فیدیبو نماینده قانونی نشر در قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب داستان‌هایی از جزیره

کتاب داستان‌هایی از جزیره
مجموعه داستان‌های کوتاه انگلیسی با ترجمه‌ای روان - ۲

نسخه الکترونیک کتاب داستان‌هایی از جزیره به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب داستان‌هایی از جزیره

دو خروس برای برتری در مزرعه، با هم مبارزه کردند. در نهایت یکی از آنها شکست خورد که رفت در گوشه‌ای از مرغدانی کز کرد. خروس پیروز مغرورانه بالای مرغدانی رفت و شروع کرد به فریاد زدن: من پیروز شدم، من پیروز شدم. عقابی که داشت در آسمان چرخ می‌زد او را دید، شیرجه زد و در یک لحظه خروس را بچنگ گرفت و به هوا برد، بطوریکه خروس نتوانست هیچ کاری بکند. نکته اخلاقی: دشمن اغلب بخاطر غرور خودش شکست می‌خورد. خروسی بر رقیبی چیره گردید مغلوب زبیچارگی، به کنجی خزید خروس خودبین رفت بالای مرغدانی گفت که پیروز شدم به چه آسانی او بخود مغرور شد خیلی زیاد سرش گشت پر ز نخوت و باد قضاء را بازی به آسمان می‌چرخید ز آن بالا لقمه‌ای چرب بدید با شیرجه‌ای سریع و در یک آن خروس بچنگ، برگشت به آسمان مشوه غره به توان خود ای جوان بسیار آنانکه گشتند در اوج، ناتوان

ادامه...
  • ناشر نشر در قلم
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.43 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب داستان‌هایی از جزیره

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



Hanging Together
The cranes were eating grain from his field, so the farmer set a trap and caught several of them.
Among them was a stork.
“You can see I don’t belong here,» said the stork.“I’m a law- abiding bird.Please let me go.»
You may well be what you claim to be,» said the farmer.“But I caught you along with these robbers, so you will have to hang with them.»
Moral: You are judged by the company you keep.

مجازات با همدیگر

کشاورزی برای به دام انداختن حواصیل های که محصولش را می خوردند تله کار گذاشت و تعدادی از آنها را گیرانداخت. در بین آنها هم لک لکی بود.
لک لک گفت: تو نمی بینی که من از اینها نیستم من تابع قانونم، پس لطفاً اجازه بده بروم.
کشاورز گفت: ممکنه حرفی که می زنی درست بنظر بیاید اما رفتارت اینرا نشان نداده، چون تو را با گروهی دزد گرفتم و بنابراین تو را با آنها دار می زنم.

نکته اخلاقی: قضاوت مردم درباره شخصیت شما از روی همنشینان شماست

آن شنیدستی روزی کشاورزی پیر
با دامی پرندگان مزاحم را کرد اسیر

یکی پیش آمد که منم لک لک
زجنس دزدان نباشم و اصالتم تک

گفت پیر شاید تو نباشی از دزدان
سزا یکیست چو همنشینی با اینان

هرکه با بدان مدام دارد سر و کار
به طریقتشان متهم گردد آخرکار
Last Boast
A fir tree said boastingly to the bramble bush growing in its shade:
“You are useless.Nobody wants you.I am everywhere used for roofs and houses.Men can’t do without me.»
“You’re so right,» said the bush.“Here’s a man coming to you with an axe, right now.Farewell.»
Moral: Pride comes before a fall.

آخرین فخر فروشی

روزی تک درخت بزرگی به بوته علفی که زیر آن در حال رشد بود گفت: تو بیمصرفی و به درد کسی نمی خوری. من در همه جا برای پشت بامها و خانه ها استفاده می شوم و آدمها بدون وجود من اصلا ً نمی توانند زندگی کنند. دسته علف جواب داد: توکاملاً درست میگویی. همین الان مردی تبر بدست دارد بطرف تو می آید. خدانگهدار

نکته اخلاقی: تکبر زمینه سقوط است (زند شاخ پرمیوه سربرزمین)

آن شنیدستی روزی به علفی گفت درخت
که تو بی مصرفی و من پرخاصیتم سخت

زچوب من است سقف و پنجره منازل
یکی چو من باشد، وجود تو را چه حاصل؟

علف لبخندی زد گفت ای در هنر زبردست
ز دور کسی می آید قدرتمند و تبر بدست

«تواضع سررفعت افرازدت
تکبر به خاک اندراندازدت

تواضع کند هوشمند گزین
زند شاخ پرمیوه سربرزمین»
Monkey Business
A monkey climbed the roof of a house and entertained the people who had gathered below to watch it, with its antics.
After it had gone, an ass who craved popularity climbed the roof and tried to perform the same tricks.
In the process, it dislodged and broke several tiles.
The owner of the house was furious.
His servants went up, drove the ass down, and beat it black and blue.
Moral: Actions that suit others may not suit you.Be yourself.

الاغی که میمون شد

میمونی از پشت بام منزلی بالا رفت تعداد زیادی جمع شدند و به مسخره بازی های او نگاه کردند و سرگرم شدند.
پس از رفتن میمون، الاغی که این محبوبیت را دیده بود روی پشت بام رفت و شروع به تقلید کارهای او کرد. در جریان حرکات الاغ تعدادی از سفالهای سقف شکسته و جابجا شدند. صاحبخانه عصبانی شد. نوکرهایش بالا رفتند و الاغ را از پشت بام پایین آوردند و حسابی کتکش زدند.

نکته اخلاقی: رفتاردیگران را تقلید نکن، سعی کن خودت باشی

ادا در آورد میمونی بر فراز بامی
بدید هر که او را کف زد ز شادی

پس رفتن آن الاغی و این ماجرا دید
بخود گفت عجب منزلتی به او رسید!

من نیز باید بهر صورت اینکار کنم
نکنم چرا؟ مگر زمیمون کمترم

بتندی ز بام آن منزل رفت بالا
نمایش های میمون را کرد اجرا

او سنگین وزن و بام هم سفالی
شکست یا که جایشان کرد خالی

صاحبخانه عصبانی اورا پایین آورد
تا توانست کتک کاریش کرد
Pale Hunter
A man who wanted to be known as a fearless hunter set out to bag game.
He found the tracks of a lion and followed them till they disappeared in stony ground.
Just then, a woodcutter came by.
“Look here, my man,» said the hunter grandly.»I was following a lion and have lost his tracks.Can you help me find them again?»
«»There's no need to look for his tracks,» said the woodcutter.»I'll take you to the lion himself.»
The hunter turned pale.
«The l-lion,» he said, «no, no, just show me his tracks.»
Moral: One who pretends to be what he is not is soon exposed.

شکارچی ترسو

مردی که می خواست بعنوان شکارچی نترسی شناخته شود وسایلش را برداشت. او ردپای شیری را دنبال کرد لذا وقتی وارد قسمت سنگلاخ شد، آنرا گم کرد. در همان موقع هیزم شکنی را دید که داشت بطرفش می آمد.
شکارچی با غرور گفت: من رد پای شیر را گم کرده ام. میای کمکم کنی دوباره آنرا پیدا کنم.
هیزم شکن جواب داد: من تورا به خود شیر می رسانم.
شکارچی از ترس رنگش پرید گفت: ش - شیر نه! نه!، توفقط رد پایش را بمن نشان بده.

نکته اخلاقی: همیشه به اندازه توانت ادعا داشته باش

شکارچی گفتم منم به غایت دلیر
سلاح بردارم و روم شکار شیر

ردی ز شیری را گرفت و دنبال کرد
چپ و راست پوییدن آغاز کرد

در مسیرش به سنگلاخی رسید
رد پای شیر ناگهان گشت ناپدید

سرگردان بود که هیزم شکنی دید
ماجرا را پرسید چو سردرگمی او بدید

گفت کمکم کنی در تعقیب رد شیر؟
گفت آری باتو آیم گرتویی شیرگیر

تورا همراهم و رسانمت نزد حیوان
تا که با شجاعت بگیری از او جان

سر و روی شکارچی گشت زرد
زترس پاهایش ناتوان شد از درد

گفت نه من تنها دنبال رد اویم
و از نام شیر هم راه فرار می جویم
Plane Truth
Two travelers, seeking respite from the searing heat of the midday sun, took shelter under a leafy tree.
They soon felt cool and refreshed.
“What sort of tree is this? Does it produce edible fruits?» asked one of the men to the other.
“It’s a plane tree,» said his companion.“Don’t waste your time looking for fruits.It produces neither edible fruits nor good wood.It’s one of the most useless trees around.»
“How can you say that when you’re enjoying my shade at this very moment?» snapped the tree.
Moral: Often, a person’s worst critics are those who have benefited the most from him.

سود جویی

دو مسافر برای فرار از گرمای ظهر زیر درختی پر برگ پناه گرفتند. آن ها خیلی سریع احساس خنکی و کرده و سرحال آمدند.
یکی از آنها پرسید: این چه درختی است؟ آیا میوه های خوراکی تولید می کند؟
دوستش گفت: این یک درخت چنار است وقتت را برای پیدا کردن میوه تلف نکن. این نه میوه خوبی تولید می کند ونه چوب خوبی دارد و این بی خاصیت ترین درخت در این اطراف است.
درخت تکان محکمی خورد وگفت: تو چطور این حرف را می زنی با اینکه هنوز هم داری از سایه ام لذت می بری.

نکته اخلاقی: اغلب بدترین منتقدان یک فرد کسانی هستند که بیشترین بهره را از او برده اند

روایتی است زیبا مانده ز قدیم ها
دومسافر فرار کردند زبیداد گرما

رفتند زیردرخت بزرگی به پناه
آسوده شدند و گرفتند جاه

یکی پرسید این چه درختی باشد؟
چوب و میوه اش چه خاصیتی باشد؟

دوستش گفت اینرا گوینددرخت چنار
زچوب و زمیوه بد است و هیچ ناید بکار

اینکه گویم توخیالت راحت و تخت
ندیدم تاکنون بیهوده تر زین درخت

ناگه درخت تکانی خورد بسیار شدید
زان ناسپاسی دلش سخت رنجید

ناسپاس چه گویی هیچ ندارم خاصیت
هم اینک که سایه منست برسرت

چه خوش گفت آن مغ شیرین سخن
زآنکه بیشترش محبت کنی کمتری ایمن

Running with Herd
A young deer said to his mother, “I’m larger than a dog and swifter and I have horns to defend myself with.Yet when a dog appears I run away with the others.I have decided not to run from dogs, in future.»
Just then they heard the bark of a dog.
The young deer was filled with fear and forgetting his resolve, took to his heels along with his mother and the rest of the herd.
Moral: Fear drives away Reason.

همراهی با گله

بچه آهویی به مادرش گفت: من از یک سگ بزرگتر و سریع تر هستم. دارای شاخ بوده و می توانم از خودم دفاع کنم با اینحال هر وقت سرو کله سگ پیدا می شود باید با بقیه گله فرار کنیم. تصمیم گرفتم باردیگر که آمد فرار نکنم.
در همین حال آنها صدای پارس سگی را شنیدند. بچه آهو بی نهایت ترسید و یادش رفت که چه حرفی زده بود، همراه با مادرش بسرعت همراه گله پا بفرار گذاشتند.

نکته اخلاقی: ترس دلیل لازم ندارد

بچه آهویی روزی پرسید ز مادر
مگر ما ز سگ چه داریم کمتر؟

شاخدار و سریع و جثه هم بزرگتر
قوی و چالاک ز زورهم بیشتر

من دگر فرار نکنم چون شما از او
فرار نمایند همه، بمانم با او رودرو

ناگه صدای سگی به گوش رسید
پس آن سروکله اش گشت پدید

بچه آهو ز آن صدا ترسید سخت
در فرار، ز دگران جلوتر می رفت

آنکه درخلوت کنی ادعای جوانمردی
روز میدان ز دشمن نگریزی مردی
Speedy Rabbit
A dog spotted a rabbit and started chasing him, but the rabbit got away.
Seeing this, a goat stopped to gloat.
«Too fast for you, wasn't he?» he sneered.
«Why are you surprised?» said the dog.»I was chasing him for fun; he was running for his life.»
Moral: Performance depends on motivation.

خرگوش تیزپا

سگی شروع به تعقیب خرگوشی کرد و خرگوش با تمام سرعت می دوید. این صحنه توجه بزی را بخودش جلب کرد. به سگ گفت او از تو خیلی سریعتر است بنظر می رسد تو را دست انداخته باشد.
سگ جواب: از چه چیزی تعجب می کنی؟ من به شوخی دنبال خرگوش می دوم ولی او جدی گرفته و از ترس جانش دارد فرار می کند.

نکته اخلاقی: عملکرد هرکسی وابسته به انگیزه اوست.

بزی دید خرگوشی را بسرعت دوان
و زپیش هم سگی نفس زنان

گفت خرگوش خیلی تیزتراست
به هر مسابقه ای زتو پیش تر است

چرا خود را خسته کنی بیجهت
انگار که او تو را دست انداختت

سگ گفت من بهر تفریح می دوم
بگمانش که خواهم او را خورم

کنون من و او در این میدان
من بازی کنم و او ترسد زجان

حال تو بگو بز عاقل در این بازی
خرگوش مسخره شده یا سگ تازی؟
The Ailing Deer
A sick stag was lying in a corner, helpless and weak.
He was glad he had collected enough grass to last him through his period of illness.
But suddenly, to his dismay, he saw that some friends who had come to see him were helping themselves to the food.
«Please go away,» he said.»My illness will not kill me but your greed certainly could.»
Moral: Thoughtless friends are more harmful than enemies.

گوزن بیمار

گوزن بیماری ضعیف و رنجور در گوشه ای دراز کشیده بود. اوخوشحال بود که به اندازه کافی برای دوره بیماریش علف از قبل جمع آوری کرده است.
اما ناگهان دید برخی دوستان که به ایادتش آمده اند بر خلاف میلش شروع به خوردن علفهای او کرده اند.
او گفت: بروید گم شوید، بیماری مرا نخواهد کشت ولی مطمئنم حرص و طمع شما مرا خواهد کشت.

نکته اخلاقی: دوستان بی فکر از دشمن خطرناکترند. (دوستی خاله خرسه)

شنیدم این حکایت شیرین و زیبا
که روزی گوزنی بیمار شد بصحرا

ز وقتی که احساس بیماری کرد
قدری علف بهره توشه انباری کرد

گوزن رنجور جایی دراز کشید
علوفه ها بودند برایش تنها امید

دوستانی بهر ایادتش آمدند
به خوردن علفها مشغول شدند

خشمگین شد گوزن بیمار ما
چرا چنین؟ ای دشمنان دوست نما

که بیماری نشود پیروز بر من
طمع شماست که کنده قبر من

«این دغل دوستان که می بینی مگسانند گرد شیرینی»
The Clever Sheep
One day a wolf cornered a sheep.
«You can't escape,» said the wolf, baring his teeth.
«I know,» said the sheep, softly.
«Please grant me a last wish.Sing a song so that I may dance one last time.»
«Certainly,» said the wolf and throwing back his head began to howl.
Hearing him howl the farmer's dogs rushed to the spot and drove him away.
Moral: Don't attempt anything that is beyond your ability.

گوسفند زرنگ

روزی گرگی گوسفندی را درگوشه ای غافلگیرکرد. گرگ گفت نمیتونی از چنگم فرار کنی و دهانش را برای دریدنش بازکرد.
گوسفند با بی تفاوتی جواب داد: میدونم فقط بعنوان آخرین درخواست، لطفی در حقم کن. در این دم آخر کمی آواز بخوان (یعنی اینکه صدایت زیباست) تا من برقصم.
گرگ جواب داد: ایراد ندارد و نشست روی زمین و شروع کرد به زوزه کشیدن. با شنیدن صدای گرگ چوپان و سگهایش آمدند و گرگ را فراری دادند.

نکته اخلاقی: هیچوقت دنبال کاری فراتر از توان خود نباشید.

گرگی گوسفند تنهایی بدید
سد کرد و راهش را برید

گفت گیرت آوردم هم اکنون
چاک چاکت کنم وریزمت خون

نترسید و گفت ای گرگ دلیر
خواسته ای دارم ازت، من اسیر

گر آنرا این دم آخر اجرا کنی
روانم به جهان دگر شادمان کنی

گرگ چوبشنید این خواهش او
گفت هرچه دلت خواهد بگو

گفت داری صدایی زیبا آنچنان
تاکنون نشنیده ام حتی درآدمیان

بخوان تا برقصم با صدایت سیر
پس آن به اختیارتم، گلویم گیر

گرگ باصدای بلند زوزه کشید
چوپان نعره را شناخت وسررسید

سگ ها هم آمدند و گرگ ترسید
فرار کرد وگوسفند از او رهید
The Foolish Dog
There was once a dog that used to run up quietly behind people and bite their heels.
Fed up of the numerous complaints, the owner tied a bell around the dog’s neck so that the sound of the bell would alert people whenever the animal came near them.
The dog felt the bell was a reward of some sort and became extremely conceited, turning up his nose whenever he met other dogs on the street.
One day a hound brought him down to earth with some plain speaking and when the dog learnt why the bell had been put around his neck he slunk away in shame.
Moral: Sometimes what appears to be a clap on the back is actually a slap on the face.

سگ احمق

سگی بود که مردم را دنبال می کرد و آنان را گاز می گرفت. وقتی مردم به صاحب سگ اعتراض کردند او هم زنگوله ای به گردن سگش بست تا هنگامیکه به کسی نزدیک می شود متوجه حضور او شود.
سگ احساس کرد که این یک پاداش است که به او داده شده بطوریکه هر وقت در خیابان سگهای دیگر را می دید مغرورانه به آنها نگاه می کرد.
روزی سگی تازی او را به زمین زد و در گوشش علت وجود آن زنگوله را بهش گفت با خجالت از آنجا رفت.

نکته اخلاقی: گاهی بنظر می رسد که دارند برایت کف می زنند ولی در واقع سیلی است که بر صورت زده می شود.

در کوچه شرور و بدذاتی بود سگی
زخشونت گاز گرفتی آدمیان را همگی

اهل محل نزد صاحب آمدند به ِگله
سگت وحشیست برگردنش زنگوله بنه

چو صدای زنگوله را هرکس شنید
بداند که پس آن سگ آید پدید

تا زودتر خود را رها کند از او
بماند دست سگ در پوست گردو

مرد خواسته مردم را داد انجام
سگ کسی را نگرفت سرانجام

همی فکر کرد این پاداش است نادان
می گفت این مایه برتریست بردگران

چندی بعد سگی او را در کوچه دید
بلندش کرده ومحکم به زمینش کوبید

در گوشش آرام بگفت علت زنگوله را
که مایه خجلت است این، تکبر چرا؟

سگ وحشی سخت شرمگین گردید
دیگر کسی او را به کوچه ندید

نظرات کاربران درباره کتاب داستان‌هایی از جزیره