فیدیبو نماینده قانونی انتشارات برکه خورشید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گناه دیگران

کتاب گناه دیگران

نسخه الکترونیک کتاب گناه دیگران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۳,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب گناه دیگران

نوع نگاه هرکسی به زندگی حاصل تجربه‌های او از دنیاست. تجربه‌های عمیق، نگاه آدم را به دنیا عوض می‌کنند. آدمی که تجربه‌ای متفاوت و خاص را پشت سر گذاشته مثل کسی است که از دروازه‌های یک مکان ناشناخته عبور کرده. چنین آدمی حتماً با آن کسی که هرگز گذرش به این دروازه نیفتاده فرق دارد. کامیار خودش را کسی می‌دید که ناخواسته به طرف این دروازه هل داده شده و از آن عبور کرده و دیگر نمی‌توانست مثل بقیه باشد که آن طرف دروازۀ بی‌خبری روزگار می‌گذراندند. برای همین بود که حالا نشسته بود توی ماشینش و کشیک خانه‌‌ای را می‌کشید که سال‌ها بود جزء اعضایش هیچ‌کسی در آن را نمی‌کوفت. نه دوست و نه آشنا. خانه‌ای متروکه بود که انگار صاحبانش جذام داشتند. فرار گلی باعث شده بود خانوادۀ مستعان با همه قطع رابطه کنند. تا قبل از غیب شدن او، خانواده‌اش حداقل ماهی یکی دو مهمانی ترتیب می‌دادند که قوم و خویش‌‌شان هم یک پای ثابت آن بودند. کامیار لحظه‌شماری می‌کرد برای این میهمانی‌ها. یکی از بهترین سرگرمی‌های او و گلی تا وقتی که به سنی برسند که نشستن دختر و پسر نامحرم کنار هم عیب حساب شود این بود که مهمان‌ها را زیر نظر بگیرند و کشف کنند کی به کی نظر دارد یا کی با کی قهر است. اما حالا تنها بود. نشسته بود توی ماشین و به خانۀ قدیمی‌سازی با در خاکستری خیره شده بود که متعلق به خانوادۀ گلی بود. خانوادۀ گلی هم مثل او به سمت دروازۀ تجربه‌‌ای ناخواسته رانده شده بودند و زندگی‌شان دیگر آن چیزی نبود که قبلاً داشتند. کامیار عادت کرده بود ماهی یکی دوبار تصادفی بیاید و چند ساعتی آنجا کشیک بکشد ببیند توی آن خانه چه می‌گذرد. نمی‌دانست پدر و مادرش چقدر از حال همسایۀ قدیمی‌شان خبر دارند. یعنی آن‌ها هم مثل خودش هنوز خانوادۀ گلی را به خاطر آن بی‌آبرویی نبخشیده بودند؟ لابد نه! یک‌بار تصادفی صحبت‌های حبیب،‌ پدر زن بابک را با پدرش شنید که می‌گفت: ناغافل مستعان رو تو خیابون دیدم. اصلاً نشناختمش! خیلی پیر و تکیده شده بود بنده خدا. پدرش جواب داده بود: من جاش بودم الان هفت تا کفن پوسونده بودم. لحن پدرش تحقیرآمیز بود انگار پدر گلی حق نداشت بعد از رفتنِ دخترش زنده بماند. اما او از تمام تغییرات آن خانه با خبر بود. می‌دانست که برادرهای بزرگ‌تر گلی ازدواج کرده و بچه‌دار شده‌اند. می‌دانست عموی کوچک گلی جوانمرگ شده و حتی می‌دانست یکی از برادرهای گلی با دختری جزء زنش سَر و سِر دارد. انگار او چشمان گلی بود که از دور خانواده‌اش را نظاره می‌کرد ولی نمی‌توانست برگردد و کنارشان بنشیند. درِ آن خانه برای همیشه روی گلی بسته شده بود.

ادامه...

بخشی از کتاب گناه دیگران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

صدای تیز زنگ تلفن مثل نیزه ا ی صیقل خورده توی مغزش فرو می رفت. سرش تیر می کشید. هوا تاریک بود. یا شاید هم او چیزی نمی دید. دور خودش می چرخید و کورکورانه با سر دردی که مدام بدتر می شد در جست وجوی صدا پیش می رفت. هیچ فکری توی سرش نبود. جزء آنکه تلفن را پیدا کند و صدایش را بِبُرد. اما موفق نمی شد. برای لحظه ای از چرخیدن دست کشید. ایستاد. همه جا روشن شد. گوشی سیاه تلفن توی دستش بود. دیگر زنگ نمی خورد. با حسی ناخودآگاه می دانست که تماس برقرار شده حتی بی آنکه خودش دکمه ای را فشار داده باشد. گوشی را به گوشش چسباند. کسی پشت خط بود. نفس می کشید و گریه می کرد. آرام و بی صدا برای همین صدای نفس هایش منقطع توی گوشش می نشست. حالا باید چیزی می گفت. مثلاً می پرسید شما؟ ولی لب هایش تکان نمی خوردند. قفل شده بود. باز هم تقلا کرد ولی اتفاقی نیفتاد. جزء آنکه فهمید آن قدر ناتوان است که هیچ چیزِ آن صحنه در اختیارش نیست. صدای منقطع بالاخره آرام گرفت و کسی پشت گوشی حرف زد. کسی که خوب می شناختش. حتی بیشتر از خودش. گلی پشت خط بود که بدون سلام و بدون هیچ حرف اضافه ای فقط نالید: منو می بخشی؟
جان کَند که لب باز کند ولی نتوانست. تمام تلاشش فقط به ناله ای خفیف ختم شد. ناله ای که از خواب بیدارش کرد. باز هم داشت کابوس می دید. خسته و بی حال مثل کسی که هزار سال است نخوابیده، توی تخت نشست. این خواب را بارها دیده بود. درست به همین شکل و هربار خواسته بود جواب گلی را بدهد نفسش تنگ شده بود. صدایش بریده بود و آخر سر با ناله از خواب پریده بود.
نور ملایمی اریب می تابید روی نیم رخش. ذرات گرد و غبار مقابلش در ستون نور جست وخیز می کردند. اما او حرکت نمی کرد. مجسمه وار خیره مانده بود به ذرات رقصان غبار. گوشی موبایلش زنگ خورد و از جا پرید. حدس می زد بار اول هم به خاطر زنگ موبایلش بوده که پرتاب شده به آن خواب نکبت گرفته. خم شد به سمت پاتختی و از میان خرت و پرت های روی آن، گوشی اش را پیدا کرد. اوقات تلخی اش بیشتر هم شد وقتی که دید منشی اش تماس گرفته. بهش گفته بود حق ندارد زنگ بزند مگر اینکه پای مرگ و زندگی وسط باشد. تا خواست جواب بدهد تماس قطع شد. دوباره خودش را ولو کرد توی تخت و خیره ماند به سقف یک دست سفید. دو هفته ای بود که پرونده جدیدی دست نگرفته بود. در نتیجه منشی اش کار مهمی نداشت. فقط بیخود مزاحمش شده بود و صبحش را گند زده بود.
به پهلو چرخید و چشم بست. فکر کرد یکی دو ساعت دیگر بخوابد بلکه خواب خوبی ببیند. چیزی که آن حس و حال لَزِج و نکبت بار را از وجودش پاک کند ولی هنوز چشمش گرم نشده بود که دوباره تلفن همراهش زنگ خورد. این بار پلنگ وار جست زد روی تلفن و آن را برداشت و منشی هنوز سلام نکرده داد زد: نمی فهمی وقتی جواب نمی دم نباید دیگه زنگ بزنی؟
جوابش فقط سکوت بود. خوب می دانست خانم ستوده حالا با دهان نیمه باز و چشم های از حدقه درآمده خیره مانده به گوشی تلفن. کم پیش می آمد داد و قال کند. از آدم هایی که دائم در حال داد و فریاد بودند خوشش نمی آمد. فکر می کرد این جور آدم ها چون زورشان نمی رسد کارشان را پیش ببرند بیشتر از بقیه جار و جنجال می کنند. درست مثل خودش که هفت سال پیش دستش از همه چیز کوتاه شده بود. سکوتِ منشی که کش آمد عمیق نفس کشید و با همان صدای گرفته پرسید: چی شده؟
ستوده لب باز کرد. صدایش مرتعش به نظر می رسید. اما سعی داشت خودش را کنترل کند مبادا رفتار نابه جایی ازش سر بزند. آرام گفت: یک نفر از صبح که اومدم اینجا منتظر شماست. من بهش گفتم که ممکنه امروز اصلاً نیایید. ولی اصرار داشت حتماً بهتون زنگ بزنم. می گه پدرش گم شده...
چشم روی هم گذاشت و لبش را محکم به هم فشار داد. سعی کرد عمیق نفس بکشد و دوباره سر ستوده داد نکشد. لحن رسمی ستوده می گفت که کسی آنجا کنارش است. در وقت های دیگر خیلی راحت با هم حرف می زدند. صدای ستوده را شنید که می گفت: آقای آصف باور کنید من نمی خواستم مزاحمتون بشم ولی...
حرفش را قطع کرد: حالا که شدی. فکر کنم باید بهش می گفتی کار ما پیدا کردن آدم های گم شده نیست. واسه این کارا باید بره اداره پلیس تا...
ستوده حرفش را قطع کرد: گفتم... باور کنید از صبح دارم همین رو بهش می گم ولی...
ـ ولی و اما و اگر نداره. تو که قانون های این کار رو خوب می دونی. اصلاً کی معرفیش کرده؟ شاید اومده مچ گیری؟
ـ نه من حواسم به این چیزا هست. می گه قبلاً یک کاری براشون انجام دادین.
دوباره عمیق نفس کشید و از تخت بیرون آمد. سعی کرد مشتری هایش را پیش خودش مرور کند. معمولاً آدم های زیادی بهش مراجعه نمی کردند ولی نه آن قدر کم که همه شان را یادش بماند. در همان حال که به طرف سرویس حمام می رفت پرسید: اسمش چیه؟
- نمی گه.
در میانه راه ایستاد. ابرو به هم گره کرد: نمی گه؟
لحن متعجبش ستوده را هم ترغیب کرد تندتر حرف بزند: نه! برای همین چندبار زنگ زدم که بیایید خودتون.
بعد تن صدای منشی پایین تر آمد: منم می ترسم اومده باشه دردسر درست کنه.
دوباره برگشت و لبه تخت نشست. کمی مکث کرد تا تمام احتمالات را با خودش مرور کند. بالاخره تصمیم گرفت: بیارش پشت خط.
- چشم الان.
صدای تق تق کفش منشی روی سرامیک های سالن تنها چیزی بود که می شنید. سعی کرد فضا را تصور کند. این جزء عادت هایش بود که جاهایی را که نمی بیند پیش خودش تصور کند یا از مکالمه های نصفه و نیمه مردم توی خیابان داستانی برای خودش بسازد. حالا هم داشت می شنید که ستوده به آن ناشناس می گوید: بله ایشون خودش پشت خطه.
لحن ستوده طلبکار و کلافه بود. شاید اثر آن فریادی بود که سرش کشیده بود. یا شاید آن آدم سمج عصبی اش کرده بود. بالاخره گوشی دست به دست شد و زنی با صدایی مخملی اما محکم گفت: آقای کامیار آصف؟
مکث کرد. زن گفت: الو؟
ـ می شنوم.
ـ سلام.
ـ بفرمایید.
ـ من برای کمک گرفتن از شما اینجام. تا خودتون رو نبینم نمی تونم حرف بزنم.
ـ منشی من گفتن پدرتون گم شده...
زن حرفش را قطع کرد: بله، یعنی ما این طور فکر می کنیم.
ـ شما؟
ـ من و... ببینید بهتره حضوری حرف بزنم.
ـ مگه من قبول کردم مشکل شما رو حل کنم؟
ـ نه ولی...
ـ ولی نداره... لطفاً تشریف ببرید اداره پلیس و...
ـ اگه به من کمک کنید می تونم یه نشونه از... از گلی مستعان به شما بدم.
گلی... گلی مستعان! برای یک لحظه تمام بدنش منقبض شد. مشتش را گره کرد. تلفن را توی دستش جوری فشار داد انگار که گردن گلی زیر انگشتانش است.
زن گفت: ببخشید ولی می دونستم که ممکنه کمک نکنید...
با خشمی کنترل شده گفت: شما کی هستی؟
ـ گفتم که تا همدیگه رو نبینیم نمی تونم چیزی بگم.
صد جور معادله توی سرش شروع به چرخیدن کرد. چرا این زن هویتش را فاش نمی کرد؟ چطور از گذشته اش خبردار شده بود؟ باید این ها را قبل از آنکه مجبور به رفتن شود می فهمید. حسی ناخوشایند می گفت این زن بوی دردسر می دهد.
سعی کرد به خودش مسلط بماند. آرام و شمرده گفت: ببینید من یه وکیل ساده هستم. دفتر ما هم دفتر مشاوره حقوقیه. در زمینه خانواده... نمی دونم کی چی به شما گفته ولی هرچی که راجع به ما به شما گفتن اشتباهه. شایعه است.
ـ از کجا می دونید کسی چیزی به من گفته؟ به منشی تون هم عرض کردم قبلاً از خدمات شما استفاده کردیم.
چشم هایش را ریز کرد. ایستاد مقابل آینه سراسری اتاق خواب و به خودش خیره ماند. قبلاً به کی خدمات داده بود؟ آخرین پرونده اش مربوط به زنی بود که به شوهرش شک داشت. مسئله خیلی راحت و سریع حل شده بود. عقب تر رفت. در یک سال اخیر هیچ مشتری مشکوکی نداشت. برای چه کسی کاری انجام داده بود که حالا می ترسید هویتش را فاش کند؟ برای یک لحظه ذهنش روشن شد. لبش به پوزخندی کج شد. بعد خیلی خونسرد گفت: احتمالاً پدر گم شده شما اسمش بهمن نادریان نیست؟
سکوت پشت تلفن می گفت که درست حدس زده. از خودش خوشش آمد. با نگاهی مطمئن تر به تصویرش توی آینه نگاه کرد و آرام گفت: درست حدس زدید. اگه از اول خودتون رو معرفی می کردید محال بود حتی با شما حرف بزنم. حالا هم بهتره خیلی زود از دفتر من بری بیرون. پشت سرت رو هم نگاه نکن وگرنه بد می بینی اجازه نداد دختر حرف دیگری بزند. تماس را بلافاصله قطع کرد. با اینکه حال دختر را گرفته بود ولی احساس خوبی نداشت. همه چیز برمی گشت به پرونده ای که یک پای آن بهمن نادریان بود. کسی که نه تنها می خواست دفترش را پلمپ کند که حتی تا پای زندان انداختنش هم پیش رفته بود. زیر لب فحشی نثار بهمن نادریان و کل خانواده اش کرد و رفت تا دوش بگیرد. اما بی آنکه بخواهد تمام اتفاقاتی که به خاطر آن پرونده برایش پیش آمده بود پیش رویش جان گرفت چون این پرونده به گذشته اش گره خورده بود.
بهمن نادریان! یکی از گالری دارهای سرشناس تهران. کسی که مجسمه سازان، نقاشان و عکاسان برای آنکه بتوانند در گالری اش که پریا نام داشت نمایشگاهی برگزار کنند سر و دست می شکستند. آن کسی که موفق می شد در گالری پریا نوبت نمایشگاه بگیرد خیالش راحت بود که به زودی پول به جیبش سرازیر می شود. مطمئن می شد که اسم و رسم دارهای این حوزه او را به یاد خواهند سپرد. رفتن به نمایشگاه های خارجی هم که روی شاخش بود. شهرت و پول دو چیزی بود که بعد از راه پیدا کردن به گالری پریا انتظار آن ها را می کشید. اما کامیار از این راه سر و کارش به بهمن نادریان نیفتاده بود. کامیار نام بهمن نادریان را از یک زن شنیده بود.
ایستاد زیر دوش آب و زیر لب نام مهرانگیز را با خودش تکرار کرد. مهرانگیز ربیعی! دو سال پیش همین موقع ها، سر و کله زنی در دفترش پیدا شد و خواست کامیار پیشینه مردی را برایش دربیاورد. مهرانگیز گفت می خواهد با این مرد ازدواج کند اما قبل از آن می خواهد مطمئن شود که این مرد به او متعهد است یا نه و این مرد کسی نبود جزء بهمن نادریان. کامیار اول فکر کرد سرک کشیدن به زندگی نادریان خیلی هم سخت نباشد. کار او همین بود. تعقیب کردن مردها و زن هایی که مشتری هایش بهشان شک داشتند. او خودش را ردیاب خیانت می نامید.
مهرانگیز زنی بود به تمام معنا فتانه! زیبا بود و عشوه گر و البته ثروتمند. همین ها بود که باعث شد کامیار حرف هایش را خیلی باور نکند. آخر کدام زنی با این همه محاسن نگران است بهش خیانت شود؟ این سوالی بود که همان اول از خودش پرسید و خیلی زود هم جوابش را گرفت. مهرانگیز باهوش بود و حس کرده بود بهمن نادریان قصد ندارد باهاش ازدواج کند و فقط با او وقت می گذراند. پس نتیجه گرفته بود حتماً پای کسی دیگر در کار است و در تب این می سوخت که بفهمد چه کسی توانسته جای او را در قلب بهمن نادریان تصاحب کند. به تجربه می دانست زنان حسود چشم ندارند کسی را رقیب خودشان ببینند و دست به هرکاری می زنند تا او را از میدان به در کنند. کامیار بدش نمی آمد رقیب مهرانگیز را پیدا کند. برای او هم جالب بود بداند چه کسی بوده که روی دست چنین زنی بلند شده.
آب از روی سر و صورتش پایین می ریخت. همراه قطرات آب روزهایی از پیش چشمش رد می شدند که از سر گذرانده بود. روزهایی رنج آور. برای او که مدت زیادی بود فقط به کار فکر می کرد و نه هیچ چیز دیگر، ورود مهرانگیز مثل یک صاعقه بود بر مرداب ساکت زندگی اش. مثل سیلی بود بنیان کن. وقتی فهمید بهمن نادریان چه کسی است از اینکه درخواست مهرانگیز را قبول کرده بود پشیمان شد. او به خودش قول داده بود هیچ وقت کار آن هایی را که سر و کارشان با نقاشی است قبول نکند. هر چیزی که به نقاشی ختم می شد او را یاد گلی می انداخت. گلی که ساعت ها مقابل بوم سفید می نشست و به آن خیره می شد. گلی که فقط یک نقاشی بلد بود بکشد. تصویر خودش که سه رخ کنار پنجره اتاقش نشسته بود و نور آفتاب از روی او رد می شد و کل اتاق را روشن می کرد. نور آفتاب سایه اش را روی زمین می انداخت. اما آن سایه متعلق به خودش نبود.
کامیار بعد از فهمیدن پیشینه کاری بهمن نادریان، مهرانگیز را ملاقات کرد و گفت نمی تواند کارش را قبول کند اما مهرانگیز پیشنهادی داد که نتوانست رد کند.
در همان حال که زیر دوش از شدت خشم نفس نفس می زد مشتی به دیوار کوبید. یادآوری اینکه برای بار دوم یک زن توانسته بود فریبش بدهد تا حد جنون دیوانه اش می کرد. مهرانگیز گفته بود اگر بتواند کار را درست انجام بدهد، او هم قول می دهد که نامزدش، گلی، را برایش پیدا کند. آن لحظه انگار دنیا را به کامیار داده بودند. چنان هیجان زده شده بود که از مهرانگیز پرسیده بود: کجاست؟

اما مهرانگیز جواب سوالش را موکول کرد به تمام شدن کار و این طور بود که کامیار شب و روزش را گذاشت روی این پرونده.
بهمن نادریان، مرد جنتلمنی که هر زنی آرزو داشت مصاحب و دوست صمیمی اش باشد. متشخص، کم حرف و نکته سنج! صاحب دو دختر یکی ارغوان و دیگری پریا. بهمن نادریان یکی از آن هایی بود که خیلی ها سر اسمش قسم می خوردند و نظراتش درباره هرچیزی حجت حساب می شد. اما این مرد که چیزی از اسطوره های تخیلی کم نداشت یک روی پنهان داشت. کامیار چندین سال بود که آدم های مختلفی را زیر نظر گرفته بود و درست مثل شکارچی ای که بوی شکار را دنبال می کند مطمئن بود هیچ کسی نمی تواند تا این اندازه کامل و بی نقص باشد. همه یک روی پنهان دارند. درست مثل گلی که همه فکر می کردند این دختر ساکت و عجیب همین است که می بینند اما اشتباه فکر می کردند. پشت رفتار ساده گلی چیزهای مرموزی وجود داشت که خیلی ها نمی دانستند. حتی خودش هم نمی دانست و چون در آن سال ها کم تجربه بود هیچ وقت به گلی مشکوک نشده بود اما وقتی افتاد دنبال سرک کشیدن توی زندگی بهمن نادریان دیگر آن جوانک کم تجربه سال ها پیش نبود. فرق کرده بود. بزرگ شده بود و به این مسئله اعتقاد پیدا کرده بود که همه آدم ها دو رو دارند مگر اینکه خلافش ثابت شود.
سرک کشیدن در زندگی کسی که مدام مثل خنجر زخم های گذشته اش را خراش می داد چندان راحت نبود. اما کامیار تحمل کرد تنها به این امید که بالاخره گلی را پیدا کند. هیچ کس به اندازه کامیار نمی دانست یک راز حل نشده تا چه اندازه می تواند آدم را از پا بیندازد. مگر به همین خاطر نبود که پیه هر خطری را به تن مالیده بود تا بشود کاراگاه خصوصی؟ آن روزهای سخت بالاخره گذشتند و او مثل بارهای قبل توانست مدارکی را که مهرانگیز دنبالش بود پیدا کند. اما مهرانگیز اشتباه کرده بود. او فقط یک رقیب نداشت. او چندین رقیب داشت و این یعنی که بهمن نادریان از اساس آن مردی که این زن ها فکر می کرده اند نبوده. به مهرانگیز گفت: آقای نادریان اصولاً قلبش از سنگه، هیشکی رو توش راه نداده. همه پشت درش نشستن هنوز. از جمله شما.
و این بدترین اشتباهش بود. هیچ چیز به اندازه توهین به کسی که فکر می کند بی نظیر است خطرناک نیست. کامیار با این حرف نسنجیده مهرانگیز را چنان برآشفت که او تصمیم گرفت با مدارکی که به دست آورده آبروی بهمن نادریان را ببرد. و شد آنچه نباید می شد. مهرانگیز از ایران رفت. بی خبر. بدون آنکه حتی یک سرنخ از گلی بهش بدهد. اما به جای سرنخی که امیدوار بود گیرش بیاید وکیل بهمن نادریان آمد سراغش! کامیار نمی دانست با دم شیر بازی کرده. آبروی بد کسی را با مدارکش بر باد داده بود. و بهمن نادریان مثل پلنگی زخمی دنبال کسی می گشت که آن مدارک را برای مهرانگیز جمع کرده بود. نظری، وکیل نادریان، کاری کرد که او به شکر خوردن افتاد. دفترش مدتی بسته شد. پروانه وکالتش که زیر پوشش آن کارهایش را جلو می برد تا آستانه باطل شدن پیش رفت و کم مانده بود به زندان بیفتد.
از حمام بیرون آمد. با صورتی برافروخته و سری که به اندازه یک ساختمان چند طبقه سنگین شده بود. هیچ چیز به اندازه یادآوری آن پرونده پر از مصیبت حالش را بد نمی کرد. آن پرونده انگار یادآوری بود بر ساده دلی هایی که گلی از آن سوءاستفاده کرده بود.
حالا بعد از دو سال، دختر بهمن نادریان آمده بود دفترش تا ازش کمک بگیرد پدرش را که ظاهراً گم شده بود پیدا کنند. فکر کرد این خانواده وقاحت را به آخر رسانده اند. در همان حال که باد گرم سشوار را میان موهایش حس می کرد پوزخند زد. حتماً پلیس نتوانسته بود در پیدا شدن بهمن کمکی بکند که دست به دامن یک دشمن قدیمی شده بودند. این حدس دلش را خنک می کرد. هیچ وقت یادش نمی رفت چطور مجبور شده به وکیل پیر و عوضی بهمن نادریان التماس کند از خیر شکایت بگذرند. می دانست اگر از آسمان سنگ هم ببارد دیگر در یک فرسخی آن خانواده هم پیدایش نمی شود.
دختر نادریان گفته بود آدرسی از گلی دارد. سرش را محکم تکان داد. حتماً این احمق هم خیال کرده بود می تواند با حقه قدیمی مهرانگیز خامش کند. ولی او دیگر گول این حرف ها را نمی خورد. مطمئن بود.
سشوار را انداخت روی تخت. سرجایش کمی نرمش کرد. هیکلش داشت از فرم می افتاد. با اینکه کسی توی زندگی اش نبود دوست نداشت تبدیل به یک مرد از دنیا بریده بدبخت شود. سرجا چندبار نشست و برخاست کرد و در همان حال به خودش توی آیینه نگاه کرد. به چشم هایش که انگار غمگین ترین چشم های دنیا بودند. خوب می دانست که حتی اگر سر و ظاهرش شیک و مرتب باشد، حتی اگر در یکی از بهترین جاهای تهران خانه داشته باشد، حتی اگر دخترهای زیادی دلشان بخواهد باهاش وقت بگذرانند ولی این چشم ها، این چشم های غمگین که حتی در خشمگین ترین وقت های زندگی اش رگه هایی از غم در خودشان داشتند می گفتند که یک مرد زخم خورده است که تنها سرگرمی اش تعقیب مردها و زن های دو رو و خیانت کار است. وقتی به خودش آمد دید که صاف روبه روی آینه ایستاده. اتاق خواب درهم ریخته و نامرتبش توی آینه معلوم بود. اتاق خواب شیک و دلنشینی که حتی اگر هم مرتب می شد درست مثل خودش یک رویه تقلبی بر تمام گذشته آزاردهنده اش بود.
صدای دینگ دینگ موبایلش بلند شد. سری به تاسف تکان داد و رفت طرف گوشی اش. یک نفر برایش پیامی فرستاده بود. یک شماره ناشناس. پیام را باز کرد. اول متوجه نشد چی دیده. چشم هایش ریز شدند. ابروهایش به هم گره خوردند و ناگهان سرجا میخکوب شد. چشم هایش گشاد شدند و ابروهایش از هم باز شدند. عکسی که آمده بود از یک تابلو گرفته شده بود و توی تابلو یک دختر غمگین پشت پنجره اتاقش به غروب نگاه می کرد و سایه ای پایین پاهایش کش آمده بود. سایه ای که مال گلی نبود.
گوشی اش را انداخت و سرآسیمه به سمت چمدانی رفت که ته کمد دیواری اتاقش خاک می خورد. آن را بیرون کشید و زیپش را باز کرد و به تنها تابلوی توی چمدان خیره ماند. به دخترکی غمگین که پشت پنجره اتاقش زل زده بود به غروب. و به سایه اش که تا کف اتاق کش آمده بود و تبدیل شده بود به سایه یک آدم دیگر. سایه یک مرد! سینه اش از شدت هیجان بالا و پایین می شد. دوباره گوشی اش را برداشت و به عکس نگاه کرد. داشت فکر می کرد دختر بهمن نادریان چطور توانسته از تابلویی که توی کمدش پنهان کرده عکس بگیرد؟
همان طور میخ شده بود به عکس که پیامی برایش رسید: خوشحالم که پیام رو زود باز کردین. من پریا نادریان هستم. همون کسی که دلتون نمی خواد کمکش کنید تا پدرش رو پیدا کنه. مجبور شدم عکس تابلو رو بفرستم براتون تا شاید این جوری مطمئن بشید که وعده بیخود ندادم. حتماً تا الان متوجه شدین دختر توی تابلو کیه. حالا باز هم نمی خواهید به من کمک کنید؟
کامیار گیج بود. خود گلی بود پشت پنجره رو به غروب. وقتی گلی یک دفعه غیب شد تابلوها هم غیب شدند. پدر گلی همه شان را شکست و دور ریخت. خودش شاهدش بود فقط او بود که یکی از آن تابلوها را برداشت و مخفیانه با خودش برد تا یادش بماند که برای چی این شغل را انتخاب کرده. دوباره به عکسی که پریا نادریان فرستاده بود دقت کرد و خیلی زود فهمید این گلی با آن یکی که توی چمدانش جا خوش کرده فرق می کند. این گلی بزرگ تر از آن یکی ست. پس گلی حتی بعد از غیب شدن هم از کشیدن این تابلوی تکراری دست برنداشته بود و دختر نادریان حالا یک تابلو مثل مال خودش داشت پس؟ دور خودش چرخید. دست کرد داخل موهایش. گوشی موبایلش را بالا آورد و هی به عکس نگاه کرد و دوباره گوشی را انداخت روی تخت و دوباره برداشت و دوباره نگاه کرد. آخر سر نشست روی تخت و سعی کرد آرام بگیرد. این بار بهمن نادریان نبود که برایش دردسر درست کند. این بار قرار بود در پیدا کردنش کمک کند و این عکسی که دخترش فرستاده بود می گفت که واقعاً از گلی سرنخی دارد. بالاخره گوشی موبایلش را برداشت و برایش نوشت: یک ساعت دیگه دفترم باش.
جواب گرفت: نرفته بودم که برگردم :)
***
پریا گوشی موبایلش را انداخت جلوی داشبرد ماشین و توی دست هایش ها کرد. با آنکه بخاری ماشین روشن بود اما به خاطر استرس زیاد یخ کرده بود. ضربان قلبش هنوز بالا بود ولی از کارش راضی بود. فکر نمی کرد بتواند کامیار را بدون فحش و دعوا بکشاند پای کار اگرچه هنوز حضوری همدیگر را ندیده بودند و این یعنی همچنان خطر فحش کشی سرجایش باقی بود. تکیه داد به صندلی ماشین و به رو به رو خیره ماند. آسمان سربی رنگ بود و خیابان پیش رویش خلوت و کم رفت و آمد. آبان از راه رسیده بود وحدس می زد تا ظهر باران بیاید. نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و دوباره گردن صاف کرد. تازه پنج دقیقه گذشته بود. پنجاه و پنج دقیقه دیگر کامیار را در دفترش ملاقات می کرد. فکر می کرد کامیار آخرین کسی است که می تواند در پیدا کردن پدرش کمک کند چون به کارش ایمان داشت. انگشت هایش کم کم گرم می شدند و اضطراب ناشی از فرستادن آن عکس نرم نرمک جایش را به آرامش می داد هرچند می دانست این آرامش موقتی است و تا یادش می آمد کامیار ممکن است چه واکنشی نشان بدهد دلشوره مثل خوره به جانش می افتاد. با خودش تکرار کرد این ها مهم نیست. این ها وقتی پای جان پدرم در میان است مهم نیست.
به عکس خودش و پدرش که مدت ها پیش در گوشی اش جا خوش کرده بود خیره ماند. ساقه های درختان نورس بهاری قاب تصویر را محصور کرده بودند. موقع گرفتن عکس دختری بود چهار ساله با موهایی که دم خرگوشی بسته شده بودند. پدرش لم داده بود روی صندلی حصیری و کلاه لبه پهن حصیری روی سرش بود. عینک آفتابی اش را داده بود بالا و دست بزرگ و حمایتگرش را دور او که روی زانوهایش نشسته بود حلقه کرده بود. پریا اخم کرده انگشت دراز کرده بود به جایی رو به رویش و لب هایش نیمه باز مانده بود. نور آفتاب چشم هایش را بسته بود. پدرش اما مطمئن و متین به دوربین لبخند زده بود. آن عکس برای پریا انگار تصویری بود از بهشت! آن ها بودند در کنج بهشت بیخیال از تمام ترس های دنیا.
حالا اما نمی دانست پدرش کجاست. مرده؟ موهای پشت گردنش سیخ شدند. به ساعتش نگاه کرد. ربع ساعت گذشته بود و چهل و پنج دقیقه دیگر کامیار را می دید. کسی که سایه شان را با تیر می زد. اما پریا مطمئن بود کامیار آخرین راه نجات است. دو سال پیش وقتی مهرانگیز عکس های پدرش را که با زن های مختلفی گرفته شده بود این طرف و آن طرف پخش کرد و آن جنجال ها را راه انداخت کسی نبود که از تصویر تازه ای که مهرانگیز از بهمن نادریان به نمایش گذاشته بود شوکه نشده باشد. فقط یک نفر بود که از این اتفاق خوشحال شد. خواهر بزرگش، ارغوان.
ارغوان همیشه می گفت: کاش بابا این نقابی رو که روی صورتش زده برمی داشت. این طوری بیشتر می تونستم دوستش داشته باشم. این طوری مامان هم با بابای واقعی راحت تر کنار می اومد. این طوری شب و روز شک خائن بودن بابا مثل خوره نمی افتاد به جون مامان و نمی کشتش!
اما او هیچ وقت این حرف ها را باور نکرد. هیچ وقت پدرش را جزء آنچه نشان می داد ندید تا وقتی که مهرانگیز بی دعوت نقاب را از چهره پدرش برداشت و آن روز او بود که اشک هایش بند نمی آمد و ارغوان بود که از خوشحالی روی پا بند نبود. ارغوان می گفت: پریا بابا تو رو بیشتر از من دوست داره تو این رو نمی فهمی ولی من خوب می فهمم. خیلی خوب.
این عکس ها برگ های آس ارغوان بودند تا ناسازگاری هایش را عیان کند. شمشیر از رو ببندد و هر بحثی پیش می آمد ماجرای مهرانگیز را بکوبد توی صورت پدرش. مهرانگیز کاری کرده بود که ارغوان نتوانسته بود انجام دهد. او دو سه نفر را اجیر کرده بود تا پدرش را تعقیب کنند و سر از کارش دربیاورند ولی پدرش بو برده بود. آن روز نحس را خوب به یاد می آورد...
باران می بارید. خانه ساکت بود. موسیقی ملایمی از اتاق پدرش به گوش می رسید. پریا لم داده کنار پنجره اتاق خوابش بوی باران را به سینه می کشید و کتاب می خواند. برباد رفته! اسکارلت اوهارا برگشته بود به مزرعه تارا و می خواست آن را از نو بسازد و برای این کار، راهی غیرانسانی پیش گرفته بود. شوهر خواهرش را قاپ زده بود و پریا از دستش عصبانی بود که این قدر خودخواه است. هنوز در خیالاتش غوطه می خورد که متوجه شد دیگر صدای موسیقی نمی آید. به جای آن صدای جر و بحث نشسته بود. جر و بحث های بی پایان ارغوان و پدرش! کتاب سنگین را زمین گذاشت و رفت طبقه اول. هردوشان توی اتاق پدرش بودند و آنجا بود که فهمید ارغوان چه کار کرده. خواست برگردد بالا. چه فایده داشت برود داخل. هیچ کدامشان به حرفش گوش نمی دادند. اما پدرش آمد بیرون و او را دید. در همان حال که به ارغوان نگاه می کرد دستش را گرفت طرف پریا: چرا از خواهرت یاد نمی گیری یه کم آدم باشی؟
پریا شوکه به ارغوان نگاه کرد که چشم هایش خیس بودند. ارغوان گریه نمی کرد. جزء وقتی که می رفت به گورستان تا در آرامگاه خانوادگی شان کنار مادرشان آرام بگیرد. اولین بار بود که از پدرش بدش آمد. از اینکه این قدر خودخواه بود و غم های ارغوان را نمی دید. می توانست ناراحتی اش را بعداً بیرون بریزد. وقتی که ارغوان از گورستان برنگشته باشد. می توانست چون او پدرشان بود. کسی که ازش توقع حمایت داشتند حتی اگر از روی نادانی، اشتباه کرده باشند. آن روز شک کرد شاید ارغوان راست می گوید و پدرشان او را بیشتر از ارغوان دوست دارد وگرنه چه دلیلی داشت که جلوی او ارغوان را خوار و خفیف کند؟ غرور ارغوان برایش مهم نبود؟ لابد نه!
اما بالاخره ارغوان به مراد دلش رسید. مهرانگیز با چندتا عکس درست و حسابی که ثابت می کرد بهمن نه تنها با یک نفر که با چند نفر مراوده دارد از راه رسیده بود. کمی طول کشید تا از شوک ناشی از این اتفاق بیرون بیاید و بعد خودش را توجیه کرد که به هرحال زندگی خصوصی پدرش به خودش ربط دارد. با همین توجیه ساده دوباره چهره پدرش را از نو ساخت و دوباره بهش دل بست! اما تنها چیزی که از این ماجرا در ذهنش ماند این بود که مهرانگیز چطور توانسته مچ پدرش را بگیرد وقتی ارغوان نتوانسته بود؟ به این نتیجه رسیده بود که هرکی به مهرانگیز کمک کرده خیلی حرفه ای بوده. مهرانگیز که مجبور شد برود امریکا و انگار که آنجا بالاخره به مذاقش خوش آمد و ماندگار شد. اما پدرش تازه افتاد دنبال کسی که این مدارک را به مهرانگیز داده بود و پریا برای اولین بار اسم کامیار آصف را شنید. آقای نظری، وکیل پدرش، ته و توی او را درآورده بود. ظاهراً کامیار آصف یک دفتر مشاوره حقوقی داشت ولی این شغل فقط پوششی بود بر کارهای دیگری که انجام می داد. وکیل پدرش فهمیده بود او در پوشش یک وکیل خانواده به کسانی خدمات می دهد که دنبال کشف رازهای زندگی دیگران هستند. یک نوع کاراگاه خصوصی!
پریا تا آن روز فکر می کرد در ایران هم کاراگاه خصوصی وجود دارد ولی از زبان وکیل پدرش شنید که نه! در ایران این کار جرم است. برای همین بود که کامیار آصف مخفیانه کار می کرد و همین باعث می شد پریا فکر کند پس کارش سخت تر است. آقای نظری گفته بود اتفاقاً او کار و کاسبی خوبی هم دارد. پریا فکر کرده بود چرا نباید داشته باشد؟ وقتی توانسته بود روابط خصوصی پدرش را کشف کند حتماً کارش درست است.
قطرات ریز باران آرام می خوردند روی شیشه ماشین. دوباره به ساعتش نگاه کرد. نیم ساعت گذشته بود. فکر کرد چقدر زمان کند می گذرد. کلافه گوشی موبایلش را برداشت و چک کرد. دوباره به عکس آن تابلویی که برای کامیار فرستاده بود نگاه کرد.
پدرش دو ماه پیش ناگهان ناپدید شد. یک ماه و نیم تلاش های بی وقفه برای پیدا کردنش راه به هیچ کجا نبرد و پریا دیگر داشت دیوانه می شد. آن قدر گریه کرده بود که با اشک هایش می شد یک باغچه را آبیاری کرد و بالاخره یک روز به محض آنکه چشم باز کرد اسم کامیار آصف مثل چراغی توی سرش روشن و خاموش شد. انگار کسی در تمام این مدت در گوشه تاریک ذهنش منتظر نشسته بود تا او راهی جزء گریه کردن برای حل مشکل پیدا کند و آخر سر بالاخره از بی عرضگی اش به تنگ آمده و اسم کامیار آصف را گذاشته بود جلوی رویش!
سیخ توی تختش نشست و روی لب های خشکش زبان کشید و اسمش را چندبار با خودش تکرار کرد. و هرچه بیشتر به او فکر کرد ناامیدتر شد. محال بود کامیار بهش کمک کند. از نظری شنیده بود سر قضیه مهرانگیز جوری دم کامیار را چیده که دیگر به فکر کاراگاه بازی نیفتد. تمام روز راه رفت. از اتاق به سالن کوچک خانه اش رفت و از سالن به آشپزخانه و دوباره این مسیر را برگشت. راه رفت آن قدر که تمام عضلاتش مثل نبض می تپیدند. تا بالاخره دل به دریا زد. شب به نیمه رسیده بود که به مهرانگیز تلفن زد. از خودش شرمنده بود که ناچار شده چندتا دروغ به هم ببافد تا او را با خودش همراه کند. مثلاً اینکه پدرشان خیلی از رفتن مهرانگیز ناراحت شده و بعد از او از خواب و خوراک افتاده در حالی که این طور نبود. وقتی مهرانگیز پرسید چرا آدرس کامیار را می خواهد بهش گفت: راستش می خوام بدونم چرا بابا این کارها رو کرده. همیشه دلم می خواست بدونم ولی جرئتش رو نداشتم. می دونی مهرانگیز جون نمی شه اینا رو از خودش بپرسم. خجالت می کشم و دیگه اینکه می دونم راستش رو نمی گه. حالا که خیلی از اون ماجرا گذشته فکر کنم بهتره برم و با این پسره یه ملاقات داشته باشم. شاید اون بتونه کمکم کنه بفهمم.
دعا دعا می کرد خبر غیب شدن پدرش به آن سر دنیا نرسیده باشد و مهرانگیز دروغ هایش را باور کند. وقتی مهرانگیز گفت: برای منم توی این دو سال سوال بوده. فکر می کردم من تنها زنی هستم که تونسته دل اون مرد جدی و بداخلاق رو نرم کنه. زهی خیال باطل. به هرحال هرجوابی پیدا کردی من رو هم خبر کن
پریا نفس راحتی کشید و قول داد او را بی خبر نگذارد. بعد مهرانگیز آدرس کامیار را داد و گفت: کار این پسره جوری نیست که یک راست بلند بشی بری سراغش و بهش بگی اومدم برام ته و توی کسی رو دربیاری. می دونی که کارش خلاف قانونه. حتماً باید یکی معرفیت کرده باشه. ولی خب قضیه تو فرق داره. تو نمی خوای برات کاری بکنه فقط می خوای بفهمی بهمن... قبلاً چه کارهایی کرده و چرا این کارها رو کرده. به هرحال ممکنه قبول نکنه باهات حرف بزنه. راستش رو بخوای همون دو سال پیش هم وسط کار یک دفعه زد زیر همه چی. گفت دیگه نمی خوام ادامه بدم ولی من حساب همه جاش رو کرده بودم. بهش گفتم اگه کمکم کنه نامزدش رو براش پیدا می کنم.
پریا متعجب پرسید: نامزدش؟

مهرانگیز بی حوصله گفت: آره. قبل از اینکه برم سراغش و ازش بخوام ته و توی بهمن رو برام دربیاره راجع به خودش و کارش تحقیق کرده بودم. می خواستم مطمئن بشم کلاه بردار و شارلاتان نیست. فهمیدم هفت هشت سالی می شه که کارش اینه و هیچ کسی هم توی زندگیش نیست. توی همین جست وجوها نمی دونم کی یا کجا به گوشم خورد یه نامزد داشته که بی خبر ولش کرده و رفته. اسمش هم گلی بود. من فقط همین رو فهمیده بودم نه هیچ چیز دیگه ای. وقتی گفت دیگه نمی خواد ادامه بده مجبور شدم به دروغ بهش بگم اگه این کار رو تموم کنه من هم نامزدش رو پیدا می کنم. فکر نمی کردم براش اهمیتی داشته باشه ولی داشت. جوری به من زل زده بود انگار نامزدش همین الان توی جیبم باشه.
پریا یادش بود که وقتی مهرانگیز این را می گفت قهقهه زده بود و او توی دلش گفته بود همان بهتر که او و پدرش با هم ازدواج نکردند. از آدم هایی که بقیه را فقط ابزاری برای جلو بردن نقشه هایشان می دیدند بدش می آمد. ازشان متنفر بود. خیلی زیاد. با این حال چیزی نگفت چون خودش هم یک جورهایی داشت از مهرانگیز سوءاستفاده می کرد تا به آدرس کامیار برسد. پرسید: چیزی از گلی هست که لازم باشه بدونم؟
مهرانگیز انگار شک کرده باشد سکوت کرده بود. پریا مجبور شده بود بگوید: آخه شاید منم مجبور بشم با همین ترفند وادارش کنم حرف بزنه.
مهرانگیز گفته بود: من که چیزی نمی دونستم. فقط می دونستم یه نامزد داشته به اسم گلی ولی خودش یک بار که رفته بودم دفترش گفت دلیل اینکه نمی خواسته کار رو ادامه بده این بوده که نامزدش هم نقاشی می کشیده و نمی خواسته با سرک کشیدن تو زندگی بهمن که سر و کارش با نقاشی هست دوباره یاد گذشته اش بیفته. بعد هم گفت شاید این کار یه نشونه بوده تا بتونم گلی رو پیدا کنم. یه عکس از دختره نشونم داد. بعد شروع کرد به کنجکاوی که من چی از گلی می دونم و از این حرف ها که مجبور شدم بپیچونمش. ولی محض اطمینان از روی عکس دختره با موبایلم عکس گرفتم. بهش گفتم هیچی نمی گم تا وقتی که کار رو تموم کنه. که آخرش هم اون جوری تموم شد.
پریا گفت: اون عکس رو داری؟
مهرانگیز پوزخند زد: نه، به چه کارم می اومد آخه؟ تازه دختره همچین مالی هم نبود. نمی دونم اون پسره با اون سر و ظاهر دلبرکش چرا اسیر همچین دختری شده.
پریا حس می کرد به بن بست خورده. محال بود بتواند با این سرنخ های ضعیف به جایی برسد. می خواست تماس را قطع کند که مهرانگیز گفت: ولی فکر کنم وکیل بهمن از دختره یه عکس داشته باشه. می دونی که می خواست پسره رو واسه سرک کشیدن تو زندگی بابات بندازه زندان. از من نشنیده بگیر ولی یکی به گوشم رسوند نظری دو نفر رو اجیر کرده بود یواشکی برن خونه و زندگی پسره رو زیر و رو کنن هرچی مدرک ازش گیر میارن جمع کنن براش ببرن. می خواست با همون مدارک بندازدش زندان.
این حرف دوباره پریا را امیدوار کرد. چاره ای نداشت؛ بالاخره مجبور شد برود سر وقت نظری و با هزار دنگ و فنگ راجع به کامیار ازش سوال کند. حتی به دروغ به وکیل پدرش گفت به کامیار شک دارد و فکر می کند او به خاطر دردسرهایی که برایش درست شده کینه پدرش را به دل گرفته و در گم شدن او نقش داشته. با اینکه فهمید نظری گول این حرف ها را نمی خورد ولی کوتاه نیامد. امیدوار بود بتواند عکس گلی را گیر بیاورد ولی چیز بهتری گیر آورد. تابلوی پرتره گلی پشت پنجره! آدم های نظری در جست وجوهای مخفیانه شان در خانه و زندگی کامیار این تابلو را دیده بودند و ازش عکس انداخته بودند. نظری عکس تابلو را بهش داد و آخر سر هم گفت: ولی این پسره کاره ای نیست. این ماجرا مال خیلی وقت پیشه. اگه هم از پدرت کینه به دل گرفته باشه تا الان فراموشش کرده.
پریا هیچ جوابی نداد و نظری گفت: اگه می خوای ازش کمک بگیری بابات رو پیدا کنه بیخیال شو! اون جور که من تهدیدش کردم محاله بهت کمک کنه.
با حرف هایی که نظری زده بود پریا قصد نداشت دست خالی برود سراغ کامیار یا مثل مهرانگیز بهش وعده های پوچ بدهد. مطمئن بود کامیار برای بار دوم گول چنین وعده هایی را نمی خورد. مجبور بود حتماً سرنخی مطمئن از گلی به دست بیاورد. هرچند کارش خوب پیش نرفت. حتی یک جایی داشت منصرف می شد. به این فکر می کرد که گیرم توانستم سرنخی پیدا کنم از کجا معلوم کامیار راضی به همکاری شود؟ ولی باز یادش به حرف مهرانگیز می افتاد. به اینکه گفته بود پسره خیلی برایش مهم بوده گلی را پیدا کند. و اصلاً به همین خاطر بوده که حاضر شده به بدبختی دست پدرش را برای مهرانگیز رو کند. همین چیزها بود که امیدوارش می کرد تلاشش برای پیدا کردن یک سرنخ از گلی بی فایده نیست و اگر بتواند ردپایی از او پیدا کند می تواند کامیار را راضی کند برای بار دوم کمکشان کند. از خیلی ها پرس وجو کرد. از تمام کسانی که می دانست سر و کارشان با نقاشی است. این قسمت کار سخت نبود. بالاخره پدرش یک گالری دار سرشناس بود و در جامعه نقاشان خیلی ها همدیگر را می شناختند. قسمت سخت ماجرا این بود که گلی نقاش ماهری نبود. یک نقاش آماتور بود. از آن ها که نمونه شان هرجایی پیدا می شود و پریا نمی توانست تمام نقاشان تهران را تک به تک پیدا کند و ازشان راجع به گلی بپرسد. کم کم داشت ناامید می شد که بالاخره شانس بهش رو کرد و یک تابلو درست مثل همان که نظری عکسش را بهش داده بود در خانه یکی از دوستانش دید!
آن قدر فکر غرق بود که وقتی درِ ماشینش به شدت باز شد نتوانست عکس العمل نشان بدهد. ترسیده و حیران به مردی که دست به کمر گردن خم کرده و بهش خیره مانده بود نگاه کرد. حدس می زد کامیار آصف باشد. با احتیاط از ماشین پیاده شد. باران هنوز نم نم می بارید و خیابان خلوت بود. آرام گفت: سلام.
مرد جوابش را نداد. فقط گفت: اون تابلو رو کجا دیدی؟
مطمئن شد که او کامیار است ولی قصد نداشت بگوید تابلو را بار اول در دفتر نظری دیده و تابلوی دومی که عکسش را برایش فرستاده از روی شانس پیدا کرده. نگاهی به دو طرف خیابان انداخت و بعد به ساعتش. یک ساعت گذشته بود. فکر کرد کامیار چطور توانسته بفهمد او این گوشه دنج و پرت خیابان توی ماشینش منتظر نشسته بوده؟ ولی جوابی نداشت. فقط بیشتر از قبل مطمئن شد که کامیار واقعاً کارش را بلد است.
کامیار گفت: ببین خانم نادریان! یک بار اون مهرانگیز عوضی من رو توی هچل انداخت و بعد هم رفت گم وگور شد. این بار دیگه از این خبرها نیست که برای من دون بپاشی و به مقصودت که رسیدی بری رد کارت. پس مث آدم توضیح می دی اون تابلو رو کجا دیدی.
پریا سعی کرد خونسرد بماند. دست هایش را توی جیب پالتوش فرو برد و شانه ای بالا انداخت: هرجور راحتین. من همین الان می تونم برم و دیگه هم مزاحم شما نمی شم ولی اگه قراره به همدیگه کمک کنیم این طرز برخورد درست نیست.
کامیار سرش را رو به آسمان گرفت و پوزخند زد. بعد جلوتر رفت. آنقدر که پریا مجبور شد بچسبد به در ماشینش. می توانست قطرات ریز باران را روی پوست کامیار بشمرد. کامیار گفت: این طوریه؟
بعد عقب رفت و خیلی جدی گفت: من کمک می کنم پدرت رو پیدا کنی ولی فقط وقتی بهت اطلاعات می دم که تو هم گلی رو بیاری. این دفعه دیگه آدرس و این چیزا قبول نمی کنم. گلی رو میاری و منم پدرت رو برات پیدا می کنم و اگه بفهمم چاخان کردی یا من رو سرکار گذاشتی خودم جوری پدرت رو گم وگور می کنم که دیگه هیچ وقت نتونی پیداش کنی. این تهدیدم رو جدی بگیر!
این را که گفت قلب پریا هری ریخت ولی سعی کرد واکنشی نشان ندهد. فقط همان طور که به چشم های مصمم کامیار خیره مانده بود آرام سر تکان داد. کامیار گفت: این شرط پیدا کردن پدرت بود. ولی شرط دیگه ای هم دارم.
پریا منگ نگاهش کرد. مگر همین شرط بس نبود؟ ولی چاره ای نداشت جزء اینکه شرط دیگر کامیار را هم بشنود. آرام گفت: بفرمایید.
کامیار عمیق نفس کشید. نم موهایش را گرفت و خیلی جدی گفت: تا وقتی که پدرت رو پیدا کنیم جنابعالی باید... همسر من بشی.
ضربه آن قدر ناگهانی بود که چشم های پریا کاملاً از هم باز شدند. خون به گوش هایش دوید. لبش را محکم به هم فشار داد. خودش را آماده می کرد که هرچه از دهنش درمی آید نثار کامیار کند ولی تصویر چشم های پدرش یک لحظه از خاطرش دور نمی شد. برای همین خودش را کنترل کرد و آرام گفت: این شرط مسخره قراره کدوم مشکل شما رو حل کنه؟ هزینه شما هرچی باشه...
کامیار حرفش را برید: اشتباه نکن. من اون قدری دارم که زندگیم رو راحت بگذرونم. هنوز اون قدر بدبخت نشدم که واسه مال و منال کثیف پدر تو نقشه بریزم. اونا بمونه واسه امثال خودتون. این شرط رو گذاشتم که فردا روزی اگه پاپا جونت یکهو سر و کله اش پیدا شد و هوس کرد من رو سیخ بزنه که دوباره توی دم و دستگاهش چرخ زدم منم یه برگ آس داشته باشم جلوش دربیام. چه برگ آسی گنده تر از دخترش می تونم داشته باشم به نظرت؟
پریا مطمئن بود صورتش مثل فلفل قرمز شده. نفسش به شماره افتاده بود. دیگر نمی توانست خوددار باشد. آنقدر ناخن هایش را توی دستش فرو کرده بود که شک نداشت اگر مشتش را باز کند خون از کف دستش فواره بزند. وقاحت کسی که روبه رویش ایستاده بود قابل تصور نبود. لب از لب باز نکرد. کامیار خیلی خونسرد انگار پیشنهاد خوردن چای داده باشد گفت: توی دفتر منتظرت می مونم. خوب فکرهات رو بکن.
وقتی کامیار دور شد تازه توانست نفسی را که توی سینه حبس کرده بود آزاد کند. پالتویش را محکم تر دور خودش پیچید و دوباره نشست توی ماشین و درش را هم قفل کرد. کامیار مثل سیل روی سرش آوار شده بود. گلویش درد گرفته بود. هم از کنترل خشمی که در وجودش شعله می کشید و هم از بی پناهی اش در آن وضعیت ناخوشایند. نفهمید کی اشکش راه افتاد. عصبی لبش را دندان گرفت. زیر لب چند بد و بیراه نثار کامیار کرد و سوییچ را سرجایش چرخاند. می خواست هرچه زودتر از آنجا دور شود. انگار حرف های کامیار مثل سم توی هوای دور و برش پخش شده بود. فکر کرد اگر بابا بود کی جرئت می کرد این طور وقیحانه... اگر بابا بود... پلک روی هم گذاشت و ماشین را خاموش کرد... شرط دردناکی بود ولی نه به دردناکی غیبت پدرش. شیرازه زندگی شان می رفت که از هم بپاشد. ارغوان خودش را همه کاره دم و دستگاه پدرش کرده بود. این مهم نبود. دردش از اینجا بود که ارغوان اهمیتی نمی داد پدرشان کجاست. مگر می شد تا این حد از کسی نفرت داشت؟ حالا که شده بود. اگر او هم بیخیال می شد آن وقت کی می گشت دنبال پدرش؟ نفسش را ممتد بیرون داد. اشکش هنوز بند نیامده بود. سعی کرد به خودش مسلط شود. باید برای آن پسره وحشی و بیشعور شرط می گذاشت. می شد همسرش. حتی فکر کردن بهش زجرآور بود. با خودش تکرار کرد: پریا فقط تا وقتی بابا پیدا بشه.
ولی این ماجرا چقدر طول می کشید؟ اگر مثلاً یک سال می شد... یعنی باید یک سال اسم این مرد را دنبال خودش یدک می کشید؟ اگر ارغوان می فهمید خون به پا می کرد. نه فقط ارغوان که... ونداد... ونداد... نه به ونداد ربط نداشت. به ارغوان هم ربط نداشت. جان کنده بود تا خودش را برساند به کامیار آصف و اگر او این قدر حواس جمع بود که فکر همه جای ماجرا را کرده بود پس نباید با یک عصبانیت ساده کنارش می گذاشت. باید فداکاری می کرد. باید قبول می کرد اما حواسش را هم جمع می کرد مبادا سرش کلاه برود و تازه این یک بخش هولناک ماجرا بود. واقعیت این بود که درباره گلی به کامیار وعده سرخرمن داده بود. دوباره عمیق نفس کشید. سعی کرد فکرش را متمرکز کند. چشمش سر خورد روی ساعت ماشین. نیم ساعت به همان حال مانده بود و با خودش کلنجار رفته بود. نباید به ترس ها و دودلی هایش مجال می داد. یک بار دیگر تصمیم گرفته بود کار بزرگی کند. بار اول وقتی بود که خانه اش را جدا کرد و مستقل شد ولی آن کجا و این کجا؟ حالا باید سر از خود به دشمن خونی پدرش هم بله می داد؟ فکر کرد من تاوان کدام گناه را دارم می دهم؟ جوابی نداشت. فعلاً که گوشتش زیر دندان این کاراگاه تقلبی مانده بود. باید جان می کند و تحمل می کرد. باید می رفت بالا و می گفت شرطت را قبول دارم ولی وای به روزی که بفهمم همه اش دروغ بوده. آن وقت با همان قانون های نیم بند روزگارت را سیاه می کنم. می توانست جدی باشد و چنین چیزی بگوید؟ همان طور که کامیار بود و تنش را لرزانده بود؟ نمی دانست ولی باید که می توانست. ولی قبل از آن باید مطمئن می شد که می تواند گلی را پیدا کند چون اگر این کار را نمی کرد با قبول کردن شرط دوم کامیار خودش را بدجور توی هچل می انداخت.
دستپاچه گوشی موبایلش را برداشت و شماره دوستش نینا را گرفت. تماس که برقرار شد نگران و هیجان زده گفت: الو نینا، بالاخره تونستی آدرس گالری داری که اون تابلو رو ازش خریده بودی پیدا کنی یا نه؟
***

کامیار نزدیک به چهل دقیقه میخ شده بود به ماشین پریا که در تیرراس نگاهش قرار گرفته بود. دید که چراغ های ماشین دوبار روشن و بعد خاموش شد. معلوم بود دختره بدجور معذب و کلافه شده و بین رفتن و ماندن مردد است. شرط دوم همان لحظه به ذهنش رسید. نمی دانست چرا چنین شرطی گذاشته. شاید به خاطر کینه عمیقی که به خانواده نادریان پیدا کرده بود. می خواست زهرش را بهشان بریزد. این کینه بالاخره کار دستش می داد. وقتی شرط را به زبان می آورد یکی توی سرش فحش بارانش کرد ولی اهمیتی نداد. همان جا آرزو کرد دختره فحشی بدهد یا چیزی بپراند که راه برای مذاکره و چانه زنی باز شود. آن وقت کوتاه می آمد و بی خیال این شرط مسخره می شد ولی برعکس تصورش پریا میخ شد توی چشم هایش و لب هایش عین درهای زنگ زده به هم چفت ماندند. کاری بود که شده بود. دیگر راهی به عقب نداشت. باید منتظر می ماند ببیند بالاخره پریا چه کار می کند. می آید بالا یا از همان راهی که آمده برمی گردد. با خودش شرط بست که او راه دوم را انتخاب می کند و از این شرط بندی دلش به درد آمد. خیلی سال پیش با گلی روی این چیزها شرط می بستند و حالا به خاطر گلی داشت با خودش شرط می بست. زندگی از این احمقانه تر هم می شد؟ کسی در سرش گفت بله! احمقانه تر هم می شد چون پریا نرفت! از ماشین پیاده شد و به سمت دفتر آمد. کامیار از کنار پنجره کنار رفت. حالا باید چه کار می کرد؟ می رفتند توی یک محضر و عقد می کردند؟ خانواده اش چه فکری می کردند؟ نه نباید می گذاشت کار به آنجاها بکشد. باید سعی می کرد به دختره گرا بدهد که شروع کند به التماس.
نشست روی صندلی اش و دسته هایش را محکم گرفت. چشم بست و در تاریکی غوطه ور شد. شروع کرد به شمردن. آهسته آهسته عددها را در ذهن زمزمه کرد. اما نتوانست جلوی گوش هایش را بگیرد که نشنوند. صدای قدم های مردد پریا را شنید که داشت می آمد داخل. او را تصور کرد که عین موش آب کشیده جلوی ستوده ایستاده و می خواهد اجازه دهد که بیاید توی اتاق. لحنش که عین آدم های بدبخت بود. همین خوب بود. می توانست کاری کند که دختره خیال کند او را راضی کرده از شرطش صرف نظر کند. در اتاق باز شد. پلک های او هم هم زمان بالا رفتند. پریا برخلاف انتظارش شبیه بدبخت ها نبود. مصمم و جدی توی قاب در ایستاده بود. اگرچه چشم هایش داد می زدند که گریه کرده. پس از آن ها بود که ناراحتی هایشان را قورت می دادند و جلوی بقیه سفت و سخت می ایستادند. این کار را مشکل می کرد. ولی او هم نباید کم می آورد. باید هوشیار می ماند تا روزنه ای پیدا کند و شرط مزخرفش را پس بگیرد. همان شرط اولی هم کفایت می کرد. یکی توی سرش داد زد از بس که خری!
پریا جلو آمد. نشست روی مبل و بی چک و چانه گفت: شرطت رو قبول دارم ولی نه عقد دائم. صیغه محرمیت. یک ساله. امیدوارم کارت اون قدر خوب باشه که به یک ماه هم نکشه ولی محض اطمینانت حاضرم یک سال صیغه محرمیت بخونم. مثل دوتا... دوتا... مثل نامزدها. در همین حد. می دونم که چرا این شرط رو پیش پای من گذاشتی. بهت حق می دم ولی اجازه نمی دم با این شرط من رو خرد کنی. این رو یادت باشه. ابداً هم خیال نکن مدت زمانش کمه. همون برگه صیغه نامه رو که پیش خودت نگه می داری ضمانت می شه که پدرم وقتی پیدا شد کاری به کارت نداشته باشه. پدرم روی اسم و رسمش خیلی حساسه. هیچ دلش نمی خواد با همچین مدرک نحسی آبروش کم و زیاد بشه. فکر کنم خودت قبلاً این رو متوجه شده باشی.
کامیار از اینکه پریا یک نفس حرف زده بود شوکه بود. معلوم بود حسابی با خودش جنگیده که مبادا پشیمان شود. از این سرعت عملش خوشش آمد. با این حساب می توانست روی قولی که برای پیدا کردن گلی داده بود حساب باز کند. دیگر هیچ روزنه ای باقی نمانده بود. تصمیم گرفت تیر آخر را رها کند. جدی گفت: اگه بزنم زیر شرط هام و پدرت رو بی خیال بشم. در عوض اون برگه به قول خودت نحس رو پیش این و اون علنی کنم که حال تو و پدرت رو بگیرم چی؟ از این نمی ترسی؟
مردمک های چشم پریا تیره شدند. معلوم بود فشار زیادی تحمل می کند که فرونپاشد. پریا مصمم اما آرام تر گفت: حدس می زدم آدم مزخرفی باشی ولی نه تا این حد که امروز دیدم ولی مطمئنم به کارت واردی. جزء این اگر بود حاضر نمی شدم تا این حد خفت و تحقیر رو تحمل کنم.
برای یک لحظه سکوت شد. باران روی پنجره ها ضرب گرفته بود. هردوشان در چشم هم خیره شدند. کامیار نمی توانست حدس بزند در سر دختری که مقابلش نشسته چه می گذرد. او چطور؟ می توانست حدس بزند کامیار به چی فکر می کند؟ سرجایش تکانی خورد. گوشی تلفن را برداشت و به ستوده گفت برایشان چای بیاورد. بعد گفت: خیلی خب! یک سال. خیال نمی کنم مجبور باشم یک سال اسم دختر دشمن خونی خودم رو دنبال سر خودم یدک بکشم. امیدوارم ته ماجرا به دردسر بیشتر نیفتم.
پریا با چشم های گشاد نگاهش کرد: منظورت چیه؟ خیال کردی کی هستی که من آویزونت بشم؟
کامیار بی اختیار خندید. خیلی بلند. ستوده آمده بود جلوی در و هاج و واج به آن ها نگاه می کرد. بعد بی آنکه به پریا نگاه کند فنجان چای را گذاشت جلوی رویش و با چشم و ابرو آمدن به کامیار سعی کرد بفهمد ماجرا چیست. کامیار همان طور لبخند به لب گفت: اگه می شه یه محضردار پیدا کنین. قراره امشب شیرینی بخورید.
ستوده همان طور که خم شده بود فنجان کامیار را بگذارد جلوی رویش خشک شد. چندباری پلک زد. همچنان نگاهش به کامیار بود بلکه بگوید شوخی کرده. کامیار گفت: چیه؟ چرا خشکت زده؟ تو که توی کار من همه مدل اتفاق عجیب و غریب دیدی. این یکی هم روی بقیه اش.
ستوده بالاخره راست شد. برگشت و به پریا نگاه کرد. کامیار گفت: مدارکتون همراهتونه خانم نادریان؟
پریا بی آنکه نگاهشان کند، بند کرده بود به در کیف چرمی اش. تند سر تکان داد. کامیار رو به ستوده گفت: بجنب خانم ستوده. وقت اضافه نداریم تلف کنیم. یکهو دیدی عروس خانم نظرش عوض شد.
پریا واکنشی نشان نداد. نه خیر این دختر واقعاً پرت تر از آن بود که بشود باهاش مذاکره کرد. باید تصمیمش را می گرفت. باید یک روزنه باز می گذاشت که دختره را منصرف کند. لب باز کرد بگوید بهتر است قرارشان را موکول کنند به یک روز دیگر تا او هم فکرهایش را بکند ولی پریا گفت: امیدوارم نامزدتون وقتی فهمید ما با هم عقد کردیم دوباره ول نکنه بره.
همین یک جمله کافی بود تا کامیار دیوانه شود. ستوده خودش را جلو انداخت: خانم تصمیمتون اشتباهه.
ولی این حرف بیفایده بود. دیر شده بود. کامیار خشمگین گفت: ببند دهنت رو دختره نادون!
پریا جا خورد. لب هایش نیمه باز ماند. مردد به ستوده و بعد به کامیار نگاه کرد. کامیار خودش را سفت چسبانده بود به صندلی مبادا بلند شود و پریا را با توپ و تشر از از دفترش پرت کند بیرون. لازم نشد این کار را هم بکند. پریا از جا بلند شد و گفت: فکر کردین فقط خودتون بلدین بقیه رو آزار بدین؟ تو ماشینم منتظر می مونم که تشریف بیارید برای مراسم عقد.
این را گفت و بی حرف از در بیرون رفت. صدای پاشنه بوت هایش مثل همان میخی بود که امروز صبح توی خواب در مغزش فرو رفته بود. صدای بسته شدن در که آمد ستوده گفت: هیچ معلومه داری چه کار می کنی؟
هنوز داغ بود. نمی خواست دوباره لب باز کند و خشمش را سر ستوده خالی کند. گفت: فقط برو مدارکم رو حاضر کن. می دونم چطور حالشون رو بگیرم.
ستوده نالید: خدا به دادشون برسه پس!
یک ساعت بعد هردوشان در محضری همان حوالی روبه روی عاقد نشسته بودند. پریا هم مثل خودش کلافه بود و سردرگم. این را از جابه جا شدن های مداومش در صندلی حس می کرد. برعکس او خودش جنب نمی خورد. سنگ شده بود. آدم توبیخ گر ذهنش تند تند می گفت هنوز دیر نشده. ولی کامیار اهمیتی به هشدارهایش نمی داد. اگر این دختر تصمیم گرفته بود تا ته خط برود او چرا نباید این کار را نمی کرد؟ گلی... خوب به هدف زده بود. پاشنه آشیل کامیار را پیدا کرده بود و درست همان جا را نشانه رفته بود. باید بهش نشان می داد پیدا کردن گلی فقط به خاطر یک خواست قلبی و درونی است و نه به خاطر وصل شدن به معشوقی که گم شده وگرنه دختره راه به راه روی مخش اسکی می رفت. صدای محضردار که می پرسید حاضرید او را به خودش آورد. سر بلند کرد. محضردار گفت: سرکار خانم ابوی محترم...
پریا زود جواب داد: صیغه محرمیت واسه آشنایی هست. پدرم در جریان هستن.
محضردار انگار پریا را می شناخت. با آرامش سر تکان داد و چشم دزدید. بعد برای بار دوم سر بلند کرد و به کامیار زل زد: مدت صیغه و مهریه...
باز پریا بود که جواب داد: یک سال؛ مهریه هم...
مکث پریا باعث شد کامیار عصبی شود. فکر کرد نکند حالا مهر سنگین بخواهد؟ یعنی این قدر احمق بود؟
پریا گفت: مهریه هم دوتا گلدون شمعدونی.
کامیار پقی زد زیر خنده. وسط این همه گل... شمعدانی! واقعاً عقلش پاره سنگ برمی داشت و همین بیشتر نگرانش می کرد. همچین کسی می توانست گلی را پیدا کند؟ شاید هم لازم نبود پیدایش کند. شاید همین حالا که کنار هم نشسته بودند خبر داشت گلی کجاست. محضردار گفت: بخونم؟
کامیار کلافه گفت: بخون آقا... بخون!
در سکوت صیغه خوانده شد. پریا در حالی که سعی می کرد گریه اش نگیرد بله را داد. پای آن را امضا زدند و برگه صیغه نامه مهر شد. کامیار پول محضردار را پرداخت و از آنجا بیرون زدند. گیج بود. مدام به خودش می گفت بیدارم؟ مگر همین امروز صبح نبود که می خواست حال این دختر را بگیرد؟ حالا شده بود زنش؟ پریا گفت: من حالم خوب نیست. فردا میام درباره بابا حرف بزنیم.
حتی منتظر نماند کامیار جوابش را بدهد. پا به دو رفت و سوار ماشینش شد و چنان گاز داد انگار از مهلکه خطرناکی فرار می کند.
اما خودش همان جا سر جایش ماند. ماشینش یک گوشه پارک شده بود ولی نمی توانست برود پشت فرمان بنشیند. داغان تر از آن بود که رانندگی کند و به سلامت خودش را به مقصد برساند. حس می کرد با این شرط بی رحمانه به آن دختر بی پناه تعرض کرده. احساس کثافت بودن می کرد. همان طور بی چتر زیر باران راه افتاد. داشت انتقام چی را از پریا می گرفت؟ این کارش چیزی بیشتر از حال گیری بود. داشت انتقام نفرت انباشته در وجودش را از جنس مونث می گرفت؟ از گلی؟ برای یک لحظه از خودش ترسید. نکند تبدیل شده بود به یک حیوان و خبر نداشت؟ می توانست همین حالا برود بالا و آن صیغه را فسخ کند ولی پاهایش دو ستون سنگی شده بودند. نیمی از وجودش همین را می خواست و نیم دیگرش مقاومت می کرد. تنها توانست به خودش قول بدهد که روی مرز انصاف بماند. هیچ کجا و به هیچ قیمتی از این برگه علیه پریا استفاده نکند حتی اگر بهمن نادریان او را سر و ته از دروازه شهر آویزان کرد. فقط در این صورت بود که می توانست آن حس نکبت ناجوانمردانه را از خودش دور کند. عمیق نفس کشید و تندتر قدم برداشت. باید راه می رفت و اجازه می داد به سرش هوا بخورد.
***
خوب که از کامیار دور شد پایش را روی ترمز فشار داد. لاستیک های فرسوده ماشین روی سطح لغزنده خیابان لیز خوردند. ماشین کمی چپ و راست شد و به زحمت ایستاد. هنوز داغ و متشنج بود. بغضش بدجور دل دل می کرد بشکند و بالاخره اجازه داد اشکش راه بیفتد. این تصمیم عجیب تر از آن بود که بتواند به راحتی باهاش کنار بیاید. سعی کرد به ارغوان فکر نکند. اگر او می فهمید واویلا می شد. پدرش چی؟ اگر همان طور که ارغوان گفته بود پدرش خودخواسته غیب شده بود وقتی برمی گشت ممکن بود چه واکنشی نشان بدهد؟ ملامتش نمی کرد که عین یک احمق رفتار کرده؟ کدام دختری همچین کاری می کرد؟ به چشم هایش توی آینه نگاه کرد. چشم هایش ملامتش می کردند. چشم هایش که هم رنگ چشم های پدرش بودند سرزنشش می کردند و در جوابش می گفتند فقط یک دختر بی اصل و نسب چنین کاری می کند. او بی اصل و نسب بود؟ اصل و نسب به چی بود؟ به کرور کرور پول هایی که پدرش انباشته بود؟ به اسم و رسم خانوادگی مادرش؟ نه! همه اصل و نسب به این چیزها نبود. هرچند این روزها همین ها مایه مباهات این و آن بود اما برای پریا اصل و نسب به یک چیز دیگر هم ربط داشت. به ریشه هایی که یک خانواده را به هم ربط می داد. او و ارغوان و پدرش تنها بازماندگان یک خانواده بزرگ بودند که روی خاک به نظر به هم ربط داشتند اما اگر کسی بیل برمی داشت و زمین را می کند آن زیر هیچ ریشه ای پیدا نمی کرد. آن ها به اسم خانواده بودند اما به رسم نه! و کدام خانواده با اصل و نسبی این شکلی است؟ عمیق آه کشید. دو ماه پیش حتی فکرش را هم نمی کرد که در یک روز بارانی تن به ازدواج مصلحتی با یک غریبه بدهد. اما کامیار غریبه نبود. بدتر بود. دشمن بود. دشمن خونی! ته دلش از یادآوری این مطلب لرزید. اگر واقعاً قصد می کرد آزارش بدهد حالا یک مدرک خوب داشت. می توانست با آن وادارش کند تن به هرکاری بدهد. زن شرعی اش بود. حداقل برای یک سال. اگر می خواست نامرد شود راهش خیلی هموار بود. دعا کرد که این طور نباشد.
چشمه اشکش خشکیده بود. دماغش می سوخت. چشم هایش هم همین طور. برای امروز کافی بود. باید می رفت خانه و یک دوش می گرفت و تخت می خوابید. از دیشب نتوانسته بود یک ساعت هم بخوابد. بس که به این ماجرای گند فکر کرده بود. به اینکه چطور کامیار را بکشاند توی بازی پیدا کردن پدرش و حالا کامیار در مشتش بود. به چه قیمتی؟ سر تکان داد. انگار با این کار فکرهای ترسناک و مزاحم پراکنده می شدند.
هوا تاریک شده بود که به خانه رسید. انگار از میدان جنگ برگشته بود. نا نداشت. به زحمت تا دم در رفت و کلید انداخت داخل قفل که موبایلش صدا داد. اهمیتی بهش نداد. سوار آسانسور شد و رفت به طبقه چهارم. پالتوش را انداخت روی مبل. کنار همان لباس هایی که شب قبل آنجا تلنبار شده بود. خانه اش آن قدر کوچک بود که اگر هر روز مرتبش نمی کرد خیلی زود تبدیل به زباله دانی می شد. اما او دل و دماغ نداشت. چند روز بود که دستی به سر و روی خانه نکشیده بود. دلش ضعف می رفت. کتری برقی را پر از آب کرد و گذاشت جوش بیاید. باید قهوه می خورد. قهوه داغ و غلیظ و به قول نینا قهوه مردافکن. اما قبل از آن می خواست برود زیر دوش آب گرم. باید به خودش فرصت می داد تا با کاری که کرده بود کنار بیاید. باید سر سنگینش را می گرفت زیر آب و آن قدر زیر فشار مستقیم دوش خراب حمام می ایستاد تا آب جمجمه اش را سوراخ کند و برود لابه لای شیارهای مغزش و هرچی فکر مزخرف است بشورد و ببرد.
خودش را انداخت توی حمام و زیر آب ماند. حمام کوچک خیلی زود بخار گرفت. آن قدر زیاد که نفسش تنگ شد. لای در را باز گذاشت و باز رفت زیر دوش. کم کم به حال غش می افتاد که از حمام بیرون آمد. دوباره صدای زنگ موبایلش آمد. باز هم یک پیامک آمده بود. از کی؟ خدا می دانست. حدسش جزء به پیامک های نکبتی تبلیغاتی نمی رفت. از آن هایی که با احمقانه ترین روش ها می خواستند مخ مردم را بزنند. قهوه را دم کرد و گوشی اش را از جیب پالتوش درآورد و تنش یخ کرد. پیامک ها از کامیار آصف بود. حتی جرئت نداشت بازشان کند. فکرهایی که زیر دوش حمام رها کرده بود عین مور و ملخ هجوم آوردند به سرش. قلبش بی اختیار بنای تند تپیدن گذاشت. یعنی هنوز یک ساعت نگذشته تصمیم گرفته بود از آتویی که در دست داشت سوءاستفاده کند؟ جانش به لبش رسید تا بالاخره پیامک ها را باز کرد. توی اولی نوشته بود: امیدوارم با اون حال خراب زنده رسیده باشی خونه. و دومی: خانم نادریان لطفاً این رو بگذار به حساب ارتباط کاری. یه خبر بده که اوکی هستی.
نفسی از سر راحتی کشید و با همان دست های لرزان نوشت: خوبم. ممنون.

نظرات کاربران درباره کتاب گناه دیگران

رمان جذابی هست و قلم نویسنده هم روان و دلنشین هست
در 4 هفته پیش توسط maryam saberi
بسیار کتاب حرفه ای و عالی هست.یک عاشقانه ارامی هم دارد.توصیه میشود.
در 4 هفته پیش توسط محدثه ارغوانی
ممنون از فیدیبو که این کتابو اوردی وقتی خوندم حتما میام نظر میدم
در 4 هفته پیش توسط hos...093
هزار بار تشکر از خانم زارع بابت این قلم توانا و دوست داشتنی .خیلی این کتابو دوست داشتم هیجان انگیز عاشقانه معمایی با توصیف های دوست داشتنی و فضا سازی عالی شخصیت پردازی قوی.همه چی بینظیر بود
در 2 هفته پیش توسط hos...093
این کتاب فوق العاده بود ممنون خانم زارع ممنون فیدیبو داستانی پرکشش و جذاب و پر از معما و راز بسیار زیبا بود
در 4 هفته پیش توسط maryam saberi
کتاب خوبی بود. دوسش داشتم
در 1 هفته پیش توسط محبوبه آخوندی
زمان بسیار مهیح با شخصیت پردازی ,قوی و موضوع هیجان انگیز و پرکشش
در 1 هفته پیش توسط