فیدیبو نماینده قانونی انتشارات برکه خورشید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بهشت خیالی

کتاب بهشت خیالی

نسخه الکترونیک کتاب بهشت خیالی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بهشت خیالی

داستان را برای سیامک گفتم و او با دقت گوش کرد، قیافه‌اش درست شبیه قیافه عمو شد، زمانی که کارنامه تحصیلی‌ام را با دقت می‌خواند. - فکر جالبیه اما به این آسونی‌ها هم نیست. از طرفی اجاره کردن این کافه مشکله، کلی باید خرج کافه کنی، در نهایت همه رو بذاری و تا کار و کاسبیت گرفت اونجا رو دو دستی تحویل صاحب ملک بدی. حالا مطمئنی از پس راه انداختنش بر می‌آی؟ - فکر می‌کنم این همون چیزیه که من می‌‌خوام و به قول خودت این همون هدفیه که من دارم. حس خوبی به این کافه دارم سیامک، فکر و خیالش، حس بودن رو تو وجودم زنده می‌کنه. - خب خدا رو شکر یه چیزی به جز سامان پیدا شد که حس بودن رو واسه‌ت زنده کرد، انگار اهدافت روز به روز عوض می‌شن، باشه، فردا بعدازظهر می‌رم کافه تا ببینم صاحب کافه‌ چی می‌گه، ببینم فروشیه یا نه اجاره‌ش چه‌قدره و اصلا صاحب کافه چی می‌خواد. کافه خرج داره، آب، برق، گاز، عوارض شهرداری. - سیامک! من کافه رو می‌‌خوام، آپارتمان ارث بابا رو می‌گم عمو بفروشه و پولشو بفرسته. - حالا عجله نکن بذار ببینم فردا چی می‌شه. چی شد رویای سفرت به آمریکا؟ اصلا خودت می‌دونی چی می‌‌خوای؟! - چاره‌ای نیست سیامک، همین امروز و فردا بیکار می‌شم، این تنها راهمه در حال حاضر، حس و حال درس خوندنم اصلا ندارم، کاری هم برام نیست. انگار این تنها راه حله، اقامتمو درست می‌گی، خودمم فکرشو کرده بودم، خب این مشکلیه که باید ببینیم چه راهی داره، اگه تو گیر و دار کافه‌داری اقامتم جور شه و بهم ویزا بدن و بخوام برم تکلیف چیه؟ می‌شه اونوقت سریع بفروشمش؟ خواهش می‌کنم تو تصمیم‌گیری کمکم کن. واقعا به تنهایی از عهده‌ش بر نمی‌آم. - حالا صبر کن، یه‌کم فکر کنم. سیامک کمی من من کرد. - می‌‌خوام یه چیزی بهت بگم، می‌دونم دلگیر می‌شی، اما باید حرف دلمو بهت بزنم، شاید حرف دلم، در تصمیم‌گیری کمکت کنه. - بگو می‌شنوم! - این سامانی که زندگی و هستیتو سوزونده، آن‌چنان هم ارزش این همه فداکاری رو نداره. اخم‌هایم درهم رفت. - هیچ مردی با دختری که این‌طوری می‌پرستش این‌جوری تا نمی‌کنه، سامان حتی یه خداحافظی کوتاه رو ازت دریغ کرد، نینا به نظر من اگه مشکلی واسه سامان پیش نمی‌اومد، شاید روزی روزگاری دلتو می‌شکست، سامان رفیق راهت نبود، اون همه جوره رفیق نیمه‌راه بود و من اصلا ازش خوشم نمی‌آد. از سیامک دلگیر نشدم. او حرفی را زد که من مدت‌ها بود به آن فکر می‌کردم. تصمیم گرفتم جوابش را ندهم تا این بحث ادامه پیدا نکند و تصور سامان در ذهنم خراب نشود. دلم می‌خواست در خیالم سامان با آن دو چشم قهوه‌ای درشتش به من لبخند بزند و دل من هم عاشقانه برایش بتپد.

ادامه...

بخشی از کتاب بهشت خیالی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بنام ایزد یکتا

اینجا لندن است، ساعت یازده و بیست و سه دقیقه نیمه شب هفدهم شهریور ماه.
این منم نینا، در سینه یک دل شکسته دارم و در گلو یک بغض عمیق، بالای سرم سقف اتاقی کوچک است و آسمانی پر از باران، زیر پایم گلیم بته جقه سر راهی پدر بزرگ است، پیشکش هجرتم به غربت!
از کجا به اینجا رسیده ام؟ از گرما به سرما، از آفتاب به یک ماه نصفه نیمه پشت توده ای ابر سیاه، از عشق به تنهایی!
کمی این پا و آن پا کردم که برگردم و روی تخت کوچکم دراز بکشم؟ یا از اتاق دلگیرم بیرون بزنم. راه سوم را انتخاب کردم و به طرف پنجره کوچک اتاقم رفتم، پیشانی ام را به شیشه سرد پنجره چسباندم و به نور زرد تیر چراغ برق خیره شدم تا بتوانم ریزش بی وقفه باران را بهتر ببینم.
لندن که می گویند همین است؟!
مارپیچ، با خیابان های باریک به هم پیوسته و خانه های یک شکل کوچک، اتوبوس های دو طبقه قرمز و یک دنیا باران!
باران!
این باران بی پایان، آخر دیوانه ام می کند و این مه، که به گرفتگی دلم است و خیال رفتن هم ندارد.
چند روزی می شود که خورشید را ندیده ام، دلم باز بی قرار در سینه می تپد و باز هوای او را کرده است.
او حالا چه می کند؟
دست هایم را روی صورتم می گذارم، دلم نمی خواهد بدانم چه بر سرش آمده است، دلم می خواهد او را همان طور که می خواهم به یاد بیاورم. دلم می خواهد سرم را بگذارم روی سینه اش و گرمای هر چه عشق و دلدادگی است یک جا به ریه های سردم فرو دهم، اما او کجا و من کجا؟! باز اشکم سرازیر می شود.
اشک چه بود؟ نمی دانستم تا تو بی خبر آمدی و بی خبر رفتی!
مرده ای؟ بیا و من را با خودت ببر! زنده ای؟ پس بازگرد... من همین جا پشت پنجره به انتظارت نشسته ام تا بیایی و سرم را روی سینه ات بگذاری.
نمی دانی چه قدر برایت حرف دارم، حرف هایی که فقط می توان به تو گفت، همان حرف هایی که توی سینه ام بست نشسته اند و قصد رفتن ندارند.
کت، گربه صاحب خانه، خودش را به زیر پاهایم کشاند و ناله ای کرد، می دانستم که گرسنه است... می دانست که تنها و بی خوابم و از زور تنهایی چاره ای جز رسیدگی و توجه به او ندارم.
از زمانی که کت بعد از هفت ماه دشمنی، اعلام صلح کرده بود، زندگی کردن در خانه مگی، صاحب خانه ی بدعنق و ایرادگیر انگلیسی ام، انگار یک جورهایی آسان تر شده بود.
دستی به سر کت کشیدم، خودش را کش و قوسی داد و دو دور، دور پاهایم چرخید.
سلانه سلانه و بی حوصله خودم را به آشپزخانه رساندم، تن ماهی غذای فردایم را توی کاسه اش ریختم و به اتاقم برگشتم.
امشب من را چه می شود؟ دلم در سینه آرام و قرار ندارد، هم زبانی می خواهم هم دل. از سکوت شب نیز مثل هر شب بیزارم!
دلم هوای گریه دارد، بغض باز آمده و راه گلویم را بسته است، روی تخت اتاق کرایه ای کوچکم دراز کشیدم، دلم می خواست برای دربه دری خودم یک دل سیر گریه کنم، کاش یکی بود که برایم دل می سوزاند و می گفت بیچاره نینا، اما این طور نیست، بدون استثناء هر کسی را که می شناسم حسرت مهاجرتم را دارد.
دو دستم را روی صورتم گذاشتم و مثل معلمی سخت گیر زیر لب خودم را نصیحت کردم:
- ناله بسه، خودت خواستی، انتخاب خودت بود، می خواستی نیای و به همون زندگی یکنواخت و بی خاصیتت ادامه می دادی و ذره ذره آب شدن برادرت رو می دیدی، حالا که اینجایی، زندگیت رو بکن و ببین چی می شه، هفت ماه که بیشتر نگذشته، آسمون که به زمین نیومده.
انگار واقعا به جنون نزدیک می شوم. وقت و بی وقت با خودم حرف می زنم و گاه گداری جواب خودم را هم می دهم، این بی خوابی هم قوز بالا قوز شده.
آهسته بلند شدم و دوباره پرده تور پنجره کوچکم را کنار زدم، دنبال چه می گردم زیر آسمان ابری این شهر مه آلود؟ جلوی چشمانم خیابان خلوتی است، یک مشت خانه های یک شکل کوچک به هم چسبیده، یک چراغ با نور زرد و یک آسمان باران و ماشین هایی که آرام و بی صدا با سرعت یکنواخت گاه گداری از زیر چراغ زرد عبور می کنند.
باران ریز و یکنواخت حوصله ام را سر برده است. دو روز متوالی که باران ببارد و آفتاب نتابد، هر چه غم در دنیا باشد یک هو به جانم می ریزد.
یکنواختی و ریزی باران را کنار نور زرد رنگ چراغ خیابان نگاه کردم، اوایل ریزش این باران برایم تازگی داشت، تا آسمان گریه اش می گرفت با ذوق چکمه های پلاستیکی صورتی بلندم را به پا می کشیدم و به بهانه ای خودم را به خیابان می کشاندم، اما حال در حسرت یک روز آفتابی ام.
همیشه باران برایم معجزه غریبی بود، دود تهران انگار یک جورهایی بیمارم کرده بود، بعد از سال ها زندگی در شهری پر از دود و خاک، لندن با باران و آن همه سبزی اش حکم بهشت را برایم داشت، اما حالا دیگر این بهشت غریب را نمی خواستم، اصلا انگار نمی دانستم دیگر چه می خواهم، ناامید و سرخورده فقط روزها را سر می کردم.
چه فکر می کردم و چه شد! نمی دانستم چه کسی را مقصر بدانم، انگار تمام آدم های زندگی ام دست به دست هم داده بودند که در به در و آواره ام کنند.
دور و برم را نگاه کردم. اتاق کوچکم تنها جای تختی یک نفره را داشت. اسم بی مسما در انگلیسی زیاد شنیده بودم، اما Box room شاید تنها اسمی بود که واقعا برازنده این اتاق بود، اتاق جعبه ای! اتاقم درست مثل جعبه کفش بود و حتی جای قدم زدن هم نداشت.
دوباره روی تخت دراز کشیدم و لحاف بنفشم را دورم پیچیدم و سعی کردم بخوابم.
هر چه می کردم گرم نمی شدم، انگار سرما استخوان هایم را هدف گرفته بود. فردا روز بلندی را در پیش داشتم، یک روز بلند خسته کننده بی هدف دیگر را باید می گذراندم.
گوش هایم را تیز کردم، تنها سکوت بود، سکوتی که گاهی با صدای خوردن باران به شیشه اتاقم می شکست، انگار تلنگری بود به دنیای خاموشم و تنهایی و سکوت اتاقم را بیشتر به رخم می کشید.
برای چندمین بار دور و برم را نگاه کردم، انگار بار اولی بود که اتاقم را می دیدم، یک اتاق کوچک دلگیر که تنها دلخوشی ام این بود که پنجره اتاقم، مشرف به چراغ خیابان قرار داشت و نور زرد چراغ خیابانش همدم شب های بی خوابی ام می شد.
طاقتم تمام شد. انگار نفس کم آوردم، از جا بلند شدم، دمپایی هایم را پوشیدم، کلیدم را برداشتم و از اتاقم بیرون زدم.
جلوی راه پله ها ایستادم، دو راه بیشتر نداشتم، بالا می رفتم و توی آپارتمان سیامک، روی مبل زرشکی اش می نشستم، پاهایم را می گذاشتم روی کوسن راه راهش، روی میز جلوی مبل و به نصیحت های مادر بزرگانه اش گوش می دادم، یا پایین می رفتم و به خیابان می زدم و می گذاشتم باران موهای انبوه سشوار کرده سیاهم را وز بدهد.
راه دوم، به حال و هوای گرفته ام خوش تر آمد.
- کجا برم این وقت شب با دمپایی؟
وسط راه پله ها دوزاری ام افتاد.
خم شدم و به دمپایی هایم زل زدم، دمپایی صورتی پلاستیکی، بدون جوراب، توی باران!
شانه هایم را بالا انداختم، تکلیفم یک جورهایی روشن شد، راه سوم... جای همیشگی! ته حیاط، زیر طاق، روی پله دوم از بالا، فقط باید دعا کنم که سیامک پشت شیشه پنجره آشپزخانه اش نیاید و نبیندم، امشب او را هم نمی خواهم.
تنهایی ساکتم را می خواهم، یک مشت خاطرات پوسیده، یادآوری قیافه فک و فامیل دور و نزدیک که کم کم دارد به بی رنگی می زند، آرزوهای بربادرفته ام، رویاهای پوچم، عشق ناکامم و کمی آه، شاید هم چند قطره اشک، اما می دانم که چند قطره اشک اول به سراغم می آید.
در نهایت رسیدم به جای همیشگی ام روی پله های حیاط، زیر طاق سنگی، پله دوم از بالا.
چند قطره اشک اول از همه به سراغم آمد.
هفده شهریور ماه است. ساعت اما ساعت بی قراری است.
زیر باران نشسته ام بی هیچ سر پناهی، این طاق مسخره بالای سرم انگار همه کار بلد است، اِلا محافظتم از باران بی وقفه ی لندن! جسمم اینجا نشسته است روی پله ها، اما خودم نه! روحم انگار پر کشیده و روی درگاهی اتاق سامان نشسته و منتظر است، منتظر این که بیاید پشت پنجره اتاقش، با آن دو چشم قهوه ای درشت و مهربانش، نیم نگاهی به بیرون بیندازد، تا من بتوانم یک دل سیر تماشایش کنم و بدانم که حالش خوب است، بدانم زنده است و نفس می کشد. همین برای من کافی است، شاید هم کافی نباشد، نمی دانم، اما الان در حال حاضر تنها چیزی که از خدا می خواهم همین است که او باشد و نفس بکشد.
باید سامان باشد و بیاید تا به این حال پریشانم سامانی دهد.
میان این همه آدم توی این دنیای به این بزرگی چرا سامان؟ و میان این همه عاشق توی این دنیای بزرگ چرا من؟ این چه دردی است درد عشق؟ درمانش کجاست؟
همان جا روی پله های سرد سنگی، زیر باران یک دل سیر گریه کردم.
فردا صبح زود باید سر کار باشم، ای کاش تا فردا حالم بهتر شود، شاید تا فردا چیزی عوض شود، دلم تغییر می خواهد، یک تغییر خوب که زندگی ام را زیر و رو کند. سرم را که بالا گرفتم چراغ آشپزخانه آپارتمان سیامک روشن شده بود، می دانستم الان است که پشت پنجره بیاید، سیگاری روشن کند و با آن چشمان همیشه نگرانش روی پله دوم از بالا، زیر طاق، توی حیاط، دنبالم بگردد و من را ببیند و خودش را به من برساند.

امشب حوصله سیامک را هم ندارم، با آن نگاه مهربان و لحن دلسوز و دلداری های بی جایش !
چه شد که سیامک شد همه کس و کارم؟ قرار ما این نبود! سیامک آمده بود تا بشود شوهر صوری من و من را به لندن، بهشت خیالی اش برساند و پلی بشود برای رفتنم به آمریکا پیش سامان و من چه؟ من آمده بودم که بشوم همسر صوری او که دل مادرش شاد شود و دست از سرش بردارد و او را با شرایط خاصش که انگار فقط خودش می فهمید چیست، تنها بگذارد.
حال هفت ماه گذشته است و من مثل هر شب، نشسته ام روی این طاق سنگی سرد و نم دار و بعد از این همه انتظار خبری از اقامتم نیست و کم کم دارم توی هوای همیشه بارانی انگلیس زنگ می زنم. با عجولی و حماقت و بی توجه به نصیحت های سیامک درخواست ویزای آمریکا دادم که رد شد و حالا باید انتظار بکشم تا اقامت لعنتی بیاید و شانسم را برای ویزای آمریکا بیشتر کند. بدجوری گیر کرده ام، انگار نه راه پس دارم نه راه پیش.
حرف های سیامک را نگفته از برم:
- سخت نگیر بابا، اولش همینه، غربته دیگه، چی انتظار داشتی؟ خونه خاله که نیست. سخت بگیری سخت می گذره. دلتنگیت هم کم کم کمرنگ می شه، صبر داشته باش، چه قد عجولی، تا چشم به هم بزنی اقامتتو گرفتی، وگرنه به والله خودم چمدونت رو می بندم و می فرستمت پیش سامان جونت.
اما سیامک بی خود می گوید، همه چیز به آسانی و راحتی آنچه که او می گوید نیست، زر و برق لندن بعد از یک ماه از چشمم افتاد و حال من مانده ام و آینده ی نامعلوم. پرونده درخواست ویزای دائمم در یکی از کشوهای اداره مهاجرت انگلستان خاک می خورد و من هم گوشه اتاق کوچک این آپارتمان بی روح خواهم پوسید، هیچ چیز کمرنگ نمی شودو انگار تنها چیزی که دارد کمرنگ می شود، من هستم.
خودم را جمع و جور کردم و با آستین ژاکتم اشکم را گرفتم؛ مثلا شهریور ماه است و تابستان! از زمانی که به لندن آمده ام، به یاد ندارم که روزی را بدون ژاکت سر کرده باشم.
لرزش خفیفی بدنم را فرا گرفت، شاید علت گرفتگی و سردی رفتار این انگلیسی ها، همین آب و هوا است. باید این را از سیامک بپرسم، چون او به نظر می آید همه چیز را می داند.
دستی به سرم کشیدم، موهای انبوه سیاه سشوار کشیده ام، زیر باران وز کرده بودند، با سر انگشتانم موهایم را شانه کردم. سایه سیامک باز پشت پنجره آشپزخانه اش پیدا شد.
اینجا دیگر جای امنی نیست. همین الان است که سیامک از پشت پنجره آشپزخانه اش ببیندم و خودش را به من برساند و نصیحت هایش را شروع کند. انگار باید برگردم و گوشه گرمی زیر آن لحاف بنفش پیدا کنم و امیدوار باشم که خواب بیاید و من را با خودش ببرد.
زیر راه پله ها ایستادم و به بالا نگاه کردم.
- طبقه سوم! میون این همه خونه و آپارتمان توی این شهر به این بزرگی، خونه مگی باید طبقه سوم باشه. اون هم بدون آسانسور!
پاهای خیسم توی دمپایی های پلاستیکی، صدای جیرجیرک های حیاط عمو جان را می داد.
با شانه های آویزان بالا رفتم، این بار برعکس همیشه، انگار دلم نمی خواست به مقصد برسم، به در آپارتمان که رسیدم، مگی، صاحب خانه ام را دیدم که لای در ایستاده بود و با ربدوشامبر صورتی مخمل و عینک ذره بینی ته استکانی و موهای وز کرده ی طلایی اش سرتاپای خیسم را برانداز می کرد.
-کجا رفته بودی؟
نگاهی به دمپایی هایم انداخت و بعد سر و صورت و لباس خیسم را برانداز کرد.
- راستشو بگو! اگه با کسی قرار و مدار داشتی، خب اشکالی نداره، من مادرت نیستم که بازجوییت کنم. تازه از من می پرسی واسه تو دیرم شده.
- نه مگی، با کسی قرار مدار نداشتم، خواب از سرم پریده بود، رفتم هوایی خوردم، حالم یه کم بهتر شد، ببخشید انگار تو رو هم بیدار کردم.
- موهاش رو ببین! این همه برق مصرف کردی برای صاف کردنشون که زیر بارون این جوری وزشون بدی؟ تو که قرار زیر بارون داری با پسره، واسه چی این همه سشوارکشی می کنی؟ یعنی این پسره ارزشش رو داره؟
- کدوم پسره؟ با کسی قرار نداشتم به خدا، رفتم هواخوری.
مگی پوزخندی زد.
- منو سر کار می ذاری؟ انگار دیروز به دنیا اومدم، به ریختم نگاه نکن، من خودم تمام این راه ها رو رفتم، چند تا پیرهن هم از تو بیشتر پاره کردم، حالا بگو ببینم، کجا بودی؟ راستشو بگو! یعنی توی خونه من هوا پیدا نمی شه که تو کوچه دنبال هوا می گردی؟ حالا پسره یه چتر هم نداره بگیره رو سرت؟ اصلا چرا این وقت شب قرار می ذارین؟ صبح و عصر رو خدا ازتون گرفته؟ حالا طرف کی هست؟
- طرف کدومه؟ رفته بودم ته حیاط، روی پله های زیر طاق، باور کن! نمی دونم چرا این جوری خیس شدم!
- بارها بهت گفتم، اما باور نکردی که تو لندن وقتی بارون می آد، نه تنها از بالا به پایین، بلکه از راست به چپ، از چپ به راست از پایین به بالا هم بارون می باره، حالا فهمیدم! پس موهاتو واسه این مردک صاف می کنی، در ضمن تو منو بیدار نکردی، بوی تُن ماهیت تمام خونه رو برداشته، این گربه احمقو حسابی لوس کردی، به تو گفته باشم اگه روزی روزگاری از اینجا بخوای بری، باید کت رو هم با خودت ببری، بدجوری پرخور و بد عادتش کردی، همینه دیگه یه دختر ایرونی بایدم غذای خودشو به یه گربه ایرونی بده.
لبخندی زدم، عاشق این بحث گربه ایرانی مگی بودم، حال گرفته ام را در هر حالتی خوب می کرد. ساعت ها سر ایرانی نبودن گربه زرد و زار و لاغرمردنی مگی بحث می کردیم، اما مگی حرف خودش را می زد.
- مگی! صد بار گفتم، این گربه، گربه ایرونی نیست.
اخم هایش را در هم کشید.
- البته که هست، پنجاه پوند پولشو دادم. کت ایرونیه، حالا هر چه می خوای فکر کن.
- گربه ایرونی مشخصات خاص خودشو داره، مثلا پشماش به این کوتاهی نیست و چشم هاش...
- نه این گربه ایرونیه، از پرخوری، لوس بودن و پرتوقع بودنش پیداست! ببین بدبختو چه قدر چاقش کردی. کت داره کم کم شکل خودت می شه.
طبق معمول ضربه آخر را مگی زد، حوصله سر به سر گذاشتنش ناگهان از سرم پرید، زبانم را به دندان گرفتم و با عصبانیت به اتاقم رفتم. در را هم بستم، می خواستم تنها باشم، می دانستم که کت تا صبح پنجه به در اتاقم می کشد تا دلم بسوزد و در را باز کنم، اما امشب با شب های دیگر فرق داشت، امشب شب تولد سامان و سالگرد نامزدی من بود، که دو سال از ناکامی آن گذشته است.
روی تختم نشستم. امشب باز خواب با چشمانم لج کرده بود و خیال آمدن نداشت.
- به جهنم! امشب رو هم نمی خوابم، هیچ کس تا حالا از بی خوابی نمرده، یه شب دیگه هم روی شب های دیگه.
سرم را تکان تکان دادم تا آن یک ذره خواب هم از سرم بپرد.
آن قدر همان جا نشستم تا آپارتمان مگی، از سکوت شب لبریز شد، کت هم از آمدن به اتاقم انگار ناامید شد. می دانستم کنار ظرف تن ماهی ناهار فردایم چرت می زند، شاید هم خواب لوسی، گربه همسایه طبقه پایینی را می بیند.
یک لحظه احساس کردم دیوارهای اتاقم به هم نزدیک می شوند، آهسته درِ اتاقم را باز کردم و به اتاق نشیمن رفتم و در تاریکی روبه روی عکس شارلوت دختر ناکام مگی نشستم.
کار هر شبم بود، شارلوت برایم شده بود دوستی خیالی که آرام و بی صدا توی قاب نقره ای اش نشسته بود، دست هایش را روی هم گذاشته بود و به حرف هایم گوش می داد و در خیال من نیز گاهی سرش را به علامت تایید تکان می داد.
تنها بودن را تا به حال این گونه تجربه نکرده بودم. زندگی ام همیشه انباشته بود از آدم های جورواجور و هر کدام سر و صدای خودشان را داشتند. دلم به حال زار خودم سوخت که هر شب باید با شبح توی قاب درد و دل می کردم، شبحی که حتی فارسی هم نمی دانست.
دلم برای خواب های آرام سرشار از رویاهای شیرین شبانه ام لک زد. انگار غربت مغز آدم را اول و بیشتر از همه درگیر می کند و یک جورهایی زمان برای فکر کردن بیشتر است و مرور کردن خاطرات گذشته ضریبش چند برابر می شود. دلم برای حیاط سرسبز عمو جان یک ذره شده است.

پرنده ای شدم آزاد و توی فکر و خیالم از این شاخه به آن شاخه پر کشیدم و یک به یک خاطراتم را مرور کردم، اما ته هر خاطره صورت سامان باز هم سرک می کشید.
خیره شدم به عکس شارلوت، دختر بیچاره ناکام مگی که من در تخت خواب و اتاق او می خوابیدم.
شارلوت بیچاره، یک دانه فرزند مگی که در سن بیست و چهار سالگی خودش را وسط همین اتاق نشیمن حلق آویز کرد. نفسم ناگهان تنگ شد، دستم را بی اختیار به گردنم کشیدم تا حس ناخوشایند طناب را از روی گردنم پاک کنم.
سرم را بالا بردم و به سقف اتاق مگی خیره شدم و با نفرت به لوسترش زل زدم و فکر کردم که چه طور این لوستر بی رحم وزن شارلوت را تحمل کرده است و شارلوت جوان در آخرین لحظات زندگی اش به چه فکر می کرده است.
از لوستر کذایی بیزار شدم، بعد دلم آشوب شد و با خودم فکر کردم چرا بعد از این همه سال این لوستر لعنتی هنوز اینجا آویزان است و چرا هر روز مگی سه وعده زیر این لوستر می نشیند و ساندویچ نون تستش را با اشتها می خورد و انگار ککش هم نمی گزد و زیر همین لوستر با کمال آرامش برنامه های کمدی مسخره تلویزیون را می بیند و قهقهه می زند.
من اگر جای مگی بودم، همان روز اول لوستر را از سقف پایین می کشیدم و هزار تکه می کردم یا شاید اصلا از این خانه می رفتم. اصلا من اگر جای مگی بودم آیا بعد از خودکشی یک دانه دختر جوانم می توانستم زنده بمانم؟
دوباره نگاهم میخ شد به صورت رنگ پریده شارلوت توی قاب عکس نقره ای و چشمان سبز ریزش و موهای نازک کم پشت طلایی اش و دست های ظریف سفیدش و لبخند محوی که فقط من آن را می دیدم.
الان تکلیف من چیست؟ بعد از هر خدابیامرزی که نثار روحش می کنم، آیا می توان فاتحه ای هم خواند؟
بعد چشمم افتاد به صلیبی که مگی کنار عکس دخترش گذاشته بود.
سرم را خاراندم، این را هم باید از سیامک بپرسم. هر چه نباشد او ده سالی است که اینجاست و انگار همه چیز را هم می داند.
انگار همین دیروز بود که با سیامک برای دیدن خانه مگی آمدم.

آستین کاپشن سیامک را کشیدم.
- جان ما بی خیال این پیرزن عبوس شیم، من نظرم عوض شد، بیا برگردیم. بالاخره توی این شهر به این بزرگی باید یه جایی باشه که صاحبخونه ش به بدعنقی این پیرزنه نباشه. اصلا ازش خوشم نمی آد، یه جوریه.
سیامک اخم هایش را درهم کشید.
- باز شروع نکن، ما حرفامونو قبلا با هم زدیم، ادای دختر بچه های لوس رو هم برای من در نیار نینا! همه انگلیسی ها همین طوری ان، تازه این بهتر از بقیه ست، یه کم پرحرف و خسیسه، اما زن خوبیه، پر حرفیش تازه برات خوبم هست، انگار یه کلاس زبان مجانی رفتی، هر چی اصطلاح باشه سر ماه نشده یاد می گیری، مگی زن خوبیه، هشت سالی می شه که می شناسمش. بعدم کجا تو رو ببرم از این نزدیک تر؟ کاری هم اگه باهام داشتی فاصله ش چند پله بیشتر نیست، اگه ازش مطمئن نبودم محال ممکن بود تو رو بهش بسپارم. نکنه قرار مدارامونو نیومده فراموش کردی؟ با هِنری هم که نمی سازی، من گیر افتادم بین شما دو تا، حالا خونه این مگی بمونی اصلا نمی بینیش که، جمعه ها روز خریدشه و شنبه ها صبح سلمونی می ره و عصرش با دوست هاش بینگو بازی می کنه، یکشنبه ها هم که کلیساست. برای چهار روز این اداها رو در نیار جان ما، تازه هر وقت حوصله ت سر رفت من طبقه بالام. از طرفی تو رو کجا ببرم که بیخ گوش خودم باشی؟
سیامک اخمی کرد و زنگ آپارتمان مگی را فشار داد.
قلبم داشت از سینه کنده می شد، از روزی که آمده بودم چند مرتبه مگی را در راه پله ها دیده بودم و جواب سلامم به او، سلام سرد زیر لبی بود که ناراحت و معذبم می کرد. از طرفی سیامک راست می گفت، آبم با هِنری دوست سیامک اصلا در یک جوی نمی رفت و روزی نبود که با هم بگو مگو نداشته باشیم.
پشت سیامک ایستادم و جعبه پسته سر راهی زن عمو را که حالا برای مگی آورده بودم توی دست های عرق کرده ام تکان دادم و در دل دعا کردم که مگی از من خوشش نیاید و اتاقش را تحت هیچ شرایطی به من اجاره ندهد.
انگار مگی پشت در ایستاده بود، چون صدای زنگ هنوز قطع نشده بود که در آپارتمان باز شد.
- باز که دیر کردی سیا، داشتم از اومدنت ناامید می شدم. این بدقولی تو دور از ادبه. انگار فرهنگ شما ایرونی ها همینه دیگه، یاد هم نمی خوای بگیری. انگار با یاد گرفتن مبارزه می کنی. متوجه نمی شی که باید سر ساعت سر قرارت بری. بهانه ترافیک هم که نداری، فاصله من و تو هشت تا دونه پله است، حقش بود که در ِخونه مو روت باز نمی کردم تا یاد بگیری که نمی تونی یه خانم رو در انتظار بذاری.
مگی همین طور داشت غر می زد که سیامک، دسته گل لاله قرمز را جلوی صورت اخمویش گرفت، صورت مگی به یک باره باز شد و مسیر کلامش ناگهان صد و هشتاد درجه تغییر کرد.
- حالا که اینجایین، حالا ده دقیقه دیرتر یا زودتر، منم که عاشق گل لاله م، حالا این گل ها مال منه؟
سیامک گل را دست مگی داد.
- معلومه که مال توئه، مگه به جز مارگارت، زن دیگه ای توی زندگی من هست؟
نیش مگی تا بناگوشش باز شد و یک مشت دندان زرد نصفه نیمه بیرون ریخت.
- بیایین تو، چرا دم در وایستادین؟ خوش اومدین.
سیامک بازویم را گرفت و روبه روی مگی کشاند.
- این هم نینا، دختر خاله عزیزم که تعریفشو برات کرده بودم.
مگی به سر تا به پایم خیره شد.
بدون فکر و بنا به عادت ایرانی جلو رفتم، در آغوشش گرفتم و گونه هایش را محکم بوسیدم، کمی خودش را جمع کرد و با اکراه عقب رفت و با پشت دستش رد بوسه ام را از روی صورت چروکیده اش پاک کرد.
دستپاچه جعبه پسته را دستش دادم.
- پسته ایرونه، قابل شما رو نداره.
جعبه را کمی زیر و رو کرد.
- زبونت اونقدرا هم که فکر می کردم بد نیست، اما نظرم رو در مورد لهجه ت نمی گم، در هر حال مرسی واسه پسته ها، البته اگه دندونام یاری کنه.
از راهروی باریک و تاریکی گذشتیم که موکتش بوی ماندگی و نم می داد تا به اتاق باریک بلندی رسیدیم.
خانه و وسایل مگی با این که بسیار قدیمی بودند اما از تمیزی می درخشیدند.
بلاتکلیف وسط اتاق نشیمن مگی ایستادم و دور و برم را نگاه کردم. نیم دست مبل راحتی زرشکی با دو کوسن قرمز و خاکستری، میز چوبی جلوی مبل و دو میز عسلی چوبی دو طرف اتاق، یک تلویزیون کهنه، یک میز ناهارخوری چهار نفره و یک بوفه کوچک، در نهایت چشمم خیره ماند به لوستر وسط اتاق و تا پشت کمرم لرزید، سیامک بازویم را گرفت و روی مبل نشاندم.
دست و پایم را حسابی گم کرده بودم. چای همراه با شیر را در سرویس چای خوری گل سرخی مگی نوشیدیم و بیسکوییت های خشک را به زور فرو دادیم.
مگی که از اتاق بیرون رفت، سیامک گفت:
- این نهایت پذیرایی مگیه، انتظار بیشتری ازش نداشته باش، ملکه هم بیاد خونه ش همین جوری پذیرایی می کنه، ضمنا بوس و بغل هم تو کار این انگلیسی ها نیست، فاصله ت رو حفظ کن.
بعد به سقف و لوسترش اشاره کرد و زیر لب گفت:
- اینجا همون اتاق و این هم همون لوستریه که داستانشو واسه ت گفتم.
سیامک با انگشت عکس شارلوت را نشانم داد.
- این هم دخترش، همون که برات گفتم.
سرم را با کلافگی تکان دادم و آب دهانم را به سختی فرو خوردم.
- واقعا لهجه من اینقدر بده؟

سیامک خندید.
- متاسفانه بله! والا نمی دونم چرا اصرار داری انگلیسی رو به لهجه غلیظ آمریکایی صحبت کنی که البته لهجه شیرازیت هم این وسط قری می ده، اینجا کسی حرف زدن تو رو به این مدل نمی فهمه، حالا خود دانی. هِنری بیچاره هم هی بهت می گه رو لهجه ت کار کن، عوض این که خودتو اصلاح کنی مرتب باهاش لج می کنی.
ناگهان، هر چه اعتماد به نفس داشتم، بخار شد و به آسمان رفت. حرصم گرفت.
- نه که خود هِنری جونت ته لهجه اسپانیایی نداره!
مگی با گربه ی زرد لاغری در بغل وارد اتاق شد.
- این هم اتاقی توئه، این گربه دختر مرحوم منه، خیلی خجالتیه به هر کسی نزدیک نمی شه، خیلی دیر آشناست، ایرونیه، خیلی گرون برام تموم شده، پنجاه پوند پولشو دادم.
سرم را تکان دادم و به گربه زشت لاغر مردنی اشاره کردم و با خنده گفتم:
- این گربه که گربه ایرونی نیست!
سیامک محکم به پایم زد. اخم های مگی درهم رفت.
- البته که این گربه ایرونیه، پنجاه پوند برام آب خورده. تو چه طور گربه کشور خودتو نمی شناسی؟
بعد با دست من را به سیامک نشان داد.
- این دختره چه طور گربه کشور خودشو نمی شناسه؟
فوری با لبخند ظاهری گفتم:
- چه گربه ملوسی اسمش چیه؟
مگی پوزخندی زد.
- اسم؟ بچه م نیست که روش اسم بذارم، گربه ست دیگه! کَت صداش می کنم.
سیامک به میدان پرید و نجاتم داد.
- مگی عزیزم، اجاره هفتگی نینا شامل چه چیزایی می شه؟ پول رو اول هر ماه می خوای یا آخر ماه؟ نقد می خوای یا چک؟
اسم پول و اجاره که آمد صورت گرفته مگی به یک باره باز شد.
- راستش... اتاق خلوت رو کمی مرتب کردم، می دونم کوچیکه، ولی تر و تمیزه و واسه یه نفر کافیه، یه تخت یه نفره داره و یه کمد کشودار، لباساشو هم تو کمد راهروی ورودی دم در که آبگرمکن اون جاست می تونه آویزون کنه، روی درگاهی پنجره ش هم آینه گذاشتم. کت هم قبلا روی همون تخت می خوابید، حالا شاید گاهی شب ها کت هوس کنه به تخت خودش بره، واسه همین درِ اتاق باز بمونه بهتره، صبحانه و شامش با منه و هر چی باشه باهم می خوریم، گاز و برق، کنتور سکه ای داره که این دختر باید تو پرداختش شریک شه، آب مشکل سازه، می دونم که صورت حساب آب سالانه پرداخت می شه، اما بالاخره اسراف نباید کرد. من اصولا رو اسراف کردن آب خیلی حساسم، حالا بدونه بهتره تا بعدا گله ای نباشه، پول آب رو هم حساب می کنم ببینم سهمش در هفته چه قدر می شه. اونم یک جوری با هم کنار می آییم. می دونی که من بازنشسته م و حقوق ناچیز بازنشستگی ای که از دولت می گیرم کفاف ولخرجی بهم نمی ده، باید حالیش شه که پول زیادی واسه ریخت و پاش بی مورد ندارم، تو خونه من همه چی حساب و کتاب داره، پشت سرشو باید تمیز کنه. هفته ای یه بارم یک جارو هم بکشه بد نیست، رفیق و مهمون شب و نیمه شب هم نداریم. دیرتر از یازده هم نباید بیاد خونه، برنامه جمعه و شنبه و یکشنبه من هم که می دونی پُره.
سیامک سرش را به علامت تایید تکان داد.
- اجاره رو آخر هر ماه می خوام، البته نقد باشه بهتره، دو هفته اجاره رو هم پیش می خوام، اگه هم خواست بره از دو هفته قبلش باید بهم بگی.
چه می گفتند این ها؟ احساس می کردم به زندان آمده ام. مگی حتی نگاهم نمی کرد و طوری حرف می زد انگار اصلا توی اتاق نیستم. اتاق گربه اش را می خواست با منت به من اجاره بدهد طلب هم داشت!
گربه مثلا خجالتی لاغر زردنبو خودش را از آغوش مگی به زور پایین انداخت، کمی دور پایه میز چرخید، جلو آمد و چنگی به ساق پای من کشید.
جیغ خفیفی کشیدم که کسی به آن توجه ای نکرد، خودم را کمی جمع و جور کردم و همان جا فهمیدم که کت، رقیب نمی خواهد و ناز من هم اینجا نازکشی ندارد.
- اجاره اش هفته ای چهل و پنج پونده.
- حالا چهل پوندش کن مگی عزیز که وضع مالیم خرابه.
مگی با تعجب نگاهم کرد.
- مگه سیا خرج تو رو می ده؟ مگه همچین چیزی ممکنه؟
بعد به سیامک نگاه کرد و با اشاره به من گفت:
- چند سالشه این دختره؟
وسط حرفش پریدم:
- اسم من دختره نیست، اسمم نیناست، خرج خودم رو هم خودم می دم، دنبال کارم هستم، فعلا عموم خرجم رو می ده، پول هم به اندازه اجاره یه اتاق دارم، پولام دست سیامکه، سیامک خرج منو نمی ده.
- سیامک خرج تو رو نمی ده اما عموت خرجتو می ده؟ حالا چه فرقی می کنه کی خرجت رو می ده، مهم اینه که خودت خرج خودتو نمی دی، آدمای عجیبی هستین، عموت خرج تو رو می ده، سیا خرج مادرش رو می ده، مادرش خرج خواهرش رو می ده! خواهر و برادر داری؟
- بله یه برادر دارم.
- آهان، دو روز دیگه که سر کار بری، لابد می خوای خرج برادرت رو هم تو بدی! نمی شه هر کی خرج خودشو بده؟ من از شونزده سالگی تا شصت و پنج سالگی یک نفس کار کردم، کسی هم تو عمرم خرج منو نداده، منم عمرا خرج کسی رو بدم، خرج یه دونه دختر عزیز کرده م رو هم تا روزی که زنده بود ندادم، بعد می گین تو فرهنگ شما وابستگی زیاده، خب معلوم شد وابستگی شماها از کجا آب می خوره.
بغض کردم.
مگی رو به سیامک گفت:
- یک ماهه قرارداد می بندیم، کار که پیدا کرد قراردادش رو تمدید می کنم، وگرنه باید بره. توی این خونه کسی خرج کسی رو نمی ده، هر کی باید خرج خودشو خودش بده. اومدیم و فردا روزی عموش مُرد، این دختره باید تو خیابون بخوابه؟ تو هم شب تا صبح کار می کنی به چه حسابی خرج کس دیگه ای رو باید بدی؟
سیامک سرش را به علامت توافق تکان داد.
- کارت بیمه اجتماعی داری؟
با کلافگی به سیامک نگاه کردم.
- کارت بیمه اجتماعی دیگه چیه؟
سیامک لبش را به دندان گرفت و با خجالت گفت:
- نه نداره.
- ای وای! خب بدون شماره ملی که کسی کار بهش نمی ده، همین فردا برو درخواست بده.
- اوکی.
- اوکی گفتن تو مثل سر قرار اومدنت نباشه! وضعیت ویزاش چه طوره؟ نگو که قاچاقی اینجا آوردیش! قاچاقی اومده باشه منو با شما کاری نیست. اصلا ویزا داره یا پشت کامیون بار زدی و آوردیش لندن؟
بعد رویش را به من کرد و سرش را با تاسف تکان داد.
- این کشور پر شده از مهاجر قاچاق، واسه حقوق مفت دولت دست و دل باز انگلستان، خودشونو سینه خیز به انگلستان می رسونن، آخ که اگه کمی دست و دل باز و مهمان نواز نبودیم.
چشمم به بیسکوییت خشک روی میز مگی خیره ماند که احتمالا چند سالی از تاریخ مصرفش می گذشت، کم کم داشت معنای دست ودل بازی انگلیسی ها برایم روشن می شد.
سیامک نگاهم را تعقیب کرد و حالم را فهمید.
- قاچاقی کدومه مگی؟ ویزا با اجازه کار داره. البته ویزاش کوتاه مدته، مرتب ویزاشو تمدید می کنم تا اقامت دائم بگیره، بعد هم می خواد بره آمریکا پیش بستگانش.
مگی با ناباوری نگاهی به من انداخت.
- آهان! امیدوارم همین طوری که می گی باشه و منو با این سن و سال به دردسر نندازی، حالا پاسپورتشو بده به من تا خودم ببرمش کلینیک خانواده و فرماشو پر کنم، این طور که مشخصه این کارم من باید انجام بدم.
پشت چشمی نازک کرد و ادامه داد:
- بیست و پنج سال منشی مخصوص کلینیک خانواده بودم، یعنی در اصل اونجا رو من می چرخوندم و همون جا بازنشسته شدم، آشنا زیاد دارم، اسم تو رو هم اونجا می نویسم، مریض هم که شدی فقط سراغ دکتر وایت می ری، بقیه شون هیچی حالیشون نیست. حالا سیا، بگو ببینم تو پیتزایی خودت کاری واسه این دختره پیدا نمی شه که دستش رو فعلا بند کنه؟
- حرفشم نزن مگی، خودمم فکرش رو کرده بودم، کار من مردونه س و محل کارم واسه دختر جوون ناواردی مثل نینا مناسب نیست. بعدشم کار من شبونه است، دختر جوون رو شب تو اون محله با چند تا کارگر مرد ول کردن کار درستی نیست. من قیم نینام، اونو به من سپردن.
- بسیار خب، از پس فردا که اول ماهه، می تونه به اتاق جدیدش اسباب بکشه، اما قول و قرارمون یادت نره، بیعانه دو هفته پیشش رو هم فردا می خوام. همراه با پاسپورتش فردا صبح بیار دم در بده.
من و سیامک خوب می دانستیم که مگی می خواست به بهانه کلینیک، ویزا و اعتبار پاسپورتم را ببیند.

نظرات کاربران درباره کتاب بهشت خیالی

عالیه.حرف نداره.
در 2 هفته پیش توسط بانو