Loading

چند لحظه ...
کتاب وارث

کتاب وارث
مجموعه انتخاب - جلد چهارم

نسخه الکترونیک کتاب وارث به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۱,۶۰۰ تومان ارزان‌تر بخرید!

درباره کتاب وارث

کار حالم را بهتر نکرد. هنوز هم به خاطر قرار ملاقات شب گذشته با هیل پریشان بودم و هر زمان من و ارن با هم جروبحث می‌کردیم، تعادل روحی‌ام را از دست می‌دادم. انگار دنیا هم به روال قبل نمی‌چرخید. نظرات مسخره‌ی جسی هم در این شرایط قوز بالاقوز بود. حرف‌های دیگران و سؤال‌های خودم به ذهنم یورش آورده و در سرم غوغایی به پا بود. اطمینان داشتم روزم به بطالت می‌گذرد. پدرم حین کار سرش را بلند کرد و گفت: «می‌دونی چیه، من هم اولش دلواپس و آشفته بودم. وقتی تعدادشون کمتر می‌شه، راحت‌تر می‌تونی بهشون مسلط بشی.» لبخند زدم. عالی شد، بگذار خیال کند دلباخته شده‌ام. «متأسفم پدر.» - نه، اشکالی نداره. می‌خوای امروز کارهای دفتریت رو من انجام بدم؟ بعد ازظهر وقتت آزاد باشه؟ کاغذهایم را مرتب کردم. «نه، به استراحت نیاز ندارم. کاملاً می‌تونم از عهده‌ی کارهام بربیام.» - عزیزم، شکی در این نیست. من فقط می‌خواستم... - الان چند وقته به خاطر رقابت انتخاب خیلی از محیط کاری دور شدم. نمی‌خوام در وظایفم اهمالی داشته باشم. حالم خوبه. دلم نمی‌خواست با او آن‌قدر خودخواهانه حرف بزنم. گفت: «بسیار خب.» عینکش را تنظیم کرد و دوباره مشغول خواندن شد. سعی کردم من هم همین کار را بکنم. منظور ارن چه بود که گفت موضوع چیزی جز قرار ملاقات بود؟ دلیل برآشفتگی‌ام را می‌دانستم. دقیقاً از کی درمورد کامیل به او سخت گرفته بودم؟ مطمئناً من راجع به او زیاد حرف نمی‌زدم ولی دلیلش این بود که نقاط مشترک چندان زیادی با هم نداشتیم. من از آن دختر نفرت نداشتم. سرم را تاب دادم و روی کاغذهایی که جلویم بود، تمرکز کردم. پدر دوباره پیشنهاد داد: «اگه بتونی خودت رو کمی آروم کنی، خوب می‌شه. حتی می‌تونی با یکی از پسرهای منتخب وقت بگذرونی و بعد از ناهار دوباره سر کارت برگردی. گذشته‌از‌این، برای گزارش هفتگی هم باید چیزی برای گفتن داشته باشی.» احساسات درهم‌برهمی به ذهنم هجوم آورد، تصور کردم چطور می‌توانم به آن‌ها بگویم بعد از ملاقات با هیل حس درماندگی به من دست داده... یا بعد از بوسه‌ای که کایل از من گرفت، حیرت‌زده شده بودم. هر قدر سعی کردم بین دو حس متناقضی که از دو لحظه‌ی متفاوت داشتم، تعادل برقرار کنم، بیشتر سردرگم شدم تا اینکه به نتیجه‌ای برسم. - پدر، دیشب یه قرار ملاقات داشتم. این کافی نیست؟ حین غرق شدن در افکارش، آب دهانش را قورت داد. «بالاخره باید کم‌کم ما رو در جریان قرار ملاقات‌های خودت بذاری. دیدن چند تا عکس‌از خواستگارهات برای همه خوبه و اینکه فکر می‌کنم تا روز جمعه حداقل باید یه قرار دیگه بذاری.» ناله کردم. «واقعاً؟» - کاری رو انجام بده که ازش لذت می‌بری. تو داری با این قضیه مثل یه کار برخورد می‌کنی. خنده‌ای از روی ناباوری کردم و در اعتراض گفتم: «چون واقعاً مثل کاره!» «ایدلن، می‌تونی به یه سرگرمی تبدیلش کنی. حداقل یه ‌بار امتحانش کن.» از بالای عینکش به من نگاه کرد، انگار من را به مبارزه می‌طلبید. «خوبه. فقط یه قرار ملاقات.» سربه‌سرش گذاشتم و ادامه دادم: «تنها چیزی که گیرت می‌آد همینه، پیرمرد.» آهسته خندید. «آره، پیرمرد واقعاً درسته.» پدرم رضایتمندانه دوباره مشغول مطالعه‌ شد. از پشت میز کارم دزدکی او را می‌پاییدم. چند بار بدنش را کش و قوس داد، پشت گردنش را مالید و با اینکه امروز کارهای مهمی برای رسیدگی نداشتیم، طوری دستش را در موهایش فرو می‌کرد، گویی مضطرب بود. حالا که هیل عقیده‌اش را در ذهنم حک کرده بود، تصمیم داشتم پدرم را زیر نظر بگیرم.

ادامه...

مشخصات کتاب وارث

  • ناشر نشر باژ
  • تاریخ نشر ۱۳۹۸/۱۰/۱۵
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.01 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب وارث

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران درباره کتاب وارث

فقط تا جلد سوم خوب بود ولی این دو جلد آخر خیلی مسخره بود از شخصیت اصلیش ناامید شدم خیلی مغرور بود
در ۱ هفته پیش توسط s s ( | )