دانلود اپلیکیشن
امکان مطالعه در اپلیکیشن فیدیبو
دانلود
اپیزود نامه یک سرباز پادکست پاکت

اپیزود نامه یک سرباز پادکست پاکت

کانال:
پاکت

درباره این اپیزود

نامه­ی یک سرباز



نامه­های قدیمی مجید و مادرش عزیز، سال‌ها پیش وقتی توی مجله چلچراغ درباره عشق و مرگ می­نوشتم به دستم رسید. عزیز یا همون شکوفه خانم زن باسلیقه‌ای بود که سال‌های سال تمام نوشته­ها و نامه‌های بچه­هاش و حتی نامه­های خودش به صفحه آشپزی مجله‌های قدیمی رو هم نگه داشته بود و این وسط اما نامه‌های پر از عشقش به مجید پسرجوونش که در منطقه حاج­عمران یا مرز ایران و عراق، شیمیایی شده بود، مثل گنجی بودن که من از روز اول قدرشون رو دونستم.

نامه هایی ساده و معمولی مثل همین پاکت نامه های ساده و آشنایی که توی کمد و کشوی خونه همه پیدا می­شه و کسی نمیدونه که بخش مهمی از تاریخ اجتماعی مردم ما هستن، همون بخشی که می­گه اولین بار در منطقه حاج عمران سربازهای جوان ایرانی با گازهای شیمیایی طرف مقابل جنگ روبرو شدن و حتی اگه زنده موندن هم بخش بزرگی از جوونیشون از دست رفت.

البته که گویا مجید محمدطاهر اون روز و از اون عملیات­های جنگی عجیب و ترسناک جون سالم به در برد، حتی شاید والفجر 2 رو هم به چشم دید و به سردشت هم اعزام شد جایی که بعدها محل مرگ عده زیادی بی‌گناه به خاطر اصابت بمب‌های شیمیایی عراق بود.




سال 1362 از تهران به سردشت

از مادر به مجید محمدطاهر

نورچشم عزیزم مجید جان

انشالله که روزگار در زیر سایه مولای متقیان بخوبی و خوشی بگذرانی و اگر از احوالات ما خواسته باشی ملالی نیست جز دوری روی ماهت که انشالله به زودی دیدارها تازه خواهد شد. مجید جان عزیزم انشالله با پیروزی و موفقیت به زودی بیایی. مجید خوب و قشنگ من بچه‌ها همگی سلام می‌رسانند و جای شما خالیست و ماهم دعاگوی شما هستیم. امیدوارم که آنجا با دوستان خوبت به پیروزی برسی و ناراحتی نداشته باشی.

بابا رفته بخانه شیرین در شمال ماهم در دعاگویی شما مشغول هستیم فقت (فقط) از دوری شما ناراحت هستم که آن­هم انشالله به زودی بخوبی و خوشی بیایی. مجید جانم قربان روی ماهت. از فرسنگ‌ها راه دور روی ماهت را می‌بوسم.

قربان تو مادرت، مادر پیرت اما نه من پیر نیستم تو را دوست دارم، ازاینجا تا آسمان‌ها فدایت ...

مادرت / شکوفه زندیه



حالا دیگه به یمن وجود اون همه نامه می­دونیم که عزیز مجید خیلی اهل نامه‌نگاری بوده و نامه‌های زیادی هم رو جمع‌آوری کرده و انگار برای ما نگه داشته تا خوب درک کنیم و بفهمیم که چشم انتظاری یه مادر برای پسر 23­ساله­اش یعنی چی ....

اما راستش مجید محمد طاهر جزو همون سربازهای جوونی بود که از اون جنگ نابرابر به خونه برگشتن و مادرشون رو از چشم انتظاریم در آوردن ولی با خودشون مرگ و نیستی رو به سوغات آوردن.

متاسفم که میگم شمجید فقط چند سال بعد از برگشتن به خونه به خاطر همون آلودگی شیمیایی ناشناخته و غریب دچار سرطان خون شد و در سال 69 و قبل از رسیدن به سن 30 سالگی از دنیا رفت.

شکوفه خانم اما بعد از مرگ مجیدش این‌قدر زنده موند تا اجرایی شدن معاهده منع جنگ‌افزارهای شیمیایی رو ببینه،

یعنی تا اردیبهشت ۱۳۸۲ ،  نخستین همایش بازنگری کنوانسیون منع سلاح‌های شیمیایی توی لاهه، وقتی‌که برای اولین بار نمایشگاه عکس بمباران شیمیایی سردشت موردتوجه نمایندگان کشورها و رسانه‌های جهانی قرار گرفت.

 خیلی دیر بود اما چون‌که هیچ معاهده‌ای اونایی که رفتن رو به خونه و پیش مادراشون برنمی­گردونه.

نامه بعدی ما ولی دیگه نامه مجید از سردشت نیست، نامه پسر جوونی به نام هوشنگه  به مادرش ، پسری که توی دهه سی به حکم اجباری یا همون سربازی به‌عنوان فرمانده پادگانی دور به باهوکلات میره، جایی نزدیک مرز پاکستان و در چند کیلومتری چابهار که اون روزها بندری دور و ناشناخته و غریب بوده، تو بگو قصه تمام بچه هایی که از صدسال پیش تا امروز به حکم اجبار از خونه دور شدن و به‌جای این‌که نگران وجود خودشون باشن،  نگران دل مادرهایی بودن که در اون دوسال دوری بچه­هاشون، صدبار می­میرن و زنده می­شن.

حالا این مادر کیه، رباب دیده‌بان که قبلاً گفتیم چمدون نامه­هاش در خونه در حال ویرانی دخترش پیدا شد و خب می­شه که از این چمدون کتابهای زیادی نوشت و پژوهش‌های زیادی هم انجام داد، برگی برنده برای تاریخ اجتماعی ما.




سال 1330 از ایرانشهر به تهران

از هوشنگ حکمت به رباب دیده‌بان

مادر عزیز و مهربانم را تصدق می‌روم

پس از عرض سلام امیدوارم وجود مبارکتان در کمال صحت و سلامت بوده و اوقات زندگیتان بخوشی و سرور بگذرد و اگر از احوالات بنده خواسته باشید ملالی جز دوری مادر بهتر از جانم ندارم آنهم امیدوارم بزرودی برطرف شود و موفق بدیدارتان گردم مادرجان هرچه از دوری و فراق بنویسم که نوشته ام و تمام این نگرانیهایم بامید دیدار شما در آینده نزدیک برطرف میشود و خدای را شکر که بیش از هشت ما دیگر باین دوران فراق و کثیف باقی نیست و با این‌که این مدت برایم بی اندازه نمود دارم ولی خوشبختانه زمان میگذرد و زود برطرف میشود

مادرجان موضوعی را میخواستم خدمتتان عرض کنم چون دور هستید و از جریان بی اطلاعید ممکن است نگران شوید و آن این است که ممکن است یکماه دیگر یا زودتر بنده مامور چابهتر که بندری در ساحل دریای عمان می باشد کنند و اینحا باید بباهوکلات که یک پاسگاه می باشد بروم و فرماندهی آنجا را باید عهده دار شوم و فاصله بین چابهار و باهوکلات بیش از چهل فرسنگ می باشد. البته به هیچ وجه نگران نشوید و مطمئن باشید هیچ نگرانی ندارد همچنانکه پیش از این تعداد زیادی افسر بانجا رفته اند و اکنون افسری که فرمانده پادگان آنجا بوده نزدما می باشد و خیلی از آنجا تعریف میکند و خدا شاهدست که همین حقیقت است که خدمتتان عرض میکنم و این ماموریت را میخواستند یکماه پیش بمن بدهند چون بنده اطلاعی نداشتم و خیال میکردم آنجا منطقه بدی است بعناوین مختلف زیر بار نرفتم و شانه خالی کردم و افسر دیگری را فرستادند ولی این دفعه حکم اجبار است و در ثانی پس از تحقیقات اینطور معلوم شد که آنجا از همه لحاظ بهتر ازاینجا می باشد و از این‌که زودتر نرفتم سرم کلاه رفته و پشیمان شدم البته این ماموریت احتمالی بیش نیست و ممکن هم هست نروم هرچه پیش آید خوش آید البته وقتی خواستم بروم آدرسم را معلوم میکنم امیدوارم مادرجان تحت تاثیر بعضی فکرهای بچگانه بی اساس واقع نشده و باعث ناراحتی خودتان نشوید زیرا که این مسافرت با مسافرت از تهران باینجا هیچ تفاوتی ندارد و فرق آن اینست که قدری از تهران دورتر میشوم و بنا به مثل معروف آب که از سر انسان گذشت چه یک وجب چه هزارمتر حالا که من از شما دورم چه چهارصد فرسخ چه پانصد فرسخ هیچ تاثیری ندارد پس با دلایل بالا نباید بهیچ وجه نگران شوید یا غصه بخودتان راه دهید. فرقی نمیکند آن آدرس روی کاغذ میباشد که بجای اینکه روی پاکت ایرانشهر بنویسید چابهار بنویسید پس در این صورت فرقی دیگری ندارد و امیدوارم و خواهش میکنم قول دهید که نگران نشوید و ناراحتی فکری برای خودتان و من فراهم نکنید مادر عزیزم این خبر تازه بود که برایتان نوشتم ...



میگن در ۱۶ خرداد ۱۳۰۴ قانونی ۳۶ ماده‌ای با عنوان «قانون خدمت نظام اجباری» به تصویب مجلس شورای ملی رسید که البته اولین حکم برای قطعی شدن اجباری هم نبود، چون پیش از اینم سرباز گرفتن به شکل‌های مختلف وجود داشت؛ مثلاً تو دوره ناصری توسط شخص ناصرالدین‌شاه هم دستوری ابلاغ شده بود برای ایجاد نظم در قشون ایران.

تازه بنا به گزارش روزنامه وقایع الاتفاقیه ، کتابچه­ای هم به نام کتابچه قانون نظمیه به نگارش در اومده بود ، که در روز ۳ ربیع‌الثانی ۱۲۸۲ قمری به حکم ناصرالدین‌شاه، به تمام قشونهای ایران ابلاغ گردید و همه آن‌ها مکلف به اجرای آن شدند.

نویسنده کتاب تاریخ ارتش ایران از هخامنشی تا عصر پهلوی هم نوشته که بر طبق گزارشاتِ نمایندگان دولت فرانسه در ایران، رسم بوده که هر شهر و هر طایفه­ای باید و به اجبار عده مشخصی سرباز به قشون می­دادن و اگرم سربازی از خدمت قشون دولتی فرار می‌کرده، خانواده­ بیچارش باید جای اون به خدمت می­رفتن.

حالا کاری نداریم به این‌که اون پسر بی تجربه یا چه میدونم کس و کارش چقدر می­تونستن به اون قشون کمک کنن... بیایم سروقت سرباز نامه­نویس ستوان هوشنگ حکمت بریم که در بیست‌وچند سال عمرش ذره­ای تجربه نظامی نداشته و خدا می­دونه چرا برای خدمت به‌جای دور دستی مثل باهو کلات اعزام می­شه ، اونم به عنوان فرمانده پادگانی در نزدیکی مرز ایران و پاکستان.

هوشنگ از همون پادگان باهوکلات برای مادرش نامه می­نویسه و درباره بلوچستان و حتی گاندوهای باهو کلات حرف می­زنه.

 این وسط اما نامه دوم هوشنگ قصه خیلی از سربازهاییه که از ترس دق کردن مادرشون، سختی دوران اجباری رو فراموش کردن و فقط و فقط نامه نوشتن و تلگراف زدن که بگن من هنوز زندم!



از ایرانشهر به تهران

هوشنگ حکمت به رباب دیده‌بان

سال 1330

مادر جان امیدوارم همیشه خوش و خرم باشید و خود را با فکرهای بیهوده ناراحت نکنید و مانند سابق بخود غصه راه ندهید و این دوران تا چشم برهم بزنیم تمام میشود و بالاخره روزی گردش روزگار بر وفق مراد خواهد چرخید و همیشه اینطور نخواهد ماند و خواهی نخواهی دیر یا زود بخت و اقبال هم بما سرخواهند زد ... مادرجان موضوعی را میخواهم خدمت شما عرض کنم و خواهشمندم بیخود و بی جهت نگران نشوید و اسباب زحمت خود را فراهم نکنید که بسیار ساده می باشد و آن این است که چند روز دیگر باید به چابهار و از آنجا بباهو کلات بروم و بقیه خدمتم را در آنجا انجام وظیفه نمایم و در این کار هیچ اشکال نباشد و هیچ جای نگرانی هم ندارد علاوه برآنکه چندان مهم نیست. خیلی هم خوب است زیرا جاهای تازه و چیزهای دیدنی خواهم دید و به نظر بنده مسافرت تفریحی است زیرا با شتر مسافرت میکنم و صد و سی و سه سرباز و دو افسر باشیم فقط موضوعی که که اسباب ناراحتی بنده شود دیر رسیدن کاغذ است که هرکاغذ حداقل دوماه در راه تا به مقصد برسد از این لحاظ اسباب نگرانی است و آنهم بوسیله تلگراف ممکن است رفع نگرانی شود البته تلگرافها طرف بنده باید زده شود زیرا در آنجا بنده مامورم و عهده دار پادگان انجا هستم و تلگرافها معمولی نیست بلکه تلگراف ارتشی است و از طرف من باید زده شود شما بیخود تلگراف نکنید که به بنده نمیرسد و البته ممکن است منهم نتوانم همیشه و بموقع سلامتی خودم را تلگراف کنم در این صورت اگر کاغذ دیر رسید و همچنین تلگراف موفق نشدم بزنم نگرانی نداشته باشید و شاید بتوانم بگویم در صورتیکه تاآخر خدمتم هیچ خبری از من نداشته باشید نباید به هیچ وجه نگران شوید زیرا همان طور که عرض کردم بواسطه نبودن وسیله معذورم گو اینکه یکی دو کاغذ در این مدت رد و بدل میشود و رفع نگرانی میشود و این غیرممکن است که در این مدت از هم بی خبر باشیم اینها را عرض کردم که اگر احیانا دیر کاغذ رسید دلواپس نشوید و هر وقت کاغذ من رسید فورا جوابش را بدهید و بیخود پشت سرهم بهمدیگر کاغذ ننویسید که اسباب نگرانی شما شود و هر وقت کاغذ بنده رسید جواب دهید و زیادتر کاغذ ننویسید چون ممکن است حداقل یکماه در راه باشیم اگر بعد از این دیر بشما کاغذ رسید نگران نشوید و قول میدهیم به محض رسیدن به چابهار هم تلگراف سلامتی خودم را کنم و کاغذ بنویسیم البته حداکثر دوماه بعد از تاریخ این کاغذ منتظر تلگرامم باشید نه کمتر ناراحت نشوید و این مسافرت بسیار ساده میباشد. مادرجان از این می ترسم که چون بنده درباره این مسافرت زیادی شرح و شما را دلداری دادم بدتر دلواپس شوید. ولی بمقدسات عالم قسم و بجان خود شما که برایم بی اندازه ارزش دارد این مسافرت کاملا معمولی است پس در این صورت قول دهید که ناراحت نشوید و آدرس خودرا بعدا معلوم خواهم کرد مادرجان با یک دنیا تاثر با اجازه شما بکاغذم خاتمه میدهم و امیدوارم بی خود و بی جهت غصه نخورید زیرا مطمئن هستم در صورت غصه خوردن غصه ها برای شما خواهد ماند و من هم به زودی خدمتتان خواهم رسید و آن قدر بنده را مشاهده کنید تا سیر شوید خدمت خانم جانم و آقا جانم عرض سلام و دست بوس دارم...تصدق مادرم هوشنگ


حیف که این روزا دیگه هیچ سربازی برای مادرش نامه نمی نویسه، حتی همین بیست سال پیش هم که خودم به سربازی در پادگان کرمانشاه نامه ای عاشقانه نوشتم، نوشتن روی کاغذ و پاکت و تمبر یه کم عجیب و غریب بودن و یادمه که فرمانده پادگان ناچار خودش در نامه رو باز کرده بود که خطری چیزی نداشته باشه... اما خب کسی نمی­دونه صدها سال بعد چطوری از ما یاد می­شه،

یعنی واقعا کسی می­دونه بر اون سرباز جوونی که توی یه پادگان شهر دور، داره از تنهایی و غصه می­پوسه و اجازه استفاده از گوشی رو هم نداره چی گذشته؟ یعنی بدون نامه ها ، داستان ما رو کی پیدا می­کنه و می­خونه، همین صدسال بعد؟


شناسنامه

فرمت محتوا
مدت زمان
زبان
اطلاعات اپیزود

نقد و امتیاز من

بقیه را از نظرت باخبر کن:

گذاشتن این عنوان در...

نشان‌شده‌ها
شنیده‌شده‌ها
نامه یک سرباز