فیدیبو نماینده قانونی نشر در قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شدن‌‫

کتاب شدن‌‫

نسخه الکترونیک کتاب شدن‌‫ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۵,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شدن‌‫

این کتاب، داستان فراز و نشیب‌های زندگی مرد و زنی است که تمام زندگی خود را جنگیدند و پله‌های ترقی را یکی پس از دیگری بالا رفتند… در سراسر دنیا، مخاطبین بسیاری منتظر انتشار این کتاب بوده‌اند و این به میشل قدرتی دوچندان بخشیده بود که زمان انتشار را جلوتر بیندازد. او «شدن» را «تجربه‌ای عمیقاً شخصی» توصیف کرده است و گفته است دلش می‌خواهد این کتاب پیش‌درآمد مناسبی برای کسانی باشد که می‌خواهند به کسی تبدیل شوند که دوست دارند باشند. همچنین، میشل دربارۀ نوشتن کتابش می‌گوید: «شدن»دربارۀ ریشه‌های من است؛ من به عنوان دختری از خطۀ جنوب، که توانستم صدایم را پیدا کنم، قدرتمند شوم و به دیگران قدرت دهم تا ریشه‌هایشان را بیابند، صدایشان را پیدا کنند و به چیزی تبدیل شوند که فکر می‌کنند لیاقتش را دارند. میشل اوباما از دوران کودکی تا ماجرای آشنایی با باراک اوباما که قبل از ازدواجشان مشاور حقوقی شرکتی در شیکاگو بود. تا سختی‌ها و مشکلات برای به دنیاآوردن فرزندانش، از سقط جنین تا لقاح مصنوعی سخن گفته است. در بخشی از کتاب در این مورد نوشته است: زمانی که سقط جنین انجام دادم، احساس کردم گم شده‌ام و تنها هستم. احساسی که داشتم مانند یک انسان شکست‌خورده بود اما درمان‌های باروری به من اجازه داد که دخترانم مالیا و ساشا را به دنیا آورم.

ادامه...
  • ناشر نشر در قلم
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.79 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شدن‌‫

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه – مارس ۲۰۱۷

زمانی که تنها یک کودک بودم، آرزوهایم ساده بود. سگی می خواستم، خانه ای می خواستم که در آن پلکانی باشد؛ خانه ای دو طبقه برای یک خانواده. بنا به دلایلی، استیشنی چهار در را به بیوک دو دری که باعث غرور و شادی پدرم بود، ترجیح می دادم. عادت داشتم به همه بگویم که وقتی بزرگ شدم می خواهم متخصص اطفال بشوم. چرا؟ چون با بچه ها بودن را دوست داشتم و خیلی زود فهمیدم که این جواب خوشایندی برای بزرگ ترها است. اوه، یه دکتر! چه انتخاب خوبی! در آن روزها، موهایم را دم اسبی می بستم، برایم اصلاً اهمیت نداشت که با برادرم ارباب وار رفتار می کردم، چه در منزل یا در مدرسه، اوضاع همیشه به همین صورت بود. جاه طلب بودم، هرچند دقیقاً نمی دانستم به دنبال چه چیزی هستم؛ اما امروز فهمیده ام یکی از بیهوده ترین سوالاتی که هر شخصی می تواند از یک کودک بپرسد این است که: وقتی بزرگ شدی می خواهی چه کاره شوی؟ گوئی بزرگ شدن محدود است. گوئی در نقطه ای خاص از آن، باید به چیزی تبدیل شوی و این نقطه پایان کار است.
تا به امروز در بخش های مختلفی کار کرده ام، وکیل بوده ام، در یک بیمارستان معاون رئیس بوده ام و به عنوان مدیر یک موسسه غیرانتفاعی که به جوانان کمک می کرد تا مشاغلی معنادار و هدفمند ایجاد کنند، کار کرده ام. دانشجوی سیاه پوست طبقه کارگر در دانشگاهی بوده ام که بیشتر افراد آن را سفیدپوست تشکیل می دادند. تنها زن سیاه پوست طبقه کارگر در خوابگاه بودم و تنها آمریکایی آفریقایی تبار در آن کالج. من این تجربیات را از سر گذرانده ام: عروس بودن را، مادری مضطرب و بی تجربه بودن را و دختری آسیب دیده از اندوه را. تا همین اواخر، بانوی اول ایالات متحده آمریکا بودم – شغلی رسمی نبود، اما با این وجود به من فرصتی برای بیان عقایدم می داد، چیزی که اصلاً تصورش را نمی کردم. مرا به چالش می کشید، به من روحیه می داد و البته گاهی هم مرا می ترساند. برخی اوقات تمام این کنش ها به یک باره اتفاق می افتاد. ذهنم تازه شروع به پردازش رویدادهای چند سال اخیر کرد. از همان لحظه ای که در سال ۲۰۰۶ همسرم تصمیم گرفت در انتخابات ریاست جمهوری شرکت کند تا صبح زمستان سردی که با ملانی ترامپ سوار لیموزین شدم و او را تا مراسم تحلیف همسرش همراهی کردم؛ تجربه ای بسیار لذت بخش بود.
زمانی که شما بانوی اول هستید، می توانید به شناخت عمیق و دقیقی نسبت به آمریکا برسید. در مراسم گردآوری اعانه در خانه هایی حضور یافتم که بیشتر شبیه موزه های هنری بود، خانه هایی که وان حمامشان از سنگ جواهر ساخته شده بود. از دیگر سو خانواده هایی را از نزدیک دیدم که همه چیزشان را در طوفان کاترینا را از دست داده بودند، اشک می ریختند و از طرفی هم خوشحال بودند که یک یخچال و اجاق گاز سالم برایشان باقی مانده است. با افرادی روبرو شدم که به نظرم شخصیتی سطحی و ریاکار داشتند و در مقابل معلمان، همسران نظامی و بسیاری دیگر از اقشار جامعه را دیدم که شخصیت آن ها آن قدر عمیق و قوی بود که از نگاه من شایسته ی تحسین بودند. با تعداد زیادی از بچه ها در سرتاسر دنیا ملاقات کردم که مرا به شدت می خنداندند و وجودم را سرشار از امید می کردند. خوشبختانه هنگامی که با آن ها شروع به کاویدن در گل و لای باغچه می کردیم، از یاد می بردند که من بانوی اول هستم.
با بی میلی به زندگی اجتماعی و متن چالش ها ورود پیدا کردم، اما پس از آن به عنوان قوی ترین زن دنیا شناخته شدم. گاهی نیز با لقب هایی چون «زن خشمگین سیاه پوست» به من توهین می شد. همواره دوست داشتم از مخالفانم بپرسم که با کدام قسمت از این عبارت مشکل دارند. واژه «عصبی»، «سیاه پوست» یا «زن»؟ با مردمانی در تلویزیون ملی عکس گرفتم که همسرم را با نام های بسیار بدی خطاب می کردند، آن ها فقط، یک یادگاری برای طاقچه شومینه می خواستند. حتی در سایت های اینترنتی خوانده ام که در خصوص مرد یا زن بودن من سوال کرده اند. در خاطرم هست که یکی از اعضای کنگره ایالات متحده آمریکا در جلسه ای بدن مرا را مورد تمسخر قرار داد، احساساتم جریحه دار شد و عصبانی شدم، اما همیشه سعی کرده ام به این گونه مسائل هیچ توجهی نکنم.
هنوز چیزهای زیادی در مورد آمریکا، زندگی و هر آنچه که آینده ممکن است برایم به ارمغان بیاورد، نمی دانم. اما خودم را خوب می شناسم. پدرم، فریزر، به من یاد داد که سخت کار کنم، همیشه بخندم و انسان وفاداری باشم. مادرم، ماریان، به من آموخت که چطور مستقلانه بیاندیشم و ایده هایم را بیان کنم. آن ها در خانه ی کوچک خود در کرانه ی جنوبی شیکاگو مرا یاری نمودند تا ارزش های نهفته در داستان زندگی ام، در داستان زندگی مان و حتی ارزش های نهفته در داستان بزرگ تر یعنی میهنم را درک کنم. واقعیاتی که گاها ممکن است زیبا و کامل نباشند؛ و حتی گاه سخت تر و واقعی تر از آنچه باشند که انتظارش را داریم. داستان تو حقیقت توست، چیزی است که همواره در اختیار توست و با تو خواهد ماند.
هشت سال در کاخ سفید زندگی کردم؛ جایی که علاوه بر تعداد بیشماری پله، آسانسور، سالن بولینگ یک گل فروشی خانگی نیز داشت. روی تختی می خوابیدم که ملافه اش ایتالیایی بود. وعده های غذایی ما توسط تیمی از آشپزهای شناخته شده جهانی تهیه و توسط افراد حرفه ای تر از کسانی که در رستوران یا هتل پنج ستاره آموزش می بینند، آماده می شد. ماموران امنیتی همراه مجهز به سلاح و هندزفری و با چهره ای بی احساس، بیرون از خانه ما ایستاده و تمام سعی خود را می کردند تا خلوت خصوصی خانواده ما را بهم نزنند و در نهایت، به این شکوه عجیب از خانه جدیدمان و همچنین حضور مداوم دیگران عادت کرده بودیم.
کاخ سفید جایی بود که هر دو دختر ما در راهروهایش بازی می کردند و در محوطه جنوبی آن از درخت ها بالا می رفتند. جایی که باراک تا دیر وقت روی تختخواب می نشست و در اتاق تِریتی(۱) با دقت گزارش ها و پیش نویس سخنرانی ها را می خواند. جایی که سگمان سانی(۲) روی قالیچه خراب کاری می کرد. می توانستم روی بالکن ترومَن(۳) بایستم و گردشگرها را تماشا کنم که ژست می گرفتند و از میان نرده های آهنی سرک می کشیدند و سعی می کردند ببینند که داخل چه اتفاقی می افتد. روزهایی بود که احساس خفگی می کردم، چرا که پنجره های ما باید به دلایل امنیتی همیشه بسته می بود و من برای باز کردن آن ها باید جنجالی بر پا می کردم. روزهایی بود که من از شکوفه دادن گل های مگنولیای سفید، فعالیت های روزمره کسب وکار دولتی و رژه ای که برای خوش آمد گویی به عالی حضرت اجرا می شد، مات و مبهوت می ماندم. این روزها و هفته ها و ماه ها دقیقاً مصادف با زمانی بود که از سیاست بیزار بودم و البته لحظاتی را نیز تجربه کردم که زیبایی این کشور و مردمش آنچنان مرا تحت تاثیر قرار می داد که حتی نمی توانستم صحبت کنم.
این دوره ی هشت ساله تمام شد. حتی زمانی که می دانستی چه اتفاقی قرار است رخ دهد، باز هم مسائل غیر قابل پیش بینی بسیاری وجود داشت. دستی روی کتاب مقدس قرار می گیرد، سوگندی یاد می شود. مبلمان رئیس جمهور وقت جای خود را به مبلمان رئیس جمهور جدید می دهد. در عرض چند ساعت، کمدها خالی و پر می شوند. به همین سادگی! زوج جدیدی از آن ها استفاده خواهند کرد که خلق و خویی متفاوت و رویاهایی جدید در سر دارند. زمان به پایان می رسد، لحظه ی رفتن فرا می رسد وقتی که برای آخرین بار از در معروف ترین آدرس جهان پا به بیرون می گذارید، راه های بسیاری برای آغازی دوباره و یافتن دوباره ی خویش در پیش و رو دارید.
بگذارید داستانی را برایتان تعریف کنم که مدتی قبل برایم اتفاق افتاد. من در خانه ای با نمای آجری که به تازگی به آنجا اسباب کشی کردیم، بودم. خانه جدیدمان در حدود دو مایلی خانه قدیمی مان در خیابانی خلوت و آرامی قرار دارد. ما هنوز هم اینجا زندگی می کنیم. در اتاق نشیمن، اسباب و اثاثیه ما همان طور که در کاخ سفید بود، قرار داده شد. در اطراف خانه، تمام یادگاری ها را گذاشتیم تا برایمان یادآور آن دوران لذت بخش باشد. عکسی های خانوادگی که به اقامتمان در کمپ دیوید(۴) برمی گردد، گلدان های دست ساز که از دانش آموزان آمریکایی هدیه گرفته ام، کتابی که نلسون ماندلا آن را امضا کرد. قسمت عجیب آن شب این بود که همه رفتند و من در خانه تنها ماندم. باراک مسافرت بود، ساشا با دوستانش بیرون رفته بود. مالیا نیز در نیویورک مشغول به کار بود و یک سال فرصتی که قبل از رفتن به کالج داشت رو به اتمام بود. فقط من بودم، دو سگمان و یک خانه آرام و خالی، پس از هشت سال، این اولین بار بود که چنین سکوتی را تجربه می کردم.
گرسنه بودم، از پله ها پایین رفتم، و سگ ها به دنبال من آمدند. به آشپزخانه که رسیدم، در یخچال را باز کردم، دو تکه نان برداشتم و در تُستِر گذاشتم. در کابینت را باز کردم و یک بشقاب برداشتم. می دانم که تعریف کردن این مسائل عجیب است؛ اما اینکه بشقاب را بردارم بدون اینکه کسی اصرار کند: «من آن را می خواهم!» و یا اینکه برای آماده شدن نان ها باید کنار تستر بایستم، برایم غیرعادی بود. خیلی شبیه به زندگی بود که قبل از ورود به کاخ سفید داشتم. زندگی جدیدم تازه داشت شروع می شد. در نهایت، راضی به درست کردن نان برشته نشدم، دو تکه نان را به همراه پنیر در مایکروفر گذاشتم و نان تست پنیری درست کردم. بعد از اینکه آماده شد، بشقاب را برداشتم، فقط با یک شلوار و بدون دمپایی، به سمت حیاط پشتی رفتم. چون تنها بودم، رفتنم را به کسی اعلام نکردم. سرمای زمستان بالاخره تمام شد و در پشت دیوار خانه مان، گل های زعفران سر از خاک بیرون آوردند. بوی بهار می آمد. روی پله های ایوان نشستم و گرمای خورشید را در زیر پاهایم حس کردم. در فاصله ای دور، سگی شروع به پارس کردن کرد و سگ هایم مکث کردند تا گوش کنند، انگار که لحظه ای گیج شدند. چون در کاخ سفید همسایه ای نداشتیم، به ذهنم خطور کرد که این صدای ناهنجار به خاطر آن هاست. برای سگ هایمان هم این اتفاق عجیبی بود. همان طور که سگ ها برای تشخیص صدا، شروع به جستجوی محوطه کردند، من غذایم را در تاریکی خوردم و قدری هم احساس تنهایی کردم. فکر نگهبان هایی که در کمتر از صد یاردی ما قرار داشتند، و من بدون در جریان گذاشتن آنان نمی توانستم بیرون بروم به ذهنم خطور نکرد. نه به رئیس جمهور جدید و نه به رئیس جمهور پیشین فکر می کردم.
داشتم به این فکر می کردم که تا چند دقیقه دیگر داخل برمی گردم، بشقابم را در سینک ظرف شویی می شورم و برای خواب به اتاق خوابم در طبقه بالا می روم و با باز کردن پنجره، این هوای دل چسب بهاری را استشمام می کنم. ناگهان به ذهنم خطور کرد که این سکوت، فرصتی مناسب برای اندیشیدن است. وقتی بانوی اول بودم، با به آخر رسیدن هفته ای شلوغ، به سختی به یاد می آوردم که چگونه هفته ام را آغاز کردم. اما حالا همه چیز متفاوت است. دخترانم را به خاطر دارم که با پالی پاکت(۵) به کاخ سفید وارد شدند، همراه با پتویی که اسم آن بِلَنکی و عروسک ببری که اسم آن تایگِر بود؛ اما اکنون بزرگ شده اند، برای آینده خود برنامه دارند و می توانند ایده های خویش را بیان کنند. همسرم خودش را با زندگی بیرون از کاخ سفید تطبیق می دهد و نفسی تازه می کند و من در اینجا، در این خانه ی جدید، حرف های زیادی برای گفتن دارم.

شُدَن من

فصل اول

غالب روزهای کودکیم با گوش سپردن به یک صدا گذشت، صدای تلاش برای بهتر «شدن».
موسیقی گوش خراش و خامی که از میان تخته های چوبی کف اتاقم بالا می آمد. صدای دینگ دینگ دینگ پیانونوازی هنرجویانی که پشت پیانوی عمه بزرگم، رابی(۶)، نشسته بودند و آرام و همراه با خطا، گام های موسیقی را می آموختند.
خانواده ام در کرانه جنوبی شیکاگو، در ساختمانی با نمای آجری که با معماری زیبایی ساخته شده و متعلق به رابی و شوهرش، تری(۷)، بود؛ ساکن بودند. رابی و تری در طبقه اول زندگی می کردند، پدر و مادرم طبقه دوم را از آن ها اجاره کرده بودند. رابی عمه مادرم بود و همیشه نسبت به او بسیار سخاوتمندانه رفتار می نمود؛ اما من از او می ترسیدم. فردی جدی بود و رفتاری بسیار رسمی و محترمانه داشت. رهبری همسرایان کلیسا با او بود، علاوه بر این معلم پیانوی مقیم در محله نیز بود. کفش هایی ساده و رسمی می پوشید و عینک مطالعه ای داشت که توسط زنجیری به گردنش می آویخت. همیشه لبخند بر لب داشت. او هیچ زمان مثل مادرم نمی توانست سخنان طعنه آمیز را درک کند. گاهی اوقات می شنیدم که شاگردانش را به خاطر نداشتن تمرین کافی و والدینشان را جهت تاخیر در تحویل تکالیف به آن ها مورد مواخذه قرار می داد. گاهی ناگهان در وسط روز پرخاشگرانه می گفت: «شب بخیر!» به همان اندازه آزاردهنده، بلند و گوش خراش که ممکن بود فردی بگوید تو را به خدا آرام باش! افراد معدودی می توانستند با رفتارها و معیارهای رابی کنار بیایند.
صدای مردمانی که تلاش می کردند، تبدیل به موسیقی متن زندگی مان شده بود؛ همواره دینگ دینگِ پیانونوازی هنر جویانی که در هر عصر و شب مشغول نواختن بودند، در فضای خانه می پیچید. بانوان کلیسا گاهی برای تمرین سرود نیایش به اینجا می آمدند و آواز پرهیزکارانه شان از میان دیوارها به گوش می رسید. طبق قوانین رابی، بچه هایی که در کلاس پیانو شرکت می کردند تنها اجازه داشتند آهنگ ها را به ترتیب و تنها پس ازیادگیری کامل یک آهنگ، قطعه بعدی را آموزش ببینند.
به عنوان مثال پس از موفقیت در نواختن آهنگ «نان صلیبی»(۸) می توانستند «لالایی برامس»(۹) را بنوازند. من از اتاقم شاهد تلاش آنان بودم؛ آن قدر در نواختن نُت های محتمل ممارست داشتند، تا بتوانند رضایت رابی را جلب کنند. موسیقی، هرگز برایم آزاردهنده نبود؛ فقط گاهی تکرار هر روزه اش خسته کننده می شد.
صدای موسیقی از پلکانی که خلوت ما را از رابی جدا می کرد، بالا می آمد. در تابستان از پنجره های باز به آرامی وارد می شد وهم چنانکه من سرگرم بازی با باربی هایم در قلمرو کوچکم بودم، با رویاهایم همراه می شد. تنها استراحت ما زمانی بود که پدرم از شیفت واحد تصفیه آب شهرستان بر می گشت و تلویزیون را روشن می کرد تا بازی تیم کابز(۱۰) را ببینیم. فقط بالا بردن صدای تلویزیون برای پایان دادن به بساط خوش گذرانی آن روز، کافی بود.
آنچه را گفتم مربوط به سال های پایانی زندگی در کرانه جنوبی شیکاگو در دهه ۱۹۶۰ بود. تیم کابز بد نبود، اما خب عالی هم نبود. گاهی بر پاهای پدر، روی صندلی متحرکش می نشستم و به قصه هایی که برایم تعریف می کرد گوش می سپردم. از اینکه بازیکنان کابز در آخر فصل دچار خستگی می شدند و یا اینکه چرا بیلی ویلیامز(۱۱) که در حوالی منزل ما در خیابان کانستَنس(۱۲) زندگی می کرد؛ ضربه های بسیار خوبی را از سمت چپ مکانی که می ایستاد، می زد، صحبت می کرد.
بیرون از دنیای بیس بال، آمریکایی ها با حجم وسیعی از تحولات مواجه بودند. کِنِدی ها(۱۳) مرده بودند؛ مارتین لوتِر کینگ(۱۴) در ایوانی در شهر مِمفیس(۱۵) درحالی که برای سخنرانی ایستاده بود و مردم را ترغیب به شورش در سرتاسر کشور، از جمله شیکاگو می کرد، کشته شد. ماموران امنیتی با باتون و گاز اشک آور در پارک گرانت(۱۶) که در حدود ۹ مایلی شمال محل زندگی ما بود به سراغ معترضان جنگ ویتنام(۱۷) رفتند و کنوانسیون ملی دموکرات(۱۸) ۱۹۶۸، غرق در خون شد. در این بین، خانواده های سفیدپوست به امید مدارس بهتر، فضایی بزرگ تر و احتمالاً آدم های سفیدپوست بیشتری، جذب شهرک های مسکونی در حومه ی شهر شده بودند و به صورت دسته جمعی شهر را ترک می کردند.
هیچ کدام از این رویدادها برایم مفهومی نداشتند. من تنها یک کودک بودم، دختری با باربی ها و اسباب بازی هایش(۱۹)، به همراه والدین و برادر بزرگ تری که هر شب در فاصله حدوداً یک متری از هم می خوابیدیم. کانون همه چیزم و تمام جهانم، در خانواده ام خلاصه می شد. مادرم خیلی زود به من خواندن را آموخت، با من به کتابخانه عمومی می آمد، کنار من می نشست و من می خواندم. پدرم هر روز فُرم آبی رنگی را که متعلق به کارگران شهر بود می پوشید و به محل کارش می رفت؛ اما شب ها که به خانه برمیگشت نشان می داد که عشقش موسیقی و هنر است. زمانی که پسر بچه بود به کلاس های موسیقی موسسه ی هنر در شیکاگو می رفت و در دبیرستان، نقاشی و پیکرتراشی می نمود. او یک شناگر و بوکسور حرفه ای نیز بود. در بزرگ سالی جزو طرفداران ورزش های تلویزیونی بود، از بازی گلف گرفته تا اِن اِیچ اِل(۲۰). او برای افراد قدرتمندی که با تلاش از دیگران پیشی گرفته اند ارزش قائل می شد و از دیدن آنان لذت می برد. زمانی که برادرم کریگ به بسکتبال علاقمند شد، پدرم سکه ها را بالای چارچوب درب آشپزخانه می گذاشت تا انگیزه ای برای بالا پریدن او باشد و به این ترتیب، او را آماده می کرد.
جهانم کوچک بود. همه چیز فقط تا پنج خانه آن طرف تر برایم اهمیت داشت. پدربزرگ، مادربزرگ، عموزاده ها و کلیسایی که در آن حوالی بود. کلیسایی که البته ما خیلی هم به آنجا نمی رفتیم. پمپ بنزینی را که مادرم گاهی مرا به آنجا می فرستاد تا یک بسته سیگار نیوپُرت(۲۱) بخرم و فروشگاه نوشیدنی که علاوه بر شراب، نان بسته ای واندر، شکلات و شیر نیز می فروخت. کریگ و من در شب های داغ تابستان با صدای مردمی که لیگ بزرگ سالان سافت بال(۲۲) را در پارک نزدیک خانه تشویق می کردند، به خواب می رفتیم. تفاوت سنی من و کریگ کمتر از دو سال بود. او از پدرم نگاه همه جانبه و دیدگاه خوش بینانه و از مادرم کینه توزی را به ارث برده بود. از همان ابتدا به خاطر وفاداری بی نظیر و باورنکردنی اش نسبت به من، بسیار دوستش داشتم و باهم صمیمی بودیم. عکس های سیاه و سفیدی از خانواده ی چهار نفره ی ما که روی کاناپه ای نشسته ایم، وجود دارد. در آن عکس مادر همچنان که مرا در دامان خود نشانده، لبخند می زند و پدرم با ظاهری جدی و سرزنده، کریگ را بر روی پایش نشانده است. در عکس، لباس مخصوص کلیسا یا شاید هم جشن عروسی بر تن داریم. حدوداً ۸ ماهه بودم با صورتی تپل، جدی و اخمو در قنداق، لباس های سفید اتوکشیده بر تن، در جستجوی راهی برای خروج از چنگال مادرم بودم. آن چنان خیره به دوربین که گویی می خواستم آن را بخورم. کریگ در کنار من با پاپیون و کت خود همچون یک جنتلمن، ایستاده بود. او بچه دو ساله ای کاملاً هوشیار و برخوردار از حس مسئولیت برادرانه بود.
در آن زمان ما در ملک پدرم در پارک وِی گاردِن(۲۳) در ساختمان های مدرن آپارتمانی زندگی می کردیم. این ساختمان ها در دهه ۱۹۵۰، طراحی و به منظور کاهشِ مشکلِ کمبود مسکن بعد از جنگ جهانی دوم برای خانواده های طبقه کارگر سیاه پوست در نظر گرفته شده بود. بعدها تحت فشار فقر و بزهکاری تبهکاران، به یکی از محله های خطرناک شهر، برای زندگی تبدیل شد. پدر و مادرم، در نوجوانی با هم آشنا شده و در اواسط ۲۰ سالگی با هم ازدواج کردند. آن ها زمانی که من هنوز یک کودک نوپا بودم پیشنهاد نقل مکان به جنوب برای زندگی در کنار رابی وتری در محله ای بهتر و زیباتر را پذیرفتند.
در خیابان ای یوکیلید(۲۴)، دو خانواده بودیم که در خانه ای نه چندان بزرگ زندگی می کردیم. طبقه ی دوم متعلق به خانواده چهار نفره ی ما بود، واحد کوچکی که احتمالاً برای یک یا دو نفر طراحی شده بود. والدینم اتاق خواب را برای خودشان برگزیدند، درحالی که من و کریگ اتاقِ بزرگ تر را انتخاب کردیم. حدسم این بود که باید اتاق پذیرایی باشد. بعدها، زمانی که بزرگ تر شده بودیم؛ پدربزرگ مادریم، پارنِل شیلدز(۲۵) که به کار نجاری علاقه بسیاری داشت، تخته چوبی ارزان قیمتی خرید و به وسیله ی آن اتاق را به دو قسمت نیمه خصوصی تقسیم کرد. او یک درب پلاستیکی آکاردئونی به هر قسمت اضافه کرد و به این ترتیب یک محیط بازی مستقل برای هر کدام از ما ایجاد کرد تا بتوانیم کتاب ها و اسباب بازی هایمان را در آنجا نگه داریم.
عاشق اتاقم بودم که به اندازه ی دو تختخواب و یک میز باریک جا داشت. تمام حیوانات اسباب بازیم را در تخت خوابم نگه می داشتم و هر شب آن ها را به عنوان نوعی اسباب آرامش کنار سرم می گذاشتم. کریگ هم، در طرف دیگر اتاق، مشابه من زندگی می کرد. او هم تختش را به دیوار چسبانده بود؛ دقیقاً مانند من؛ درست قرینه یکدیگر. دیوار بین ما آن قدر نازک بود که وقتی شب ها در تختخواب بودیم؛ می توانستیم با هم حرف بزنیم و معمولاً با پرت کردن جوراب های گلوله شده مان از روی پارتیشنی که فاصله ای ده اینچی تا سقف داشت؛ بازی می کردیم. عمه رابی، از بخشی از خانه که در آن زندگی می کرد؛ بسیار دقیق محافظت می نمود. محافظ پلاستیکی بر روی صندلی ها می کشید، طوری که هر بار بر روی آن ها می نشستم، برای پاهای برهنه ام، سرد و چسبناک بود. قفسه ها پر از مجسمه های چینی کوچکی بودند که ما اجازه دست زدن به آن ها را نداشتیم. گاهی کِشو را باز می کردم و به مجسمه شیشه ای زیبا و ظریف که یک سگ ماده و سه توله سگ بود؛ دست می زدم و بعد بلافاصله از ترس عمه رابی، کِشو را می بستم.
در طبقه اول سکوت مرگباری حکم فرما بود، خصوصاً زمان هایی که درس نداشتیم؛ این سکوت، بیشتر احساس می شد. تلویزیون هرگز روشن نبود؛ صدایی از رادیو به گوش نمی رسید. حتی مطمئن نیستم که آن دو با هم صحبت می کردند! نام اصلی شوهر رابی، «ویلیام ویکتور تری»(۲۶) بود، اما بنا به دلایلی، او را تنها با نام فامیلی اش صدا می زدیم. تری مانند یک سایه بود، مردی با چهره ای متمایز که هر هفت روز هفته، لباس هایی سه تکه می پوشید، آرام بود و تقریباً هیچ گاه حرف نمی زد. طبقه بالا و طبقه پایین از نظر من دو دنیای کاملاً متفاوت بودند که هر کدام، ساز خود را می زدند. ما در طبقه بالا بدون اینکه کوچک ترین احساس شرمندگی داشته باشیم، خیلی سروصدا می کردیم. کِریگ و من توپ بازی می کردیم و در اطراف ساختمان به دنبال هم می دویدیم. غالباً در بازی هایمان، بر روی زمین اسپری صیقل دهنده می زدیم تا وقتی جوراب پایمان است؛ بتوانیم راحت تر و سریع تر بدویم. معمولاً هم به درو دیوار می خوردیم.
در آشپزخانه هم با استفاده از دو جفت دستکش که پدرمان برای کریسمس به ما هدیه داده بود؛ مسابقه بوکس خواهر-برادری برگزار می کردیم، قوانینی نیز در خصوص اینکه چطور ضربه صحیح بزنیم، وضع کرده بودیم. شب ها هم همراه پدر و مادرم، بازی های فکری انجام می دادیم. برای یکدیگر داستان و لطیفه تعریف می کردیم و آهنگ های گروه موسیقی جکسون فایو(۲۷) را گوش می کردیم. مواقعی که صدای ما رابی را اذیت می کرد؛ به سرعت می رفت و چراغ اتاق را چند بار خاموش و روشن می کرد و به این روش، به ما می گفت که کمتر سروصدا کنیم. رابی وتری از والدین من بزرگ تر بودند. آن ها در روزگاری متفاوت و با طرز فکری متفاوت بزرگ شده بودند و دنیایی را تجربه کرده بودند که پدر و مادر ما، آن را ندیده بودند. چیزهایی که من و کریگ، حتی در لحظات پر از خشونت کودکی مان، نمی توانستیم آن را تصور کنیم. وقتی ما از اخم و غرولندهای طبقه پایین خیلی دلخور می شدیم؛ مادرم با چنین جملاتی ما را آرام می کرد: هر انسانی بر روی این کره خاکی، تاریخی نادیده و منحصربه فرد را با خود حمل می کند، تنها درک این مسئله کافی است تا قدری بردبارانه تر رفتار کنیم.
سال ها بعد فهمیدم که رابی از دانشگاه نورث وسترن(۲۸) به دلیل اعمالِ تبعیض، شکایت کرده است؛ چرا که او در سال ۱۹۴۳ برای شرکت در یک کارگاه موسیقی آوازخوانی در آنجا ثبت نام کرده و آن ها از دادن حتی یک اتاق در خوابگاه دختران به او، امتناع ورزیده بودند؛ در عوض، گرفتن اتاق مخصوص سیاه پوستان در شهر را به او پیشنهاد داده بودند.
در این زمان، تری در بخش باربری قطاری که در مسیر رفت و برگشت شیکاگو بود، کار می کرد. شغل آبرومندانه ای بود اما دستمزد خوبی دریافت نمی کرد. تنها شاغلین آن مردان سیاه پوست بودند. لباس فرم اتوکشیده ای بر تن داشتند، چمدان ها را تحویل می دادند، غذا سرو می کردند و به طور کلی پاسخگوی غالب نیازهای مسافرین، از جمله برق انداختن کفش های آن ها بودند. سال ها پس از بازنشستگی، تری هنوز به همان منوال زندگی می کرد، لباس فرم می پوشید. از لحاظ ظاهری شبیه یک خدمتکار نبود؛ حداقل من راجع به او این طور فکر می کردم. حتی در تابستان نیز، او را با یک جفت کفش رسمی؛ جوراب و یک کلاه نمدی با لبه های نازک و آستین های تا زده می دیدم که مشغول چمن زنی است. یک نخ سیگار در روز می کشید و یک کوکتل در ماه می نوشید که چندان بر او تاثیر نداشت. بر خلاف پدر و مادر من، که پس از خوردن هایبال یا چیلتز(۲۹) که حدوداً چند مرتبه در ماه از آن ها استفاده می کردند و از حالت طبیعی خارج می شدند. بخشی از وجود من همواره حس می کرد که تری میل به صحبت کردن و بیان خاطرات سفرش را دارد. تصور می کردم که او، داستان های جالبی درباره شهرهایی که به آن ها سفر کرده بود و یا طرز برخورد افراد ثروتمند در قطار را دارد. شاید هم این طور نبود، اما هیچ کدام از آن ها را نمی شنیدم. بنا به دلایلی، او هرگز حرف نمی زد. حدوداً ۴ ساله بودم که تصمیم گرفتم پیانو یاد بگیرم. کِریگ، که حالا کلاس اول بود، تا به حال چند باری پایین رفته بود تا در کلاس های رابی شرکت کند؛ نوازندگی او نسبتاً خوب بود.
آن روزها حس می کردم آماده ام، به خاطر تمام ساعاتی که صرف گوش دادن به تمرین هنرجویان تازه کار کرده بودم، تقریباً مطمئن بودم که پیانو را با شنیدن یاد گرفته ام، موسیقی، تمام ذهنم را درگیر کرده بود. دوست داشتم پایین بروم و به عمه سخت گیرم نشان دهم که چه دختر بااستعدادی هستم و به او نشان دهم که ستاره شدن در بین هنرجویانش، برایم چندان کاری ندارد. پیانوی رابی، در اتاقی مربع شکل و کوچک، نزدیک پنجره ای که رو به حیاط خلوت باز می شد، قرار داشت. او یک گلدان در گوشه اتاق و میز تاشویی را که شاگردانش می توانستند برگه های موسیقی را روی آن بگذارند، در گوشه دیگر اتاق قرار داده بود. در طول زمان تدریس، او خیلی صاف روی صندلی مبلی تودوزی شده با پشتی بلند می نشست و فقط با یک انگشتش ضربه می زد، سرش را خم می نمود و خیلی دقیق گوش می کرد تا اگر اشتباهی رخ داد، گوشزد کند. آیا از رابی می ترسیدم؟ واقعاً نه! اما او رفتار خشک و مقتدرانه ای داشت که من تا به آن زمان در کس دیگری ندیده بودم. او از تمام شاگردانش انتظار داشت؛ بهترین باشند. من همیشه او را به عنوان فردی موفق می شناختم. حس می کردم او همواره چیزی برای آموختن دارد. در اولین جلسه کلاسم، پاهایم کوتاه تر از آن بود که به کف اتاق برسد و از نیمکت پیانو آویزان بود. رابی، کتاب کار موسیقی ابتدایی که متعلق به خودش بود را به من داد؛ این کار مرا را هیجان زده کرد. او همچنین به من نشان داد که چگونه دستم را به شکل صحیح روی کلیدها قرار دهم. حتی قبل از شروع درس به من گفت: «دقیق گوش کن و دو میانی را پیدا کن.» هنگامی که کوچک هستید، فکر می کنید پیانو هزاران کلید دارد. به گستره سیاه و سفید پیانو خیره می شوید که از دسترسی دو دست کوچکتان دورترند. من به سرعت پی بردم که دو میانی، خط مرزی است که دست راست و چپ حرکت می کنند و بین کلید سُل و فا قرار دارد. اگر شما بتوانید انگشت شست خود را روی دو میانی قرار دهید، همه چیز به طور خودکار در جای خود قرار خواهد گرفت. کلیدهای پیانوی رابی، ناهمواری نامحسوسی به لحاظ رنگ و شکل داشتند؛ خصوصاً قسمت هایی که تکه های آج با گذشت زمان تحلیل رفته بود و صورت زیبایی نداشت. خوشبختانه کلید میانی دو گوشه خود را از دست داده بود، تکه ای به اندازه ناخن که هر بار توجه من را جلب می کرد. خیلی زود فهمیدم که پیانو را دوست دارم. احساس موفقیتی را که هنگام نواختن پیانو داشتم؛ دقیقاً همان چیزی بود که می خواستم.
بسیاری از اعضای خانواده ام به ویژه خانواده مادری ام جزو نوازندگان و دوستداران موسیقی بودند. یکی از دایی هایم در یک گروه حرفه ای می نواخت. چند تا از خاله هایم در گروه همسرایان کلیسا آواز می خواندند و نیز رابی که علاوه بر نوازندگی و کلاس هایش، کارگاه اُپِرِتا(۳۰) را نیز مدیریت می کرد که نمایشی اُپرا مانند مخصوص بچه ها بود و من و کریگ هر صبح شنبه در آن شرکت می کردیم. با این حال چهره بزرگ موسیقیایی من، پدربزرگم بود، نجاری که برادر کوچک تر رابی است. او مردی سبک بار، بی خیال، با شکمی بزرگ، ته ریشی جو گندمی بود و همیشه لبخند بر لب داشت. زمانی که من جوان تر بودم او در غرب شهر زندگی می کرد و من و کریگ او را وِست ساید صدا می زدیم؛ اما او در همان سال، به محله ما نقل مکان کرد و شروع به تدریس پیانو نمود؛ لذا ما دیگر او را سوث ساید می خواندیم. چند دهه قبل، از مادربزرگم جدا شد که تقریباً مصادف با زمان نوجوانی مادرم بود. آن ها با خاله کارولین؛ بزرگ ترین خواهر و دایی استیو، جوان ترین برادر مادرم زندگی می کردند. آن ها در خانه ای دنج و راحتی که فقط دو بلوک از ما دورتر بود، ساکن بودند. همه ی اتاق های خانه اش به خاطر قراردادن بلندگوها از بالا تا پایین، سیم کشی شده بودند. در اتاق ناهارخوری کمدی با بخش های مختلف قرار داشت که ویژه تجهیزات اِستِریواش ساخته بود و اکثر قطعات آن را، از میان وسایل اسقاطی تهیه کرده بود. او دو صفحه گرامافون، یک ضبط صوت قدیمی و همچنین قفسه هایی که برای صفحات گرامافون در طول سال ها جمع آوری کرده بود؛ داشت. سوث ساید به جهان و جهانیان بی اعتماد بود. او به نوعی، از نظریه پردازان توطئه کلاسیک قدیمی بود. به دندان پزشکان اعتماد نمی کرد و همین امر باعث شده بود که تقریباً هیچ دندانی نداشته باشد. او پلیس را باور نداشت و همواره به سفیدپوستان بی اعتماد بود، نوه ی یک برده اهل ایالت جُرجیا(۳۱) بود و قبل از آمدن به شیکاگو در دهه ۱۹۲۰، هفت سال از دوران کودکی خود را در آلاباما(۳۲) در دوران جیم کرو(۳۳) سپری کرده بود. زمانی که بچه هایش هنوز کوچک بودند، سوث ساید آن ها را با داستان های واقعی و یا در صورت لزوم خیالی، در خصوص اینکه اگر آن ها به محله های دیگر بروند؛ چه مشکلاتی ممکن است آن ها را تهدید کند، می ترساند و پیوسته به آنان گوشزد می کرد تا از پلیس دوری کنند. این طور که به نظر می رسید موسیقی علاج تمام دلواپسی هایش و راهی برای آرام شدنش بود. هنگامی که دستمزدش را از نجاری می گرفت، گاهی اوقات ولخرجی می کرد و یک آلبوم جدید برای خود می خرید. او مهمانی هایی برای اعضای خانواده تدارک می دید و به خاطر پخش موسیقی، همه مجبور بودند با صدای بلند حرف بزنند، چرا که موسیقی همیشه برایش در اولویت بود. اغلب مناسبت ها را در خانه سوث ساید جشن می گرفتیم و این بدان معنا بود که ما سال های سال، درحالی که صدای اِلا فیتزجِرالد(۳۴) را گوش می دادیم، هدایای کریسمس را باز می کردیم و شمع های تولد را فوت می کردیم. طبق گفته های مادرم، سوث ساید، جاز را به زور به هر هفت فرزندش آموزش داد. اغلب همه را به محض طلوع آفتاب با گذاشتن یکی از آهنگ های خود، با صدایی بسیار بلند، بیدار می کرد. علاقه او به موسیقی به همه سرایت کرد. زمانی که سوث ساید به محله ما نقل مکان کرد، تمام عصرها به خانه او می رفتم و آلبومی را تصادفی از قفسه بر می داشتم و در دستگاه پخش می گذاشتم. هر کدام از آلبوم ها برای خود دنیایی بودند. با وجود اینکه کوچک بودم، هیچ محدودیتی در ارتباط با چیزهایی که می توانستم به آن ها دست بزنم، نداشتم. او بعدها، اولین آلبومم را برایم خرید که نامش «کتاب سخنگوی»(۳۵) استیوی واندِر(۳۶) بود. من آن را در خانه اش در قفسه مخصوصی که برای آلبوم های مورد علاقه ام تعیین کرده بود، نگه می داشتم. وقتی آنجا بودیم، او برایمان میلک شیک یا مرغ سوخاری درست می کرد و ما آهنگ های آرتا، مایلز یا بیلی گوش می دادیم. سوث ساید برای من به بزرگی و عظمت بهشت بود، بهشت به آن معنایی که در آن زمان می شناختم، بهشتی که پر از موسیقی جاز بود.
در خانه، به عنوان یک نوازنده، به تلاش خود ادامه دادم. با نشستن پشت پیانوی رابی، خیلی سریع گام های موسیقی، که از نگاه من احساساتی راستین بودند را آموختم. پیوسته مشغول انجام تکالیفی بودم که او به من محول می کرد. از آنجایی که خودمان پیانو نداشتیم، مجبور بودم تمرین هایم را در طبقه پایین، نزد رابی انجام دهم؛ لذا باید منتظر می شدم تا شاگردانش بروند. اغلب اوقات مادرم را همراهم می بردم تا روی صندلی مبلی تودوزی شده بنشیند و به نواختنم گوش فرا دهد. بعد از اتمام یادگیری یک آهنگ، آهنگ بعدی را آموزش می دیدم. این طور که حس می کردم، برتری خاصی نسبت به سایر هنرجویانش نداشتم و شاید به اندازه آن ها بی تجربه هم بودم؛ اما کوشا و پرکار بودم. نیروی سحرانگیزی را نسبت به یادگیری موسیقی در خود احساس می کردم که اقناعم می کرد. آهنگی را برای نواختن برمی گزیدم که حس می کردم به خوبی می توانم انجامش دهم. با این که رابی انسان سرسختی بود و به سختی می شد به احساسش پی برد، وقتی آهنگی را بدون خطا می نواختم احساس رضایتمندی در اعماق وجودش قابل لمس بود؛ و گاهی با گوشه چشمم دهان رابی را که از تعجب بازمانده بود، می دیدم و متوجه ضربه انگشتش می شدم که جهش کوچکی داشت. این طور که به نظر می رسید؛ آن روزها، دورانِ خوشی بود! البته اگر من نسبت به روش تدریس پیانوی او، قدری کمتر کنجکاوی کرده بودم و احترام بیشتری برایش قائل می شدم، شاید این روند همچنان ادامه پیدا می کرد؛ اما از آنجایی که کتاب درس بسیار قطور بود و سرعت پیشرفت من در حدی کند بود که صبرم را از دست دادم، کتاب را باز کردم و دور از چشم عمه رابی، درس های جلوتر را نگاه انداختم. نه تنها چند صفحه پیش رو، بلکه عناوین کل کتاب را بررسی کردم و شروع به تمرین کردم؛ ولی در حقیقت، با نواختن آهنگ های سطوح بالاتر، فقط وقتم را تلف کردم. هنگامی که من با افتخار، یکی از آهنگ هایی را که هنوز درس نداده بود؛ برایش نواختم، او به شدت عصبانی شد و این دستاورد مرا تنها با یک «شب بخیر» بی رحمانه متوقف کرد. توبیخ شدم؛ آن طور که شنیده بودم با بسیاری از هنرجویانش نیز چنین کاری کرده بود. بله! تنها جرم من این بود که می خواستم بیشتر و سریع تر بیاموزم؛ اما رابی آن را یک نوع عهدشکنی قلمداد کرده بود و حتی ذره ای هم تحت تاثیر قرار نگرفت. تا به آن زمان تنبیه نشده بودم. بچه ای بودم که دوست داشت پاسخ های ملموس و عینی به سوالاتش داده شود یا اینکه دلیل محکمی برای رد خواسته هایش، آورده شود. حتی اگر بیان دلیل، سخت و خسته کننده باشد؛ مانند یک وکیل، بُن مایه هایی دیکتاتورانه در رفتارم داشتم. زمانی که فکر می کردم ایده خوبی در خصوص مسئله ای خاص دارم، شنیدن صدای مخالف ناراحتم می کرد. مسئله این بود؟ چطور پایان می پذیرفت، این نگاه آتشین و سرکشی که بین ما جاری بود، عاقبت چه می شد؟
«چطور می توانی تنها برای یادگیری یک آهنگ جدید اینگونه با من رفتار کنی؟»
«هنوز تو برای یادگیری پیانو آمادگی نداری؛ این سبک یادگیری پیانو نیست.»
«اما من نواختمش، پس من آماده ام.»
«این روش نواختن نبود.»
«اما چرا؟»
کلاس های پیانو، به عرصه رزم و تلاش تبدیل شده بودند، که این وضعیت عمدتاً به خاطر روشی که من در پیش گرفته بودم و نیز بی اعتنایی رابی نسبت به پیشرفت ها و خلاقیت ها در رویکرد آزادانه ام نسبت به کتاب موسیقی او، به وجود آمده بود. آن طور که در خاطرم مانده، هفته های متوالی، ما دروس تکراری می خواندیم. من و عمه هر دو سرسخت و یک دنده بودیم؛ اما دیدگاه هر دوی ما یکی بود لذا میان این همه اختلاف، من همچنان به نواختن پیانو ادامه می دادم و او نیز به گوش سپردن و ارائه اصلاحات، مشغول بود. به عنوان یک نوازنده به خاطر بهتر نواختن، او را نمی ستودم و او نیز به خاطر پیشرفت هایم مرا تشویق نمی کرد. با این وجود، کلاس همچنان ادامه داشت. طبقه بالایی ها؛ والدینم و کِریگ این جریانات را خنده دار می دانستند. هنگامی که وقت شام جنگ و جدل های خودمان را برایشان تعریف می کردم، از خنده روده بر می شدند. من اسپاگتی و کیک می خوردم و خنده آنان همچنان ادامه داشت. کِریگ از این لحاظ با رابی مشکلی نداشت، چرا که هم بچه ای خوش رفتار بود و هم مطابق معیارهای رابی پیش می رفت. والدینم، نه با من و نه با رابی، در خصوص این مسئله همدردی نمی کردند. در کل، آن ها در مورد مسائل خارج از خانه مداخله نمی کردند و انتظار داشتند من و برادرم، خودمان مشکلاتمان را حل کنیم. از دیدگاه آن ها، اساساً گوش کردن به فرزندان و حمایت از آنان نیازی بود که باید در خانه رفع می شد و ما از چنین موهبتی در خانه، بهره مند بودیم. مادرم از ۱۶ سالگی با رابی زندگی کرده بود و در جریان تمام قوانینی که رابی وضع کرده بود؛ قرار داشت و حدس می زنم در پنهان از به چالش کشیده شدن اقتدار رابی خوشحال بود. حالا که به گذشته فکر می کنم، می فهمم پدر و مادرم قدردان رفتار قاطعانه و عزم راسخم بودند. از آن لذت می بردند و من از این بابت خرسند بودم. این اراده مصمم و عزم راسخ چونان شعله ای در من بود که والدینم هرگز نمی خواستند خاموش شود.
سالی یک بار، رابی تک نوازی برگزار می کرد تا شاگردانش بتوانند برای تماشاچیان اجرا کنند. تا به امروز، من هنوز نفهمیده ام که او چگونه امور مربوط به موسیقی اش را مدیریت می کرد. اما به هر حال، او به سالن تمرین در دانشگاه روزولت، در مرکز شهر شیکاگو، دسترسی داشت. تک نوازی هایش را دریک ساختمان سنگی بزرگ، در خیابان میشیگان، درست در نزدیکی محل اُرکِستِر سمفونیک شیکاگو، اجرا می کرد. حتی فکر رفتن به آنجا هم مرا عصبی می کرد. آپارتمان ها در خیابان ای یوکیلید در حدود ۹ مایلی جنوب شیکاگو لوپ(۳۷) بود، که با آسمان خراش های پرزرق و برق و پیاده روهای شلوغ، برای من دنیای دیگری بود.
خانواده من چندین بار در سال به مرکز شهر سفر می کردند تا از موزه هنر دیدن کنند یا اجرای زنده موسیقی را ببینند. همیشه چهار نفر ما در بیوک پدرم مانند فضانوردان که در کابین می نشینند؛ سفر می کردیم. پدرم دنبال بهانه ای بود تا رانندگی کند. بیوک اِلِکتِرای ۲۲۵(۳۸) دو در که او با غرور آن را دی اوس اَند کوآرتِر(۳۹) می نامید و همیشه آن را براق و واکس زده نگه می داشت. در خصوص نگهداری و بردن آن به تعمیرگاه برای بالانس چرخ ها و تعویض روغن، به همان اندازه که مادرم چک آپ ما بچه ها نزد متخصص اطفال برایش اهمیت داشت؛ مقید بود. بیوک ۲۲۵، خطوط صاف و چراغ های عقب باریکی داشت که بسیار جالب و مدرن بود. چنان بزرگ و راحت بود که احساس می کردی در خانه هستی؛ آن قدر که من می توانستم در آن بلند شوم و دستانم را روی سقف پارچه ای آن بکشم. این به زمانی برمی گشت که بستن کمربند ایمنی اختیاری بود، بنابراین بیشتر اوقات من و کِریگ می توانستیم در جای خود حرکت کنیم، بدن خود را روی صندلی جلو بکشانیم تا بتوانیم با پدر و مادرمان صحبت کنیم. بیشتر اوقات سرم را جلو می آوردم و روی صندلی پدر می گذاشتم و هردو با هم، مناظر روبه رو را تماشا می کردیم. این ماشین جلوه ای از صمیمیت، فرصتی برای گفتگو و سفر را برای خانواده ما، به ارمغان آورده بود. شب ها بعد از شام، من و کِریگ از پدر خواهش می کردیم تا ما را برای ماشین گردی بیرون ببرد. طبق عادت شب های تابستان، ما با ماشین مستقیم به سمت سالن تئاتر در محله جنوب غرب برای تماشای فیلم سیاره میمون ها می رفتیم و بیوک را در جایی نیمه تاریک پارک می کردیم و خودمان را برای دیدن تئاتر آماده می کردیم. مادرم شام را که مرغ سرخ شده و چیپس سیب زمینی بود، به ما می داد. من و کریگ آن را در جای خودمان روی صندلی عقب می خوردیم و پس از خوردن مراقب بودیم دستمان را با دستمال پاک کنیم و نه با صندلی!
این قضایا مربوط به سال ها پیش بود که من تازه معنای رانندگی را برای پدر می فهمیدم؛ آزادی که او در پس چرخ ها حس می کرد، سفری آرام با ماشین، لذت داشتن وسیله ای بی صدا و زمزمه چرخ های بالانس شده در گوشش را درک می کردم.
پدرم در دهه چهارم زندگی اش بود که دکتر به او گفت مشکلی در پای او وجود دارد، این موضوع آغاز سراشیبی دردناکی بود که می توانست منتهی به بی تحرکی اش شود. مطابق گفته های پزشکش، احتمال آن وجود داشت که به دلایل ناشناخته ای نورون های مغز و نخاع از غلاف میلین خارج شوند و دیگر پدرم قادر به راه رفتن نباشد. تاریخ دقیق آن را به یاد ندارم اما حدس می زنم بیوک تقریباً همزمان با بیماری اِم اِس(۴۰) پدرم وارد زندگی اش شد، اگرچه او هیچ وقت دراین باره حرفی نزد؛ اما ماشین به نوعی آسایش را برایمان به ارمغان آورد. تشخیص دکتر آن چیزی نبود که پدر و مادرم رویش انگشت گذاشته بودند. ما هنوز، دهه ها از زمانی که یک جستجوی ساده گوگل حجم بسیاری از نمودارها، آمار و توضیحات پزشکی امیددهنده یا ناامیدکننده را ارائه می داد، دور بودیم. اگر چه پدر در کلیسا بزرگ شده بود اما بعید می دانم که برای خودش دعا کرده باشد. او به دنبال درمان های ثانویه یا راهنمای روحانی یا ژن معیوب در سلول هایش برای سرزنش نبود. در خانواده ما رسم بر این بود که از انتشار خبرهای بد جلوگیری کنیم. همگی تلاش می کردیم تا آن را در همان لحظه شنیدن، فراموش کنیم. تا وقتی که پدر به پزشک مراجعه نکرده بود، هیچ کدام از ما در جریان احساس ناراحتی و درد کشیدن او نبودیم. حدس می زنم اگر سال ها نبود، حتما ماه ها بود که او با این بیماری دست و پنجه نرم می کرد. پدرم علاقه ای به معالجات پزشکی نداشت، البته هیچ گاه شکایتی هم از بیماری اش نمی کرد. از آن دسته انسان هایی بود که آنچه پیش می آمد را می پذیرفت و بدون هیچ شکایتی، به زندگی ادامه می داد. به یاد دارم که در روز تک نوازی پیانوام، او لنگ لنگان قدم برمی داشت، پای چپش به پای راستش نمی رسید. همواره بخشی از خاطراتم تجسم معلولیت پدرم بود، اما هیچ کدام از ما تمایلی به صحبت کردن در ارتباط با این بیماری نداشتیم. آن زمان، تنها چیزی که می دانستم این بود که پدرم قدری کندتر از بقیه پدرها حرکت می کند. گاهی می دیدم که قبل از بالا رفتن از پله ها می ایستد؛ گویی می خواهد قبل از حرکت روی نحوه آن فکر کند. وقتی برای خرید به فروشگاه می رفتیم، او روی نیمکت می نشست تا از کیف ها مراقبت کند و چیزی بخورد تا بقیه اعضای خانواده به راحتی قدم بزنند. هنگام رفتن به مرکز شهر جهت تک نوازی پیانو، پشت بیوک با لباسی زیبا، کفش های چرمی مارک دار و موهای بسته شده از دو طرف نشسته بودم؛ نخستین لحظات پر استرس زندگی ام را تجربه می کردم. با وجود اینکه در آپارتمان رابی بسیار تمرین کرده بودم، باز هم در خصوص اجرایم مضطرب بودم. کریگ نیز که یک لباس رسمی برتن کرده بود، برای اجرای خودش آماده می شد. حس می کردم او مثل من مضطرب نیست. به نظرم خواب آلود می آمد، خسته و وارفته در صندلی عقب لمیده بود، در تمام عمر او را بابت این آرامش و آسودگی خاطرش می ستودم. در آن زمان، او در لیگ بسکتبال بی دی(۴۱) هر هفته بازی داشت و احتمالاً این موضوع در آرامشِ خیالی که داشت، موثر بود. اغلب پدرم، محل پارک ماشین را تا جایی که ممکن بود، نزدیک مقصد انتخاب می کرد، حتی حاضر بود هزینه بیشتری برای پارکینگ بپردازد تا با پاهای لرزانش کمتر پیاده روی کند. آن روز ما به راحتی دانشگاه روزوِلت(۴۲) را پیدا کردیم و به سوی تالاری که قرار بود تک نوازی ها اجرا شوند، رفتیم. تالار آن قدر بزرگ بود که من حس کردم خیلی کوچکم. پنجره هایش از کف تا سقف بود و می توانستی چمن زارهای سرسبز پارک گرافت و قله های پوشیده از برف دشت میشیگان را ببینی. صندلی های خاکستری متمایل به آبی که در ردیف های منظمی چیده شده بودند کم کم با کودکان نگران و والدین منتظرشان، پر می شدند.
استیج کمی بالاتر از کف زمین قرار داشت و دو پیانوی بزرگ مختص کودکان، که من هرگز شبیه آن ها را ندیده بودم با روکش های چوبی که همانند بال های پرنده ای سیاه بازشده بودند، آنجا قرار داشتند. رابی نیز آن جا بود، در لباسی گل دار، سوگلی مجلس بود. البته سوگلی مادرانه؛ به این طرف و آن طرف می رفت تا مطمئن شود که تمام هنرجویانش برگه موسیقی را به همراه دارند. وقتی که نمایش شروع شد، او سالن را آرام کرد. به یاد ندارم که آن روز کدام آهنگ را و با چه ترتیبی، اجرا کردم. فقط می دانم که وقتی نوبتم شد از جایم بلند شدم و به سمت استیج، از پله ها بالا رفتم و در سر جایم جلوی یکی از پیانوهای بزرگ مختص کودکان نشستم. رابی فقط به خاطر شخصیت سخت گیرانه اش بود که فرد مغروری به نظر می رسید. من آماده بودم. آن قدر آوازهایم را خوب تمرین کرده بودم که اصلاً راجع به آن فکر هم نمی کردم، تنها کاری که باید انجامش می دادم، حرکت دست هایم روی پیانو و نواختن موسیقی آوازم بود، مشکلی وجود داشت که در قطعه دوم نمایان شد و باعث شد انگشتان کوچکم را از روی کلیدها بردارم. من پشت یک پیانوی تمام عیار نشسته بودم، پیانویی که کاملا برق انداخته وتمیز شده بود. سیم های داخلی اش خیلی دقیق کوک شده بودند. هشتاد و هشت کلید سیاه و سفید در نواری بدون انحراف در کنار هم ردیف شده بودند. مسئله همین جا بود؛ من به این بی عیبی عادت نداشتم. در واقع هرگز در طول زندگی ام با آن مواجه نشده بودم. تجربه ی من از پیانو، همان واحد کوچک رابی، اتاق موسیقی با گیاهان گلدانی تُنک و کم پشتش و نمایی از حیاطِ کوچکِ پشتی بود. تنها ابزاری که نواخته بودم پیانوی ناقصی با ترکیب متنوعی از کلیدهای زرد شده، با کلید دو لب پریده اش بود. از نظر من پیانو، آن بود، همان طور که محله من همان بود. پدرم همان بود و زندگی من همان بود. این تمام چیزی بود که من می توانستم درک کنم. اکنون به یک باره، از حضور افرادی آگاه شدم که بر روی صندلی هایشان نشسته و مرا که نگاه خیره ام به درخشش کلیدهای پیانو بود، تماشا می کردند. حس می کردم تمام آن ها شبیه به هم هستند. نمی دانستم دستانم را باید کجا بگذارم، گلویم خشک شده بود و قلبم به شدت می تپید، به تماشاچیان نگاه می کردم. سعی می کردم احساس ترسم را بروز ندهم. به دنبال نگاه امن مادرم می گشتم، اما ناگهان توجهم به فردی جلب شد که از ردیف جلویی برخاست و به آرامی به سمت من آمد، رابی بود. آن روزها ما به شدت باهم درگیر بودیم، آن قدر که به چشم یک دشمن به او نگاه می کردم؛ اما اکنون در این مکافات، او مانند فرشته ای کنارم آمد. شاید اضطراب و دلواپسی مرا درک کرده بود یا شاید هم خودش تفاوت اینجا با دنیایی را که به من شناسانده بود، می دانست، شاید هم فقط می خواست با آمدنش نزد من به کارها سرعت بخشد. به هر حال، رابی بدون هیچ حرفی انگشتش را روی «دو» قرار داد، به گونه ای که من بدانم از کجا شروع کنم، سپس درحالی که لبخند دلگرم کننده ای بر لب داشت به سمت تماشاچیان بازگشت و مرا برای اجرای موسیقی ام، تنها گذاشت.

این کتاب ترجمه ای است از:
Becoming
Michelle Obama
2018
Crown - New York

به تمامی آنان که در مسیر «شدن»
همراهمان بودند...

نظرات کاربران درباره کتاب شدن‌‫

من هنوز فصل اول هستم.اما سبک نویسنده و زاویه دیدش به رویدادها رو می پسندم.
در 4 روز پیش توسط ملیحه ضابطی
ممنوعیت ورود اتباع شش کشور از جمله ایران در دولت اوباما (نه ترامپ!) تصویب شد. برای از بین بردن منافع اقتصادی برجام، اوباما قانون سخت گیری ویزای ورود به آمریکا رو برای گردشگران و بازرگانان سفر کرده به ایران صادر کرد. اوباما و کلینتون با تاسیس داعش دستشون به خون بیش از ۵۰۰ هزار بیگناه آغشته است. این از شوهرش، حالا موندم خودش چه حرفی واسه گفتن داره!؟
در 4 روز پیش توسط مصطفی .م
ترجمه عالی و نثر روان
در 3 روز پیش توسط Somi
این کتاب توسط دو ناشر ترجمه شده با خوندن نمونه ها و مقدمه ی ترجمه شده خیلی راحت میشه فهمید که این ترجمه واقعا محشره
در 2 روز پیش توسط حمید رضازاده