در صورتی که از فیدیبو کد هدیه دریافت کرده‌اید، اینجا را کلیک کنید.

 

 

راویان داستانی عاشقانه

 

 

 

در ازل دادست مارا ساقی لعل لبت                             

                                          جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز

 

 

سال 1327 ، اتوبوسی حامل پیام عشق می شود . سیمین دانشور و جلال آل احمد در یک اتوبوس با هم آشنا می شوند . در تمام طول مسیر از کتاب و نویسندگی و نویسنده ها حرف می زنند . مهرشان به دل یکدیگر می نشیند و چند روز بعد تصمیم می گیرند ازدواج کنند .

اما داستان عشق سیمین و جلال را از لا به لای نامه هایشان بیشتر می شود درک کرد ، داستان عشقی رشک برانگیز بین دو اسطوره ادبیات معاصر فارسی ، آنجا که جلال می نویسد :

" وقتی تنها دلخوشی آدم، تنها همزبان آدم، تنها دوست آدم، تنها زن محبوب آدم، تنها عمر آدم، و اصلا همه وجود آدم را یک مرتبه از او بگیرند و ببرند آن طرف دنیا، دیگر نمی شود تحمل کرد. آخ که تصدقت می روم. مبادا از نوشتن این مطالب ناراحت شوی، چون من خودم پس از این گریه، و حالا آسوده تر شده ام. راحت تر شده ام، و چه کمک بزرگی است این گریه، و مردها چه سنگدل می شوند وقتی گریه شان بند می آید. ای خدایی که سیمین من تو را قبول دارد و من کم کم از همین لحاظ و تنها به خاطر او هم شده می خواهم به تو عقیده پیدا کنم... "

یا آنجا که سیمین می گوید :

" جلال عزيزم، امروز درست بيست روز است از تو جدايي گزيده ام و بيست سال بر من گذشته است. نمي دانم مي تواني باور كني يا نه؟ همين قدر بدان درست مثل مادري كه بي فرزندش لقمه ي لذيذ از گلويش پايين نمي رود، اين جلال و عظمت بي تو براي من نه نمودي دارد و نه لذتي. من در حضور جمع و دلم جاي ديگري است. باور کن هرگز نمي دانستم اينقدر تو را دوست دارم. باور كن اگر اين جدايي روي نمي داد، هرگز قدر صحبت مطبوع تو را نمي دانستم. اكنون مي فهمم كه چقدر زندگي با تو شيرين است، حتي زير آن سقف هاي محقر، حتي در آن مدرسه هاي كثيف حومه، حتي در آن خانه ي پر دردسر آقاي دقيقي و حتي در آن خانه ي پر جنجال و هياهوي شيرزاد. "

و بدین  سان دو نویسنده بزرگ خود راوی یکی از بزرگترین داستان های عاشقانه می شوند.

 

مجموعه ی نامه نگاری های سیمین دانشور و جلال آل احمد را در فیدیبو بخوانید :