که این جور خودش را رها نکند.
الآن وقتی آن همه تقلا کردن به یادم می آید خشمی ساکت مرا فرامی گیرد. ما با او بدرفتاری می کردیم و خبر نداشتیم مخاطبمان نوعی بیماری است. صد بار می گفتیم تو را به خدا با خودت این طوری نکن و پدر صبورانه گوش می داد و دم نمی زد، چون معتقد بود وقتی به موقع تسلیم شوی آسوده تری. پدر به هیچ وجه نمی خواست با فراموشی بجنگد، حتی کوچک ترین قدمی برای کمک به حافظه اش برنمی داشت. هرگز دستمال گره نمی زد که مبادا بعداً شاکی شود که کسی دستمال های او را گره می زند. پدر با زوال ذهنی اش مبارزه نمی کرد، حتی یک بار هم نشد با کسی راجع به مشکلش صحبت کند. در حالی که احتمالاً در اواسط دهه نود به وخامت اوضاع پی برده بود. اگر به یکی از ماها گفته بود، ببخش، ذهن من یاری نمی کند، ما بهتر می توانستیم با موقعیتش کنار بیاییم. اما متاسفانه سال ها به موش و گربه بازی گذشت، بازی ای که پدر در آن موش بود، ما موش بودیم و بیماری گربه.
اکنون دیگر آن روزهای شاق را که سرشار از بی ثباتی و تردید بود پشت سر گذاشته ایم و، با این که هنوز هم با اکراه به این دوران نگاه می کنم، حداقل این نکته را یاد گرفتم که بین این که تسلیم شوی چون دیگر تمایل به مبارزه نداری با این که تسلیم شوی چون می دانی باخته ای تفاوت هست. پدر قبول کرده بود که باخته و حالا که به مرحله ای از زندگی وارد می شد که در آن قوای ذهنی اش را از دست می داد به سازشی درونی رو آورده بود، روشی که، با توجه به نبود دارویی موثر بر ضد این بیماری، ممکن بود برای بستگان بیمار هم خوب باشد تا شاید بهتر با این مصیبت کنار بیایند.
میلان کوندرا می گوید: «تنها راه باقیمانده برای مقابله با این شکست گریزناپذیر که نامش را زندگی گذاشته ایم سعی بر درک آن است.»
تصور من از بیماری دِمانس در مرحله میانی، مرحله ای که پدر در حال حاضر در آن به سر می برد، تقریبا چنین است: انگار کسی را ناگهان از خواب بیدار کرده باشند. او نمی داند کجاست، همه چیز دور او می چرخد، کشورها، سال ها، آدم ها. او سعی می کند نظم و ترتیبی به آن ها بدهد، ولی موفق نمی شود. همه چیز در نوسان است، مرده ها، زنده ها، خاطره ها، توهم های خواب مانند، جمله های مقطع که چیزی بیان نمی کنند و این حالت تا پایان روز ادامه دارد.

نظرات کاربران درباره کتاب پادشاهی پیر در تبعید