در صورتی که از فیدیبو کد هدیه دریافت کرده‌اید، اینجا را کلیک کنید.

 

روایت حمیدرضا صدر از نیمکت های داغ فوتبال 

 

دانلود کتاب نیمکت داغ

 

«کله شق باقی مانده بود. سرسخت و دماغ بالا. مشت های گره کرده. زبان تیز. بارها گفته بود "نباید هویت تان را از دست بدهید. خودتان باقی بمانید.از کسی بیم به دل راه ندهید. تلاش نکنید سیاسی شوید. تلاش نکنید مقلد باشید. خودتان بمانید. فقط خودتان. نسخه های کپی همیشه بدتر از نسخه های اصل می شوند. همیشه و همه جا". او خودش باقی مانده بود. فقط خودش» این بخشی از نوشته «حمیدرضا صدر» پژوهشگر و تحلیلگر فوتبال درباره ژوزه مورینیو سرمربی تیم چلسی است. وی در کتاب «نیمکت داغ» به بررسی شخصیت سی و چهار مربی تاریخ ساز فوتبال جهان پرداخته است.چهره هایی نظیر سپ هربرگر، هلنیو هررا، الف رمزی، والری لوبانوفسکی، ماریو زاگالو، رینوس میشل، سزار منوتی، کارلوس بیلاردو، تله سانتانا، جووانی تراپاتونی، الکس فرگوسن، آریگو ساچی، فابیو کاپلو، گاس هیدینگ، مارچلو لیپی،آرسن ونگر، اوتمار هیتسفلد، اتو رهاگل، رافا بنیتس، ژوزه مورینیو و پپ گواردیولا در این کتاب مورد بررسی قرار گرفته اند. او همچنین یک فصل از کتابش را به حشمت مهاجرانی سرمربی سابق فوتبال ایران اختصاص داده و نوشته:« نمی توانستند دستاوردهایش در تیم های ملی ایران را انکار کنند. نمی توانستند و تاریخ آنها رام می کرد. افتخارات به چنگ آمده مهاجرانی با پیمودن مسیر گام به گام کتمان ناپذیر بود. حوصله و شکیبایی اش. مثل بافتن فرشی پر نقش، پر نگار...»حمیدرضا صدر کتابش را به رسول مدد نوعی و حسین فکری دو مربی فقید فوتبال ایران و همین طور زدراکو رایکف مربی فقید یوگسلاو تبار باشگاه استقلال در دهه 1350 تقدیم کرده است.

 


حشمت مهاجرانی


... می گفتند اقبال بلندی داشته. می گفتند "حشمت خوش شانس است". می گفتند و می گفتند، با این وصف انکار مسیر طولانی که پیموده بود نشدنی به نظر می رسید. نمی توانستند دستاوردهایش در تیم های ملی ایران را انکار کنند. نمی توانستند و تاریخ آنها رام می کرد. افتخارات به چنگ آمده مهاجرانی با پیمودن مسیر گام به گام کتمان ناپذیر بود. حوصله و شکیبایی اش. مثل بافتن فرشی پر نقش، پر نگار... متولد 1318 در خیابان سعد آباد مشهد. فرزند ملکه طهماسبی و سید مهدی مهاجرانی. شش برادر بدون خواهر. درگذشت پدر در هفت سالگی اش. زندگی در خانه ای چهارده اتاقه. خانه ای که بدل به مدرسه بدر می شد و ماوای تحصیل او. شیفته ورزش. قهرمان پرش ارتفاع. قهرمان پرش با نیزه. روی آوردن به فوتبال. چهار برادر در یک تیم. زیر سایه مادری که مهربانانه زمینه جلو رفتن در ورزش پسرانش را مهیا کرد. آنها را به جلو راند. مربیگری تیم محلی. جمع کردن جوان های گردن کلفت تر از خود. نشان دادن قدرت رهبری در چهارده پانزده سالگی. با داشتن ذات و جنم مربیگری...

سزار منوتی و کارلوس بیلاردو

... در آرژانتین یا طرفدار منوتی هستید یا بیلاردو. یا " Menottias " هستید یا " Bilardistas ". یا به این قطب تعلق دارید یا به آن. یا دوست منوتی هستید و دشمن بیلاردو و یا دوست بیلاردو و دشمن منوتی. دو مرد متعلق به یک نسل. دو مربی با مسیر حرفه ای بسیار مشابه و نزدیک. مثل دو خط موازی. سزار منوتی و کارلوس بیلاردو. دو فاتح جام جهانی. دو افتخار آفرین آرژانتینی. یکی سال 1978 در خانه و دیگری هشت سال بعد در مکزیک 1986. دو مربی با دو رويكرد متفاوت. منوتی: شيفته بازی زیبا. بیلاردو: دل بستن به نتیجه. منوتی: روشنفکری با گرایش های چپی. اهل کتاب و سیاست. شاهزاده فیلسوف آرژانتینی. بیلاردو: خوره فوتبال و فقط  فوتبال. مرد سرسختی که گام به گام مسیر سرجوخگی تا ژنرالی را پیموده و فقط به مالیدن پوزه دشمن به خاک می اندیشید...

 

الکس فرگوسن

... جمله اسکاتلندی " AHCUMFIGOVIN" با حروف بزرگی روی تابلویی بر دیوار اتاق او در زمین تمرین منچستر یونایتد خودنمایی می کند (معادل انگلیسی آن جمله که واژه هایش پیوسته آمده اند این است:I come from Govan ). او با تاکید نوشته "من از گوان می آیم". نه گلاسکو. فقط گوان...گوان در آغاز قرن بیستم یکی از کارگاه های بزرگ کشتی سازی امپراطوری بریتانیا بود. می گفتند محال است صدای کوفتن چکش ها را در گوان نشنوید. می گفتند صدای بهم خوردن آهن ها در گوان همیشه و همه جا بی وقفه، از صبحگاهان تا شبانگاهان، به گوشتان می رسید...

آرسن ونگر

... مثل عشق در نگاه اول بود. عشق بین آقای پروفسور و استادیوم هایبری. آرسن ونگر اعتراف کرد وقتی اوایل دهه 1980 طی تعطیلات زمستانی به عنوان مربی موناکو پا به هایبری گذاشت به وجد آمد. به شوق. ادعا کرد نسیمی متفاوت در روحش دمیده شد. حال و هوایی دیگر یافت. می گفت "هایبری در دل ساختمان های پنهان بود. جلو می رفتید و جلو. چیزی هویدا نمی شد. خیابان کم عرض و خانه های دو طبقه. تا این که ناگهان هایبری هویدا می شد. چسبیده به خانه های مسکونی". حالا هم با خروج از ایستگاه مترو آرسنال استادیوم امارات را نمی بینید. باید به سمت راست خیابان گیلسپی بپیچید تا ناگهان با استادیوم آرسنال روبرو شوید. آمیزه شیشه و فولاد. تصویر غول آسای بازیکنان بزرگ از عصری به عصر دیگر که دست در گردن هم انداخته اند. پاشیده شدن رنگ سرخ به هر نما و هر قاب. استادیومی که با نام آقای پروفسور گره خورد. با شخصیت آرسن ونگر...

ژوزه مورینیو

...کله شق باقی مانده بود. سرسخت و دماغ بالا. مشت های گره کرده. زبان تیز. بارها گفته بود "نباید هویت تان را از دست بدهید. خودتان باقی بمانید.از کسی بیم به دل راه ندهید. تلاش نکنید سیاسی شوید. تلاش نکنید مقلد باشید. خودتان بمانید. فقط خودتان. نسخه های کپی همیشه بدتر از نسخه های اصل می شوند. همیشه و همه جا". او خودش باقی مانده بود. فقط خودش...

پپ گواردیولا

... بارسای گواردیولا یادآور چهره یانوس بود. سری با دو صورت در دو سوی مختلف. یکی چروک و خردمندانه که بازتابنده آفتاب کاتالونیا بود و صورتی دیگر در آن سو نمایانگر فوتبال هلند...همه چیز حول جابجایی توپ بنا می شد. با حرکات دائمی و سریع. با پاس های کوتاه و تک ضرب. با رفتن هوشمندانه به موقعیتی جدید. با دویدن بی وقفه به مسیر درست. با پرهیز از دویدن کورکورانه بی ثمر. آن چه بازیکنان بارسا در آن استاد بودند. آن چه آنها را از دیگران، از همه متمایز می ساخت. می گفت "توپی جلوی بیست بچه در پارک قرار دهید تا به شما بگویم کدام دونفرشان به بارسلونا تعلق دارند".