فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عطر نسکافه

کتاب عطر نسکافه

نسخه الکترونیک کتاب عطر نسکافه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب عطر نسکافه

(مجموعه داستان)

  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.75 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب عطر نسکافه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


عطر نسکافه

«سه هفته کافی نبود؟... می دانی کار چقدر عقب افتاده؟»
مرجان سکوت کرده بود. مهندس گفت: «گربه ات سه تا بچه آورده... تمام روز روپوش ات را بو می کشد و میو میو می کند.»
مرجان باز هم حرفی نزد. مهندس گفت: «من که سر درنمی آورم... راستش را بگو... اگر از حقوقت ناراضی هستی، خوب زیادترش می کنم... اگر ساعت کارت زیاد است، خوب کمتر بمان...»
لحنش مهربان تر شد: «اگر دوست نداری با خانم داوری کار کنی، یک نفر دیگر را می آورم... آخر یک حرفی بزن. من که می دانم مریضی مادرت را بهانه کرده ای، و گرنه چطور می توانی بدون کار زندگی کنی؟»
مرجان لبش را گاز گرفت. گوشی را به دست دیگرش داد و آهسته گفت: «کمی پس انداز دارم، چند تا شاگرد سرخانه هم می گیرم.»
مهندس با صدای بلند گفت: «پس، راستی راستی خیال داری برنگردی... اما فکر نکردی من چهار سال با تو کار کرده ام، بهت چیز یاد داده ام؟»
«می توانید یک نفر دیگر را بیاورید.»
«به همین سادگی...! یادت می آید وقتی خودت آمدی، حتی نمی توانستی "راپید" را درست دستت بگیری... آن وقت وسط کار، من بروم یکی دیگر را بیاورم...!»
و بعد با صدای بلند گفت: «من که اصلاً سر درنمی آورم! تو داشتی از تغییر دکوراسیون دفتر حرف می زدی، می گفتی دلت می خواهد رنگ دیوارها را عوض کنیم... قرار بود چند تا تابلو بخریم. یک کتابخانه ی چوبی سفارش بدهیم... کلی برنامه داشتی، آن وقت یک دفعه گذاشتی و رفتی...!»
و خندید: «نکند می خواهی ازدواج کنی؟»
انگار ضربه ی سختی به سرش خورد. مهندس ادامه داد: «این که اشکالی ندارد. من خیلی هم خوشحال می شوم.»
قطره های اشک روی گونه های مرجان غلتیدند. مهندس با خنده گفت: «حالا کی هست؟ من می شناسمش؟... نکند مهندس مقتدری است؟»
سیم تلفن را به دور انگشتش پیچید. مهندس گفت: «مگر نگفته بودی دوستش نداری؟»
«می خواستم شما دست از سرم بردارید.»
«پس حسابی مرا بازی دادی و آب ها که از آسیاب افتاد...»
«مثل این که فراموش کرده اید... مهندس مقتدری ماه قبل ازدواج کرد.»
مهندس خندید: «دختر، مگر تو برای من حواس می گذاری؟»
و بعد گفت: «حالا، جدی جدی من نمی شناسمش... یا این هم جزو اسرار شده؟»
مرجان با لحن تندی گفت: «برای شما چه فرقی می کند؟»
«آخر همیشه فکر می کردم آن قدر صمیمی هستیم که با من مشورت کنی.»
با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و آهی کشید. مهندس ادامه داد: «مبارک است... اما این رسمش نبود که یک دفعه بگذاری و بروی... مگر اشکالی داشت...؟ خوب، صحبت می کردی، کارت را ادامه می دادی... کار من هم نمی خوابید...»
مرجان خم شد و گل سرخ مخملی را برداشت و توی سطل انداخت.
«چرا جواب نمی دهی؟ گفتم امروز حتماً بیا... من باید فردا از این نقشه ها اوزالید بگیرم. می فهمی؟ ازت خواهش می کنم مرا دست تنها نگذار...»
صدای باز و بسته شدن در حیاط را شنید و بعد صدای پای مادر را که آهسته از پله ها بالا می آمد. مرجان دهانش را باز کرد که بگوید: «دیگر از این بلاتکلیفی خسته شده ام.»، اما نتوانست. مهندس خداحافظی کرد و تلفن قطع شد. گوشی از دستش افتاد.
«کی بود، مادر جان؟»
گوشی را از روی دامنش برداشت و روی تلفن گذاشت: «مهندس بود. می گفت فردا باید کارها را تحویل بدهد. می خواست بروم دفتر...»
مادر به ساعت نگاه کرد: «چهار شده، پس معطل چی هستی؟»
بعد، بلافاصله گفت: «مگر نمی گفتی دارند دفتر را رنگ می کنند... نکند بوی رنگ اذیتت کند؟»
«اگر ناراحتی نمی روم.»
و زیر لب گفت: «اگر نروم، همه چیز تمام می شود...»
«نه مادر جان، نمی شود که دست تنهایش بگذاری، آقا مهندس خیلی به گردن تو حق دارد، اگر آقا مهندس نبود که دانشگاه قبول نمی شدی...»
مادر روسری اش را برداشت و روی عسلی گذاشت: «پاشو یک آبی به صورتت بزن، تا دیر نشده برو.»
بلند شد. توی دستشویی چند مشت آب به صورتش زد. توی آینه که نگاه کرد، چشمانش سرخ شده بود، گل سرش را باز کرد. موهایش را دسته کرد و با گل سر بالای سرش وصل کرد. دوباره چند مشت آب دیگر به صورتش زد. تب خال کنار لبش کوچک تر شده بود. از دستشویی بیرون آمد.
مادر مانتوش را درآورد و روی زمین نشست و پاهایش را مالید: «عزت خانم هم آمده بود آمپول بزند. آنفولانزا گرفته بود... گله کرد که شما چه همسایه ای هستید که سال تا سال یک بار به آدم سر نمی زنید... گفت محبوبه، دخترش، نامزد کرده... داماد یک حلقه برای عروس خریده صد هزار تومان...»
سرش را تکان داد: «دختره ی بدترکیب، چه اقبالی دارد!»
مرجان پشت پنجره رفت. باد ملایمی می وزید. برگ های زرد و نارنجی یکی یکی به زمین می افتادند. سرش را بلند کرد و آه کشید.
«گوش ات با من است... عزت خانم دوباره حرف برادرزاده اش را به میان کشید... می گفت لنگه ندارد.»
مرجان برگشت و به صورت مادر نگاه کرد که کوچک تر به نظر می رسید و دور لبانش چروک افتاده بود. گفت: «من آفتاب لب بومم مادر... اگر از دست این مرض قند هم نجات پیدا کنم، باز گیر یک مرض دیگر می افتم...»
«باز شروع کردی، مادر...»
«دختر مثل میوه ی رسیده است.»
مرجان دندان هایش را به هم فشرد: «اگر زیاد بماند، ترش می شود... مادر روزی هزار بار داری می گویی...»
«چهار سال آزگار است که می روی پیش آقای مهندس. خوب باهاش حرف بزن. ببین مزه ی دهانش چیست. همان وقت که آن دوستش... اسمش چی بود؟»
«مقتدری.»
«بله، همان وقت که مهندس مقتدری ازت خواستگاری کرد، گفتم قبول کن... قبول نکردی، پس اقلاً می خواستی همان جا تکلیفت را با این آقا مهندس روشن کنی...»
«باشد... همین امروز بهش می گویم بیا خانه ی ما خواستگاری...»
مادر با دست به صورتش زد: «واه، خدا مرگم بدهد. نکند یک چنین حرفی بزنی ها... رسم نیست که دختر به پسر بگوید بیا و از من خواستگاری کن. فردا هزار حرف می زند. می گوید آن قدر مانده بودی که به من التماس کردی بیایم خواستگاری...»
سرش را تکان داد: «چه می دانم... از این کارهایی که می کند، خوب مثل روز روشن است که خواهان توست، اما خوب، هر دری هم تا نو است، جرق و جروق می کند. می ترسم وقت بگذرد...»
مرجان به ساعت نگاه کرد؛ چهار و نیم بود. مانتوش را از جالباسی برداشت: «ممکن است امشب تا دیروقت نیایم، خیلی کار مانده...»
مادر از جا بلند شد: «پس بگذار چند تا شامی بدهم ببری. ظهر هم که چیزی نخوردی...»
«چیزی نمی برم.»
توی کشوهای کمد به دنبال مقنعه اش گشت، نبود. روسری ژرژتش را برداشت و روی سرش انداخت. دو بالش را به هم نزدیک کرد و گره زد. کمی پودر روی گونه ها و سر بینی اش مالید تا از سرخی اش کم شود. روسری اش سر می خورد. با سنجاق زیر گلو محکمش کرد. یک بالش را به پشت سر انداخت. مادر جلوش ایستاد: «چرا چشم هایت سرخ شده مادر، نکند چاییده باشی؟»
«نه، گمان نکنم.»
کیفش را روی دوش انداخت. صورت مادر را بوسید و از در بیرون رفت.
خیابان خلوت بود. سوز سردی به صورتش خورد. یک تاکسی خالی به خیابان پیچید. داد زد: «ولیعصر...»
تاکسی ایستاد و عقب آمد. راننده پرسید: «کجا؟»
«میدان ولیعصر.»
«بیا بالا.»
به ساعتش نگاه کرد. پنج بود. خانم داوری حتماً رفته بود.
از چند خیابان فرعی گذشتند و وارد خیابان اصلی شدند. خیابان شلوغ بود. راننده گفت: «رانندگی توی این شهر خراب مصیبتی شده، هی کلاج... هی ترمز... پول تعمیر هم خدا تومان می شود...»
به میدان که رسیدند، نگه داشت: «این هم میدان ولیعصر.»
مرجان یک اسکناس به راننده داد و پیاده شد.
با صدای بوق ماشین، برگشت. راننده صدایش زد: «خانوم...»
دسته ای اسکناس به طرفش گرفت: «یک پانصد تومانی دادید و رفتید!»
پول ها را گرفت و توی جیب مانتوش گذاشت. می خواست از خیابان بگذرد که پاسبانی صدایش زد: «لطفاً، اینجا بایستید.»
زیر لب غرید و کنار چند زن و مرد دیگر، جلو خط عابر پیاده ایستاد. چراغ قرمز شد و جمعیت حرکت کرد.
آن طرف خیابان، وارد ساختمان شد. متصدی آسانسور لبخند به لب گفت: «چه عجب خانم صابری!... ما دیگر داشتیم دلواپس می شدیم... از آقای مهندس پرسیدیم، گفتند خانم والده کسالت داشتند، حالا الحمدلله رفع کسالت که شده؟»
«بله، خیلی ممنون.»
سوار آسانسور شد. توی آینه ی آسانسور روسری اش را مرتب کرد و دکمه ی پایینی مانتوش را بست. طبقه ی پنجم از آسانسور بیرون رفت. پشت در دفتر ایستاد. قلبش تند تند می زد. نفس عمیقی کشید و دکمه ی زنگ را فشرد. چند لحظه بعد، مهندس در را باز کرد. موهای قهوه ای اش بلند شده بود و برخلاف همیشه توی صورتش ریخته بود. جواب سلامش را داد و با لبخند گفت: «تو بدجوری آدم را غافلگیر می کنی.»
و از جلو در کنار رفت: «می دانستم می آیی... وقتی تلفن را گذاشتم، گفتم یا من اشتباه کرده ام... یا جنی، چیزی تو تنت رفته.»
و با حرکت سر، سر تا پایش را برانداز کرد: «چقدر این روسری به ات می آید!»
لحنش مثل همیشه صمیمی بود، گفت: «تا تو خستگی ات را در کنی، من یک چای برایت می آورم.»
«نه، خودم می آورم.»
کیفش را روی میز گذاشت. لیوانش را برداشت. ته آن نسکافه ماسیده بود. به آبدارخانه رفت. گربه چشمانش را بسته بود و دو تا بچه اش داشتند شیر می خوردند. گربه چشمانش را نیمه باز کرد و چند بار آهسته میومیو کرد. بچه هایش کمی جابه جا شدند. پوست یکی از آنها مثل پوست خود گربه سفید و مشکی بود، اما آن یکی شکلاتی رنگ بود.

نظرات کاربران درباره کتاب عطر نسکافه

ضعیف
در 2 سال پیش توسط Aban B
ریتمش ارومه
در 1 سال پیش توسط gma...h29
سلام اگر امکان پرینت کتاب بود خیلی خوب میشد چون یکی از کتابهایی هستش که باید در پایان نامم تحلیلش کنم و نیاز به خود کتاب دارم نه اینکه فقط بتونم صرفا در گوشی مطالعه کنم.
در 8 ماه پیش توسط حسین لطفی