فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دل‌واپسی

کتاب دل‌واپسی

نسخه الکترونیک کتاب دل‌واپسی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دل‌واپسی

«کتاب دل‌واپسی» نوشته فرناندو پسوآ(۱۸۸۸-۱۹۳۵)، نویسنده و شاعر پرتغالی است. پسوآ این کتاب را به تدریج در مدت ۲۰ سال نوشت و مورد بازبینی قرار داد. اما پس از ویرایش نهایی آن از دنیا رفت. وی به شدت تحت تاثیر ژرف‌اندیشی جهان‌گری خیام بوده و هرجا که فرصتی یافته،لب به ستایش عمرخیام نیشابوری گشوده است. کتاب دل‌واپسی نیز به گونه‌ای با اندیشه خیام گره خورده است.

ادامه...

بخشی از کتاب دل‌واپسی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


چشم انداز

اثر چندگونه ای که اکنون پیش رو دارید، در ابعاد وسیعی و به گونه ای متفاوت، چشم اندازی دراماتیک دارد ــ اگرچه به شکل قطعات منثور، داستانی یا فلسفی تدوین شده اند.
در موقعیت فکری ای که این ها پدید آمده اند، ممکن است به صورت یک موهبت یا بیماری ارزیابی شوند. ولی آن چه که قطعی است نویسنده ی این سطور ــ من حتا نمی دانم نویسنده این کتاب هم ــ هرگز فقط یک شخصیت نبوده، و جز نگاهی دراماتیک به چیز دیگری نیندیشیده، آن هم از پس صورتک انسان یا شخصیتی مطلوب، که بهتر از خودش این احساس ها را می توانست درک کند.
برخی نویسندگان نمایشنامه و داستان هایی می نویسند و در آن آثار اندام، افکار و احساس شان را به حد کافی خلع سلاح شده ترسیم می کنند طوری که خواننده تصور می کند افکار و احساس به خود نویسنده خلاصه می شود. در کتاب پیش رو ممکن است نویسنده در شکل چنین نباشد ولی در محتوا غیر از این نیست. چون نویسنده ی این کتاب راغب است تمام شخصیت های پایدار کتاب را در درون خود رویت کند، بنابراین نام خاصی برایشان انتخاب کرده و از این شخصیت ها نویسندگانی با یک کتاب یا کتاب های بیشتر پدید آورده است، نویسنده ی واقعی ــ شاید هم نویسنده ی ظاهری، چرا که نمی دانیم واقعیت چیست ــ با افکار، احساس و هنر آن ها کاری ندارد، بگذریم از این که هنگام نوشتن، نویسنده یِ واقعی موجود متوسطی از موجودات بوده که شخصا آفریده است.
چه این کتاب، چه بقیه کتاب ها هیچ ربطی به نویسنده ندارند، نویسنده با چیزهایی که به آن نسبت داده می شود نه مخالفت می ورزد و نه موافق است، گویی او تحت فشار می نویسد، گویی دوستی به او دیکته می کند و حال آن که درست مثل این می بود که می توانستیم خواهش کنیم «فشار» را بنویسد ــ شاید هم فقط از روی دوستی ــ شاید هم برای او تحت فشار نوشتن جالب باشد.
نویسنده در مقام منِ خصوصی در خود هیچ گونه شخصیتی نمی شناسد. اگر هم روزی در درون خود صدای ظهور شخصیتی را احساس کند، به زودی درمی یابد که به موجودی از خود متفاوت ولی شبیه به وی مربوط می شود. چونان پسری در افکار و ویژگی های موروثی، و بسیار متفاوت از یک انسان دیگر. این که ویژگی نویسنده شکلی از جنون عصبی یا به اصطلاح شکاف شخصیتی است از جانب راقم این سطور نه انکار می شود و نه تایید. چرا که او برده ی گونه گونی خویش است، برایش حاصلی ندارد تا با این یا آن نظریه درباره ی نتایج کتبی این گونه گونی موافقت کند.
اصلاً تعجب آور نیست که این شیوه ی رفتار باید هنر را پیش بکشاند و بیگانه جلوه کند، چه بسا تعجب آور است که چیزی وجود داشته باشد و بیگانه جلوه نکند.
برخی نظراتی را که نویسنده در حال حاضر ارائه می دهد، از جانب شخصی به او محول شده و در یک لحظه، یک ساعت یا زمان خاصی در وی ذوب شده، از درون شخصیت خویش فراتر رفته است، مشروط براین که این شخصیت خویش وجود داشته باشد.
این ادعا که کل انسان های شکل گرفته و شفاف، به دست شخص نویسنده تربیت شده اند، به هیچ وجه صحت ندارد، نویسنده این کتاب ها نمی تواند کتاب ها را حراج کند، چرا که نه چیزی از هستی می داند، و نه می داند که چه کسی واقعی تر است، شکسپیر یا هملت، یا کدام یک در حقیقت واقعی است.
در مورد این کتاب ها مدتی وضع از این قرار بود، مقدم بر همه کسی که «کتاب دل واپسی» را نوشته ابتدا ادعا می کرد نامش وینسنته گوئدس(۱) است، کتاب شعر «شبان» و قطعات ناتمام را هم شخصی (همین طور و به همان شیوه ی درگذشتگان) با نام آلبرتو کائیرو(۲) نوشته، در سال ۱۸۸۹ در نزدیکی های لیسبون به دنیا آمده و سال ۱۹۱۵ همان جا فوت کرده است. اگر کسی بخواهد بگوید، صحبت کردن از کسی که هرگز وجود نداشته، پوچ است این طور به او جواب می دهم: هنوز دلیلی به من ارائه نشده است که برمبنای چه چیزی لیسبون پا گرفته است، یا منی که این مطلب را می نویسم، یا به طور کلی چیزی، حال در هرکجا هم که می خواهد باشد.
این آلبرتوکائیرو دو شاگرد داشت و یک جانشین فلسفی. شاگردان او ریکاردو رایس(۳) و آلوارود کامپوس(۴)، راه های متفاوتی برگزیدند، اولی بت گرایی کشف شده از سوی کائیرو را تقویت کرد و به مکتبی هنری مبدل ساخت، دومی بخش دیگری از اثر کائیرو را برگزید و نظام به کل متفاوتی را توسعه داد که کاملاً براحساسات بنا شده بود.
آنتونیو مورا(۵) جانشین فلسفی (این اسامی اجتناب ناپذیرند و مثل تمام اشخاص از بیرون بدان ها تحمیل شده است) روی یک یا دو کتاب کار می کند و می خواهد در آن ها حقیقت عملی و متافیزیکی را اثبات کند. دومین شاگرد این مکتب بت گرایی که هنوز نامش در برابر قدرت بینایی و شنوایی من ظاهر نشده است، دفاعی از بت گرایی ارائه خواهد داد که بر استدلال های کاملاً متفاوتی استوار است.
کماکان احتمال دارد بعدها بازهم اشخاص دیگری از همین نوع واقعیت حقیقی سربرآورند. من نمی دانم ولی همیشه برای زندگی درونی من جای خوش آمد دارند، چرا که با آن ها بهتر می توانم هم زیستی داشته باشم تا با واقعیت بیرونی. اصلاً ضرورت چندانی نیست که بگویم با بخشی از نظریه ی آن ها موافقم و با بخش های دیگر مخالف. در نهایت این هم حائز اهمیت نیست. وقتی شما مطلب زیبایی می نویسید، مستقل از نگرش های ماورایی نویسندگان «واقعی»، زیبا است. اگر مسیر فکری شما از حقایقی برخوردار است ــ به شرطی که حقایقی وجود داشته باشند که به مثابه «وجود ندارد» است ــ به خودی خود حقیقی است، مستقل از قصد یا «واقعیت» کسانی که آن ها را پیش کشانده اند.
بدین ترتیب من دست کم احمق جلوه می کنم، چرا که از رویاهای رفیع حمایت می کنم، و در نهایت نه از یک نویسنده ی مجرد بلکه از کل ادبیات به دفاع برمی خیزم. و حتا اگر این اقدام نتواند مرا سرگرم کند، حتی الامکان تلاش می کنم به جهان وسعت بخشم، چون هرکس که به هنگام مرگ یک بیت شعر زیبا به جای بگذارد، زمین و آسمان را غنی تر ساخته و دلیل در دسترس بودن ستاره ها و انسان ها را در حد اسرار قابل حس قدرتمند ارتقا داده است.
یک انسان نابغه باوجود فقدان ادبیات محسوس کنونی چه می تواند بکند جز این که خود را دربست برای خود به ادبیات مبدل سازد؟ یک انسان حساس باوجود فقدان هم عصران خود، که نشست و برخاست با آن ها ارزشمند است، چه می تواند بکند جز این که دوستان یا حداقل هم فکرانش را شخصا اختراع کند؟...
پیش چشم من، بدین سبب چشم درون می نامم، چرا که من جهان مشخصی را «بیرونی» می نامم، چون شکاف های مشخص، تفاوت های مشخص و دقیق وضع ظاهری، جوهر هستی، بیوگرافی ها، منشاء و در برخی از آن ها مرا شخصا نمی شناخت به جز آلوارو دکامپوس. اما اگر قرار باشد من فردا طی سفری به امریکا به طور ناگهانی در درون خودم با ریکاردو رایس مواجه شوم که طبق اطلاعات من در قید حیات است، در آن صورت روان من نشانی از تعجب بر اندامم منتقل نخواهد کرد، همه چیز فقط صحت خود را دارد، همان گونه که قبلاً همه چیز از صحت برخوردار بود.

(برگرفته از: Pagina Intimas e de Auto-Interpretacao)

نظرات کاربران درباره کتاب دل‌واپسی

کتابی عجیب و عالی.
در 2 سال پیش توسط مارال
کاش کتابهایی مانند این رو رایگان میکردید... قیمتش هم که بسیار پایین است... و کتاب فوق العاده ای است...
در 1 سال پیش توسط sin...ett
شگفت‌انگیز...
در 4 ماه پیش توسط مارال