جای شما خالی!
صدسال پیشازاینکه مجلس دوره ششم شورای ملی، قانون اعزام محصل رو به خارجه تصویب کنه، شاهزاده عباس میرزا، ولیعهد جوانمرگ فتحعلی شاه قاجار دستور این کار رو داده بود.
مجتبی مینویی توی مقاله اولین کاروان معرفت نوشته:
شاهزاده عباس میرزا به سرهارفورد جونز توصیه کرد «این دو را به تحصیل بگمارد که برای شاهزاده و خودشان و مملکتشان مفید باشند. ولی اصولاً میل شاهزاده بر این بود که کاظم (محمدکاظم) نقاش شود و حاجیبابا طبیب. ولی گفته بود که لازم نیست تحصیلات آنها منحصر و محدود به همین دو رشته باشند.
گویا این محمدکاظم پسر نقاشباشی عباس میرزا بود که قرار بود نقاشی و عکاسی فرنگی یاد بگیره و حاجیبابا هم برای آموزش پزشکی به انگلیس میرفت و قرار هم بود که هردو نفر همراه یه افسر انگلیسی که مأموریتش رو در ایران تموم کرده بود روانه لندن بشن.
حالا به اینکه حاجیبابا 5 سالی در لندن تحصیل کرد و نخستین پزشک ایرانی شد که طب اروپایی رو در اروپا اموخته کاری نداریم .
نکته جالب برای ما خاطرات گروه دوم محصلان اعزامی به فرنگستانه که چند سال بعد و پس از ورود به انگلستان با همین حاجیبابا افشار روبرو میشن و اون رو با لباس انگلیسی میبینن.
درحالیکه گفته شده که مقرر شده بود که این دو با لباس ایرانی خود در لندن رفتوآمد کرده و آداب و رسوم ملی خود را بجای آورند. ...
پس یعنی حاجیبابا ناچار جذاب فرهنگ کشور میزبان شده و اون قول پوشیدن لباده و کلاه پوستی رو زیر پا گذاشته و دست آخرم پوشیدن لباس اروپایی رو همراه با همون مدارج علمی که خدا میدونه چقدر طی کرده بوده، با خودش به ایران سوغات آورده.
از این قصه بیش از دویست سال گذشته و در همه این دویست سال جوونهای زیادی از ایران به فرنگ رفتن و با همون آب و هوای سرد و کوچه های قشنگ روبرو شدن که محمد کاظم بیچاره رو کشت و زندگی حاجی بابا رو عوض کرد .
اما قصه ما امروز داستان دوتا نامه شصت هفتاد ساله است که از فرنگ رفتگان ایرانی که سالها بعد از ماجرای حاجی بابا نوشته شدن و اتفاقا نامه های شیرینی هستن.
اولین نامهایه از دختری به نام حوری که در دهه سی راهی آمریکا شده و در نامهای برای دخترعموش از مواجهه با روزگار جدید نوشته و کلاه فرنگی و حتی شلوار جین نوشته.
همون شلوارجینی که شاید بیست سال بعد از نوشتن این نامه در ایران معمولی شده و البته به نام کارخونه سازنده یعنی لی معروف میشه.
حتما میدونین که جوونهای ایرانی سالهای سال بعد از نوشته شدن نامه حوری حکمت که اتفاقاً از خانواده مشهور حکمت بوده و با علیاصغر حکمت وزیر معارف هم نسبت داشته، شلوار جین میپوشن و به دانشگاه و یا سرکار میرن، بدون این که بدونن اولین رویاروییها برای اولین دانشجویان ایرانی خصوصا خانوما چطور اتفاق افتاده.
نامه اول از حوری حکمت در آمریکا به سیمین حکمت در تهران
چهارشنبه 15 اكتبر 1952
سيمين عزيزم را قربانم اميدوارم حالت خوب باشد اگر از حالم بخواهي سلامت و مشغول تحصيل هستم امروز پس از مدتها انتظار نامه را دريافت كردم ولي باندازه مختصر بود كه وقتي اولش را خواندم ديدم به آخر رسيده ام خلاصه اين دفعه كه جواب نامه ام را ميدهي اولاً زود بده ثانياٌ بيشتر بنويس اگر ميترسي نوك قلمت ساييده شود ميخواهي يك نوك قلم برايت بفرستم (البته اين قسمت شوخي بود) سيمین جون خيلي مي خواهد بدانم آيا در امتحان موفق شده اي ياخير حتم مي دانم كه قبول شده و حالا در كلاس 10 نشسته اي. سيمين جون نميداني اين شبانه روزي كه من حالا در ان زندگي مي كنم چقدر قشنگ است ميدانم تا بحال كه در كاغذ پيش براي شهين و خانمم و آقاجونم فرستادم بتو گفته اند كه چقدر زيباست اولا تقريباً 200 نفر دختر امريكائي و چند نفر چيني و ژاپوني و يك نفر ايراني مثل بنده در اين شبانه روزي هستيم و هر دو نفر در يك اطاق زندگي مي كنند و اطاقهاي ما خيلي قشنگ مبله شده است و در چلوي اين شبانه روزي درياچه كوچكي قراردارد و تمام اطراف از چمن و درخت هاي كهن پوشيده شده و حالا تمام درختان رنگ برگهايشان تغيير كرده و منظره بسيار جالبي دارد و در اينجا يك نوع درختي است كه درموقع پاييز كاملا برگهايش قرمز مي شود و نميداني چقدر قشنگ و ديدني است و سيمين جون جاي توخالي دخترهاي اينجا تمام از 10 الي 12 سال توالت مي كنند و آزادي كه اين عجوبه ها دارند با يك پسر هيچ فرق ندارد و در تمام در محيط كالج يك نوع شلوار پا ميكنند به نام jean مي پوشند و بنده هم يكي از آنجا خريداري كرده و هر وقت ميپوشم به قيافه خودم انقدر ميخندم كه حد ندارد ...
البته کسی نمیدونه حوری حکمت به ایران برگشته یا نه ، گرچه ما بعد از خوندن نامه های این خانواده دیگه میدونیم سیمین حکمت با پادر میونی جناب علی اصغر حکمت در مدرسه زرتشتیان تهران درس خونده و بعد هم کارمند اداره دارایی شده و بارها به اروپا سفر کرده اما دست آخرم همینجا در خیابان جلفای تهران پیر شده و از دنیا رفته.
نامه های خانوادگی سیمین اما در همون خونه جلفا موند تا رسید به دست اونایی که دنبال کشف داستانهای حقیقی آدمها از بین نامه های قدیمی بودن.
درست مثل داستان همون رویارویی با دنیایی متفاوت که حاجیبابا و محمدکاظم در سال 1811 میلادی تجربه کرده بودن و در نامه و خاطره های زیادی هم نوشته شده و ثبت شده، بی خبر از اون که اون پاکتها و همون نامه رسونی که پاکت نامه ها رو از زیر در به خونه ما انداخت میتونستن از ناگفته هایی حرف بزنن که جز در نامه های معمولی ما گفته و نوشته نشدن.
قصه های تکراری و قشنگ مردم معمولی که بخشی از تاریخ ما بودن ... حالا چه خوب و چه بد ....
21 مهر 1331
سيمين جون دلم مي خواست اينجا بودي و تمام چيزهايي اينجا را ميديدي براي اينكه اگر بخواهم تمام آنها را برايت شرح دهم انقدر زياداست كه اقلاً بايستي 15 الي 16 صفحه نامه بنويسم. حالا كمي از وضعيت شهر اينجا برايت شرح مي دهم اولاً empori شهر بسيار بزرگي نيست ولي خيلي قشنگ زیبا مي باشدو خانه هاي خيلي قشنگ دارد و انقدر در منزلهاي آنها وسايل راحتي هست كه نهايت ندارد و بيشتر وسايل كه در كاتالوگ هاي امريكايي ديدي در اينجا در دسترس همه مردم هست و همه از آن استفاده مي كنند مثلا موقعيكه تو يك مغازه مي روي تمام وسايل زندگي از پوشيدني و خوردني و وسايل خانه ميتواني خريداري كني و مغازه هاي اينجا واقعا ديدني است ولي متاسفانه پول انقدر در دسترس ما نيست كه بتوانيم چيزي تهيه كنيم ولي هروقت براي كاري به خيابان ميروم زياد نگاه نمي كنم كه دلم بخواهد ولي نميداني چه چيزهاي قشنگي اينجاست قيمت آنها هم خيلي زياد است و تمام لباس و تمام وسايلي كه در كاتالوگ ديدي در اينجا فراوان ديده مي شود و موقعيكه در نيويورك و واشنگتن بودم كه واقعاً مغازه هاي آنجا از قشنگي لنگه نداشت و چندين طبقه است و تمام بوسيله پله برقي بهم راه دارد و چيز ديگر واقعا تماشائي بود ايستگاه پخش امواج تلويزيون در نيويورك بود و همچنين بزرگترين سينما هاي دنيا كه در نيويورك است و تقريباً 6 الي 7 هزار نفر گنجايش دارد و يك شب جاي شما خالي با جلال به آنجا رفتيم اينقدر مجلل و باشكوه و بزرگ بود كه حد ندارد علاوه بر خود سالن سينما داراي چندين طبقه بالكن بود واين سالن زير يكي از آسمان خراش ها راكفلر واقع شده است و تقريبامثل يك شهر كوچك است و علاوه بر اين سينما در اين قسمت تمام انواع وسايل تفريح ديده مي شود خلاصه خيلي قشنگ بود زياد سرت را درد آوردم. درخاتمه سلامتي تو را از خداوند خواهانم نميدانم هوشنگ و ناهيد و آقاي پاسدار در تهران هستند يا خير تو يجوري نوشته بودي كه من خيال كردم آنها درتهران هستند اگر آنها در تهران هستند حتما برايم بنويس و از قول من تمام فاميل و دوستان سلام برسان از طرف من دست خانجانم را ببوس ترا بخدا جواب كاغذم را بده قربانت
حوري حکمت
21 مهر 1331
دومین نامه امروز پاکت اما نامه جوونی به نام فرهادشاهرخیه که ماجرای شروع مهاجرت خودش در دهه چهل رو برای دوستش بهزاد که همون موقع هم سرباز لیسانیسه بوده مینویسه. نوشته هایی که ارزش پژوهشی دارن اما توی کمدها و چمدونها جاموندن.
درست مثل همین نامه های حوری خانم حکمت که سالها بعد از روز نوشته شدنشون، توی چمدانی کهنه وسط زیر زمین خونه دخترعمویی پیدا شدن، اونم بعد از مرگ همه اهالی خونه و وقت تخریب همون خونه قدیمی که پر از نامه و قصه بودن و حالا حالا ها تبدیل به کتاب و روایت خواهند شد.
نامه فرهاد شاهرخی اما قصه مهندس جوانیه که برای ادامه تحصیل به آلمان رفته بوده، شصت و چند سال پیش و با خودش کلی آرزو و حسرت و شادی همراه برده ، درست مثل همه اون دانشجوهایی که به امید دیدن دنیاهای نو از خانواده ها و دوستانشون دور شدن.
این نامه ها اما در بین کاغذ پاره های بهزاد روشن منش کارمند بازنشسته اداره استاندارد پیدا شدن، دایی من که عاشق بایگانی نامه و تمبر و سند بود و حتی تقاضای مرخصی کارمندهاش رو دور نریخته بود.
از بین همون کاغذها هم بود که فهمیدیم فرهاد سالها در کلن آلمان زندگی کرده و چون نتونسته با دختری از فامیلشون که همیشه دوستش داشته نامزد کنه، با دختری آلمانی آشنا شده و حتی شاید با این دختر ازدواج کرده باشه، بعد هم گویا ادامه کار تو رشته مهندسی کشاورزی که اینقدر عاشقش بوده رو رها کرده و ریاضی خونده و توی همون اروپا استاد دانشگاه شده.
اما بهزاد که گویا همیشه تصمیم به مهاجرت داشته و در نامه هاش هم سوالهای زیادی از فرهاد پرسیده ،هیچ وقت واقعا برای رفتن از ایران تلاش نکرده، گرچه که فوق لیسانسش رو توی انگلیس گرفته و مدرکی هم از ایتالیا داره ، چون دایی بهزاد دوست داشت که پیش خانواده اش زندگی کنه .
نامه دوم: از فرهاد شاهرخی در کلن، به بهزاد روشن منش در تهران
1 نوامبر 1964
سلام بر دوست و برادر گرامم جناب آقای بهزاد روشن منش روی ماه ترا چنانچه اصلاح کرده باشی از دور میبوسم.
راستش از تو خیلی خجلم که دو نامه فرستاده ای و من هنوز جوابی برایت نفرستاده ام بهرحال این دوره گوته انستیتو دوماه است و درسی که شش ماه در تهران تدریس میشود، در عرض دوماه به شاگردان درس داده میشود و روی این اصل خیلی برنامه فشرده و سنگینی دارد. در عوض آدم حقیقتا یاد می گیرد بطوریکه بع از چهارماه به خوبی از عهدا صحبت معمولی با مردم بر می یایم. عده ای وقتی میفهمند که مدت 4 ماه است در آلمان هستم و آلمانی یاد گرفتم تعجب میکنند....
از فرهاد خبر زیادی نداریم اما دایی بهزاد رو میدونم که بعد از تحصیلات عالیه به ایران برمیگرده و در کرمان مدیر اداره ای دولتی میشه و با دختری کرمانی هم ازدواج میکنه و تا زمان بازنشستگی در دهه هفتاد هم در اون شهر زندگی میکرده.
این دو دوست شاید دیدارهای زیادی نداشتن اما سالها داستان رویارویی هاشون رو با فرهنگهای جدید برای هم نوشتن و مثل گنجی برای ما به یادگار گذاشتن، البته از خلال همون نامه ها که من بین کاغذها و مدارک دایی پیدا کردم، حدس می زنیم که حدود چهارده سال پیش بالاخره فرهاد بعد از سالها و به دعوت انجمن دانش آموختگان دانشکده کشاورزی به ایران برگشته باشه و بهزاد و فرهاد قبل از مرگ بهزاد همدیگرو دوباره در آغوش کشیده باشن و این همه قصه رو دوباره دوره کرده باشن. راستش یعنی امیدواریم که این قصه به همین قشنگی تموم شده باشه....
1 نوامبر 1964
این کارگرها کمتر از 1000 مارک نمیگیرند و خیلی خرج میکنند و خلاصه شهر را گران کرده بودند. نفری روزی 25 تا 30 مارک احتیاج دارد 150 هم اطاق حداقل برای صبحانه و غیره ...
یک روز مانده به کارخانه MAN (ام آ ان) مراجعه کردم آنها دیگر تراکتور نمیسازند در عوض پورشه می سازند ...آنهم به درد نمیخورد. به تراکتور سازی جان دیر john Deere مراجعه کردم جا برای پراکتیک نداشتند. یک روز مانده و دیگر خیلی گران میشد به سمت کلن حرکت کردم. کلن از قشنگی خیلی بزرگتر و بهتر است یک رودخانه بعرض 100 تا 200 متری از این شهر عبور میکند به نام راین که شهر را به دو قسمت میکند.
خود را به کارخانه دویتس Deutz معرفی کرده آنها گفتند باید از طرف دانشگاه معرفی کنند شما را تا ببینیم چه قسمت میتوانید تعلیم ببینید خلاصه خیلی محترمانه عذر ما را خواستند.
خلاصه از کلن به سمت شهری به نام گوتینگن حرکت کردم امروز صبح خودم را معرفی کردم فردا پرفسور مربوطه پیدا میشود و آن وقت میتوان صحبت کرد. خلاصه مثل این که قرار است اینجانب را به یک شرکت تعمیر کننده ماشینهای کشاورزی معرفی کنند و مدت شش ماهی تعلیمی ببینم که ببینم چه پیش می یاید. با دانشکده گوتینگن، البته پرفسور که نبود با معاون او صحبت کردم آنها میگویند مدارک شما برای ما زیاد ارزشی ندارد. خلاصه فعلا مشغول صحبت هستم و منتظر فردا هستم که کار من درست بشود و فعلا برای شش ماه یا کلیه ماشینهای کشاورزی آشنایی کامل پیدا کنم، اگر چنانچه بعد از ششماه توانستم ادامه تحصیل بدهم که میدهم اگر نه راه وطن در پیش می گیرم.
حالا از جریان شهر کلن برایت بگویم این شهر واقعا بزرگ است. برای مسافران یک مغازه دارد که اکثرا در راه آهن یا سایر جاهای دیگر در کنار راه آهن است هرکسی وارد شهرهای بزرگ میشود مثل کلن – بن – مونیخ و غیره به این مغازه مراجعه میکند و میگوید اطاق میخواهم. قیمت آن بین 7 یا 8 مارک یا 5 – 6 مارک متغیر باشد. قوری مغازه شروع به تفتیش میکند و آدرس هتل را به آدم میدهد. در کلیه شهرهای بزرگ آلمان بدین ترتیب است وگرنه شخص باید 20 مارک تا 30 مارک بپردازد و تازه کلی هم انعام بدهد.
به هرحال وقتی اتاق را گرفتم ساعت هشت و نیم بود رفتم به یک خیابان مثل نادری تهران بهترین خیابان این شهر است.
وارد رستورانی شدم یک دسته ارکستر داشت با شلوار کوتاه مردان نره خر مشغول ساز و دهل زدن بودند. شام را خوردم 5 مارک. بعد از آنجا با یک آلمانی آشنا شدم قدری برایش فیلم در آوردیم، از خنده روده بر شده بود، گفت امشب برنامه ات چیست. گفتم باید برم بخوابم که خیلی خسته ام.
خلاصه آدرس یک کافه داد EVE نام دارد. من اول فکر کردم آدرس یک محله است ولی بعد فهمیدم نه بابا یک کافه است با این نام ... این کافه در کلن تک است، رفتن بداخل آن همان 50 مارک رفتن از جیب همان. ولی از 9 شب تا 5 صبح برنامه دارد...خلاصه تا ساعت 12 گشتم و آمدم خوابیدم؛ زیرا که صبح گرفتار کارخانه بودم. این کارخانه درست مثل شهری است، مثل شمیران خودمان اگر دور شمیران را حصار بکشند یک چنین محلی کارخانه دویتس Deutz است و یک محل کوچکتر در یک محله دیگر از شهر کلن که سه کیلومتر با هم فاصله دارند. به هرحال هرکسی بخواهد از یک طرف این کارخانه تا آخر آن برود باید با اتوبوس برود که هر ربع ساعت یک اتوبوس حرکت میکند. برای عبور و مرور خود اهالی این است. کلیه متخصصین این کارخانه در خود کارخانه منزل دارند که یک شهری است با فروشگاه و دواخانه و دکتر و مریضخانه و غیر ...خیلی بزرگ است.
برای بعد از ظهر به سینما رفتم، فیلم 55 روز در پکن را میداد که 4 ساعت طول کشید و بعد هم به یک کافه زیر زمینی رفتم برای اولین بار.
جریان این کافه را در فیلم دیده بودم و و از نزدیک ملاحظه کردم. از ساعت 9 شب تا 2 بعد از نصفه شب ادامه دارد و ورودیه آن 3 مارک و هرچه آدم بخورد باید بپردازد. این جریان کار ما بود. چند مرتبه با دخترهای مردم رقصیدیم ولی آن روز آنقدر راه رفته بودم و جریان سینما خسته ام کرده بود ...ولی برای یک مرتبه بد نبود و فقط کاش آدم ماشین داشته باشد. اینهم جریان کار ما تو را در جریان کارم میگذارم. فعلا منتظر فردا هستم تا ببینم کار ما به کجا میکشد.
از قول من بپدر و مادر گرامیت سلام برسان و عرض ارادت بنما اگر دوستان و رفقا را دیدی سلام مرا به آنها ابلاغ بفرما.
قربان تو فرهاد شاهرخی
10 آبان 1343
خیلی از ما تا همین امروز هم خیال میکردیم که داستان زندگیمون هیچ اهمیتی برای هیشکی نداره و نامه هامونم باید همراه تجربیات و قصه هامون نیست و نابود بشن ، اما باور کنین این طور نیست و میشه از همون قصه ها که چه میدونم ، خاله و عمه و دایی وقت دیدن عکسهای خانوادگی برامون گفتن ، خاطرات عموی پدری که دهه چهل به آلمان رفته و با کلی عکس برگشته و نامه های توی کمد مونده دایی خدابیامرزمون، بخشی از تاریخ گذشته رو با تمام وجود لمس کنیم و بفهمیم.
قصه هایی عین حقیقت هستن و دونستشون درک تازه ای به ما میده از تاریخ اجتماعی مردممون و از چیزهایی که خیال می کردیم ما اولین نفری هستیم که داریم تجربه میکنیم .