کتاب صوتی فوتبال علیه دشمن با صدای عادل فردوسی‌پور
Loading

چند لحظه ...
کتاب شیراز، خیابان افرا

کتاب شیراز، خیابان افرا

نسخه الکترونیک کتاب شیراز، خیابان افرا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۸,۰۰۰ تومان ارزان‌تر بخرید!

درباره کتاب شیراز، خیابان افرا

گوشی در جیبش تکان ‌خورد، با احتیاط کمی در جایش جابه‌جا شد و طوری که مزاحم مسافر کناری‌اش نشود، گوشی را از جیبش درآورد. حبیب بود. با لبخند پاسخ داد. "سلام." - سلام خانوم، کجایی؟ - تو تاکسی، دارم می‌رم مفتح. - دنبال لباس؟ - آره دیگه، ببینم چی پیدا می‌کنم. - رسیدی سر مفتح وایسا. - چرا؟ - از مطب می‌آم با هم بریم خرید. صورت مهدخت رنگ گرفت. از سر شوق خندید. "واقعا؟" - آره، تا یه ربع دیگه سر مفتحم. تلفنش را قطع کرد و موبایل را هول داد ته جیبش. خوشحال بود از این همراهی. آیدا شاگرد خصوصی داشت و نتوانسته بود همراهی‌اش کند، از پسرها هم که توقع نداشت. خودش راه افتاده بود برای خرید لباس روز عقد و حالا حبیب مهربانش گفته بود می‌آید، چه‌قدر فرق داشت با ناصر... در طول شانزده سال زندگی یک‌بار محض رضای خدا خودش پیش‌قدم همراهی با مهدخت نشده بود. همیشه با اصرار و غر زدن راهی شده بود و آخر هم با اخم و تخم لباسی نه چندان باب میل خریده و برگشته بودند؛ اما حبیب... این حبیب مهربان! صدای راننده را شنید. "خانوم سر مفتحه." با شتاب پول راننده را داد و از ماشین پیاده شد، اوایل پاییز بود و هوا بوی برگ داشت. عمیق نفس کشید. به گوشه‌ی پیاده‌رو رفت و همان‌جا منتظر حبیب ایستاد. نگاهش روی آدم‌ها راه گرفت، دختران شاداب، زنان متفکر، مردان کلافه، زنان غمگین! خودش چه؟ در چهل و هشت سالگی، با دو زندگی پر فراز و نشیب هنوز احساساتش زنده بود... هنوز دلش از عاشقانه‌ها می‌لرزید، از باران و پاییز. - خیره به کجایی دختر شیرازی؟ برگشت سمت حبیب. "سلام!" - به روی ماهت، کجا سیر می‌کردی؟ شانه بالا انداخت. "در احوالات مردم، در احوال خودم." هم قدم شدند و راه افتادند به سمت پایین خیابان، حبیب گفت: "مثل همیشه سر منم بی‌کلاه!" مهدخت خندید. "نه اتفاقا، داشتم می‌رسیدم به تو که یهو صدام زدی!" حبیب نگاهش کرد. "پس لعنت بر دهانی که بی‌موقع باز شود!" هر دو خندیدند، حبیب پرسید: "خب دنبال چی هستی؟" شانه بالا انداخت. "کت و دامن." - مراسم کجاست؟ خونه یا محضر؟ - محضر، خونه بود که دعوت بودی. حبیب از گوشه‌ی چشم نگاهش کرد. "داماد خونمو می‌ریخت." مهدخت اخم کرد. "بی‌خود! تو پسرخاله‌ی پدرمی، فامیلی، دلیلی نداره آیدین مخالف بودنت باشه." جلوی مغازه‌ای ایستادند. حبیب به لباسی اشاره کرد: "این چه‌طوره؟" مهدخت سر تکان داد که نه و دوباره راه افتادند، حبیب پرسید: "کیا هستین؟" - خودمون، خواهر شاهرخ و از طرف اونا رو نمی‌دونم. مهدخت باز ایستاد و زل زد به ویترین و اشاره کرد به کتی گلبهی با دامن سفید. "این خوبه، نه؟" حبیب نگاهش روی صورت مهدخت بود. "شاهرخم هست؟"

ادامه...

مشخصات کتاب شیراز، خیابان افرا

بخشی از کتاب شیراز، خیابان افرا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران درباره کتاب شیراز، خیابان افرا

مناسب برای وقت تلف کردن. واقعا پشیمونم از خرید این کتاب و وقتی که گذاشتم. بهتره برای خودمون و لحظات زندگی امون بیشتر ارزش قایل باشیم.
در ۲ ماه پیش توسط m.a...389 ( | )
عالی بود
در ۴ ماه پیش توسط gma...h29 ( | )
رمان شیرینی بود،به شخصه یه روزه خوندمش، اما صد صفحه ی پایانی به نظر من اومد که دیگه داستان الکی داشت کش پیدا میکرد.
در ۴ ماه پیش توسط فاطمه بانو ( | )
بیش از حد کش دار بود. تعلیق طولانی و یکنواخت روند داستان بسیار حوصله سر بر بود. از ص ۳۰۰ کتاب همذات پنداری با همه شخصیت های داستان غیرممکن میشد. در ضمن این ایراد به نویسنده ی جوان وارد است که قطعا نمی تواند حس و حال آدم های میانسال رو درک و توصیف کند. چنین عشق پایداری در آن سن و سال و با پشت سر گذاشتن دو زندگی متفاوت خیلی بعید به نظر می رسد.
در ۱ ماه پیش توسط afs...far ( | )
#کتاب_بعدی_من با توجه به کامنتا دوست دارم این کتاب بخونم...
در ۲ ماه پیش توسط فریما صباغ ( | )
  • ۱
  • ۲
  • ۳
  • ۴
  • ۵
  • ۶
  • بعدی ›
  • آخرین ››