Loading

چند لحظه ...
کتاب شاهدخت

کتاب شاهدخت
مجموعه انتخاب - جلد سوم

نسخه الکترونیک کتاب شاهدخت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۱,۰۰۰ تومان ارزان‌تر بخرید!

درباره کتاب شاهدخت

حدس زدن اینکه چقدر در راه بودیم، کار دشواری بود ولی هر تکان کامیون غول‌پیکر را کاملاً حس می‌کردم. مکسون در تلاش برای ثابت نگه داشتن خودمان، پشتش را به قفسه فشار داده بود، پایش را روی دیوار مثل حائلی قرار داده بود و من به‌نوعی محصور شده بودم ولی با این تدابیر هم، کامیون سر هر پیچی که می‌رسید، جفت‌مان کمی روی کف فلزی سر می‌خوردیم. مکسون سعی کرد دوباره بدن‌هایمان را از تکان‌ها محفوظ نگه دارد و گفت: «خوشم نمی‌آد که ندونم کجا داریم می‌ریم.» - تا حالا وارد انجلس شده بودی؟ اقرار کرد: «فقط داخل اتومبیل.» - به نظرت عجیب نیست الان که دارم به لونه‌ی شورشی‌ها می‌رم، حس خیلی بهتری دارم تا اون موقعی که مجبور بودم اعضای خانواده‌ی سلطنتی ایتالیا رو سرگرم کنم؟ مکسون خندید. «همچین چیزی فقط از تو بر‌می‌آد.» با وجود صدای غرش موتور و جیغ‌ چرخ‌های کامیون، شنیدن صدای همدیگر کار دشواری بود، بنابراین مدتی ساکت نشستیم. صداها در تاریکی بلندتر به نظر می‌رسیدند. برای متمرکز کردن حواسم نفس عمیقی به درون ریه‌هایم کشیدم و بوی قهوه به مشامم خورد. نمی‌شد حدس زد این رایحه از قبل در پشت کامیون مانده بود یا داشتیم از کنار مغازه‌ای در جاده رد می‌شدیم. بعد از مدت ظاهراً خیلی طولانی، مکسون لب‌هایش را کنار گوشم آورد. «آرزو می‌کنم توی خونه بودی و جات امن بود ولی الان واقعاً خوشحالم که اینجایی.» آهسته خندیدم. فکر نمی‌کنم که می‌توانست صدایم را بشنود ولی احتمالاً آن را حس کرد، چون خیلی به هم نزدیک بودیم. «ولی بهم قول بده اگه لازم شد، فرار کنی.» به این نتیجه رسیدم که اگر واقعاً اتفاق بدی می‌افتاد، درهر‌حال، کمکی از دست من برای مکسون برنمی‌آمد. در آن تاریکی گشتم و دهانم را کنار گوشش بردم. «قول می‌دم.» از روی دست‌اندازی تکان‌دهنده رد شدیم و مکسون مرا محکم گرفت. در آن تاریکی بینی‌های‌مان با هم برخورد کرد و عطش ابراز محبت او خیلی سریع و غیرمنتظره در من رخنه کرد. بااینکه تبادل محبت ویژه‌مان در پشت‌بام، همین سه روز پیش بود ولی انگار زمانی به اندازه‌ی ابدیت از آن لحظات گذشته بود. مرا نزدیک خودش کشید و نفسش را روی پوستم حس کردم. داشت می‌آمد؛ مطمئن بودم. مکسون با نوک بینی‌اش گونه‌ام را نوازش کرد و لب‌های‌مان به هم نزدیک شدند. همان‌طور که رایحه‌ی قهوه را حس می‌کردم و هر صدای جیرجیر کوچکی را در آن تاریکی می‌شنیدم، نبود نور باعث می‌شد روی بوی خوش پاکیزگی که اطراف مکسون شناور بود، تمرکز کنم و فشار انگشتانش را حس کنم که از روی گردنم به سمت رشته‌موهای بیرون‌زده از زیر کلاهم می‌رفت. لحظه‌ای قبل از اینکه لب‌های‌مان به هم برسند، کامیون ناگهان متوقف شد و ما به جلو پرت شدیم. سرم به دیواره‌ی کامیون برخورد کرد و مطمئن بودم دندان‌های مکسون بودند که به گوشم فشار آوردند. با صدای بلند گفت: «آخ!» و صدای جابه‌جاشدنش را در آن تاریکی شنیدم. «چیزیت شد؟» «نه. موها و کلاهم تقریباً ضربه رو خنثی کردن.» اگر برای دریافت آن محبت خاص آن‌قدر اشتیاق نداشتم، حتماً الان داشتم می‌خندیدم. به محض اینکه متوقف شدیم، کامیون با سرعتی آهسته‌تر در خلاف جهت قبلی به حرکتش ادامه داد. بعد از چند ثانیه، کامیون دوباره ایستاد و موتور خاموش شد. مکسون حالت نشستنش را عوض کرد و حس کردم به سمت در پشتی دولا شد. وقتی مکسون یکی از دست‌هایش را محض احتیاط و برای محافظت، پشت من گذاشت، من هم به همان حالت نشستم. نور تیرهای چراغ‌برق که وارد آن اتاقک می‌شد، ترسناک بود و وقتی کسی از اتاقک پشتی کامیون بالا رفت، چشمانم را مقابل آن نورها نیمه‌باز نگه داشتم. مأمور ایوری گفت: «رسیدیم. بدون فاصله، دنبالم بیاید.» مکسون از جایش بلند شد و دستش را جلو من گرفت. سپس آن را رها کرد و به بیرون از کامیون پرید. دوباره دستش را بالا آورد که به من در پایین رفتن کمک کند. دیوار آجری مرتفعی که نبش کوچه‌ای قرار داشت، توجهم را فوراً جلب کرد. بوی تیز چیزی که فاسد شده بود نیز می‌آمد. اسپن مقابل ما ایستاده بود و درحالی‌که سلاحش را پایین‌تر از حد معمول نگه داشته بود، با تمرکز اطراف را می‌پایید. او و ایوری به سمت در پشتی ساختمان کناری حرکت کردند و ما دقیقاً پشت‌ سرشان رفتیم. دیوارهای اطراف‌مان مرتفع بود و مرا یاد ساختمان‌های آپارتمانی کارولینا می‌انداخت که راه‌پله‌ی اضطراری‌شان در طرفین به پایین می‌خزید ولی این منطقه شبیه جایی نبود که مردم بخواهند زندگی کنند. اسپن ضربه‌ای به در کثیف زد و منتظر ماند. در تا نیمه‌ باز و زنجیری نمایان شد که ظاهراً به منظور محافظت از کسی در داخل انداخته شده بود ولی قبل از اینکه در فوراً بسته شود، چشم‌های آگوست را دیدم. بار دیگر در باز شد، این‌بار کامل؛ و آگوست همه‌ی ما را به داخل دعوت کرد. آهسته گفت: «عجله کنین.» در اتاق نیمه‌تاریک، یک پسر جوان و جرجا حضور داشتند. چهره‌ی جرجا به اندازه‌ی ما مضطرب بود و من نتوانستم جلو خودم را بگیرم و مستقیم به طرفش رفتم و او را بغل کردم. مرا در آغوشش نگه داشت، از اینکه دوستی غیرمنتظره نصیبم شده بود، خوشحال بودم. جرجا پرسید: «کسی دنبال‌تون نکرد؟» اسپن سرش را تاب داد. «نه ولی باید سریع باشین.» جرجا مرا به سمت میز کوچکی کشید و مکسون هم کنارم نشست. آگوست و آن پسر جوان‌ کنار مکسون نشستند. مکسون پرسید: «اوضاع چقدر بده؟ یه حسی بهم می‌گه پدرم داره حقیقت رو از من مخفی می‌کنه.» آگوست با حالتی شگفت‌زده شانه‌اش را بالا انداخت. «تا جایی که ما خبر داریم، تعدادش کمه. جنوبی‌ها دارن خرابکاری‌های همیشگی‌شون رو انجام می‌دن ولی درمورد حملات هدفدارشون به درجه‌دوها، ظاهراً کمتر از سیصد نفر کشته شدن.» نفس‌نفس زدم. سیصد نفر؟ چطور این رقم را کم می‌دانستند؟

ادامه...

مشخصات کتاب شاهدخت

  • ناشر نشر باژ
  • تاریخ نشر ۱۳۹۸/۰۱/۱۵
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.89 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۴۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شاهدخت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران درباره کتاب شاهدخت

خیلی خیلی دلم میخواد بخرم و بخونم ولی یکم قیمتا بالاست و سخته برام که هر سه جلد رو با هم بخرم...باید جیره بندی کنم⁦ (╥﹏╥)⁩
در ۴ هفته پیش توسط she...007 ( | )
بعد از سه جلد این عاشقانه رو به زیبایی به یک سرانجامی رسوند هرچند که پایان ماجرا نبود ...
در ۳ هفته پیش توسط 912...842 ( | )