
در دومین قدم از روایت «آسایشگاه»، بار دیگر وارد حیاط سرد و بیانتها میشویم؛ جایی که سیگارها بهانهی گفتوگو میشوند و پاییز، تنهایی را مثل سایه روی شانهها میگذارد. این بار نادر و فرهاد آغازگرند؛ یکی خسته و دلتنگ، دیگری پر از شک و پارانویا. کمکم رضا با زخم عشق ناکامش وارد میشود و منوچهر هم با پشهی خیالیاش، مرز میان جنون و حقیقت را برهم میزند.
در این اپیزود، دیوانگی فقط یک برچسب نیست؛ گاهی صدای بلندترین حقیقتیست که بیرون از دیوارهای آسایشگاه کسی جرئت شنیدنش را ندارد.
«پاییز، سیگار، عشق و تنهایی» اینجا به هم میرسند تا از دلِ آشفتگی، فلسفهای تاریک اما صادقانه زاده شود.