دانلود اپلیکیشن
امکان مطالعه در اپلیکیشن فیدیبو
دانلود
اپیزود نامه یک دوست پادکست پاکت

اپیزود نامه یک دوست پادکست پاکت

کانال:
پاکت

درباره این اپیزود

نامه یک دوست


شاید رسیدن یه پاکت نامه به در خونه آدمها و یا زنگ زدن پستچی و تلگرافچی، روزی از اولین نشانه‌های حضور تجدد در همین تهران بزرگ و درندشت خودمون بودن.

بله، همین تهران که شهری بوده خاک‌آلود و خلوت، و نه مثل امروز اتوبانهای بلندی داشته و نه ماشین‌های سواری کوچیک و بزرگی و نه این‌همه آدم ...

 همینم بوده که وقتی برای اولین بار این مسئله ممکن شده که مثلاً زنی از اشرف یا بهشهر خودمون ، به خواهرش تو تهران نامه ای بنویسه یا حتی خبر مریضی بچه هاش و یا بارش برف رو با یک خط تلگراف و  به سرعت باد به دست خانواده اش برسونه، خیلی‌ها تعجب کردن.

 خیلی‌ها هم لابد در مجلات تازه و روزنامه های ریز و درشتی که در اول قرن پیش چاپ میشده، از هیجان ورود مدرنتیه به مملکت گفتن و بابت این که ما هم دیگه به روز شدیم و از حال هم و حال همه جهان خبر داریم، پزها دادن و افتخارها کردن.

گرچه چند سال قبل از اون، یعنی در زمان قاجار و نصب اولین سیمهای تلگراف، جناب لرد کرزون از سیاسیون معروف بریتانیایی، در کتاب ایران و مسئله ایران برای ما نوشته بود که:

«هرگاه این سیم برقی نبود، ملت ایران نیز مثل سابق در همان خواب خوش شرقی تا امروز آرمیده بود و در حال سستی و خمودگی آرام و بدون سروصدا امرار حیات کرده و روبه‌زوال می‌رفت. این سیم تلگراف ایران را به دول اروپایی مربوط ساخت و ملت ایران را یکی از اعضای ملل عالم قرارداد.»

واقعیت اینه که نمیشه حرف لرد انگلیسی رو - با وجود همه ماجراهای ریز و درشت ایشون در سرزمین ایران- به کل رد کرد.

 چون به گفته جامعه شناسان همون صد و پنجاه سال پیش، اصلا همین وصل شدن این کشور شرقی و دور از دسترس به جهان و اخبار دنیای مدرن، اولین بار با حضور همون دستگاه ساده تلگراف رقم خورده.

 که حتماً اتفاقی بوده عجیب و بسیار مهم و همین هم بوده که سخنوران و متفکران ایرانی در اولین روزنامه و اصلا تنها روزنامه همون صد و پنجاه سال پیش با هزار دبدبه و کبکه اینجور نوشتن که:

« در بلاد اروپا بعضی اعمال غریبه متداول گشته که در بلاد ایران هنوز شایع و متداول نشده است. از جمله راه سیم موسوم به تلگراف که در آن واحد از مسافت بعیده اخبار جدیده را اِخبار می‌نماید...»


چون کمی قبل از رسیدن دستگاه تلگراف و اصلا شکل گرفتن اداره پست و تلگراف در ایران، حتی توی همین شهر بزرگ تهران هم برای رفتن از این‌طرف به اون طرف باید چندساعتی وقت می‌گذاشتی و سوار بر اسب می‌تاختی که مثلاً به خانم مهد علیا بگی که همسرتاجدار شما فوت کردن و وقتشه برای پادشاهی پسرتون بیشتر تلاش کنین.

قصه امروز ما اما متن اولین تلگراف ناصرالدین شاه و یا حتی اومدن نامه رسون و تلگرافچی به در خونه های مردم در شهرهای دور نیست، قصه امروز، داستان نامه قدیمی و قشنگیه که یکی از اولین کارمندان پست و تلگراف،  صدسال بعد از حضور اولین تیرتلگراف در ایران نوشته.

زنی به نام رباب که با شیش کلاس سواد اما عشق زیاد به نوشتن، به خاطر مأموریت اداری همسرش که اتفاقا تلگرافچی هم بوده از خانواده خودش دور میشه  و  به شهرهای دور می ره.

این زن که بعدها توی همون اداره پست و تلگراف کار میکنه ، بارها برای همین خانواده تلگراف زده و یا روی همون کاغذهای تلگرافخونه نامه نوشته و از دردش حرف زده.

نامه هایی که بعد از صدسال پیدا شدن و به ما میگن که وقتی رباب در تنهایی خودش به اون شهر بزرگی که دیگه همه خواهران و عزیزانش رو انگار درش جا گذاشته بوده، فکر میکرده، اسیر همون غربتی میشده که اصلا انگار تعریف خود ماست از تهران.

غربت ،چه وقتی در تهران هستی و با وجود نزدیکی از همه دوری و چه وقتی فرسخها از خود این شهر بزرگ دور شدی و انگار که هیچ جا احساس آرامش نداری.

شاید هم قضیه خیلی فراتر از حس ماست و به قول زيمل" جامعه شناس آلمانی اصلا بخشی از زندگی آدم در کلانشهرهاست.

ایشون همون صد و چند سال پیش یعنی تقریبا همزمان با همون روزهایی که رباب دنیا اومده یا چه میدونم رباب داشته روی کاغذهای تلگراف خونه از رنجش می نوشته ، توی کتابهاش گفته که زندگی در شهرهای بزرگ  هم از عمق و کیفیت زندگی اجتماعی ما کم میکنه و هم همه اون روزهای خوب قدیمی و زندگیهای ساده دورهمی که در شهرهای کوچک و روستاها داشتیم رو به خاطره تبدیل میکنه.

پس رباب دیده بان، که اتفاقا قلم خیلی قشنگی هم داشته و بعدها خودش هم به خاطر همین نامه نوشتن ها در اداره پست و تلگراف استخدام شده، اون تنهایی و دوری رو که بیماری صدساله همین شهره و همه ما رو هم یه جورایی گرفتار کرده، به قشنگ ترین راه ممکن بازگفته ... این نامه یه شاهده ... یه شاهد خیلی مهم برای درد ما ...


زمستان 1313 / اشرف یا بهشهر


ای گروه فراموشکاران چه شد آن روز به کجا رفت؟

نمیخواستم دیگر قلم به روی کاغذ بگردانم ولی شدت تنهایی برآنم داشته که چندکلمه از فراموشکاری کلیه شماها بخودتان خودتان شکایت نمایم. آیا شما فراموش کرده­اید که بچه ترتیبی از هم سوا شدیم و هرکدام بنوبه خود چقدر اظهار علاقه میکردید یا از آن بیشتر میخواستیم بهمدیگر سفارشی کاغذ بنویسیم و فراموشم نکن بخانیم. من در روزهای اول ورودم بفرد فرد شما کاغذ نوشته­ام وفکر میکردم اگر همه جواب ندهند ۳ نفرشان جواب خواهند داد ولی بدبختانه تابستان گذشت و پاییز شروع شد روزهای پست یکی بعد از دیگری رفتند و من همانطور انتظار میکشم... چقدر خوبست که اشخاص قول و عملشان یکی باشد.

نمیدانم محیط طهران چطور است که هرکس در آن زندگی میکند از همه جای عالم بیخبر است ...



رباب خانم با همین نامه معمولی و ناخوانده صدساله اش ،بخشی از خاطره مردم تهران رو برای ما زنده میکنه. درست مثل هر متن بی غلط تاریخی که کاری جز زنده کردن تاریخ نباید انجام بده.

پس این واقع‌بینی تلخ و شیرینی که فقط از یک زن کتاب خونده و عاشق نوشتن برمی یاد ، به یاد ما می یاره که این روزگار متجدد و این شهرهای بزرگ هرچند زندگی خیلیها رو تغییر دادن اما با خودشون یه غریبگی و تنهایی همیشگی آوردن که انگار صدساله که مثل بختک به جون همه ما افتاده.

البته که دیگه به یمن وجود همین نامه های قدیمی کشف شده در خونه دختر رباب ما میدونیم که رباب بالاخره از ماموریت های دور و نزدیک تلگرافخونه های این شهر و اون شهر ، به همین شهر تهران برمیگرده و حتی مدتی هم در خانه خواهرانش هم ساکن میشه اما انگار که مثل خیلی از ما روز به روز از همه عزیزانش دورتر و تنها تر و تنهاتر میشه.

دست آخرم گویا خانم رباب دیده بان سی سالی رو در همین تهران عجیب و پر از فراموشکاران زندگی کرده و هر روز صبح هم برای کار به وزارت پست و تلگراف میدون توپخونه میرفته و در قسمت بایگانی همین وزارتخونه هم این قدر کار میکنه که پیر و نحیف میشه و مثل خیلی از مردم این شهر بزرگ در تنهایی و فراموشی از دنیا میره.

حالا این که نامه های رباب چطور توی یک زیر زمین خاکی و پر از عنکبوت پیدا شدن و چطور یواشکی با همون چمدون خاک گرفته خونه دختر رباب ، به دست آدمهای عاشق تاریخ رسیدن و خونده شدن ، بازم قصه امروز ما نیست.

قصه ما امروز داستان تنهایی مردم این روزگاره، همون تنهایی و غریبگی که شاید با همون مدرنتیه، با همون سیمهای تلگراف، با همون زنگ پستچی و تلفنچیها به خونه های ما رسیدن، شاید چون ما رو از پیش هم بودن و باهم زندگی کردن بی نیاز کردن.

یادمون باشه این نامه رو زنی نوشته که فقط دوست داشته خونده بشه، با تمام اشتباهات و رنجهاش و بی ترس از قضاوت من و شما:



از رباب به خواهرانش

اشرف/ 1313

« من فکر میکنم که شماها دیگر برایم ناشناسید، اگر میدانستید که شدت اشتیاق من بفردا فرد شما تا چه درجه ئیست.

هرگز فکر نمیکردم که هرکدام شماها ممکن است باین خرافات کلثوم ننه وقعی بگذارید ولی متاسفانه ...من فرضا هم کاغذ ننوشته باشم آیا شما فقط باسم این که پشت سرمسافر نباید سیاهه فرستاد از مکاتبه با یکنفر دوست صمیمی بقول خودتان صرف نظر میکنید... تعجب ... اگر میدانستید درجه انتظار من در این مدت تا چه پایه بوده هفته­ای یک کاغذ فرستاده بودید.

حقیقتا روحم و همه چیزم از انتظار خسته شد. حقیقتا تا 2 هفته پیش هم روزهای چهارشنبه و شنبه هوشنگ را قبل از ظهر میفرستادم به اداره که ببیند کاغذ برای من هست یا نه تا وقتیکه او بیاید چشم من براه سفید میشد ولی دیگر هیچ انتظاری ندارم بلکه چندیست انتظارم مبدل بیاس شده آنهاییکه با من همسفر بودند و آنهاییکه بعد از من آمده اند، هرکدام اکنون 2 یا 3 کاغذ داشته اند ...

من از شما گله نمیکنم، بلکه از خودم گله دارم که چرا اینقدر ساده هستم که زود بحرف اشخاص فریفته میشوم درصورتیکه طرف را بکلی نشناخته­ام. بهیچ وجه گله نمیکنم. این کاغذ را هم ننوشته­ام که شما مجبور شوید کاغذ بنویسید، بلکه میخواستم درجه بدبختی مرا بدانید. کسی که در دنیا فامیلی ندارد مثل این است که درختی است که شاخ وبرگ و شکوفه و میوه ندارد.

که حتی مادر و خواهر هم ترک مرا گفته­اند فکرهاییکه میکردم همه بعکس شده دیگر نمیدانستم یک مرتبه فراموشم میکنند. محبت که بزور شمشیر نمیشود و من بی جهت این توقعات را دارم.

ولی خود میدانید که این موضوع صحبت نیست یک موضوعیست کلی که هرانسان یا حیوانی آنرا میفهمد ؟ مثلاً اگر من در منزل یک مرغ یا گربه داشته باشم و باو انس داشته باشم اگر یکروز دور از او بمانم البته در فکرم که او را پیدا کنم یا بفهمم کجاست و درچه حالی است نمیدانم من چه کرده ام که 3 ماه است هیچکدام از شما یک احوال پرسی از من نکرده که بدانید زنده­ام یا مرده بهرحال تا موقع نوشتن بود ننوشتید و دیگر هم ننویسید.

... اینجازمستان از حالا شروع شده، میگویند برف تا بحدی می آید که تا پشت بام را فرا میگیرد. ...چون کاغذ هم ... است از این جهت پست هم سه ماه در راه بوده ... حال ما که شما خوبی و بدیش را نمیخواستید بد نیست روزگاری بتنهایی میگذرد. سلامت و صحت کلیه شما را از درگاه خداوند مسئلت میخواهم

رباب دیده بان



قصه رباب دیده بان البته بعد از نوشتن این نامه تموم نمیشه، چون چهل سال نامه و سند و مدرک و دفتر رو توی زیر زمین خونه خودش و دخترش قایم میکنه و بالاخره هم با همین نگهداری وسواس گونه به دست ما میرسونه.

از نامه های بعدی رباب می شه فهمید که اون همیشه در دوری و تنهایی زندگی کرده و همیشه در حال نوشتن و چرکنویس کردن گلایه­هاش به عزیزانی بوده که خیال میکرده فراموشش کردن، اونم روی همون کاغذهای تلگرافخونه ....

چهل سال، چهل سال آزگار رباب نامه مینویسه و نامه هاش همه پر از همون تنهایی بزرگیه که انگار دیگه بخش مهمی از شهرهای بزرگ ماست و مثل همین اتوبانها و گوشی ها و ماشینها زندگی همه ما رو اشغال کرده.

راستش داستان رباب، داستان همین غربت و جنگیه که هر زنی و حتی هرمردی تو این روزگار اون رو خوب میفهمه و درک میکنه.

حتی شاید هم گاهی حس کنه که انگار خودش این نامه های صدساله رو نوشته:


خواهر فرشته خویم تصدقت گردم

تعجب میکنم باوجودیکه شما قائل هستید باینکه یک کاغذ بنویسید و یکی هم جواب بدهد، چه شده تاکنون جوابی بکاغذ من نداده اید و مرا همین طور چشم بره گذارده اید. من روز آخریکه میخواستم از بابل حرکت کنم، بفرد فرد شما کاغذ نوشته ام و هر روز منتظر جواب بوده ام تا امروز ناهید نوشته بود که کاغذ خانم جانم مفقود شده ولی از کاغذ شما چیزی ننوشته بود، امیدوارم ... چون کار مدرسه زیاد دارید جوابش بتعویق افتاده ... خوب طوری ...

مطمئنم هیچ وقت مرا فراموش نمیکنید چنانچه خودت همیشه در آینه قلبم مصوری و هیچ وقت چهره زیبایت را فراموش نمیکنم؛ زیرا حتم میدانم محبت خواهری هیچوقت زوال پذیر نیست ولی از سایرین بهیچ وجه نمیشود امیدی داشت. خواهر عزیزم اگر من زودتر کاغذ نمینویسم گرفتاری بسی است ...و هر روز هم در دامنه وسیع گیتی زندگی را خویش سخت تر میبینم. چه کنم با مقدرات خودم که نمیتوانم بجنگم تقدیر من این طور است...

30 روز است در اشرف هستیم اشرف خیلی خوب جاییست دهکده باصفاییست در دامنه کوه سبز و خرمی واقع گردیده تمام باغها و خانه ها از اشجار مرکبات پوشیده شده است. از فراق ناهید چه بگویم خودتان بهتر میدانید بعد از شماها تمام علاقه و وابستگیم باوست او را اول بخدا و دوم بخواهر عزیزم میسپارم امیدوارم همان طور که نسبت به من مرحمت دارید از او مضایقه نمی فرمایید البته بودن در آنجا اسباب زحمت حضرت علیه خواهد شد، ولی فرستادن او چاره منحصر من بود؛ زیرا از طرفی ماموریت خودمان باشرف و از طرفی قبول نشدن او بکلاس چهار و نبودن مدرسه دخترانه در اشرف و بالاخره طوری شد ناهید آمدنی بطهران شد. این که بدون اجاره بحضورتان رسید بی نهایت معذرت میخواهم ...از حیث شهریه او مطمئن باشید هر طور شده خواهم فرستاد.

 خدواند فعلا برایم دوری خواسته که باید مفارقت او را هم تحمل کنم.

خواهر عزیزم را از دور میبوسم و منظر جواب هستم.

رباب

اشرف (همان بهشهر) 1314


به نظرم نامه ها و تلگرافهای رباب که حتی صدسال بعد از نوشته شدن هم برای ما آشنا و قابل درک هستن، میتونن کمک کنن که تهران  بزرگ رو اون طوری که صدسال پیش بوده، بشناسیم و بفهمیم.

و  این همون خاصیتیه که هیچ کتاب تاریخی و اجتماعی و انسان شناسی ،به اندازه یک نامه ساده معمولی از پس درست گفتن اون بر نمی یاد ، نامه ای که توی انباری در حال ویرانی پیدا شده و از سوختن و پاره شدن نجات پیدا کرده ...

شناسنامه

فرمت محتوا
مدت زمان
زبان
اطلاعات اپیزود

نقد و امتیاز من

بقیه را از نظرت باخبر کن:

گذاشتن این عنوان در...

نشان‌شده‌ها
شنیده‌شده‌ها
نامه یک دوست