Loading

چند لحظه ...
کتاب آخرین روز زمستان

کتاب آخرین روز زمستان

نسخه الکترونیک کتاب آخرین روز زمستان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۲۰۰ تومان ارزان‌تر بخرید!

درباره کتاب آخرین روز زمستان

همان روز‌ها بود که آرش بالاخره توانسته بود از یک دانشگاه در شهر کلن برای دوره‌ی کارشناسی ارشد پذیرش بگیرد. تمام اعضای خانواده‌ی جهانگیری، در گیرودار سفر و مهمانی خداحافظی آرش بودند. هماجان اصرار داشت حالا که قرار است برای چند سال آرش نباشد، پس گرفتن مهمانی از اوجب واجبات است. همان شد که آخرین جمعه‌ی دی ماه را برای برگزاری مهمانی انتخاب کردند. پدرش تا فهمیده بود، گفته بود: «از طرف ما عذرخواهی کن‌.» هم‌زمان با لاله پرسیده بود: «چرا؟» پدرش همان‌طور خیره به تلویزیون گفته بود: «ولیمه‌ی حاج‌آقا احمدی دعوتیم‌... از مکه اومدن.» آقای احمدی از دوستان پدرش بود و مدتی بود حرف دخترش را برای رضا زده بودند. لاله غر زده بود: «مهمونی رو ول کنم، بیام ولیمه که چی بشه؟!» پدرش چپ‌چپ نگاهش کرده بود و مادرش که نگاه ملتمس لاله را گرفته بود، گفته بود: «راست می‌گه خب آقا، این بچه بیاد چی‌کار؟! رفتن من و شما و رضا واجبه، این بره که لیلا هم سرافراز شه جلو فامیل شوهرش.» پدرش اخمی کرده بود. «آخه این قرتی‌بازیا چیه؟! همین جا دانشگاه قحطه؟! حالا داره می‌ره که خب برمی‌گرده‌... مهمونیش چه صیغه‌ایه؟!» لاله‌ آمده بود حرف بزند که مادرش ابرو بالا انداخته بود و بعد هم اشاره‌ای ‌‌به لیلا که «تو هم اصرار کن به آمدن لاله.» لیلا بلند شده و کنار پدرش نشسته بود. خیاری پوست کنده و جلوی پدرش گذاشته بود. «آره باباجون، حالا چون حرف دختر آقای احمدی رو واسه رضا زدین، ‌نمی‌شه شما‌ها نرین؛ ولی خب از اون طرف، منم جلو خانواده‌ی امیر بدم نمیاد لاله به نیابت‌تون باشه... اگه بذارین بیاد، خیلی خوب می‌شه.» لاله در گوشش غر زده بود: «والا رفتن رضام واجب نیست، کو تا درس نجمه تموم شه، اینا هولن.» با آرنج به پهلوی لاله زده و رو به پدرش ادامه داده بود: «چی می‌گین باباجون؟ بیاد؟» و آخر پدرش به‌شرط برگرداندنش سر ساعت و کلی ماده و تبصره‌ی دیگر، رضایت داده بود. خوب یادش بود آن شب را. پیراهنی به رنگ صورتی ملایم تن کرده بود با دامن دورچین و زیبا تا زیر زانویش. روی کمرش کمربندی طلایی می‌خورد که کنارش گره‌ای ‌‌زیبا به شکل گل رزی بزرگ داشت. مو‌های خرمایی‌اش را هم لخت دورش ریخته و گل طلایی کوچکی روی مو‌هایش زده بود. چرخی جلوی آینه زده و رو به لاله پرسیده بود: «خوب شدم؟» لاله با دقت نگاهش کرده بود. «عالی.» لاله هم سارافون آلبالویی خوش‌رنگی پوشیده بود که به‌شدت نمکینش کرده بود. قرار بود امیر که ساعتی پیش برای سرکشی به خانه‌ی پدرش رفته بود، دنبال‌شان بیاید که‌ آمده بود و بعد از یک حمام سریع و تعویض لباس، راه افتاده بودند. امیر گفته بود: «سر راه باید سعیدم سوار کنیم.» و ده دقیقه بعد، سعید هم همراهشان شده بود و به‌محض سوار شدن گفته بود: «به‌به... تو ماشین چه بوی گلی پیچیده‌... چه خانوم‌های زیبایی‌!» و چشمکی به لیلا زده بود. لیلا فکر کرده بود: «امیر اون‌قدر عجله داشت،‌ اصلاً ندید منو.» و‌‌ آهی کشید و در سکوت فرو رفت. وقتی هماجان در آن پیراهن عروسکی دیده بودش، با لبخندی عمیق گفته بود: «الهی فدات شم مامان‌جان... مثل ماه شدی که.» و محکم بغلش کرده بود. تازه آن موقع بود که امیر هم چشم گردانده بود و سیر نگاهش کرده بود. طاقت نیاورده و پرسیده بود: «خوب شدم؟» امیر دستش را فشار خفیفی داده بود. «تو همیشه خوبی.» و لبخندی لیلاکش به صورتش پاشیده بود؛ ولی تا آخر شب و پایان مهمانی، جز چند باری که لیلا را به اقوام دور معرفی ‌کرد، فرصتی برای کنار لیلا بودن دست نداده بود. همین هم باعث شده بود لیلای خجالتی با ورود مهمان‌ها به کنار لاله و سعید پناه ببرد و از پیش‌شان تکان نخورد. دست آخر هم ‌‌آتوسا‌ که برای مهمانی آن شب، مو‌های سیاه و بلندش را کپ کوتاهی زده و پیراهن خوش‌دوخت به رنگ آبی‌کاربنی پوشیده بود و با ناز و کلاس رفتار ذاتی‌اش در مجلس مثل مروارید می‌درخشید‌، آمده بود سراغش که «مثلاً شما صاحب‌مجلسی... پاشو عزیز من.»

ادامه...

مشخصات کتاب آخرین روز زمستان

بخشی از کتاب آخرین روز زمستان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران درباره کتاب آخرین روز زمستان

چرا قیمت کتاب ها این همه بالا هست، عملا ما تو فیدیبو و بقیه اپلیکیشن ها فقط قرض میگیریم و میخونیم، هیچ نسخه یی نه چاپی نه EBook در دسترس همیشگی و آرشیو نداریم، این همه قیمت های بالا بودن منصفانه نیست... نه در مورد این کتاب در مورد همه ی کتاب ها
در ۴ هفته پیش توسط لیلی ( | )
خیلی لذت بخشه و اموزنده
در ۲ هفته پیش توسط 912...863 ( | )
بسیار کتاب شیرینی بود، البته گاهی در بیان احساسات لیلا خیلی توضیح داده میشد ولی در مجموع قشنگ بود. البته کتاب شیراز درخت افرا از نویسنده هم بسیار زیباست (خیلی بهتر)
در ۳ هفته پیش توسط sam...yan ( | )
مرررسی فیدیبو خیلی منتظر این کتاب خانم اسماعیل زاده بودم بعد از شیراز خیابان افرا
در ۴ هفته پیش توسط فاطمه پارسا ( | )
متوسط
در ۳ هفته پیش توسط maryam saberi ( | )