Loading

چند لحظه ...
کتاب انتخاب

کتاب انتخاب
مجموعه انتخاب - جلد اول

نسخه الکترونیک کتاب انتخاب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۲۰۰ تومان ارزان‌تر بخرید!

درباره کتاب انتخاب

همان‌طور که پیش‌بینی کرده بودم، دخترهایی که از شاهزاده خواسته بودند به آن‌ها اجازه‌ی ترک قصر را بدهد، وقتی اوضاع دوباره به حالت عادی برگشت، نظرشان را عوض کردند. هیچ یک از ما نفهمیدیم کدام یک چنین چیزی را خواسته بودند ولی بعضی‌ها- مخصوصاً سالیست- خیلی مصمم به پیدا کردن جواب بودند. در حال حاضر همان بیست و هفت دختر بودیم. طبق گفته‌ی پادشاه حمله‌ی شورشی‌ها چنان ناچیز بود که نیازی به هیچ اطلاع‌رسانی ‌نداشت. با این حال چون تیم‌های فیلم‌برداری آن روز صبح وارد قصر شده بودند، بخشی از اتفاقات به صورت زنده پخش شد. ظاهراً پادشاه از این کار راضی نبود. برایم جای سؤال بود چند بار به قصر حمله شده بود و ما از آن بی‌خبر بودیم. آیا قصر از آنچه تصورش را می‌کردم، ناامن‌تر بود؟ سیلویا گفت اگر حمله بدتر از این بود، ما همگی می‌توانستیم به خانواده‌های خود زنگ بزنیم و اطلاع دهیم حال‌مان خوب است. در آن شرایط به ما امر کردند به جای تماس تلفنی به خانواده‌ها نامه بنویسیم. من در نامه‌ام نوشتم که حالم خوب است و حمله شاید بدتر از چیزی بود که در ظاهر نشان می‌داد. و اینکه پادشاه همه‌ی ما را در جای امنی نگه داشته بود. از آن‌ها خواستم نگرانم نباشند و اینکه دلم برایشان تنگ شده بود. نامه را به یکی از خدمتکارهای خوبم دادم تا ارسال کند. روز بعد از حادثه بدون هیچ اتفاقی سپری شد. برنامه‌ریزی کرده بودم به تالار بانوان بروم و برای بقیه درباره‌ی مکسون تعریف کنم ولی بعد از دیدن لوسی که می‌لرزید، تصمیم گرفتم در اتاقم بمانم. نمی‌دانم زمان‌هایی که بیرون بودم، خدمتکارهایم خودشان را با چه چیزی مشغول می‌کردند ولی وقتی در اتاق بودم، با من کارت بازی می‌کردند و هرازگاهی درمورد شایعات هم حرف می‌زدیم. فهمیدم افرادی که در قصر خدمت می‌کردند فقط آن‌هایی نبودند که می‌دیدم؛ هر یک از آن‌ها نمونه‌ی ده‌ها نفر یا بیشتر بودند که در قصر کار می‌کردند. آشپزها و رخت‌شور‌ها را می‌دیدم ولی افرادی هم آنجا وجود داشتند که کارشان فقط تمیز نگه داشتن پنجره‌ها بود. یک هفته‌ی کامل طول می‌کشید تا تیم مسئول نظافت پنجره‌ها کارشان را تمام کنند که تا اتمام این کار، گردوخاک از دیوارهای قصر می‌گذشت و به شیشه‌های تمیز می‌چسبید و تیم دوباره کارش را از سر می‌گرفت. آنجا همچنین جواهرسازهایی هم به‌طور پنهان حضور داشتند که برای اعضای خانواده‌ی سلطنتی جواهرات و برای مهمان‌ها هدایایی درست می‌کردند. تیم‌هایی متشکل از خیاط‌های زنانه و خریدارها هم بودند که لباس‌های خانواده‌ی سلطنتی- و حالا ما- را بدون هیچ نقصی آماده می‌کردند. به چیزهای دیگری هم پی بردم. به‌نظر آنها نگهبان‌ها جذاب‌ترین افراد قصر بودند و سرپرست خدمتکاران، کارکنان را مجبور می‌کرد لباس زشتی را بپوشند که برای مهمانی‌های روزهای تعطیل طراحی کرده بود. بعضی‌ها در قصر بر سر اینکه کدام دختر منتخب برنده می‌شد، شرط می‌بستند و من جزو ده نفر اول بودم. بچه‌ی یکی از آشپزها خیلی مریض بود و امیدی به بهبودش نبود و باعث شد اشک‌های آنه سرازیر شود. آن دختر دوست صمیمی خدمتکارهایم بود و او و شوهرش بعد از چندین سال انتظار صاحب فرزند شده بودند. وقتی با خدمتکارهایم صحبت می‌کردم و به حرف‌هایشان گوش می‌دادم، گمان نمی‌کردم اتفاقی سرگرم‌کننده‌تر از مکالمات ما در طبقه‌ی پایین در حال وقوع باشد و از هم‌صحبتی با آنها خوشحال بودم. حال و هوای اتاق من آرام و خوشحال‌کننده بود. آن روز چنان خوش گذشته بود که روز بعد هم در طبقه‌ی بالا و در اتاقم وقت گذراندم. این بار درهای راهرو و نیز بالکن را باز گذاشتیم و هوای گرم وارد فضای اتاق شد و احاطه‌مان کرد. ظاهراً این هوای تازه مخصوصاً برای لوسی خارق‌العاده بود و از خودم پرسیدم او واقعاً چقدر می‌تواند از ساختمان قصر بیرون برود. آنه درمورد نامتناسب بودن این کارها- نشستن من کنار آن‌ها و کارت‌بازی وقتی درها باز بود- حرفی زد ولی فوراً نظرش عوض شد. تلاش‌های او برای تبدیل من به دختری که می‌بایست در ظاهر مثل یک منتخب باشد، به‌سرعت داشت به بن‌بست می‌رسید. وسط کارت‌بازی بودیم که از گوشه‌ی چشمم متوجه شخصی شدم؛ مکسون بود که کنار درِ باز ایستاده بود و مات و مبهوت ما را نگاه می‌کرد. وقتی نگاه‌مان باهم تلاقی پیدا کرد، از حالت چهره‌اش به‌وضوح متوجه شدم که داشت می‌پرسید با خدمتکارها مشغول چه کاری هستم. لبخندزنان ایستادم و به‌سمت او رفتم. آنه، وقتی متوجه شد شاهزاده دم‌در ایستاده است، زیر لب گفت: «وای، شاهزاده‌ی عزیز.» فوراً کارت‌ها را داخل یک سبد خیاطی فرو کرد و مری و لوسی هم همان کار را کردند. مکسون گفت: «خانم‌ها.» آنه با ادای احترام گفت: «اعلی‌حضرت. چه افتخاری نصیب ما شده.» مکسون با لبخندی جواب او را داد: «برای من هم همین‌طور.» خدمتکارها با حالتی چاپلوسانه مدام به یکدیگر نگاه کردند. لحظه‌ای همگی ساکت بودیم و خیلی مطمئن نبودیم چه کار کنیم. ناگهان مری گفت: «ما داشتیم از اتاق می‌رفتیم بیرون.» لوسی اضافه کرد: «بله! درسته. ما داشتیم- آه- فقط...» به آنه نگاه کرد تا کمکش کند. آنه حرف او را جمع‌وجور کرد و گفت: «داشتیم می‌رفتیم لباس روز جمعه‌ی بانو امریکا رو حاضر کنیم.» مری گفت: «درسته، فقط دو روز دیگه مونده.» آن‌ها آهسته ما را دور زدند تا از اتاق بیرون بروند، لبخندهای بزرگی روی صورت‌هایشان نقش بسته بود. مکسون که با چشمش آن‌ها را دنبال می‌کرد و کاملاً مجذوب رفتارشان شده بود، گفت: «دلم نمی‌خواد از کارهاتون عقب بیفتید.» وقتی به راهرو رسیدند، بی‌موقع و ناشیانه تعظیم کردند و هیجان‌زده دور شدند. وقتی در راهرو پیچیدند، فوراً صدای خنده‌های کوتاه لوسی در انتهای راهرو طنین‌انداز شد که به دنبالش صدای هیسِ شدید آنه به گوش رسید. مکسون وارد اتاقم شد و درحالی‌که فضا را بررسی می‌کرد، گفت: «برای خودت یه گروه هم داری.» با لبخندی جواب دادم: «تمام توجهشون به منه.»

ادامه...

مشخصات کتاب انتخاب

  • ناشر نشر باژ
  • تاریخ نشر ۱۳۹۸/۰۱/۱۰
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.95 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب انتخاب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران درباره کتاب انتخاب

فیدیبو من این رمان و که گذاشتید الان خریدم ازتون اما خواهشا قیمت کتابارو بیارید پایین کتاب خیلی گرون شده لااقل نسخه مجازیش رو بتونیم با قیمت کمتر تهیه کنیم.
در ۴ هفته پیش توسط Penelope ( | )
این مجموعه فوق العاده است.
در ۴ هفته پیش توسط ali...391 ( | )