فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در قلمرو نور ۱

کتاب در قلمرو نور ۱
ده مرحله‌ای که روح انسان پس از مرگ، پشت سر می‌نهد

نسخه الکترونیک کتاب در قلمرو نور ۱ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۳۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب در قلمرو نور ۱

این کتاب، به توصیفِ آن چه ما آن را مراحلِ «مُردن» نام نهاده‌ایم می‌پردازد. این کار، نتیجه پنج سال تحقیقاتی گسترده و دقیق و انجام دادن صدها مصاحبه حرفه‌ای با افرادی بوده است که به صورت موقت از دنیا رفته بودند. جریانِ زندگی روزمره آن‌ها به وسیله ایست قبی یا تصادف در جاده یا خیابان و یا مشکلاتی که در هنگام زایمان یا پس از مراحل زایمان ایجاد می‌شود و سرانجام بسیاری وقایع غیرمنتظره دیگر، برای مدتی متوقف شده بود. همه این افراد، دیگر بار به عالم زندگان بازگشته‌اند و نکته بسیار خارق‌العاده و عجیب در این امر این است که گزارش آن‌ها از وقایعی که «پس از مراحل مردن» برایشان روی داد، دقیقا با گفته‌های کسانی که تجربیاتی مشابه با آنان داشته‌اند، مطابقت و شباهت دارد. داستان هر یک از این افراد، از یک زمینه مشترک و یگانه برخوردار است. در واقع، پس از آن که مغز آن‌ها از حرکت ایستاد و قلبشان نیز دیگر هیچ ضربانی نداشت و همه چیز به شیوه بسیار دقیق پزشکی، از انجام دادن کار معمول خود دست کشیده بود، آن نیز به شکلی بسیار برنامه‌ریزی شده و منظم و مرتب، باری، همه این افراد، یک رشته تجربیات ماورای روحی مشابهی را پشت سر نهاده بودند. من به سرعت دریافتم که این زنجیره وقایع مشابه و یکسان، اتفاقاتی بسیار «تعریف‌شده» در عالم هستی به شمار می‌رود. شاید هم بتوان نام این اتفاقات را «مراحل تدریجیِ» یک واقعه مشابه نهاد که هر انسانی، «پس» از مردن، ناگزیر از تجربه کردن است. این ده مرحله‌ای که در عنوانِ اصلی کتابم از آن‌ها نام برده‌ام، سفری خارق‌العاده و بسیار شگفت‌انگیز به سوی نوری است که برای ما انسان‌های زمینی، و هنوز در قید حیات، دست‌نایافتنی است.

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.56 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب در قلمرو نور ۱

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



تقدیم به خدای عزیز و مهربانم،
مهربان ترینِ مهربانان!
آفریدگاری که هستی می بخشد و هستی می ستانَد
و رسیدن به قلمرو نورانی و آسمانی اش، سرآمدِ آرزو و اشتیاق هر آفریده ای است

ترجمه این کتاب را به روحِ مغفور و مرحومِ مادرِ عزیزم تقدیم می کنم. انشااللّه، به اذنِ الهی، این روحِ به عالمِ باقی شتافته، در بهترین مکان بهشت، در کنار تمام آنانی که در دورانِ زندگی اش، عمیقا دوست می داشته است حضور داشته باشد.
آمین یا ربّ العالمین

خدا نور آسمان ها و زمین است. نوری افزون بر نور دیگر. خدا هر کس را بخواهد بدان نور راه می نماید.
سوره مبارکه نور - آیه ۳۵

خداوند یاور مومنان است. ایشان را از تاریکی ها به سوی نور رهنمون می شود.سوره مبارکه بقره آیه ۲۵۷

«بگو: ای پروردگار من، مرا به راستی و نیکویی داخل کن و به راستی و نیکویی بیرون بَر، و مرا از جانب خود پیروزی و یاری عطا کن.»سوره مبارکه اسراء آیات ۸۱-۸۰

«بگو: اوست خدی یکتا و یگانه. خدایی که در حاجت، به او رو کنند. نه زاده است و نه زاده شده؛ و هیچ کس همتای او نیست.»سوره مبارکه توحید

مرحله نخست. خروج از کالبد جسمانی

هیچ نوع احساس خطری احساس نمی شد.
هیچ چیز ترسناک و شومی در کمین ننشسته بود.
هیچ نگرانی و دل آشوبی که از این حکایت کند که قرار است به زودی اتفاق بدی روی دهد در دل نبود... آن روز، یک روز زیبای تابستان سال ۱۹۶۷ میلادی بود. از آن روزهای آفتابی و بسیار دل انگیز. دو پسر بچه، در پیاده رو خیابانی نشسته بودند و منتظر بودند تا کامیونِ بستنی فروشی آشنایشان از راه برسد.
کامیون دیگر داشت کم کم به آن ها نزدیک می شد. اگر ناظری در آن روز، در آن مکان حضور داشت، می توانست به جرئت قسم یاد کند که آن روز، درست به مانند روزهای دیگر بود. یک روزِ آرام و سرشار از صلح و آرامش و بسیار معمولی...
اما در عرض چند ثانیه، فاجعه ای بزرگ روی داد.
کامیون بستنی فروشی از اتومبیلی که در مقابلش مشغول رانندگی بود، با سرعت سبقت گرفت. یکی از پسرهای خردسال که تنها هفت سال داشت، به زیر کامیون رفت و همچون عروسکی پوشالی بر زمین کشیده شد و این وضعیت تا چند صد متر ادامه یافت. تمام بدن پسرک پاره پاره شد؛ یکی از پاهایش، تا نیمه، از بدنش جدا شده بود. تمام اعضای بدنش زخمی و خونین و کبود شده بود و بسیاری از استخوان های بدنش نیز شکسته بود. عابر پیاده ای که تصور می کرد آن لاشه خون آلود، متعلق به سگ بینوایی است که گرفتار یکی از چرخ های کامیون شده است، به راننده کامیون فریاد زد که اتومبیلش را به سرعت متوقف سازد.
تازه در آن هنگام بود که دریافتند آن لاشه خونین، به سگی زخمی تعلق ندارد، بلکه متعلق به پسرکی خردسال است. او را که دیگر کاملاً بیهوش بود به بیمارستان رساندند. پسرک برای مدت چهارده ماه در آن بیمارستان باقی ماند، در حالی که دو ماه و نیم از آن مدت طولانی را در حالت کما به سر برد.
برای مدتی، تمام تیم پزشکی بیمارستان بر این باور به سر برده بودند که وضعیت پسرک، یک مورد بی نتیجه است و این که او به زودی دارفانی را وداع خواهد گفت. در نهایت امر، او ساق پای چپش و نیز یکی از استخوان های بدنش را از دست داد. در مرحله بعدی، به نظر می رسید که به زودی کلّ پایش را نیز از دست خواهد داد. اما آن پسرک نه تنها زنده ماند، بلکه در یکی از روزهایی که در بیمارستان خوابیده بود، با تجربه بسیار خارق العاده و شگفت انگیزی نیز رویارو گردید. یعنی هنگامی که روحش یا ذهنش یا آگاهی درونی اش یا جانش یا باطن رفیعش، یا هر آن چه دوست دارید نام آن را بگذارید، کالبد جسمانی اش را ترک کرد و از آن مکان دور گردید...
کوین(۲)، این گونه به نقل ماجرا می پردازد:«من ناگهان به بالا رفتم و به سقف اتاق بیمارستان رسیدم. به خوبی می توانستم بدنم را در پایین مشاهده کنم.
بدنم صرفا متعلق به یک بچه بود و به خوبی می دیدم که آن اندام کودکانه در یک تخت آهنی دراز کشیده است. پدرم در یک قسمت تختم ایستاده بود و مادرم هم در قسمت دیگر. او دستم را دستش گرفته بود و مشغول مالیدن دستم بود.
هر دو بی اندازه ناراحت بودند. یک پرستار و یک پزشک هم در اتاق حضور داشتند و تلاش می ورزیدند تا اندکی به مادر و پدرم تسکین خاطر دهند.
من احساس آرامش عمیقی می کردم و همچنان در آن بالا حضور داشتم.
بدون ذره ای نگرانی و اضطراب... آرامِ آرام بودم...!
آن جا، هر جایی که بود، مکانی بسیار دوست داشتنی بود.
هیچ نوع احساسی از گذر زمان نداشتم و هیچ دردی هم در هیچ قسمت بدنم احساس نمی کردم. هیچ فشاری هم نبود و من به خوبی می دانستم که از آن ارتفاع بالا به پایین پرت نخواهم شد. تنها چیزی که نگران و ناراحتم می کرد، احساس اندوه و ناراحتی عمیق والدینم در آن پایین بود...
سعی کردم به آن ها تسکین خاطر دهم. از مادرم پرسیدم:«چرا گریه می کنی؟» به شدت تلاش داشتم به او بگویم که حالم بسیار خوب است، اما او به هیچ وجه قادر نبود صدای مرا بشنود. به او گفتم:«مامان! این قدر گریه نکن! من حالم خوب است! خوب می شوم! جای هیچ گونه نگرانی نیست.»
سعی داشتم به سوی آن ها بروم و از آن ارتفاع پایین تر بیایم و همزمان، آن ها را مدام صدا می زدم. هنگامی که غم و اندوه عمیق آن ها را دیدم، بی اندازه غمزده شدم. کم کم من نیز داشتم احساس ناراحتی و اندوه فراوانی می کردم.
ناگهان خود را در یک تونل دراز و طولانی دیدم، در حالی که مستقیم به سوی نوری درخشان پیش می رفتم.
آن نور بسیار روشن و براق بود و حالتی داشت که انگار به سپیدیِ برگ بود!
به همان اندازه، به هیچ وجه نوری زننده یا تند نبود که چشم انسان را بیازارد. آن جایی که نور بود، افرادی مشغول راه رفتن به این سو و آن سو بودند.
احساس می کردم که آن نور دارد مرا نیز به سوی آن افراد می کشانَد و به گونه ای، مشغول هدایت و راهنمایی من به سمت جلو است. من نیز به سهم خویش، در تلاش بودم که خود را به آن ها برسانم. اما به محض آن که به انتهای آن تونل رسیدم، ناگهان انفجار عظیمی روی داد و درست به مانند سرعت نور، من به سوی عقب کشیده شدم. پس از آن، از خواب بیدار شدم و خود را بر روی تخت بیمارستان یافتم...»
داستان کوین، به توصیفِ نخستین تلاش و نیز نخستین گام هایی می پردازد که «روح» یا «جان» یا «شبح»، برای انجام دادنِ مراحل آغازینِ سفر ماورای مرگِ خود به انجام می رساند. بدیهی است که می توان به این ماهیت نامیرا و باقی و بسیار اسرارآمیز، نام های دیگری نیز اطلاق کرد. مثلاً بگوییم: ذهن انسان یا ضمیر خودآگاه او... اما اگر حقیقت را بخواهید، نام این ماهیت، به هیچ وجه حائز اهمیت نیست. حقیقت امر این است که آن «چیز»، جوهره اصلی و حقیقی یا همان جرّقه آسمانی یا الهی و همان هسته نامیرا و جاودانه ای است که ما را به آن چه هستیم مبدل می سازد. یعنی به گونه ای ساده تر، این همانا نَفَس حیاتیِ ما در عالم هستی است. حرکت و عزیمت این نَفَس حیاتی، درست شبیه به همان نَفَسی است که ما از سینه بیرون می دهیم.
آنتوانِت(۳)، خانمی که پس از یک خونریزی شدید پس از زایمان فرزندش به صورت موقت جان سپرد و دیگر بار به عالم زندگان بازگشت، این وضعیت را به این شکل برایم توضیح داد:«درست به این می مانست که گویی تمام ذرّات وجودم در شرف خروج از کالبدم است. به گونه ای بود که انگار مشغول ترک کردن جسمم است و این که داشت مرا از خودم «تهی» می ساخت. من نه توانِ حرف زدن داشتم نه می توانستم تکان بخورم! به همان اندازه نیز دیگر کوچک ترین کنترل یا تسلطی بر وقایعی که در شرف وقوع برایم بود نداشتم. راستش را بخواهید، هیچ کاری از دستم ساخته نبود! هیچ کاری نمی توانستم در این باره انجام دهم! البته این را هم نیک می دانستم که در شرف «رفتن» به جایی دیگر هستم، اما نمی دانستم به کجا...»
عزیمت و به اصطلاح «پر کشیدنِ» روح از کالبد جسمانی، معمولاً با یک احساس عمیقا شگفتی و تعجب و علاقه همراه است. و همین طور هم با یک احساس آرامشِ مخصوص که آمیزه ای از احساس شادمانی و همزمان هیجان برای مواجهه و رویارویی با یک چیز ناشناخته است. همه چیز آکنده از یک احساس خوشایند و یک گرمای مطبوع می شود. کوچک ترین نشانی از ترس نیست.
فقط یک احساس عمیق صلح و آرامش وجود دارد و بس. همزمان، نوعی حالت سبکبالی و بی وزنی نیز احساس می شود. انگار که انسان در هوا «معلق» مانده است، چونانکه اغلب این حالت را این گونه توضیح داده اند و توصیف کرده اند.
انگار حبابی بی وزن در هوا هستید که کودکی با دمیدن بر شما، شما را به پیش می راند. این توصیفی است که یکی از افرادی که با او مصاحبه می کردم به من بیان داشت. برخی دیگر می گفتند که انسان احساس می کند که از پَر هم سبک تر شده است! چارلز(۴) که در طول یک عمل جراحی قلب باز، برای مدتی کوتاه جان سپرد و دیگر بار زنده شد به من گفت:«احساس می کردم یک بادکنک سبک وزن شده ام که به این سو و آن سو رانده می شوم. من به صورت نیم دایره در حرکت بودم.
احساس گرمای خوشایندی داشتم و خود را در جایی امن احساس می کردم. بدون ذرّه ای نگرانی! آزاد از هر قید و بندی بودم!
نیک می دانستم که دیگر در داخل کالبدم نیستم و این احساس را به صورت روشن در ذهن داشتم که روحم، کالبدم را ترک کرده است...
من در قسمت سقفِ اتاق حضور داشتم. آن اتاق دارای سقفی بسیار بلند بود. شاید ارتفاع اتاق بیش از شش متر بود. من قادر بودم خودم را در قسمت پایین ببینم و به نظرم می رسید که اندامی بسیار کوچک دارم. به خاطر دارم که با خود گفتم تا چه اندازه جوان به نظر می رسم! من می توانستم صورت و شانه هایم را نیز ببینم. پرستارانی مشغول انجام دادن کارهایی روی بدنم بودند و من پشت اندام پزشکانی را می دیدم که روی من خم شده بودند و مشغول جراحی بودند...
در آن لحظات، کوچک ترین اهمیتی به وضعیت جسمانی ام نمی دادم.
به هیچ وجه! به همان اندازه، کوچک ترین ترس یا احساس دردی نداشتم.
در برهه ای از زمان، با صدایی بلند، خطاب به آن پزشکان و پرستاران فریاد زدم:«اشکالی ندارد! اشکالی ندارد! من از چیزی نمی ترسم!» اما به نظر نمی رسید که آن ها صدای مرا شنیده باشند. من دو بار این جملات را بیان کردم، اما به خوبی معلوم بود که آن ها به هیچ وجه صدای مرا نمی شنوند...»

کسانی که برای مدت موقتی «می میرند»، به یکسان بیان داشته اند که احساس می کرده اند یا حتی «می دانسته اند» که باطنِ رفیعشان یا روحشان، بر فرازِ کالبدشان حضور یافته است، در حالی که کالبد جسمانی شان در پایین، بی حرکت افتاده بود و حالتی بی معنا و کاملاً بی ارزش داشت. تجمعی پوچ و بی معنا، از مشتی پوست و گوشت و استخوان... آن ها احساس می کردند که آن کالبد جسمانی، وظیفه اش را تا آن زمان انجام داده است و دیگر به هیچ دردی نمی خورد. کالبدی کاملاً بی معنا و بی ارزش، عاری از هرگونه معنای حقیقی. در واقع، اکثر این افراد بیان داشته اند که آن ها با نهایت خونسردی آماده بودند آن کالبد جسمانی را به «دور بیفکنند» و این که یگانه چیزی که در آن لحظات برایشان حائز اهمیت بود این بود که روحشان مشغول عزیمت به سوی نقطه ای نورانی است...
و این که سفرِ نورانی شان را آغاز کرده اند.
اِدوارد(۵) که او نیز در طول یک عمل جراحی برای دقایقی مرده بود، اعلام می کرد:«من یقین کامل دارم که آن کسی که در آن بالا (بالای سقف) حضور داشت، منِ واقعی بود! زیرا کاملاً برایم بدیهی و روشن بود که آن کالبد جسمانی ای که در پایین می دیدم، فاقد کوچک ترین ارزش و اهمیتی است!
درست به مانند جامه ای که از تن در بیاورید و به گوشه ای بیفکنید!
آن کالبد، تنها چیزِ ملموسی بود که از منِ واقعی به یادگار باقی مانده بود.
همین بس. نه بیش تر. من حتی از خود سوال می کردم که آن کالبد بی ارزش، آن پایین چه می کند؟! بدون تردید، تمام کسانی که به مانندِ من، از یک چنین تجربه ای گذشته اند، همین پرسش را از خود کرده اند: این که آن کسی که در آن پایین حضور دارد، چه می کند؟!»
و جالب این جا است که هیچ یک از این افراد، هرگز از خود سوال نکرده است:«من واقعا این بالا چه می کنم؟!»
ادوارد به صحبت خود ادامه داده بود و گفته بود:«در آن لحظات، پشتم به سقف اتاق بود و داشتم از آن ارتفاع، به پایین و به کالبد جسمانی ام می نگریستم.
شش فرد در آن اتاق با اونیفورم جراحی سبز رنگ حضور داشتند و روی بدنم خم شده بودند. من هیچ حرفی به آن ها نزدم و به همان اندازه، هیچ نگران وضعیتم هم نبودم. هیچ دردی یا وحشتی هم در دل نداشتم. کمی بعد، من دوباره به داخل کالبد جسمانی ام بازگشتم. به هیچ وجه به یاد ندارم که با میلِ خودم به پایین شتافته باشم. این اتفاق بدون هیچ توضیحی برای من روی داد. اما این احساسِ یقین، برای همیشه در وجودم باقی ماند که هر انسانی، از دو ماهیت تشکیل شده است. نخست کالبد جسمانی و سپس روح یا جان. و در آن لحظات، این روح من بود که در آن بالا، در سقف اتاق حضور داشت.»
یکی دیگر از این گونه افراد، با تجربیاتی مشابه به من گفت که یقین داشته است که این باطن رفیعش یا همان جوهره وجودی یا فطرتش بوده است. یا ذاتش.
که ناگهان شروع به حرکت کرده بود، در حالی که کالبد جسمانی اش دیگر از کوچک ترین اهمیتی برایش برخوردار نبود. این خانم نیز دستخوش احساس عمیق صلح و آرامش شده بود. حالت فراغت بالی بسیار مخصوص که از سوی اکثر کسانی که با چنین تجربه ای رویارو شده اند توصیف شده است. او معتقد بود که کیفیت زندگی پس از مرگش، به مراتب و بدون ذرّه ای تردید و بدون آن که بتوان کوچک ترین مقایسه ای به انجام رساند، بسیار بسیار «بهتر» از حیاتی بود که او در پس پشت خود بر جای نهاده بود.
لیلی(۶) که درست پیش از زایمانش دچار خونریزی شدیدی شده بود، تعریف می کرد:«من چند گالُن خون از دست دادم، به گونه ای که خون از تشک تختم هم گذشت و بر روی کف اتاق ما فرو ریخت. مرا بی درنگ به بیمارستان انتقال دادند. ناگهان احساس کردم که در هوا معلق شده ام و خود را در کنار سقف کامیون آمبولانس دیدم. داشتم از بالا به کالبدم می نگریستم. امدادرسانان کوشایی را دیدم که با نهایت تلاش و نگرانی، در صدد به هوش آوردن من بودند. من روی برانکاری ساده دراز کشیده بودم و به خوبی می توانستم کارهایی را که داشتند روی بدنم انجام می دادند ببینم. من حتی تمام حرف هایشان را نیز می شنیدم.
اما خودِ من، در یک احساس آرامش عمیق و تزلزل ناپذیری به سر می بردم! سبکبال و عاری از هر نوع ترس و وحشت و درد و رنج...! اگر من در آن برانکار به هوش آمده بودم، مطمئنم از شدت نگرانی قالب تهی می کردم! زیرا من دو فرزند خردسال دارم و یقینا به طرزی غم انگیز و عمیق نگران سرنوشتشان می شدم.
من هیچ تونل یا نور درخشانی ندیدم. فقط احساس می کردم که همچون بادی ملایم، مشغول رفتن به جلو هستم. من به هوش نبودم و لحظه ورود به داخل کالبد جسمانی ام را به خاطر ندارم. با این حال، به من گفتند که به محض رسیدن به بیمارستان، پزشک معالجم به من گفت:«شما درست به موقع به این جا رسیدید! ما فقط دو ثانیه فرصت داشتیم تا شما را از مرگ نجات دهیم!»
و سپس آن ها چندین گالن خون به بدنم تزریق کردند.
من یقین دارم که آن چه در هوا معلق بود، روح یا جانم بود که کالبدم را ترک کرده بود و به گشت و گذار مشغول شده بود. بدون هیچ تردیدی اعلام می کنم که این خودِ من بودم که در بالای سقف آمبولانس، نظاره گرِ تمام وقایع بودم!
آن چه داشت برایم روی می داد، نوعی صلح و آرامش برایم به ارمغان می آورد، زیرا مادرِ خودم، در هنگام به دنیا آوردنم بدرود حیات گفت و من در آن لحظات، بر این باور عمیق به سر می بردم که حال که من هیچ درد و رنجی ندارم، پس مادرم هم یقینا در هنگام مردن، از هیچ درد و رنجی به عذاب نیفتاده بود. فقط معلق شدن در هوا است... این موجب گردید تا من دیگر از مردن، هیچ بیم و هراسی در دل نداشته باشم. همه چیز بی اندازه آرام و صلح آمیز بود...!»
همان گونه که مشاهده کردید، فقدان هرگونه درد و رنج جسمانی، یک ویژگی خاصّ است که روح، در هنگام ترک کردن کالبد جسمانی، به خوبی با آن احساس کنار می آید و آشنا می شود. گزارش این احساسِ عاری از ترس و درد، در همه جای عالم، از سوی تمام افرادی که تجربه نزدیک به مرگی داشته اند، به یکسان گزارش داده شده است. حال آن که در دنیای زمینی، فردِ محتضر ممکن است از درد جسمانی بسیار شدیدی در عذاب باشد: برای مثال، پس از یک ایست قلبی یا تصادف اتومبیل یا حادثه ای ترسناک یا خلاصه هر واقعه بدِ دیگری که موجب نزدیک شدن فردِ مزبور به دروازه مرگ بشود. اما به محض معلق شدن در هوا، دیگر هیچ نوع ناراحتی یا رنج یا زجر یا دردی وجود ندارد. روحی که کالبد جسمانی خود را ترک کرده است، کاملاً آرام و خونسرد و در صلح کامل به سر می برد و سپس با نوعی حالت بی طرفانه و بی تفاوت، به تماشای نگرانی و تلاش و وحشت و سختیِ موجود در آن پایین می پردازد، بدون آن که حتی برای ذرّه ای، خود را بخشی از آن درد و رنج و ناراحتی بداند.
مردی به نام پَدی(۷) هم به نوبه خود گفته بود:«من هیچ نوع احساس ترس و وحشتی نداشتم.» او نیز از سقف اتومبیل، به پایین و به کالبد جسمانی خود نگاه کرده بود. او در یک تصادف شدید و وحشتناک اتومبیل حضور داشت، و همین امر موجب گشت تا این مرد، به دو نوبت جان دهد...
«به یاد دارم آخرین چیزی که با چشمانم دیدم، چرخ های عقبی کامیونی بود که تنها یک متر با شیشه اتومبیل من فاصله داشت. اتومبیلم با شدت با آن کامیون برخورد کرد و در جا، همه چیزِ آن له و نابود شد! من نیز به عالم بیهوشی فرو رفتم.
تصادف من آن قدر شدید بود که صندلی ای که روی آن نشسته بودم در هوا بلند شد و در قسمت عقب اتومبیل فرود آمد! دستگیره در، از سمت من، به قسمت پشت زانویم فرو رفت و از قسمت استخوانِ چانه ام بیرون آمد. استخوان ساق پای چپم و نیز انگشت های پای راستم همه خرد شد. لگن خاصره ام هم از سمت راستِ بدنم جا به جا شد و چهار دنده ام هم شکست... به یاد دارم که بلافاصله پس از این واقعیت، به هوا رفتم و از نقطه ای در بالا چرخیدم تا به کالبدم در داخل اتومبیل خردشده نگاه کنم. خود را هنوز در داخل اتومبیل می دیدم. می دانید، من زندانی صندلی ام شده بودم. زنی را دیدم که در پس پشت من بود و سرم را بالا نگاه داشته بود. او پرستاری بود که به صورت تصادفی از آن منطقه عبور می کرده است و به سرعت به دادِ من رسیده بود تا اگر گردنم شکسته باشد، پزشکان بتوانند به موقع به دادم برسند. من در هوا شناور بودم و درست به مانند برگی در نسیمی ملایم، به این سو و آن سو می رفتم. بدون احساس کردن ذرّه ای درد و ناراحتی، آن هم با وجودِ تصادف وحشتناکی که در آن حضور یافته بودم... من صد در صد یقین دارم که در آن لحظاتِ اولیه، من به راستی جان دادم و روحم، کالبد جسمانی ام را ترک کرد. اما سپس یک صدای بلند به گوشم رسید که می گفت:«زمان مرگ او هنوز فرا نرسیده است. زمان مرگ او هنوز فرا نرسیده است...»
احساس می کردم که این خدای متعال است که این را بیان می کند.

نظرات کاربران درباره کتاب در قلمرو نور ۱

درست عین مجموعه ی در آغوش نور است. بسیار خوندنی و جالب. خیلی نکات مهم از نظر مباحث متافیزیکی و مربوط به دنیای بعد از مرگ داره. پر از داستانهای گوناگون و جالب از تجربیات نزدیک به مرگ و توضیح هر مرحله در عالم بعد از مرگ. به دوستان توصیه می کنم.
در 3 هفته پیش توسط Hos....33