فیدیبو نماینده قانونی نشر دانژه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تحلیل روانشناختی

کتاب تحلیل روانشناختی "خودشکوفایی" از دیدگاه مولانا و راجرز

نسخه الکترونیک کتاب تحلیل روانشناختی "خودشکوفایی" از دیدگاه مولانا و راجرز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب تحلیل روانشناختی "خودشکوفایی" از دیدگاه مولانا و راجرز

در طول اعصار و قرون همواره انسان‌هایی اندیشمند و دردمند ظهور کرده‌اند که ناله‌ی انسان مهجور و جدا افتاده از وطن را سر داده‌اند و قرن‌ها بعد از خود را نیز متأثر کرده‌اند. گرچه از حیث شناسنامه‌ای و زادگاهی به سرزمین یا کشوری خاص تعلق داشته‌اند، لیکن گسترده‌ی نفوذشان فراتر از مکان خود بوده و جغرافیای وسیع‌تری را درنوردیده‌اند. این قبیل افراد که تاریخ مصرفی برایشان نمی‌توان قائل شد، قهرمان همه‌ی دوران‌ها هستند و بشریت برای همیشه به وجودشان افتخار خواهد کرد. بی‌شک مولوی و راجرز دو تن از این افراد شاخص هستند که پیشتاز زمانه‌ی خود بوده‌اند. این دو، از این حیث که بی‌پیشداوری و بی‌تعصب خاص، دغدغه‌ها و بیم و امیدهای انسان را به گفتمان نشسته‌اند، نه شرقی هستند و نه غربی‌ و از لحاظ دیگر که شرق و غرب را در هم آمیخته‌اند و موضعی جدید، بی‌طرف و انسان‌گرایانه در قبال انسان اتخاذ کرده‌اند، هم شرقی‌اند و هم غربی‌. گرچه این دو انسان‌شناس به لحاظ تاریخی حدود هفت قرن از یکدیگر فاصله دارند، اما جنبه‌هایی از همگرایی و اشتراک فکری و برخی از ویژگی‌های زیستی و روانی مشترک آن‌ها را نمی‌توان نادیده انگاشت. هر دو در زمانه‌ای پدیدار شدند که با جنگ فراگیر بین‌الملل همراه بود. مولوی ویرانگری‌های مغولان و اوضاع بیمار مردم زمانه خود را شاهد بود و قرن خود را قرن وحشت و خطر توصیف کرد و راجرز اندکی پس از جنگ جهانی اول برای شرکت در کنفرانس مذهبی‌ دانشجویان جهان، وارد چین شد تا راه‌حلی دینی برای تنش‌های بین‌المللی بیابد.

ادامه...
  • ناشر نشر دانژه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.2 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تحلیل روانشناختی "خودشکوفایی" از دیدگاه مولانا و راجرز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



( ۱ کیستی ها

* زندگی، زمانه و شخصیت مولوی
* مولانا در مسیر «شدن»
* محبوب های مولوی
* زندگی راجرز
* عصیان علیه فرامن ها
* خدایان راجرز و نظریه ی شخصیت وی
* منشور خودشکوفایی از منظر راجرز

(۱کیستی ها

الف کیستی مولوی (زندگی و زمانه)

نام او محمد و لقبش جلال الدین و شهرت او مولاناست. در ششم ربیع الاول سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ که آن زمان جزء خراسان ایران بود، به دنیا آمد و در پنجم جمادی الاول سال ۶۷۲ در سن ۶۸ سالگی در قونیه (ترکیه) روی در نقاب خاک کشید(۸).
پدر مولوی شیخ بهاءالدین ولد، مشهور به سلطان العلما از بزرگان علما و عرفای ممتاز عصر خود بود. مولانا هنگامی که ۱۳ ساله بود به همراه خانواده، بلخ را ترک کرد و وارد یک سفر دور و دراز شد.
عوامل متعددی در تصمیم گیری پدر مولوی برای مهاجرت از بلخ دخالت داشته است. عمده این عوامل، یکی بدرفتاری سلطان محمد خوارزمشاه حاکم وقت بلخ با وی بوده است. او از شهرت واعتبار سلطان العلما و رو آوردن مردم به وی هراسناک شد و وی را مجبور به ترک بلخ کرد. علت دیگر هجرت از بلخ این بود که در آن زمان مغولان به اکثر شهرهای ایران حمله ور شده بودند و به هر شهر و دیاری که می رسیدند کشت وکشتار به راه می انداختند و آنجا را با خاک یکسان می کردند.
پدر مولانا که از حمله قریب الوقوع مغولان به بلخ آگاه بود، جلای وطن کرد. نقل است که مدتی بعد از هجرت آن ها، مغولان به بلخ یورش بردند و ویرانی های بی شماری را به بار آوردند به طوری که بلخ تقریباً خالی از سکنه شد. خانواده ی مولانا در مسیر سفر خود به نیشابور رسیدند و مولانا به اتفاق پدر به ملاقات شیخ عطار رفتند و عطار، مثنوی «اسرار نامه» خود را به مولانا هدیه کرد و به پدرش گفت: «زود باشد که این پسر(مولانا) آتشی در سوختگان عالَم زند» (جلال الدین همایی، ۱۳۵۶). پس از عبور از نیشابور، روستاها و شهرهای زیادی را پشت سر گذاشتند و در هر یک چند ماه یا چند سال اقامت کردند تا در نهایت به قونیه رسیدند و درآنجا به طور دائم ساکن شدند.
جغرافیای زیستی مولانا از تولد تا مرگ را می توان به صورت نمودار آتی ترسیم کرد:



مولانا در ۱۸ سالگی وارد لارنده (از شهرهای ترکیه کنونی) شد و با گوهر خاتون دختر لالای سمرقندی ازدواج کرد و صاحب دو پسر و یک دختر شد. در آستانه ۲۲ سالگی، سلطان قونیه به نام علاءالدین کیقباد که از حاکمان خردمند آن دوران بود، دعوت نامه ای برای مولانا فرستاد و از او خواست به همراه خانواده برای اقامت دائم وارد قونیه شوند. دو سال پس از اقامت در قونیه، پدر مولانا از دنیا رفت و او جانشین پدر شد.

شخصیت

همچنان که مورخان و صاحب نظران گفته اند، از حیث تیپ بدنی «مولانا مردی بوده است زرد چهره و باریک اندام و لاغر». (فروزان فر، ۱۳۱۴). همچنین افلاکی که از هم عصران مولانا بوده و محضر وی را درک کرده است، می گوید: «{مولانا} روزی به حمام در آمد و به چشم ترحم به جسم خود نظر می کرد که قوی، ضعیف گشته است فرمود که جمیع عمر از کسی شرمسار نگشته ام، اما امروز از جسم لاغر خود به غایت خَجِل شدم.»(۹) با توجه به این داده ها و شواهد تاریخی شاید بتوان نتیجه گرفت که مولانا از نظر صفات شخصیت، شخصیتی هزار تو، پیچیده گرا و پارادوکسیکال است. این عواطف و هیجانات ضد و نقیض هم در سبک زندگی او یافت می شود و هم در سراسر مثنوی نمایان است:

هست احوالم خلافِ همدگر
هر یکی با هم مخالف در اثر
(۶/ ۵۱)

مولانا در بیت فوق می گوید که احوال درونی من مختلف است چنانکه آثار این احوال با هم اختلاف دارند. در واقع مولانا بر این باور است که تضاد نه تنها بر عناصر و پدیده های جهان حاکم است بلکه بر فعالیت های روانی انسان نیز سیطره دارد(۱۰). به بیان دیگر، او معتقد است که انسان آمیزه ای از قوا و استعدادهای متضاد است و با زبان تمثیلی زیبایی این تضاد را به خوبی در ابیات زیر آورده است:(۱۱)

کاندرین یک شخص، هر دو فعل هست
گاه ماهی باشد او و گاه، شست
(۲ /۶۰۴)

در انسان دو فعل متناقض وجود دارد. گاهی او ماهی می شود و گاهی قلاب ماهیگیری و دام. به علاوه اینکه مولانا شخصاً به شوریده حالی و تغییر احوالات خود در مثنوی اشاره نموده است:

من سَر هر ماه سه روز ای صنم
بی گمان باید که دیوانه شوم

هین که امروز اول سه روزه است
روز پیروزاست، نه پیروزه است

هر دلی کاندر غم شَه می بُوَد
دَم به دَم او را سَر مَه می بود
(۵/ ۱۸۹۰-۱۸۸۸)

و نیز مولانا در مقام انسان به طور کلی می گوید ای انسان، تو موجودی مکانی هستی در حالی که اصل تو در لامکان است و لذا دکان محسوس را ببند و دکان عالم معنی را بگشا(۱۲):

تو مکانی، اصلِ تو در لامکان
این دکان بربند و بگشا آن دکان
(۲ /۶۱۲)

همچنین مولانا در دیگر احوالات یک انسان کامل (که خود یکی ازمصادیق آن است) می گوید: جسم من در روی زمین با تو در کویی سکونت دارد ولی روح من مانند ستاره ی کیوان بر اوجِ آسمان هفتم چرخ می زند(۱۳):

در زمینم با تو ساکن در محل
می دَوَم بر چرخِ هفتم چون زُحَل
(۲ /۳۵۵۵)

نوشته اند که او طی ده سالی که به سرودن مثنوی مشغول بود، گاه به گاه دچار جنون ادواری می شد اما این جنون، جنون عادی نبود، بل جنونی منبعث از غلیان عشق الهی بود. یعنی جنون او مافوق عقل بود نه مادون عقل. به طوری که از هر رشحه ی آن، صدها عقل پخته و کامل فرو می ریخت.
مولانا برای تقریب اذهان، جنون ادواری خود را به جنون ادواری متعارف تشبیه کرده است، زیرا قدما عقیده داشتند که جنون دیوانگان سر هر ماه شدت می گیرد و اطبای قدیم نیز عقیده داشتند که غالب سودایی مزاجان، اول هر ماه برای دو یا سه روز به طرف دیوانگی می گرایند و سپس دوباره به سر عقل باز می گردند.
حضرت مولانا انقلاب روحی و درونی خود را که از کشف حقایق و درک اسرار پدید می آمد، به جنون ادواری تشبیه کرده است و این حالات تا آخر عمر پر برکتش ادامه داشته است. علاوه بر آن مولانا در ابیات بعد اشاره می نماید که هر صاحبدلی که گرفتار عشق حضرت معشوق باشد، هر لحظه برای او سَرِ ماه است. یعنی هر کس که آتش عشق الهی در قلبش شعله ور گردد همیشه دیوانه ی حقیقت است(۱۴):

هر دلی کاندر غمِ شه می بُوَد
دم به دم او را سَرِ مَه می بُوَد
(۵/ ۱۸۹۰)

بنابراین مولانا به «بودن» رضایت نداد و چنانچه خواهد آمد، خود را در مسیر «شدن» قرار داد تا به خودشکوفایی دست یابد.

مولانا در مسیر «شدن»

مولوی یک انسان چند بعدی و متفکر چند ساحتی است. نمی توان او را صرفاً یک شاعر دانست. چرا که شعر فقط ابزار کار او بوده است. او در وهله ی نخست یک عارف و حکیم، سپس یک روان شناس و جامعه شناس و دست آخر یک ادیب بوده است. با نگاهی عمیق به زندگی نامه ها و کتب تاریخی که درباره ی وی به نگارش آمده است، می توان حیات فکری و سیرِ پویایی روانی او را به چهار مرحله عمده تقسیم بندی کرد:
مرحله اول از کودکی تا ۲۴ سالگی؛ در این مرحله مولانا در نقش یک دانشجو و اندیشمند دیندار ظاهر می شود و به قول خودش «سجاده نشین با وقاری» است که سر در جیب تفکر فرو برده است.
مرحله دوم از ۲۵ سالگی تا ۳۷ سالگی؛ در این مرحله کسب مدارج بالای علمی از طرفی و تجربه ی هیجان های متافیزیکی و سیر و سلوک اخلاقی و عرفانی از طرف دیگر، سازمان شخصیت او را متحول می سازد و به قول خودش در مرحله ی پخته شدن به سر می برد.
مرحله سوم که از ۳۸ سالگی آغاز و تا ۴۱ سالگی ادامه می یابد؛ زمانی است که با شمس دیدار می کند به مرحله سوختن می رسد و دستخوش انقلاب روانی می گردد. رفتار و افکارش به طور کلی دگرگون می شود و به حقیقت باطنی امور دست می یابد و عاشقی و مدهوشی را بر می گزیند و می گوید:

با دو عالم عشق را بیگانگی
و اندر او هفتاد و دو دیوانگی
(۳/ ۴۷۱۸)

زین خرد جاهل همی باید شدن
دست در دیوانگی باید زدن

آزمودم عقل دوراندیش را
بعد از این دیوانه سازم خویش را

عقل را من آزمودم هم بسی
زین سپس جویم جنون رامَغْرسی(۱۵)
(۲/ ۲۳۲۸ به بعد)

در این مرحله از شدن، همان طور که خودش می گوید عقل و خرد دوراندیش یا همان عقل جزئی را کنار می گذارد و قدم در وادی پر سوز و گداز عشق و شیدایی می گذارد:

عاشقم من بر فنِ دیوانگی
سیرم از فرهنگی و فرزانگی
(۶ /۵۷۳)

و یا در جای دیگری می گوید اگر در راه عشق و حضرت معشوق، صد جسم همچون خرقه داشته باشی و همگان را در آن طریق فروافکنی، باز جا دارد. همان کالبدی که دارای حیات و احساس و ادراک است و قدر و منزلت عشق، ورای این جان ظاهری است چه رسد به خرقه ی سلطنت دنیا که عقیم است و مستی های حقیر و بی ارزش آن موجب فتنه و گرفتاری می شود و لذا صریحاً اعلام می کند که حشمت و ثروت دنیوی گوارای تن پرستان باد، لیکن ما غلام عشقِ زوال ناپذیر او هستیم:

عشق، ارزد صد چو خرقه کالبد
که حیاتی دارد و حسّ و خرد

خاصه خرقه ملک دنیا کابترست
پنج دانگ مستی اش دردِ سرست

مُـلک دنیا، تن پرستان را حلال
ما غلام مُلکِ عشقِ بی زوال
(۶/ ۴۴۲۱-۴۴۱۹)

مولانا همچنان به پیش می راند تا به جنون عشق می رسد و در واقع اعلام می دارد که هر کس که فاقد عشق حقیقی و جنون الهی باشد آن طور که شایسته است خدا را نشناخته است، لذا از دیدگاه او در این راه هر چیز به جز شوریدگی و دیوانگی، باعث دوری و بیگانگی است و صریحاً اعلام می کند که من دیوانه ام و شما که دیوانگی مرا نکوهش می کنید هر چه سریعتر زنجیری را که مخصوص بستن دیوانگان است بردارید و مرا با آن ببندید که من زنجیر عقل و تدبیر را گسسته ام:

هرچه غیرشورش و دیوانگی است
اندرین ره، دوری و بیگانگی است

هین بنه بر پایم آن زنجیر را
که دریدم سلسه تدبیر را
(۶ /۶۱۰-۶۰۹)

مرحله ی چهارم مرحله ی پس از شمس است که از ۴۲ سالگی آغاز و تا پایان عمر ادامه می یابد و آن هنگامی است که شمس ناپدید می شود و از میدان دیداری مولانا خارج می گردد، سپس مولانا از تب و تاب عشق و هیجان، به ساحل آرامش می رسد. از شمس گذر می کند و به حسام الدین چلبی می رسد و به یک نوع عقلانیت بارور شده دست پیدا می کند که سیراب شده عشق است. در این هنگام مولانا یک انسان کامل، روشنفکر منتقد و اندیشمند چند پرسشی است که معارف و واقعیات تلخ و شیرین تاریخ و جامعه ی خود و آیندگان را به عنوان یک معلم خوش گفتار در قالب مثنوی معنوی به زبان می آورد و خود نیز معتقد است که معارف مثنوی، عطش معنوی را رفع می کند و پیشنهاد می کند که هرگاه تشنه ی دریای معارف معنوی شدی در جزیره مثنوی به گشت و گذار بپرداز و چنان به گشت و گذار بپرداز که هر لحظه مثنوی را دریای معنوی بینی و لاغیر(۱۶):

گرشدی عطشان بحر معنوی
فرجه یی کن در جزیره مثنوی

فرجه کن چندان که اندر هر نفس
مثنوی را معنوی بینی و بس
(۶ /۶۸-۶۷)

بی جهت نیست که در مورد او نوشته اند:
«محیط زندگانی، رویدادهای روزانه، عادات مردم، امثال، خوانده ها، شنیده ها، ضرب المثل، حکایات، محتوای کتاب های سنایی و عطار که سال ها سرگرم مطالعه آن ها بود، اشعار شعرای عرب و ایران، سخنان پدر و سید برهان الدین مخصوصاً سخنان شمس، قرآن، حدیث، اطلاعات دینی، فلسفه حکیمان، تلقّیات مذهبی، اصول تصوف، اساطیر، تاریخ گذشته، روزگار خود وی و فردایی که در مخیله اش آفریده بود، همه و همه ی این عناصر مردمی و مدرسی به کوچکترین مناسبتی می توانست مورد تجزیه و تحلیل او قرار گیرد.» (گولپینارلی،۱۳۶۳).

به راستی که مثنوی جامعی از همه پدیده ها و امورگوناگون است که مولانا بررسی و تحلیل کرده است و این کار تنها از انسانی خودشکوفا و چند بعدی برمی آید که خلاقیت و اُفق فکری او بی نظیر باشد و خود بداند که مرتبه ی رشد انسان تا کجاست و می تواند به چه مراتبی برسد:

آه کردم چون رسن شد آه من
گشت آویزان رسن در چاه من

آن رسن بگرفتم و بیرون شدم
شاد و زفت و فربه و گلگون شدم

در بُن چاهی همی بودم زبون
در همه عالم نمی گنجم کنون
(۵ /۲۳۱۱ به بعد)

مقدمه

در طول اعصار و قرون همواره انسان هایی اندیشمند و دردمند ظهور کرده اند که ناله ی انسان مهجور و جدا افتاده از وطن را سر داده اند و قرن ها بعد از خود را نیز متاثر کرده اند. گرچه از حیث شناسنامه ای و زادگاهی به سرزمین یا کشوری خاص تعلق داشته اند، لیکن گسترده ی نفوذشان فراتر از مکان خود بوده و جغرافیای وسیع تری را درنوردیده اند. این قبیل افراد که تاریخ مصرفی برایشان نمی توان قائل شد، قهرمان همه ی دوران ها هستند و بشریت برای همیشه به وجودشان افتخار خواهد کرد.
بی شک مولوی و راجرز دو تن از این افراد شاخص هستند که پیشتاز زمانه ی خود بوده اند. این دو، از این حیث که بی پیشداوری و بی تعصب خاص، دغدغه ها و بیم و امیدهای انسان را به گفتمان نشسته اند، نه شرقی هستند و نه غربی و از لحاظ دیگر که شرق و غرب را در هم آمیخته اند و موضعی جدید، بی طرف و انسان گرایانه در قبال انسان اتخاذ کرده اند، هم شرقی اند و هم غربی . گرچه این دو انسان شناس به لحاظ تاریخی حدود هفت قرن از یکدیگر فاصله دارند، اما جنبه هایی از همگرایی و اشتراک فکری و برخی از ویژگی های زیستی و روانی مشترک آن ها را نمی توان نادیده انگاشت. هر دو در زمانه ای پدیدار شدند که با جنگ فراگیر بین الملل همراه بود. مولوی ویرانگری های مغولان و اوضاع بیمار مردم زمانه خود را شاهد بود و قرن خود را قرن وحشت و خطر توصیف کرد و راجرز اندکی پس از جنگ جهانی اول برای شرکت در کنفرانس مذهبی دانشجویان جهان، وارد چین شد تا راه حلی دینی برای تنش های بین المللی بیابد.
راجرز همچون مولانا و مولانا همچون راجرز در طول زندگی خود، فراز و نشیب های بی شماری را تجربه کرده اند. هر دو در سن نوجوانی مولوی در ۱۳ سالگی و راجرز در ۱۲ سالگی دست به یک هجرت تاریخی زدند و با جوامع و انسان های زیادی برخورد و دیدار کردند. مولوی در مسیری که از بلخ تا قونیه را شامل می شد، طی مسیر کرد. تجربه ی اوضاع و احوال آشکار و نهان انواع جوامع بشری از وی انسانی پخته و بینش مند ساخت. زمانه ی او تقریباً شبیه زمانه ی راجرز بود. روان پریشی جمعی، که براثر وحشیگری های چنگیز به وجود آمده بود، نگاهی دردمند و رازآلود به مولانا بخشیده بود و راجرز هم در قرنی زندگی کرد که هیتلر به قلع و قمع ارزش های انسانی اقدام کرده بود. همین امر موجب شده بود تا فراتر از یک روان شناس حرف های و در قامت یک روشنفکر متعهد، در قبال تنش های بین المللی موضع گیری کند. به جرئت می توان گفت به همان اندازه که بین شخصیت چنگیز و هیتلر در نوع خود شباهت وجود دارد به همان اندازه و بیشتر باید مولوی و راجرز را دغدغه مند یک درد مشترک بدانیم.
ویژگی مشترک دیگری که مولانا و راجرز را به هم پیوند می زند، شورش آن ها علیه وضع موجود بود. راجرز علیه کیشِ پروتستان بنیادگرای والدین خود طغیان کرد و آزاد اندیشی را برگزید و مولانا پس از دیدار با شمس، سنت گرایی را کنار گذاشت و به سان سایر عالمان و فقیهان زمان خود به انسانِ عرفی بودن رضایت نداد و همچون یک سنت شکن تمام عیار و دگراندیش به همه ی آنچه که همفکران و هم عصرانش به آن می بالیدند و از آن لذت می بردند، پشت پا زد و وارد یک دنیای عشقی عمیق شد و شماتت کنندگان و ملامتگران را این گونه پاسخ داد:

گفت ای ناصح، خَمُش کن چند چند؟
پند کم ده، زانکه بس سخت ست بند

سخت تر شد بندِ من از پندِ تو
عشق را نشناخت دانشمندِ تو
(۳/ ۳۸۳۱ـ۳۸۳۰)

علی رغم آنکه مولوی یک عارف و حکیم الهی شرقی بوده که از نظر جهان بینی و اعتقادات کاملاً با راجرز که یک روان شناس غربی بوده متفاوت می باشد اما طنین و آهنگ ادبی منحصر به فردی که در نوشتار هر یک از آن ها وجود دارد، آنان را از سایر همگنان خود متمایز می سازد. در عین حال به جهت نزدیکی دیدگاه راجرز به تفکر شرقی، ما این مقایسه و کار تطبیقی را آغازی بر یک انجام مبارک در مورد خودشکوفایی و انسان کامل می دانیم.
در این راستا ضروری است که قبل از ورود به مبحث مورد نظر، واژه های «خود» و «خودشکوفایی» از دیدگاه روان شناختی تعریف و توضیح داده شوند و سپس به شمه ای از زندگانی این دو شخصیت برجسته که در مسیر «شدن» چه راه هایی را پیمودند، اشاره کنیم تا خوانندگان به گستره فراخ تری از ویژگی ها و شخصیت این دو اندیشمند نامی دسترسی پیدا کنند.
می دانیم که «خود» در زبان فارسی به معنای خویش و خویشتن است و در روان شناسی به طور اجمال خود عبارت است از جزئی از روان فرد که به صورت یک کل سازمان یافته و به عنوان عامل یا نیرویی درونی که عمل کنترل و هدایت اعمال او را در مقابل انگیزه ها، نیازها و مانند آن ها بر عهده دارد(۱).
نیز در تعریف «خود»(۲)گفته شده است(۳): یکی از وجوه غالب تجربه ی انسان، احساس جبری وجود خویش است، چیزی که فلاسفه به طور سنتی آن را مسئله ی هویت شخصی یا خود نامیده اند. این اصطلاح در نظریات روان شناختی، خصوصاً در زمینه های اجتماعی و روان شناسی رشد، مطالعه ی شخصیت و پسیکوپاتولوژی، نسبتاً خوب معرفی شده است. جای تعجب نیست که گوناگونی مورد استفاده از آن بسیار وسیع و نسبتاً غیر سیستماتیک است و معنی مورد نظر، غالباً در نتیجه این واقعیت که اصطلاح خود، ممکن است به گونه ای مورد استفاده قرار گیرد که با فرم های دستوری تداخل پنهانی نماید، مغشوش می گردد. برای شناخت این مسئله به اصطلاحات مرکبی که در پی خواهد آمد، توجه نمایید. ذیلاً شش کاربرد اولیه اصطلاح که به نظر می رسد مفهوم مورد نظر کسانی باشد که self را به کار می برند(۴)، ذکر می شود:
۱ـ خود به معنی عامل یا نیروی درونی کنترل کننده و هدایت کننده ی اعمال در مقابل انگیزه ها، ترس ها، نیازها و غیره. در اینجا خود یک وجود فرضی است، وجهی از روان که نقش معینی برای ایفا کردن دارد. این معنی در مفهوم self-creative آدلر، self-system سالیوان و نوشته های اولیه یونگ مشاهده می گردد.
۲ـ خود به عنوان شاهد درونی رویدادها. در اینجا خود، جزئی از روان تلقی می شود که عملی درون نگرانه دارد. این خود، تصور این است که می تواند خود به مفهوم شماره یک را مورد مشاهده و مداقه قرار دهد. ویلیام جیمز یک قرن پیش، این دو خود را مثل me و I دانست(۵). اولی به معنی خود شناخته شده (به مفهوم ۱) و دومی به معنی خود شناسنده (به مفهوم ۲).
۳ـ خود به معنی تمام تجربه ی شخصی، به معنی موجودی زنده. در اینجا اصطلاح خود به صورتی فراگیر و نسبتاً خنثی به کار برده می شود و اصطلاحاتی مثل ایگو، شخص، فرد، ارگانیسم و غیره معادله ای مقبول آن هستند.
۴ـ خود به معنی ترکیب، به معنی کل سازمان یافته ی شخصی، معنی در اینجا شبیه مورد ۳ است با این مفهوم اضافی که شخص بر وجه پیوسته ی آن تمرکز می یابد. کسانی که این اصطلاح را به معنی مزبور به کار می برند، غالباً آن را به صورت ساختار منطقی که به طور غیر مستقیم از طریق تجربه ی استمرار شخص، علی رغم تغییرات زمان استنباط می شود، مورد استفاده قرار می دهند. به این ترتیب، شخصیت معادل مقبولی برای این کاربرد است.
۵ـ خود به معنی هشیاری، آگاهی، ادراک خود، خود به معنی هویت، اصطلاح proprium گوردون آلپورت معادل مناسبی در این مورد است.
۶ـ خود به عنوان هدفی انتزاعی یا نقطه پایان بر یک بُعد شخص نگر. این معنی خصوصاً در نوشته های بعدی یونگ، که در آن ها «خود»، آرکی تایپ غایی بین هشیاری و ناهشیاری تصور می شود، مدفون است و دستیابی به خود، نمایش رشد روح گرایی است. آبراهام مزلو نیز همین معنی را بیان کرده است، منتهی به شکل مماسی و در اصطلاح مرکب خودشکوفایی.
و اما «خودشکوفایی»(۶) اصطلاحی است که در اصل به وسیله ی نظریه پرداز عضوی نگر، کورت گلداشتین، برای انگیزه ی واقعیت بخشی به تمام استعدادهای بالقوه ی خود شخص مورد استفاده قرار گرفت. در این دیدگاه، این انگیزه، برترین یا به عبارت درست تر، تنها انگیزه ی واقعی شخص شمرده می شود و باقی انگیزه ها تظاهرات آن ها هستند.
در نظریه ی شخصی آبراهام مزلو، سطح نهایی رشد روان شناختی، که وقتی تمام نیازها و فرانیازها برآورده گردید و «شکوفایی» تمام استعدادهای بالقوه ی شخص عملی شد، به دست می آید و انسان «خودشکوفا»(۷)، مدل کلی شرایط انسانی به گونه ای که ماهیت اساسی انسان، تلاش در جهت خودشکوفایی است. انگیزه برای استفاده از حداکثر استعدادهای موجود.
در خاتمه ی این پیشگفتار، مولفان برخود فرض می دانند که ابتدا از عارف و فرزانه گرانقدر، فاضل ارجمند، جناب آقای استاد کریم زمانی که به تعبیر بزرگان «از عاکفان روضه ی جمال و طائفان کعبه جلال مولانا»بوده و سابقه ی ارادتی دیرین به آن عنقای قاف معرفت داشته و شرح جامع ایشان بر مثنوی معنوی، «که نخبه ی اطلاعات موجود در شروح دیگر را در خود نهفته دارد» و گنج شایگانی است که با رنج فراوان و همنشینی استاد، طی سال های طولانی با حضرت مولانا، به رایگان به فارسی زبانان شرق و غرب عالم هدیت فرموده اند که ما در این کتاب از آن بهره های فراوان برده ایم، تشکر و سپاسگزاری نموده و از خداوند منّان، آرزوی سلامت و دوام توفیقات ایشان را مسئلت که همچنان تشنگان وادی معرفت و حقیقت را از آب معنوی و زلال مثنوی هدایت سیراب نمایند.

همچنین شایسته است از استاد نمونه و فرهیخته ی جامعه دانشگاهی و عضو فرهنگستان علوم کشور،جناب آقای دکتر حسن احدی و استاد اخلاق جناب آقای دکتر احمد برجعلی به جهت تشویق های مکرر در ارائه این اثر و نیز استاد فاضل و اندیشمند جناب آقای دکتر محمدجواد شریعت باقری که با مطالعه ی نسخه اولیه کتاب، راهنمایی های ارزشمندی را ارائه نمودند و بالاخره از استاد نمونه، معلم اخلاق و مولوی شناس وارسته (که طی سال های متمادی در محضر ایشان با ارشادات قولی و فعلی و برگزاری جلسات مثنوی با هدایت و دستگیری ایشان، به کسب فیضِ تعلیماتِ حضرت مولانا اشتغال داریم) جناب آقای دکتر علی حسین سازمند (مدیر مسئول محترم نشر دانژه) که همواره راهنمای ما بوده و موجبات چاپ این اثر را فراهم نمودند، صمیمانه تشکر و قدردانی نماییم. بر آن امیدیم که کمبودها و نواقص موجود در این مجلد، با راهنمایی ها و تذکرات صاحبان تفکر و قلم، مولوی شناسان و راجرز دانان گرامی، اساتید ارجمند و همکاران گرامی دانشگاه، دانشجویان عزیز و دیگر خوانندگانِ فهیم، در چاپ های بعد، مرتفع گردد، لذا با کمال تواضع و اخلاص، درخواست می شود که نظرات، پیشنهادها و انتقادات خویش را به آدرس پست الکترونیکی نگارندگان ارسال فرمایید:
Mahdi_sh_fk@yahoo.com
S_Abdolmalaki@yahoo.com
گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن
مُصلحی تو، ای تو سلطانِ سَخُن

کیمیا داری که تبدیلش کنی
گرچه جوی خون بود، نیلش کنی

این چنین میناگری ها، کار توست
این چنین اکسیرها، زسرار توست
(۲ /۶۹۵ ۶۹۳)

تهران تابستان ۱۳۸۷

نظرات کاربران درباره کتاب تحلیل روانشناختی "خودشکوفایی" از دیدگاه مولانا و راجرز