فیدیبو نماینده قانونی انتشارات برکه خورشید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خوش هوندی لیلی

کتاب خوش هوندی لیلی

نسخه الکترونیک کتاب خوش هوندی لیلی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۲,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب خوش هوندی لیلی

ترن در سکوت شبانگاهی پیش می‌رفت و گاهی صدای پایی به گوش می‌رسید و دیگر هیچ، جز صدای یکنواخت برخورد ترن با ریل... چه‌قدر تنها هستم... از حس تنهایی‌ام مشمئز شدم و سردی مرگباری در وجودم رخنه کرد. شنیده بودم زمان مرگ هم سرمای جسم مشمئزکننده است. روحم گرم بود ولی جسمم خالی و سرد. دیگر منظره‌ای در بیرون از قطار خودنمایی نمی‌کرد هر چه می‌دیدم سکوت بود و سیاهی! سرم را به پشتی کاناپه تکیه دادم و چشمانم را بستم. تصویر آرش از یک روز و ساعتی مبهم شد! روزی که با دختر گیتاریستی به نام رویا آشنا شد. رویا شبیه هیپی‌ها بود. شلخته ولی جذاب! لبخند کجی همواره در صورتش نقش می‌بست. قهوه می‌خورد آن هم تلخِ تلخ... از آن روز چهره آرش تار شد و کم‌کم به سیاهی نشست. هر روز که رویا همراه دوستانش می‌آمد، حال من به‌نوعی دگرگون می‌شد و حال آرش هم به‌نوعی دیگر! از حسادت می‌خواستم منفجر شوم. دلم می‌خواست رویا را بکُشم. حسادت درد بی‌درمانی است و درونت را می‌خورد و درنهایت تنها به خودت آسیب می‌رساند. رویا توجهی به من نمی‌کرد چون خبر از چیزی نداشت، در حالی‌که آرش تمام حواسش پی او بود تا توجه‌اش را جلب کند. چه زود آرش عاشق‌پیشه و مفتون من، تعویض کرد عاشقانه‌های قلبش را با یکی دیگر... چه زود فراموش کرد دختری را که سه سال روی دنج‌ترین صندلی کافه در یک جای مشخص می‌نشست، به امید آن‌که آینده‌اش را با او به‌زودی پیوند زند. من ماندم با کافه‌ای که بوی نهایت شب را می‌داد. صبح‌هایش بوی نا و شب‌هایش بوی خمیازه‌ای نهفته در دل دیوارهایش! آخر شب‌هایی که صندلی‌هایش وارونه روی میزها چیده می‌شد و نشان از تعطیلی می‌داد. مشتری مزاحمی ‌شدم که دست و پای صاحبش را بسته بود. با زبان بی‌زبانی می‌گفت "گورت رو گم کن دختره‌ی مزاحم!" چه‌قدر بد است در نگاه دیگران مزاحمی بیش نباشی! حس بدی که تجربه می‌کردم ولی به روی خودم نمی‌آوردم. رویا از رفتارهای من در مقابل آرش، ناز کردنم و نازم را نخریدن، ادا و اصول و لوس‌بازی‌هایم متوجه شد بین ما خبرهایی هست و این منم که تمایل به آرش دارم و خودم را به او می‌چسبانم و طرف مقابلم عین خیالش نیست و بی‌خیال ‌خیال من است! رفتار و برخورد رویا طوری بود انگار برایش مهم نبودم و هیچ اهمیتی به حضورم در کنار آرش نمی‌داد و همین بیشتر من را می‌سوزاند! رفتار و غرورم طوری بود که انگار می‌خواستم به رویا بفهمانم، خانم این خانه من هستم و هوو سرم آمده. تلاش می‌کردم به هوویم حالی کنم من خیلی قبل‌تر از تو عزیزدردانه بودم و حواست باشد من خانم این خانه بی‌خاصیت هستم! جالب‌تر از همه این‌که رویا خیلی خونسرد و با کلاس، اهمیتی به رفتار و کارهای من نمی‌داد. حتی به چشم رقیب هم نگاهم نمی‌کرد. آن‌قدر اعتمادبه‌نفس داشت که خود را بی‌رقیب می­دانست. در ظاهر این‌طور وانمود می‌کرد که آرش با دیگر پسرانی که دور و برش هستند تفاوتی ندارد و این آرش است که برای او بال‌بال می‌زند و هواخواهش است. پارسا از موقعیت پیش‌آمده استفاده کرد و پیش‌قدم شد تا به بهانه سرخوردگی از عشق آرش دلداری‌ام بدهد و با این نیت من را جذب مهربانی‌اش کند و بگویید: "من از اول گفته بودم آرش مرد تو نیست. نخواستی بفهمی دختره‌ی نفهم از خود راضی!"

ادامه...

بخشی از کتاب خوش هوندی لیلی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آرش پسری طرد شده از دانشگاه که پر از حس خود بزرگ بینی و سرشار از ادعا و اعتمادبه نفس توخالی بود! مذهب من درآوردی و اعتقاداتش، گاهی باعث تهوع می شد و اصلاً جای بحثی باقی نمی گذاشت، چون هیچ حرفی در سرش فرو نمی رفت و فقط حرف حرف خودش بود. سرسختانه لجاجت می کرد. افراد شبیه به آرش کم نبودند، به خصوص در محیط دانشگاه! من آدم مذهبی ای نبودم ولی احترام ویژه ای برای این دست از افراد قائل می شدم. حتی در محیط دانشکده تلاشی برای دوری از آن ها نمی کردم و با کنجکاوی به رفتار و کردارشان دقیق می شدم. نه می پذیرفتم نه انکار می کردم؛ چون هنوز طریقه درستی در زندگی ام انتخاب نکرده بودم و میان افکار و عقایدم تاب می خوردم.
تنها حُسن آرش نواختن ماهرانه گیتار بود که بخش مهمی از زندگی اش را در برمی گرفت. پشت سیم های گیتارش معنای مستقلی برای خودش بافته و ساخته بود.
آرش کم کم اقرار کرد دوستم دارد و عاشقم شده، به طوری که اگر یک روز نیایم و یا دیر بیایم دل تنگ و افسرده می شود. بارها اعتراف کرد سادگی و لطافت و شور و هیجانم را با دنیا عوض نمی کند ولی به آنی عوض کرد!
همیشه شعار دادن آسان ترین راه ممکن است و عمل به آن مرد می خواهد. آرش روزبه روز کار و بارش بهتر می شد و سرش حسابی شلوغ شده بود. بعد از مدتی شعبه دومی در منطقه ای دیگر افتتاح کرد. روزگار خوبی داشت. من هم خوشحال بودم بعد از مدت ها کسی را پیدا کرده ام که تمام فکر و ذکرش مشغول من شده و هر روز منتظر است تا به دیدارش بروم و اگر کمی دیر برسم نگرانم می شود. کسی که دوستم دارد و من هم دوستش دارم.
گرچه آرش کمتر وقت برای گشت و گذار و تفریح داشت؛ ولی از هر فرصتی برای گذراندن اوقاغت فراغتش در کنار من استفاده می کرد. خوشحال و مغرور بودم که در کنارش هستم. همه چیز در نظرم ایده آل و در بهترین حالت ممکن قرار داشت. در این میان تنها چیزی که آزارم می داد؛ شریک کاری آرش بود که که چشم به من داشت و خیلی واضح به رابطه ما حسادت می ورزید و از هر فرصتی برای نزدیکی و هم صحبتی با من استفاده می کرد. پارسا پسر ورزشکار و خوش تیپی بود و وضع مالی اش بهتر از آرش! پدر ثروتمندی داشت که می گفتند همه جوره پسرش را ساپورت مالی می کند. چندان اعتنایی به رفتارهای مشکوکش نمی کردم. نمی خواستم آرش فکرهای ناجور در موردم داشته باشد و خدای نکرده مورد بی اعتمادی اش قرار بگیرم. تا حد ممکن رفتارهای پارسا را به حساب دوستی و صمیمیتش با آرش می گذاشتم. پارسا در هر فرصتی که پیدا می کرد گوشه و کنایه می زد و نالایق بودن آرش و سر بودن من را گوشزد می کرد و آرش را در حد و اندازه من نمی دید.
سه سال کار من همین بود. درس می خواندم و در کنار آرش وقت می گذراندم. سه سالی که در چشم برهم زدنی گذشت! باور نمی کردم سه سال از بهترین روزهای جوانی ام را به این سادگی از دست دادم و تحت تاثیر کسی قرار گرفتم که از درون فروپاشیده و متزلزل بود .
پدر و مادرم در جریان آشنایی ما بودند و مخالفتی با رفت وآمدهایم به کافی شاپ آرش نداشتند. اصولاً پدر و مادرم چندان کاری با بچه هایشان نداشتند. تنها درخواستشان این بود که سر ساعت و سلامت به خانه برگردیم و مشکلی پیش نیاوریم و سرمان به کار خودمان گرم باشد. خا نه ای که مدیر و مدبر داشت ولی با سبک و سیاق خودشان. پدرم مردی ارتشی و منضبط بود ولی سخت گیری نمی کرد؛ یعنی در شخصیت خودش نمی دید پدری مستبد و ازخودراضی باشد. تا حد ممکن در مسائل خصوصی امان دخالت نمی کرد. دخالت بیش ازحد به حریم خصوصی فرزندانش را به خصوص از زمانی که وارد دانشگاه می شدیم جایز نمی دید. بچه هایش را لوس و وابسته بار نیاورد تا هر زمان که اراده کنند بتوانند از خانواده جدا شوند و به سوی سرنوشتشان رهسپار شوند. شاید درک چنین شخصیتی کمی سخت باشد. حتی خودم گاهی نمی توانستم رفتارهای پدرم را درک کنم. مردی که سال ها روی عرشه کشتی خدمت کرده و باافتخار از آن دوران یاد می کرد. همیشه مرتب و اتو کشیده بود. حتی در خانه طوری ژست می گرفت و روی مبل جلوس می کرد تا حساب کار دست اعضای خانواده بیاید. دوران دبیرستان کنترل شدیدی روی من و بقیه خواهرها و تنها برادرم داشت؛ ولی وقتی به سن قانونی رسیدیم اجازه داد خودمان فکر کنیم و تصمیم بگیریم. گاهی امتحانمان می کرد و با مسائلی که پیش می آمد توقع داشت بهترین راه و روش را انتخاب کنیم. هر پدر و مادری چنین تلاشی را در مورد فرزندانشان دارند و متوقع هستند بعد از رسیدن فرزندانشان به بلوغ فکری، کمتر اشتباه کنند، ولی متاسفانه هیچ زمانی این طور نمی شود و تجربه و اشتباه جزو لاینفک زندگی هر نوجوان و جوانی است. اولین اشتباه از فرهام برادرم آغاز شد. فرهام با دختری خوب و نجیب ازدواج کرد ولی به یک سال نکشید که به خاطر نداشتن تفاهم از هم جدا شدند. فرهامِ خوش صورت و خوش تیپ، مهندس کامپیوتر در یک شرکت خصوصی بود. بعدها متوجه شدم هاله به خاطر خیانت فرهام از او جدا شد! فرهام بعد از جدایی از هاله هیچ زمانی نزد پدر و مادر برنگشت و سال هاست در خانه مجردی کوچکی در نیاوران به تنهایی زندگی می کند.
پدر اشتباه فرهام را نمی بخشید و او را مردی نمی دید که آینده هیچ زنی را بتواند از لحاظ اخلاقی تضمین کند.
گیسو خواهر بزرگ ترم با کمی فاصله از خانه پدری، با همسرش محسن و پسر نازنینش هوتن خوش بود و از زندگی اش کاملاً رضایت داشت. خواهر دیگرم هنگامه در شرف مهاجرت به امریکا بود. من هم ته تغاری خانواده که بر خلاف تصور عوام خیلی عزیزدردانه نبودم. پدرم یک معتاد تمام عیار به سفر بود. هر زمانی که خون سفرش کم می شد چمدانش حی و حاضر گوشه خانه، انتظارش را می کشید. دست مادر را هم می گرفت و من را به گیسو و یا هنگامه می سپرد و خداحافظ شما! مادر هم ازخداخواسته دنبال پدر راه می افتاد. زن و شوهر خوبی بودند ولی آن زمان نمی دانستم آیا پدر و مادر خوبی هم هستند؟ مادر عاشقانه پدر را دوست داشت و بعد از پدر، عاشق خودش بود! در درجه بعدی شاید فرزندانش حائز اهمیت بودند. طوری رفتار می کرد و لباس می پوشید که تفاوت زیادی با گیسو و هنگامه و گاه با من نداشت. پدر عاشق رفتارهای فانتزی مادر بود. دوست داشت همسرش همیشه زیبا و خوش لباس باشد. من عادت داشتم در طول سال شش ماه تنها باشم. اغلب وقتی از دبیرستان به خانه برمی گشتم اگر کسی به دادم نمی رسید نیمرو تنها غذای در دسترسم بود که نوش جان می کردم. عادت کرده بودم و فکر می کردم همه پدر و مادرها همین طور هستند.
هنگامه هم که از ابتدا وضعیتش مشخص بود و کاری به کار کسی نداشت. تمام روزش را در گالری نقاشی استادش می گذراند. نمایشگاه های مختلف می رفت و هر چند وقت یک بار با دوستان هنرمندش نمایشگاهی از کارهایشان را عرضه می کردند و از فروش تابلوهایشان پول خوبی نصیبشان می شد.
نمی دانم هنگامه به چه کسی شباهت داشت ولی مسلماً شبیه هیچ یک از اعضای خانواده نبود. زیبایی و اندام و تیپش زبانزد بود. همیشه مثل هنرمندان خود را می آراست و لباس می پوشید. رفتار جدی و باکلاسی داشت. خیلی دلم می خواست مثل هنگامه باشم و رویه او را در پیش بگیریم ولی قادر نبودم چون ذات او این طور بود و از کسی تقلید نمی کرد و پیرو کسی هم نبود. خودِ خودش بود و برای همین فوق العاده جذاب و منحصر به فرد به چشم می آمد. دستان هنرمندش قابل ستایش بود. هنگامه چهار سال از من بزرگ تر بود و با من مهربانی و خوش رفتاری می کرد ولی حوصله و وقت چندانی نداشت تا مثل خواهرهای دیگر سربه سرم بگذارد و وقت صرفم بکند. سوگلی پدر هنگامه بود و سوگلی مادر هم گیسو!
با تمام این تفاسیر خانواده رهایی نبودیم؛ ولی از برخی جهات آزاد و بی غم شاید!
در سن و شرایطی که من و هم سالانم داشتیم اغلب ترجیح می دادم آقا بالاسر نداشته باشم. نه پدرم و مادرم نه برادرم چنین خصیصه ای نداشتند. "کجا بودی؟ چرا دیر اومدی؟ چرا لباست مناسب نیست؟ چرا آرایش کردی چرا رفتی چرا اومدی؟" در کار نبود.
پدرم تلاش می کرد ما را مستقل بار بیاورد؛ مثلاً با مهاجرت مخالفتی نداشت ولی با ازدواج زودهنگام مخالفت می کرد. عقیده داشت زمانی که از استقلال مالی برخوردار شدیم ازدواج کنیم تا اگر خدای نکرده به بن بست خوردیم بتوانیم روی پای خودمان بایستیم و قدرت آن را داشته باشیم تا از نو شروع کنیم. اعتقاد داشت پدر و مادر تا یک زمان و شرایطی پشتیبان فرزندان هستند و وقتی بزرگ شدند دیگر جز محبت و احترام نباید توقعی از پدر و مادرشان داشته باشند. مادر هم که کشته مرده بابا بود و چشم بسته هر چه او می گفت و یا عقیده داشت با کمال میل می پذیرفت. شاید منش پدرم برمی گشت به زمانی که در امریکا دوره دریانوردی اش را گذرانده بود و تاثیر بسیاری روی او گذاشته بود.
گاهی فکر می کنم من چه قدر وابسته به مادرم بودم و یا هستم؟! اصلاً نمی توانستم میزانش را بسنجم. در مقابل احساسات و عواطف دوستانم در مورد مادرشان سکوت می کردم و حرفی برای گفتن نداشتم چون به نظرم عقلانی نمی آمد و دوستانم را لوس و وابسته غیرمنطقی به والدینشان می دیدم! پدر و مادر میان سالم سرحال و سرخوش بودند. به یکدیگر علاقه داشتند و بیشتر توجهشان به روابط مابین خودشان خلاصه می شد، با یکدیگر گرم و صمیمی بودند. هیچ زمانی اختلاف نداشتند و هر دو همدیگر را به طرز وحشتناکی قبول داشتند!

هنوز مات و مبهوت بودم. سینی نوشیدنی را برداشت تا سر میز ببرد که کوبیدم به سینه اش. آرش بلافاصله خودش را عقب کشید و محتویات سینی سرازیر شد روی زمین. صدای شکسته شدن لیوان های درون سینی، توجه چند مشتری را جلب کرد؛ ولی بعد از لحظاتی سرگرم گفتگو های خود شدند. آرش سینی را روی پیشخوان قرار داد و با چشمان خمارش بی تفاوت نگاهم کرد: «تا بیشتر از این گند نزدی، برو پی کارت. اینجا محل کسب منه.»
چه طور در این سه سال یادش نبود که مکان کوفتی اش محل کسب است نه هرزگی و لاس زدن! «خیلی آشغالی!»
با تُن صدایی پایین و عصبی گفت: «ببین من آشغال و کثافت و هر چی که تو می گی هستم، خب برو... چرا معطلی؟»
«همین؟! می دونی با من چه کار کردی یا خودتو زدی به خریت! سه سال تموم، منو دست انداختی، از زندگی و خوشیم به خاطر تو آدم نفهم زدم تا جلو دوست و آشنا سکه یه پولم کنی؟ به همین راحتی منو کنار زدی و جلو چشم من با یکی دیگه ریختی رو هم و حالا هم عاشقش شدی و راه خروج رو نشونم می دی؟ یه جو معرفت نداری؟ به همین راحتی اَخی شدم؟»
«دیوونه بفهم من هیچ قول و قراری با تو نداشتم، خودت دوست داشتی می اومدی و حواستو داده بودی به من. یه کم فکر کن... منم مَردَم و نمی تونستم نسبت به رفتارهای تو بی تفاوت باشم.»
با انزجار نگاهش کردم: «تو مَردی؟ لطفاً اسم مَرد رو خودت نذار! تو یه نامرد بی وجدانی.»
آرش آدم مبارزه طلبی نبود و این را در طی سه سال آشنایی خوب می دانستم و کاملاً با این خصلتش آشنا بودم. تنها خوشی زندگی اش شعارهای بی سر و ته­ای بود که سر می داد و در عمل صفر بود. در آن لحظه هم بنا به موقعیتش ترجیح داد در مقابل توهین های من خونسردی خودش را حفظ کند و اهمیتی به حرف هایم ندهد و خودش را بزند به آن راه!
«اصلاً هر چی که تو می گی. من بَدَم، مرد نیستم و آشغال و عوضی ام! حالا که فهمیدی برو به زندگیت برس و دست از سرم بردار.»
دست آخر هم اضافه کرد: «بهتره دیگه نیای... رویا خوشش نمی آد تو رو اینجا ببینه.»
از ته دل جز می زدم. صدای خفه و بیش از حد عصبی ام حتی ذره ای از احساست درونی ام را نمی توانست نشان دهد. دلم می خواست جایی بودم تا هوار می زدم. اعتراض می کردم و حسابی حال آرش را می گرفتم؛ در حالی که در کافی شاپ نمی شد داد زد و بحث و جدل کرد. آرش من را در بد بن بستی قرار داده بود. مقابل افرادی که در کافه حضور داشتند حرفش را زد؛ تا نتوانم با او آن طور که باید مقابله کنم. از حس بد شکست و تحقیر، درد بدی در تنم پیچید. حال آن روزم را تنها کسی درک می کند که چنین بلایی سرش آمده باشد. درد داشت خیلی درد داشت!
از ترس این که فریاد نزنم و یک جو آبرویم هم نرود، صدا در گلویم می پیچید و مانند انعکاس صوت در دل کوهستان بم و اندکی نامفهوم بود: «مرده شور تو رو ببرن با رویا، خیلی بی شرم و بی چشم و رویی! حیف از سه سال عمرم که برای تو تلف شد. ازت نمی گذرم که منو بازیچه خودت کردی. فقط از خدا می خوام همون بلایی که سر من آوردی سرت بیاد. جلو چشمت بهت نارو بزنه و مثل یه آشغال بندازدت کنار.»
گریه امانم را بریده بود. دست خودم نبود و نمی توانستم کنترلش کنم. دلی نبود که برایم دل بسوزاند. «خیلی نامردی آرش... خیلی!»
پشت یک نگاه بی تفاوت و سرد و سراسر نفرت باید دنبال چه جوابی می گشتم؟ من ماندم پشت در بسته کافه ای که انباشته از خاطراتم بود!
مدت ها افسرده بودم. عادت دیدن آرش و حالا ندیدنش درد بدی به جان و فکرم انداخته بود. من بد نبودم، بد نکردم ولی بد دیدم. سادگی کردم، صداقت داشتم و هرگز به آرش خیانت نکردم. نتیجه تمام این ها باعث شد دل شکسته و ناامید شوم و امتحانات ترمم را هم خراب کنم. از همه دوری می کردم و حال و روزم شبیه جسمی بود در انتظار تشییع جنازه اش! ماه ها طول کشید تا کم کم عادت کردم به ندیدن آرش و در سکوت سنگین، لبخند ابلهانه زدن به سادگی خودم!
سرم درد گرفت از این همه فکر و خیال. کف سرم را ماساژ دادم بلکه موریانه های ذهنم به بیرون از مغزم هجوم بیاورند؛ تا شاید کمی سبک شوم. نمی دانستم گذشته را بچسبم یا از اکنونم بگذرم و به آینده ام فکر کنم.
نزدیک طلوع آفتاب خورشید باسخاوت همیشگی اش به روی آسمان، رنگ های سرخ و نارنجی کشیده بود. خیلی زیبا و تماشایی بود! حس نزدیکی به خدا در آن لحظه در قلبم موج می زد. خدا! چه قدر خجالت می کشیدم از این که نامش را به زبان بیاورم. خدایی که بخشنده بود و بنده ای که قدر نمی دانست و گناهکار بود.
کم کم دمای هوا نشان از منطقه همیشه گرم و سوزان جنوب داشت... بعد از سال ها بندر را زیارت می کردم. خلیج نیلگون فارس را... مشامم پر شد از بوی دوران کودکی ام. دورانی که در بستر آرامی گذشت. در امنیت و آرامش. زیر سایه پدر و مادر... همراه و پابه پایم بودند. میان آن دو جا خوش می کردم. پدرم در لباس تمام سفید نیرو دریایی و مادر با دوپیسی شیک باوقار و متین قدم برمی داشت و هنگامه و گیسو و فرهام هم در کنارمان. همه چیز سفید بود. مثل خواب، مثل رویا، مثل تولد، مثل نوای دل انگیز کشیده شدن آرشه به روی ویولون موزون و هماهنگ، بدون خش و صاف صاف!
لبخند کم رنگی از ذهنیت سرخوشم روی لبم نشست. سرعت قطار در حال کم شدن بود. دقایقی بعد برای نماز صبح توقف کرد. نمی دانم در کدام شهر بودیم. برای منِ بی­ جا و مکان چه فرقی می کرد! حس و حال این که بدانم کجا هستم را نداشتم، تنها به بندر فکر می کردم.
بعد از سالها آرزو کردم کاش می توانستم با مردم همراه شوم و نماز بخوانم. نگاهی به ناخن های لاک زده ی دست و پایم کردم. ناخن های کاشته و نگین دارم اجازه نیایش نمی دادند. بلد نبودم تیمم کنم. اصلاً یادم نمی آمد آخرین بار کی نماز خواندم! شاید سال ها پیش ظهر عاشورا بود. با دیدن هیئت های عزاداری چیزی در قلبم تکان خورد. حال عجیبی داشتم ولی چه سود که ساعتی بعد فراموش کردم. شاید در آن لحظه خداوند به حالم نظر کرد ولی نفهمیدم! شاید علامتی از غیب بود تا آدم شوم ولی نشدم! چه گناه آلود مرا به مسلخ عشق خواهند برد.
ترس از مرگ تنم را به مورمور انداخت. چه شد که به اینجا رسیدم؟ اینجا نقطه آغاز بود یا پایان؟ رفتن و گم شدن، چاره کارم می شد یا بیچاره ترم می کرد؟ نقش من در زندگی چه بود؟ زاده شده بودم ببازم و بگریزم و آدم نشوم؟ این رسم روزگار تنها برای من بود یا برای دیگران هم همین طور می شد؟
موهای سیاه و براقم را از کنار صورتم به عقب هل دادم. با هر حرکتم سَر می خورد، روی صورتم می ریخت و کلافه ام می کرد. از داخل کیفم گیره ای سفید برداشتم و بالای سرم جفت و جور کردم تا مزاحمم نشود. به حد کافی مغز سرم انباشته بود و دیگر کشش سنگینی گیسوانم را نداشت.
قطار شروع به تکان های کم جان کرد و بعد از دقایقی روی دور تند به تَلَق و تُلوق افتاد.
آرش را برای همیشه گم کردم! در ظاهر گم شد ولی در درونم تا مدت ها همراه همیشگی ام بود. شاید یک سال شاید تا زمانی که...
حس عجیبی در درونم به تمام پسرهای جوان رخنه کرده بود. بی اعتمادی و عدم پذیرش احساسشان در برخورد با خودم و ابراز تمایل و پیشنهاد دوستی اشان برایم قابل باور و پذیرش نبود. به نظرم همه آن ها دروغگو، حقه باز و بیکار بودند و صرف سرگرمی و پر کردن اوقات فراغتشان دنبال دخترها می افتادند در حالی که این طور نبود؛ ولی من سرخورده بودم. نصایح دوستانم هم دردی از دردم دوا نمی­کرد. مدام در گوشم می خواندند: "همه که مثل آرش نیستند، ببین فلانی نامزد کرد، ببین اون یکی عقد کرد، ببین فلان کسک عاشق و شیدا است و چشمش را عشق طرف کور کرده!" اما من دیگر باورم نمی شد که نمی شد.

فصل اول

حرکت یکنواخت ترن جای بحثی نمی گذاشت تا خط فکری ام را تغییر دهم. روی دو خط موازی کشیده می شد و انگار انتهایی برای وصل مجدد نداشت. همان طور که دو خط موازی شانسی برای رسیدن به یکدیگر نداشتند افکار من هم شانسی برای رهایی از گذشته ها نداشت! منظره بیابان و گاه تک درخت های کنار جاده چندان جذاب و جالب نبود، درست مثل افکار درهم برهم من!
چه خوب که کوپه ی دربست گرفتم. حوصله نق نق بچه و سروصدای آدم بزرگ ها را نداشتم. اصلاً هر چیزی که به زندگی مربوط می شد برای من مُرده و مشمئزکننده بود. من آدم نبودم وگرنه مشکلی در دیگران وجود نداشت. آن ها در جریان زندگی به سر می بردند و من در گورستانی بی حیات!
. پرده کوپه را کشیدم و شال روی سرم را آزادانه روی شانه ام ولو کردم. گاهی صدای پای دیگر مسافرها که در حال رفت وآمد بودند توجه ام را جلب می کردند. سایه ­ی انسان هایی با مبدا و مقصد مشخص نه مثل من گم کرده­ی راه، با آینده ای نامعلوم!
صدای برخورد ریل با قطار صدای کودکی ام بود. لالایی خسته و کهنه ای در دل جاده ای آهنی و سخت و سرد که هن هن کنان بی هیچ وقفه ای تقلای زندگی داشت. یادش بخیر همراه پدر و مادرم به جنوب و مشهد و تهران سفر می کردیم. با گذر از ایستگاه های قطار برای کودکان صف کشیده در آن سوی خط دست تکان می دادیم و آن ها هم با صورت های چرک و کثیف لبخندی شادمانه تحویلمان می دادند و از این که موفق شده بودند نظرمان را به خودشان جلب کنند شاد می شدند. در این میان عده ای از کودکان شرور هم سنگ پرانی می کردند تا حسرت خود را این گونه نشان دهند. نیمی از شیشه های ترن همیشه شکسته و ترک خورده بود.
خم شدم و سگک صندل سفیدم را باز کردم و پاهای خسته ام را روی نیمکت دراز کردم. پاهایم با لاک صورتی و زنجیری باریک از طلا مزین بود. خم شدم و زنجیر را از مچ پایم باز کردم و داخل کیف سراندم. شاید به پولش نیازمند می شدم.
مقصدم بندر بود. شهر کودکی ام. شهر عشق... جنوبِ همیشه گرم و مهمان نواز! بوی دریا و هوای شرجی اش دلبرانه است. اگر اهلش باشی درمان دردهایت می شود. چه شد که از زعفرانیه به جنوب رسیدم! گور بابای خانه و اتومبیل و هر چه پول با منّت! آزادی و آرامشم را خوش است. همین ساعتم به هزاران ساعت دربند بودنم ارجحیت دارد. من، جنوب، بندر، آزادی، عشق! در عین ناامیدی چه تخیلات شیرینی می بافتم. هر دقیقه ای که می گذشت حالم خوب و خوب تر می شد. نفس هایم عمیق تر و زخم های قلبم کم رنگ تر!
متصدی واگن تقه ای به در زد. شالم را روی سر کشیدم. از همان پشت در پرسید: «چای، نوشیدنی بیارم خدمتتون؟»
چای... فقط چای محبوبه! چای زعفرانی و هل و گلابش معجونی بود که فقط به دست او دم می کشید و طعم بهشت می داد. نسخه چای اش را فقط خودش می دانست و به هیچ کس لو نمی داد. هر چه اصرار می کردم به من هم نمی گفت. عقیده داشت اگر فرمولش را بگوید دیگر مهمانش نمی شوم!
خب این هم یک جور راه و رسم مهمان نوازی به سبک محبوبه جان بود. ترجیح می دادم هر چند وقت یک بار از دستان محبوبه چای معجونش را بچشم و فرمولش را هم نپرسم و ندانم.
«بله چای می خوام.»
«چشم می آرم.»
مانیتور هر دو سوی کوپه روشن بود و در حال نمایش فیلمی درام از دزدی چند جوان با شیوه های امروزی! معمولاً انتهای داستان را هم می شود حدس زد و برای این که بدآموزی نداشته باشد باید هر طور شده پلیس دستگیرشان کند تا جوانان الگوبرداری بد نکنند و خیال نکنند که می توانند بدزدند و فرار کنند. باید بدانند و آویزه گوششان کنند که بی شک در یک جایی گرفتار قانون خواهند شد. کاش نامردی آدم ها هم پیگرد قانونی داشت!
در این لحظه بعد از مدت ها نمی دانم چرا و چرا در میان هزاران صدای خاموش و روشن در ذهنم، فقط صدای پدر در گوشم طنین انداز شد.«دختر تو شرف و آبرو نداری، شرم کن. دهنتو ببند و فکرای احمقانه به سرت راه نده. برو دنبال خوشی و جوونیت، چه وقته ازدواجه؟! اونم با کی؟! حالم به هم می خوره از این طرز فکر... من بچه هامو آزاد بار آوردم تا خوش فکر و مستقل باشن؛ ولی تو با این تصمیمات احمقانه ت هر چی رشته بودم پنبه کردی.»
در آن لحظه خیلی دوست داشتم بگویم رها کردن فرزندانت، نامش آزادی و خوش فکری نیست. مثلا می خواستی سبک اروپایی زندگی کنی آن هم در جامعه سنتی ایران؟! این فریبی بود برای راحتی خودت. زهی خیال باطل!
«من ازدواج می کنم با همونی که انتخاب کردم. این یعنی مستقل بودن... آزاد بودن، من معنای دیگه ای براش پیدا نمی کنم.»
«مرده شور تو رو ببرن بامعنا و مفهومی که از ازدواج و استقلال برای خودت تعبیر کردی دختره ی بی شعورِ نفهم!»
صدای خاطراتم هر لحظه دور و دور تر می شد و سرانجام درنهایت شب گم شد! چه قدر وقت داشتم تا به گذشته برگردم و فکر کنم و به مرور خاطراتم بپردازم؟ شاید تا رسیدن به مقصد و شاید تا پایان عمرم! نمی شد بدون گذشتن از خاطرات باز هم شروعی تازه داشت. زندگی عمارت فرسوده نبود که بسازی و بندازی آن هم با بدترین مصالح، برای ساختن باید بهترین ابزار را بکار برد. افکار انسان توان ساختن می داد نه هیچ چیز دیگری.
برای رسیدن به فردا باید از گذشته رد شد و بعد از رهایی از گذشته آماده رفتن به آینده شد. بدون گذشتن از خاطرات گویی مقدور نیست.
از هر گوشه ای خاطره ای زنده می شد که نظم و ترتیبی نداشت. گاهی کمی پیش تر و گاهی کمی پس تر... حالا و در این لحظه یاد روزهای بارانی، سرک می کشید. چشمانم را بستم تا تصویر آن روزها جان بگیرد. نم نم باران و غروب شاعرانه پاییز و کافی شاپ نزدیک دانشکده که نمی دانم بگویم به خیر یا نا به خیر! یاد آرش نامرد به خیر یا نابه خیر... آرش قدبلند و باریک و جذاب با موهای مجعد و خوش حالتش و چشمان بسی خمار و نگاه آتش افروزش به خیر یا نابه خیر... روزهای شر و شور و هنگامه جوانی ام که نگاه های مشتاق و خریدارانه پسرها قند در دلم آب می کرد و در جستجوی عشقی آتشین له له می زدم تا تب تند جوانی ام را التیام بخشم به خیر یا نا... آرش دلربا و عاشق پیشه که از میان دخترهای مشتاق اطرافش دل به نگاه من داد به خیر یا...
سفارش هر روزم را حفظ بود، قهوه اسپرسو... دیگر یاد گرفته بود نپرسد و با لبخند و اطمینان، فنجانی قهوه پیشکشم کند. عادت هر روزم رفتن به آن مکان که برایم مقدس شده بود ترک نمی شد. کلاس هایم را با التهاب می گذراندم تا ساعت موعود که با دیدار او آرام و قرار بگیرم.
سیگاری آتش می زدم و قهوه ام را مزه مزه می کردم. بیشتر اوقات ترجیح می دادم تنها باشم ولی گاهی هم پیش می آمد همراه همکلاسی هایم به آنجا می رفتم. پاتوقم شده بود و هر کس می خواست من را پیدا کند آدرس را بلد بود. آرش به ژست های عجیب و غریبم خیره می شد. عادتم بود و خودم را زیادی تحویل می گرفتم. دوست داشتم منحصربه فرد باشم. موردتوجه همه باشم و برای بیننده جذاب جلوه کنم. شاید خاصیت خیلی جوانی ام بود!
جاذبه نگاهم بالاخره کار خودش را کرد و بعد از مدتی آرش اجازه خواست تا کنارم جا خوش کند و من هم که روزهای زیادی در کمین آرش بودم با کمال میل پذیرفتم.
آرش تا ساعتی که آنجا بودم وقتش را به من اختصاص می داد. موهای پریشانش را با آب و تاب از پیشانی اش عقب می راند و بیخ گوشش گیر می داد؛ ولی با هر تکان سرش، دوباره سُر می خورد و روی صورت و پیشانی اش می ریخت. عادتش بود از عرفان و موزیک و اتفاقات دنیا با تفاخر حرف بزند. فکر می کرد خیلی درک بالا و والایی دارد و عمیق است. از مردمان سطحی احساس انزجار می کرد. می گفت دنیا دست عوام می چرخد و خواص زیر چرخش سنگین آن ها در حال نابودی و فنا هستند. حرف تا عمل، زمین تا آسمان تفاوت داشت. انگ زدن و نادان خطاب کردن عامه مردم کار ناپسندی است؛ در حالی که آرش هیچ نکته خاص و برجسته ای نداشت تا جزو خواص محسوب شود و به آن تکیه کند. اصلاً چه معنایی دارد که عده ای وقتی با عده ای دیگر هم فکر و هم مسلک نیستند آن ها را تا حد ممکن پایین بیاورند و دون پایه محسوب کنند!

فصل دوم

ترن در سکوت شبانگاهی پیش می رفت و گاهی صدای پایی به گوش می رسید و دیگر هیچ، جز صدای یکنواخت برخورد ترن با ریل... چه قدر تنها هستم... از حس تنهایی ام مشمئز شدم و سردی مرگباری در وجودم رخنه کرد. شنیده بودم زمان مرگ هم سرمای جسم مشمئزکننده است. روحم گرم بود ولی جسمم خالی و سرد. دیگر منظره ای در بیرون از قطار خودنمایی نمی کرد هر چه می دیدم سکوت بود و سیاهی!
سرم را به پشتی کاناپه تکیه دادم و چشمانم را بستم. تصویر آرش از یک روز و ساعتی مبهم شد!
روزی که با دختر گیتاریستی به نام رویا آشنا شد. رویا شبیه هیپی ها بود. شلخته ولی جذاب! لبخند کجی همواره در صورتش نقش می بست. قهوه می خورد آن هم تلخِ تلخ... از آن روز چهره آرش تار شد و کم کم به سیاهی نشست. هر روز که رویا همراه دوستانش می آمد، حال من به نوعی دگرگون می شد و حال آرش هم به نوعی دیگر! از حسادت می خواستم منفجر شوم. دلم می خواست رویا را بکُشم. حسادت درد بی درمانی است و درونت را می خورد و درنهایت تنها به خودت آسیب می رساند. رویا توجهی به من نمی کرد چون خبر از چیزی نداشت، در حالی که آرش تمام حواسش پی او بود تا توجه اش را جلب کند. چه زود آرش عاشق پیشه و مفتون من، تعویض کرد عاشقانه های قلبش را با یکی دیگر... چه زود فراموش کرد دختری را که سه سال روی دنج ترین صندلی کافه در یک جای مشخص می نشست، به امید آن که آینده اش را با او به زودی پیوند زند.
من ماندم با کافه ای که بوی نهایت شب را می داد. صبح هایش بوی نا و شب هایش بوی خمیازه ای نهفته در دل دیوارهایش! آخر شب هایی که صندلی هایش وارونه روی میزها چیده می شد و نشان از تعطیلی می داد. مشتری مزاحمی شدم که دست و پای صاحبش را بسته بود. با زبان بی زبانی می گفت "گورت رو گم کن دختره ی مزاحم!"
چه قدر بد است در نگاه دیگران مزاحمی بیش نباشی! حس بدی که تجربه می کردم ولی به روی خودم نمی آوردم. رویا از رفتارهای من در مقابل آرش، ناز کردنم و نازم را نخریدن، ادا و اصول و لوس بازی هایم متوجه شد بین ما خبرهایی هست و این منم که تمایل به آرش دارم و خودم را به او می چسبانم و طرف مقابلم عین خیالش نیست و بی خیال خیال من است! رفتار و برخورد رویا طوری بود انگار برایش مهم نبودم و هیچ اهمیتی به حضورم در کنار آرش نمی داد و همین بیشتر من را می سوزاند! رفتار و غرورم طوری بود که انگار می خواستم به رویا بفهمانم، خانم این خانه من هستم و هوو سرم آمده. تلاش می کردم به هوویم حالی کنم من خیلی قبل تر از تو عزیزدردانه بودم و حواست باشد من خانم این خانه بی خاصیت هستم!
جالب تر از همه این که رویا خیلی خونسرد و با کلاس، اهمیتی به رفتار و کارهای من نمی داد. حتی به چشم رقیب هم نگاهم نمی کرد. آن قدر اعتمادبه نفس داشت که خود را بی رقیب می­دانست. در ظاهر این طور وانمود می کرد که آرش با دیگر پسرانی که دور و برش هستند تفاوتی ندارد و این آرش است که برای او بال بال می زند و هواخواهش است.
پارسا از موقعیت پیش آمده استفاده کرد و پیش قدم شد تا به بهانه سرخوردگی از عشق آرش دلداری ام بدهد و با این نیت من را جذب مهربانی اش کند و بگویید: "من از اول گفته بودم آرش مرد تو نیست. نخواستی بفهمی دختره ی نفهم از خود راضی!"
در آن مقطع به نظرم خود آرش با توجه به تمایل پارسا به دوستی با من، چنین پیشنهادی به شریکش داده بود؛ تا به وسیله دوستش هر چه زودتر دست به سرم کند و شَرَم را از سرش کم کند. پارسا هم تلاش می کرد در این آشفته بازار احساسات پیچیده و سردرگم، راهی برای نفوذ پیدا کند؛ اما من متنفر شدم از پسران دور و برم... بوی تعفن و خیانت در لابه لای رابطه ها بیداد می کرد. کاش من هم مثل خیلی از دخترها بودم که هر روز دلبسته یکی می شدند؛ نه این که سه سال جان بکنم تا شاید آرش من را برای آینده اش انتخاب کند. سبک مغزی خودم بیشتر از هر چیزی رنجم می داد. آن قدر بی شعور و دم دستی بودم که آرش حواله ام کرد به پارسا... نه غیرت و تعصبی در میان بود نه وابستگی عاطفی، همه چیز بر مبنای هوس و خوش گذرانی قرار داشت. دیروز تو بودی امروز نیستی. هیچ چیز عجیب و خارق العاده ای هم وجود نداشت تا عذاب وجدان بگیرند. از مهربانی پارسا متنفر شدم. طوری برخورد می کرد که انگار دست نوازش بر سر بچه یتیمی می کشد و من محتاج توجه کسی هستم، حالا پارسا یا هر شخص دیگری که از راه برسد! تمام این مسائل باعث شد زخمی عمیق در قلبم احساس کنم و تا مدت ها به پسرها و دخترهای به ظاهر عاشق پیشه به دیده حقارت بنگرم. عشق چه معنایی داشت و عاشقی کجا بود؟!
با آرش درافتادم. دعوایی حسابی بر سر رویا سر گرفت که چرا دم به دقیقه در کافه ول می چرخد و چرا به او توجه نشان می دهد و نسبت به من بی اهمیت و سرد است. چه قدر بد است که بدانی تمام این ها به خودت بیشتر می چسبد تا به دیگری! من از قبل بازنده بودم ولی با باور آن مشکل داشتم و نمی توانستم در مغزم آن را فرو کنم. آرش باکمال پررویی توهین های من را بی جواب نگذاشت و گفت: "رویا اصلاً هم ول نیست و بهتر از خیلی هاست که سه ساله آویزون من شدن!"
به من می گفت مزاحم و آویزان! شاید حق داشت و منِ بی خبر از همه جا رابطه امان را خیلی جدی گرفته بودم و ول کن ماجرا نبودم. شاید هیچ وقت نخواستم درک کنم چه قدر دم دستی بودن بد است و خودم را مالک آرش و کافی شاپش می دانستم. مالک بی چون و چرا!
از حقیقتی که شنیدم اشک در چشمانم حلقه بست و بعد سرریز شد. طرز رفتار و نیش و کنایه اش تاثیر مخربی به رویم گذاشت. درست و حسابی به من برخورد و غرورم جریحه دار شد. آرش دلش به حالم نسوخت و با بی رحمی نگاهم کرد. در پی دلجویی و یا عذرخواهی برنیامد. یک آن فهمیدم مقصر فقط خودم هستم. حماقت کردم و با خودخواهی نخواستم باور کنم راهم اشتباه است! آن قدر یک طرفه رفتم که به بن بست خوردم.
بعد از کشمکشی که با آرش داشتم، باز نخواستم بفهمم و پا پس بکشم و راه مبارزه تازه ای در پیش گرفتم و سرسختانه باز هر روز به دیدارش می رفتم تا میدان را به رقیب قَدرم نسپارم. حالی ام نمی شد دلی که با من نیست هرگز هم نخواهد شد. امروز رویا و شاید فردا شخص دیگری... به هر حال فرقی نمی کرد من دیگر گزینه او نبودم.
آرش سرسنگین جواب سلامم را می داد و قهوه اسپرسوام را دیگر خودش نمی آورد و دست پیش خدمت می داد تا روی میزم بگذارد. از این واضح تر دیگر چه می توانست باشد. چه قدر سخت بود پذیرش شکست و سخت تر از آن ندیدن آرش و تنها شدن و تنها ماندن با خاطراتم. روزها نقشه می کشیدم تا از در آشتی وارد شوم و دلربایی کنم. گل و یا هدیه کوچکی با پول توجیبی ناچیزم تهیه می کردم و شب با ناکامی، در بسترم گریه و ناله سر می دادم. موزیک می گذاشتم و های های گریه می کردم.
چندان طولی نکشید و خیلی زودتر از آن چه فکر می کردم شایعه نامزدی قریب الوقوع آرش به گوشم رسید. به روی خودم نمی آوردم چه می شنوم و ترجیح دادم صبر کنم تا شایعات فروکش کند و در حد شایعه باقی بماند و آرش به زودی تفاوت بین من و رویا را تشخیص بدهد و دوباره به سوی من که عشق واقعی اش هستم جذب شود. ولی زهی خیال باطل! بعد از مدتی آرش هم نامردی نکرد و در یک اقدام کاملاً انقلابی اعلام کرد با رویا نامزد کرده و نامزدی اشان رسمی شده است.
یادم نمی رود حالت جنون و ناباوری ام را... چه طور امکان داشت! جلوی چشم من، چه طور و کی و به این سرعت قول و قرار عاشقانه اشان گذاشته شد؟ من که جایی نرفتم همین گوشه و کنار در کمین نشسته بودم! قول و قرار نامزدی برای من بود و قرعه به نام آن دیگری افتاد. رویا سه ماه می شد که آمده بود و من سه سال! رویا با اطمینان آمد و من با ناامیدی رهسپار شدم. خاک بر سر من!
مگر آرش چه تحفه ای بود که جرات کرد با احساسات لطیف و عاشقانه من بازی کند! نه خیلی آس بود، نه خیلی خوش قیافه و نه حتی پولدار... تازه داشت دستش به دهانش می رسید. لقمه چپکی برداشته و اصلاً در حد و اندازه من نبود. از همه بدتر اسم مرد نمی شد رویش گذاشت چون زیر قول و قرارش زد.
هیچ وقت یادم نمی رود آخرین روز دیدارمان را که خبر نامزدی اش با رویا را اعلام کرد و با این اقدامش به تمام شایعات هم پایان داد. آن روز وقتی دیدم مثل چند روز گذشته توجهی به من ندارد، پشت پیشخوان رفتم. در حال سرو نوشیدنی بود. پرسیدم: «خوبی؟ چه خبر؟»
آرش هم نه گذاشت و نه برداشت و در کمال خونسردی گفت: «حالم خوبه و از همیشه بهترم اگرم نمی دونی بدون من با رویا نامزد کردم. البته این خبرها چیزی نیست که به گوش کسی نرسه!»
کمی خیره به دهانش ماندم. معنی جمله اش را کامل درک نمی کردم! شاید اشتباه متوجه شدم. آرش طوری با خونسردی حرف می زد که انگار در مورد آب و هوا؛ یا از رفتن به یک پیک نیک صحبت می کند! و یک مسئله خیلی عادی است و جریانی که باید اتفاق می افتاده و ارزش چندانی هم از نظر منِ شنونده نباید داشته باشد. از این که شایعات را شنیدم و به روی خودم نیاوردم حرصش گرفته بود.

فصل سوم

آن سال در میان عواطف و احساست گمشده ام و درگیری های ذهنی بی شمارم، سرانجام فارغ التحصیل شدم. در سال آخر تحصیلی ام دختری سرکش، بی منطق و بی رحم شده بودم. غده ای بزرگ در درونم در حال رشد و تکثیر بود که رفته رفته تبدیل به عُقده می شد و قابل مهار هم نبود و تلاشی هم برای درمان آن نمی کردم. انگار درد بی درمانی شده و با من رشد می کرد و درد داشت. زبان تند و گوشت تلخی ام مداوم شده بود چه با دوستان چه با دشمنان!
روز جشن فارغ التحصیلی ام خانواده ام در کنارم بودند و در شادی ام سهیم شدند و هر کدام به تناسب موقعیتشان هدایای ارزشمندی برایم تهیه کردند. پدر و مادر هم با خرید گوشی مورد علاقه ام که مدت ها بود در فکر به دست آوردنش بودم از همه بیشتر خوشحالم کردند. آن روز هنگامه بی قرار و ناآرام در کنارم قرار داشت. مدتی می شد که به این حال گرفتار شده بود. هر چه به زمان رفتنش نزدیک­تر می شد استرس و اضطرابش افزایش پیدا می کرد. مدام در حال حساب کتاب بود. می ترسید کم بیاورد. می ترسید در غربت گیر کند و نتواند گلیم خودش را از آب بیرون بکشد. تمام این دل شوره ها برای هر کسی اتفاق می افتد. سفر به سرزمین ناشناخته ها... رفتن میان مردمانی که هم زبان و هم دلت نیستند! به نظرم هنگامه خیلی شجاع بود و سر نترسی داشت. نگاهی به چشمان شهلایش کردم که نگران به اطراف نگاه می انداخت، در حالی که هیچ درک درستی از اتفاقات پیرامونش نداشت و در عالم دیگری سیر می کرد. در دلم زیبایی اش را ستودم! هنگامه چه زیبا بود، زیبا نه محشر بود. گیسو هم زیبایی خاص خودش را داشت ولی هنگامه کاراکتر و رفتار منحصر به فردی داشت که زیبایی اش را دوچندان می کرد و همیشه مرکز توجه همگان قرار داشت.
بعد از مراسم جشن فارغ التحصیلی ام همگی به خانه رفتیم. مادر شام مفصلی تدارک دیده بود و همگی دور هم جمع شدیم. حال هنگامه خوب نبود و گفت احتمالا آخرین مهمانی ام در ایران است.
گیسو گفت: «چرا آخرین مهمونی؟ مگه گودبای پارتی نمی گیری؟»
«فکر نکنم وقت این کارها رو داشته باشم. بهتره بی سروصدا برم.»
فرهام گفت: «خوش به حالت، کارات ردیف شد دست ما رو هم بگیر.»
هنگامه لبخند تلخی زد: «خیلی دل شوره دارم.»
فرهام گفت: «درست می شه خواهرم، نگران چی هستی؟ رفتی دیدی باب طبعت نیست یه بلیت یکسره می گیری و برمی گردی وطنت پاره ی تنت!»
گیسو خندید: «فرهام خداییش خیلی دل گنده ای! بیچاره زن آینده ت.»
«نفرین ابدی بر کسی که دوران شیرین تجرد رو به متاهلی ترجیح بده. خر ما از کره گی دُم نداشت!»
زیرچشمی نگاهی به فرهام به قول گیسو دل گنده و خوش گذران کردم. شلوار جین و تی شرت سرمه ای خوش رنگی به تن داشت. موهای قسمت شقیقه اش اندکی خاکستری شده بود که تیپش را مردانه تر و جذاب تر نشان می داد. فرهام از آن دست مردانی بود که هر چه جا افتاده تر می شد به همان مراتب از لحاظ چهره و تیپ بهتر به نظر می رسید! در حال بریدن کیک شکلاتی بودم و برای هر کس تکه ای در پیش دستی قرار می دادم. پدر کنارمان نشست و گفت: «امروز یکی از بهترین روزهای زندگیم رو گذروندم و دختر ته تغاریم فارغ التحصیل شد و منو سر بلند کرد. خدا رو شکر همگی تون تو تحصیل موفق شدید و خیال من و مادرتون رو هم از این بابت راحت کردید. نگران آینده هیچ کدومتون نیستم چون می دونم می تونید گلیم خودتون رو از آب بیرون بکشید.» رو به هنگامه ادامه داد: «عزیزم من فقط بیست سالم بود که رفتم امریکا و بعد از چهار سال آموزش های تخصصی برگشتم ایران و همیشه از اون دوران به عنوان بهترین دوران زندگیم یاد کردم. اصلاً نگران نباش و با خیال راحت برو و به اهدافت برس.»
هنگامه گفت: «چشم پدر سعی می کنم همون طور باشم که شما متوقع اید.»
مادر هم به ما ملحق شد و کنار همسرش نشست: «گیسو، محسن چرا دیر کرد؟»
«رفته دنبال هوتن.»
«بچه رو می آوردی دیگه، هی واسه خودت کلاس بذار! هر جا می ری می گی جای بچه نیست. یادش به خیر ما هر جا می رفتیم شماها رو با خودمون می بردیم. من نمی تونم درک کنم در این مورد چرا حساسی؟»
گیسو گفت: «شما که فرشته اید.»
«یادش به خیر! پدرت سفر دریایی داشت به هند و قرار بود شش ماه طول بکشه. من زودتر از پدرت بار و بندیلم رو بستم رفتم هند. اون موقع هنوز لیلی به دنیا نیومده بود. ولی هر سه شما رو با خودم بردم.»
گیسو گفت: «وای مامان چه حوصله ای داشتید.»
فرهام گفت: «یادمه فیل سواری کردم و یه بارم کم مونده بود مار نیشم بزنه. اه چه کشور کثیفی!»
گفتم: «هر جا رفتید بی من بوده، منو کجا بُردید؟ خاطره دارید؟»
«تولد تو مصادف شد با جنگ ایران و عراق و پدرت مرتب آماده باش بود. کلا شکل زندگی تو ایران عوض شد.»
حوصله نداشتم بگویم "هر جا پدر بود و یا می رفت شما فداییش بودین و هیچ وقت به خاطر من جایی نرفتید یا کاری نکردید." در این شب گلایه از پدر و مادرم چندان زیبا و خوشایند نبود. آن ها بی توجه به احساسات فرزندانشان بودند و صرف این که سقفی بالای سر داشتیم و تحصیل کرده ایم را کافی می دانستند. شاید هم کفایت می کرد و من درک نمی کردم. شاید هم غده سر باز کرده بود تا ناکامی های احساسی ام را به پای نزدیکانم بنویسم. پدرم مردی خوش گذران بود اما لاابالی نه! تفریح و عشق و حالش در چارچوب اخلاقیات قرار داشت و مقید و وابسته به همسرش. چندان در قیدوبند پس انداز و آینده نگری نبود. دَم را خوش بود و تا اندازه ای ساپورتم می کرد که کلاس بروم، هزینه دانشگاهم را متقبل شود و سقفی داشته باشم برای زندگی... برای من کافی بود ولی نه تا همیشه!
کاش می شد به عقب برگشت و تمام اشتباهات را پاک کرد و تمام تفکراتی که انسان را به بیراهه هدایت می کرد از ذهن زدود. کاش تب جوانی این قدر تند و آتشین نبود و همه چیز را نمی سوزاند و به ویرانه تبدیل نمی کرد. از هر ده جوان چند نفر این دوران را به سلامت طی می کردند؟ یک نفر یا دو نفر؟ قطعاً من جزو آن یکی دو نفر نبودم .
کاش می شد از خاطرات آن شب کذایی گذر کنم. مگر می شد بدون عبور از دیروز به امروز رسید؟ باید از آن شب می گذشتم تا به فردا برسم. شاید بتوانم به صراحت بگویم سرنوشت من از همان شب رقم خورد. همان شبی که قرار بود در جشن فارغ التحصیلی دوستم شرکت کنم. یک شب برای هزار شب کافی بود. یک شب برای یک عمر هم کافی بود!
***
دوست و همکلاسی ام ساحل به مناسبت فارغ التحصیلی اش مهمانی مفصلی تدارک دیده بود و عده ای از دوستان نزدیکش از جمله من هم به جشن دعوت داشتیم. ساحل به قول بچه ها آدم حسابی بود و سرش به تنش می ارزید. نرفتن به چنین مهمانی اصلاً صحیح نبود. همگی قرار گذاشتیم در جشن ساحل شرکت کنیم.
دوست داشتم بعد از مدت ها عشق و حال کنم. از همه بهتر باشم و دل پسرها را بسوزانم و بعد با بی محلی انتقام بگیرم. انتخاب آن شبم برای مهمانی، لباسی کوتاه و یقه باز چسبان و موهای پریشان و کفش پاشنه بلند و آرایش آن چنانی بود که گوشه ای از عقده های درونی ام را تشکیل می داد. باید به خودم ثابت می کردم از همه بهتر و سرتر هستم و آرش بدسلیقه و احمق بود که به راحتی من را از دست داد. باید به همه ثابت می کردم من دختری کاملاً مستقل و دور از دسترس هستم و کسی به گرد پای جاذبه های ظاهری ام نمی رسد! زیبا و جذاب و تحصیل کرده ام.
عجب مهمانی­ای بر پا بود! حدسمان در رابطه با ساحل کاملاً درست بود. زندگیِ لوکس و اشرافی، صدالبته مهمان های آن چنانی هم طلب می کرد! ساحل از دیدن سر و شکلم جا خورد. خودش انصافاً سنگین و رنگین و شیک لباس پوشیده بود و شاید توقع نداشت من را به بهترین شکل از نظر خودم و بدترین شکل از نظر عموم ببیند. من همین را می خواستم و این را از نگاه ساحل و باقی دوستانم متوجه شدم، می خواستم جذاب و خواستنی باشم و به نظر خودم دقیقاً به هدفم رسیده بودم و همان طور که می خواستم به چشم می آمدم!
احساس کردم ساحل با کمی شرمندگی من را به خانواده اش معرفی کرد. زن برادرش بدون رودربایستی و با بی اعتنایی به حضور من که برای معارفه کنارشان رفته بودم، بازوی همسرش را گرفت و از آنجا دور شد. اهمیتی به رفتار بی ادبانه اش ندادم؛ چون هیچ دلیلی جز حسادت باعث چنین حرکت زشتی نمی توانست باشد؛ چون من زیبا و جذاب بودم؛ تحمل دیدنم را نداشت.
با برداشتن یک لیوان شربت خنک، ژستم را کامل کردم. پا روی پا انداختم و با هر جرعه زیرچشمی دور و برم را می پاییدم. ماندانا و شقایق هم آمدند. با دیدنم سوتی کشیدند و شقایق در گوشم گفت: «واووو چه کار کردی! امشب شب توئه، نبینم دست خالی مجلس رو ترک نکنی.» کمی سر به سر هم گذاشتیم و خندیدیم.
همه چیز خوب بود و شور و نشاط و خنده و موسیقی، من را هم تحت تاثیر جو حاکم قرار داده بود و حسابی خوش می گذراندم. چند جوان خوش تیپ و خوش قیافه دور و بر ما می چرخیدند. شقایق و ماندانا هم چراغ سبز نشان دادند. ساحل کنارم ایستاد و گفت: «خوش می گذره لیلی؟»
«عالیه!»
«نبینم نشسته باشی، یالا از خودت پذیرایی کن.»

نظرات کاربران درباره کتاب خوش هوندی لیلی