فیدیبو نماینده قانونی انتشارات برکه خورشید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب برج کبوتر

کتاب برج کبوتر

نسخه الکترونیک کتاب برج کبوتر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۲,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب برج کبوتر

تعارفش را نشنیده گرفتم. جوابی ندادم. می‌دانست که دوست دارم تنها باشم. انیس رفت و دوباره من ماندم و دار قالی. نمی‌دانم چرا هر چه می‌بافتم، این قالی بالا نمی‌آمد. لحظه‌ای دست کشیدم و نگاهش کردم. قبلاً که به آن نگاه می‌کردم، انگار هر نقش و نگارش با من حرف می‌زد، ولی آن روز هیچ‌چیزش به چشمم نمی‌آمد! نمی‌دانم، شاید برای این بود که هوش و حواسم مثل همیشه سر جایش نبود. فکرم هزار و یک جا می‌رفت. هنوز هم ته دلم آشوب بود. برای یک لحظه هوایی شدم از پشت دار بلند بشوم و پی انیس به ته حیاط بروم. کنارش بنشینم و همان‌طور که نان را به تنور می‌زند، با هم حرف بزنیم، بلکه حالم بهتر شود. بوی نان تازه و حرارت آتش را دوست داشتم؛ اما نه، معصومه هم آنجا بود. دوست نداشتم فعلاً چشمم به چشم او بیفتد. هنوز دلم با او صاف نشده بود. هنوز زهر حرف‌هایش به دلم بود. همین جا بمانم و خودم را مشغول قالی کنم، بهتر است. هیچ حوصله نداشتم کسی دور و برم باشد. دلم تنهایی می‌خواست. حرف زدن نمی‌خواست. حرف شنیدن نمی‌خواست.

ادامه...

بخشی از کتاب برج کبوتر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

منزل علی اکبر کوچک تر و جمع وجورتر از آن بود که فکر می کردم. یک خانه ی نقلی، میان کوچه های تنگ و باریک محله ی احمدآباد! در اینجا مثل خانه ی بزرگ و دراندشت ما در محله ی خواجو، نه خبری از اندرونی بود و نه بیرونی! نه صندوق خانه و زیرزمین و نه حتی یک اتاق سه دری! به گمانم فقط حوض آب نمای حیاط ما به قدر کل ایوان قدیمی و پوسیده ی اینجا، بزرگ بود. با این اوصاف، ولی حیاط به قدر سادگی خودش، صفا داشت. یک حوض آب با کاشی های آبیِ رنگ و رو رفته، میان آن خودنمایی می کرد. کمی آن طرف تر، کنار دیوار، با چیدن آجرهای نصفه نیمه در زمین، یک باغچه درست کرده بودند و دو ردیف نسبتاً بلند، بوته های گل سرخ کاشته بودند. از همان وقت که در خانه را باز کردم و پا به داخل گذاشتم، عطر این گل ها به پیشواز آمده بودند. مطبخ در گوشه ای از حیاط بود و کنار آن پله های خاکی مارپیچ باریکی قرار داشت که به سمت پشت بام می رفت. چیز دیگری برای تماشا وجود نداشت. کل خانه ی علی اکبر در همین چند وجب حیاط و باغچه و دو اتاق خلاصه می شد. از کوچه صدای رفت وآمد مردم، جیغ وداد بچه هایی که پی هم می دویدند و از سر شادی از ته دل فریاد می زدند، به گوش می رسید. اینجا از محله ی ما شلوغ تر بود. خیلی شلوغ تر! وقتی علی اکبر ما را تا خانه رسانده بود، به قدر ده بار با این وآن سلام وعلیک کرده بود. ترسیده بودم. از اینکه همسایه ها با دیدن ما فکر و خیالاتی به سرشان بزند، خوف داشتم. چند بار به سرم زد از همین راهی که آمده ایم، برگردیم؛ اما... اما غیر از خانه ی علی اکبر، جای امن دیگری به فکرم نرسیده بود.
روی پله ی خاکی نشستم و به بادگیر خانه ی کناری نگاه کردم. سایه اش جلوی آفتاب را می گرفت و چشمم اذیت نمی شد. با نوک پا روی زمین نقش های بیخود کشیدم. راهی به غیر از این برای وقت کشی به خیالم نمی رسید. قدری گذشت، از کار بیخودم خسته شدم. دیگر وقت کشی بیش از این، به صلاح نبود. تا یک ساعت دیگر روز به نیمه می رسید و هنوز هیچ کاری نکرده بودم. به خودم نهیب زدم: «خوب آخرش که چه؟! برو داخل و ببین حرف حسابش چیست!» پاهایم میلی به رفتن نداشت. از غلطی که کرده بودم، سخت پشیمان شده بودم. به زور از پله های ایوان بالا رفتم. کمی این پا و آن پا کردم و دست آخر در نیمه باز را چهارطاق باز کردم. همان جا در چهارچوب در ایستادم و جلوتر نرفتم.
از همان جا هم می توانستم ترنج خاتون را به خوبی ببینم. فقط به قدر چند قدم بین مان فاصله بود. بی صدا کنجی نشسته بود و دیوار کاه گلی روبه رویش را نگاه می کرد. چادر سیاهش دورتادورش روی زمین، پهن بود. به نظر برایش مهم نمی آمد که چادر از سرش افتاده است یا چارقدش کج وکوله دورتادور صورتش را قاب کرده و روبنده اش ولنگ وباز از پشت سر، آویزان است. از همان اولی که سر کوچه مان دیده بودمش، روبنده اش را بالا زده بود. بی محابا! بدون خجالت! انگار می خواست با نشان دادن صورتش، بدون معطلی برود سر اصل مطلب!
«کمکم کن!»
فقط همین را گفته بود. نه التماسی در صدایش بود، نه خواهش و تمنایی! حرفش بیشتر به دستور دادن می ماند تا چیزی دیگر. مثل امر کردن، امر کردن یک نفر آدم بالادست به پایین دستی اش!
نگاهش کردم و برای نوبت هزارم از خودم پرسیدم: «حقیقتاً این خود ترنج خاتون است؟!»
شبیه ترنج خاتونی که می شناختم، نبود. از وقتی به خاطر دارم، دختر لاغر و ظریفی بود، البته نه به لاغری و باریکی کسی که الآن می دیدم. الآن به چشمم شبیه آدمی بود که مدت ها گرسنگی و سختی کشیده باشد، زیر بار درد و محنت بزرگی گرفتار مانده و قامتش تکیده و شکسته شده باشد. از شور و شوقی که همیشه در چشمانش می درخشید، هیچ نشانی نبود. در آن چشمان درشت سیاه که همیشه خنده و شادی لانه داشت، جز ردی از غم و بی قراری، چیز دیگری نمی دیدم. نه؛ اصلاً شبیه ترنج خاتونی که می شناختم نبود.
وقتی دید چطور با نگاهم براندازش می کنم، تکان خفیفی خورد. چارقدش را روی سر مرتب کرد و چین هایش را به روی پا یکی یکی صاف کرد. اصراری برای پنهان کردن صورت ورم کرده و کبودش نداشت. این چشمان گود افتاده و حلقه های کبودی که تا روی گونه هایش راه باز کرده بودند، قصه ای در خود داشتند که من نمی دانستم چیست! فقط این را می دانستم که از پس این ماجرا، هیچ بوی خوشی به مشام نمی رسد. مثل روز برایم روشن بود که خودم را توی دردسر بزرگی انداخته ام.
«مطمئنی این خانه، امن است؟!»
ترنج خاتون این را با صدایی لرزان پرسید.
مختصر جواب دادم: «امن است!»
لحظه ای سکوت برقرار شد. بیخودی سینه ام را صاف کردم و پرسیدم: «چرا من؟!»
وقتی این را پرسیدم، چشمانش پر از درماندگی شد: «اگر چاره ی دیگری داشتم، هیچ وقت طرف تو نمی آمدم!»
جوابم را نگرفته بودم؛ اما سوال دیگری هم نپرسیدم. گفتم: «فکر نمی کردم بعد از این همه سال، ببینمت! آن هم... آن هم این طور! با این... با این...»
حرف توی گلویم گیر کرد، بالا نیامد. ترسیدم از حرفی که می خواهم بگویم، ناراحت شود. خودش دنبال کلامم را گرفت: «آن هم با این وضع! با این صورت کبود و کتک خورده!»
«چرا... چرا به این حال و روز افتادی؟! چه کسی این بلا را سر تو آورده؟! اهل خانه تان خبر دارند؟ امیرجهان...»
«عجله نکن! همه چیز را برایت تعریف می کنم!»
با بی قراری گفتم: «چطور عجله نکنم؟! اگر جای من بودی هم همین حرف را می زدی؟! به یک باره نزدیک خانه مان پیدایت می شود و می خواهی کمکت کنم، با این سروشکل! با این حال خراب! هر چه هم می پرسم، جواب درست وحسابی نمی دهی که آدم بفهمد چه بلایی به سرت آمده!»
لبخند محزونی گوشه ی لب زخمی اش نشست و آهی کشید: «هنوز همان طور هستی! مثل گذشته! تحمل انتظار کشیدن را نداری!»
«لازم نیست با کنایه حرف بزنی. می خواهم همه چیز را بفهمم تا تکلیفم روشن شود. راه چاره پیدا کنم.»
به طرفم برگشت و خیره به چشمانم نگاه کرد: «درست است که گفتم از سر ناچاری پیش تو آمدم؛ اما آمدنم بیخود و بی جهت نبوده. در واقع تکلیف تو روشن است، باید کمکم کنی!»
«یاللعجب! وقتی حرف نمی زنی چطور کمکت کنم؟! می ترسم آن قدر کشش بدهی که همسایه ها بو ببرند و برایمان حرف در بیاورند.»
آهی کشید و گفت: «مرا از این چیزها نترسان. آن قدر چوب حرف مردم را خورده ام که دیگر پوستم کلفت شده.»
«آخرش که چه؟! نمی خواهی قضیه را برای من روشن کنی؟!»
جوابم، آه دیگری بود که پر از بوی حسرت و افسوس بود. سکوت کردم. با خودم گفتم شاید بهتر باشد با سوال های متصلم، حال و هوایش را به هم نریزم. بلکه خدا بخواهد و خودش کم کم شروع به حرف زدن کند.
فکرم درست از آب در آمد. بعد از مدتی که در سکوت میان ما گذشت، بالاخره او بود که لب وا کرد: «برایت تعریف می کنم؛ اما به یک شرط.»
با تکان دادن سر پرسیدم کدام شرط؟
«به شرط آنکه وقتی همه چیز را فهمیدی مثل دیگران شمشیر به رویم نکشی! پشتم بایستی و هوایم را داشته باشی.»
به اعتراض گفتم: «این چه شرطی است که می گذاری؟! اصلاً من کجای این قصه هستم که...»
«شرط من، فقط همین است!»
شرط ظالمانه ای بود؛ اما به نظر می آمد چاره ی دیگری ندارم. حالا که ناخواسته وارد این بازی شده ام، بگذار تا آخرش را بروم و ببینم ته آن به کجا می رسد.
«قبول! بگو گوش می دهم!»
سرتاپا گوش شدم. دیگر نه صدای آدم های کوچه را می شنیدم، نه صدای بازی بچه ها را! تنها و تنها صدای ترنج خاتون بود که تمام هوش و گوشم را در آن اتاق کوچک کاه گلی، مشغول کرده بود.
«قصه ی من از آن روز بارانی شروع شد. از آن روز که خام حرف های معصومه شدم و به هوای زیارت امامزاده از خانه بیرون زدم. این چند روزه به قدری آن روز را یاد می کنم که تمامی ساعاتش تک به تک در خاطرم مانده است. از همان صبح علی الطلوعش تا تاریکی هوا و نماز مغرب و باقی قضایا... آخ! پاره ای وقت ها، به خودم می گویم شاید اگر آن روز مثل بچه ی آدم به نصیحت شاخه نبات خانم گوش داده بودم و توی خانه ی خودمان می نشستم و قالی ام را می بافتم، دچار این همه بلا و مصیبت نمی شدم؛ اما بعد، خوب که فکر می کنم، می بینم من خودم پی آن بلا و مصیبت رفتم، او که به دنبال من نیامده بود! تقصیر از خودم بود.
آن روز، شیطان توی جلدم رفته بود. نمی دانم چرا با شاخه نبات خانم، سر لج افتاده بودم. خوش نداشتم حالا که خانم جانم همه ی امورات خانه را به او سپرده و رفته، مثل آقابالاسر برای من تعیین تکلیف کند. پیش خودم می گفتم خیر سرم بعد از خانم جان و امیرجهان ، من باید خانم خانه باشم نه شاخه نبات خانم که فقط یک دایه ی پیر و هاف هافو است؛ اما راستش تازه امروز به حرف خانم جانم رسیده ام! تازه فهمیده ام که چرا خانم جان اصرار داشت باید برای هر کاری با شاخه نبات خانم شور و مشورت می کردم و بدون نظر او یک قلپ آب هم از گلویم پایین نبرم.
کاش به حرفش گوش کرده بودم... کاش آن روز، شاخه نبات خانم بیشتر از من سر لج افتاده بود و به خواهش و التماس هایم توجه نمی کرد. ای کاش... ای کاش... این ای کاش ها را هزار بار، بلکه بیشتر با خودم گفته ام؛ اما چه فایده...

نظرات کاربران درباره کتاب برج کبوتر

عالی بود بعد از مدت ها یه رمان ایرانی خوندم که حال و هوای خوبی داشت چه قدر برام جالب بود که دختری در زمان قاجار با اون همه تعصب و سختگیری جلوی همه می ایسته و با دنیا می جنگه
در 4 روز پیش توسط ban...ab2
من نسخه کاغذی رو خوندم قشنگ بود . دوست داشتم بیشتر درباره شخصیت ابراهیم می خوندم کارکتر کنت آدرین هم عالی بود آخرش رو دوست داشتم
در 3 روز پیش توسط شمسی اعتمادی