فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب گیله مرد

نسخه الکترونیک کتاب گیله مرد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گیله مرد

«گیله مرد» مجموعه‌ای است شامل هشت داستان با عناوین «گیله مرد»، «اجاره خونه»، «دزاشیب»، «یه‌ره‌نچکا»، «یک زن خوشبخت»، «رسوایی»، «خائن» و «پنج دقیقه پس از دوازده» که برای هفتمین بار از سوی انتشارات نگاه تجدید چاپ شده است. به‌ اعتقاد جمال میرصادقی (نویسنده و مدرس داستان‌نویسی، داستان کوتاه «گیله مرد» بزرگ علوی از موفق‌ترین داستان‌های کوتاه فارسی است، که از ویژگی‌های فنی و غنی نیرومندی برخوردار است؛ داستانی دولایه، هم واقع‌گرا و هم نمادین. نویسنده تعهد و رسالت انسانی خود را در قبال آن‌ها ادا کرده است. به‌عبارت دیگر‌، صرف انتخاب درون‌مایه یا مضمون و عصیان کردن علیه ظلم و بر بی‌عدالتی سر برداشتن، نمایش‌گر اعتراض و خشم نویسنده علیه ناروایی‌های اجتماعی نیز هست.

ادامه...

بخشی از کتاب گیله مرد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


نامه ها

با دو دستش صورتش را پوشانده بود و در اتاق کوچکش، در اتاق گرم و مطبوعی که پرده های کلفت و خوش رنگ آن را از دنیای خارج جدا کرده بود، راه می رفت. بیرون سرد بود و برف می آمد. بوران غوغایی راه انداخته بود. اما پرده ها و در و پیکر محکم نمی گذاشت که سرما به درون اتاق نفوذ کند. اصلاً این اتاق، تنها این اتاق که فقط دخترش حق ورود بدان را داشت، یکتا جای امنی بود که در زندگی برای او باقی مانده بود. هیچ جا راحتی نداشت. همه جا دیگران با نظر بغض و کینه به او نگاه می کردند، از او بدشان می آمد. حتی کسانی که به آن ها کمک کرده بود، کسانی که تملقشان را گفته بود، کسانی که باعث ترقی و ازدیاد اموالشان شده بود، آن ها هم از دیدارش نفرت داشتند. سایر اتاق ها مال کس و کار او بود. حاجی و ننه بگوم حق داشتند همه جا بیایند و بروند. در اتاق پذیرایی دوستان و همکاران را می پذیرفت، «دوستانی» که از ریخت زشت او تنفر داشتند. با آن ها می خندید و صحبت می کرد. دروغ می گفت و دروغ می شنید. آن ها سبزی او را پاک می کردند و او خوش رقصی های زیردستان و ارباب رجوع را تحمل می کرد. اما در این اتاق تنها با دخترش می نشست. اینجا با دخترش یکرنگ بود. آخ، عمری خیال می کرد با خودش هم صاف و صادق است! با دخترش گفتگو می کرد، با هم درددل می کردند. این جا قیافه انسانی او، قیافه حقیقی او، قیافه ای که نقاب تملق و دروغ بی روحش نساخته بود، جلوه گر می شد.
وضع اثاثه اتاق مرتب و با سلیقه بود. معلوم بود که سلیقه دختر جوانی در تنظیم آن دخالت داشته است. قاضی روی صندلی گرد چرمی کنار میز می نشست و یک صندلی راحتی هم کنار میز تحریر مخصوص دخترش بود. گاهی او کار خودش را می کرد و شیرین کتاب می خواند. گاهی او روی تخت راحت دراز می کشید و پاهایش را دم بخاری دیواری می گذاشت که گرم باشد.
از کنده های نیم سوز شعله زرد و آبی برمی خاست و صدای چرق و ترق هیزم خشک سکوت را می شکست. دیوانه وار در اتاق راه می رفت، گویی عقب چیز گم کرده ای می گشت. در این اتاق آینه ای نبود. اصلاً در خانه او آینه کم وجود داشت. فقط برای دخترش آینه ای تمام قد خریده بود. هرگز به آن اتاق پا نمی گذاشت. نمی خواست قیافه خودش را در آینه ببیند، فقط برای صورت تراشی آینه مقعری که موهای ریش را به اندازه یک سر قلم آهنی بزرگ می کرد، مورد استفاده اش بود. و در آن هرگز سعی نمی کرد تمام صورتش را ببیند. هرگز به دکان سلمانی نمی رفت. از آینه بزرگ سلمانی وحشت داشت. هر هفته روز جمعه صبح کاشی پور می آمد، سرش را اصلاح می کرد، تمام اخبار هفته را که در روزنامه ها نبود و از مشتریان خودش شنیده بود حکایت می کرد، پولش را می گرفت و دم در از قاضی خداحافظی می کرد و می رفت. اما امشب احتیاج داشت قیافه خودش را ببیند. امروز، بعد از هفده هجده سال، بعد از یک عمر، بازهم دردی که در تمام جوانی او را شکنجه می داد سینه اش را فشرد، دلش را چلاند. بعد از هفده سال، آنچه فراموش شده بود، آنچه می خواست از یادش برود، آنچه روح او را شکنجه می داد، آنچه باعث بدبختیش شده بود، آنچه زندگی او را مسموم کرده بود، باز پیدا شد. پس از هفده سال بار دیگر متوجه شد که زشت است. آمده بود به خانه قیافه اش را ببیند. درک کرده بود، حس می کرد که زشت است و از سابق هم زشت تر است. مصمم شد که آینه ای به دست آورد. نزدیک در که رفت غرش باد به وحشتش انداخت. ترسید، از سرما، از تنهایی، از بدبختی ترسید. اما به خود جرات داد. با دو دستش صورتش را پوشاند و به اتاق دخترش رفت. نمی خواست خودش را در آینه ببیند. جرات آن را نداشت. دست چپش را روی چشم هایش گذاشت و آینه کوچکی که روی میز آرایش بود، برداشت و بدو به اتاق خودش آمد و آنجا آینه را روی میز گذاشت. رقص شعله های آتش بخاری یک دسته شعاع به آینه انداخت و آن وقت بالای بخاری قرص روشنی پدیدار شد و پس از یک چشم به هم زدن ناپدید گشت.
با دو دستش صورتش را پوشانده بود و در اتاق کوچکش قدم می زد. از زوزه طوفان و صدای شکستن شاخه هایی که زیر فشار یخ و برف نقش زمین می شد، می ترسید. از جرق جرق بخاری می ترسید. از قرص روشن روی دیوار می ترسید. می ترسید که دستش را از روی صورتش بردارد، می ترسید، نه برای این که نفرت داشت از این که صورتش را در آینه ببیند و از چشم های ریز و دماغ کوفته و لب های گرد و بی تناسب و چانه پخ و سالکی که نصف صورتش را برده بود، زشتی خودش را احساس کند، نه، این را می دانست و یقین هم داشت که پس از هفده هجده سال که به بدگلی خودش خو گرفته بود، پیری هم کار خودش را کرده است. وحشتش بیشتر از این بود که در آینه گذشته خودش را ببیند.
آرامش خاطر او از روزی بود که متوجه شد عشق و دلبستگی او به دخترش معنی و هدفی در زندگی برایش فراهم ساخته و وقتی برای اولین بار فهمید که فقط یک موجود در دنیا هست که از قیافه زشت او در عذاب نیست، برعکس، او را حتی دوست هم دارد، آن وقت گذشته خودش را مانند کتاب پیش پا افتاده ای که افکار کهنه و حالات مبتذلی را نقل کرده باشد، بست. به گذشته خودش خاتمه داد و در نظرش آینده ای که در آینده درخشان دخترش مغروق بود، جلوه گر شد. برای نخستین بار که دختر سه ساله دست های ملوس سفیدش را به گردن پدر انداخت و لب های نو و دست نخورده اش را روی لب های گرد و چروکیده پدر چسباند و گردن پدرش را فشار داد و گفت: «آقاجون، دوستت دارم»، دیگر برایش زشتی وجود نداشت. بگذار در خیابان ها زنها از او رو برگردانند و بچه ها او را به مادرانشان نشان دهند؛ بگذار در دادگستری ذکر اسم قاضی بی ریخت وسیله شوخی و خوش مزگی باشد؛ بگذار در مجامع کسی رغبت نکند با او حرف بزند؛ بگذار در دادگاه متهمین با مداد صورت او را بکشند؛ بگذار حتی قضات پیرمرد در مجالس مشاوره، در ضمن بحث در امور قضایی، به سبیل بدترکیب او بخندند؛ چه اهمیت داشت؟ وقتی دخترش، دختر کوچولو و ملوسش، شیرین نازنین، او را دوست داشت چه باک!
تلفظ کلمه شیرین حتی در عالم خیال او را متشنج کرد. حس کرد که چیزی سینه اش را می فشارد، گویی با دسته هاون قلبش را می کوبند. نفس عمیقی کشید، اما نه، این درد از آن دردهای معمولی نبود. رنگش پرید. عرق سرد روی پیشانیش نشست. خودش را روی صندلی راحت انداخت. دستش را روی چشمانش گذاشت و تمام بدنش را رو به بالا کشید، سرش را به عقب خم کرد، سعی می کرد با کشش عضلات از فشاری که به سینه اش وارد می آید، بکاهد. اما فایده نکرد. بازهم درهم فرورفت. روی میز تحریر، کنار چراغ رومیزی، آینه برق می زد. با دست هایش عرق سردی را که روی پیشانیش نشسته بود، پاک کرد. باوجود این، درد جسمی از عذاب روحی او کاسته، آرامش کرده بود.
نگاهی به پنجره انداخت. پرده های ضخیم و سنگین از نفوذ سرما جلوگیری می کرد. می خواست بداند در سینی دوایش همه چیز هست. قرار بود که حاجی، نوکرش، آمپول نیتریت دامیل بخرد. رفت کنار پنجره، سینی دوا آن جا بود. بینیش را به شیشه سرد چسباند و از سرمای خشک و تهدیدکننده لذت برد. دو مرتبه برگشت و کاغذی را که در جیبش مچاله کرده بود، درآورد. به آن نگاهی کرد و روی صندلی گرد کنار میز تحریر نشست. دخترش او را گذاشته و رفته بود. نمی خواست با او زندگی کند. معلوم نیست که دخترش هنوز هم او را دوست نداشته باشد.
نامه ها، نامه هایی که در این دو سال اخیر آرامش او را برهم زده بود، ادایش را درمی آورد.
نگاهی به آنها کرد و با دو کف دستش شقیقه هایش را فشار داد، مثل کسی که بخواهد هندوانه خوب را از بد تشخیص بدهد. آرنج هایش را روی میز تکیه داد و خیره به آینه نگریست. قیافه کریه و چین های صورتش را که مدت ها ندیده بود، تماشا می کرد، اما واقعا زشت بود؟ نفهمید چرا، اما به محض این که این فکر به خاطرش رسید، چندشش شد. بازهم درد بهش دست داد. سینه اش را پیش کشید که عمیق تر نفس بکشد.
نگاهش به نامه هایی که روی میزش مرتب انباشته شده بود، افتاد. همین نامه ها آرامش او را در این دو سال اخیر برهم زده بود. کاش معلوم می شد که کی آنها را نوشته است! نکته دیگری برایش اهمیت پیدا کرد. تا به حال با کینه توزی و خشم درباره مضامین این نامه ها می اندیشید. با خشونت ناگفتنی می خواست نویسنده نامه ها را پیدا کند. گاهی فکر می کرد که اگر نویسنده گمنام نامه ها پیدا شود، با او چه معامله ای کند. برای او حبس بریدن، دیگران را از زندگی محروم کردن، چیزی نبود. این جزو کار و زندگی او بود، آتش کینه را خاموش نمی کرد. دردهای او را تسکین نمی داد. چه کند با کسی که داشت او را بدبخت می کرد؟ با کسی که او را بدبخت کرده بود؟ لبانش را می گزید و می خواست با دندان تکه های تن نویسنده گمنام را پاره پاره کند تا اقلاً حساب مصیبتی را که به او وارد آورده، پاک کند. این نامه ها بود که داشت دومرتبه او را زشت می کرد. هیچ پرده ای بین او و دخترش نبود. دخترش حق داشت همه نامه هایی را که برای او می آمد، بخواند. حق داشت در کلیه کارهای خانگی او دخالت داشته باشد، در اموال او تصرف کند. مگر دخترش را او بار نیاورده بود؟ از سه سالگی بی مادر شد. از پنج سالگی شیرین بزرگ تر خانه بود و ننه بگوم دستورهای او را انجام می داد. مگر به او حق نداده بود که در خانه هرچه می خواهد بکند؟ با پولی که در اختیارش بود، هرچه می خواهد بخرد؟ از شانزده سالگی که دبیرستان را تمام کرد، به او حق داد که هرجا می خواهد برود، با هرکس که می خواهد معاشرت کند. از هرکسی که می خواهد در خانه پذیرایی کند. به همه کارهای او برسد. او یقین داشت شیرین، دختری به این ملوسی، دختری که بی ریختی مثل او را دوست داشت، او را ننگین نخواهد کرد. شیرین در خانه همه کاره بود. دو سال پیش نخستین نامه آمد، قاضی آن را نگهداشت و می خواست آن را به دخترش ندهد بخواند. اما شب بعد منصرف شد، دخترش را صدا کرد و نامه را به او داد که بخواند و قضاوت کند. نمی خواست که بین آن ها سری وجود داشته باشد. بالاخره، هرطوری بود، دخترش نامه ها را می خواند، می توانست بخواند. خودش به او حق داده بود. ممکن بود که نامه اول را از او پنهان کند اما نمی توانست او را از خواندن نامه ها باز دارد. اصلاً روزی که نامه نخستین رسید، باور نمی کرد که بازهم ادامه خواهد داشت. چه اهمیتی او به این نامه ها می داد. نکته ای که برای او اهمیت داشت همین بود. هیچ باور نمی کرد که مضمون نامه ها در روح دخترش تاثیر خواهد کرد. وقتی متوجه این حقیقت شد، بر کینه توزی و خشم او از نویسنده گمنام نامه ها، از کسی که داشت پایه خوشبختی و آسایش و آرامش خاطر او را متزلزل می کرد، از جنایتکاری که روی هوی و هوس حیات او و دخترش را به بازی گرفته بود افزوده می شد. ولی هیچ به فکرش نمی آمد که تاثیر این نامه ها به حدیست که ممکن است دخترش را از او برنجاند، تا آن جا که تنها موجودی که از دیدار او نفرت ندارد، بیزاری احساس کند و عاقبت روزی خانه اش را ترک کند و پیرمرد پا به گور را تنها و بی کس بگذارد و برود.
مطالب نامه ها چه اثری می توانست در فکر و عمل خود او داشته باشد؟ او جواب آنچه کرده بود، می توانست پس بدهد. اگر روزی قرار بود که حساب پس داده شود، از محاسبه باکی نداشت. آنچه کرده بود، در مقابل بلایی که به سرش آورده بودند، هیچ بود. آیا او بیشتر زهر زندگی را چشیده بود یا تمام آن کسانی که بنا به ادعای نویسنده گمنام نامه ها او بدبختشان کرده، به زندان افکنده و یا نابودشان ساخته بود؟ یک روز خوش در زندگی نچشیده بود. وقتی بچه بود و به مدرسه می رفت، بچه های دیگر از دیدار او بیزار بودند. او را به بازی نمی گرفتند. در کلاس هیچ شاگردی رغبت نمی کرد پهلوی او بنشیند. جای پهلویی او همیشه خالی بود. معلم هم با اکراه از او درس می پرسید. اغلب نمره های بد می گرفت. چقدر زجر کشید تا توانست وارد مدرسه سیاسی بشود و دیپلمی بگیرد. فقط برای این که لب های او گرد و ورقلنبیده بود، بچه ها اسمش را گذاشته بودند «لب غنچه ای». وقتی بزرگ شد، کسی نمی خواست زنش بشود... آخ، بیایند حساب کنند؛ او جوابشان را حاضر داشت؛ نه، نامه ها نمی توانست در خود او اثری داشته باشد. اما دخترش را ازش گرفتند. وقتی بازپرس، خصوصی، به او گفت که شهربانی نزدیک است نویسنده نامه ها را پیدا کند از خوشحالی در پوست نمی گنجید. دلش می خواست در محکمه متهم را ببیند... در عوض شیرین او را دم مرگ بی کس و مونس گذاشت... حالا کی چک و چانه او را ببندد؟
... با هر دو دستش محکم شقیقه هایش را گرفته، خیره خود را در آینه می نگریست. خطی که از پشت پره راست بینی لبانش را دور می زد و به چانه منتهی می شد، لب های او را بی ریخت تر می ساخت. همین را می خواست بداند که آیا دخترش هم این زشتی او را احساس می کرد یا نه. وقتی در دادگاه نامه شیرین را به او دادند، همین دردی که الان داشت او را زمین کوب می کرد، چشید.
از همین جهت نامه ها از نظر تازه ای برای او جالب بود. می خواست بداند که مضمون نامه ها چه بوده که در وجود او مانند آب روی پرهای مرغابی بی نفوذ بوده ولی دخترش را تا این حد برآشفته است. می خواست بداند که آیا از مضامین نامه ها، از متن و طرز جمع آوری مطالب، تنفر و انزجار احساس می شد یا نه. این نکته برای او لازم بود.
آخ، این نکته بسیار اهمیت داشت! چه شده بود که دخترش نمی خواست با او دیگر در زیر یک بام زندگی کند؟ آیا شیرین هم از زشتی او در عذاب بود؟ دلش می خواست اشک بریزد، با چه تمسخری در محکمه به متهمینی که اشک می ریختند می نگریست. حالا می فهمید که چقدر آدم راحت می شود، کاش می توانست چشمانش را تر کند. آیا اشتباه نکرده بود؟ آیا زندگی، حتی زندگی خوشبخت دخترش، به این زجرها نمی ارزید؟
خوب یادش هست. دو سال و چندی پیش، وقتی نخستین نامه آمد و در حضور دخترش آن را خواند، شیرین پرسید: «آقاجون، چرا اوقاتتان تلخ شده؟» و او نامه را به دخترش داد. خوب یادش هست. درباره زغال فروش بود.
زغال فروش چه مقامی می توانست در زندگی پر زجر و متلاطم او داشته باشد؟ از این اشباح صدها در تاریکی گذشته او وجود داشت. این هیئت های بی شکل لغزنده یک بار در محکمه، در ضمن بازپرسی، در مذاکره با مافوق، دم در زندان، در خانه، موقع بند و بست، هنگام اخذ حقوق و اضافه حقوق، زمانی تک تک، گاهی دسته جمعی، می آمدند و می رفتند، اما او اصلاً لازم نمی دانست، مفید تلقی نمی کرد، فرصت نداشت ماهیت آنها را درک کند. برای او وجود خارجی نداشتند. تمامشان فقط وسیله ای بودند برای ترفیع رتبه. تازه خود ترفیع و اضافه حقوق چه بود؟ هیچ. همه این ها، محکمه، بازپرس، ادعانامه، قرار و مدار، معامله، رشوه، فشار، جاه و مقام، همه این ها برای خاطر دخترش بود. برای خاطر تنها موجودی بود که زشتی او را نمی دید. آن وقت این نویسنده لعنتی با این نامه ها می کوشید آرامش او را برهم زند. می خواست این اشباح را در خاطره او دو مرتبه زنده کند. می خواست برای آن ها، برای زغال فروش و امثال آن ها شکل ثابتی فراهم سازد.
حادثه کوچکی که هیچ وقت شایسته ندانسته بود درباره آن دقیقه ای، ثانیه ای، فکر کند حالا او را گرفتار کرده بود. وقتی این نامه ها رسید و شیرین آن را خواند و اشک از چشمانش سرازیر شد، شاید برای نخستین بار احساس کرد که دخترش از او بیزار شده است؛ نه، نه، برای نخستین بار این حس بهش دست داد که مبادا دخترش به واقعیت زشتی او پی برده و این اشکها فقط برای پوشاندن تاثریست که از داشتن چنین پدر بی ریختی و از زندگی با چنین مرد بدترکیبی به او دست داده. والا چطور می شد حادثه ای که به کلی از یادش رفته بود و یک امر بسیار عادی قضایی و اداری بود، دخترش را، شیرین مهربانش را، آن قدر تحت تاثیر گرفته باشد.
از سر میز بلند شد. به طرف بخاری دیواری رفت. با انبر آتش را زیر و رو کرد. دو هیزم دیگر در بخاری گذاشت، چند قدمی در اتاق راه رفت. هوای خروشان و سرد بیرون او را لحظه ای وادار به توقف کرد. کنار در رفت، لای آن را باز کرد. نفس عمیقی کشید، سینی دوا را وارسی کرد و دو مرتبه پشت میز نشست، شقیقه هایش را در دست گرفت، محکم فشار داد و گاهی به آینه و زمانی به نامه نگریست.
هنوز هم آنچه در این نامه درباره زغال فروش ته میدان پاقاپق نوشته شده به خاطرش نیست. درست به خاطرش نیست. شاید چیزی بوده. شاید هم نویسنده نامه به کلی جعل کرده است. اینکه مهم نیست، امروز به خوبی می داند که در آن نامه دو سال پیش که آرامش خانوادگی او را مختل کرد، چه واقعه ای نقل شده است. دیوانه وار نامه ها را زیر و رو کرد. با انگشتان لاغرش آنها را ورق می زد. پوست چروک خورده روی استخوان ها ورمی جست.
حادثه مال پانزده سال پیش باید باشد. شیرین چهار یا پنج ساله بود. این را یادش بود که در آن زمان از شیراز برگشته بود و خودش هم بچه داشت. شاید اگر بچه دار نبود، زیربار نمی رفت...
قسمتی از نامه را خواند: «از صبح این زن در راه پله های عمارت سرگردان بود. اول گفتند که آقای معاون مدعی العلوم در دادگاه است و تا ظهر وقت ندارد. بچه هفت ساله اش در بغلش بود. بچه از بس سرفه کرد، یکی از پیشخدمت ها دلش سوخت. ازش پرسید: «زن، چه کار داشتی؟» گفت: «آمده ام، می خواهم به دیدار شوهرم بروم.» گفتند که اجازه ملاقات زندانی با رئیس زندان است. در جواب گفت: «نه، رئیس زندان گفته است که ملاقات یارمحمد زغال فروش را مدعی العموم قدغن کرده. من هم آمده ام از خودش اجازه بگیرم. سه سال است در زندان است و هنوز بلاتکلیف. بچه ام چهارساله بوده که پدرش را گرفته اند و حالا هفت ساله است. تا کی او را نبینم؟ بچه ام سیاه سرفه گرفته. دارد خفه می شود. می خواهم پدرش را یکبار ببیند. من باید حتما امروز آقای مدعی العموم را ببینم. باید باش حرف بزنم.» آقای قاضی، یادتان هست؟ پیشخدمت آمد پیش شما و همین که اسم یارمحمد زغال فروش را شنیدید، دستور دادید که این زن را از حیاط استیناف بیرون کنند. البته که یادتان هست. برای این که ساعت یک و نیم بعدازظهر، نیم ساعت پس از تعطیل رسمی که از پله ها بالا آمدید و می خواستید سوار درشکه بشوید، دیدید که این زن با بچه ناتوانش دم در حیاط استیناف در آفتاب سوزان تابستان ایستاده است. البته که یادتان هست. برای این که مادر، عیال یارمحمد زغال فروش، بچه از حال رفته اش را مثل گوسفندی که می خواهد قربانی کند، پیش پای شما انداخت. لبه شلوار شما را گرفت و گفت: «بچه دارد خفه می شود. بگذارید یک بار به پدرش او را نشان بدهم. آخر تا کی باید شوهرم بلاتکلیف باشد.» آقای قاضی، شما آدم خونسرد و توداری هستید. اما دیدن این وضع شما را برآشفت. کوشیدید خود را از چنگ او راحت کنید. مادر فریاد می کرد و می گفت: «اگر خودم را نمی خواهید اجازه بدهید که شوهرم را ببینم، اقلاً به این بچه رحم کنید.» نشد، نتوانستید خودتان را رها کنید. از دربان کمک گرفتید و او هرچه کوشید به زبان خوش لبه شلوار شما را از دست عیال یارمحمد زغال فروش درآورد نتوانست. ظهر تابستان بود. البته شما هم خسته و گرسنه بودید. کسی دیگر دوروبرتان نبود. آن وقت شما با پای دیگر لگدی روی دست مادر زدید و اگر یادتان باشد نزدیک بود بیفتید، پا گذاشتید روی دست بچه، بچه جیغ زد، نفسش بند آمد، آن وقت مادر شلوار را رها کرد...»
اینجا بود که از چشم شیرین اشک راه افتاد و دختر از پدرش پرسید: «بابا جان، راست است؟» اما او به خاطر نداشت. اسم زغال فروش در یادش بود. در خاطره اش عقب این حادثه می گشت. زمان شاه سابق بود. می دانست که با شهربانی سر یک پرونده مدتی کشمکش داشت. از این گونه پرونده ها خیلی زیردست او افتاده است. اما یادش نبود. به دخترش، به شیرین عزیز، نمی خواست دروغ بگوید.
نویسنده نامه گویی خوب آقای معاون مدعی العموم را می شناخت، می دانست که تازه از شیراز آمده بود، می دانست که حافظه خوبی ندارد، از همین جهت می کوشید که حوادث را به خاطر او بیاورد.
«... چطور ممکن است که از یادتان رفته باشد؟ وقتی عیال یارمحمد زغال فروش ته پاقاپق ناامید شد و دید که شما دارید سوار درشکه می شوید و درشکه چی دارد با شلاقش اسب ها را هی می کند، آن وقت کاری کرد که هر مادر ناامید، هرکس که دیگر کاری ازش برنمی آید، می کرد. به شما فحش رکیک داد. و از همه بدتر نفرینتان کرد. یادتان هست؟ آقای قاضی، چطور ممکن است نفرین این مادر، عیال یارمحمد زغال فروش را فراموش کرده باشید؟ گفت: الهی که مثل من دلسوخته و بیچاره بشوی. الهی، مرد، عاقبت به خیر نشوی. الهی، اگر اولاد داری، توی دامنت مثل مرغ سرکنده پرپر بزند و تو نتوانی چاره اش را بکنی...» وقتی شیرین این قسمت نامه را خواند، نگاهی به پدرش انداخت و دید که برقی از چشمش پرید. آن وقت شیرین حس کرد که این نفرین را پدرش به خاطر دارد، یقین کرد که یارمحمد زغال فروش ته پاقاپق بوده، عیالی داشته و یک بچه هفت ساله سیاه سرفه ای.
قاضی هم به خاطر آورد... نفرین این زن را به خاطر داشت. اگر چیزی بوده محض خاطر شیرین بوده. اگر ظلمی به بچه یارمحمد شده، محض این بوده که شیرین، دختری که از پدرش نفرت نداشته و زشتی او را حس نمی کرده، وجود داشته است.
چیزی به خاطرش می آمد. یادش آمد.
بزرگ ترین صدمه ای که از این نامه ها به او می رسید، همین بود که نویسنده اشباح را از اعماق تاریک فراموشی بیدار می کرد و به آنها جان می داد. صفحات پرونده ها را تبدیل به حوادث زندگی می کرد و شخصیت های پرونده را زنده می ساخت. حالا یارمحمد زنده تر از روزی است که زیردست او بود. پرونده هایی نظیر پرونده یارمحمد زغال فروش فراوان بود. نه فقط میان آن هایی که از زیردست او رد شده و او درباره آن ها اقدام کرده و یا رای داده بود. کی از این پرونده ها نداشت؟ کدام قاضی می توانست ادعا کند که همه جا به میل و اراده و طبق وجدان و تشخیص خود عدالت را مراعات کرده و از روی انصاف رای داده است؟ از همه این ها گذشته، باید وضع او را در نظر گرفت: مرد زشت بیسوادی که اگر در زندگی پشت و پناهی نداشت، در هر کاری وامانده بود. آن وقت این نویسنده نفرین شده، که حتما دشمنی شخصی با او نداشت و یقین یکی از همین «یاران» بود، بهانه ای علیه او پیدا کرده بود. چه طور می توانست به دخترش حالی کند که نویسنده یکی از «یاران» است؟ چه طور می توانست خطری را که از جانب «یاران» او و همدستانش را تهدید می کرد، به یک دختر جوان که حالا وقت عشق بازیش است، حالی کند؟ چه گونه می توانست به دخترش بگوید که او هیچ گونه دشمنی نه با یارمحمد زغال فروش و نه با زنش و بچه سیاه سرفه ایش نداشته و اگر خبط و خطایی کرده، به قصد سرکوبی این «یاران» بوده است؟
پرونده یارمحمد زغال فروش که در دکانی ته پاقاپق زغال و کاه می فروخته، فرق زیادی با پرونده های دیگر برای او نداشت. و اگر طرف یار محمد یک نفر پاسبان نبود، شاید هیچ اسمی از او به میان نمی آمد و به جای این که در زندان بمیرد، در سال های جنگ از گرسنگی تلف می شد. یک پرونده عادی بود، دو نفر باهم دعوا کرده بودند. کار به محکمه کشید. در محکمه ابتدایی یارمحمد تبرئه شد، اما شهربانی یارمحمد را آزاد نکرد. مدتی پرونده را محاکم عدلیه برای هم پیشکش می دادند. کدام قاضی بود که می توانست به نفع یارمحمد رای بدهد؟ هیچ کس زیر بار نمی رفت. طرف یارمحمد یک نفر پاسبان بود و پاسبان گزارش داده بود که این شخص «سیاسی» است. وکیل مدافع در محکمه ابتدایی توانسته بود ثابت کند که یارمحمد اصلاً سابقه ای نداشته، از جایی هم به ایران مهاجرت نکرده و قریب پانزده سال و بلکه بیشتر هم هست که در پاقاپق شاگرد دکاندار بوده و تا به حال معترض هیچ کس نشده است. این ها همه به جای خود. اما پرونده را به او ارجاع کردند. وزیر دادگستری او را که در آن زمان معاون مدعی العموم بود، در اتاق خلوت خواست و داستان را برایش گفت. مختصر، تذکر داد که شخص رئیس شهربانی به این پرونده و رای محکمه استیناف نظر خاصی دارد. یک پرونده عادی بود. چه طور می توانست به شیرین ملوسش که آن روز چهار پنج ساله بود، بگوید که او که امروز رئیس محکمه ای به این مهمی است، همراه این پرونده ترقی کرده و به مقام کنونیش رسیده است؟ یکی از قضات محکمه استیناف که در اقلیت بود و به نفع یارمحمد رای داد معلق شد و چیزی نمانده بود که هم زنجیر یارمحمد بشود. پرونده یارمحمد سال ها در دادگستری حیران بود و هنوز هم هست. اما خود یارمحمد مرد، گویا مرد، شاید «یاران» می دانند.
او از کجا می دانست که یارمحمد راست می گوید؟ شاید تمام گفته های پاسبان راست بود. پاسبان گفته بود که یارمحمد «سیاسی» و خدانشناس است. پرونده ای که در اداره سیاسی پس از تبرئه یارمحمد تشکیل دادند، حاکی از اقرار صریح متهم بود که دکانش مرکز تجمع آدم های مشکوک است. به علاوه، آیا بهتر نیست که یکی بی گناه به مجازات برسد و مملکت از شرشان راحت بشود!اگر آن روز با همه یارمحمدها این طور رفتار می شد، امروز دیگر «یاران» نامه نمی نوشتند. اگر آن روز دستور را انجام نمی داد، شاید نمی توانست مخارج تربیت شیرین را فراهم کند، شاید نمی توانست او را به مدرسه بفرستد. شاید تمام امیدهای او نقش برآب می شد. آخ، اگر خطایی کرده بود، اگر ظلمی به بچه یارمحمد شد، خدا می داند محض خاطر شیرین بوده، محض خاطر شیرین ملوسش، دخترکی که از پدر بدترکیبش بیزار نبود و زشتی او را درک نمی کرد.
چه طور این نامه ها دارد مرده ها را زنده می کند؟ یارمحمد در زندان مرد، ولی این نویسنده لعنتی می خواهد او را زنده کند. بله یادش هست، دارد کم کم به خاطرش می آید. وقتی فراش آمد و گفت که زنی دم در عجز و لابه می کند و اجازه می خواهد که به ملاقات شوهرش برود اول خواست اجازه بدهد، ولی بعد پهلوی خودش گفت: «مبادا این ملاقات دامی باشد که شهربانی برایش گسترده. مبادا می خواهند بفهمند که آیا او با این زندانی نظر موافق دارد یا نه». آن وقت تصمیم گرفت که اجازه ندهد، وقتی نیم ساعت پس از تعطیل اداره از اتاق خارج شد و دم حیاط استیناف زن و بچه سیاه سرفه ای را دید، یقین حاصل کرد که شهربانی می خواهد او را هم زنجیر یارمحمد سازد؛ و وقتی زن یارمحمد لبه شلوار او را گرفت، همین که در تصورش جلوه گر شد که ممکن است شیرین خودش به این روز بیفتد، سرش گیج رفت. لگد روی دست زن یارمحمد زد، که خود را از چنگ او راحت کند. نزدیک بود بیفتد، پای چپش را روی دست بچه گذاشت. بله، نفرین های این زن ناامید را هرگز فراموش نمی کند. گفت: «... اگر اولادی داری، توی دامنت مثل مرغ سرکنده پرپر بزند و تو نتوانی چاره اش را بکنی...» وقتی شیرین این قسمت نامه را خواند، خون جهید توی صورتش. آخ، بقیه اش را شیرین نمی داند. نویسنده نامه ها هم نمی توانست بداند. موقعی که این زن نفرین کرد، شیرین چهار پنج ساله بود.
بله، محض خاطر شیرین دست و پای خود را گم کرده بود، محض خاطر شیرین که تازه مادرش مرده بود، که تازه مادرش را کشته بودند. هیچ کس نمی دانست که شیرین در کجای دل او جا داشت. محور زندگیش بود. دخترک صبح ها بدون این که توجهی به زشتی او بکند، قبل از رفتن به مدرسه می بوسیدش. هر روز و هرشب در محکمه، هنگام پرونده خوانی، موقع بازپرسی، در راه، در خانه، هنگام بازدید زندان، شب هایی که بی خوابی او را آزار می داد، فقط فکرش این بود که چه گونه شیرین را تربیت و خوشبخت کند. نمی خواست مثل مادرش باشد، مثل مادرش ناکام بمیرد. عجیب این است که چه قدر این بچه به مادرش شباهت دارد. مادرش غنچه ای بود که هرگز شکفته نشد. چقدر سعی کرد زشتی صورت خود را با تجملی که در اختیار زن جوانش می گذاشت، جبران کند. هرچه پول درمی آورد خرج زنش می کرد. عواید او، حتی آن وقتی که در شیراز بازپرس ساده ای بیش نبود، زیاد بود. در فکر آینده نبود. فردا که می داند چه خواهد شد. هرچه درمی آورد در اختیار زن جوانش می گذاشت. اما چه فایده؟ دخترک دلمرده بود، عینا مثل شیرین. او هم بلد نبود بخندد. خنده توی لبانش می خشکید. شیرین هم می توانست ساعت ها در خانه بماند، عینا مثل مادرش. شیرین می نشست، کتاب می خواند و مادرش روی زمین می افتاد و پاهایش را به دیوار تکیه می داد. شگفت انگیزتر این که آن روزها اصلاً لحظه ای هم به خاطرش نگذشت که علت بی حالی و بی روحی و بینوایی زن جوانش همین زشتی اوست. شیرین عین مادرش است. اشتباه نمی کند؟ شاید شیرین هم از زشتی او در عذاب است. مدت هاست که دیگر او را نمی بوسد. کمتر پیش او می آید. یک مرتبه به نظرش آمد که از وقتی نامه ها رسید، از وقتی آن نامه نخستین درباره یارمحمد زغال فروش خوانده شد، روابط دخترش با او سردتر شد. در عین حال زنده دل تر و گشاده روتر شده بود. نه، این هم صحیح نیست. زنده دل تر نشده بود، به جنب و جوش افتاده بود. آن روزها خیال می کرد که آمد و شد در دانشگاه و رفت و آمد با دانشگاهیان او را سر شوق آورده. خیال می کرد که آن ها هستند که دارند او را از دستش درمی آورند. از این جنب و جوش دخترش بدش نمی آمد. چه قدر اصرار داشت ذاکری را نجات بدهد. این جوانک پسر یک روضه خوان بود. در دانشکده پزشکی درس می خواند. ابتدا خیال می کرد که عاشق ذاکری شده. دلش می خواست که دخترش در زندگی کامکار شود. می خواست گناهی که در حق مادرش به گردن داشت، سر شیرین تلافی کند. می خواست دخترش را آزاد بگذارد که هرچه می خواهد یاد بگیرد.
شیرین باید حتما دختر خوبی باشد. در تربیت او از هیچ چیز فروگذار نکرده بود. به او سرمایه علمی می داد تا در زندگی مانند دری که از پاشنه درآمده نباشد و گیر نکند و مجبور نشود حرف هرکس و ناکسی را بشنود. می خواست شیرین کارش به جایی نکشد که مانند خودش مجبور شود در زندگی به هر پستی تن در دهد. دلش می خواست شیرین درباره اشخاص از روی ظاهرشان قضاوت نکند. ذاکری پسر خوش هیکلی بود، اما از باطن او خدا خبردارد. قاضی می خواست شیرین، همان طوری که تا به حال او را دوست داشته، بازهم دوست داشته باشد، زشتی پدرش را حس نکند و تپش دل پر محبت او را جواب گوید.
چه قدر زندگی با ریخت اشخاص بستگی دارد. اگر او آن قدر کریه نبود، هرگز این قدر زجر نمی کشید. اگر او بی ریخت نبود، امروز زندگی داشت، زن داشت، صاحب خانواده بود. آخ، اگرزشت نبود دخترش او را ترک نمی کرد. نه، این را باور نمی کرد. چنین چیزی غیرممکن است.
آخ، اگر این نویسنده نامه ها در اختیارش بود با دندان هایش گوشت های تن او را می کند.
دو سال مدام، از زمانی که نخستین نامه رسید، از آن ساعتی که دید شیرین دارد از او بدش می آید، له له می زد که خون این نابکار را بخورد. پس از رسیدن نامه دوم، وقتی ذاکری، پسر این روضه خوان را گرفتند، خیال می کرد که دیگر راحت شده، می خواست تلافی تمام ذلت های خود را سر او دربیاورد. اما نویسنده نامه حقیقی پیدا نشده بود. با این دستگاه، با این جاسوس ها که نصف بیشتر عمرشان خمار هستند، چه طور می شود این «یاران» را پیدا کرد.
با دستش صورتش را پوشاند که قیافه خودش را در آینه نبیند. احساس می کرد که زشتی سیرت در صورتش نقش بسته و شیرین این سیمای واقعی نحوست باطنی و زشتی صوری، هر دو را، با هم درک می کند.
صدای پای کسی که روی برف یخ زده حرکت می کرد، در حیاط شنیده شد. ترسش گرفت. خواست کسی را صدا کند. مثل این که در می زدند. اما این را می دانست که کسی جرات نمی کند، مزاحم او بشود. دو نفر دم در حیاط باهم حرف می زدند. صدای ننه بگوم می آمد که با کس دیگری مکالمه می کرد. دیگر از صدای جیرجیروی این پیرزن خسته شده بود. اگر محض خاطر شیرین نبود، هزاربار او را تا به حال از این خانه بیرون می کرد.
دردی که تمام درون سینه او را می فشرد، اختیارش را سلب کرده بود. پشت داد به صندلی راحت. سرش را روی تکیه گذاشت که قیافه اش را در آینه نبیند.
«سرنوشت اشخاص در پیشانیشان حک شده است.» این فلسفه او بود و به خود می گفت که بسیاری از مردم چوب ریختشان را می خورند. یارمحمد یکی از آن ها بود. این مرد هیکل گستاخی داشت و او که زشت و بدهیکل بود، از اندام بلند و چشم های زاغ یارمحمد بدش می آمد، به زیبایی های او حسد می برد. هیکل این مردکه گستاخ هنوز در خاطرش هست. به فرض این که در ایجاد بدبختی یارمحمد عواملی، از قبیل زشتی صورت و پستی طینت، وجود شیرین، و ارعاب شهربانی و دیکتاتوری تاثیر به سزایی داشته، شکی نیست که خود قد و قواره یارمحمد هم عامل با اهمیتی بود. این مردکه زغال فروش چه هیکل زیبایی داشت! خوش صورت بود و بلند بالا. موقع بازپرسی دست هایش را به کمرش می زد. در محکمه گردن فراز بود. وقتی او را برای آخرین بار از محکمه بردند، نگاهی به مدعی العموم انداخت و گفت: «اگر خودم نتوانم جوابتان را بدهم، زنم هست، پسرم هم هست.» این اراده را می بایستی درهم شکست. بله، دستش را به کمرش زده بود. به همه سوال ها جواب های کوتاه و مستدل می داد و تهدید و ترس و زندان هیچ اثری در سیمای او نمی گذاشت. او که معاون مدعی العموم بود از روی ریخت این مرد گستاخ درباره اش قضاوت کرد و یقین داشت که اگر غرور و اراده یارمحمد نبود، اصلاً با پاسبان درنمی افتاد و کارش به محکمه نمی کشید. دلش نمی خواست که شیرین این جوری مثل او بار بیاید.
بازهم صدای گفتگوی ننه بگوم رشته تخیلاتش را پاره کرد. فکر نمی کرد چه کسی دیروقت آمده و چه کاری دارد. به این دید و بازدیدهای شبانه عادت داشت. دخترهای هم سن دخترش، جوان های کوچک تر از او، کارگران جاافتاده، آدم هایی که او آن ها را از روی پرونده شان می شناخت، به این خانه زیاد می آمدند، می نشستند، صحبت می کردند. چیز می نوشتند، ماشین تحریر همراه خود می آوردند. پلی کپی می کردند. گفتارهای رادیو را می گرفتند. بحث می کردند، درباره سیاست روز، درباره ادبیات، درباره آثار صادق هدایت جدل می کردند. گاهی یکی می گفت و دیگران می شنیدند. زمانی دعوایشان می شد. برخی پیغام می آوردند. عده ای می آمدند که از او توسط شیرین توصیه بگیرند، تا کارشان با اعمال نفوذ او در دادگستری، شهربانی و ادارات دیگر درست شود. مهمانی می کردند. صفحه گرامافون می گذاشتند. سابقا که ذاکری را نگرفته بودند، جلسات انس تشکیل می دادند. می خندیدند، می رقصیدند. برخی از آن ها دانشجویان هم دوره شیرین بودند. با برخی دیگر شیرین از دبیرستان آشنا بود. پرونده همه را خوانده بود. سر کلانتر محل همه این ها را به او معرفی کرده بود. دنبال همه آن ها آدم گذاشته بودند، بالاخره ذاکری که نامه دوم را می خواست از لای در بیندازد و مامورین آگاهی گرفتندش، یکی از همین ها بود. می دانست که «یاران» دارند دخترش را بدبخت می کنند. ولی با آن ها از توی خانه نمی شد درافتاد. بایستی از خارج ریشه شان را کند. به علاوه، او جرات نداشت به دخترش بگوید با این آدم ها معاشرت نکند. اگر می گفت، حادثه ای که امروز اتفاق افتاده یک سال پیش اتفاق می افتاد، دخترش می گذاشت و می رفت. گذشته از این، کارآگاهی معتقد بود که نویسنده نامه ها بایستی یکی از همین دوستان و معاشرین شیرین باشد. شاید هم به همین دلیل بساط آن ها را برهم نمی زد. وقتی خوب تصورش را کرد که چه قدر در این قصد پستی نهفته است، چندشش شد. اما چنین چیزی ممکن نیست. نویسنده نامه ها باید کسی باشد که از جزییات زندگی او باخبر است و تمام حوادث زندگی او را به تفصیل می داند. والا این بچه ها از کجا از مرگ مادر شیرین خبر داشتند؟ تنها چیزی که خود شیرین خبر داشت، همین بود که مادرش مرده است.
ناگهان از روی صندلی بلند شد. به دردی که سینه اش را شکنجه می داد توجهی نکرد. یک دستش را روی صورتش گذاشت، با دست دیگرش روی میز خم شد. چشم تیزش را به نامه هایی که روی میز ولو بود، دوخت. دنبال نامه ای می گشت که در آن به اسرار مرگ زن جوانش اشاره شده بود. دلش نمی خواست صورت خود را در این حال ببیند. از کنار میز رد شد. باز رفت رو به پنجره. هنوز صدای گفتگو می آمد. چراغ اتاق شیرین روشن بود. مثل این که ترس برش داشت. برگشت سر میز. مبادا شیرین به خانه آمده باشد! همین دشوار بود. یک عمر به خاطر رفاه این دختر رنج برده بود. چه ناملایماتی تحمل کرده، از چه ناکس ها حرف شنیده بود. حالا که با یک پا دم گور ایستاده، حالا، می ترسد دخترش را ملاقات کند. می دانست که امشب زشت تر از همیشه است. نه برای خاطر درد شدیدی که عذابش می داد و داشت او را به مرگ نزدیک می کرد و از پا درمی آورد، بلکه برای این که امشب از وقاحت رفتار گذشته اش آگاهی یافته بود. بالاخره تنها موجودی که از زشتی او بیزار نبود، نتوانست با او هم بام باشد. حس می کرد، یقین داشت ــ بدون این که خود را در آینه دیده باشد یقین داشت ــ که زشت تر از همیشه است. نمی خواست خودش را، باطنش را، به دخترش در این روزها، و شاید ــ چه کسی می داند؟ ــ در این ساعت های آخر عمر نشان بدهد. تا به حال خیال می کرد با دخترش صدیق است. معلوم شد که آن جا هم نقاب زده است. بگذار شیرین خاطره خوشی از او داشته باشد. آیا خاطره خوشی از او داشت؟ پس چرا از این خانه رفت؟ آیا واقعا با شیرین یک دل و یک رنگ بود؟ اما شاید نویسنده نامه حق داشت. نویسنده نامه نوشته بود که...

نظرات کاربران درباره کتاب گیله مرد

نثرش خیلی عالیه ولی فضاش خیلی تاریکه....یجورایی خواسته زمانه رضاخانی رو بشدت تهی و زشت و تاریک جلوه بده که به نظرم زیاده روی کرده...... .
در 1 سال پیش توسط Mh Halflife
دبیرستان قسمت هایی از اونو خوندم.
در 12 سال پیش توسط mah...y
خواندن جملاتی چنین عمیق و چنین ساده لذت بخش است.
در 12 سال پیش توسط Nob...e
تصویر هایی که در گیله مرد برای یک محکوم سیاسی میبینیم چنان اند که همان وصف فضای حاکم بر قصه نهایت داستان را که مملو از فریب و نیرنگ است ،به رخ میکشد من اگر سینماگر بودم حتما به فکر ساختن فیلمی با همین تم و رنگ می رفتم.حالا که نیستم.
در 12 سال پیش توسط Mah...ati
میشه لطفا کتاب صوتی گیله مرد را هم‌در فیدیبو بزارید
در 1 سال پیش توسط sharareh hp
بسیار گیرا و جذابه و چون مو ل مو واقعیت رو ترسیم می‌کنه و حقایق رو میگه جذابیتش دو چندان میشه
در 3 ماه پیش توسط دانیال آسترکی
نگاهی به زندگی و آثار ونگوک نقاش پست امپرسیونیسم قرن 19
در 11 سال پیش توسط Mon...a
و جناب کوئیلو کتابی نوشت! حالا چرا؟ خدا داند
در 11 سال پیش توسط Ami...n
شیوه ی روایت کتاب برایم بسیار شیرین بود.
در 11 سال پیش توسط Nes...a
مجموعه‌ی یک‌دستی نیست؛ گیله‌مرد عالی‌یه، یه‌ره‌نچکا قابل‌توجهه؛ ولی بقیه چنگی به‌دل نمی‌زنن. نامه‌ها خیلی کلیشه‌یی به‌نظر میاد. ولی قدرتِ توصیفِ علوی در اجاره‌خانه و دزآشوب، با توجه به‌زبونِ ساده و روونش خیلی خوبه
در 10 سال پیش توسط Hea...a