فیدیبو نماینده قانونی انتشارات برکه خورشید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تعبیر یک کابوس

کتاب تعبیر یک کابوس

نسخه الکترونیک کتاب تعبیر یک کابوس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب تعبیر یک کابوس

نگاهم را بار دیگر به چراغ‌های سر در آسانسور دوختم و در همان حال به صدای گریه‌ی اعصاب خُردکن نوزاد هم گوش می‌دادم. حالا چراغ‌ها یکی یکی سیر صعودی داشتند و مطمئن بودم محسن تا چند ثانیه‌ی دیگر از آسانسور خارج می‌شود. صدای گریه نوزاد یک‌باره قطع شد. نمی‌دانم چرا خنده‌ام گرفت و حدس زدم نوزاد گرسنه بوده و حالا که ساکت شده به احتمال زیاد یا در حال خوردن شیر از سینه‌ی مادرش است یا شیشه شیر را در دهانش کردند و مشغول خوردن شده که این طور ناگهانی ساکت شده است. هنوز چشمم به چراغ‌های نمایشگر بود که دیدم آسانسور در طبقه‌ی پایین توقف کرد! جلو رفتم و از همان بالا و میان نرده‌ی پله‌ها نگاهی به کوریدور طبقه‌ی پایین انداختم. کسی آن جا نبود که در انتظار آسانسور باشد!

ادامه...

بخشی از کتاب تعبیر یک کابوس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

احساس کردم درد توی گردنم پیچید.
در حالی که سعی داشتم چشمم را همانطور بسته نگه دارم؛ با حرکت دست بالشت زیر سرم را مرتب کردم. حدسم درست بود. باز هم بد قرار گرفتن بالشت سبب شده بود همان درد لعنتی به سراغم بیاید.
بوی گل های شب بوی سفیدی که شب پیش از سر چهارراه از پسرک گلفروش خریده و در گلدانی کنار تخت گذاشته بودم؛ تمام فضای اتاق را پر کرده بود و استشمام همان بو دلیلی شد تا دیگر زیاد به درد گردنم اهمیت ندهم.
هیچ وقت دلم نمی خواست روز تعطیل زودتر از ساعت ده از تختخواب جدا شوم؛ برای همین هنوز سعی داشتم چشمانم را بسته نگه دارم. غلتی روی تخت زدم و چند نفس عمیق کشیدم؛ با وجود اصراری که برای خوابیدن داشتم اما می دانستم محال است دیگر بتوانم بخوابم.
چشمانم هنوز بسته بود؛ به یاد محسن افتادم که دیروز غروب تلفنی به من گفته بود به سمت تهران حرکت کرده است. گفته بود برای ناهار چیزی درست نکنم و وقتی رسید خانه برای گردش و خوردن یک ناهار خوب به فرحزاد می رویم. من هم از خدا خواسته پیشنهادش را قبول کرده بودم.
تقریبن من را بد عادت کرده بود. هر وقت که به خاطر کارش به تنکابن می رفت، زمانی که به خانه بر می گشت برای ناهار یا شام به بیرون می رفتیم و این پیشنهاد همیشگی خودش بود. نمی دانم شاید با این کار می خواست تنها گذاشتن من را در خانه، آن هم برای سه یا چهار روز در هفته تا حدودی جبران کند.
من گله ای از موقعیت شغلی او نداشتم و این وضعیت او را از ابتدا می دانستم و پذیرفته بودم اما مشخص بود که خودش از این وضع که باید حتمن در هفته چند روز را در تنکابن باشد، راضی نیست.
بارها در ته کلام و نگاهش می توانستم بفهمم که اگر من راضی به زندگی در تنکابن شوم او دیگر هیچ نگرانی ندارد اما خودش بهتر می دانست که من به زندگی در تهران با تمام مشکلات و سر و صدا و آلودگی هوایش، عادت عجیبی دارم.
بنابراین او هم به خواست من تن داده و راضی شده بود محل اصلی زندگیمان در تهران باشد. محسن مجبور بود به خاطر پروژه های سنگین برج سازی و ساخت شهرک های ویلایی که در دست داشت به کارش در تنکابن ادامه بدهد و هر دو با دوری چند روزه در هفته از یکدیگر کنار آمده بودیم. البته او بیشتر به سبب من بود که زبان به شکایت باز نمی کرد ولی حرف دلش مطمئنم چیز دیگری بود!
صدای زنگ تلفن خانه بلند شد. می دانستم محسن پشت خط است.
از روی تخت بلند شدم و در ضمنی که دمپایی روفرشی را به پا می کردم نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم. یک ربع از ده گذشته بود. با عجله از اتاق خارج و به سمت آشپزخانه رفتم و گوشی تلفن را از روی کانتر برداشتم و بدون این که به شماره ی روی نمایشگر نگاهی بیندازم پاسخ دادم: «سلام؛تا تو برسی خونه منم یه دوش می گیرم و حاضر می شم.»
صدای خنده ی سعید از پشت خط به گوشم رسید که گفت: «زیاد عجله نکن؛ چون من هنوز روی کشتی هستم و ماموریتم تموم نشده.»
طبق معمول شنیدن صدای سعید و شوخی که کرده بود سبب شد گل از گلم بشکفد و با خنده گفتم: «سلام؛ مرده شورت رو ببرن فکر کردم محسن پشت خطه.»
- نمی گفتی هم خودم فهمیده بودم...حالت چطوره؟ خوبی؟ محسن چطوره؟
_مرسی اونم خوبه. چند روزی تنکابن بود واسه کاراش ولی امروزم میاد...
نگذاشت صحبتم تمام شود؛ به میان حرفم آمد و با خنده گفت: «آره بابا می دونم. الان چند ماهه که عروسی کردین این بیچاره شده مثل تاکسیای خطی تهران تنکابن. بلند شو برو تنکابن زندگی کن دختر. این محسنم این قدر توی این راه خطرناک راهی نکن. ویلای به اون شیکی رو محسن بیچاره توی تنکابن خریده پس واسه چی؟ اونجا نرفتی، اون ویلا هم بی خود افتاده اونجا. بعدم کلی دوباره خرج روی دستش گذاشتی که توی اون برج، توی کله ی آسمون، یه واحد بگیرین و زنگی کنین...این چه زندگیه آخه؟ اول زندگیتون یا تو همه اش تنهایی یا اون محسن بیچاره گرفتار کارشه و باید بره تنکابن و برگرده...خب...»
سخت نبود حدس زدن این موضوع که محسن بار دیگر در خصوص این وضع با سعید صحبت کرده؛ بنابراین به میان حرفش رفتم و گفتم: «اول این که من به تهران عادت دارم و توش بزرگ شدم خودتم خوب می دونی؛ دومم این که به محسن بگو قرار نداشتیم دلخوریش رو بیاد به جنابعالی بگه...»
این بار سعید صحبتم را قطع کرد و با صدایی جدی و عاری از شوخی گفت: «سایه من به تو حق میدم که تا هر وقت دوست داری توی تهران باشی چون به قول خودت متولد تهرانی و بهش عادت داری ولی وقتی یکی ازدواج می کنه باید یه ذره...»
مکث کرد و تا من خواستم حرفی بزنم دوباره در ادامه گفت:«اصلن ببین سایه، محسن طفلک که با وجود علاقه اش به تو مخالفتی با نظرت نکرده اما به نظر خودت فکر نمی کنی دیگه داری...»
این بار من به میان صحبت سعید رفتم و با عصبانیت گفتم: «چیه؟!...چرا سعی داری حرفت رو کادو پیچ کنی بهم بگی؟...یک کلام بگو: محسن بهت زنگ زده گفته از این وضعیت خسته شده و تو حالا باید من رو راضی کنی که بار و بندیلم رو ببندم برم تنکابن زندگی کنم...آره؟...»
سعید کلافه جواب داد: «من کی اینو گفتم آخه دیوونه؟!...من می گم سعی کن جدی تر به این موضوع فکر کنی و محسن رو درک کنی...اون شوهرته دوست پسرت که نیست... می فهمی چی میگم؟»
با صدای بلندتری گفتم: «اتفاقن جدی روش فکر کردم قبلنم حرفام رو به محسن زده بودم. حالا نمی دونم چرا نارضایتی خودش رو به تو گفته و تو شدی وکیل اون... من از همون اول بهش گفته بودم هیچ جا به جز تهران زندگی نمی کنم، اونم هر چی من گفتم رو قبول کرد. حالا چی شده که...»
سعید با صدایی محکم و جدی گفت: «خیلی خب بابا به جهنم... اصلن هر جا دلت می خواد زندگی کن. بچه که نیستی من بخوام بهت چیزی رو توضیح بدهم. اصلن هر غلطی می خوای بکنی بکن...من باید برم کاری نداری؟»
می دانستم هر وقت عصبی و نگران من می شود بحث را همین طوری خاتمه می دهد و بهترین بهانه اش هم این است که از دفتر افسران پیج شده و باید هر چه زودتر برود!
کمی مکث کردم و سپس با صدایی آرام گفتم: «نه کاری ندارم.»
- خیلی خب...پس فعلن خداحافظ.
- سعید؟
- جانم؟
هر وقت با صدای گرفته و دلخور جوابم را با کلام همیشگی(جانم) می داد؛ قلبم برایش می لرزید و بیشتر از همیشه می فهمیدم که در هر حالتی دوستم دارد. گفتم: «معذرت می خوام داد زدم سرت.»
خنده ی کوتاهی کرد و گفت: «برو گمشو بابا...تو خواهر کوچولوی دیوونه ی سر به هوای خودمی همیشه و با همه ی دیوونه بازیات دوستت دارم؛ اما سایه روی حرفام فکر کن. محسن رو این قدر اذیتش نکن و...»
دوباره کلافه شدم و گفتم: «مگه نگفتی کار داری باید بری؟...خب برو دیگه.»
کمی مکث کرد و گفت: «آدم باش؛ دارم باهات حرف میزنم مثلن.»
بلافاصله جواب دادم: «تکراریه حرفت. منم حوصله ی بحث ندارم. الانم باید برم حمام و بعدشم حاضر بشم چون سر و کله ی محسن پیدا میشه. پس بهتره بری به همون کارت برسی تا منم به کارم برسم...فکر نمی کنی این طوری بهتره؟»
سعید دیگر بحث را ادامه نداد و بعد از سفارشات تکراری خودش بالاخره خداحافظی کردیم و تماس قطع شد.
این طور مواقع حوصله ی تحمل خودم را هم از دست می دادم و برای فرار از شنیدن حرف های تکراری سعید در رابطه با محسن؛ ترجیح می دادم به هر نحو ممکن مکالمه ی تلفنی را با او کوتاه و قطع کنم.
به آشپزخانه رفتم و گوشی را روی کابینت گذاشتم و در یخچال را باز کردم و قوطی شیر نیم خورده ی روز قبل را از آن خارج کردم و باقی مانده اش را در لیوانی خالی و داخل ماکرویو قرار دادم. درجه را تنظیم کردم تا کمی آن را گرم کنم و بعد ظرف عسل را از روی میز وسط آشپزخانه برداشتم و برگشتم به سمت ماکرویو.
صدای گریه ی نوزادی از پنجره ی باز آشپزخانه که به نورگیر ساختمان راه داشت و از شب قبل یادم رفته بود آن را ببندم به گوشم رسید. به سمت پنجره رفتم و آن را بستم.
شیر نیم گرم شده را بعد از شنیدن بوق های ماکرویو از آن خارج کردم و پس از این که کمی عسل به آن اضافه کردم یک نفس همه ی آن را سرکشیدم و لیوان خالی را داخل سینک قرار دادم و با عجله به سمت اتاقم برگشتم. حوله را از آویز پشت در برداشتم و به حمام رفتم.
طبق عادت همیشگی در عرض چند دقیقه دوش گرفتم و وقتی از حمام بیرون آمدم خیلی سریع لباس مناسبی پوشیدم و موهایم را هم خشک کردم.
نگاهی به ساعت انداختم. چند دقیقه ایی از ده ونیم گذشته بود و همان طور که انتظارش را داشتم صدای زنگ آیفون در فضای خانه پیچید.
وقتی به تصویر نگاه کردم ناخودآگاه از دیدن محسن لبخند عمیقی روی لب هایم نشست و سریع دکمه را فشار دادم و همان طور که چشمم به روی تصویر بود منتظر ماندم وارد شود اما دوباره زنگ را زد!
این بار مجبور شدم گوشی آیفون را بردارم و قبل این که او حرفی بزند گفتم: «سلام. در باز نشده مگه؟!»
با لبخند به آیفون خیره شد و گفت: «سلام خانوم خانوما. صبح عالی به خیر...در باز شده ولی خواستم بگم من دیگه بالا نمیام، اگه حاضر شدی بیا پایین بریم تا مسیر ترافیک نشده.»

جواب دادم: «چه خبره؟!...هنوز ساعت یازده هم نشده؛ فعلن بیا بالا یکی دو ساعت بشین، ظهر برای ناهار میریم بیرون دیگه.»
محسن نگاه متعجبش را دوباره به صفحه ی آیفون دوخت و گفت: «ناهار می خوایم بریم فرحزاد؛ تنبلی نکن دیگه بیا پایین زودتر بریم.»
بعد از مکالمه ی تلفنی که با سعید داشتم کمی بی حوصله شده بودم بنابراین گفتم: «اون هفته رفتیم فرحزاد. حالا بیا بالا، اصلن شاید ناهار خونه بمونیم از بیرون غذا سفارش بدیم...بیا بالا دیگه وایستادی جلوی در داری حرف میزنی الان کل ساکنین ساختمون حتمن باید بفهمن ما چه برنامه ایی برای ناهار داریم؟»
محسن بلافاصله جواب داد: «خیله خب میام بالا، حالا چرا صبح اول صبحی این قدر بی حوصله ایی؟»
مثل همیشه خیلی سریع تر از آنچه که فکرش را می کردم توانسته بود کلافه بودنم را تشخیص بدهد. همیشه همین طور بود!
وقتی از او می پرسیدم که چه طور می تواند این قدر سریع حال روحی من را حتا از پشت تلفن یا پای آیفون و یا در هر حالتی تشخیص بدهد؟ لبخند عمیقی روی لب هایش می نشست و می گفت: «من حتا از نفس های تو می تونم تشخیص بدم توی چه شرایطی هستی پس نیازی نیست که حتمن پیشم باشی یا ببینمت.»
راست می گفت؛ محال بود در تشخیص حال من دچار اشتباه شود.
از تصویر درون آیفون ورود محسن را به داخل حیاط مجتمع متوجه شدم. به سمت در هال رفتم و آن را باز کردم و چشم به آسانسور دوختم. از چراغ های روشن بالای سر در آن، فهمیدم آسانسور در آخرین طبقه ایستاده و بعد یکی یکی چراغ ها سیر نزولی خود را شروع کردند.
می دانستم محسن دکمه ی آن را زده و حالا در پایین به انتظار ایستاده تا آسانسور برسد.
به آینه ی کنار در داخل راهرو نگاه و وضع ظاهری خودم را برانداز کردم.
هنوز نگاهم به آینه بود که آسانسور از طبقات بالا به طبقه ایی که واحد ما در آن بود رسید و یک باره ایستاد!
با تعجب نگاهم را به آسانسور دوختم و قبل از این که در آن باز شود خیلی سریع داخل کوریدور را نگاه کردم ببینم کسی آنجاست که دکمه ی ایست را زده تا در این طبقه توقف داشته باشد!؟
اما کسی آنجا نبود!
به فاصله ی بعد از چند ثانیه در آسانسور باز شد؛ ولی کسی داخلش نبود و من تصویر خودم را در آینه ی دیواری داخل آن به وضوح دیدم!
این توقف برای چند لحظه ادامه داشت و بعد در حالی که من هنوز نگاه مات و خیره ام به تصویر خودم در آینه ی آسانسور بود؛ جریان سریع و بسیار زودگذر باد غیرمعمولی را متوجه شدم که به داخل خانه آمد به طوری که حس کردم انگار آن جریان باد از داخل تمام بدن من عبور کرد!
ناخودآگاه برگشتم و به پشت سرم و فضای داخل هال نگاه کردم...و بعد صدای بسته شدن در آسانسور به گوشم رسید!
دوباره به چراغ های سر در آن که یکی بعد از دیگری روشن می شد چشم دوختم تا به طبقه ی همکف رسید.
احساس خوبی نداشتم، به طور کلی هر وقت در مسیر جریان باد یا نسیمی زودگذر قرار می گرفتم حالم دگرگون می شد! شاید هم مرور برخی خاطرات بود که باعث می شد در چنین شرایطی حس اضطرابی بی مورد به من دست بدهد!
«نه خدایا امروز نه...حداقل در این ساعت نه!
نمی خوام با مرور خاطرات، امروزم تلخ بشه...حداقل امروز که محسن بعد از یک هفته به خونه اومده نمی خوام به خاطر مسائل و مرور هیچ خاطره ایی اوقات هیچکدوممون تلخ بشه!»
صدای گریه ی نوزاد دوباره به گوشم رسید اما این بار صدا در داخل کوریدور و از میان پله های طبقه ی پایین بود!
حدس زدم شاید ساکنین طبقه ی پایین در خانه شان باز است و جریان بادی هم که برای لحظاتی حس کرده بودم مرتبط دانستم با گردش هوای جریان یافته در کوریدور... و حتا این که چه بسا صدای گریه ی نوزاد هم از همان واحد باشد.
نگاهم را بار دیگر به چراغ های سر در آسانسور دوختم و در همان حال به صدای گریه ی اعصاب خُردکن نوزاد هم گوش می دادم. حالا چراغ ها یکی یکی سیر صعودی داشتند و مطمئن بودم محسن تا چند ثانیه ی دیگر از آسانسور خارج می شود.
صدای گریه نوزاد یک باره قطع شد.
نمی دانم چرا خنده ام گرفت و حدس زدم نوزاد گرسنه بوده و حالا که ساکت شده به احتمال زیاد یا در حال خوردن شیر از سینه ی مادرش است یا شیشه شیر را در دهانش کردند و مشغول خوردن شده که این طور ناگهانی ساکت شده است.
هنوز چشمم به چراغ های نمایشگر بود که دیدم آسانسور در طبقه ی پایین توقف کرد!
جلو رفتم و از همان بالا و میان نرده ی پله ها نگاهی به کوریدور طبقه ی پایین انداختم. کسی آن جا نبود که در انتظار آسانسور باشد!
«پس احتمالن کسی همراه محسن توی آسانسور هستش و الان میاد بیرون.»
پس چرا در آسانسور باز نمی شود؟!
نمی دانم چرا از وضع پیش آمده عصبی شدم و یکباره اضطراب تمام وجودم را گرفت!
هنوز نگاهم به روی در آسانسور خیره بود که در یکی از واحدهای طبقه ی پایین به آرامی باز شد و زن جوان و زیبایی که کودک نوزاد به خواب رفته ایی را در آغوش داشت از همان جا با لبخند به من نگاه کرد و گفت: «نترس...آسانسور دوباره کمی گیر داره...الان میاد بالا.»
با هیچ کدام از ساکنین ساختمان آشنایی نداشتم و چون چند ماه بیشتر نبود که از سکونتمان در آن برج می گذشت تا آن روز حتا نمی دانستم همسایه های طبقه ی خودمان چه کسانی هستند چه برسد به واحدهای طبقه ی پایین و یا واحدهای دیگر.
تنها کسی را که خوب می شناختم مدیر ساختمان بود که آن هم به جهت قانون اجباری برای ساکنین ساختمان جهت شرکت در بعضی جلسات ساختمان مجبور شده بودم به خاطر پوزش از عدم حضورم در آن جلسات به در خانه اش بروم.
حتا صحبتم با او نیز هر بار بیش از چند دقیقه به طول نمی انجامید و خیلی سریع عذر خودم را عنوان و خداحافظی می کردم. این کل شناخت و دیدار من از مدیر ساختمان بود. با بقیه ی ساکنین همین چند دقیقه گفتگو را هم تا آن زمان نداشتم.
زن جوان در حالی که هنوز با لبخند به من نگاه می کرد به همان آرامی که در خانه اش را باز کرده بود حالا کمی عقب رفت و در را بست!
نمی دانم چرا در تمام مدتی که از بالای پله ها نگاهم به او خیره بود؛ حتا نتوانستم لبخندی در پاسخ به لبخندش بر لب بیاورم!...فقط نگاه مات خودم را به او دوخته بودم تا وقتی که دوباره به داخل خانه اش رفت و در را بست!
به محض این که در خانه ی او بسته شد متوجه ی چراغ های نمایشگر آسانسور شدم که دوباره فعال شدند و سپس نگاهم را به در آسانسور در طبقه ی خودمان دوختم.
محسن بیرون آمد و با دیدن من که جلوی پله ها ایستاده و هنوز یک دستم به نرده ها بود با تعجب سر تا پای مات زده ی مرا برانداز کرد و گفت: «سلام؛ تو این جا چی کار می کنی؟!...چرا جلوی پله ها ایستادی؟!»
حالا با شنیدن صدای محسن حس کردم آرامش عجیبی تمام وجودم را بعد از کلافگی چند لحظه قبل در بر گرفت. لبخندی زدم و نفس عمیق و بلندی کشیدم و گفتم: «سلام. خوبی؟ خوش اومدی...منتظرت بودم بیای بالا ولی دیدم آسانسور طبقه ی پایین توقف کرد! اومدم اینجا نگاه کنم ببینم خودت اشتباهی طبقه ها رو زدی یا کسی می خواد از آسانسور استفاده کنه که طبقه ی پایین ایستاده...اما انگار همه ی حدسیاتم اشتباه بود و آسانسور توی طبقه ی پایین برای چند لحظه گیر داشته.»
محسن که حالا درست مقابل من ایستاده بود لبخند عمیقی روی لب هایش نشست و با همان نگاه های معنی دار و پر احساس همیشگی خودش به چشم هایم خیره شد و گفت: «درسته که عاشقم اما گیج نیستم که بعد این همه مدت رفتن و اومدن به خونمون، موقع بالا اومدن با آسانسور طبقه رو اشتباه بزنم. در ضمن این آسانسور انگار مشکل داره و باید یا زودتر به نماینده ساختمون یا به نگهبانی جلوی در اطلاع بدیم که تا کار دست ساکنین اینجا نداده زنگ بزنن نمایندگیش بیاد سرویسش کنه و...»
نگاه مستقیم من به چشمانش بود و در حالی که منتظر ادامه ی صحبتش بودم لبخندی هم روی لب هایم جا خشک کرد. هر وقت در عمق چشمانش شیطنت های خاصی را حس می کردم و این احساس برایم خوشایند بود.
حرفی نزد. چشمانش را کمی ریز و سرش را اندکی کج نگه داشت و با لبخند گفت: «الان بقیه ی حرفمم باید همین جا بگم یا این که سایه خانم افتخار میده و بنده رو می بره توی خونه و ادامه رو داخل منزل باید براشون توضیح بدم؟»
از کنارش رد شدم و در ضمنی که خنده ام گرفته بود گفتم: «لوس نشو بیا بریم توی خونه، مورد بعدی رو اونجا بگو.»
هنوز یک قدم هم با او فاصله نگرفته بودم که مچ دستم را گرفت و به محض این که خواست حرفی بزند در آسانسور بسته شد و چراغ های نمایشگر نشان دادند که آسانسور به طبقه ی پایین رفت و دوباره متوقف شد!
با نگاهی متعجب به در آسانسور خیره شدم.
محسن خط نگاه من را دنبال کرد و او هم برای چند ثانیه به در آسانسور نگاه کرد و بار دیگر صورتش را به سمت من برگرداند و گفت: «میشه بگی به چی خیره شدی؟!»
همان طور که هنوز به چراغ های بالای سر در آسانسور خیره بودم گفتم: «چیز مهمی نیست. ولی عجیبه که این آسانسور تا دیروز مشکلی نداشت. امروز معلوم نیست چه مرگش شده؟! ببین باز رفت طبقه ی پایین و ایستاد...نگاه کن!»
محسن که هنوز دستم را گرفته بود لبخند عمیقی روی لب هایش نشست و بعد گفت: «حالا به نظرت این آسانسور اون قدر ارزش داره که به خاطرش هنوز منو توی راهرو سر پا نگه داشته باشی؟»
خودم هم نمی فهمیدم چرا ذهنم به طرز عجیبی به سوی آسانسور کشیده می شود اما به خاطر محسن سعی کردم دست از این تشتت ذهنی بردارم و با لبخند به او نگاه کردم و گفتم: «تو چرا این دفعه که اومدی نسبت به دفعات قبل که از تنکابن بر می گشتی شیطون تر شدی؟»
سپس به آرامی دستم را از دستش بیرون کشیدم و سمت در خانه رفتم و وارد شدم. در حالی که در را کامل باز می کردم کنار ایستادم و گفتم: «بیا تو.»
محسن حالا نگاهش مثل بیشتر مواقع جدی شد و در ضمنی که به داخل خانه می آمد گفت: «الان از این که کمی شیطنت چاشنی حرفام بوده ناراحتی یا می خوای بگی برای رابطه ی بین من و تو این رفتار بچگونه اس؟»
احساس کردم محسن از حرفی که زده ام دلخور شده اما من هیچ وقت حوصله ی عذرخواهی یا توضیح و توجیه رفتارم را برایش نداشتم و در این مدت هم همواره سعی کرده بودم خود واقعیم باشم و دلم نمی خواست تغییری در رفتار و شخصیتم بدهم و معتقد بودم محسن باید همیشه من را همین طور که هستم ببیند نه با پنهان کاری های شخصیتی.
توجهی به سوالش نکردم و در را بستم و به یکی از مبل های راحتی داخل هال اشاره کردم و گفتم: «بشین برات یه چیزی بیارم بخوری...قهوه، نسکافه یا چایی؟»
نشست و سوئیچش را روی میز کنارش گذاشت گفت: «هر کدوم که خودت راحت تری.»
در ضمنی که دو فنجان از میان ظروف شسته ی بالای سینک برمی داشتم تا چایی بریزم به یاد صحبت های چند دقیقه قبلم با سعید افتادم و گفتم: «قبل از اومدن تو، سعید این جا تلفن کرد...برات خیلی سلام رسوند.»
محسن که با نگاهش حرکات من را دنبال می کرد گفت: «چه خوب؛ می خواستی از قول منم خیلی سلام برسونی.»
فنجان ها را که از چای تازه دم پر کرده بودم داخل سینی گذاشتم و همراه با قندان به هال رفتم و آنها را روی میز گذاشتم و در جواب حرف محسن گفتم: «تو که خودت با اون خوب در ارتباط تلفنی هستی. پس هر وقت لازم دونستی خودتم بهش سلام می کنی؛ لزومی نداره من سلامت رو برسونم.»
محسن نگاه خیره اش را برای لحظاتی روی صورت من نگه داشت و سپس نفس پر صدا و کلافه اش را از سینه خارج کرد و گفت: «آهان؛ پس دلیل شمشیر از رو بستن این دفعه ی شما اینه...ببین سایه...»
نگذاشتم صحبتش را ادامه بدهد و بلافاصله به میان حرفش رفتم و گفتم: «نه...تو ببین محسن...من و تو بچه نیستیم. چند بار دیگه باید این بحث مسخره بین من و تو شکل بگیره؟...الان مدتیه کار ما شده فقط و فقط بحث روی موضوعی که هم من، هم خودت جواب نهایی رو از همون ابتداشم می دونیم. این به نظر من دیگه خیلی مسخره اس که تو حالا بعد از این همه حرف و بحث بین خودمون؛ تلفن کنی به سعید و در رابطه با موضوعی که فقط به من و خودت ربط داره با اون صحبت کنی و یا حتا از این که من با دلیل و منطق بارها و بارها بهت گفتم که من نمی تونم جایی به جز تهران زندگی کنم؛ گله ی من رو به سعید بکنی.»
محسن سرش را پایین انداخت و با یک دست کمی پشت گردنش را مالید. دیگر خوب می دانستم هر وقت عصبی یا کلافه است این حرکت را به کرات انجام می دهد.
سرش را بلند کرد و با صدای پوووف نفس عمیقی را که کشیده بود بیرون فرستاد و گفت: «الان صحبتت تموم شده؟ حالا من می تونم حرف بزنم یا هنوز حرفات ادامه داره؟»
پاسخی به سوالش ندادم. فنجانی را از توی سینی برداشتم و همراه با یک حبه قند به آرامی شروع کردم به خوردن و به فرش وسط هال خیره شدم.
محسن با صدایی جدی اما آرام گفت: «سایه منم می دونم که من و تو بچه نیستیم اما گاهی حس می کنم تو داری زیادی حساسیت به خرج میدی. خودت خوب میدونی که توی این چند ماه هر چیزی رو که لازم دونستی و خواستی طبق وظیفه و علاقه ای که بهت دارم برات فراهم کردم. ولی این دفعه که می خواستم برم تنکابن اصلن یه حس بدی داشتم نمی دونم چطوری بهت بگم که متوجه ی حالم بشی! یه نگرانی عجیبی توی دلم بود...خودت که دیدی اصلن دلم نمی خواست برم و...»
کمی مکث کرد و وقتی نگاه دلخور من را دید دوباره در ادامه ی صحبت هایش گفت: «صبر کن ببینم تو الان منظورت از اون حرفی که زدی این بود من با سعید در مورد وضعیت خودمون حرف زدم؟...داری میگی چرا به سعید حرف زدم؟ این که میگی بحثش به طور کلی جداسا... من با سعید اگرم صحبتی کردم این طوری نبوده که تو فکر کنی من گوشی تلفن رو برداشته باشم و یک باره گله ی این موضوع و نیومدن تو به تنکابن رو برای زندگی به اون بگم... من نیازی به این کار ندارم خودتم خوب میدونی که هر وقت دلایلت رو بهم گفتی با وجودی که دیگه به معنی واقعی و خیلی بیشتر از قبل به بودنت در کنار خودم نیاز دارم اما به تصمیمت احترام گذاشتم و بهت حق دادم... این بی انصافیه که بعد از این همه مدت فکر کنی من مثل بچه های تازه به بلوغ رسیده؛ گوشی تلفن رو بردارم و مشکلم رو به سعید گفته باشم...الانم این همه راه نکوبیدم بعد از یه هفته از تنکابن تا خونه بیام که هنوز جواب سلام ازت نگرفتم با بازپرسی روزمون رو شروع کنیم. هر قدر که تو از این بحث تکراری بینمون خسته شدی منم خسته ام. شاید از تو هم بیشتر، ولی بازم به تصمیم تو احترام می گذارم و از این بابت با تمام سختی که دارم می کشم اما...»

نظرات کاربران درباره کتاب تعبیر یک کابوس

به همه پیشنهاد می دم بخونن.کتاب قشنگیه.قلم نویسنده هم بسیار پخته س.
در 1 هفته پیش توسط بانو