فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ازدواج آقای می‌‍سی‌‍سی‌پی

کتاب ازدواج آقای می‌‍سی‌‍سی‌پی

نسخه الکترونیک کتاب ازدواج آقای می‌‍سی‌‍سی‌پی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب ازدواج آقای می‌‍سی‌‍سی‌پی

طرح اساسی اغلب آثار «فریدریش دورنمات»، چیزی جز تراژدی وجود انسانی نیست که به واسطه‌ی نحوه‌ی ارائه‌ی طنزآمیز و نیشدارشان، به صورت کمدی تغییر شکل می‌دهند. نمایش‌نامه‌های او مملو از بدبینی‌های یک فیلسوف و پر از طعنه‌های سوزاننده و کشنده‌ی یک درام‌نویس متفکر است. در شاهکارهای مدرن این هنرمند، جامه بر تن خوش‌باوری‌ها و قوانین خوش ظاهر امور اخلاقی و اجتماعی دریده می‌شود، ماسک از چهره‌ی اعتقادات متکی بر اصلاح جوامع بشری کنده می‌شود و بشر با تمام ضعفش، با تمام افکار به ظاهر درخشانش، لخت و بی‌حفاظ در مقابل خود قرار می‌گیرد. ولی «دورنمات» هرگز نمی‌خواهد راه بهتر را پیشنهاد کند. او پس از تشریح لجنزار، از گلستان سخن به میان نمی‌آورد. در اکثر آثار او، راه اصلاح را جست‌وجو کردن و به دنبال راهنمایی گشتن، کاری عبث و بی‌نتیجه است. انتقادات تند او از خشم و نفرت بی‌پایان او سرچشمه می‌گیرند. از مغز متفکرش می‌جوشند. از قلبش برمی‌خیزند. شالوده‌ی اکثر آثار «دورنمات» را موضوعی بکر، کشمکشی شدید، اشعاری به شیوه‌ی کلاسیک و در کنار آن، دیالوگ‌های فشرده و محکم و عمیق، تصاویری قوی و کوبنده، شخصیت‌هایی با ایده‌آل‌های به‌خصوص و تفکراتی بی سابقه، انتقاداتی شدید به اصول اجتماعی و اخلاقی بشر... و مقداری سنت‌شکنی در فن درام‌نویسی، تشکیل می‌دهند. در «ازدواج آقای می‌سی‌سی‌پی» افکار فلسفی و عمیق «دورنمات» در یک قالب تئاتری بسیار زیبا ارائه می‌شود. او به هیچ‌یک از روش‌های نمایش‌نامه‌نویسی قدیمی هرگز روی خوش نشان نداده است. حتی شیوه‌ی «رئالیزم» را نه تنها در این اثر، بلکه در هیچ‌یک از آثار خود رعایت نکرده است. او مانند سایر درام‌نویسان «اکسپرسیونیست»، تمام قراردادهای خشک و بی‌چون و چرا را به‌خصوص در «ازدواج آقای می‌سی‌سی‌پی» به دور افکنده است. «دورنمات» هرگز نتوانسته است خود را با واقعه‌سازی رئالیستیک و شخصیت‌سازی مطلق دلخوش کند. او به همان راهی می‌رود که روزی «برتولد برشت» رفته بود و امروزه شاید در همان نقطه‌ای قرار دارد که آن نابغه‌ی بزرگ، در اوج موفقیت و در پایان عمر خود قرار داشت. در «ازدواج آقای می‌سی‌سی‌پی» بیش از همه چیز، رهایی از بند غل و زنجیرهایی که رعایت اصول به‌دست و پای هر درام‌نویس می‌زند، به چشم می‌خورد. در حین اجرای «ازدواج آقای می‌سی‌سی‌پی» ماشین زمان ناگهان از حرکت باز می‌ایستد، بازیگران به جای خود خشک می‌شوند، ولی یکی از آنان خود را از درون بازی و اجرای نقش خویش رهایی می‌بخشد، به جلو صحنه می‌آید و با تماشاچی صحبت می‌کند، با صدایی بلند و آهنگ‌دار، درست مثل یک نقال یا یک معرکه‌گیر، قسمت‌هایی از ماجرا را برای تماشاچیان تعریف می‌کند و دوباره به درون صحنه می‌رود. در این هنگام دوباره زمان به حرکت درمی‌آید و ماجرا ادامه پیدا می‌کند. در «ازدواج آقای می‌سی‌سی‌پی» زمان پس و پیش نیز برده می‌شود و نظم و تسلسل اتفاقات بر هم ریخته می‌گردد. در آغاز نمایش، بلافاصله بعد از بالا رفتن پرده، می‌بینیم که مردی تیرباران می‌شود. ولی به جای این‌که نقش بر زمین گردد، بسیار سالم و سرحال به جلو پرده می‌آید، به تماشاچی سلام می‌کند و به عرض می‌رساند که مرگ او مربوط به پنج سال بعد است، اما بنا به عللی در اول نمایش نشان داده می‌شود. در «ازدواج آقای می‌سی‌سی‌پی» اشخاص نمایش هر کدام دارای دو شخصیت جداگانه هستند. یکی شخصیتی که به صورت نقال ماجرا را تعریف می‌کند، شخصیت دیگر آن که به داخل بازی برمی‌گردد تا تعریف شده‌ی خود را اجرا کند. این شخصیت‌ها در صورت اول، یعنی در صورت نقالی، واقف بر وضع و حال و موقعیت خود و تمام اشخاص دیگر هستند و در صورت دوم، در حین بازیگری، به کلی از وضع آینده‌ی خود و دیگران بی‌خبرند و همانند عناصر شیمیایی هستند که دست نویسنده، آن‌ها را در «قرع و انبیق» نمایش‌نامه به جان یکدیگر می‌اندازد تا نتیجه‌گیری‌هایی کند.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.9 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ازدواج آقای می‌‍سی‌‍سی‌پی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

توضیح مترجم

ازدواج آقای می سی سی پی

طرح اساسی اغلب آثار «فریدریش دورنمات»، چیزی جز تراژدی وجود انسانی نیست که به واسطه ی نحوه ی ارائه ی طنزآمیز و نیشدارشان، به صورت کمدی تغییر شکل می دهند.
نمایش نامه های او مملو از بدبینی های یک فیلسوف و پر از طعنه های سوزاننده و کشنده ی یک درام نویس متفکر است. در شاهکارهای مدرن این هنرمند، جامه بر تن خوش باوری ها و قوانین خوش ظاهر امور اخلاقی و اجتماعی دریده می شود، ماسک از چهره ی اعتقادات متکی بر اصلاح جوامع بشری کنده می شود و بشر با تمام ضعفش، با تمام افکار به ظاهر درخشانش، لخت و بی حفاظ در مقابل خود قرار می گیرد. ولی «دورنمات» هرگز نمی خواهد راه بهتر را پیشنهاد کند. او پس از تشریح لجنزار، از گلستان سخن به میان نمی آورد. در اکثر آثار او، راه اصلاح را جست وجو کردن و به دنبال راهنمایی گشتن، کاری عبث و بی نتیجه است. انتقادات تند او از خشم و نفرت بی پایان او سرچشمه می گیرند. از مغز متفکرش می جوشند. از قلبش برمی خیزند.
شالوده ی اکثر آثار «دورنمات» را موضوعی بکر، کشمکشی شدید، اشعاری به شیوه ی کلاسیک و در کنار آن، دیالوگ های فشرده و محکم و عمیق، تصاویری قوی و کوبنده، شخصیت هایی با ایده آل های به خصوص و تفکراتی بی سابقه، انتقاداتی شدید به اصول اجتماعی و اخلاقی بشر... و مقداری سنت شکنی در فن درام نویسی، تشکیل می دهند.
در «ازدواج آقای می سی سی پی» افکار فلسفی و عمیق «دورنمات» در یک قالب تئاتری بسیار زیبا ارائه می شود.
او به هیچ یک از روش های نمایش نامه نویسی قدیمی هرگز روی خوش نشان نداده است. حتی شیوه ی «رئالیزم» را نه تنها در این اثر، بلکه در هیچ یک از آثار خود رعایت نکرده است. او مانند سایر درام نویسان «اکسپرسیونیست»، تمام قراردادهای خشک و بی چون و چرا را به خصوص در «ازدواج آقای می سی سی پی» به دور افکنده است. «دورنمات» هرگز نتوانسته است خود را با واقعه سازی رئالیستیک و شخصیت سازی مطلق دلخوش کند. او به همان راهی می رود که روزی «برتولد برشت» رفته بود و امروزه شاید در همان نقطه ای قرار دارد که آن نابغه ی بزرگ، در اوج موفقیت و در پایان عمر خود قرار داشت.
در «ازدواج آقای می سی سی پی» بیش از همه چیز، رهایی از بند غل و زنجیرهایی که رعایت اصول به دست و پای هر درام نویس می زند، به چشم می خورد.
در حین اجرای «ازدواج آقای می سی سی پی» ماشین زمان ناگهان از حرکت باز می ایستد، بازیگران به جای خود خشک می شوند، ولی یکی از آنان خود را از درون بازی و اجرای نقش خویش رهایی می بخشد، به جلو صحنه می آید و با تماشاچی صحبت می کند، با صدایی بلند و آهنگ دار، درست مثل یک نقال یا یک معرکه گیر، قسمت هایی از ماجرا را برای تماشاچیان تعریف می کند و دوباره به درون صحنه می رود. در این هنگام دوباره زمان به حرکت درمی آید و ماجرا ادامه پیدا می کند. در «ازدواج آقای می سی سی پی» زمان پس و پیش نیز برده می شود و نظم و تسلسل اتفاقات بر هم ریخته می گردد.
در آغاز نمایش، بلافاصله بعد از بالا رفتن پرده، می بینیم که مردی تیرباران می شود. ولی به جای این که نقش بر زمین گردد، بسیار سالم و سرحال به جلو پرده می آید، به تماشاچی سلام می کند و به عرض می رساند که مرگ او مربوط به پنج سال بعد است، اما بنا به عللی در اول نمایش نشان داده می شود.
در «ازدواج آقای می سی سی پی» اشخاص نمایش هر کدام دارای دو شخصیت جداگانه هستند. یکی شخصیتی که به صورت نقال ماجرا را تعریف می کند، شخصیت دیگر آن که به داخل بازی برمی گردد تا تعریف شده ی خود را اجرا کند.
این شخصیت ها در صورت اول، یعنی در صورت نقالی، واقف بر وضع و حال و موقعیت خود و تمام اشخاص دیگر هستند و در صورت دوم، در حین بازیگری، به کلی از وضع آینده ی خود و دیگران بی خبرند و همانند عناصر شیمیایی هستند که دست نویسنده، آن ها را در «قرع و انبیق» نمایش نامه به جان یکدیگر می اندازد تا نتیجه گیری هایی کند.
«دورنمات» بدین وسیله و با آزمایشاتی که به عمل می آورد، به امیال و هدف های پنهانی روح بشر دست می یازد و علل برخورد این هدف ها را که به مثابه ی دیوی در روح بشر به خواب رفته است کاوش می نماید. او می خواهد بداند:

«وقتی ایده آل ها و هدف های اشخاص مختلف با یکدیگر برخورد می کند و تضاد ایجاد می شود چه روی می دهد. منظور افکاری است که مردم برای عملی کردن آن ها با اراده ای محکم و نیرویی تهورآمیز، دیوانه وار کوشش می کنند».

و نیز دانستن این نکته که:
«آیا بشر قادر است جهان را با فکر و میل خود تغییر دهد؟ و آیا اصولاً دنیا تغییرپذیر است یا نه؟»

و در آخرین تحلیل:
«آیا لطف خداوند جهان در این عالم متناهی نسبت به شر بی نهایت است یا نه؟»

جهت پیدا کردن جواب سوالات بالا، «دورنمات» اشخاصی را خلق کرده و به جان یکدیگر انداخته است، به این ترتیب:
الف: شخصیت هایی که این ایده در مغزشان جای گرفته است که قسمتی از اجتماع را عوض کنند و قسمت دیگری را نجات دهند.
ب: شخصیت هایی که مخالف شخصیت های بالا هستند و چون از جریان، در هر حال و به هر کیفیت منتفع می شوند، کوشش می کنند وضع خود را ثابت نگاه دارند و بالاخره باعث تباهی و نابودی افراد گروه اول می شوند.
معرفی اشخاص دسته ی الف:
۱ـ فلورستان می سی سی پی: این شخص دادستانی متعصب و متکی بر نیروی قانون است که در مدت سی سال حرفه ی خود، سیصد و پنجاه حکم اعدام را به دادگاه های مربوطه قبولانیده و مصمم است قانون موسی را دوباره در جهان رواج دهد و گویا به نمایندگی از طرف همین قانون است که به خود اجازه داده است دو نفر را با قساوت تمام به دست خویش مسموم کند. سرگرمی او در ساعات فراغت، به طوری که خود او می گوید: «خودم را با نقاشی های باسمه ای قدیمی و تابلوهای مناظر شاعرانه که در نظر من حالت اصلی طبیعت را بهتر منعکس می کنند، سرگرم می کنم.»

۲ـ سن کلود: یک شخصیت سرشناس کمونیست است و می خواهد دنیا را از «فقر، گرسنگی و استثمار» نجات دهد. ولی در مسلک خود راه انحراف در پیش گرفته و معتقد است: «البته ما در این جا این بدشانسی بزرگ تاریخی را آورده ایم که از میان تمام ملل، روس ها که برای کمونیزم ابدا مناسب نیستند این مسلک را قبول کرده اند و ما هم ناچاریم این افتضاح را تحمل کنیم.»

۳ـ کنت اوبلوهه: این شخص تنها کسی است که در این نمایش عهده دار وقایع عشقی است. مفلس، شرابخوار و مجموعه ی جالبی از امراض مخصوص مناطق حاره است که با هیکل خود آن امراض را به این طرف و آن طرف حمل می کند. او می گوید: «زندگانی من به صورت مسخره ای درآمده است...» حق هم دارد. بیمارستانی که برای فقرا ساخته است مبدل به یک آسایشگاه خصوصی گردیده و متمکنین از آن استفاده می کنند. مریضخانه ای که در قلب جنگل های افریقا به وسیله ی خود او تاسیس شده، به مغازه ی نارنج فروشی تبدیل گردیده است. با این حال عقیده دارد: «من آخرین مدافع شجاع ایمان و امید هستم...» اما همین ایمان و امید دست به دست یکدیگر می دهند و او را به خاک مذلت می نشانند.
این شخص و «می سی سی پی» دادستان، با ایمان و امیدی که هر دو به بهبود وضع جهان دارند، بر سر زنی که مظهری از همین جهان است، با یکدیگر به جنگ و ستیز می پردازند.

می سی سی پی: شما زن من را متهم به خیانت در ازدواج می کنید. من بدون ملاحظه این اتهام را تحقیق خواهم کرد. ولی قبلاً بگذارید توضیحی بدهم. جواب زن من، یکی از ما دو نفر را خرد خواهد کرد. یا من در مقابل شما به صورت یک دیوانه ی کامل درخواهم آمد، یا شما در نظر من یک دائم الخمر بی نهایت ابله جلوه خواهید کرد، که مغز پوسیده اش رویاهای او را برایش به صورت حقیقت درمی آورد.
اوبلوهه: بی نظری و حسابدانی شما را تحسین می کنم آقای دادستان.
می سی سی پی: آناستازیا.
آناستازیا از در طرف چپ وارد می شود. آهسته به وسط اطاق می آید و نزدیک میز می ایستد.
معرفی اشخاص دسته ی ب:
۱ـ آناستازیا: این خانم که باعث از بین رفتن سه شخصیت دسته ی الف می شود، جلوه ای از دنیا و جهنم است. هر کس را بخواهد می تواند به عنوان معشوق انتخاب کند. مساعی دسته ی الف صرف اصلاح این زن می شود. ولی خود او می گوید: «.. فاحشه ای هستم که حتی مرگ هم تغییرم نخواهد داد».
دروغ هم نمی گوید و بالاخره تغییر نکرده به دنیای مرگ قدم می گذارد. البته او در بیچاره کردن افراد گروه اول دست تنها نیست و دستیار و دوست وفاداری هم دارد. این شخص، «آقای وزیر» است.
۲ـ وزیر: از دنیا فقط به نفع خود لذت می برد. جز به شهرت و جاه طلبی، لذت جنسی، ویسکی و سیگار برگ، به چیزی نمی اندیشد. حتی عدالت هم برای او فقط هنگامی قابل اجراست که با منافع شخصی او منافات نداشته باشد. هدف و ایده آل نیز برای او صورت مشخصی پیدا می کند: «البته دارای یک ایده آل بودن خوب است. اما من اگر مشغول تهیه ی نطقی نباشم، مجبورم کارهای خود را بدون ایده آل پیش ببرم».
حاصل برخورد افکار این پنج نفر با یکدیگر، در پایان نمایش نامه یک تراژدی است. بنابراین جواب سوال اول به جز قتل، فنا و نابودی چیز دیگری نیست جز وزیر، همه به ورطه ی فنا سوق داده می شوند و ضمنا جواب سوال دوم نیز معلوم می شود:
«گویا بشر قادر نیست جهان را با فکر و میل خود تغییر دهد و اصولاً عنصر عالم تغییرپذیر نیست».
به سوال سوم، این که: «آیا لطف خداوندی در این جهان متناهی نسبت به بشر بی نهایت است یا نه»، ابدا جوابی داده نمی شود. و گویا این تنها روزنه ی امیدی باشد که «دورنمات» خواسته است به آن وسیله، تنها شخص مثبت نمایش نامه، یعنی «اوبلوهه» را، از سرنوشت شومی نظیر آن چه گریبان دیگران را می گیرد، رهایی دهد. «اوبلوهه» قبل از این که به گرداب موحش فنا بیفتد، شمشیر به دست و مانند «دُن کیشوت» عقیده دارد:

... نور درخشان لطف خداوندی
بر ضعف و ناتوانی ما پرتوافکن است
ولی این لطف خداوند کی خواهد آمد؟ چه وقت؟
اصولاً کدام نور درخشان؟ و کدام خداوند؟
این ها را، «دورنمات» بلاجواب می گذارد.
تنها نور درخشانی که به چشم می خورد، درخشش سیگار برگ روشن آقای وزیر است. او در حالی که بر مسند راحت حکومت تکیه زده و پایش را روی پایش انداخته است، حلقه ای از دود، از دهان خود خارج می کند و به ریش نوع بشر می خندند:
«... وه چه حماقتی است که بشر از جهان و لذایذش آن چنان که من استفاده می کنم سود نبرد».
«ازدواج آقای می سی سی پی» هرگز پایان ندارد. از زبان «سن کلود» می شنویم که می گوید:
«ما همیشه بر خواهیم گشت، همان طور که ما همیشه برگشته ایم».
مردگان برمی خیزند، آدم ها به صورت «دُن کیشوت»های ضعیف، با کلاه خودی قر شده بر سر و نیزه ای شکسته در دست، سوار بر اسبی نحیف، به جنگ آسیای بادی می روند و پره های غول پیکر آسیا به غرقاب نیستی پرتابشان می کند. باز برمی خیزند... نبرد می کنند... و پره های غول پیکر آسیا به غرقاب نیستی پرتابشان می کند... باز برمی خیزند... و این کمدی، در سیر ابدی خود هرگز پایانی ندارد. و به قول یکی از اساتید هنر تئاتر که سمت شاگردی او را داشته ام، «همان طور که یک رمان خوب هرگز به نقطه ی پایان خود نمی رسد، یک درام خوب نیز بی پایان است».

حمید سمندریان

اشخاص بازی

آناستازیا: Anastasia
فلورستان می سی سی پی: Florestan Mississippi
فردریک رُنه سن ـ کلود: Frédéric René Saint-Claude
بودوفن اوبلوهه ـ سابرن زی: Bodo von Übelohe-Zabernsee
دیگو ـ وزیر: Diego
لوکریسا ـ خدمتکار: Lukrezia
پروفسور اوبرهوبر: Überhuber
سه نفر مرد روحانی
سه نفر مرد بارانی پوش ـ دست های راستشان در جیب است
دو نگهبان
پزشکان دارالمجانین

زنگ کوچک نقره ای را به صدا درمی آورد. خدمتکار از سمت راست وارد می شود.

می سی سی پی: کلاه، عصا و پالتوی من!

خدمتکار بیرون می رود.

می سی سی پی: ما در معبد «کالونیست»(۱۹)ها ازدواج می کنیم. وزیر دادگستری مراسم قانونی ازدواج مارو انجام می ده، اسقف «ینسن»(۲۰) هم مراسم مذهبیو عهده دار می شه. این دو نفر از جمله دوستان زمان جوانی من هستند. ما با هم در «اکسفورد» تحصیل کردیم. محل سکونت ما، همین خونه س. در این جا من ده دقیقه به دادگاه جنایی نزدیک ترم. اگه برای نقاشی های باسمه ای من محلی نداشته باشیم، می دیم براشون جایی تعبیه کنن. ما زندگانی سختی داریم. شما به نام یک همسر وفادار، می بایستی در شادی ها و غم های من شریک باشین. در مراسم اعدام هایی که توسط من قبولانده شدند، هردوی ما شرکت داریم. این مراسم، روزهای جمعه برگزار می شه. انتظار دیگه ای که از شما دارم، اینه که شخصا به محکومین اعدام مهربانی کنین. به خصوص به محکومینی که از طبقات پایین اجتماع هستند. بایستی برای اونها گل، شکلات و اگه سیگاری باشن، سیگار ببرین. برای این که بتونین نقاشی های باسمه ای منو بشناسین، شرکت در چند کنفرانس مدرسه ی عالی، کافیه. (تعظیمی می کند و ناگهان فریاد می زند.) حالا مطمئنم که امروز بعدازظهر، حکم اعدامو می قبولونم!

می سی سی پی بی حرکت می ایستد، سکوت.

آناستازیا: (با دو دست پیشانی خود را می گیرد و ناگهان فریاد یاس آوری می کشد.) بودو! بودو!

آناستازیا از در طرف چپ بیرون می دود.

می سی سی پی: خانم ها، آقایان. این ماجرا، پنج سال پیش، بایستی بگم، ابتدای تاثرانگیز یک ازدواج بود که برای ما به منزله ی جهنم محسوب می شد. و چه جهنمی. اما این ازدواج، ما دو نفر ــ یعنی من و زنمو ــ بی چون و چرا تصفیه کرد و نکته ی اساسی همینه. من باعجله به دیوان جنایی رفتم، درحالی که آناستازیا از حیرت بر جای خود خشک شده بود، من پیروز شده بودم. چون عدالت پیروز شده بود. زن من رنگش مثل مرده پریده بود. بدبختانه من نتونستم فریاد یاس آمیز او رو که می گفت: «بودو، بودو» ــ همین فریادیو که الان شما شنیدید ــ بشنوم. در اون موقع، به وسط پله ها یا به کوچه رسیده بودم. من از این لحاظ عمیقا متاسفم. نه برای این که به زنم سوءظن دارم، خیر! حتی امروز هم یقین دارم که اون بی تقصیره و قادر نیست گناه وحشتناک خیانت در ازدواجو ــ حتی در عالم خیال ــ مرتکب بشه. اما بالاخره بیش تر متوجه این حقیقت می شدم که زنمو یک نوع احساسات بی آلایش دوستانه، به مردی افراطی، مانند کنت که نمی تونست از افکار و تصورات خود جلوگیری کنه، ربط داده.

در بیرون، کنت اوبلوهه تلوتلوخوران از جلو پنجره عبور می کند.

می سی سی پی: این، یک نوع خاطره ی دوران کودکی بود که زنم به اون وفادار مونده بود. اگه فریاد آناستازیا رو می شنیدم، ممکن بود خیلی چیزها به وقوع نپیونده. اگه کوشش من برای تجدید حیات دنیا، به وسیله ی رواج دادن قانون موسی به هدر می رفت، اقلاً از این وضع حزن آوری که در پایان برای ما دونفر پیش آمده جلوگیری می شد. به هر حال، با این که زناشویی دوم، خستگی روحی و اخلاقی برای من داشت، با وجود این، بهترین سال های زندگی من به شمار می رفت. حتی نقشه ی شغل من در جریان این زناشویی پیشرفت کرد. چون موفق شدم تعداد محکومین به اعدامو از دویست به سیصد و پنجاه برسونم. و از این عده فقط یازده نفر به موجب اختیاراتی که نخست وزیر داشت ــ و تازه اون هم با هیاهو و سروصدای زیاد ــ از چنگ اعدام فرار کردن. زناشویی ما، به طور منظم، طبق نقشه ی پیش بینی شده جریان یافت. زن من، همون طور که پیش بینی شده بود، به طور قابل ملاحظه ای شخصیت خودشو بالا برد و هم چنین دارای احساسات مذهبی شد. مراسم اجرای حکم اعدام ها رو در کنار من با آرامش مشاهده می کرد، بدون این که عادت اون به این کار، احساسات بی شائبه اشو نسبت به محکومین از بین ببره.

یک عکس در قسمت جلو صحنه پایین می آید و نشان می دهد که آناستازیا و می سی سی پی در مراسم اجرای حکم اعدام حضور یافته اند.

می سی سی پی: اون هر روز، با دلسوزی کامل در زندان به محکومین سرکشی می کرد، به طوری که این کار برای اون کم کم به صورت یک احتیاج قلبی دراومد. اون روز به روز به زندانی ها کمک های بیش تری می کرد، به طوری که همه جا اون رو فرشته ی زندان ها می نامیدن. مختصر این که، زمان زناشویی دوم من زمان سودمندی بود و به طور روشن این تز منو تایید می کرد که تنها عملی کردن یک قانون که ریاضت کشیدن در پی داشته باشه، می تونه انسانو به صورت موجودی بهتر و حتی عالی دربیاره. (عکس دوباره بالا می رود.) به این ترتیب، چندین سال گذشت. چون آغاز ازدواج ما مشاهده شد، پایان اون هم مطرح می شه. وضع اتاق، کمی تغییر کرده. خدمتکار مشغول آویزون کردن دو عدد باسمه از کارهای «رامبراند»(۲۱) و «سگره»(۲۲).

خدمتکار از سمت راست وارد می شود و باسمه ها را آویزان می کند.

می سی سی پی: مثل این که همین دو نقاشی کافیه که محیط جدید خونه ی مارو برای شما مجسم کنه. باسمه های دیگه، بعضی در اتاق کار هستن. ــ در عقبی سمت راست از طرف شما، دریه که به اتاق مذکور باز می شه ــ و بعضی در اتاق کوچیک پذیرایی آناستازیا و اتاق خواب اون ــ دری که سمت چپه ــ و قسمتی از اونا هم در اتاق کوچک جلویی هستن ــ دری که سمت راست، در قسمت رو به روه ــ پهلوی عکس صاحب کارخانه ی قند چغندر که اطراف اون با پارچه ی سیاه پوشونده شده و همه می دونین که با چه وضع دلخراشی فوت شده، عکس مادلن زن اول من آویزونه که اون هم به همین وضع مرده. به طوری که مشاهده می کنین، این عکس، زن جوان بلوندیو نشون می ده که کمی احساساتیه.

عکس پایین می آید و رو به روی عکس صاحب کارخانه ی قند چغندر که از ابتدای پرده ی اول تاکنون آویزان است قرار می گیرد.

می سی سی پی: قاب این عکس هم محصور از پارچه ی سیاهه.

در این هنگام، دختر خدمتکار از سمت راست خارج شده است.

می سی سی پی: ضمنا، دوست من «دیگو» هم این جاست. البته اون ــ به طوری که وانمود کرد ــ از ساعت دیواری وارد این اتاق نشده. چون بیرون اومدن از درون ساعت، اصولاً غیرممکنه. راستش اینه که من اونو از در سمت راست وارد کردم.

دیگو از ساعت دیواری وارد اتاق شده و جلو آیینه اش که تماشاچی ها را از توی آن می شود دید، می رود و گره کراوات خود را مرتب می کند.

می سی سی پی: فعلاً دیگو وزیر دادگستری این کشوره. کشوری که نه محل اون معلومه و نه می شه محلی برای اون تعیین کرد. مایلم این نکته رو یادآوری کنم که دیگو با کمال صمیمیت در فعالیت های بشر دوستانه ی زن من شرکت می کنه. او عضو افتخاری حمایت زندانیانه که زن من، سمت ریاست اونو داره. حالا که شما ــ بانوان و آقایان ــ اطلاعاتی به دست آوردین، می تونیم شروع کنیم. وزیر دادگستری سیگار خودش رو آتیش زد. این کار علامت اینه که می خواد با من صحبت کنه.
وزیر: تصور می کنم...
می سی سی پی: یک دقیقه صبر کن.

او هم یک سیگار آتش می زند.

وزیر: تصور می کنم ازدواج تو...
می سی سی پی: (دومرتبه خطاب به تماشاچی) حالا شبه. این جزئیاتو فراموش نکنیم. یکی از شب های تاریک ماه نوامبره. روشنایی صحنه رو تغییر می دیم. یک «لوستر» روشن شده پایین می آد و همه جا رو در یک روشنایی خفیف طلایی رنگ، فرو می بره.
وزیر: تصور می کنم ازدواج تو با فرشته ی زندان ها، حقیقتا سعادت بخشه.
می سی سی پی: بسیار راضی هستم که این طور، به طرز فوق العاده ای، از طرف زنم تقویت می شم.
وزیر: کم تر اتفاق می افته که زنی بره و به اشخاصی که شوهرش اون ها رو محکوم به مرگ کرده، تسلیت خاطر بده. تو همت عجیبی در کارهای خودت داری. تو امروز سیصد و پنجاهمین حکم محکومیتو به دادگاه قبولاندی.
می سی سی پی: این کار، یک پیروزی دیگه در کار من محسوب می شه. اگرچه محکوم کردن این متهم که خاله ی خود رو کشته بود خیلی آسون بود، با وجود این، تا به حال هیچ پیروزی دیگه ای، برای من اونقدر اطمینان بخش نبود. چون تو اومدی به من تبریک بگی.
وزیر: هر چند که من به نام قانون دان، پشتکار تو رو ستایش می کنم، ولی به نام وزیر دادگستری، مجبورم از تو فاصله بگیرم.
می سی سی پی: این مطلب برای من تازگی داره.
وزیر: هرچی باشه، وضع دنیا یک کمی تغییر کرده. من یک نفر سیاستمدار هستم و ممکن نیست بتونم به خودم اجازه بدم که مثل تو منفور خاص و عام بشم.
می سی سی پی: عقاید عمومی نسبت به من، برام علی السویه س.
وزیر: تو دارای نبوغ هستی و قضات دادگستری، همه تحت تاثیر تو هستن. اما یادآوری می کنم که دولت، چندین مرتبه به تو توصیه کرده که ملایم تر رفتار کنی.
می سی سی پی: دولت به من احتیاج داره.
وزیر: احتیاج داشت. بین داشت و داره یک تفاوت کوچیک وجود داره. سابق بر این، سخت گیری تو در محاکمات کیفری ــ چون منظور از مجازات مجرمین، به خاطر جلوگیری از جنایات سیاسی و استقرار و آرامش و انتظامات بود ــ بسیار فایده داشت. ولی درحال حاضر، بهتر اینه که معتدل تر باشیم و با مراعات جنبه ی اعتدال در قضاوت، دهان مخالفین دولتو ببندیم. انسان باید گاهی به خاطر خدا مردمو گردن بزنه و گاهی مجبوره به خاطر شیطان عفو کنه. هر دولتی مجبوره این اصلو رعایت کنه. البته کار تو، ما رو در گذشته یک بار نجات داد. ولی حالا همین روش، ما رو تهدید می کنه. روش تو باعث شده که هم دنیای غرب ما رو مسخره کنه و هم چپ روهای افراطی ما رو نیش بزنن. بر ضد این وضعیت باید اقداماتی کرد. دادستانی که سیصد و پنجاه حکم اعدامو قبولانده و علنا اظهار می کنه که بایستی قانون موسی رو اجرا کرد، دیگه برای دولت قابل تحمل نیست. امروز هر کسی می دونه که ما همگی یک کمی کهنه پرست و ارتجاعی هستیم ــ من به این موضوع اعتراف می کنم ــ اما خدا می دونه سختگیری هایی که تو در مجازات مجرمین می کنی، مفید نیست.
می سی سی پی: دولت چه تصمیمی داره؟
وزیر: نخست وزیر مایله که تو استعفا کنی.
می سی سی پی: و تو مامور هستی این خبر رو به من بدی؟
وزیر: برای همین کار به این جا اومدم.
می سی سی پی: به موجب قوانین مربوط به کارهای عمومی و استخدام، نمی توان کارمندیو از کار برکنار کرد، مگه در مورد اختلاس اموال دولتی، سازش با بیگانگان، یا تبانی با انقلابیون داخلی بر ضد دولت.
وزیر: تو از شغل خودت کناره گیری نمی کنی؟
می سی سی پی: کناره گیری نمی کنم.
وزیر: هیئت دولت تو رو مجبور می کنه.
می سی سی پی: دولت باید بدونه که با قوی ترین دادستان دنیا طرف شده.
وزیر: پافشاری تو بی نتیجه ست. تو منفورترین مرد روی زمین هستی.
می سی سی پی: پافشاری شما هم بی نتیجه ست. چون این دولت هم توسط من به صورت منفورترین دولت های روی زمین درآمده.
وزیر: (پس از کمی مکث) اما، هرچی باشه، ما با هم در اکسفورد تحصیل کردیم.
می سی سی پی: درسته.
وزیر: برای من روشن نیست که چرا آدمی با این هوش و ذکاوت و با این که از خانواده ی ناچیزی بیرون نیومده، بین تمام تفریحات، انداختن سر مردم از بدنشونو انتخاب می کنه. ما بالاخره به بهترین خانواده های این مملکت تعلق داریم و همین کافیه که تا حدی خوددار باشیم.
می سی سی پی: من هم همین عقیده رو دارم.
وزیر: منظورت از این حرف چیه؟
می سی سی پی: مادر من یک پرنسس ایتالیایی و پدرم در آمریکا، یکی از اربابان صنعت توپ بود. این طور نیست؟ پدربزرگ تو ژنرال معروفی بود که در بسیاری از جنگ ها شکست خورده بود. پدرت که در مستعمرات حکومت می کرد، چندین شورش سیاهپوستانو درهم شکسته بود. می بینی که اجداد ما باعث کشتن مردم شدن و مردم اون ها رو قهرمان می نامن. من برای محکومین تقاضای اعدام می کنم، اون وقت اسم منو جلاد می ذارن. اگه یک درخشش مختصر از موفقیت هایی که من به دست آوردم، روی خانواده های برجسته ی این مملکت بیفته، اون ها رو درخشان نشون میده.
وزیر: تو از پشت به ما خنجر می زنی.
می سی سی پی: تو از پشت به عدل و داد خنجر می زنی.
وزیر: یک نفر وزیر، باید سیاستو ملاک عدل و داد قرار بده.
می سی سی پی: عدالت، تغییرپذیر نیست!
وزیر: هر چیزیو در عالم می شه تغییر داد، فلورستان عزیزم. فقط بشرو نمی شه عوض کرد. برای حکومت کردن، باید به این نکته اعتقاد داشته باشیم. حکومت کردن یعنی راه بردن مردم، نه کشتن اون ها. دارای ایده آل مشخص بودن خیلی خوبه. اما اگه من مشغول ایراد نطقی نباشم، می بایستی با امکانات موجود کنار بیام و بدون ایده آل کار خودمو بکنم. وضع دنیا ناجوره، اما یاس آور نیست. و موقعی یاس آور می شه که برای اون، قراردادهای خشک و بی چون و چرا وضع بشه. عدالت، پتک آهنگری نیست. بلکه یک قرارداد صلح و سازشه.
می سی سی پی: عدالت برای تو بیشتر از هر چیز، حکم یک منبع عایدیو داره.
وزیر: با این که من شاهد ازدواج تو بودم، ولی فردا مجبور می شم در هیئت وزرا علیه تو رای بدم.

سیگارش را روی جاسیگاری می گذارد.

وزیر: من از طرف نخست وزیر ماموریت داشتم که تو رو در جریان امر بگذارم و این وظیفه رو انجام دادم. حالا لطفا منو در مراجعتم بدرقه کن.

هردو از در سمت راست خارج می شوند. صحنه خالی می ماند. سن کلود از در سمت چپ داخل می شود. او حالا دارای یک ریش بزی بلوطی سیر است. در صورتی که در ابتدای ماجرا، صورتش صاف و تراشیده بود. لباس خشن و کت خرمایی رنگ بر تن دارد. آیا تماشاچی اشتباه می کند که او از نزد آناستازیا آمده و در موقع ورود، دست او را بوسیده است؟ خانمی که با لباس مخصوص خانه، فقط در یک لحظه دیده شد، ممکن است کس دیگری بوده باشد. فعلاً این موضوع را مسکوت می گذاریم. سن کلود نزدیک میز می رود. سیگار وزیر را برمی دارد. اول آن را بو می کند و بعد شروع به کشیدن می کند. سپس به طرف پنجره ی سمت راست عقب صحنه می رود و آن را باز می کند. الهه ی عشق را تماشا می کند. بعد برمی گردد و سمت چپ میز می نشیند. می سی سی پی از طرف راست وارد می شود.

سن کلود: (بدون این که چشم هایش را بلند کند.) سلام «پل»(۲۳).

می سی سی پی در آستانه ی در بی حرکت می ایستد.

می سی سی پی: (به آهستگی به خود می آید.) تو!
سن کلود: بله من. تو موفق شدی پل. حالا تو دادستان کل هستی. اسم تو فلورستان می سی سی پی ست. روزنامه ها از شرح عملیات تو پُره. تو خونه ای داری که پُر از مبل های قدیمی به سبک دوره های مختلفه و بدون تردید، خانم قشنگی هم داری.

حلقه ای از دود از دهان خود خارج می کند.

می سی سی پی: و تو حالا اسم خودتو چی گذاشتی؟
سن کلود: اسمم از اسم تو قشنگ تره: فردریک رنه سن کلود.
می سی سی پی: وضع تو هم ظاهرا بد نیست.
سن کلود: منم به هدف خودم رسیدم. من تبعه ی شوروی شدم. در ارتش سرخ سرهنگ هستم، تبعه ی افتخاری رومانی، نماینده ی مجلس لهستان و عضو «کمینفرم»(۲۴) هستم.
می سی سی پی: از کجا وارد این اتاق شدی؟
سن کلود: از پنجره.
می سی سی پی: پس من پنجره رو می بندم.

به طرف ته صحنه، سمت راست، می رود و پنجره را می بندد.

قسمت اول

اتاقی است که شرح تجمل و شکوه «بورژوازی» قدیمی، آن چندان آسان نخواهد بود. ولی از آن جا که تمام ماجرا، از آغاز تا پایان، در همین اتاق اتفاق می افتد و می توان گفت که این نمایش نامه سرگذشت خود این اتاق است، مجبور به تشریح آن هستیم. وضع اتاق، به طور عجیبی گیج کننده است. در انتهای صحنه، دو پنجره قرار دارد. منظره ی پشت پنجره ها با هم ناهماهنگ است. در طرف راست، یک درخت سیب و در پشت آن منظره ی یکی از شهرهای شمالی، با یک کلیسا به سبک «گوتیک»(۴) دیده می شود و در طرف چپ، یک درخت سرو، بقایای یک معبد قدیمی، یک خلیج و بندر به چشم می خورد. بسیار خوب. بین دو پنجره، به همان ارتفاع، یک ساعت دیواری که آن هم به سبک «گوتیک» ساخته شده است نصب می باشد. می رویم طرف دیوار سمت راست. روی این دیوار، دو در وجود دارد. دری که عقب تر است، توسط یک رواق کوچک، به اتاق بزرگ تری متصل می شود. این در چندان مهم نیست. من فقط در پرده ی پنجم از آن استفاده خواهم کرد. دری که جلوتر و در سمت راست قرار دارد، به یک سرسرا و راهروی خروجی منتهی می شود. پشت این سرسرا، شاید طرف چپ آن، آشپزخانه قرار دارد. لازم نیست فکر و خیالمان را مشغول کنیم که بنای این خانه، چه صورتی می بایستی داشته باشد. فکر می کنیم: این یک خانه ی اشرافی قدیمی است که به طور مبهمی تغییر شکل داده است. میان دو در طرف راست، یک قفسه ی جای ظروف موجود است و من این بار پیشنهاد می کنم که این قفسه، به سبک زمان «لوئی پانزدهم» باشد. روی قفسه، یک الهه ی عشق قرار دارد. البته از گچ. روی دیوار چپ، فقط یک در قرار دارد و دو طرف آن، دو آیینه از اواخر «قرن طلایی» به دیوار آویزان است. این در به یک اتاق پذیرایی کوچک زنانه، از آن جا به اتاق خواب و سپس به اتاق های متعدد دیگری مربوط است که البته ما با آن ها سروکاری نخواهیم داشت. در قسمت جلو، طرف چپ، یک قاب آیینه ی زمان «لوئی شانزدهم» بدون شیشه آویزان است، به نحوی که اگر کسی بخواهد خود را در آن نگاه کند، تماشاچیان داخل سالن را خواهد دید. جلو صحنه طرف راست، می تواند یک عکس کوچک بیضی شکل آویزان باشد. در وسط اتاق، یک میز گرد زمان «لوئی فیلیپ، گذارده شده. این میز درواقع قهرمان اصلی نمایش نامه است و ماجرا در اطراف آن اتفاق می افتد و «میزانسن» بر اساس آن بایستی قرار بگیرد. دو صندلی از زمان «لوئی چهاردهم» در اطراف این میز قرار دارد. می توان اشیای دیگری به سبک صنعتی زمان «ناپلئون اول» در صحنه قرار داد. مثلاً: در قسمت جلو صحنه، طرف چپ، یک کاناپه ی کوچک و در قسمت عقب صحنه، طرف چپ، یک «پاراوان». اگر از نظر موقعیت سیاسی الزامی در کار نباشد، می توان از قرار دادن اشیایی به سبک روسی، صرف نظر کرد. روی میز، یک گلدان ژاپنی است که در آن، گل های سرخ قرار دارند. ممکن است در پرده های دوم و سوم به جای گل سرخ، از گل های سفید و زرد استفاده کرد. پرده های دیگر نمایش را بدون گل پیشنهاد می کنم. روی میز، سرویس قهوه برای دو نفر. از چینی اعلا. درست حدس زدید. اشیای دیگر که در صحنه وجود دارد: طرف راست، سه آقای بارانی پوش! که به آبجو فروش های چاق و خوش مشرب بی شباهت نیستند، ایستاده اند. این سه نفر، هر یک بازوبند قرمزرنگی به بازو دارند و دست راست آن ها در جیب پالتوی بارانیشان می باشد. در وسط صحنه، بین میز قهوه خوری و دری که در سمت چپ است، حتی کمی جنوبی تر از آن، «سن کلود» ایستاده است. ما فعلاً چندان عمیق و دقیق به شخصیت این مرد فکر نمی کنیم. فقط او را کمی چهارشانه و مانند توده ای از فولاد، محکم می بینیم. او، فراکی بر تن دارد که برای اندامش کوچک و مناسب است. جوراب های قرمزرنگ پوشیده است. در فضای صحنه، صدای با ابهت ناقوس های کلیسا طنین انداز است. این صدا می تواند از هر گوشه ی صحنه شنیده شود، ولی ترجیح دارد که از سمت کلیسا به گوش برسد.

مرد بارانی پوش اول: تو محکوم به مرگ هستی سن کلود. دست هاتو پشت گردنت بگذار.

سن کلود اطاعت می کند.

مرد اول: برو بین دو پنجره بایست.

سن کلود اطاعت می کند.

مرد اول: صورتتو به دیوار کن. این، آسون ترین راه مردنه.

سن کلود روی خود را به دیوار می کند. صدای ناقوس های کلیسا قطع می شود. صدای شلیک یک «رولور» بلند می شود. سن کلود، درحال ایستاده باقی می ماند. سه نفر مرد بارانی پوش، درحالی که دو مرتبه دست راستشان را در جیبشان فرو کرده اند، از طرف راست خارج می شوند. سن کلود، به سوی تماشاچیان برمی گردد و قطعه ی زیر را کمی شبیه مدیر یک تئاتر درجه سوم و کمی شبیه یک «مفیستو»(۵) بیان می کند.

سن کلود: خانم ها، آقایان: من، همون طور که ملاحظه فرمودید، لحظه ای پیش، هنگام خاموش شدن طنین ناقوس های کلیسا، من تیرباران شدم. گلوله، تصور می کنم از بین دو کتف وارد بدن من شد ــ تعیین محل دقیق اون برام چندان آسون نیست ــ (دستش را به پشت خود می برد.) این گلوله در مسیر خودش قلب منو سوراخ کرد و از این نقطه ی سینه ام خارج شد. فراکمو سوراخ کرد، مدال ها هم خرد شدن و کاغذ دیواری هم کمی زخمی شد. «پورلومریت»(۶). البته این موضوع کمی ناراحت کننده س. چون نه مدال ها مال خودم بود و نه فراک. وضع عمومی من، فعلاً رضایت بخشه و به استثنای تعجب شدیدی که از موجود بودن خودم بعد از این حادثه می کنم، حالم بسیار خوبه. به خصوص که دیگه کبدم رنجم نخواهد داد. در کبد من، یک درد موذی خونه کرده بود که در زندگی قبل از مرگ مجبور بودم به خاطر حفظ اصول اخلاقی، اونو مخفی نگه دارم. ولی ناگفته نمونه که در عین حال قسمت مهمی از جهان بینی افراطی خودمو مدیون این درد هستم. مرگ من که شما شاهد اون بودید، این مرگ که خیلی ساده و معمولیست، ولی متاسفانه نظایرش چندان کم نیست، در حقیقت، در پایان نمایش اتفاق می افته. البته اینو می تونستید به آسونی حدس بزنید. چون وقتی مردانی با بازوبند قرمز ظاهر بشن، دیگه همه چیز تمام شده. دیگه همه چیز فنا شده. مرگ منو از این جهت در اول نمایش قرار دادیم که یکی از ناراحت کننده ترین صحنه های داستانو، همین اول نمایش بدیم و خودمونو راحت کرده باشیم. در ثانی، اینو هم نمی شه ناگفته گذاشت که در ساعت مرگ دردناک من، نعش های دیگه ای هم در این اتاق این طرف و اون طرف افتادن که البته دیدن اون وضعیت، الان شما رو بدون اغراق فقط گیج می کرد. چون در این کمدی، یکی از ماجراها موضوع ازدواج دوست من «می سی سی پی» ست. عرض کردم یکی از ماجراها. چون در این جا سرنوشت شگفت انگیز سه نفر مرد مطرحه...

سه عکس نیم تنه از چپ به راست: سن کلود، اوبلوهه، و می سی سی پی از سقف ته صحنه پایین می آیند و در فضا آویزان می مانند. دور عکس سن کلود و می سی سی پی نوار سیاه بسته شده.

سن کلود:... که هر سه، درست مثل هم، این ایده در مغزشان جای گرفته بود که با روش های مختلف، قسمتی از دنیا رو عوض کنن و قسمتی رو نجات بدن. ولی یک بدشانسی بزرگ آوردن و با زنی طرف شدن...

عکس آناستازیا هم که با نوار سیاه محصور شده از بالا به پایین می آید و بین عکس اوبلوهه و می سی سی پی آویزان می ماند.

سن کلود:... که نه تغییرپذیر بود و نه نجات پذیر. چون این زن، فقط لحظه رو دوست داشت. مضافا به این که این نوع زندگی، لذت بخش ترین نوع زندگیست. این کمدی می تونست اسامی دیگه ای هم داشته باشه. مثلاً: «عشق های کنت بودوفن اوبلوهه ــ سابرن زی» یا: «ماجرای آقای سن کلود» یا خیلی مختصر، «خانم آناستازیا و عشاقش». (هربار که شخصی را نام می برد، عکس آن شخص را نیز نشان می دهد.) خیلی جای تاسفه که در پیشرفت این ماجرا، همه چیز در پایان به سوی فنا می ره و به طور کلی، همه چیز افراطی انجام می گیره. البته نباید این طور بشه، اما حقیقت اینه که نمی شه اون رو به طرز دیگه ای تغییر داد. به علاوه، این روزها هم کار به همین ترتیب جریان داره. (عکس ها دوباره ناپدید می شوند.) و اما اگه یکی از افراد کمی رو که در این ماجرا زنده موندن دیدید خواهش می کنم که از پشت پنجره ها لنگان لنگان درحالی که پرچم آبی تقدسو در دست داره، (کنت اوبلوهه، با یک پرچم آبی از پشت پنجره ها عبور می کند.) یک دسته ی مفتضح قشون نجاتو تعقیب می کنه، باید بدونید که ــ خیلی معذرت می خواهم ــ اصولاً این کار غیرممکنه. چون ما الان در طبقه ی دوم این خونه هستیم و شما هم با دیدن سرشاخه های این درخت ها، عرض بنده رو قبول خواهید فرمود. این دو درخت، یکی سرو و دیگری سیبه. به هر صورت، ما باید از یک جای داستان شروع کنیم. مثلاً می تونیم از این جا شروع کنیم که من در «رومانی»، توطئه ی یک انقلابو بر ضد «شاه میشل»(۷) زمینه چینی می کنم. یا این که چه طور آقای اوبلوهه، در «تامپانگ»(۸) که یکی از دهات فلک زده ی اندونزی ست، درحال مستی سعی می کنه آپاندیسیت یک «مالایایی» مست تر از خودشو عمل کنه.

دو عکس که روی آن ها صحنه های مورد گفت وگو دیده می شود، از سقف پایین می آیند.

سن کلود: ولی بهتره ما در همین اتاق که تا اندازه ای با اون آشنا شدیم، بمونیم. به عقب برمی گردیم. (عکس ها دوباره بالا رفته و ناپدید می شوند.) این عقب گرد برای ما اشکالی نخواهد داشت، چون مجبور نیستیم این محلو ترک کنیم. گو این که باز هم معلوم نیست که این خونه اصولاً در چه نقطه ای واقع شده. یک بار نویسنده، نواحی جنوبیو انتخاب کرد و این درخت سرو و معبد و دریا رو علامت اون قرار داد، بار دیگه شمالو پسندید و درخت سیب و کلیسای بزرگو انتخاب کرد. به هر صورت، خواهش می کنم فقط پنج سال به عقب برگردیم. یعنی پنج سال قبل از حادثه ی تاثرانگیزی که شما در آغاز داستان، شاهد اون بودید. برگردیم به سال چهل و هفت یا چهل و هشت. یعنی مرتب پنج سال عقب تر از آینده، تا وقتی که این عقب روی، دیگه امکان نداشته باشه. بسیار خوب. حالا ماه مه است. پنجره ها کمی باز هستن. (پنجره ها کمی باز می شوند.) روی میز، یک گل قرمز وجود داره. بالای ساعت دیواری، عکسی از اولین مردی که سعادت ازدواج با آناستازیا رو داشت، قرار داره. این شخص، صاحب یک کارخانه ی قند چغندر بود. اسم کوچک او «فرانسوا»(۹) ست. (عکس پایین می آید.) دختر خدمتکار، دوست قدیم من، می سی سی پیو به داخل اتاق راهنمایی می کنه. (خدمتکار و می سی سی پی از سمت راست وارد صحنه می شوند.) او مثل همیشه مرتبه و مثل همیشه پالتوی سیاهی به تن داره. در حینی که او عصا و پالتو و سیلندر خود رو به دخترک قشنگ می ده، من، برحسب عادت قدیمی، دور می شم ــ متاسفانه من در دوره ی زندگی قبلی، اغلب از پنجره بیرون می رفتم ــ ممکنه، این طور بیرون رفتن عادت معمولی مرده ها نباشه. ولی من که تازه برای اولین بار، بدون آگاهی از جزئیات اسرار تازه می خوام غیب بشم، چه طور می تونم خودمو مثل اون ها در نیستی مطلق حمل کنم؟ خلاصه، در حینی که من به سرزمینی می رم که از اون کوچک ترین تصوری هم نمی توانم بکنم، (کمی مشکوک به سوی مرکز زمین می نگرد و قصد می کند از پنجره ی طرف چپ خارج شود.) آقای می سی سی پی پنج سال قبل از این، در این خونه تصمیم مهمی اتخاذ می کنه.
خدمتکار: مادام الساعه تشریف می آرن، حضرت آقا.

خدمتکار از سمت راست خارج می شود. می سی سی پی تصویر مدیر کارخانه ی قند چغندر را می نگرد. آناستازیا، از سمت چپ وارد صحنه می شود. می سی سی پی تعظیم می کند.

آناستازیا: جنابعالی؟
می سی سی پی: اسم من می سی سی پی ست. فلورسان می سی سی پی.
آناستازیا: همون طور که نوشته بودین، می خواین هرچه زودتر با من صحبت کنین؟
می سی سی پی: بله، هرچه زودتر. متاسفانه شغل من به من امکان نمی ده وقت دیگری غیر از بعدازظهرو بتونم انتخاب کنم.
آناستازیا: شما یکی از دوستان شوهر من بودین؟

آناستازیا به عکس بالای بخاری نگاه کوتاهی می اندازد. می سی سی پی هم عکس را نگاه می کند.

می سی سی پی: مرگ ناگهانی او منو بسیار متاثر کرد.
آناستازیا: (اندکی مضطرب) او در اثر یک حمله ی قلبی فوت کرد.
می سی سی پی: (دوباره تعظیم کوچکی می کند.) صمیمانه ترین تسلیت ها رو خدمتتون عرض می کنم.
آناستازیا: میل دارید یک فنجون قهوه براتون بریزم؟
می سی سی پی: این از لطف شماست.

می نشینند. آناستازیا طرف چپ، می سی سی پی طرف راست. آناستازیا قهوه می ریزد. صحنه ی کنونی، در پای میز قهوه، بایستی بسیار دقیق اجرا شود. با حرکت دقیق نوشیدن قهوه. مثلاً: هر دو در یک آن فنجان ها را به دهان می برند، یا این که قهوه را در یک لحظه با قاشق به هم می زنند و غیره...

آناستازیا: شما در نامه ی خودتون با اصرار زیاد، منو قسم داده بودین که به گفته هاتون گوش کنم. منو به نام شوهر مرحومم قسم داده بودین. (عکس را نگاه می کند.) در غیر این صورت، چون هنوز چند روز بیش تر از مرگ فرانسوا نگذشته امکان نداشت شما رو بپذیرم. امیدوارم که منظور منو درک کنین.
می سی سی پی: کاملاً. من هم به فوت شدگان احترام می ذارم. (او هم عکس را نگاه می کند.) و چنان چه درخواست من خیلی فوری نبود، هرگز به خودم اجازه نمی دادم که با این ملاقات، مزاحم شما بشم. به خصوص که برای خود من هم فاجعه ای اتفاق افتاده. همسر جوان من، چند روز قبل فوت کرد. (پس از یک مکث کوتاه ــ پر معنی) اسم او «مادلن»(۱۰) بود.

با دقت به آناستازیا که به طور نامحسوسی جاخورده است می نگرد.

آناستازیا: خیلی متاسفم.
می سی سی پی: سال هاست که پزشک خانوادگی ما دکتر «بونسلزه.»(۱۱) که پزشک خانوادگی شما هم هست. خبر تاسف انگیز فوت شوهر شما رو من اون شنیدم. دکتر بونسلز علت مرگ همسر منو هم سکته ی قلبی تشخیص داد.

دوباره با دقت به آناستازیا که باز هم کمی جاخورده است می نگرد.

آناستازیا: من هم به نوبه ی خودم از شما تقاضا می کنم تسلیت های قلبی منو بپذیرین.
می سی سی پی: برای این که تقاضای منو درک کنین، لازمه که قبل از هر چیز منو بشناسین، خانم عزیز. من دادستان هستم.

آناستازیا با ترس شدید فنجان قهوه را رها می کند.

آناستازیا: خواهش می کنم این بی دقتی منو ببخشین.
می سی سی پی: (تعظیم می کند.) اوه، خواهش می کنم. من دیگه به این که باعث وحشت و اضطراب می شم، عادت کردم.

آناستازیا، زنگ نقره ای کوچکی را به صدا درمی آورد. دختر خدمتکار از سمت راست وارد می شود، میز را پاک می کند، یک فنجان دیگر به آناستازیا می دهد و بیرون می رود.

آناستازیا: شما هنوز قند برنداشتین. خواهش می کنم از خودتون پذیرایی کنین.
می سی سی پی: متشکرم.
آناستازیا: (متبسم) خب، چه موضوعی باعث شد که سرافرازم بفرمایید آقای دادستان؟
می سی سی پی: علت شرفیابی من، مربوط به شوهر شماست.
آناستازیا: فرانسوا به شما مقروض بود.
می سی سی پی: اون از نظر مالی چیزی به من مدیون نیست. ما نسبت به هم دیگر کاملاً غریبه بودیم، خانم عزیز. من واقعا متاسفم از این که مجبورم پس از مرگ شوهر شما، مطالب نامساعدی رو مطرح کنم. او به شما خیانت می کرد.

آناستازیا ناگهان می لرزد. سکوت ناراحت کننده ای ایجاد می شود.

آناستازیا: (سرد) کی همچه حرفی زده؟
می سی سی پی: (آرام) حس دقت خطاناپذیر من. من این استعداد رو دارم که بدیو در هر کجا که باشه، پیدا کنم و از این استعداد بی نهایت رنج می برم.
آناستازیا: واقعا نمی فهمم شما چه طور به خودتون اجازه می دین، که بلافاصله بعد از مرگ شوهر من، جنون آمیزترین نسبت ها رو، آن هم در این اتاق که این مرد هنوز تا اندازه ای در آن زندگی می کنه، به او بدین. تهمت های شما وحشتناکه.
می سی سی پی: این حقیقت که شوهر شما تونست به زنی چون شما خیانت کنه، خیلی وحشتناک تره. متوجه نیستین که من به دلخواه خودم به دیدن شما نیومدم، بلکه یک سرنوشت شوم ما دو نفرو به همدیگه زنجیر کرده؟ از شما خواهش می کنم قوت قلب داشته باشین و گفته های منو در کمال آرامش گوش کنین. شکنجه ای که ما هر دو می کشیم، اونقدر هولناکه که مجبوریم احتیاطو کاملاً رعایت کنیم.
آناستازیا: (بعد از یک سکوت کوتاه ـ خشک) ببخشین که من این طور مضطرب هستم. مرگ ناگهانی فرانسوا، نیروی منو به آخر رسونده. یک فنجون دیگه قهوه میل دارین؟
می سی سی پی: با کمال میل. شغل من اعصاب پولادین لازم داره.

آناستازیا قهوه می ریزد.

آناستازیا: اجازه می دین براتون قند بریزم؟
می سی سی پی: بله متشکرم. قند آرامش می بخشه. متاسفانه برای من ممکن نیست بیش تر از نیم ساعت از وقت خودمو به این ملاقات مهم اختصاص بدم. من باید امروز بعدازظهر از دادگاه تقاضای یک حکم اعدام بکنم. این روزها وقت هیئت منصفه گرفته و محدوده. (قهوه می نوشد.) به هر صورت، شما هنوز معتقد هستین شوهرتون به شما خیانت نکرده؟
آناستازیا: قسم می خورم که او بی گناهه.
می سی سی پی: (بعد از یک مکث کوتاه) بسیار خوب. شما به بی گناهی او مطمئن هستین. اما اگه من زنیو که شوهرتون به وسیله ی او به شما خیانت می کرد اسم ببرم، اون وقت باز هم سماجت می کنین؟
آناستازیا: (از جا می جهد.) این زن کیه؟
می سی سی پی: (بعد از یک مکث کوتاه) من قبلاً اسم اونو گفتم؛ مادلن.
آناستازیا: (ناگهان متوجه می شود و وحشت می کند.) خانم شما؟
می سی سی پی: همسر من.
آناستازیا: (در نهایت وحشت) ولی آخه اون مرده.
می سی سی پی: (بی نهایت آرام) البته. مادلن در اثر سکته ی قلبی مرد. (باوقار) شوهر مرحوم شما فرانسوا و همسر مرحوم من مادلن، به ما دو نفر خیانت کردن، خانم عزیز.
آناستازیا: وحشتناکه!
می سی سی پی: حقایق ازدواج، اغلب وحشتناکه. (عرق خود را با دستمال پاک می کند.) ممکنه خواهش کنم یه فنجون دیگه قهوه به من بدین؟
آناستازیا: (نابود شده) معذرت می خوام. من به کلی گیج شدم.

قهوه می ریزد.

می سی سی پی: (آرام تر شده است.) اولین مرحله ی راه وحشتناک ما طی شد! بنابراین، شما اقرار می کنین که از خیانت شوهرتون با اطلاع بودین. به این ترتیب خیلی پیش رفتیم. مدت مدیدیه متوجه این مطلب شدین؟
آناستازیا: (با صدایی بی طنین) از چند هفته پیش. یک روز، نامه ای از مادلن پیدا کردم که در اون، از شهوانی ترین خوشبختی خودش، سخن گفته بود. این کشف، مثل ضربه ی سنگین یک پتک روی من کارگر شد. من معنای این حرکت شوهرمو تا ابد نمی فهمم.
می سی سی پی: شما زن منو نمی شناختین. او دوست داشتنی ترین زن بود. جوان، دارای یک زیبایی درخشان و قد متوسط. خیانت اون منو به آخرین طبقه ی جهنم پرتاب کرد. من هم نامه ای پیدا کردم که بالای اون، از روی بی احتیاطی، آدرس محل کار شوهر شما نوشته شده بود. عشق اونها اونقدر آتشین بود که حتی کوچک ترین احتیاطو رعایت نمی کردن.
آناستازیا: من مایل بودم بعد از مرگ شوهرم، خیانت اونو فراموش کنم. می خواستم فرانسوا رو همان طور، مثل اون زمان که بی نهایت دوستم داشت و همان طور که من اونو دوست داشتم و تا ابد هم دوست خواهم داشت، در خاطر خودم حفظ کنم. و معذرت می خوام که به همین علت، قبلاً از جواب دادن به سوالات شما طفره می رفتم. شما منو مجبور کردین که دوباره به این حادثه فکر کنم.
می سی سی پی: متاسفانه به هیچ وجه نمی تونستم از این کار خودداری کنم. چون من شوهر اون زنی هستم که به وسیله ی او، شوهرتون به شما خیانت کرد.
آناستازیا: منظورتونو می فهمم. (از جای خود بلند می شود) آقای دادستان. از شما خیلی متشکرم که منو که زن ضعیفی هستم متوجه حقایق کردین. من درباره ی فرانسوا دیگه همه چیزو می دونم. و چه قدر وحشتناکه وقتی آدم همه چیزو بدونه. (خسته و بی حال) دیگه باید منو ببخشین. نیروی من به کلی تمام شده. همسر شما و شوهر من هر دو مرده ان. ما دیگه نمی تونیم اون ها رو به محاکمه بکشیم. دیگه نمی شه به اون ها التماس کنیم که دوستمون داشته باشن. ما اونارو برای همیشه از دست دادیم.
می سی سی پی هم از جای خود برخاسته است.
می سی سی پی: (جدی) در این لحظه ی عجیب که ما اولین تاثیر نور حقیقتو به روی خودمون احساس می کنیم، سابقه ی بیست و پنج ساله ی من در شغل دادستانی، منو ملزم می کنه به شما تذکر بدم که ما دو نفر، بایستی یک بار تمام حقیقتو به همدیگه اعتراف کنیم. حتی اگه این اعتراف به قیمت نابودی ما تموم بشه.

چنان مصممم به آناستازیا نگاه می کند که خود او و آناستازیا هر دو می نشینند.

آناستازیا: متوجه منظورتون نمی شم.
می سی سی پی: موضوع، مربوط به مرگ شوهر شماست.
آناستازیا: واقعا نمی فهمم شما چی می خواین.
می سی سی پی: این که شما، اول گفت وگوی ما، خبر مرگ شوهرتونو به اون صورت به من دادین و وحشتی که از شنیدن شغل من در شما ایجاد شد، منو متوجه خیلی چیزها کرد.
آناستازیا: خواهش می کنم واضح تر صحبت کنین.
می سی سی پی: حالا که این طور میل دارین، سعی می کنم تا اون جا که ممکنه واضح تر صحبت کنم. من به علت مرگ شوهر شما مشکوکم.
آناستازیا: (سریع) خیلی ها در پنجاه سالگی در اثر سکته ی قلبی می میرن.
می سی سی پی: همین عکس ثابت می کنه که مردی به سلامتی او، نمی تونه در اثر سکته ی قلبی مرده باشه. از این گذشته، تا حالا اتفاق نیفتاده کسانی که مورد توجه من قرار می گیرن، در اثر سکته ی قلبی مرده باشن.
آناستازیا: منظورتون از این حرف چیه؟
می سی سی پی: واقعا می خواین مجبورم کنین که توی روتون بگم شما شوهرتون رو مسموم کردین؟
آناستازیا: (مبهوت او را نگاه می کند.) شما این طور خیال می کنین؟
می سی سی پی: (صریح) مطمئنم که همین طوره.
آناستازیا: (هنوز مبهوت است) نه. نه!

آناستازیا مثل مرده رنگش سفید شده است. می سی سی پی بی حال یک گل قرمز از گلدان ژاپنی برمی دارد و مقابل بینی خود می گیرد.

می سی سی پی: خودتونو کنترل کنین. گرفتار شدن به چنگ قانون، باید برای شما کمی تسکین دهنده باشه.
آناستازیا: (ناگهان وحشیانه فریاد می زند.) نه!

می سی سی پی گل را دوباره در گلدان می گذارد. آناستازیا باشکوه تمام می ایستد. می سی سی پی هم همین طور.

آناستازیا: دکتر بونسلز، علت مرگ شوهر منو به طور قطع سکته ی قلبی تشخیص داده. من می تونم بدون شک قبول کنم که دادستان هم توی محاکمه، از نظریه ی علمی تبعیت می کنه.
می سی سی پی: خانم عزیز. ما در دوره ای زندگی می کنیم که، در موارد مشکوک، همیشه علت مرگو سکته ی قلبی تشخیص می دن.
آناستازیا: چون راجع به مرگ شوهرم که همه رو متعجب کرده هرچه باید بگم گفتم، خواهش می کنم منو تنها بذارین.
می سی سی پی: (با ناراحتی خاطر) در این صورت، وظیفه ی منه که مذاکره با شما رو در جای دیگه و در شرایط دیگه ای تعقیب کنم.
آناستازیا: من نمی تونم مانع بشم که شما اون چیزیو که وظیفه ی خودتون می دونین، انجام ندین.
می سی سی پی: چرا. شما می تونین این کارو بکنین. به شرط این که موقعیت خودتونو بدون لجاجت و سرسختی در نظر بگیرین. شما این شانس استثناییو دارین که با دادستان، در چهاردیواری خودتون رو به رو باشین. ترجیح می دین که این کار در حضور یک عده تماشاچی، به طور توهین آمیز انجام شه؟ امیدوارم که این طور نباشه. در غیر این صورت نمی تونم بفهمم که چه طور شما متوجه انسانی بودن روش نمی شین. پای یک میز قهوه خیلی آسون تر می شه اعتراف به یک قتل کرد تا جلو میز دادگاه.

دو مرتبه می نشینند.

آناستازیا: (آهسته) من در اختیار شما هستم.
می سی سی پی: (آرام تر می شود.) مطمئنا این طور بهتره.
آناستازیا: اما هیچ قدرتی در دنیا نمی تونه منو وادار کنه، به جنایتی که به من نسبت می دین، اقرار کنم. مثل این که شما در اثر یک سوءتفاهم وحشتناک به اشتباه افتاده این.
می سی سی پی: این مجرمین هستند که اشتباه می کنن، نه دادستان.
آناستازیا: من برای اثبات بی گناهی خودم، مثل یه حیوون وحشی با شما می جنگم.
می سی سی پی: (جدی) از خدا بخواید خانم عزیز که کارتون به این جنگ نکشه. درافتادن با من جنون محضه. با وجود این، مجرمین همیشه به این نبرد جنون آمیز دست می زنن. و اونوقت دقایق متوالی، ساعات متوالی، روزهای متوالی تلاش می کنن. ولی در پایان، بالاخره استقامتشون درهم می شکنه. من در برابر قربانیان خودم تیره و وحشتناک هستم. آیا میل دارین شما هم مقابل پاهای من بیفتین و مثل کرم پیچ و تاب بخورین؟ آخه بفهمین که پشت سر من نیروی قانون ایستاده و هر کس که با من طرف بشه، نابود می شه. اقرار به یک جنایت، ممکنه خیلی سخت باشه، ولی به اقرار وادار شدن، از هرچه تصور کنین وحشت انگیزتره.
آناستازیا: بگین ببینم شما واعظ هستین یا جلاد؟
می سی سی پی: شغل موحش من، وادارم می کنه که هر دوی این ها باشم.
آناستازیا: آخه شما که نمی تونین همین طور از آسمان خدا برای محکومیت من دلایل عجیب و غریب بتراشین.
می سی سی پی: در این صورت، خیلی متاسفم که باید «کنت بودوفن اوبلوهه ــ سابرن زی» رو نام ببرم.

آناستازیا دچار وحشت بی اندازه می شود، اما بعد خود را کنترل می کند.

آناستازیا: (آهسته) چنین کسیو نمی شناسم.
می سی سی پی: شما دوران جوانی خودتونو با آقای اوبلوهه در «لوران»(۱۲) گذروندین. پدر شما، در اون جا معلم یک پانسیون دخترانه بود و کنت، همون جا در یک قصر فامیلی زندگی می کرد. شما از هم جدا شدین و باز چند سال پیش در همین شهر همدیگه رو دیدین. اون موقع شما شوهر داشتین. همون شوهری که تازگی فوت کرده. و او سرپزشک و موسس آسایشگاه بینوایان «سن ژرژ»(۱۳) بود.
آناستازیا: (آهسته) من حالا اونو به ندرت می بینم.
می سی سی پی: در روز شانزدهم همین ماه، شما از او تقاضای دو تکه سم کردید که کاملاً شبیه قند بود. در نمایش «گیتس فن برلیشینگن»(۱۴) که قبلاً با هم دیده بودین، هنگام اجرای صحنه ی مرگ «وایزلینگن»(۱۵)، اون با شما درباره ی این سم صحبت کرده بود. شما هر دو آدمای هنردوستی هستین.
آناستازیا: (لجوجانه) اون سم به من نداد.
می سی سی پی: بودوفن اوبلوهه ــ سابرن زی، به همه چیز اقرار کرده.
آناستازیا: (باشدت) دروغه!
می سی سی پی: وقتی که من تهدیدش کردم که باعث می شم دیپلم پزشکی شو پس بگیرن، دوپا داشت، دوپا هم قرض کرد و این شهرو با عجله ــ لابد برای فرار از مجازات زندان ــ ترک کرد و به نواحی گرمسیری فرار کرد.
آناستازیا: (از جا می جهد.) بودو رفت؟
می سی سی پی: کنت فرار کرد.

آناستازیا دوباره درون مبل فرو می رود. می سی سی پی عرق خود را پاک می کند.

آناستازیا: (بعد از مکث طولانی. با صدای خفه و گرفته) چرا به این مجازات بی رحمانه تهدیدش کردین؟ آسایشگاه بینوایان سن ژرژ حاصل زندگی اون بود.
می سی سی پی: من جز اجرای قانون کار دیگه ای نمی تونم بکنم. این قانون ناظر بر اعمال پزشکی هم هست. (بعد از یک مکث کوتاه) بنابر اقرار یاس آمیزی که اون کرد، مدعی شد که شما سمو برای از بین بردن سگ خودتون از اون خواستین. این بهانه، به هیچ وجه از جرم تحویل سم کم نمی کنه.
آناستازیا: (سریع) من مجبور بودم سگمو بکشم. اون مریض بود.
می سی سی پی: (مودبانه) باید اجازه بدین کمی در کارهای خصوصی منزل شما مداخله کنم.

می ایستد. تعظیمی می کند و زنگ کوچک نقره ای را به صدا درمی آورد. خدمتکار از طرف راست وارد می شود.

می سی سی پی: اسم شما چیست؟
خدمتکار: «لوکرسیا».
می سی سی پی: خانم شما یک سگ دارند، لوکرسیا؟
خدمتکار: اون سگ مرده.
می سی سی پی: کی اون سگ مرد، لوکرسیا؟
خدمتکار: یک ماه پیش.
می سی سی پی: شما می تونین دوباره سرکار خودتون برین، لوکرسیا.

خدمتکار از طرف راست خارج می شود. می سی سی پی بلند می شود.

می سی سی پی: سگ تون یک ماه پیش مرده و سمو پنج روز پیش، از دوست دوران جوانی خودتون، کنت اوبلوهه ــ سابرن زی گرفتین. همون روز شوهر شما فوت کرده. خانم عزیز تا کی باید این کمدی که برای هر دو نفر ما ناشایسته س، ادامه داشته باشه؟ شما منو مجبور می کنین دست به اقداماتی بزنم که یک دادستان، برخلاف میل باطنی خودش انجام می ده. من حتی از خدمتکار شما هم مجبور شدم بازجویی کنم.

آناستازیا هم بلند می شود. برای این که هیجان این جدال نشان داده شود، می توان آن را به صورت یک رقص کوچک دور میز اجرا نمود.

آناستازیا: (آهسته) من شوهرم رو مسموم نکردم.
می سی سی پی: بنابراین، شما به دلیل واضح و روشن تسلیم نمی شین؟
آناستازیا: من بی گناهم.
می سی سی پی: هیچ منطقی در دنیا شما رو وادار نمی کنه که به جنایت خودتون اقرار کنین؟
آناستازیا: من شوهرمو نکشتم.
می سی سی پی: (آهسته) بنابراین، ناامیدی غیرقابل توصیف مادلن ــ که مرگ عاشق خودش رو نتیجه ی انتقام زن توهین شده ی اون تصور می کرد ــ یک خیال واهی بود؟
آناستازیا: (با چشمان درخشان) زن شما این طور فکر می کرد؟
می سی سی پی: این تصور که ممکنه شوهرتون به دست شما کشته شده باشه، مادلنو به سر حد جنون رسونده بود.
آناستازیا: (مغرور از پیروزی) اون پیش از مرگ رنج کشید؟
می سی سی پی: بی نهایت.
آناستازیا: (خوشحال) به اون چیزی که می خواستم رسیدم! تیر من به قلب اون نشست! اون از غیظ و خشم دیوانه شده، ناله کرده، گریه کرده، فریاد کشیده! او هر لحظه ی لذت خودشو هزار بار با ناامیدی به من پس داده! من اون دو نفر، هر دو رو، کشتم! شوهرم به وسیله ی من کشته شد، و زن شما توسط اون! اون ها مثل دوتا حیوون جان کندن! مثل دوتا حیوون سقط شدن!

می سی سی پی دوباره می نشیند. آناستازیا هم همین طور.

می سی سی پی: پس خانم عزیز، از این قرار شما شوهرتونو مسموم کردید.
آناستازیا: بله، مسمومش کردم. ما همدیگرو دوست داشتیم. ولی اون منو فریب داد و به من خیانت کرد، منم اونو کشتم.
می سی سی پی: شما صبح زود شانزدهم ماه مه نزد بودوفن اوبلوهه ــ سابرن زی دوست ایام جوونیتون رفتید. اون که با شوهر شما هم دوست بود، زهرو به شما داد، به این تصور که سگتونو با اون می کشید. و شما زهرو موقع صرف قهوه ی بعدازظهر، به جای قند به شوهر خود خوروندید.
آناستازیا: اون یه تیکه از اونو خورد و مرد.
می سی سی پی: همه ی این کارها رو شما کردین؟
آناستازیا: (با یک نوع سربلندی ترسناک) بله. همه رو.
می سی سی پی: و از این عمل وحشتناک خودتون پشیمون نیستید؟
آناستازیا: اگه این کار قابل تجدید بود، همیشه تکرارش می کردم.
می سی سی پی: (رنگش مانند گچ سفید شده) چشم های من، ناظر یک پرتگاه شهوته.
آناستازیا: (بی تفاوت) حالا دیگه می تونین منو توقیف کنین.
می سی سی پی: (باشکوه و آرامش تمام بلند می شود.) من برای بازداشت شما نیومدم. اومدم از شما تقاضا کنم که با من ازدواج کنین.

موقرانه تعظیم می کند. سکوت رعب انگیزی برقرار می شود.

آناستازیا: (تردید دارد.) شما اومدید چیکار کنین؟
می سی سی پی: (خونسرد) خواهش می کنم با من ازدواج کنین.
آناستازیا: خواهش می کنین که من چیکار کنم؟
می سی سی پی: من ثروتمندم، درآمدم زیاده، بی سروصدا و منزوی زندگی می کنم، عمیقا مذهبی هستم، به جز شغلم، خودمو با نقاشی های باسمه ای قدیمی و تابلوهای مناظر شاعرانه که به نظر من حالت اصلی طبیعتو بهتر منعکس می کنن، سرگرم می کنم و برای زمان کهولت خودمون هم می تونیم حقوق بازنشستگی کافی داشته باشیم.
آناستازیا: (رنگ پریده) وحشتناکه.
می سی سی پی: (مجددا تعظیم می کند.) وحشتناک زندگیه، خانم عزیز.

او می نشیند و آناستازیا هم مثل این که هیپنوتیزم شده باشد می نشیند.

می سی سی پی: ممکنه از شما خواهش کنم یک فنجون دیگه قهوه برای من بریزین؟ (به ساعت خود نگاه می کند.) من هنوز دوازده دقیقه وقت دارم.
آناستازیا: (بدون این که متوجه باشد، برای او قهوه می ریزد.) من از کار شما ابدا سر درنمی آرم. اول منو وادار می کنین به عملی اقرار کنم که انجام اون عمل، هر زنیو برای مرد به صورت هیولای وحشت آوری درمی آره و بعد با خونسردی از من تقاضای ازدواج می کنین.
می سی سی پی: (قند در فنجان می اندازد. آرام) این اقرار موحشو از من بشنوین که من هم زن خودمو با همون زهری که به شکل قنده و شما شوهرتونو به وسیله ی اون مسموم کردین، کشتم.
آناستازیا: (پس از یک مکث طولانی. وحشت زده) شما هم؟
می سی سی پی: (محکم، مثل یک تخته سنگ) من هم.

آناستازیا حالت کسی را دارد که ضربه ی سختی به سرش خورده باشد. می سی سی پی قهوه ی خود را به هم می زند.

می سی سی پی: بعد از این که دوتکه زهر باقی مونده نزد کنت اوبلوهه رو توقیف کردم، به خونه رفتم و یک تکه ی اونو بعدازظهر، در فنجان قهوه ی مادلن انداختم و او نیم ساعت بعد آرام به خواب رفت.

قهوه اش را می نوشد و فنجان را روی میز می گذارد.

می سی سی پی: (با صدای خفه) این نیم ساعت، سخت ترین دقایق زندگانی من بود.
آناستازیا: (با حالت منقلب) پس سرنوشتی که می گفتین ما رو به هم پیوند می ده، اینه.
می سی سی پی: (بی حال) ما هر دو در مقابل همدیگه اعمالمونو اقرار کردیم.
آناستازیا: شما کشتین و من کشتم. ما هردو نفر قاتلیم.
می سی سی پی: (محکم) نه خانم عزیز. من قاتل نیستم. بین کار شما و کار من، از زمین تا آسمان تفاوته. محرک شما در این کار، یک هیجان وحشتناک خودپرستی بود، ولی من تحت تاثیر یک ایده ی اخلاقی این کارو کردم. شما شوهرتونو کشتین، در صورتی که من زنمو مجازات کردم.
آناستازیا: (به سختی وحشت می کند.) مجازات کردین؟
می سی سی پی: (مغرور) مجازات کردم.
آناستازیا: من معنی حرف های وحشت انگیز شما رو نمی فهمم.
می سی سی پی: صریح تر بگم. من برای این زنمو مسموم کردم که خیانت در ازدواج، اون رو سزاوار مرگ کرده بود.
آناستازیا: در هیچ یک از قوانین کیفری دنیا، برای کسی که در ازدواج خیانت کنه، مجازات مرگ تعیین نشده.
می سی سی پی: چرا. قانون موسی.
آناستازیا: قانون موسی مال چند هزار سال پیش بود.
می سی سی پی: به همین علته که من تصمیم قطعی گرفتم این قانونو دوباره رایج کنم.
آناستازیا: شما دیوانه این.
می سی سی پی: من فقط یک مرد کاملاً اخلاقی هستم، خانم عزیز. حقانیت قوانین ما، با گذشت قرن ها، به شکل تاثرانگیزی عقب رفته. این قوانین، امروز اسکناس های بی رونقی هستن که فقط در اجتماعی رایجه که تنها شعار اون «خوش گذرانیدنه». که در اون اجتماع، غارت و چپاول عمل ممتاز محسوب می شه. که در اون اجتماع، با زنا همون طور معامله و سوداگری می شه که با نفت می شه. فقط ایده آلیست های خیالباف که چشم حقیقت بینی ندارن می تونن باور کنن که چکی که امروز دادگستری می کشه، با محله. اگه قانون فعلی خودمونو با قانون عهد عتیق ــ که مجازات زنا رو قتل زن و مرد مجرم هر دو تعیین کرده ــ مقایسه بکنیم، متوجه می شیم که قانون فعلی ما، مسخره ی محضه. بنابر این اصل مقدس، قتل زن من یک عمل کاملاً ضروری بود. این قتل به این سبب بود که قانونی که در طی قرون و اعصار جای خودشو به یک نوع آزادی غیرقابل تحمل واگذار کرده، عودت داده بشه.
آناستازیا: ولی من واقعا نمی فهمم چرا می خواین با من ازدواج کنین.
می سی سی پی: شما زیبایین. و از این گذشته گناهکار و مقصرین. شما اعماق قلب منو به هیجان آوردین.
آناستازیا: (باتردید) شما منو دوست دارین؟
می سی سی پی: من دیگه قادر نیستم کسی رو دوست داشته باشم.
آناستازیا: منظورتون چیه؟
می سی سی پی: شما یک قاتلین خانم عزیز، و من دادستان هستم. ولی ترجیح داره انسان گناهکار باشه تا گناهو نظاره کنه. گناهکار، می تونه از گناهی که مرتکب شده پشیمون بشه. ولی مشاهده ی یک گناه، نابودکننده س. بیست و پنج ساله که در شغل خودم با گناه رودررو هستم. مشاهده ی گناه، منو محو و نابود کرده. چه شب های طولانی که بیدار موندم و از خدا خواستم که به من نیرویی بده، تا بتونم لااقل یک انسانو دوست داشته باشم. ولی کوشش بیهوده ای بود. من دیگه قادر نیستم کسی رو دوست داشته باشم. من فقط می تونم بکشم. من به صورت یک درنده ی وحشی دراومدم که چنگال خودشو به گلوی بشریت فرو می بره.
آناستازیا: (با وحشت) و با وجود این، میل دارین که با من ازدواج کنین.
می سی سی پی: مخصوصا همین میل وافر به اجرای محض عدالته که منو وادار به این اقدام می کنه. من مادلنو به طور خصوصی مجازات کردم، نه از راه قانون. و با این عمل، به طور خودآگاه از قانون فعلی سرپیچی کردم. بنابراین لازمه که به خاطر این تخطی مجازات بشم. حتی اگه دلایل من، از آب چشمه هم روشن تر باشه. ضمنا در این زمان نامناسب، مجبورم که خودم قاضی باشم. به همین علت، حکم مجازاتمو صادر کردم و خودمو محکوم می کنم که با شما ازدواج کنم.
آناستازیا: (بلند می شود.) آقای عزیز.
می سی سی پی: (او هم بلند می شود.) خانم؟
آناستازیا: من با حوصله ی زیاد، تمام نطق وحشت انگیز شما رو گوش کردم. ولی حرفی که حالا می زنین، خارج از حد نزاکت و ادبه. شما به طور کلی، ازدواج با منو به منزله ی قتل زن خودتون تلقی می کنین.
می سی سی پی: آرزو می کنم که شما هم این ازدواجو به منزله ی مجازات قتل شوهرتون تلقی کنین.
آناستازیا: (خونسرد) از این قرار، شما منو یک جانی معمولی و پست به حساب می آورین.
می سی سی پی: شما شوهرتونو به خاطر قانون مسموم نکردین، بلکه اون رو برای این کشتین که دوستش داشتین.
آناستازیا: اگر زن دیگه ای، مثل من شوهرشو به خاطر عشق کشته بود، شما اونو به دست قانون می سپردین؟
می سی سی پی: با تمام تعصبی که در وجودمه، اقدام می کردم. من تاکنون فقط تعداد کمی حکم اعدامو موفق نشدم بقبولونم و بعد از هر عدم موفقیت هم به طوری بیمار شدم که تا پای گور رفتم.
آناستازیا: (پس از مکث طولانی. مصمم) پلیسو خبر کنین!
می سی سی پی: غیر ممکنه. اعمال ما دونفر، ما رو به طور جدا نشدنی به هم پیوند داده.
آناستازیا: من تخفیف مجازات لازم ندارم.
می سی سی پی: هیچ کس همچه حرفی نزده. من با ازدواج خودمون، تخفیفی در مجازات شما قایل نمی شم. برعکس. با این عمل مجازاتو بی نهایت تشدید می کنم.
آناستازیا: (نزدیک است بیهوش شود.) شما از من تقاضای ازدواج می کنین، تا به وسیله ی ازدواج بتونین منو بی نهایت زجر بدین!
می سی سی پی: تا بتونم هردو نفرمونو بی نهایت زجر بدم. ازدواج ما، برای هردو نفرمون جهنم می شه!
آناستازیا: آخه این کار که معنی نداره!
می سی سی پی: خانم عزیز. اگه ما بخوایم از لحاظ روحی به درجات بالا برسیم، بایستی وسایل اساسی به کار ببریم. فعلاً شما یک نفر جانی هستین. ولی من به وسیله ی ازدواج خودمون، شما رو به یک فرشته مبدل می کنم.
آناستازیا: شما نمی تونین منو مجبور کنین.
می سی سی پی: من مطلقا به نام اخلاق، از شما تقاضای ازدواج می کنم!
آناستازیا: (تلوتلوخوران پشت پاراوان می رود.) پلیسو خبر کنین!
می سی سی پی: در جریان بیست و پنج سال فعالیت های دادستانی خودم، موفق شدم که بیش از دویست حکم اعدامو بقبولونم. این رقمیه که هیچ کس در سایر نقاط دنیا، حتی به تعدادی خیلی کم تر از اون هم نرسیده. حالا آیا این موفقیت فوق بشری، بایستی توسط یک زن ضعیف نابود بشه؟ من و شما هر دو متعلق به عالی ترین طبقه ی اجتماع هستیم، خانم عزیز. من دادستانم و شوهر شما صاحب یک کارخانه ی قند چغندر بود، بذارین ما از جمله ی اشخاصی باشیم که مسئولیت اونها سنگین تر از سایرینه. با من ازدواج کنین! بذارین با هم در شکنجه ی جسمانی و روحانی زناشویی وارد بشیم!
آناستازیا: (در بحران ناامیدی فریاد می زند.) پلیسو خبر کنین!
می سی سی پی: (مثل یخ، سرد)در دوره ای که قتل، خیانت در ازدواج، دزدی، شهوترانی، دروغگویی، آتش زدن، غارت و بی دینی، به طور قطع مشمول مجازات اعدام نیست، ازدواج ما پیروزی عدل و داده.
آناستازیا: (با رنگ کاملاً پریده) خدای من!
می سی سی پی: (سهمگین) با من ازدواج کنین!
آناستازیا: (مایوسانه به عکسی که در عقب صحنه آویزان است می نگرد.) فرانسوا!
می سی سی پی: بنابراین به ازدواج با من رضایت می دین؟
آناستازیا: به ازدواج با شما رضایت می دم.
می سی سی پی: (انگشتر ازدواج خود را از انگشت بیرون می آورد.) پس خواهش می کنم حلقه ی ازدواج شوهر مرحومتونو به من بدین.

آناستازیا انگشتر ازدواج خود را از انگشت بیرون می آورد و به انگشت می سی سی پی می کند.

آناستازیا: حالا انگشتر مادلن رو بپذیرین.

انگشتر را به دست آناستازیا می کند و تعظیم می کند.

می سی سی پی: حالا شما زوجه ی من هستین.
آناستازیا: (با صدای بی طنین) من زوجه ی شما هستم.
می سی سی پی: قبل از انجام فورمالیته ی ازدواج، شما نیمی از سالو در «سوییس» به سر می برید. می شه «گریندل والد»(۱۶)، «ونگن»(۱۷) یا «آدل بودن»(۱۸) رو در نظر گرفت. اعصاب شما خسته س. هوای کوهستان برای حالتون مفیده. دستور میدم که آژانس مسافرتی، صورت و نقشه ی نقاطیو که نام بردم، براتون بفرسته.

نظرات کاربران درباره کتاب ازدواج آقای می‌‍سی‌‍سی‌پی