فیدیبو نماینده قانونی انتشارات برکه خورشید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شیراز، خیابان افرا

کتاب شیراز، خیابان افرا

نسخه الکترونیک کتاب شیراز، خیابان افرا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۲,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شیراز، خیابان افرا

گوشی در جیبش تکان ‌خورد، با احتیاط کمی در جایش جابه‌جا شد و طوری که مزاحم مسافر کناری‌اش نشود، گوشی را از جیبش درآورد. حبیب بود. با لبخند پاسخ داد. "سلام." - سلام خانوم، کجایی؟ - تو تاکسی، دارم می‌رم مفتح. - دنبال لباس؟ - آره دیگه، ببینم چی پیدا می‌کنم. - رسیدی سر مفتح وایسا. - چرا؟ - از مطب می‌آم با هم بریم خرید. صورت مهدخت رنگ گرفت. از سر شوق خندید. "واقعا؟" - آره، تا یه ربع دیگه سر مفتحم. تلفنش را قطع کرد و موبایل را هول داد ته جیبش. خوشحال بود از این همراهی. آیدا شاگرد خصوصی داشت و نتوانسته بود همراهی‌اش کند، از پسرها هم که توقع نداشت. خودش راه افتاده بود برای خرید لباس روز عقد و حالا حبیب مهربانش گفته بود می‌آید، چه‌قدر فرق داشت با ناصر... در طول شانزده سال زندگی یک‌بار محض رضای خدا خودش پیش‌قدم همراهی با مهدخت نشده بود. همیشه با اصرار و غر زدن راهی شده بود و آخر هم با اخم و تخم لباسی نه چندان باب میل خریده و برگشته بودند؛ اما حبیب... این حبیب مهربان! صدای راننده را شنید. "خانوم سر مفتحه." با شتاب پول راننده را داد و از ماشین پیاده شد، اوایل پاییز بود و هوا بوی برگ داشت. عمیق نفس کشید. به گوشه‌ی پیاده‌رو رفت و همان‌جا منتظر حبیب ایستاد. نگاهش روی آدم‌ها راه گرفت، دختران شاداب، زنان متفکر، مردان کلافه، زنان غمگین! خودش چه؟ در چهل و هشت سالگی، با دو زندگی پر فراز و نشیب هنوز احساساتش زنده بود... هنوز دلش از عاشقانه‌ها می‌لرزید، از باران و پاییز. - خیره به کجایی دختر شیرازی؟ برگشت سمت حبیب. "سلام!" - به روی ماهت، کجا سیر می‌کردی؟ شانه بالا انداخت. "در احوالات مردم، در احوال خودم." هم قدم شدند و راه افتادند به سمت پایین خیابان، حبیب گفت: "مثل همیشه سر منم بی‌کلاه!" مهدخت خندید. "نه اتفاقا، داشتم می‌رسیدم به تو که یهو صدام زدی!" حبیب نگاهش کرد. "پس لعنت بر دهانی که بی‌موقع باز شود!" هر دو خندیدند، حبیب پرسید: "خب دنبال چی هستی؟" شانه بالا انداخت. "کت و دامن." - مراسم کجاست؟ خونه یا محضر؟ - محضر، خونه بود که دعوت بودی. حبیب از گوشه‌ی چشم نگاهش کرد. "داماد خونمو می‌ریخت." مهدخت اخم کرد. "بی‌خود! تو پسرخاله‌ی پدرمی، فامیلی، دلیلی نداره آیدین مخالف بودنت باشه." جلوی مغازه‌ای ایستادند. حبیب به لباسی اشاره کرد: "این چه‌طوره؟" مهدخت سر تکان داد که نه و دوباره راه افتادند، حبیب پرسید: "کیا هستین؟" - خودمون، خواهر شاهرخ و از طرف اونا رو نمی‌دونم. مهدخت باز ایستاد و زل زد به ویترین و اشاره کرد به کتی گلبهی با دامن سفید. "این خوبه، نه؟" حبیب نگاهش روی صورت مهدخت بود. "شاهرخم هست؟"

ادامه...

بخشی از کتاب شیراز، خیابان افرا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

از بعد از جدا شدن از حبیب بی حوصله بود، آن قدر که نه شام درست کرد، نه دکمه ی لباس آرش را دوخت و نه تلفن آیدا را جواب داد. سر شب هم شب بخیر گفت و خودش را در خلوت اتاقش زندانی کرد.
حبیب بعد از کافه برده بودش و خریدهای نصفه کاره اش را تمام کرده بود، ولی یک کلمه ی دیگر درباره ی ازدواج و بچه ها حرفی نزده بود، همیشه همین بود، هیچ وقت مسائل را کش نمی داد تا مهدخت را برنجاند. از فرصت های کنار هم بودن استفاده می کرد و زمان را به گلایه و جر و بحث نمی گذارند، اما مگر خود مهدخت انصاف نداشت؟ خوب می دانست حق با حبیب است، دو سال منتظر جواب مانده بود و مهدخت مدام امروز و فردا می کرد، مطمئن بود جواب هر کدام از بچه هایش چیست، پس چه گفتنی؟ حوصله ی آیدین و بدقلقی هایش را نداشت.
صدای تقه ای که به در خورد از فکر درش آورد. "بله؟"
آرش، آرام لای در را باز کرد. "مامان... دکمه مو دوختی؟ می خوام اتو کنم پیرهنمو."
دستی به موهایش کشید. "نه مامان... برو بخواب خودم اتو می کنم، لباسای آیدینم هست."
آرش کامل وارد اتاق شد. "بدین اونم من اتو کنم."
دلش رفت برای پسر کوچکش، آن قدر که مهربان بود. همیشه سعیده، دوستش می گفت: «از ناصر بداخلاق این پسر نوبره!»
راست هم می گفت، در طول شانزده سال زندگی مشترک یاد نداشت ناصر حتی یک بار از ته دل بخندد، همیشه جدی و بدخلق و سخت گیر... برعکس آرش.
- نه مامان جان، مگه فردا صبح زود کلاس نداری؟ برو بخواب من بیکار و بی خوابم، الان می دوزم، اتوشم می زنم آویزون می کنم به جالباسی هال.
آرش سر تکان داد. "باشه ممنون."
از جا بلند شد و پیراهن را از روی تخت برداشت، روی میز خیاطی اش دنبال نخ هم رنگ گشت. "آیدین کجاس؟"
- داشت با مهسا حرف می زد، الانم رفت بره حموم.
کلافه سر تکان داد و با خودش گفت. «این دیگه از کجا پیداش شد؟»
روی تخت نشست به دوختن دکمه، چند وقتی بود اسم مهسا را از آیدین می شنید اما هیچ وقت کنجکاوی نکرده بود. آیدین شبیه آن دوتای دیگر نبود، تمام کودکی اش وابسته ی مهدخت بود و از نوجوانی به بعد شده بود یک شخصیت دیگر، خودرای و بدخلق، برعکس پدرش، برعکس شاهرخ!
گاهی فکر می کرد زندگی با ناصر و داشتن ناپدری، آیدین را این همه طلبکار بار آورده اما بعد یاد آیدای مهربانش می افتاد، مگر او نبود؟ چه قدر ناصر را دوست داشت، جدای از این ها، ناصر هر چه قدر با خود مهدخت بد یا خوب بود، هیچ وقت برای دوقلوها کم نگذاشته بود.
آهی کشید و با دندان نخ را از دکمه ی دوخته شده جدا کرد و پیراهن را روی میز اتو انداخت. لیوان اتو را برداشت و به آشپزخانه رفت تا پُرش کند، آیدین تکیه داده به اپن آشپزخانه ایستاده و کارتی در دستش بود، مهدخت را که دید، نگاه از کارت گرفت.
از کتری کمی آب توی لیوان ریخت. "فقط همین پیرهن سورمه ای تو اتو کنم؟"
خواسته بود سر حرف را باز کند. آیدین ولی جواب نداد، برگشت و نگاهش کرد. "آیدین؟"
- آقای دکتر چه طورن؟
دلش ریخت! "کی؟"
- نمی دونستم مایحتاج خونه مونو ایشون تامین می کنن!"
خودش را از تک و تا نینداخت: "منظورت چیه؟"
آیدین جلو آمد و کارت توی دستش را جلوی صورت مهدخت گرفت: "عابر بانکشون تو کیسه ی خریدات بود... حبیب رستمی."
کارت را روی میز ناهارخوری توی آشپزخانه انداخت و رفت.
کارت حبیب را برداشت. چه طور ندیده بود؟ کیسه های خرید را خودش خالی کرده بود پس... یادش آمد، نایلون شامپو و شوینده ها را همان طور زیر سینک ظرف شویی گذاشته بود و...
آیدین دوباره به آشپزخانه آمد و از توی نایلون شامپویش را برداشت و با پوزخند از کنار مهدخت رد شد.
طاقت نیاورد. "صبر کن ببینم."
آیدین دستی تکان داد. "دارم می رم حموم."
- اول جواب منو بده، بعد برو!
وسط آشپزخانه ایستاد. "بفرمایید؟"
- این چه طرز برخورده؟ حبیبو اتفاقی تو فروشگاه دیدم، اشکالش چیه؟
آیدین خندید. "اتفاقی تو فروشگاه دیدیش؟ کجا؟"
دست دراز کرد و از روی میز فیش خرید طویلش را برداشت و به بالایش اشاره کرد. "شما اتفاقی تو فروشگاه اون سر شهر چه کار می کردی مامان؟"
- اون اطراف کار داشتم، رفتم خریدمم بکنم که حبیبو دیدم... حبیب فامیل منه. نه عرفاً نه شرعاً اشکالی تو ملاقاتش نیست، دلیل حساسیتتو نمی فهمم.
دوباره آیدین پوزخند زد. "این فامیل کجا بوده که بعد بیست سال پیداش شده، اونم این قدر جیجی باجی؟"
مکثی کرد و ادامه داد. "مامان این قدر سعی نکن حضور این آقا رو عادی جلوه بدی!"
مهدخت نفسش را فوت کرد. "حضورشو عادی جلوه نمی دم، حضورش عادی هست... منتها نمی دونم تو چرا گارد داری نسبت بهش، حبیب نوه خاله ی منه... با هم بزرگ شدیم، حالا چند سال از هم بی خبر بودیم درست... الان چی مانع رفت و آمدمونه؟"
- اولا نوه خاله ت نیست و نوه خاله ی پدرتونه، بعدشم، موقعیت فعلی شما و اون آقا مانع رفت و آمدتونه مامان، سعی کن به شرایطت واقف باشی.
گفت و به سمت اتاقش رفت و چنان در را کوبید که مهدخت تا چند دقیقه شوکه بود. تازه آن موقع آرش را دید، کز کرده در درگاه اتاقش. نگاه مهدخت را که دید، سرش را زیر انداخت و داخل رفت و آرام در را بست. حبیب چه خوش خیال بود که فکر می کرد می شود با این بچه ها حرف زد و راضی اشان کرد.
***
ظرف شیرینی را روی میز گذاشت و نشست. "خوب شد اومدی، حوصله م سر رفته بود."
سعیده خم شد روی میز و یک شیرینی برداشت. "تو که می دونی قند دارم، چرا می آری اینا رو جلوی من؟"
و شیرینی را کامل توی دهانش گذاشت، مهدخت لبخند زد. "رژیمیه، بخور یه دونه ش طوری نیست."
سعیده کمی از چای اش نوشید. "حالا حرف حساب تو چیه؟"
آه بلندی کشید. "حرف حساب که ندارم، فقط..."
- فقط نداره دیگه، باید بشونی سه تاشونو باهاشون حرف بزنی."
در جایش جابه جا شد. "تو الان داری حرفشم می زنی من حالم بد می شه، گُر می گیرم چه برسه بخوام بهش عمل کنم."
سعیده شانه بالا انداخت. "از بس خری، مردم از خداشونه یکی مثل حبیب پیدا شه این طوری بخوادشون، تو این دوره زمونه پیدا نمی شه که... دخترای مجردش موندن، اون وقت جناب عالی ناز می کنی."
دولا شد و شیرینی دیگری برداشت و با چای اش مزه مزه کرد. مهدخت زل زد به میز، راست می گفت خود همین حبیب میان همکارانش هواخواه کم نداشت.
سعیده زد روی پایش. "کجایی؟"
- همین جا، به حرفات فکر می کردم.
سعیده سرش را تکیه داد به پشتی مبل. "مهدخت، ته ش بچه ها می رن سر زندگیشون و همین حبیب برات می مونه، ببین کی گفتم بهت، نذار خسته شه."
تا غروب و آمدن آرش، سعیده پیشش ماند. آرش که آمد ذوق کرد از دیدنش و اصرار که شام بماند، آخر هم گفت: "بمونید خاله، من می رم شبنمو می آرم."
- نه خاله باید برم... یه بار دیگه با فرخ و شبنم می آم واسه شام.
دوست داشتن سعیده جزء معدود چیزهایی بود که بین سه نفرشان مشترک بود.
سعیده یادگار روزهای سختش بود، روزهای بعد از شاهرخ! دوقلو ها چهارساله بودند که زندگی روی سخت ترش را نشان داد، شاهرخ رفته بود و خودش مانده بود و دو تا بچه ی کوچک.
دست از پا درازتر برگشته بود شیراز، باز هم شیراز و خانه ی خیابان افرا و بابا رحمان و عمو یحیی و بی بی گلاب. این بار بدون عمو کاظم جان دلش. برگشته بود و سخت بود این برگشتن... همان روزها به اصرار بی بی رفت خانه ی صدیق خانوم کلاس خیاطی که سعیده را دید. دختر صدیق خانوم؛ که زبر و زرنگ الگو می کشید و کوک می زد و زیر چرخ می انداخت، سبزه و نمکین بود با دندان های سفید خرگوشی، وقتی فهمید مهدخت بچه دارد آن هم دوقلو، گفت: "بیارشون اینجا من نگه شون می دارم."
بچه دار نمی شد، چهار سال از ازدواجش گذشته بود و هیچ خبری نبود. با غم گفته بود: "دکترا می گن سالمی ولی... نمی دونم چرا نمی شه."
بچه ها را برده بود پیش سعیده و از آن روز دلش قرص شده بود. هم کنارش بودند، هم سرگرم، سرگرم خاله سعیده اشان. از آن روز شده بود خاله سعیده و خاله سعیده مانده بود تا همین امروز. یک سال بعد که با ناصر ازدواج کرد و آمد تهران، دلش هی هوای سعیده را می کرد. تا بالاخره یک روز سعیده زنگ زد. «هی مهدختی... دارم می آم تهران، فرخ منتقل شده آموزش پرورش تهران.»
و آمده بود و شده بود یار غارش، خواهر نداشته اش... دو سال بعد یا بیشتر، آرش تازه راه افتاده بود که زنگ زد؛ نفهمید گریه می کند یا می خندد، لابه لای این ها شنید. «مهدخت بالاخره شد... بالاخره شد، بچه م بعد از عید دنیا می آد.»
شبنمش اردیبهشت دنیا آمد.
***
حبیب گفته بود عابر بانکش را بدهد پیک بیاورد، این یعنی دلخور بود، دلخور بود که نمی آمد به بهانه ی کارت مهدخت را ببیند. باید دلجویی اش را می کرد، مگر چند تا حبیب داشت. زنگ زد و دوتا بوق نخورده حبیب برداشت. "جانم دخی؟"
خندید! این مرد دلخور هم که بود مهرش را دریغ نمی کرد؛ از ذهنش گذشت. «برعکس ناصر.»
- سلام، حالا دیگه بدم پیک بیاره؟
حبیب خندید. "آخه سهروردی شده منطقه ی ممنوعه، من کار اورژانسی ام داشته باشم دم خونه شما می ترسم بیام."
مهدخت بلند خندید. "بدجنس، خب من می آرم. مطب تو که ممنوع نیست؟"
- نه والا ما کل تهرانو سند زدیم به نام شما بلکه رضایت بدی بگی بله.
و بله اش را کش دار گفت.
مهدخت لبخندی زد. "باشه پس عصری می آرم مطب، خوبه؟"
- نه نمی خواد زحمت بکشی، مطب شلوغه اذیت می شی، خودم جور می کنم می آم می گیرم."
- باشه پس قبلش...
حبیب پرید وسط حرفش. "بله چشم قبلش زنگ می زنم."
***
گل های حبیب را توی گلدان چید و فکر کرد. «چه خوب موقعی آمد.» کلم پلویش دم کشیده بود. ظرفی پر و پیمان برای شامش داده و دلش رفته بود برای ذوق حبیب... از یادآوری اش لبخند زد. امروز روز ذوق زدگی حبیب بود، وقتی که گفته بود: "تصمیممو گرفتم حبیب، امشب با بچه ها حرف می زنم."
حبیب خندید. "بگو جان حبیب؟"
نگفت و تنها خندید. "باور کن."

برگشت، آیدین بود. عینکش را برداشت. "جانم، چرا بیداری؟"
آیدین این پا و آن پا کرد، آمد و روی دسته ی مبل روبه رویش نشست. "به بابا مجبور شدم بگم."
منظورش را فهمید ولی پرسید: "چی رو؟"
- مهسا رو، آخه می خواست اول مهر برگرده قبرس، گفتم نرو شاید بخوام عقد کنم."
سوزن را گذاشت روی پایش. "مگه مسئله ای بود که نخوای بهش بگی؟"
نمی خواست پسرش دلخوری اش را بفهمد.
- نه؛ یعنی... می گم فکر نکنی نظرش مهم تر از نظر شما بوده که به اون اول گفتم، این جوری شد که فهمید.
لبخند زد. "فکر این چیزا رو نکن، مهم اینه تو الان خوشحالی و داری برای آینده ت تصمیم می گیری."
آیدین لبخند نیم بندی زد و آمد بلند شود که مهدخت پرسید: "راستی، بچه ها شلوغ کردن یادم رفت بپرسم، خانواده ی مهسا می دونن؟"
آیدین خودش را هول داد روی نشیمن مبل. "یکی از خواهراش از اول آشناییمون می دونست، ولی مامانش و اون یکی خواهرش نه، از این روشن فکرا نیستن مثل شما."
مهدخت فکر کرد. «پای خودش که وسطه شدم روشن فکر، سر آیدا و پویا شده بودم بی قید!» و سرش را تکان داد.
آیدین باز گفت. "حالا شماره شونو می دم، فردا زنگ بزن واسه آخر هفته قرار بذار که رسمی شه دیگه."
گفت و از شوق خندید. "خیلی ماهه مامان، ببینیش عاشقش می شی."
مهدخت پرمهر خندید. "حتما همین طوره، می دونن من و شاهرخ..."
آیدین پرید وسط حرفش. "همه چیزو می دونه، هیچ مشکلی نیست، خیالت راحت."
و دوباره لبخند زد. مهدخت گفت: "باشه فردا زنگ می زنم... راستی چند سالشه؟"
نمی دانست حس کرد یا واقعا لبخند از لب آیدین رفت. "کی چند سالشه؟"
- مهسا دیگه!
- اووم... مامان، مهسا... می دونی مهسا از من یکم بزرگ تره ولی اصلاً بهش نمی آد، یعنی اصلاً برای من مهم نیست."
جا خورد ولی سعی کرد به روی خودش نیاورد. "چه قدر بزرگ تره؟"
نپرسید چند سال امیدوار بود فقط چند ماه باشد.
آیدین گفت: "سه سال، بیست و نه ش تازه تموم شده."
بهت زده پرسید: "سه سال؟"
آیدین رفت در قالب بدقلق همیشگی اش. "چرا این جوری می گی سه سال، انگار گفتم سی سال!"
- آخه تعجب کردم!
حق به جانب گفت: "چرا؟"
شانه بالا انداخت. "آخه معمولا برای ازدواج پسر باید بزرگ تر باشه، حالا همسن یا یکی دو ماهم قابل درکه ولی سه سال یکم..."
پرید وسط حرفش. "این معمولاها رو ما از خودمون درآوردیم، مهسا سه سال بزرگ تره، منم با سنش مشکل ندارم، نظر دیگرانم برام مهم نیست."
داشت از کوره در می رفت. نفس عمیقی کشید. "یعنی دخالت نکنم؟"
آیدین سر تکان داد. "من شما رو نگفتم."
- پس نظر من مهمه؟
- معلومه، منتها در شرایطی که منطقی باشه، این که عرف جامعه چیه؟ مردم اینو می گن معمولش چیه، برای من قابل درک نیست، همین!"
سعی کرد آرام باشد. "ببین مامان جان، خانم ها اصولا زودتر به بلوغ می رسن، فکری و جسمی، همینه که باعث تفاوته و..."
آیدین باز پرید وسط حرفش. "مامان ما با هم تفاهم داریم اگه مشکلت این چیزاس باید بگم واسه دوره ی شما بود، الان دیگه مفهومشو از دست داده."
دستی به پیشانی اش کشید. "حق با توئه، بهتر وقتمو تلف نکنم. تو تصمیمتو گرفتی، منم هر چی بگم فقط باد هواس انگار!"
منتظر رد کردن حرفش از طرف آیدین ماند ولی فقط سکوت میانشان جا باز کرد، به اجبار لب زد. "مطمئنی پشیمون نمی شی؟"
- نه، مگه نمی گین ازدواج هندونه دربسته س و فلان و بهمان، کی صددرصد تضمین می ده که پشیمون نشه که من دومیش باشم؟
کلافه نفس کشید و به مبل تکیه داد. "آدم هایی که عقلانی تصمیم می گیرن."
آیدین پوزخند زد. "پس شما عقلانی تصمیم نگرفتی که زندگیت با بابا پنج شش سال دووم داشت؟ می بینی مامان، حرفای ما ناقض اعمالمونه... ما همو نمی فهمیم، چه اصراری به بحث کردنه؟"
- یعنی من بشینم تماشا کنم و نظرمم نگم، بعد شما چهار سال دیگه بیای بگی چی؟ من خواستم اشتباه کنم چرا جلو نگرفتی؟"
آیدین از جا بلند شد. "نه من اگه پشیمون شدم نمی آم بگم چرا بهم نگفتی، خوبه؟ الان مشکلت حل شد؟"
فقط نگاهش کرد.
آیدین به سمت اتاقش رفت. "شماره شونو می ذارم صبح زنگ بزن."
- من باید قبلش با پدرت صحبت کنم. گفتی تهرانه؟
- اوهووع، چه جالب... هیچ جا نظرش مهم نبود، یهو شد طرف مشورت!
از جا بلند شد و به سمت آیدین رفت. "هیچ جا نظرش مهم نبود چون نبود که مهم باشه، حالا که هست باید ببینم چی می گه و قبل از زنگ زدن به مادر مهسا دوست دارم با خود مهسا حرف بزنم."
- باید ببینم آمادگی داره یا نه؟
ترجیح داد سکوت کند، برگشت و روی مبل نشست و وسایل کارش را برداشت و بی اعتنا به آیدین شروع کرد به کارش، آیدین هم زیر لب شب بخیر گفت و به اتاقش رفت، این هم از شب برنامه ریزی شده اش.
صدای ویبره ی گوشی اش حبیب را به یادش انداخت. «وای خدا حبیب!»
گوشی را برداشت، هشت پیامک و دو تماس بی پاسخ، همه هم از حبیب و پرسش. «چی شد؟ چه خبر؟»
صفحه را باز کرد و برایش نوشت. «معذرت می خوام، نشد که بگم. هیچ چیز اونجور که می خواستم پیش نرفت، موضوع جدیدی پیش اومده... آیدین می خواد ازدواج کنه.»
پیام سند شد، گوشی را خاموش کرد و از فکرش گذشت. «حق با حبیب بود.»
***
سفارش های مزون را تحویل آژانس داد و به ساختمان برگشت، از صبح که با آیدا حرف زده بود، در مورد تماس با شاهرخ مصمم تر شده بود. آیدا اعتقاد داشت. "بابا می تونه راضیش کنه، زبونش چرب و نرمه، رگ خوابشو بلده."
و مهدخت فکر کرده بود. «برعکس من!»
برای خودش چای ریخت و روی صندلی های آشپزخانه نشست، از دیشب که گوشی اش را خاموش کرده بود هیچ خبری از حبیب نداشت. دل حرف زدن و شنیدن صدای پکرش را نداشت اما حالا چاره ای نبود جز روشن کردن گوشی و زنگ زدن به شاهرخ، هر چند سخت و دوست نداشتنی! صحبت با شاهرخ همیشه معذبش می کرد. هنوز جای زخم رفتنِ آن طور بی خبر و به یک باره اش، قلبش را می سوزاند. در تمام آن شش سال زندگی، چشم بسته بود روی کارهایش، روی بی بند و باری اش و سعی کرده بود دل خوش کند به عشقی که ادعایش را داشت اما...
تلفن خانه زنگ خورد و از فکر پراندش. بلند شد و گوشی را برداشت. شماره ی مطب بود. "سلام حبیب!"
صدای حبیب خش دلخوری داشت. "سلام، چرا خاموشی؟"
نشست و تکیه داد به دیوار. "دلم نیومد باهات حرف بزنم."
- دلت اومد تلفنو روم خاموش کنی؟
سکوت کرد. حبیب گفت: "خیله خب، کاری نداری؟"
جا خورد. "همین؟"
- فقط نگرانت بودم، خدا رو شکر خوبی!
- نیستم حبیب.
- چرا؟
- نمی دونم از دست آیدین، اصلاً نمی دونم دختره کیه، چیه؟!
- من چه احمقم دخی، فکر کردم خوب نیستی به خاطر من، به خاطر خودمون!
- اونم هست به خدا.
- باشه من باید برم مریض دارم، فقط نگرانت بودم.
- حبیب!
- بعداً زنگ می زنم.
و قطع کرد. دلش گرفت. «خدایا اینو چه کار کنم!»
سرش را تکیه داد به دیوار، دیگر حوصله ی شاهرخ را نداشت.
***

قبل از آمدن بچه ها باید قال قضیه را می کند، باید زنگ می زد به شاهرخ، قبل از آمدن آیدین!
دفتر تلفن گوشی اش را باز کرد و نوشت: «شاهرخ» و بعد ذره بین را لمس کرد و شماره آمد. رویش دست کشید و چسباند به گوشش، دو بوق، سه بوق و صدای شاهرخ. "سلام مهدخت!"
صدای خاص و بمش! آن روزها شاید دلش برای همین چیزها رفته بود، دلش؟ نه! دلش که با حبیب بود همان روزها هم قانع کرده بود دلش را با این چیزها، به صدای بم و خاصش، به موهای پُر سیاهش و آن تیپ سینمایی و ماشین شورلت سورمه ای و لقب آقای مهندس و پدربزرگش والا خان که از بزرگان شیراز بود و شاهرخ هم سرآمد نوه هایش در همه چیز که به واسطه ی تهرانی بودن مادرش، تهران بزرگ شده و زندگی کرده بود و سالی به دوازده ماه آمده بود دست بوسی والا خان و آن سال چه شده و کجا مهدخت را دیده و دست گذاشته بود روی دختر آقا رحمان... که گفته بود نه... به شاهرخ مقامی، نوه ی والا خان! و آن قدر رفته و آمده بود که بابا رحمان گفته بود: "حبیب که گیر رضایت مادرشه، اونم رضا بده نیست، عمرمونو نسوزون، با شاهرخ خوشبخت تری، همه شون می خوانت، لیاقت تو اینه بابا نه طاقچه بالای منیر مادر حبیب!"
گفته بود بله، باشه... چه می کرد؟ منتظر می شد که عمه منیر بمیرد و به قول خودش حبیب از نعشش رد شود تا بتواند اسم دختر رحمان را ببرد. عمه منیری که هنوز زنده بود و سالم؟
دوباره صدای شاهرخ را شنید. "الو مهدخت؟"
لب باز کرد. "سلام."
- چه طوری خانوم؟ خوبی؟
- ممنون، وقت داری؟
- معلومه، واسه تو همیشه!
از چرب زبانی اش بود نه از عشق و مهر! با دختر بدری خانم کارگر خانه ی مشترکشان هم همین طور حرف می زد.
- درباره آیدینه.
- آها می دونم. گفت بهم، مهدخت، رو من همه جوره حساب کن، باشه؟
- بحث مادیات نیست الان شاهرخ!
از جا بلند شد. "نمی دونم این ازدواج به خیره یا نه، دختره سه سال بزرگ تره از آیدین."
صدای شاهرخ رنگ تعجب گرفت. "جدی؟!"
- آره.
- فکر می کردم پسر من زرنگ تر از این حرفا باشه.
مهدخت خندید. راست می گفت، پسر شاهرخ باید خوش پسندتر از این می شد! "حالا می خواستم ببینم تو می تونی باهاش حرف بزنی؟"
- یعنی منصرفش کنم؟
- نه فقط ببین چه قدر مصممه.
- حتما عزیز من... حتما. می گم رو من همه جوره حساب کن!
- ممنونم، پس... کی بهش زنگ می زنی؟
- همین الان تا تو رو قطع کنم. تو از من چیزی بخوای و من پشت گوش بندازم؟
نفسی پر حرص کشید. "دست بردار شاهرخ، کاری نداری؟"
- نه عزیزم، بهت خبر می دم.
تماس قطع شد، نفس آسوده ای کشید و فکر کرد. «خیلی هم سخت نبود.»
به آشپزخانه رفت و دست به کار پختن شام شد. باید سر خودش را گرم می کرد تا نه به آیدین فکر کند نه به شاهرخ نه به حبیب که دلخور بود و توی لک!
***
شامش ماند برای فردا، آرش زنگ زد و خبر داد شام با دوستانش است، آیدین پیامک زد. «پیش بابام، دیر می آم.»
مهدخت ماند و خودش. تلفن را برداشت و زنگ زد به حبیب، دو بوق... سه بوق... چهار بوق... و صدای حبیبش. "جانم دخی؟"
دلش رفت برای این حبیب که دلخور هم که بود مهر داشت، مهری به وسعت بیست و هفت سال. "سلام."
- سلام خوبی؟
- مزاحم نیستم؟
- نه خونه‎م، دراز کشیده بودم.
- پس برو استراحت کن.
- نه بگو!
- دیشب...
حرفش را قطع کرد. "دیشبو ول کن، الانو بگو!"
- آخه باید بگم!
صدای نفسش در گوشی پیچید. "نشد بگی دیگه، فهمیدم."
- آیدین می خواد ازدواج کنه، با یه دختری که نمی دونم به دردش می خوره یا نه؟
- مخالفی؟
- نه! نمی دونم یعنی، آخه از آیدین بزرگ تره!
صدای حبیب رنگ گرفت. "داری حرفای مادر شوهری می زنی، حرفات شبیه عزیز شده."
عمه منیر را می گفت.
- نمی دونم، به خدا... نمی خوام سنگ بندازم ولی...
صدای موبایلش از توی هال آمد. "صبر کن حبیب موبایلم داره زنگ می خوره، ببینم کیه؟"
به سمت هال رفت. شاهرخ بود. "حبیب جان الان بهت زنگ می زنم، شاهرخه."
- شاهرخ؟
- آره، حالا بهت می گم.
- صبر کن ببینم!
گوشی اش همان طور زنگ می خورد. "جانم؟"
- مهدخت مگه شاهرخ بهت زنگ می زنه؟
- خب آره، گاهی به خاطر بچه ها.
موبایلش قطع شد، توی گوشی گفت: "قطع شد حبیب، بذار بهش زنگ بزنم دوباره باهات تماس می گیرم، واجبه!"
صدای حبیب پر حرص شد. "نمی خواد دیگه دارم می خوابم."
و تماس را قطع کرد. لجش گرفت! امروز روز بی درکی حبیب بود.
شماره ی شاهرخ را گرفت. "الو شاهرخ؟"
- سلام، خوبی؟
- ممنون چی شد؟
- الان از هم جدا شدیم، داره می آد خونه. تو تصمیمشم کاملا جدیه، بهتره خودتو کوچیک نکنی.
- واقعا؟
- آره... مهدخت، انگار واقعا دوسش داره.
تلفن را قطع کرد، این هم از شاهرخ! پس چاره ای نبود، باید مهسا را می دید.
***
سه روز گذشته بود و هیچ خبری از حبیب نداشت، نه او تماس گرفته بود نه مهدخت. حوصله ی حساسیت های بی منطقش را نداشت. این که شاهرخ جایگاهش به عنوان پدر دوقلوها محفوظ بود و لاغیر... حال حبیب می خواست درک کند می خواست نکند، کاری از مهدخت برنمی آمد، آن هم این مهدخت خسته... خسته از فکر روبه رویی با دختری که قلب پسرش را ربوده بود.
بالاخره قراری را که می خواست آیدین گذاشت. در باغ موزه ای زیبا طرف میدان بهارستان که نزدیک محل کار مهسا بود.
وسط فضای باز باغ، صندلی و میز چیده بودند. فکر کرد آیدین گفته بود چه؟ سر میز ارغوان بنشیند... دنبال اسم گشت روی میزها، کاشی های کوچکی تکیه داده شده بود به گلدان ها که روی هر کدام اسمی نوشته شده بود.
زیر لب زمزمه کرد. «ارغوان» و با چشم دنبالش گشت و پیدایش کرد. صندلی را پیش کشید و نشست. دختری زیبا نزدیکش شد. "این میز رزروه!"
- می دونم به نام مقامی.
- بله، خیلی خوش آمدین.
و رفت.
آیدین به نام خودش رزرو کرده بود که هر دو راحت باشند. هم مهدخت هم مهسا.
کسی از پشت سلام کرد. برگشت، مهسا بود.
از جا بلند شد. "سلام."
دست دراز کرد، مهسا دستش را گرم فشرد. "خیلی معطل شدین؟"
سر تکان داد. "نه!"
با دست اشاره کرد. "بفرمایید."
و صدای ریز مهسا "چشم، شما بفرمایید."
و آمد و روبه روی مهدخت نشست. شروع کرد به ارزیابی اش، کمی ازآیدا کوتاه تر بود، چشمان بادامی نه درشت نه ریز و پوستی که با کرم یا سولاریوم برنز شده بود، موهای عسلیِ رنگ شده و ابرو های پهن قهوه ای، در کل زیبا بود، با بینی عملی و لب های کوچک و پُر و لبخندی گرم!
با صدای ریزش چشم از صورتش گرفت. "خوبین شما؟"
لبخند زد. "ممنونم، شما خوبی؟"
دستش را بالا آورد و تار موی بیرون از روسری اش را پشت گوشش زد، ناخن هایش کاشت خوش فرمی داشت، یک انگشتر بزرگ فیروزه ای و دو تا...
فکر کرد. «چه بود اسم این انگشترهای کوچک، بندانگشتی؟» یادش نیامد. شانه ای بالا انداخت و پرسید: "از سر کار می آی؟"
- بله... البته هر روز تا چهار و نیمم. امروز به خاطر شما زود اومدم.
لبخند کمرنگی زد. "لطف کردی."
پسری با موهای فر بلند نزدیکشان شد. از ذهنش گذشت. «مثل آرش!»
پسر پرسید: "چی میل دارید؟"
گیج نگاهش کرد. "اممم... من هنوز منو رو ندیدم!"
پسر دستمال کتان تاشده ای را به دستش داد. "بفرمایید!"
از سرش گذشت. «این منوئه؟»
بازش کرد، منو بود. لبخند زد و گفت: "چه بانمک!"
مهسا هم لبخند زد. "بله خیلی!"
نگاهی سرسری انداخت. "دم نوش بابونه لطفا."
و نگاهی به مهسا کرد که گفت: "اشکالی نداره من آش جو بخورم؟ آخه ساعت دوازده ناهار خوردم."
شانه بالا انداخت. "نه چه اشکالی، اصلاً منم آش می خورم."
و رو به پسر گفت. "دو تا آش جو لطفا."
با نگاهش رفتن پسر را دنبال کرد و دوباره زل زد به مهسا که دستانش را قلاب کرده بود روی میز و داشت به پسر مو فرفری نگاه می کرد. نگاه مهدخت را که دید، گفت: "شبیه موهای آرش بود، نه؟"
آرش را می شناخت؟ آن قدر با جزییات؟!
فقط سر تکان داد. "اوهوم... خب چه خبر؟"
مهسا کمی صاف نشست. "سلامتی... آیدا جون خوبن؟"
- ممنون!
- خیلی دوست دارم ببینمش، نه این که قل آیدینه.
- شبیه نیستن!
- می دونم عکسشو دیدم.
دل به دریا زد. "چه قدر به آیدین نزدیکی؟"
مهسا ابتدا در سکوت نگاهش کرد و بعد شانه بالا انداخت.
- نمی دونم، اونقدر که از دوست داشتنی هاش باخبرم، از نداشتنی هاشم باخبرم.
لبخند زد. "مثلاً؟"
مهسا تکیه داد به صندلی. "مثلاً آیدا خط قرمزشه، می میره براش، دیگه..."
حرفش را برید. "از خودت برام بگو... البته اگه دوست داری."
مهسا شانه بالا انداخت. "حتما... چرا که نه؟ بچه ی آخرم، دو تا خواهر دارم، تو مرکز توان بخشی کار می کنم، فوق لیسانس علوم تربیتی دارم..."
حرفش را با دست قطع کرد. "همین تفاوت تحصیلی برات مهم نیست؟"
مهسا خندید. "معلومه که نه! آیدین دانشگاه روزانه درس خونده معلومه که می تونسته فوقم بخونه، آیدین باهوشه، اهل کاره، باید زندگی می ساخته، دو سال بیشتر درس خوندن چی بهش اضافه می کرده که الان نکرده؟"
مهدخت جا خورد! انتظار این پاسخ فکر شده و منطقی را نداشت. لبخند زد و گفت: "چه طرز فکر جالبی، خب می گفتی؟"
همان لحظه پسر مو فرفری آمد و ظرف آش را روی میز گذاشت و رفت. مهدخت اشاره ای کرد به کاسه ی مهسا. "اول آشتو بخور بعد حرف بزنیم."
مهسا آشش را هم زد. "نه حرف بزنیم، دوست دارم."
مکثی کرد و به گرمی گفت: "من بچه ی آخرم، هیچ وقت هیچ کس حوصله حرف زدن با منو نداشت، مامانم وقتی من بیست ساله بودم، پنجاه و پنج ساله بود و نوه و داماد داشت و وقتی واسه پرچونگی های من نداشت. خواهرامم ازدواج کرده بودن و حرفی باهام نداشتن؛ یعنی حرف مشترکی نداشتیم، واسه همین از سکوت و خلوت بیزارم. همش دنبال هم صحبتم... خلاصه که خوش به حال آیدین و آیدا جون."
مهدخت قاشقی آش خورد. "منم آدم پرحرفی نیستم ولی گپ زدن با بچه ها رو دوست دارم."
داشت از این دختر خوشش می آمد، هر چند که با گارد مخالفت پیش آمده بود ولی نمی توانست منکر خواستنی بودنش شود.
با مکث پرسید: "از این که آیدین ازت کوچک تره ناراحت نیستی؟ تو دختر خوش فکری هستی، پخته به نظر می آی، آیدین ولی این طوری نیست، راستش اومدنم به اینجا و دیدنت فقط واسه همین بود. می خواستم مطمئن شم رو یه احساس زودگذر تصمیم نگرفته باشین."
مهسا قاشقش را کنار کاسه گذاشت. "شما نگران چی هستین؟ این که من بعد چند سال بفهمم آیدین بچه س و حوصله م سر بره، یا با پیر شدنم از چشم آیدین بیفتم؟"
مهدخت صادقانه گفت: "هر دو!"
- شما خیلی خوب آیدین رو بار آوردید، کاملا یه مرد تمام عیاره، من ازش خسته نمی شم، آیدین هم شاید یه روز از رفتار یا ایرادی از من خسته بشه ولی از ظاهرم نمی شه، شما محل کار آیدین رفتین؟
- یکی دو بار.
- می تونید زیباترین فروشنده های دختر رو اونجا ببینین... چرا آیدین اون ها رو نخواسته؟

مهدخت نگاهش کرد، واقعا چرا؟
مهسا قاشقی پر به دهان گذاشت. "کاش یکم فلفل می آورد آقا موفرفریه!"
مهدخت نگاهش کرد، نمکی بود واقعا، خوش صحبت، مهربان و بی شیله پیله. عجیب نبود آیدین دوستش داشت، وقتش نبود نفس آسوده ای بکشد و بنشیند به تماشای رسیدن پسرش به دختری که دوستش دارد؟ حالا گیرم سه سال هم بزرگ تر!
صدای مهسا از فکر پراندش. "ااا... چیز!"
می خواست صدایش کند انگار و نمی دانست به چه عنوانی؟ مهدخت لبخند زد. "اسمم مهدخته."
مهسا خندید. "می دونم... نمی دونم چی صداتون کنم، مثل این دختر آویزونا نمی خوام زودی بگم مامان که فکر کنین خودمون دو تا بریدیم و دوختیم، خانوم مقامی هم خیلی حس غریبگی داره!"
مهدخت خندید. "غیر از اون من سال هاس که خانوم مقامی نیستم... هر چی دوست داری صدام کن، همون مهدخت خوبه!"
مهسا با مهر نگاهش کرد. "مهدخت... چه قدر اسمتون قشنگه، آیدین می گه تو دومین ماه زندگیمی، اولیش مامانمه."
تنش گزگزی از سر خوشی کرد، آیدین گفته بود ماه زندگی اش است؟ پس چرا نشان نمی داد؟ سال های اخیر همیشه فکر کرده بود آیدین به زور خانه و مهدخت را تحمل می کند. این دختر نمکی چشم بادامی راست می گفت یا قصد دلبری داشت؟ نگاهی به مهسا کرد که مشغول خوردن آشش بود، زیر آرایش برنزش یک سادگی خاصی پنهان بود که دل مهدخت را گرم می کرد به آینده ی زندگی اشان با این دختر.
***
روی تخت دراز کشیده بود و کتاب می خواند، بی فکر و در خلسه ای آرام بخش!
عصر در راه برگشت از قرار با مهسا حبیب پیامک زد. «ای بی معرفت!» و مهدخت با چند شکلک خنده جواب داد. «آینه»
و همان وقت حبیب زنگ زده و این تمام قهرش بود. مهدخت غرق لذت می شد از این همه مهربانی حبیب!
برایش گفت که مهسا را دختر معقولی دیده و حبیب با خنده گفت: "پس غول مرحله سومم رد شد، بریم برای نیمه نهایی."
با خنده گفت: "نیمه نهایی کدومه؟ تازه اول راهیم!"
و خنده ی حبیب. "پس فکر کنم وصال به عمر من قد نده، ایشالا اون دنیا اگه از تو بهتر گیرم نیومد، می آم خواستگاریت."
در جایش غلتی زد و فکر کرد. «چه قدر خوب است این بودن حبیب.»
کسی به در اتاق زد و در باز شد. آیدین بود. "سلام."
مهدخت بلند شد و در جایش نشست. "سلام کی اومدی؟"
دو لا شد و از روی میز کنار تخت گل سرش را برداشت و موهایش را بالای سرش جمع کرد. آیدین جلو آمد و لب تخت نشست. "همین الان، آرش نیست؟"
- چرا حتما خوابه.
با سستی بلند شد. "پاشم چایی بذارم."
آیدین دستش را گرفت. "من گذاشتم، بشینید."
با تعجب نگاهش کرد، چای دم کرده بود؟ آیدین؟! لب باز کرد. "واقعا؟ آفرین!"
به سمت در رفت. "پس برم یه آبی به صورتم بزنم."
آیدین سر تکان داد. "باشه، پس بعدش بیایین که..."
مکث کرد. "برام بگید نظرتون درباره ی مهسا چیه؟"
دوزاری مهدخت افتاد، پس این طور بود. چای توی قوری بی علت نبود! لبخند زد. "باشه تا تو دو تا چایی بریزی منم می آم."
چند دقیقه بعد روبه روی آیدین نشست. "چه خبر؟"
- هیچی سلامتی، خب تعریف کنید.
و خودش را جلو کشید و برای مهدخت چای گذاشت، مهدخت تشکر کرد و گفت: "دختر خوبیه انگار." و سکوت!
آیدین سر تکان داد. "همین؟"
شانه بالا انداخت. "آره خب همین برای من کافیه و این که عاقل تر از توئه!"
آیدین ابرو بالا داد. "از نظر شما همه بهتر از منن!"
چای اش را برداشت. "چرا همچین فکری می کنی؟"
- مهم نیست، بگذریم.
- چرا برای من مهمه، آیدین تو بچه ی بزرگ منی، اگه مهم نبودی، نمی رفتم مهسا رو ببینم. انتخابتو راحت رد می کردم به خاطر تفاوت هاتون ولی بهت احترام گذاشتم، اتفاقا این تویی که فکر می کنی همه دوستتن جز من که مادرتم!
جرعه ای از چای اش نوشید و در سکوت خیره شد به نقطه ای نامعلوم. آیدین هم در سکوت چای می خورد، مهدخت پرسید: "چیزی از ملاقاتمون نگفت؟"
آیدین همان طور خیره به فرش گفت: "چرا، گفت مامانت خیلی از خودت بهتره!"
مهدخت لبخند زد. "به اونم می گفتی از نظر تو همه از تو بهترن!"
آیدین نگاه از فرش گرفت و با دلخوری به مهدخت چشم دوخت. "از دست شما زنا."
مهدخت خندید. "یه قند بهم بده، اخماتم باز کن، مثلاً قراره دوماد بشی!"
و از تصور آیدین در لباس دامادی دلش ضعف رفت. آیدین قندان را سمتش گرفت. "الان که رضایت دادین و خیالتون راحت شد، می شه یه زنگ به مامانش بزنی؟"
مهدخت صاف نشست. "الان؟"
- اوهوم.
- باشه... برو تلفنو بیار!
آیدین بلند شد و به سمت میز تلفن رفت. "فقط صبر کن، آیدام قراره بیاد."
- واقعا؟
- آره تو راه بهش زنگ زدم گفتم بیاد.
- چرا؟
- همین طوری.
مهدخت خندید، خوشحال بود از وابستگی بین بچه هایش، هر چند که در ظاهر آیدین، آرش را تحویل نمی گرفت ولی در باطن حواسش پی این برادر ناتنی هم بود، آیدا ولی فرقی میان برادرها نمی گذاشت، جان می داد برای هر دو.
نیم ساعت بعد آیدا رسید، آرش هم بیدار شده بود و دور مهدخت حلقه زده بودند و منتظر شماره گرفتنش! مهدخت عینک مطالعه اش را به چشم زده و دانه به دانه شماره ها را می گرفت. آیدا گفت: "صبر کن مامان."
بلند شد و به سمت کشوی میز تلفن دوید، کاغذ و خودکاری آورد و گفت: "این اینجا باشه، اگه یهو مامانش سوالی کرد که نمی دونستی آیدین روش جوابو بنویسه."
هر سه تایید کردند و مهدخت خندید. "خیله خب بشین."
و تلفن را روی آیفون گذاشت.
***
برای پنج شنبه بعد از ظهر قرار گذاشتند. آیدین گفت: "خودش و مامانش هستن فعلا، می خوای آیدا نیاد؟"
مهدخت هم پذیرفت، آیدا چند باری غر زد و آخر تسلیم شد که بهتر است نباشد.
پنج شنبه از صبح درگیر بود. آیدین مغازه نرفته بود و ساعت یازده با آیدا برای سفارش گل رفته بودند و ساعت دو هم ماشین را برده بود کارواش. ماشین خدابیامرز ناصر قدیمی شده بود ولی هنوز هم کار راه اندازشان بود، روزهایی که آرش کلاس داشت و روز زوج نبود ماشین می برد، باقی وقت ها یا توی پارکینگ بود یا اگر آیدین کاری داشت راهش می انداخت، مهدخت ولی نه... هیچ وقت جسارت رانندگی نداشت، همان سال های اول شاهرخ مجبورش کرده بود برود پی تصدیق و رفته بود، یک رنوی زرد هم برایش خریده بود ولی مهدخت ترسیده بود، از همان سال ها تا امروز!
آیدین که آمد ناهار خورده و مدام درباره ی عصر حرف زده بودند، پویا هم در کنارشان بود و مدام سر به سر آیدین می گذاشت و می خندید. ساعت چهار آیدا غرهای نهایی اش را زد و در خانه با آرش و پویا ماندند تا بازگشت مهدخت و آیدین.
نیم ساعت بعد آیدین ماشین را جلوی ساختمان دو طبقه ی جنوبی ای نگه داشت و رو به مهدخت گفت: "اینجاست."
نگاهی به خانه انداخت، خانه ای دو طبقه و باز سازی شده بود، با در سفید کوچک و بزرگ به فاصله ی یک ستون آجری. رو کرد به آیدین. "پیاده شو!"
و خودش در را گشود، مانتواش را صاف کرد و شال ابریشمی خوش رنگش را روی سر مرتب کرد. نگاهی به آیدین انداخت که در کت و شلوار، یادآور شاهرخ بود و گفت: "خوبم؟"
آیدین سر تکان داد که هست و پرسید: "من چی؟"
دستی به یقه ی کتش کشید. "آره مامانم مثل ماهی."
آیدین گل را در دستش جابه جا کرد و زنگ در را فشرد.
ده دقیقه ای بود که داخل شده بودند و میان سالن ال مانند خانه روی مبلمان استیل طلایی با روکش کرم رنگ نشسته بودند. روبه روی مهدخت تابلوی گوبلن بزرگی به دیوار بود که زنی را نشان می داد با کودکی در آغوش، مادر مهسا سکوت را شکست. "بفرمایید خانم مقامی، شربتتون گرم می شه."
لبخند زد. "چشم." و دولا شد و شربتش را برداشت، آیدین هم!
مادر مهسا، خانمی شصت و خرده ای ساله بود با موهای بلوطی روشن، چشمان درشتی داشت که مهسا نداشت؛ ولی بینی اش عمل کرده بود مثل مهسا... با آرایشی ملایم، به قول بی بی گلاب کمی دماغ بالا هم بود انگار، که مهدخت ندید گرفته بود.
لیوانش را زمین گذاشت، سینه اش را صاف کرد و با آرامش گفت: "خب خانوم بیات اگه اجازه بدین بریم سر اصل موضوع."
مادر مهسا ابرویی بالا داد. "بفرمایید."
مهدخت نگاهی به آیدین و مهسا کرد، هر دو مثل لبو سرخ بودند و پر از تشویش!
- من اینجام که مهسا جونو برای آیدین پسرم خواستگاری کنم. اگه شما اجازه بدین.
مادر مهسا روی صندلی اش جابه جا شد و با همان تفاخری که داشت، گفت: "والا چی بگم؟ انگار دختر و پسر همو می خوان ولی..."
ساکت شد و زل زد به مهسا. "ولی من خیلی خوش بین نیستم."
مهدخت سعی کرد آرام بپرسد: "چرا؟"
- شرایط پسر شما چیه؟ یعنی ویژگی هاش؟
مهدخت لبخند زد. "آیدین مهندسی برق خونده، یه مغازه ی ساخت و طراحی تابلوهای ال ای دی هم با دوستش شریکه و..."
مادر مهسا حرفش را برید. "ببخشید حرفتونو قطع می کنم، این ها مسئله ای نیست، مسئله ی من سن پسرتونه، پسر شما سه سال کوچیک تر از دختر منه."
مهدخت نفس عمیقی کشید. "این که باید مسئله ی من باشه نه شما!"
مادر مهسا تیز نگاهش کرد. "چرا؟"
آیدین در جایش جابه جا شد و مهسا با نگرانی نگاهی به مهدخت انداخت، مهدخت با لبخند جوابش را داد و با خوش خلقی رو به مادر مهسا گفت: "طبق عرف جامعه... منتها من مشکلی ندارم؛ چون به نظرم همین که هر دوشون با عقل تصمیم گرفتن و پای انتخابشون هستن کافیه که چشم روی عرف های معمول ببندیم خانوم بیات، من با هر دو حرف زدم، دارن با چشم باز تصمیم می گیرن، جای نگرانی نیست."
صدای نفس آسوده ی آیدین را کنار گوشش شنید. مادر مهسا گفت: "چی بگم والا، خودشون می دونن."
و تکیه داد به مبل. مهدخت کلافه شد، انتظار این برخورد را نداشت، نگاهی به مهسا کرد که نگاهش رنگ شرمندگی و کلافگی داشت و بعد به آیدین که هنوز سرخ بود و آشفته! باید کاری می کرد.
آرام گفت: "خانوم بیات، توی این دوره زمونه که جوون ها این قدر از ازدواج فراری ان، باید خدا رو شکر کنیم که بچه هامون به فکر تعهد و تاهل افتادن، اگه نظر ما براشون مهم نبود الان اینجا جمع نشده بودیم، من مطمئنم نه تنها مهسا جون که آیدین هم اگه ذره ای حس کنه شما موافق نیستین، رضایت به این وصلت نمی ده."
مادر مهسا سری تکان داد. "چی بگم، من نگران چهار سال دیگه م خانوم."
مهدخت لبخند زد. "درک می کنم، نگرانی منم همین ها بود، ولی بهتره بهشون اعتماد کنیم و بسپاریم باقیشو به خدا."
انگار زن کمی نرم شده بود. شانه ای بالا انداخت. "اجازه بدین ما فکرامونو بکنیم... من خبر می دم خدمتتون."
مهدخت لبخند زد. "حتما، امیدوارم که نتیجه خوب باشه."
***
سوار ماشین که شدند آیدین گفت: "فکر نمی کردم سعی کنی راضیشون کنی!"
متعجب نگاهش کرد. "چرا؟"
- گفتم دنبال بهونه می گردی بگی نه.
با حرص کمربندش را بست. "اگه این جوری بود اصلاً نمی اومدم، آینده ی تو مهم تر از این حرفاس که بخوام دنبال بهونه باشم و بگم آره یا نه!"
گفت و رویش را سمت شیشه کرد. این پسر عادت داشت همیشه طلبکار باشد ولی چرا؟
***

یک هفته بعد مادر مهسا تماس گرفت و موافقتش را اعلام کرد. دیگر آیدین روی ابرها بود، خوش خلق و مهربان شده بود، با بهانه و بی بهانه می خندید و می خنداند و در پوست خودش نمی گنجید.
سه روز بعد از پاسخ مثبت خانم بیات، آیدا و مهدخت به همراه آیدین انگشتری برای مهسا بردند و قرار عقد را گذاشتند تا شاهرخ و آرش و شوهر خواهرهای مهسا همه باشند. همه چیز داشت رنگ واقعیت به خود می گرفت. در این بین حبیب از همه خوشحال تر بود، آیدین بزرگ ترین مانع ازدواج مجدد مهدخت بود در نگاه حبیب.
***
گوشی در جیبش تکان خورد، با احتیاط کمی در جایش جابه جا شد و طوری که مزاحم مسافر کناری اش نشود، گوشی را از جیبش درآورد. حبیب بود. با لبخند پاسخ داد. "سلام."
- سلام خانوم، کجایی؟
- تو تاکسی، دارم می رم مفتح.
- دنبال لباس؟
- آره دیگه، ببینم چی پیدا می کنم.
- رسیدی سر مفتح وایسا.
- چرا؟
- از مطب می آم با هم بریم خرید.
صورت مهدخت رنگ گرفت. از سر شوق خندید. "واقعا؟"
- آره، تا یه ربع دیگه سر مفتحم.
تلفنش را قطع کرد و موبایل را هول داد ته جیبش. خوشحال بود از این همراهی. آیدا شاگرد خصوصی داشت و نتوانسته بود همراهی اش کند، از پسرها هم که توقع نداشت. خودش راه افتاده بود برای خرید لباس روز عقد و حالا حبیب مهربانش گفته بود می آید، چه قدر فرق داشت با ناصر... در طول شانزده سال زندگی یک بار محض رضای خدا خودش پیش قدم همراهی با مهدخت نشده بود. همیشه با اصرار و غر زدن راهی شده بود و آخر هم با اخم و تخم لباسی نه چندان باب میل خریده و برگشته بودند؛ اما حبیب... این حبیب مهربان!
صدای راننده را شنید. "خانوم سر مفتحه."
با شتاب پول راننده را داد و از ماشین پیاده شد، اوایل پاییز بود و هوا بوی برگ داشت. عمیق نفس کشید. به گوشه ی پیاده رو رفت و همان جا منتظر حبیب ایستاد. نگاهش روی آدم ها راه گرفت، دختران شاداب، زنان متفکر، مردان کلافه، زنان غمگین! خودش چه؟ در چهل و هشت سالگی، با دو زندگی پر فراز و نشیب هنوز احساساتش زنده بود... هنوز دلش از عاشقانه ها می لرزید، از باران و پاییز.
- خیره به کجایی دختر شیرازی؟
برگشت سمت حبیب. "سلام!"
- به روی ماهت، کجا سیر می کردی؟
شانه بالا انداخت. "در احوالات مردم، در احوال خودم."
هم قدم شدند و راه افتادند به سمت پایین خیابان، حبیب گفت: "مثل همیشه سر منم بی کلاه!"
مهدخت خندید. "نه اتفاقا، داشتم می رسیدم به تو که یهو صدام زدی!"
حبیب نگاهش کرد. "پس لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود!"
هر دو خندیدند، حبیب پرسید: "خب دنبال چی هستی؟"
شانه بالا انداخت. "کت و دامن."
- مراسم کجاست؟ خونه یا محضر؟
- محضر، خونه بود که دعوت بودی.
حبیب از گوشه ی چشم نگاهش کرد. "داماد خونمو می ریخت."
مهدخت اخم کرد. "بی خود! تو پسرخاله ی پدرمی، فامیلی، دلیلی نداره آیدین مخالف بودنت باشه."
جلوی مغازه ای ایستادند. حبیب به لباسی اشاره کرد: "این چه طوره؟"
مهدخت سر تکان داد که نه و دوباره راه افتادند، حبیب پرسید: "کیا هستین؟"
- خودمون، خواهر شاهرخ و از طرف اونا رو نمی دونم.
مهدخت باز ایستاد و زل زد به ویترین و اشاره کرد به کتی گلبهی با دامن سفید. "این خوبه، نه؟"
حبیب نگاهش روی صورت مهدخت بود. "شاهرخم هست؟"
نگاه از ویترین گرفت و به حبیب چشم دوخت. "معلومه، پدرشه!"
و از ذهنش گذشت. «دوباره عنق شد!»
حبیب، لباس را نگاه کرد. "نه خوب نیست."
دوباره راه افتادند. نگاه مهدخت هنوز روی ویترین مغازه ی قبلی بود ولی چیزی نگفت، حبیب هم در سکوت کنارش قدم برمی داشت و فقط نگاه می کرد. مهدخت پرسید: "از کار چه خبر؟"
سرد جواب داد. "مثل همیشه!"
کت و دامنی لیمویی در ویترین مورد توجه اش قرار گرفت. به حبیب نگاه کرد که داشت جلوتر می رفت. "حبیب وایسا اینو ببین!"
حبیب برگشت، اخم کرده بود، مهدخت نفسش را فوت کرد، بی خیالی بهترین راه بود. "این چه طوره؟"
بی تفاوت گفت. "خوبه!"
- قبلی بهتر نبود؟
- نه!
- بریم تو؟
- بریم.
لباس کاملا برازنده اش بود. پارچه ای خوش جنس و شق و رق با رنگی ملیح، دور مچ و پایین دامن با دانتل مشکی تزیین شده بود و گل زیبایی از تور لب آستین کنار یقه زده شده بود. مهدخت جلوی آینه چرخید، همه چیزش عالی بود. لباس را درآورد و از پرو خارج شد، حبیب نگاهش کرد: "چی شد؟"
لبخند زد. "همین خوبه!"
و به پیش خوان نزدیک شد. حبیب هم آمد و کنارش ایستاد. پرسید: "خب آخرش چند؟"
مهدخت به رویش لبخند زد و به پسر فروشنده نگاه کرد.
- قابل نداره، آخرش برای شما بتونم بیست تومنشو کم کنم.
حبیب دست در جیبش کرد. "راه نداره؟"
مهدخت آرام کارتش را درآورد و قبل از حبیب روی پیش خوان گذاشت. "رمزش دوازده پنجاه!"
پسر کارت را برداشت. "خانوم راضی شد دیگه!"
و پشت بهشان کرد.
حبیب چپ چپ نگاهش کرد و مهدخت با لبخند! "چیه؟"
- هزار بار گفتم، بازم می پرسی؟
مهدخت انگشت روی بینی گذاشت. "حالا بعداً."
از مغازه که خارج شدند هوا تاریک شده بود، حبیب اخم داشت و مهدخت آماده ی غر شنیدن بود.
رو به حبیب پرسید: "خب، منو می رسونی یا خودم پیاده گز کنم؟"
حبیب نگاهش کرد. "مهدخت وقتی با منی و خودت خریداتو حساب می کنی توهین به منه!"
- نه حبیب جان چه توهینی؟
- تو مرد نیستی بفهمی!
- تو هم جای من نیستی تا درکم کنی، دلیلی نداره چون همراه منی موظف به پرداخت باشی... همین! حالا هم راه بیفت منو برسون که کلی کار ریخته سرم، یالا آقای دکتر!
و برای پایان دادن به بحث جلوتر از حبیب راه افتاد. داخل ماشین حبیب هوا گرم بود و مطبوع با این که اوایل مهرماه بود، سوز پاییز سرک می کشید گاهی. کمربندش را بست و دستانش را به هم مالید. حبیب گفت: "سردته بخاری روشن کنم؟"
- بخاری نمی خوام، اخماتونو باز کنید!
حبیب حرفی نزد، مهدخت گفت: "اگه اذیت می شی دیگه باهات نمی آم خرید."
حبیب راهنما زد و از پارک درآمد. "خیله خب شلوغش نکن، مسئله فقط خرید نیست."
مهدخت به سمتش چرخید. "مسئله چیه پس؟"
حبیب سرش را بالا انداخت یعنی هیچی!
مهدخت گفت: "خب پس خدا رو شکر."
و رو کرد به شیشه و زل زد به خیابان. بهتر بود سکوت کند تا حبیب نرود سر وقت غرولند همیشگی حضور شاهرخ در کنار مهدخت؛ که انگار ممکن نبود. حبیب بی مقدمه گفت: "حالا شاهرخ هیچ وقت نبوده یک کاره شده پدر نمونه!"
مهدخت سکوت کرد و حبیب ادامه داد: "مهدخت من لجم می گیره، دست خودم نیست!"
آمد بگوید لجت نگیره اما نگفت. حبیب باز گفت: "حالا حتما هی وایمیسین عکس خونوادگی می ندازین، هی تو برو اونور این بیاد اینور... شما دست راست، ایشون دست چپ!"
مهدخت نفسش را فوت کرد. "می گی چه کار کنم؟"
- هیچی، من چه کارم که بگم چه کار کنی؟
مستاصل نگاهش کرد. "حبیب بد نشو باز، باشه؟ شاهرخ پدر بچه هاست. نمی شه که نباشه، می شه؟ تازه تو نگران چی هستی، اگه قرار بود منو بخواد که ول نمی کرد بره... ول می کرد؟"
حبیب نگاهش کرد. "ولی الان پشیمونه، نیست؟"
- مگه فقط نظر اون مهمه؟ من باید دلم واسه این پشیمونی بلرزه که نمی لرزه، نه به خاطر تو به خاطر خودم، به خاطر احترام به شخصیت خودم، نه خودِ الانم، خود بیست و چند سالگیم، که با دوتا بچه رها شدم، در اوج جوونی و زیباییم... می فهمی؟
حبیب سکوت کرده بود، مهدخت هم ساکت شد، اگر حرف می زد اشکش سرازیرمی شد، با خودش گفت. «اینم از حبیب!»
در سکوت زل زد به خیابان، حبیب سکوت را شکست. "دخی؟"
جوابش را نداد، دوباره گفت: "خیله خب دخی، حق با توئه... تو نمی دونی چه قدر از شاهرخ کینه دارم، شاهرخ یه بار تو رو ازم گرفته، می فهمی؟ دلم شور می افته وقتی کنارشی، لامصب مهره مار داره!"
مهدخت به زبان آمد. "من دلم نباید شور بزنه صبح تا شب هزار تا پرستار و دکتر و منشی خوشگل دورته!"
حبیب خندید. "خب بزنه، به خدا من از خدامه، این جوری می فهمم دوسم داری جان دخی، تو مثل ماستی، به خدا اصلاً نمی گی بابا ایشون دکتر رستمی ان، خوش تیپ، ماه، خوش اخلاق، نکنه از چنگم درش بیارن! یکم حسود باش بابا من بفهمم دوستم داری، برات مهمم آخه!"
مهدخت لبخند زد، حبیب همیشه زود پشیمان می شد از رنجاندن مهدخت و می زد به در شوخی. آرام گفت: "تو امتحانتو پس دادی، خیالم ازت راحته."
و دوباره نگاه از حبیب گرفت و زل زد به خیابان پاییزی دم غروب.
***
صدای زنگ در را شنید، بلند گفت: "آرش، آیدا بجنبید!"
و به سمت آیفون رفت. شاهرخ بود. "سلام، الان می آیم پایین."
آیفون را گذاشت، آرش حاضر و آماده بیرون آمد. "خوب شدم مامان؟"
نگاهش کرد. "آره مامان، آیدا و پویا کجان؟"
آیدا همان موقع از اتاق آرش بیرون آمد. "بابا بود؟"
نگاهش کرد."آره" اشاره ای به صورتش کرد. "بالای لبتو پاک کن، رژ لبیه!"
پویا هم آمد و به سمت در رفت. "بابا نمی آن بالا؟"
آیدا چپ چپ نگاهش کرد. "نخیر!"
پویا شانه بالا انداخت. "سوال کردم فقط."
مهدخت کیفش را برداشت و از در بیرون رفت. "بجنبید دیر شد!"
از صبح در تکاپو بودند و باز موقع رفتن، خانه مثل بازار شام بود. آیدین برای گرفتن دسته گل رفته بود و قبل رفتن گفته بود: "شماها با بابا بیایین."
از یادآوری اش حرصش گرفت. نمی خواست با شاهرخ همراه شود، ترس حبیب را هم داشت اما چاره ای نداشت وقتی آیدین طالب همراه بودنشان بود. امروز باید به دل آیدین رفتار می کرد.
آیدا جلوی در پرسید: "کادوها رو برداشتین؟"
سر تکان داد که آره و نگاهش افتاد به شاهرخ، کت و شلوار نوک مدادی با پیراهن توسی و کروات به تن داشت. بی انصافی بود اگر به خوش تیپی اش اعتراف نمی کرد. جلو آمد و رو به مهدخت ایستاد. "واسه مادر داماد شدن جوونی مهدخت!"

حبیب دولا شد و گوشه ی شالش را بوسید. "به خدا لنگه نداری دخی... جبران می کنم."
دلش ریخت. "دیوونه"
و تند خداحافظی کرد.
بالا که آمد زنگ زد به آیدا. "امشب کلم پلو درست کردم، می آی شام؟"
آیدا گفت: "پویا نیست که؛ شیفته... ولی خودم می آم."
از ذهنش گذشت. «چه بهتر!»
دور هم می نشاندشان و آرام آرام تعریف می کرد ماجرای خودش و حبیب را. مثل آن وقت ها که می نشاندشان به قصه گفتن.
حالا بعداً آیدا برای پویا می گفت، اصلاً مگر پویا مخالفت می کرد، جان پویا بود و حبیب؛ پویای نازنینش... واصل حبیبش! بعد از این همه سال، دست تقدیر بود بی شک، این همه آدم این همه شغل، چرا پویا باید سر راه آیدا قرار بگیرد، چرا پویا باید سوپروایزر بخش جراحی بیمارستان حبیب باشد، چرا باید جانش برود برای دکتر رستمی و بشود پدر معنوی اش، که تا آمد از سفر دست آیدا را بگیرد و ببرد به دیدن حبیب که حبیب ببیند آیدا را که انگار بیست سالگی مهدخت بود و دلش بریزد که تو چه قدر شبیه مهدخت منی و آیدا مات بماند! "مامانمو می گین؟"
یادش بخیر آن تلفن و آن سوال آیدا که "مامان شما دکتر حبیب رستمی می شناسین؟"
و خدا دوباره حبیب را هدیه داده بود بعد از ناصر، دو سال بعد از ناصر و زخم رفتنش، زخم بودنش، زخم های مهدخت!
زنگ در از فکر درش آورد، به سمت آیفون رفت، آیدا بود. لبخند زد و در را باز کرد.
***
آن شب حتما شب مهدخت بود. آیدین بعد از مدت ها خندان و سر کیف بود، شیرینی تر خریده و آیدا را که دیده بود گل از گلش شکفته بود. "چه خوب که اینجایی!"
شام میان خنده های آیدا و مزه ریختن های بعید آیدین و خاطرات آرش از اتفاق های دانشگاهشان خورده شده بود. بعد از جمع کردن میز آیدا چای دم کرد و با شیرینی تر آیدین آورد و کنار مهدخت نشست. "جای پویا خالی، عاشق ناپلئونیه."
مهدخت دولا شد و چای برداشت. "می دم براش ببر."
گوشی اش همزمان با موبایل آیدین ویبره رفت، ندیده، مطمئن بود پیامکی از حبیب است، می خواست بداند چه شده حتما. آیدین سر در گوشی داشت و تند تند چیزی تایپ می کرد.
چند لحظه بعد سر بلند کرد. "خب!"
آرش شیرینی بزرگی را در دهان گذاشت. "خب به جمالت."
دل دل می کرد بگوید یا نه؟ آیدا گفت: "الان خفه می شی آرش."
و خندید. زیر لب بسم الله گفت، همه چیز مهیا بود. منتظر چه بود؟ سر بلند کرد. "بچه ها من..."
آیدین اشاره کرد. "مامان یه لحظه."
بلند شد و ایستاد. "یه خبر خوش!"
سینه اش را صاف کرد. "حدس بزنید."
آیدا گفت: "ماشین خریدی؟"
آیدین ابرو بالا انداخت که نه، آرش گفت: "نمی دونم، تو بانک جایزه بردی؟"
چپ چپ نگاهش کرد. "نه کُندر!"
عادت آیدین بود، مواقع خنگی خواهر و برادرش بهشان می گفت کندر.
آیدین رو کرد بهش. "نوبت شماس مامان."
فکرش را جمع کرد، چه شده بود؟ آمده بود از حبیب بگوید و...
نه حالا وقتش نبود، حبیب را پس زد و فکر کرد. "ببخش حبیب؛ الان نوبت آیدینه."
و لب باز کرد. "اوووم؛ می خوای ازدواج کنی؟"
صورت آیدین شکفت. "بزنید دست قشنگه رو برای خانوم کلهر."
و خودش شروع کرد به دست زدن و پشت سرش آرش و آیدا که هی می پرسید: "بگو جون آیدا؟ تو رو خدا؟ آره؟"
و خنده های از ته دل آیدین. "به جان تو، اِ می گم به جان تو!"
لبش به لبخند کش آمد، درست حدس زده بود یعنی؟ آیدین کوچکش قصد ازدواج داشت، پسر دو کیلو و چهارصد گرمی اش، مولود اول، نیم متر قد داشت همش، کی این قدری شده بود؟ اخمو خان خاله سعیده!
آیدین صدایش زد. "خوشحال نشدی مامان؟"
لب هایش کش آمد. "چرا... خیلی."
آیدا گفت: "کی هست؟"
آیدین گوشی اش را از جیبش درآورد. "ایناها."
و عکسی روی صفحه ی گوشی اش آورد. "اسمش مهساست."
آیدا گوشی را طوری گرفت که مهدخت هم ببیند، دختری برنزه با چشمان بادامی و دماغ عملی، موهایش عسلی روشن بود، از ذهن مهدخت گذشت. «شبیه همه ی دخترهای این روزها، شبیه همه اشان قشنگ و شیک.»
رو به آیدین لب زد: "خب؟"
آیدین خودش را پرت کرد روی مبل. "خب همین دیگه."
- منظورم اینه بقیه شو بگو، فقط یه عکس و یه اسم که کافی نیست."
آیدین جابه جا شد. "آهان... خب اسمش مهساس، فوق لیسانس علوم تربیتی داره، تو یه مرکز توان بخشی کار می کنه، دوتا خواهر داره که ازدواج کردن، پدرش فوت شده، مامانشم خونه داره البته بازنشسته ی یه جاییه یادم نیست دیگه."
آیدا گفت: "چند وقته می شناسیش؟"
نگاه کرد به آیدا. "زیاد نیست، از عید."
ماه ها را شمرد، فروردین تا شهریور، شش ماه، کم نبود؟
لب باز کرد. "از کجا؟"
آیدین بی حوصله گفت: "چه فرقی داره؟ مشتری بود، تابلو ال ای دی می خواست واسه مرکزشون و ادامه ی ماجرا."
آیدا گفت: "مبارکه."
از ذهن مهدخت گذشت. «انگار جدیه.»
جدی بود که اعلام کرده بود دیگر، اصلاً مگر آیدین اهل توضیح حواشی بود؟ تمام نوجوانی تا جوانی اش فقط مسائل حساس و مهم را گفته بود و لاغیر!
نگاهش کرد. لبخند از روی لبش تکان نمی خورد، چند وقت بود آیدین این طور سرخوش در جمعشان نبود؟ جمع چهار نفری اشان... بدون حضور ناصر به عنوان... به عنوان کی؟ ناپدری؟ بدون حضور شاهرخ به عنوان پدر، کجا بود شاهرخ که ببیند آیدینش را که چه طور قد کشیده و قصد ازدواج دارد، برای اولین بار در این سال ها دلش به حال شاهرخ سوخت که بزرگ ترین لذت زندگی اش را، بزرگ شدن بچه هایش را از نزدیک ندیده بود و حالا نبود کنارشان که در این خوشی سهیم باشد، فکر کرد. «بیچاره شاهرخ.»
آیدین گفت: "دیروز که به بابا گفتم کلی ذوق کرد."
شاهرخ می دانست؟ زودتر از آن ها؟ آیدا گفت: "به بابا گفتی بدجنس؟ زودتر از ما؟"
آیدین انگار تازه فهمید چه گفته. نگاهش نشست در نگاه رنجیده ی مهدخت و اضافه کرد. "نه خیلی زودتر از شما، دیروز فهمید."
و نگاهش را دزدید.
مهدخت فکر کرد بیچاره خودش... خودش که به دندان کشیده بودشان، که نگذاشته بود آب در دلشان تکان بخورد و آخر، سهم مهر شاهرخ بیشتر بود؟ شاهرخی که تولد چهارسالگی دوقلوها را ندیده بود، که با آن نازی خانوم گلفر مهاجرت کرده بود به قبرس بی آن که بگوید به مهدخت. بی آن که مهریه ای، حقی و حقوقی، خانه ای چیزی به جا بگذارد. فقط با یک خط نامه که گفته بود ببخشید و طلاق غیابی و حضانت دوقلوها را با شرط به نام مهدخت زده و رفته بود تا ده سال بعد که دوقلوها چهارده ساله بودند و ناصر بود و آرش هشت ساله، که خدا خواسته بود آن روزهایی که مست و مدهوش نازی گلفر بود، حضانت بچه ها را بدهد به مهدخت که اگر نداده بود، حتما دوقلو ها را گرفته و برده بود با خودش که اگر برده بود، چه می ماند از مهدخت آن روزها؟
آرش خمیازه کشید. "خب ایشالا عروسی خودم، من پاشم بخوابم صبح کلاس دارم."
و از جا بلند شد و رفت سمت آیدا و روی موهایش را بوسید. "شب بخیر."
آیدا صورت اصلاح شده اش را نوازش کرد. "شب بخیر فرفری."
موهای آرش شبیه موهای مادر ناصر بود، فر درشت و به قول آیدا منگول منگول، از بعد از فوت ناصر و نبودن و گیر ندادنش به بلندی موهای آرش، کمتر کوتاهشان می کرد و فر درشت و منگوله دارش می ریخت دور صورتش و آیدا جان می داد برایشان.
آیدا هم از جا بلند شد. "برم به پویا زنگ بزنم بگم دارم خواهر شوهر می شم."
و غش غش خندید و به اتاق مهدخت رفت. موبایل آیدین باز زنگ خورد. آیدین آرام بلند شد و به سمت اتاقش رفت، قبل از آن که در را ببندد، مهدخت شنید. "آره عشقم، گفتم به همه."
***
خانه در سکوت فرو رفته بود. نگاهی به تخت خوابش انداخت، امشب پذیرای آیدا بود، آیدای غرق در خواب. آرام از اتاق خارج شد، هنوز جواب حبیب را نداده بود، چه داشت بگوید؟ این که تا آمده لب باز کند آیدین حرف ازدواجش را زده؟ حبیب طفلک... چه قدر ذوق کرده بود. آباژور هال را روشن کرد و روی کاناپه نشست، از یکی دو سال بعد از ازدواجش با ناصر سفارش گلدوزی و کار روی پارچه می گرفت و این اواخر به تاثیر مد، سفارش روبان دوزی روی لباس شب و کت و دامن، رومیزی یا هر چه که مردم می خواستند. شب های بی خوابی و تنهایی اش را پس انداز می کرد برای روز مبادا که اگر کم آورد، که اگر حقوق ناصر کم آمد، کم نیاورد یا اگر دوقلوها چیزی خواستند و ناصر نتوانست، خودش دست به کار شود، مبادا حسرت چیزی به دلشان بماند.
- مامان؟

نظرات کاربران درباره کتاب شیراز، خیابان افرا

خیلی کشش داشت.من از خوندنش لذت بردم.
در 2 هفته پیش توسط گلبو شریف
رمان قشنگ و دلنشینی بود
در 1 هفته پیش توسط rog...deh