فیدیبو نماینده قانونی انتشارات برکه خورشید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دختر توی آینه

کتاب دختر توی آینه

نسخه الکترونیک کتاب دختر توی آینه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۲,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دختر توی آینه

من دوازده ساله بودم و عاشق شده بودم. عاشق پسر دوازده ساله‌ای که هم کلاسم بود. آن روزها عجیب‌ترین روزهای زندگی‌ام بودند. انگار تازه خودم را کشف کرده بودم. احساساتی را در خودم کشف می‌کردم که تا قبل از آن از وجودشان بی‌خبر بودم. من کم رو و منزوی که تا قبل از آن روز با همکلاسی‌هایم حتی به زور سلام و علیک می‌کردم حالا مدام دور و بر رامین می‌چرخیدم و شوخ و بذله‌گو شده بودم. رامین به خاطر قد بلندش ته کلاس می‌نشست و من کوتاهتر بودم و صندلی جلو می‌نشستم اما تمام مدت که سر کلاس بودم حواسم به عقب کلاس بود. مدام برمی‌گشتم و به رامین نگاه می‌کردم. رامین و دو تا از دوستانش هر سه پشت یک نیمکت کنار هم می‌نشستند. هر سه قد بلند و کمی درشت‌تر از باقی بچه‌های کلاس بودند. اوایل روم نمی‌شد خودم را به جمع آنها نزدیک کنم. اما احساس عجیبی که در من به وجود آمده بود قوی‌تر از خود من بود. برای همین کم‌کم زنگ‌های تفریح خودم را به آنها نزدیک کردم. رامین پسر شاد و مهربانی بود. همیشه در طول دوران مدرسه از طرف باقی پسرهای هم کلاسم طرد شده یا به تمسخر گرفته شده بودم. برای همین با ترس و نگرانی زیادی به رامین نزدیک شدم. اما رفتار رامین با بقیه فرق داشت. پر شر و شور و بگو بخند بود اما مهربان و خوشرو هم بود. از اینکه تمام مدت زنگ تفریح به دنبال او و دوستانش باشم ناراحت نمی‌شد و اعتراضی نداشت. بعد از آن زنگ‌های ورزش برای من بهترین ساعت هفته بود. آن دوساعت را تمام مدت من و رامین در یک تیم و کنار هم بازی می‌کردیم. بعد از هر برد برمی‌گشتم و با شور و شوق به رامین نگاه می‌کردم. برق تایید و تشویق را که توی چشم‌هایش می‌دیدم برایم کافی بود. آن زمان هنوز متوجه معنی این احساس عجیب و غریبی که نسبت به رامین داشتم نمی‌شدم. فقط گیج و سر در گم بودم و کشش و جذبه وصف‌ناپذیری در خودم نسبت به او احساس می‌کردم. اما حالا متوجه می‌شوم که رامین در واقع اولین عشق دوران کودکی یا اوایل نوجوانی من به حساب می‌آمد و من دوازده ساله عاشق شده بودم. سه سال دوران راهنمایی سخت‌تر از دوران دبستان می‌گذشت. جدا از رامین که تنها دلخوشی و انگیزه من برای رفتن به مدرسه بود بقیه بچه‌ها رفتار خوبی با من نداشتند. از نگاه‌های پسرهای سال بالایی وحشت داشتم. گاهی با چشم و ابرو اشاراتی به من می‌کردند که معنی آن را نمی‌فهمیدم ولی احساس بدی به من دست می‌داد. با اینکه ظاهر کاملا پسرانه‌ای داشتم اما در مدرسه و خیابان متوجه نگاه‌های ناجور مردم می‌شدم. قبل از بیرون رفتن از خانه بارها و بارها خودم را توی آینه نگاه می‌کردم. همیشه یک تیشرت مشکی یا توسی ساده و شلوار جین یا شلوار سرمه‌ای مدرسه را می‌پوشیدم. از اول بچگی‌ام همیشه موهایم کوتاه کوتاه بود و هیچ چیز عجیب و غریبی در سر تا پایم وجود نداشت اما به محض اینکه پایم را از در خونه بیرون می‌گذاشتم مردم طوری نگاهم می‌کردند که انگار موجود عجیب و غریب فضایی هستم. آن‌قدر معذب می‌شدم که با شانه‌های قوز کرده و گردن خم شده از گوشه دیوار حرکت می‌کردم و تمام مدت مثل گربه‌ای که منتظر پرتاب شدن سنگ یا دمپایی باشد بدنم منقبض و مضطرب بود.

ادامه...

بخشی از کتاب دختر توی آینه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل سوم

وقتی که هفت ساله بودم دیگه تسلیم شدم. آنقدر بزرگ شده بودم که متوجه تفاوت جسم پسرانه خودم با خواهرهایم بشوم. از وقتی که متوجه این تفاوت شدم به شدت از جسم و بدن خودم متنفر شدم. با دقت و وسواس زیادی بدن خودم را با بدن سمیرا و سنا مقایسه می کردم و از دیدن تفاوت ها هربار شوکه می شدم. بزرگ ترین آرزویم این بود که از این جسم پسرانه خلاص بشم و مثل سمیرا و سنا باشم. دیگران مصرانه اعتقاد داشتند که من پسر هستم و باید پسرانه لباس بپوشم موهایم را کوتاه نگهدارم و با پسرها بازی کنم و من مصرانه و از ته قلبم اعتقاد داشتم که من دختر هستم. اما نمی توانستم علت تفاوت جسمی بین خودم و خواهرهایم را بفهمم. تمام آن سال ها با حسرت به موهای بلند سمیرا و سنا نگاه می کردم و هر ماه زیر دست مامان می نشستم تا با موزر موهایم را کوتاه کوتاه بزند. عاشق دامن های چیندار و توردار سمیرا بودم و به اجبار مامان و بابا شلوارهای زمخت و بد ریخت به تن می کردم. گاهی گلسر یا سنجاق های پاپیون دار سمیرا را برمی داشتم و یواشکی جلوی آینه آنها رو به موهای کوتاهم فرو می کردم. از دیدن سنجاق های گلدار و پاپیون دار براق روی موهای سیخ سیخی ام دلم هری می ریخت و فورا آنها را از سرم می کندم و سرجایشان می گذاشتم. سمیرا وارد کلاس پنجم دبستان می شد که من را برای کلا اول دبستان ثبت نام کردند. روز اول مدرسه با چشم هایی غمگین و اشکبار به مانتو سرمه ای و مقنعه سفید سمیرا نگاه می کردم. مامان کف دستش را روی سر بی موی من کشید و گفت: پسرم بزرگ شده.
روز قبل در میان آه و اشک و گریه و زاری من موهای کوتاهم را کوتاه تر کرده و با نمره دو زده بودند و حالا سرم کاملا کچل و بی مو به نظر می رسید. از دیدن خودم در آینه وحشت داشتم. از شدت گریه چشم هایم می سوخت. دست هایم را مشت کردم و هردو تا چشمم را با پشت دست مالیدم. مامان مشغول بافتن موهای بلند سمیرا بود. دو تا بافته بلند با کش سفید پاپیون دار از زیر مقنعه سفیدش بیرون آمده بودند. کف دستم را روی موهای زبرم کشیدم و باز چشم هایم از اشک پر شدند. بابا که داشت کتش را می پوشید از توی آینه نگاهی به من انداخت و گفت: باز که داری آبغوره می گیری... آخه پسر که این قدر گریه نمی کنه!
به زور بغضم را فرو خوردم. مامان که مانتو و مقنعه سمیرا را پوشانده بود با کت و شلوار سرمه ای به سمت من آمد و گفت: خوب پسرم کلاس اولیه... همه روز اول مدرسه یه کم دلشوره دارن باباش!
حیاط مدرسه شلوغ بود. تمام پسرها با کله های بی مو و شلوارهای سرمه ای و توسی یک شکل توی هم قاتی شده بودند. اکثر پسرها کت هایشان را کنده بودند و کناردیوار روی کیف و دیگر وسایلشان انداخته بودند. پیراهن هایشان بر اثر دویدن و بازی و کتک کاری از توی شلوارها بیرون آمده بود و سر و صورتشان سرخ و خیس و عرق کرده بود. در این بین کلاس اولی ها کمی آرام تر و مظلوم گوشه و کنار حیاط ایستاده بودند. بعضی از آنها هم که پرروتر و شرتر بودند از همان موقع قاتی بچه های بزرگ تر شده و مشغول بازی و جیغ داد بودند. از صدای جیغ و داد گوشم را گرفته بودم. هر از گاهی کلمات نامفهومی می شنیدم که ناخوداگاه متوجه می شدم فحش های خیلی بدی هستند که تا آن روز به گوشم نرسیده بود. هر لحظه بیشتر توی خودم فرو می رفتم. تا به حال آن همه پسر بچه را یک جا ندیده بودم. سر کلاس هم در انتهای اولین نیمکت چسبیده به در کلاس نشستم. خودم را گوشه نیمکت جمع کرده بودم و کیف مدرسه را روی پاهایم نگه داشته بودم. دوتا پسر بچه بغل دست من سر کم و زیادی جا با هم درگیر بودند و هر از گاهی مشت یا آرنجشان به صورت یا پهلوی من می خورد. از ترس تمام بدنم منقبض بود دسته کیفم را محکم چسبیده و چشم هایم را بسته بودم. پسر بغل دست من که موفق شده بود با باز کردن دستش در سرتاسر میز جای بیشتری برای خودش بگیرد رو به من گفت: تو هم اگه از این خط بیای این ورتر سر و کارت با منه... فهمیدی؟
لای چشم هایم را یواش باز کردم. نگاهم به چشم های براق و شیطان پسرک خیره شد. با ترس تند تند سرم رو تکون دادم و گفتم: نه نمیام.
زنگ تفریح که شد دیگه بچه های کلاس اولی هم با هم دوست شده بودند و توی حیاط همه توی سر و کول هم می زدند. صدای بلند ناظم مدام از بلندگو به گوش می رسید که بچه های بزرگ تر را به اسم صدا می زد و به آنها هشدار می داد. گوشه حیاط روی پله چسبیده به دیوار نشسته بودم. لقمه کوچک نان و پنیری را که مامان صبح توی کوله پشتیم گذاشته بود با هردو دست محکم چسبیده بودم اما نمی توانستم چشم های وحشت زده ام را از بچه ها بردارم و مثل آدم های شوکه همان طور خیره به آنها مانده بودم. که ناگهان دستی جلو آمد لقمه نان و پنیر را از وسط دستم کشید و تا بخواهم بفهمم چی شده پسرک بلند قدی با زبان بیرون آمده برایم شکلک در آورد و داد زد: ماست!
و تندی قاتی بقیه بچه ها گم شد. به دست های خالیم که هنوز به شکل دایره ای نگه داشته بودم نگاه کردم و بی اختیار بغضم ترکید. مامانم را می خواستم. من وسط آن همه پسر شیطان چی کار می کردم. من از آن مدرسه و آن محیط وحشت داشتم. از آن پسر بچه های بزرگ با کله های تراشیده و چشم های درشت وحشت داشتم. از لباس های نامرتب و حرف های زشت و رکیکشان می ترسیدم. دویدن...بازی ها و کتک کاریهای شان بدنم را به لرزه می انداخت. مطمئن بودم که حتی یک روز دیگه هم نمی تونم آن محیط رو تحمل کنم. ساعت بعد سر کلاس تمام مدت گوشه نیمکت به دیوار چسبیده و کز کرده و گریه می کردم. بعد از نیم ساعت به دستور معلم از کلاس بیرون رفتم. معلم که از صدای ریز ریز گریه های من به ستوه آمده بود. کوله پشتی ام را از توی بغلم بیرون کشید در کلاس را باز کرد و در حالی که کوله پشتی را به وسط راهرو پرتاب می کرد با انگشت به من اشاره کرد و گفت: یالله... بسه دیگه پاشو برو بیرون... اینجا جای پسرای زق زقو نیست. صاف برو دفتر.
با سر فرو افتاده در حالی که احساس می کردم دارم زیرنگاه سی چهل جفت چشم خورد می شم به سمت در کلاس رفتم. تک و توک صدای پق خنده هایی بلند شد که با هیش بلند معلم ساکت شدند. با شانه های خم شده از جلوی معلم رد شدم و در کلاس با صدای بلندی پشت سرم بسته شد.
راهرو خلوت بود و فقط صدای بلند معلم ها و تق و توق گچ روی تخته سیاه به گوش می رسید. گوشه دیوار کنار در کلاس ایستادم. اضطراب شدیدی داشتم. کیفم را محکم توی بغلم گرفته بودم و بی صدا گریه می کردم. سوزش شدید ادرار را زیر شکمم احساس می کردم و جرئت نداشتم حتی یک قدم از کنار در کلاس آن طرف تر بروم. پاهایم را به هم چسبانده و به خودم می پیچیدم که ناگهان سوزش از بین رفت و خیسی و گرمای ادرار را زیر شلوارم احساس کردم. اضطراب من در آن لحظه قابل توصیف نیست. بی اختیار چند قدم از آنجا فاصله گرفتم که باعث شد خط خیسی در امتداد پاچه شلوار من روی زمین کشیده شود. با ترس به دو طرف راهرو نگاه کردم. شلوار خیسم به پاهایم چسبیده بود. احساس ترس و اضطراب و چندش همه با هم به جانم افتاده بود. صدای قدم های سنگینی را از ته راهرو شنیدم و بلافاصله سر و کله ناظم از ته راهرو پیدا شد. خطکش بلند فلزی رنگی را پشت سرش گرفته بود و با قدم های آرام مثل شیری که به شکارش نزدیک بشه به سمت من می آمد. تمام بدنم می لرزید. بی اختیار به گریه افتادم. دست سنگین ناظم را روی شانه هایم احساس کردم. با شدت به جلو هولم داد و گفت: راه بیفت ببینم... نگاه کن چه گندی زده...تو پشت در کلاس چی کار می کردی؟
نیم ساعت بعد همراه مامان برگشتم خونه. مامان کیسه محتوی شلوار و شورت خیسم را پرت کرد توی حمام و گفت: نگفتی چرا جیش کردی... تو که همچین بچه ای نبود... هان؟ سعید با توام!
تمام مسیر مدرسه تا خونه رو گریه کرده بودم. با حرف مامان باز هم بغضم ترکید و به اتاقم دویدم. فردای آن روز حاضر نبودم به مدرسه بروم. جلوی در اتاقم ایستاده بودم. مامان به زور لباس مدرسه ام را پوشانده بود. بابا جلوی در ورودی خانه ایستاده بود. بی صبرانه به ساعتش نگاه کرد و گفت: سعید دیرم شد بیا... این مسخره بازیا چیه!
سمیرا با کوله پشتی به دوشش کنار بابا ایستاده بود و بی صبرانه پا به پا شد. با پشت دست جا شمعی روی بوفه را به زمین انداختم و با گریه داد زدم: من نمیام... من نمی خوام مدرسه برم. چند بار بگم؟
بابا مستاصل به مامان نگاه کرد. مامان سرش را بالا انداخت و بابا با قدم های سریع و با حالتی عصبی به سمت من آمد. کیفم را به سمت بابا پرت کردم و به داخل اتاقم دویدم. در اتاق را بستم و به آن تکیه دادم. بابا با یک حرکت در را باز کرد. دست را گرفت و از اتاق بیرون کشید. جیغ می زدم و گریه می کردم.
- من نمی خوام برم اونجا... منو بفرستین مدرسه سمیرا... بابا منو نبر اونجا!
بابا می خواست منو به جلو هول بده که آن قدر سبک و کوچک بودم که به اندازه چند متر جلوتر پرتاب شدم و درست جلوی در ورودی کنار سمیرا روی زمین افتادم. سمیرا با چشم های وحشت زده به من و بعد به بابا نگاه کرد. بابا که خودش هم از پرت شدن من شوکه شده بود جلو آمد و من را از روی زمین بلند کرد. مامان من رو که حالا زار زار گریه می کردم از بغل بابا بیرون کشید بابا گفت: بابایی جاییت درد گرفت؟
اشک های شور را از بالای لب و زیر بینی ام با زبان پاک کردم و با التماس گفتم: بابا تو رو خدا منو نبر اونجا... اونجا همه پسرن! من از اونجا می ترسم!
مامان سر من را به سینه اش چسباند و گفت: پسر نازم سعیدم... آخه از چی می ترسی؟ کسی اذیتت کرده؟
بینی ام را بالا کشیدم و در حالی که سکسکه می کردم گفتم: آره... لقمه نون پنیرمو گرفتن... تو کلاس هم بغل دستیم بهم گفت برو کنار... بچه ها همه وحشین... زنگ تفریح همش کتک کاری می کنن!
مامان با صدای بلند خندید و بابا کلافه من را از بغل مامان بیرون کشید و گفت: بسه... این قدر بچه ننه نباش... راه بیفت!
مامان با کف دست موهای تیغ تیغی ام را ناز کرد و گفت: تو هم یه کم قلدر باش!
آن روز به مدرسه برگشتم و تمام آن سال و باقی پنج سال دبستان را هم هر روز به همان مدرسه رفتم اما حتی یک روز هم محیط آنجا برایم قابل تحمل نشد. محیط خشن و شلوغ مدرسه پسرانه با صدای هیاهوی بچه ها و صدای ناظم که تمام مدت از بلندگو داد می کشید و بچه ها را تهدید می کرد برایم بسیار اضطراب آور بود. و به محض اینکه احساس اضطراب می کردم اختیار ادرارم را از دست می دادم. بچه ها برایم اسم گذاشته بودند و به محض این که وارد کلاس می شدم همه با صدای بلند دست می زدند و سوت می کشیدند و می گفتند: شاشو اومد... شاشو اومد.
هربار که سر کلاس کنترل ادرارم را از دست می دادم تمام بدنم بی حس می شد و کلاس و بچه ها با تمام بزرگی و هیاهو دور سرم می چریدند و بعد داغی و سوزش ادرار را روی پاهایم احساس می کردم.
خیلی از شب ها هم رخت خوابم را خیس می کردم. مامان هر بار بدون سر و صدا رخت خوابم را جمع می کرد و معمولا نمی گذاشت که بابا یا سمیرا متوجه خرابکاری من بشوند. اما چندباری که بابا متوجه شد خیلی عصبانی شد و بالاخره یک روز با پشت دست طوری به صورتم کوبید که نگین سنگین انگشترش به دهانم خورد و یکی از دندان های دائمی جلویم که تازه بیرون آمده بود از نصفه شکست. بابا انگشت اشاره اش را با حالت تهدید آمیزی به سمت من تکان داد و گفت: تا همیشه یادت بمونه... بار آخرت بود.
اما بار آخرم نبود و این مشکل تا سال ها بعد با من بود و فقط به لطف کمک های مامان نتوانستم بالاخره بر این اضطرابم غلبه کنم. تمام سال های دبستان را در انزوا گذراندم. با هیچ کدام از بچه های کلاس دوست نشده بودم و دائم مورد تمسخر بودم. لقب های زشتی برایم می ساختند و در جمع هایشان جایی نداشتم. هیچ وقت به جشن تولد هیچ کدام از بچه ها دعوت نشدم. مامان خیلی برایم نگران بود. خیلی تو خودم فرو رفته و منزوی بودم. هفته ای یک یا دو روز همراه مامان پیش یک روانشناس کودک می رفتم تا بتوانم بر اضطرابم غلبه کنم. شب ادراری و انزوا و استرس شدید باعث شده بود بسیار لاغر و رنجور بشوم. من که تا قبل از شروع مدرسه پسر بچه ای چاق و کپل بودم حالا بسیار لاغر شده بودم و بیشتر از پنج یا شش کیلو کمبود وزن داشتم. مامان تمام مدت در حال تقویت کردن من بود که فایده ای هم نداشت. درس هایم بد نبود چون به برکت داشتن پدر و مادری معلم از پس خواندن درس ها برمی آمدم و این تنها نقطه قوت من در مدرسه بود و باعث می شد حداقل مورد توجه معلم ها باشم.
اواسط کلاس چهارم دبستان بودم که برادر کوچک ترم وحید به دنیا آمد. حالا از نظر بقیه ما دو خواهر و دو برادر بودیم و از نظر من ما سه خواهر و یک برادر بودیم. اما حالا با گذشت سال های کودکی فهمیده بودم که باید این احساس رو از بقیه پنهان کنم و بگذارم همان طور که دلشان می خواهد من را پسر و برادر به حساب بیاورند.
سال های دبستان به هر سختی که بود گذشت و سال های راهنمایی سخت تر از آن شروع شد. مامان هنوز مصرانه من را به جلسات مشاوره می برد. هنوز به شدت مضطرب بودم و هنوز هم گاهی از شدت استرس جای خوابم را خیس می کردم. نه تنها در مدرسه که در جمع خانوادگی هم خیلی منزوی و گوشه گیر بودم. تقریبا با هیچ کدام از پسرهای فامیل ارتباطی نداشتم. آن سال که دوازده سالم بود و سال اول راهنمایی را می گذراندم برای اولین بار احساس عجیبی را تجربه کردم.
تنها ساعتی که من کمی با بچه های کلاس بر می خوردم و با آنها قاتی می شدم ساعت ورزش بود. در طول دوران مدرسه علاقه زیادم به ورزش والیبال باعث شده بود که ساعت های ورزش خیلی ساده با بچه ها قاتی بشوم و بدون آنکه متوجه گذر زمان بشوم دو ساعت با آنها بازی کنم. بعد از پایان ساعت ورزش باز در لاک انزوای خودم فرو می رفتم و از ایجاد هر نوع ارتباط و دوستی با بچه ها هراس داشتم. آن سال با رامین همکلاس شده بودم. پسر بلند قد خوشرو و موطلایی که به خاطر قد بلندش ته کلاس می نشست. از اون بچه های شیطون و شلوغ بود که همیشه در هر جمعی رئیس بود و بقیه ناخود آگاه گوش به فرمانش بودند. همیشه زنگ ورزش در یک گروه بودیم و با هم والیبال بازی می کردیم.
آن روز وقتی که تیم مقابل را بردیم رامین که در جا می پرید و هورا می کشید به سمت من دوید و از کمر بلندم کرد و به هوا انداخت. شاید کمتر از ده ثانیه طول کشید که رامین به سمت من بدود من را بغل کند و به هوا بیاندازد و دوباره بین زمین و هوا بگیرد. اما این ده ثانیه را من ساعت ها و ساعت ها با خودم مرور کردم. رامین که یک سر و گردن از من بلندتر بود با دست به شانه ام زد و با صدای کلفت و دورگه اش داد زد: دمت گرم!
صورت و گونه هایم سرخ شدند و رامین بی توجه به حال غریب من به سمت باقی بچه ها دوید. سر جایم خشک شده بودم. با نگاه دنبالش می کردم. موهای روشنش را مدل آلمانی زده بود. چشم های روشنش زیر نور آفتاب مثل دو تا شمش می درخشیدند. ناگهان احساس عجیبی از ته دل من را لرزاند. دلم هری پایین ریخت و بدنم یخ کرد. پشت سر رامین دویدم. با هر دو دست از پشت سر شانه هایش را گرفتم با یک جهش پریدم بالا شانه هایش را فشار دادم و برگشتم پایین. انرژی وصف ناپذیری داشتم. رامین برگشت با دیدن من خندید و گفت: خیلی آقایی!
یکهو سر جایم وا رفتم. من با سر کچل پشت لب های سبز و هیکل لاغر و گردن دراز آنجا ایستاده بودم. چرا خودم را دختری ظریف و باریک و موطلایی تصور کرده بودم؟ چرا ناگهان دچار خواب و خیال شده بودم. رامین باز هم با دست به پشتم زد و در حالی که برای یکی از بچه ها سوت دو انگشتی می کشید سمت دیگر حیاط دوید. با این وجود با احساس خوبی به رامین خیره ماندم و آه عمیقی از ته دل کشیدم. آن روز وقتی که به خانه برگشتم بر خلاف روزهای قبل که با شانه های افتاده وارد می شدم و عنق و بد اخلاق بودم. بسیار سر حال و پر انرژی بودم. در خانه را باز کردم و داد زدم: مامانی خوشگلم کجایی؟
صدای نازک و مهربان مامان از آشپزخونه به گوشم رسید که گفت: اینجام پسر گلم... بیا ببین برات چی پختم.
بوی قرمه سبزی تمام خانه را پر کرده بود. بدو به آشپزخانه رفتم. کوله پشتی ام را روی میز شلوغ پرت کردم و داد زدم: مامان امروز والیبال از سال دومی ها بردیم... باور می کنی.
آن موقع من تقریبا هم قد مامان بودم. مامان هر دو تا دستش را دو طرف صورتم گذاشت و با خوشحالی گفت: آفرین... واسه همین این قدر سرحالی؟
شادی و کنجکاوی را توی چشم های مامان می دیدم. دست خودم نبود احساس خوبی داشتم. پشت میز نشستم. دستم را زیر چانه ام گذاشتم و در حالی که با دالبرهای رو میزی بازی می کردم آهی کشیدم و گفتم: یه پسره تو کلاسمونه... اسمش رامینه!
مامان هم با لبخند نگاهم کرد. با لبخند جوابش را دادم و آه دیگری کشیدم و ساکت ماندم. مامان که دید ساکت مانده ام با تعجب گفت: خوب؟
آه دیگری کشیدم و گفتم: خیلی خوبه... هم تیمی هم بودیم... والیبالش عالیه... با هم بردیمشون... وقتی که بردیم رامین پرید و منو انداخت هوا!
مامان با علاقه و دقت به حرف هایم گوش می داد. تمام آن سال ها با هیچ کدام از هم کلاسی هایم رابطه نزدیکی نداشتم و برای نمونه حتی یک بار هم تولد یک کدام از آنها دعوت نشده بودم. مامان با هیجان گفت: با هم دوست شدین؟
انگشتم را کامل از دالبر رومیزی رد کردم و گفتم: دوست؟ خوب هم کلاسیم دیگه!
- خوب آره دیگه... پس با هم دوستین!
ناخودآگاه آه دیگری کشیدم و به گوشه ای از سقف خیره ماندم. صورت درخشان رامین را گوشه سقف می دیدم و قلبم تالاپ و تولوپ می زد.
مامان بشقاب قرمه سبزی را گذاشت جلویم. لبخند از صورت کوچکش محو نمی شد. وحید دو ساله را که از دامنش
آویزان شده بود به آغوش کشید و گفت: ناهارتو بخور.
غذا از گلویم پایین نمی رفت. دست زیر چانه در رویاهایم غرق شده بودم. در رویاهایم خودم را همان طور که می دانستم تصور می کردم. دختری ظریف و باریک با موهای بلند و تابدار خرمایی که مثل خورشید برق می زد. با پیراهنی صورتی و براق درست شکل پیراهنی که از بچگی آرزویش را داشتم و بابا هیچ وقت آن را برایم نخرید. دست در دست رامین بودم. رامین برگشته بود و با آن چشم های عسلی براق توی چشم هایم خیره شده بود. از شدت هیجان نفسم بند آمده بود. باد موهای بلند و تابدارم را توی صورتم پخش کرد و رامین با دست های بزرگ و یوقورش موهایم را از توی صورتم کنار زد و خندید. لبخند محجوبانه ای زدم. رامین با صدای ظریف لطیفی که به صورتش نمیآمد کنار گوشم گفت: غذات یخ کرد!
نفس های داغش گوشم را قلقلک می داد. شانه ام را بالا دادم به نرمی خندیدم و ناگهان از خیالاتم بیرون پریدم. مامان کنارم دولا شده بود. با کنجکاوی و وسواس عجیبی به صورتم نگاه می کرد. دستش را توی هوا چرخاند و گفت: چیه تو هپروتی؟
از رویاهایم به بیرون پرتاب شده بودم. جوابی نداشتم. یک قاشق از غذای توی بشقابم را توی دهانم گذاشتم. مامان برگشت و همان طور که از آشپزخانه بیرون می رفت گفت: وحید رو می برم دکتر... نیم ساعت دیگه هم سمیرا و سنا میان... بهشون بگو غذاشونو بکشن و بخورن تا من بیام. واسه سنا خودتون غذا بکشین.
سرم را تکان دادم و با نگاه مامان را که چادرش را به سر انداخت و وحید را بغل گرفت و از در بیرون رفت تعقیب کردم. به محض اینکه در پشت سر مامان بسته شد از جایم پریدم. در ورودی خانه را پشت سر مامان قفل کردم و بدو به اتاق سمیرا و سنا رفتم. اتاق کوچک تمیز و مرتب بود. عروسک های بزرگ و کوچک توی ویترین چیده شده بودند. با حسرت به در و دیوار اتاق و عروسک ها نگاه کردم. در کمد لباس ها نیمه باز بود. به سرعت در کمد را باز کردم و با یک نگاه سریع به کمد لباس های سمیرا یک پیراهن بلند سفید را از لابه لای آنها بیرون کشیدم. قلبم تاپ و توپ می زد. خودم هم نمی دانستم که می خواهم چه کار کنم. پیراهن بلند را به سینه ام چسباندم و به سرعت از اتاق بیرون دویدم. مثل موشی که از دست گربه فرار می کند از کناره دیوار حرکت می کردم. به اتاق مشترک خودم و وحید دویدم و در اتاق را محکم پشت سرم بستم. پیراهن سمیرا را روی تخت خوابم پهن کردم. پیراهن ساده و سفید از جنس براقی بود و چند نگین درشت مروارید از قسمت جلوی آن آویزان شده بود. مقابل آینه ایستادم و پیراهن را جلوی صورتم گرفتم. به جای پسرک ریغو و بی موی توی آینه دختری خوشگل و مو خرمایی به من خندید. با عشق و لذت خندیدم. لب پایینم را گاز گرفتم. به راستی من این قدر خوشگل بودم؟ چرخی زدم. موهای بلندم تو هوا چرخید. فورا بلوز و شلوار نفرت انگیز مدرسه را از تنم کندم و پیراهن بلند سفید را پوشیدم. صورتم برق می زد. بدون فکر از اتاقم بیرون دویدم. یک راست به اتاق مامان رفتم. رژلب ها و لوازم آرایش مامان روی میز آرایشش چیده شده بود. یک رژ لب از توی کیف کوچکی که روی میز بود برداشتم. دست هایم می لرزیدند. رژلب صورتی بود با دست های لرزان رژ را روی لب هایم کشیدم. بلد نبودم. رنگ صورتی براق آن از گوشه و کنار لبم بیرون زده بود. با نوک انگشتانم دور لبم را صاف و صوف کردم. دختر توی آینه خیلی خوشگل شده بود. انگشت های رنگی ام را روی گونه هایم کشیدم و پخش کردم. چشم هایم برق می زدند. دختر توی آینه خوشحال بود. خنده خجولانه ای کرد و بعد سرش را عقب انداخت و با صدای بلند خندید. گفت: کاش رامین منو می دید!
کفش های پاشنه دار مامان زیر تخت جفت شده بودند. پاشنه های بلند و نوک تیز آن دلم را برده بود. پاهایم را توی کفش ها فرو کردم. درست اندازه پایم بودند. مثل بچه آهویی که تازه به دنیا آمده و قدرت ایستادن ندارد سر جایم لق می زدم. توی آینه به خودم نگاه کردم و به زور چند قدم تا جلوی آینه رفتم. قدم هایم لرزان بود و چشم های براقم هراسان. دستم را روی دانه های مروارید گذاشتم و بعد کف دستم را به موهای کوتاه و تیغ تیغی ام کشیدم. دلم شکست. اشک چشم هایم را پر کرده بود. پسر مو تیغ تیغی توی آینه گریه می کرد. شانه های استخوانی و لاغرش از شدت گریه می لرزیدند. با شانه های فرو افتاده از اتاق بیرون رفتم. پیراهن سفید را از تنم بیرون آوردم و توی کمد سمیرا آویزون کردم. توی آینه اتاق سمیرا به صورت آرایش شده ام نگاه کردم. چقدر زشت بود. صورت سبزه و پر موی پسر بچه ای دم بلوغ که با رژ لب صورتی براق آرایش شده بود. دستمالی برداشتم و با بیشترین قدرتی که داشتم روی صورتم کشیدم. دستمال رنگی توی تاریک روشن اتاق برق می زد. انگار تمام آن شور و نشاط و انرژی که تا دقایقی قبل در من بود یکباره از بین رفته بود. آن قدر خسته بودم که حتی نمی توانستم سرم را بالا نگه دارم. به اتاقم رفتم و همان طور دمر روی تخت افتادم. وقتی صدای بلند هق هقم را شنیدم تازه متوجه شدم که دارم گریه می کنم.

فصل دوم

توی یک خانواده معمولی به دنیا آمدم. پدرم دبیر ریاضی بود. بعد از ظهرها هم در یک موسسه کلاس های کنکور تدریس می کرد. دو شیفت پشت هم کار می کرد و گاهی شاگرد خصوصی هم داشت. بیشتر وقت من توی خونه و کنار مامان و خواهرم که چهار سال از من بزرگ تر بود می گذشت. مامان هم یک زمانی دبیر ریاضی بود ولی بعد از به دنیا آمدن اولین خواهرم سمیرا کار و تدریس بیرون از خانه را کنار گذاشته بود و به خاطر ما بچه ها خونه نشین شده بود. فقط گاهی توی خانه شاگرد خصوصی قبول می کرد و این جوری توی خرج خانه به بابا کمک می کرد. بابا با زحمتی که می کشید اصل مخارج زندگی خانواده رو تامین می کرد. چیزی کم نداشتیم ولی جایی هم برای بریز و بپاش نبود. در یک خانه دو اتاق خوابه کوچک در یک مجتمع بزرگ و شلوغ زندگی می کردیم. آرزوی مامان داشتن خانه ای نقلی و کوچولو بود که یک حیاط فسقلی هم داشته باشه و در کنار خرج و مخارج زندگی با صرفه جویی زیادی پولی هم برای خرید خانه رویاهایش پس انداز می کرد. موقعی که من پانزده سالم بود بالاخره خانه نقلی کلنگی تر و تمیزی توی محله نسبتا خوبی خریدیم. خانه ای که الآن با پدر و مادر و خواهر و برادرم در آن زندگی می کنم.
پنج سالم بود. با سمیرا توی اتاق کوچکمون در همون آپارتمان دو خوابه نقلی زمان کودکی نشسته بودیم. سمیرا نه سالش بود. عروسک مو بور بچه سمیرا بود و عروسک مو مشکی بچه من. سمیرا با حرص عروسک مو مشکی رو از تو بغل من بیرون کشید. طبق عادت همیشگیش با حرص دندون هاش رو به هم فشار داد و داد زد: تو می شی بابا!
موهای عروسک رو گرفتم عروسک را از دستش کشیدم و داد زدم: منم مامانم!
- تو مامان نیستی تو بابایی... تو پسری. پسرا بابا می شن!
سمیرا این رو گفت و عروسک مو مشکی را از دستم بیرون کشید و به سمت دیوار پرت کرد. بغض گلویم را گرفته بود. برای هزارمین بار در همون سن کوچکم داد زدم: من پسر نیستم.
- چرا تو پسری... ببین من موهام بلنده تو موهات کوتاهه.
با گریه انگشت های کوتاه و کپل و بچه گانه ام را لای موهای کوتاهم فرو بردم. هر ماه با جیغ و داد و گریه و التماس از مامان می خواستم که موهایم را کوتاه نکند. دلم می خواست موهایم مثل موهای سمیرا بلند و تابدار باشه تا بتونم ببافمشون. سمیرا بلند شد و با دامن چیندارش چرخی زد و گفت:ببین من دامن دارم اما تو شلوار می پوشی.
بعد خم شد و با چشم های درشت و عسلیش تو چشم های پر از اشکم زل زد و شمرده شمرده گفت: چون... تو... پسری.. پسر... پسر!
نوک انگشت هایم را روی پاچه شلوار جین کوتاهم کشیدم و قطره اشکی را که تا بالای لبم آمده بود با زبانم پاک کردم. دامن پرچین و صورتی سمیرا دوباره جلوی چشمم چرخ خورد. گل های سبز و سفید توی زمینه صورتی دامن می رقصیدند. سمیرا پاهای ظریف و نازکش را بالا آورد و گفت: ببین من لاک می زنم ولی تو نمی شه لاک بزنی. چون... تو... پسری..پ..سر!
انگشت های چاق و کوتاه پایم را به هم مالیدم. چقدر دلم می خواست مامان حتی شده یکبار از اون لاک صوتی خوشرنگ که به پاهای سمیرا میزد روی انگشت های کپل و کوچک من هم می زد. اشک هایم را با پشت دست پاک کردم و با صدای ضعیفی زمزمه کردم: اصلا من با تو بازی نمی کنم.
سمیرا تندی شانه هایش را بالا انداخت. دولا شد و عروسک هایش را زیر بغل زد. سبد کوچک پلاستیکی پر از استکان و بشقاب های بچه گانه را هم برداشت. با حسرت به اسباب بازی هایش نگاه می کردم. پاهایم را به هم مالیدم و با گریه جیغ زدم: عروسکمو نبر!
سمیرا برگشت. زبون کوچک و سرخ رنگش رو بیرون اورد. شکلکی در آورد و گفت: مال خودمه. می برمشون. تو که نمی خواستی با من بازی کنی. چی شد؟ برو با ماشین هات مامان بازی کن!
سمیرا این را گفت و با بی خیالی خندید و از اتاق بیرون رفت. با صدای جیغ بلندم مامان را دیدم که جلوی در اتاق ظاهر شد. دستش را به کمرش زده بود. ملاقه بزرگ ربی تو دست دیگرش بود. طره مویی را که توی صورتش افتاده بود با ارنجش عقب زد و گفت: باز چه خبره... چرا داد می زنی؟ تازه بچه رو خوابوندم.
دست هایم را به سمت مامان دراز کردم و گفتم: سمیرا همش می گه من پسرم...بغل!
مامان که سعی می کرد جلوی خنده اش را بگیرد من را به سنگینی در آغوش کرد. و گفت: آخ! یاعلی!... پس سمیرا می گه تو پسری؟ آره؟
لب ورچیدم و با دلخوری گفتم:آره!...مامان برو بهش بگو من دخترم!
مامان که دیگه نمیتوانست جلوی خنده اش رو بگیره من رو تو بغلش جا به جا کرد. دستی توی موهای کوتاه و پسرانه ام کشید و گفت: خوب تو پسری! گل پسر منی... قند عسل منی!
مامان ماچ آبداری از لپم گرفت و ادامه داد: تو قند عسل من و باباتی!
با دست عقب زدمش و داد زدم: من پسر نیستم.. من پسر نیستم.. مامان برو به سمیرا بگو من پسر نیستم!
مامان که همچنان عاشقانه من را به آغوشش می فشرد روی اولین مبل اتاق نشیمن ولو شد و گفت: ببین مامانی تو پسری آبجی سمیرا و سنا دختر هستن. ببین تو با اونا فرق داری وقتی بزرگ بشی و بری مدرسه خودت فرق بین دختر و پسر رو میفهمی.
با بهت و حیرت به مامان خیره شدم. چطور نمی توانستند بفهمد که من دخترم. با مشت های کوچکم موهای کوتاهم را کشیدم و داد زدم: منم می خوام موهام مثل سمیرا بلند باشه... دیگه موهامو قیچی نکنیا!
مامان با کف دست موهای سیخ سیخی ام را به هم زد و گفت: خوبه...خوبه! همین مونده موهاتو ببافی. پاشو دیگه سعید خستم کردی... اون قدر داد زدی که سنا هم بیدار شد...پاشو!
تنها روی مبل زبر و قهوه ای رنگ اتاق نشیمن نشسته بودم و با حسرت از لای در نیمه باز اتاق به سمیرا نگاه می کردم که عروسک های مو بور و مو مشکی را روی پاهایش گذاشته و تاب می داد. صدای زمزمه لالایی مامان و سمیرا با هم قاتی شده بود. انگشت های کوچکم را به هم تاب دادم و بغضم ترکید: منم می خوام لالایی بگم!
این خاطره اولین خاطره ای بود که از دوران کودکیم به خاطر می آورم. روی مبل نشسته بودم و به سمیرا نگاه می کردم. بغض داشتم و نمی توانستم بفهمم که چرا آنها به من می گویند پسر! من که دخترم! این کاملا واضح بود! پشت سر سمیرا توی قفسه کوچک اتاقمان ماشین های کوکی و تفنگ وتوپ فوتبال و کامیون های پلاستیکی تمیز و مرتب چیده شده بودند. هیچ وقت رغبتی به بازی کردن با آنها نداشتم. همه نو و تمیز و براق باقی مانده بودند. از پشت پرده اشک به عروسک مو مشکی که توی بغل سمیرا بود نگاه کردم و زمزمه کردم: اون مال منه!
سمیرا انگار که صدایم را شنید سرش را بلند کرد از لای در نگاهی به من انداخت و زبان کوچکش را نشانم داد. موهای بلند و تابدارش توی صورتش ریخته بودند.
خاطره دیگری که بعد از این به یادم می آید مربوط می شود به روزی که همراه بابا و مامان برای خرید عید رفته بودیم. خیابان بهار شلوغ بود. جای سوزن انداختن نبود. بابا من را که شش سالم بود بغل کرده بود. مامان سنای دو ساله را در آغوش گرفته و با دندان چادرش را چسبیده بود. سمیرا هم که آن موقع ده ساله بود در حالی که شلنگ تخته می انداخت جلوتر از ما داخل جمعیت پیاده رو شده و با هیجان به ویترین مغازه ها نگاه می کرد. مامان برای لحظه ای چادرش را ول کرد و با صدای بلند داد زد: سمیرا ور پریده جلو چشمم باش!
من توی بغل بابا وول خوردم و نق زدم: منم می خوام راه برم!
مامان از پشت سر توپید: بیخود! همین مونده بری این وسط مسطا گم بشی... عباس مبادا بزاریش زمین!
از آن بالا از توی بغل بابا دیدم که سمیرا جلوی ویترین مغازه ای ایستاد. کف هر دو دست و بینی کوچک و لب هایش را به شیشه ویترین چسباند و بعد در حالی که چشم هایش برق می زدند از شیشه جدا شد و هیجان زده به سمت بابا دوید و گفت: بابا... بابا بریم تو این مغازه... اون پیرهن صورتیه رو ببین.. گل داره پاپیون هم داره... بابا تو رو خدا. من اونو می خوام.
ببین دامنش چقدر چین داره... پارسال زهرا یه دونه از اینا خریده بود چرخ که می زد دامنش پف می کرد این هوا!
بابا دستی به سر سمیرا کشید و گفت: باشه باباجون. حالا بریم تو... خانوم بیا اینجا ببین این بچه چی می خواد.
جلوی در مغازه بابا من را گذاشت زمین و محکم دستم را چسبید. با قد کوتاهم نوک پنجه بلند شده بودم تا از بین جمعیت بتوانم پیراهنی را که سمیرا تعریف کرده بود، ببینم. قلبم گرمب گرمب می زد. مطمئن بودم که دیگه به اندازه ای بزرگ شده ام که مامان و بابا به حرفم گوش کنند و برای من هم پیراهن دخترانه بخرند. سمیرا جلو جلو دوید و مانکن دختر بچه را به بابا و مامان نشان داد و گفت: ببینید!
از دیدن پیراهن دلم هری ریخت. پیراهن سیندرلایی پف دار و بلند با یک لایه تور که مثل ستاره ها برق می زد. سمیرا دستش را با ملایمت روی تور پیراهن کشید و گفت: نگاه! انگار دامنش پر از ستارس! مامان من همینو می خوام!
سمیرا لب ورچید. جلو آمد و از چادر مامان آویزون شد. من هم پشت سر سمیرا دامن چادر مامان رو کشیدم و نق زدم: منم می خوام... منم از همین می خوام!
بابا پقی زد زیر خنده. دستش را روی موهای کوتاهم کشید و گفت: برای تو می خوام کت و شلوار با پاپیون بخرم.
سمیرا پشت چشمی برای من نازک کرد و گفت: پیرهن مال دختراس!
بغض شدیدی گلویم را گرفت. مغازه تاریک و شلوغ دور سرم می چرخید. صدای جیغ بلندی را شنیدم که از حنجره خودم بیرون آمده بود. پاهایم را محکم روی زین کوبیدم و داد زدم: من هم پیرهن صورتی می خوام... من هم پیرهن صورتی می خوام.
دامن پیراهن بلند و براق را گرفتم. با التماس توی چشم های مامان نگاه کردم و گفتم: مامان... تو رو خدا!
دو تا دستم را به هم حلقه کردم و توی چشم مامان خیره شدم. مامان کلافه سرش را عقب انداخت و گفت: وای سعید خستم کردی... تو این شلوغی حوصله سر و کله زدن با تو رو ندارم... همون که بابا گفت. ای بابا پسر که نمی شه پیرهن صورتی پفی بپوشه... عباس برو بگو یه دونه سایز ده ساله از این پیرهن بده ببینم چجوریه... من که از کت و کول افتادم با این بچه تو بغلم.
سنا نق می زد. مامان به گوشه ای از مغازه رفت تا به سنا شیر بدهد. مصرانه پشت سر بابا به راه افتادم. پاچه شلوارش را چسبیدم و با التماس گفتم: بابایی! بابایی!
بابا برگشت دستم را چسبید و با حواس پرتی گفت: جان بابا!
ته دلم نور امیدی درخشید با همون لحن ادامه دادم: تو رو خدا واسه منم پیرهن بخر... من شلوار دوست ندارم. منم پیرهن صورتی می خوام از همینا که می خوای واسه سمیرا بخری.
بابا چوب رختی پیراهن رو از دست فروشنده گرفت و در حالی که از دور آن را به مامان نشان می داد با همان حواس پرتی به من گفت: باشه بابا... می خرم!
مامان از دور اشاره می کرد تا قیمت پیراهن را بفهمد و بابا سرگرم چانه زدن با فروشنده بود. دلم از خوشی تالاپ و تولوپ می زد. جلو رفتم و دست های کوچکم را روی تور ظریف و صورتی رنگ پیرهن کشیدم. سمیرا دستم را پس زد و توپید: نکن... کثیف می شه!
برگشتم با ذوق توی صورتش نگاه کردم و گفتم: منم از همینا می خرم...بابا گفت برام می خره.
سمیرا دامن پیراهن را باز کرد و گفت: اون وقت همه بهت می خندن... مسخره می شی.
با تعجب توی صورتش نگاه کردم. گفتم: چرا؟
- چون هیچ پسری دامن تورتوری پف دار نمی پوشه!
باز برای هزارمین بار از ذهنم گذشت که بگویم: آخه من که پسر نیستم. اما ساکت ماندم و به جای آن با لبخند به بابا خیره شدم که مشغول شمردن پول بود. توی دلم قند آب می کردند. مطمئن بودم بابا یک دونه از اون پیراهن ها هم برای من خریده. با ذوق و حسرت کیسه خرید را از دست فروشنده تا دست بابا نگاه کردم. بابا کیسه بزرگ را دست به دست کرد و من پریدم جلو. مچ بابا را چسبیدم و داد زدم: بده دست خودم.
سمیرا من را به عقب هول داد و گفت: نه خیر... خودم میارمش... تو کثیفش می کنی.
بابا دولا شد با مهربانی توی چشم هایم نگاه کرد و گفت: بابایی بذار خودش بیاره... این مال سمیراس... بیا باباجون.
بابا کیسه بزرگ را به دست سمیرا داد که سمیرا هم آن را دو دستی قاپید و به سینه اش چسباند. با دهان باز به بابا و بعد به سمیرا نگاه کردم و گفتم: مال منم هست؟
بابا در حالی که من را به سمت در خروجی می برد تند و خلاصه گفت: برات می خرم.
با لجبازی سر جایم ایستادم و داد زدم: خوب بخر دیگه... همین الآن بخر... از همون پیرهنا... صورتیشو بخر عین مال سمیرا.
مامان خسته و کلافه دستم را کشید و رو به بابا غر زد: چقدر دل به دل بچه می دی... بابا اگه بخوای به ساز اینا برقصی تا شب هم از این جهنم بیرون نمی ریم... بیا ببینم... شورشو در آوردی بچه!
مامان دستم را کشید و من که با صدای بلند گریه می کردم را کشان کشان از در مغازه بیرون برد. بیرون از مغازه شلوغ تر شده بود. بابا من را بغل زد و زیر گوشم گفت: الآن می ریم برات یه لباس خوشگل می خرم... گریه نکن بابایی!
از همون بالا با حسرت به سمیرا که کیسه نایلون بزرگ را به سینه اش چسبانده و جلو جلو می رفت نگاه کردم. با انگشت نشانش دادم و گفتم: من از اونا می خوام!
بابا خندید و گفت: خوشگل ترشو برات می خرم.
با پشت دست بینی ام را پاک کردم و رو به بابا گفتم: خوشگل تر؟ چجوری؟
- حالا ببین... یک لباسی برات بخرم که روز عید همه انگشت به دهن بمونن. گریه نکن بابایی!
کف دستم را به چشم های اشکی ام مالیدم و گفتم: دامنش پفی باشه ها!
بابا با حالتی نمایشی صدایش را کلفت کرد و گفت: واسه پسرم کت و شلوار می خرم... از اون کت و شلوارها که پاپیون هم داره... با جلیقه و کمربند.
خسته از آن همه گریه و تلاش و تقلا سرم را روی شانه بابا گذاشتم و یواش زمزمه کردم: من پسر نیستم.
و خوابم برد.

فصل چهارم

من دوازده ساله بودم و عاشق شده بودم. عاشق پسر دوازده ساله ای که هم کلاسم بود. آن روزها عجیب ترین روزهای زندگی ام بودند. انگار تازه خودم را کشف کرده بودم. احساساتی را در خودم کشف می کردم که تا قبل از آن از وجودشان بی خبر بودم. من کم رو و منزوی که تا قبل از آن روز با همکلاسی هایم حتی به زور سلام و علیک می کردم حالا مدام دور و بر رامین می چرخیدم و شوخ و بذله گو شده بودم. رامین به خاطر قد بلندش ته کلاس می نشست و من کوتاهتر بودم و صندلی جلو می نشستم اما تمام مدت که سر کلاس بودم حواسم به عقب کلاس بود. مدام برمی گشتم و به رامین نگاه می کردم. رامین و دو تا از دوستانش هر سه پشت یک نیمکت کنار هم می نشستند. هر سه قد بلند و کمی درشت تر از باقی بچه های کلاس بودند. اوایل روم نمی شد خودم را به جمع آنها نزدیک کنم. اما احساس عجیبی که در من به وجود آمده بود قوی تر از خود من بود. برای همین کم کم زنگ های تفریح خودم را به آنها نزدیک کردم. رامین پسر شاد و مهربانی بود. همیشه در طول دوران مدرسه از طرف باقی پسرهای هم کلاسم طرد شده یا به تمسخر گرفته شده بودم. برای همین با ترس و نگرانی زیادی به رامین نزدیک شدم. اما رفتار رامین با بقیه فرق داشت. پر شر و شور و بگو بخند بود اما مهربان و خوشرو هم بود. از اینکه تمام مدت زنگ تفریح به دنبال او و دوستانش باشم ناراحت نمی شد و اعتراضی نداشت. بعد از آن زنگ های ورزش برای من بهترین ساعت هفته بود. آن دوساعت را تمام مدت من و رامین در یک تیم و کنار هم بازی می کردیم. بعد از هر برد برمی گشتم و با شور و شوق به رامین نگاه می کردم. برق تایید و تشویق را که توی چشم هایش می دیدم برایم کافی بود. آن زمان هنوز متوجه معنی این احساس عجیب و غریبی که نسبت به رامین داشتم نمی شدم. فقط گیج و سر در گم بودم و کشش و جذبه وصف ناپذیری در خودم نسبت به او احساس می کردم. اما حالا متوجه می شوم که رامین در واقع اولین عشق دوران کودکی یا اوایل نوجوانی من به حساب می آمد و من دوازده ساله عاشق شده بودم. سه سال دوران راهنمایی سخت تر از دوران دبستان می گذشت. جدا از رامین که تنها دلخوشی و انگیزه من برای رفتن به مدرسه بود بقیه بچه ها رفتار خوبی با من نداشتند. از نگاه های پسرهای سال بالایی وحشت داشتم. گاهی با چشم و ابرو اشاراتی به من می کردند که معنی آن را نمی فهمیدم ولی احساس بدی به من دست می داد. با اینکه ظاهر کاملا پسرانه ای داشتم اما در مدرسه و خیابان متوجه نگاه های ناجور مردم می شدم. قبل از بیرون رفتن از خانه بارها و بارها خودم را توی آینه نگاه می کردم. همیشه یک تیشرت مشکی یا توسی ساده و شلوار جین یا شلوار سرمه ای مدرسه را می پوشیدم. از اول بچگی ام همیشه موهایم کوتاه کوتاه بود و هیچ چیز عجیب و غریبی در سر تا پایم وجود نداشت اما به محض اینکه پایم را از در خونه بیرون می گذاشتم مردم طوری نگاهم می کردند که انگار موجود عجیب و غریب فضایی هستم. آن قدر معذب می شدم که با شانه های قوز کرده و گردن خم شده از گوشه دیوار حرکت می کردم و تمام مدت مثل گربه ای که منتظر پرتاب شدن سنگ یا دمپایی باشد بدنم منقبض و مضطرب بود.
تنها خوشحالی من در دوران راهنمایی دوستی با رامین بود. جزء آن خاطرات بسیار بدی از آن دوران دارم که هیچ وقت فراموش نمی کنم.
سال دوم راهنمایی بودم. یک روز زودتر از بقیه روزها به مدرسه رسیده بودم. تنها گوشه حیاط روی زمین نشسته بودم. کتاب زبانم را باز کرده بودم و درس آن روز را مرور می کردم. احدی در حیاط مدرسه نبود. حتی فراش مدرسه هم بعد از آمدن من به اتاق نگهبانیش رفته و در را بسته بود. هوا سوز سردی داشت. بدن لاغر و استخوانیم را توی کاپشنم جمع کرده بودم. گردن لاغر و باریکم از سرما درد گرفته بود. در مدرسه باز شد و دو تا از بچه های سال بالاتر وارد حیاط شدند. پسرهای بزرگی بودند که سیبیل پشت لباشان کاملا سبز شده بود. هر کدام یکی دو سالی را مردود شده و از همه بچه ها بزرگ تر بودند. با دیدن آنها ناخوداگاه بیشتر در خودم جمع شدم و کتاب زبان را جلوی صورتم گرفتم. قبلا حرف های زشتی از آنها شنیده بودم و جزء بچه هایی بودند که همیشه با نگاه های ناجورشان آزارم می دادند. از اینکه توی حیاط بزرگ مدرسه با آن دو نفر تنها باشم وحشت عجیبی سر تا پایم را گرفته بود. بعد از مدت ها همان دلشوره عجیبی که باعث سوزش زیر شکم و بی اختیاری ادرارم می شد به سراغم آمده بود. زیر چشمی متوجه نزدیک شدن آنها شدم. با وحشت پاهایم را به هم فشار دادم و بیشتر از قبل در خودم فرو رفتم. صدای نخراشیده یکی از آنها را که نزدیکتر بود شنیدم با لحن استهزا آمیزی گفت: سلامت کو؟ خوردیش؟
سرم را بالا آوردم. مثل بچه هایی که جلوی معلم درس جواب می دهند گفتم: سلام!
- آفرین... از تو همین انتظار می ره... چیه یخ کردی؟ پاشو برو تو موتورخونه.
یکی از پسرها این رو گفت و بعد هر دو با هم با صدای بلند خندیدند. سرم را فرو کردم توی کتاب و خودم را به نشنیدن زدم. یکی از پسرها حرف زشتی زد. احساس کردم صورتم سرخ می شود. پسر دیگر با لحن نمایشی گفت: بهرام خیلی بی تربیتی! این چه حرفی بود؟
و بعد خندید. بهرام گفت: ای بابا تو چه ساده ای کرم از خود درخته!
پسر دیگه خندید و گفت: پسر به این خوبی... چرا؟
-مگه ندیدی چجوری راه می ره؟
بهرام و آن پسر دیگه با صدای بلند می خندیدند و حرف های زشتی را خطاب به من تکرار می کردند. بهرام شروع کرد به راه رفتن. با قر و عشوه زیاد راه می رفت و هر دو با صدای بلند می خندیدند. بعد بهرام با لحنی پرعشوه گفت: بابا من خودم تنم می خاره... باور کنید.
- وای بهرام بسه خفه شدم از خنده.
تمام تنم می لرزید. آنها ادای من را در میاوردند. یعنی من این جوری راه می رفتم؟ تا به حال خودم متوجه این موضوع نشده بودم. همیشه وقتی که می خواستم از خانه بیرون بروم اگر پدرم در خانه بود می گفت: پسر محکم راه برو!
اما هیچ وقت کسی به من نگفته بود که با عشوه راه نرو یا با عشوه حرف نزن.
عشوه! توی ذهنم این کلمه را تکرار کردم. اشک توی چشم هایم جمع شده بود. سرم را توی کتاب فرو بردم که سنگینی دستی را روی بازویم احساس کردم. قبل از آنکه بتوانم به خودم بجنبم بهرام بازویم را گرفت و مثل پر کاه از زمین بلند شدم. جیغ بلندی کشیدم. بین زمین و هوا معلق بودم که آن پسر دیگر در حالی که می خندید به بهرام گفت: ولش کن بابا... الآن یکی می رسه شر می شه.. ولش کن. الآن وقتش نیست!
بهرام بازوی من را ول کرد و من به پهلو روی زمین آسفالت حیاط مدرسه افتادم. بهرام گفت: پس تا بعد! عزت زیاد!
تمام بدنم درد می کرد و بدتر از آن دردی بود که در قلبم احساس می کردم. خودم را جمع وجور کردم و همان جا گوشه دیوار کز کردم. جرئت نداشتم حتی نگاهشان کنم. از همه چیز بدتر تصویری بود که آن دو پسر از من در مقابل خودم ساخته بودند. آیا تمام مردم توی کوچه و خیابان و مدرسه یا حتی فامیل من را این طور تصور می کردند؟ پس دلیل آن همه نگاه و حرف های زشت و زننده که به محض اینکه پایم را از در خانه بیرون می گذاشتم می شنیدم همین بود؟ اصلا تحمل کلاس و مدرسه را نداشتم. دو سه تا بچه دیگه وارد حیاط شدند. کیف و کتابم را جمع کردم و بدون آنکه جلب نظر کسی را کنم از مدرسه بیرون رفتم. تمام آن روز تا بعد از ظهر روی نیمکت پارکی نزدیک مدرسه نشستم. تمام آن چند ساعت را فکر کردم. به روزهایی که گذشته بود از اولین خاطرات کودکیم تا آن روز. سر در گم بودم. از کار خودم سر در نمی آوردم و احساس بدی نسبت به خودم داشتم. حالا معنی حرف ها و نگاههای مردم را می فهمیدم. بغض بدی گلویم را گرفته بود. بعد از ظهر به سمت خانه رفتم. مامان به محض اینکه در خانه را به رویم باز کرد اخم هایش رفت تو هم و گفت: چی شده؟ چرا قیافت این قدر تو همه؟
بابا هم خونه بود. روی مبلی جلوی تلویزیون نشسته بود با دیدن قیافه در هم من اخم هایش تو هم رفت و گفت: چیه کشتی هات غرق شده؟ سفت راه برو!
سرم را بالا آوردم و توی چشم های بابا نگاه کردم. شانه هایم را عقب دادم و قدم هایم را محکم کردم. در حالی که به سمت اتاق خوابم می رفتم با بغض گفتم: این جوری خوبه بابایی؟

نظرات کاربران درباره کتاب دختر توی آینه

نسخه چاپیش رو خوندم.عالیه.بی نظیره.
در 3 هفته پیش توسط بانو