فیدیبو نماینده قانونی انتشارات برکه خورشید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب به من بگو لیلی

کتاب به من بگو لیلی

نسخه الکترونیک کتاب به من بگو لیلی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۵,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب به من بگو لیلی

چند دقیقه روی بوم قدم زد و به اطراف نگاه انداخت. این بالا آرامشش از حیاط هم بیشتر بود. سمت لبه‌ی بوم رفت و نگاهش روی ساختمون‌های خلوت اطراف چرخید. گاهی کلاغی روی آنتن‌ها و دور و بر دیش‌ها پرسه می‌زد. به لبه‌ی بوم نزدیک‌تر شد. دیواره‌ای که تا زیر کمرش می‌رسید. کف دست‌هاش رو روی دیواره گذاشت و به پایین خم شد. ارتفاع خیلی زیادی نداشت. صدای کلاغ‌ها گاهی سکوت رو می‌شکست. به پایین نگاه کرد... به حیاط... و بیشتر خم شد. اگر همین حالا پایین می‌افتاد چی می‌شد؟ خبر جالبی برای روزنامه نگارها بود. زن و شوهری که پسرشون رو کشتند و خودکشی کردند!! ماهان خوشحال می‌شد. دکتر یاوری بدون هیچ رقیبی به پست ریاستش می‌رسید. دانشجوها نفس راحتی می‌کشیدند. یه میراث بزرگ برای فامیل‌های خیلی دور درست می‌شد. کسی بود که ناراحت بشه؟؟

ادامه...

بخشی از کتاب به من بگو لیلی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۲

زونکن های مرتب شده رو داخل قفسه برگردوند و توی گوشی گفت: یه بار دیگه چک کردم ولی هیچ موردی از سندرم مونشهاوزن نیست. در واقع اگر بهش برخورده بودم حتماً یادم می موند.
آقای بهمنی که یکی از همکلاسی های سابقش بود جواب داد: عذر می خوام مزاحتمون شدم. بیمارهای من مَردند، گفتم شاید شما بین خانوم ها با این مورد رو به رو شده باشید.
- خواهش می کنم. ببخشید که نتونستم کمکی کنم.‍
صدای بحث از بیرون در اتاق توجه اش رو جلب کرد. بهمنی دوباره گفت: نه شما ببخشید.
- باز هم بین آشناهام سفارش می کنم. خیلی هم نادر نیست، پیدا میشه.
- ممنون میشم.
- به خاطر مقاله ای چیزی می خوایید؟
- بله دارم رو بیماری های نادر تحقیق می کنم.
- موفق باشید.
- ممنونم. وقتتون رو نمی گیرم.
سر و صداها بیشتر شد و نسیم خداحافظی کرد. گلدون کوچیک کاکتوس رو جلوی زونکن ها جا به جا کرد و سمت در رفت تا علت بحث رو متوجه بشه. تلفن داخلی اتاق زنگ خورد. به طرف گوشی رفت و جواب داد: چه خبر شده خانوم ایمانی؟
- یه آقایی می خواد داخل بیاد، از قبل نوبت نداره.
- اسمش رو بپرس!
- دکتر شفیق.
نپرسیده هم حدس می زد چه کسی ممکنه باشه. توی این دفتر و مطب مجاورش معمولاً سر و صدا و مجادله پیش نمی اومد. بیشتر مراجعین نسیم هم خانوم های جوان بودند. در اتاق رو باز کرد و از راهروی کوتاه پیچید تا میز منشی طبقه رو ببینه. دکتر شفیق جلوی میز ایستاده بود. نسیم پرسید: تو مطب شما رزرو نوبت مرسوم نیست؟!!
- نمی دونم، از منشیم بپرسید!
- امرتون؟
- اومدم برگه های امضا شده رو تحویل بگیرم!
خانوم ایمانی گفتگو رو قطع کرد: اول که راننده اشون رو فرستاده بودند، گفتم اصلاً در جریان نیستم.
دکتر شفیق نگاهی به فضای ساکت و صندلی های خالی سالن انداخت و حالتی از تاسف توی چشم هاش نشست. سالن انتظار کوچیکی که بین دفتر نسیم و مطب چشم پزشکی کناری مشترک بود. هر دو بیشتر عصرها باز می کردند و الان برای تجمع توی سالن خیلی زود بود. نسیم رو به منشی که بدجوری به شفیق زل زده بود، گفت: با الهه ایزدی تماس بگیر! بگو این هفته تایمش منتقل میشه به آخر وقت.
رو به دکتر ادامه داد: بفرمایید داخل!
خانوم ایمانی سر تکون داد و گوشی تلفن رو برداشت. از همین حالا می دونست که باید در مورد محرمانه بودن رفت و آمد دکتر شفیق باهاش یه صحبتی داشته باشه. هر دو با هم وارد دفتر شدند. یه اتاق متوسط پر نور با کاغذ دیواری کرم، قفسه بزرگ کتاب چوبی، کاناپه ی مخصوص مراجعین که اغلب استفاده نمی شد، چند صندلی و میز کار که همه به رنگ قهوه ای روشن بودند. بیشتر مراجعین ترجیح می دادند که روی صندلی ها بشینند. دکتر شفیق هم روی یکی از صندلی ها نشست و به نسیم که پشت میز می رفت، خیره شد. بعد از دو سه دقیقه بررسی اوضاع و همدیگه، دکتر سکوت رو شکست: خب؟
- منتظرم!
- منتظر چی؟
- که شروع کنید.
مرد پوزخندی زد و گفت: احتمالاً منظورتون اینه که قرار نیست امضا کنید!
- نه به این زودی ها. متاسفانه برخورد اول شما خودش همه ی سوظن های کمیسیون پزشکی رو تایید کرد.
مرد با شنیدن این جمله، سری تکون داد و به اطراف چشم چرخوند. نسیم از چشم هاش می خوند که قرار نیست این جلسه به گفتگوی طبیعی بگذره، اما تصمیم نداشت که به هیچ وجه جا بزنه. سکوت دوباره طولانی شد. نسیم همچنان منتظر نگاه می کرد. مرد به حرف اومد: مطب نقلی ای دارید. بد نیست ولی اگر جادارتر باشه بهتره.
-...
- چند تا خیابون بالا تر!
-...
- مریض های بیشتر... این روزها همه چیز وابسته به تبلیغاته.
-...
- درست نمیگم؟
- بله درسته.
- خب؟
- هنوز منتظرم صحبت اصلی رو شروع کنید.
- شاید بهتر باشه واضح تر بگم...
- نه، لازم نیست. من متوجه شدم.
-...
- آقای محترم از شما بعیده! من هیچوقت به خاطر یه جای بزرگ تر، چند تا خیابون بالاتر، زندگی مردم رو به خطر نمی ندازم.
مرد با عصبانیت داد زد: چی میگی واسه خودت؟ آرامش منو دیدی دور برداشتی؟
- بله دارم آرامشتون رو می بینم!
- زندگی کی؟ مریض هام؟... من هیچ مشکلی ندارم. این ها همه به خاطر دشمنی یه مشت چشم تنگه که نمی تونند موفقیت کسی رو ببینند.
-...
- هر عمل من از ۶ ماه قبل رزرو میشه، مریض خارجی دارم. می تونم برم بهترین بیمارستان های دنیا مشغول بشم!... معلومه که اینجا هزار تا دشمن پیدا می کنم!
- منظور من فقط زندگی مریض هاتون نبود...
با دست اشاره ای به خود مرد زد که امروز با کت و شلوار مشکی خوش دوخت جلوش نشسته بود. به نظر می رسید که با اشاره ی نسیم نرم تر شده باشه. آروم تر گفت: نگران من نباشید، من به هر جور فشاری عادت دارم.
- میشه توضیح بدید چه فشاری؟
- من که مریضتون نیستم!!
مراجع های کله شق تر از این هم داشت و عادت کرده بود، تحت هر شرایطی خونسردیش رو حفظ کنه. در واقع می دونست که آدم های بدون مشکل گذرشون به این دفتر نمی افته. آروم گفت: من اینجا مریض ویزیت نمی کنم... اصلاً دکتر نیستم، فقط کارشناسی ارشد دارم. اینجا هم مطب نیست، دفتر کاره!
مرد نفس عمیقی کشید و آروم بیرون داد. بعد گفت: چطور می تونم مطمئنتون کنم که مشکلی ندارم؟
- به خودتون یه مرخصی چند ماهه بدید و این دوره ی مشاوره رو طی کنید.
مرد صداش رو دوباره بالا برد: اعتبار حرفه ایم رو لکه دار می کنه، چرا نمی فهمی؟!!
- لطفاً آهسته تر صحبت کنید!
نسیم از این لحن و تُن صدای دکتر اصلاً خوشش نمی اومد. بهتر بود قاطعانه تر برخورد کنه، نرمش رو میذاشت برای گفتگوهای اصلی در خلال جلسات. ادامه داد: کمیسیون پرونده رو به من سپرده، پس گرفتنش به این سادگی ها نیست... روال قانونی داره! که بدتر مشکوک کننده است.
مرد به خنده افتاد و چشم هاش رو بست. با دست روی پلک هاش فشار داد. نسیم با این تجربه ی کار چند ساله و درس و مطالعه دیگه کاملاً مطمئن بود که چیزی تعادل رفتاری این مرد جوون رو به هم زده، چیزی داره بدجور اذیتش می کنه و اگر با این وضع به کار ادامه بده، ممکنه جون خیلی ها به خطر بیفته. تعلیق از کار چیزی نبود که به سادگی برای هر دکتری پیش بیاد. اما می دونست وادار کردنش به همکاری و جلب اعتمادش کار طاقت فرساییه. با لحن ملایم همیشگیش گفت: لطفاً آروم باشید و خودتون هر وقت اماده شدید، شروع به صحبت کنید. سوال پیچ کردن جزء متود های من نیست.
مرد نگاهش رو از سرامیک های سیاه و سفید کف گرفت و به نسیم دوخت که می گفت: من حتی پرونده ی مراجعینم رو نمی خونم. ترجیح میدم به جای پیش داوری با یه سری اطلاعات ناقص و گاهی غلط!، همه چیز رو از دیدگاه شما بررسی کنم.
-...
- چرا تعریف نمی کنید؟
- چیزی برای تعریف کردن نیست... متاسفم که ناامیدتون می کنم ولی قرار نیست قصه ی شاه پریون بشنوید!
- از وقت قصه شنیدن من گذشته.
- جداً؟ چند سالته؟
- سن و سال من ربطی به مشکل شما نداره.
- خب... طبق ظاهر و ساختار استخونی...
مکثی کرد و با بررسی دقیق تر ادامه داد: بین ۲۱ تا ۲۵ داری...
به پشتی صندلی تکیه داد و پاهاش رو روی هم انداخت. نگاهش رو روی صورت نسیم چرخوند و با بی میلی گفت: ظاهر و سر و وضعت هم که به من نمی خوره! اگر فکر می کنی من آدمی ام که با چند جلسه روانکاوی عاشق بشم و قید زندگی خودم رو بزنم، بهتره تورت رو یه جای دیگه پهن کنی!!!
-...
- اون گواهی رو امضا کن و قال قضیه رو بکن!
نسیم به تک تک این برخوردها عادت کرده بود. حتی تمام این رفتارها و واکنش ها براش طبیعی شده بود. خیلی ها به خاطر اجبار خانواده و همسر برای مشاوره می اومدند و خودشون رضایت نداشتند. گاهی خیال می کرد که شاید هر کدوم از این آدم ها که با مشکلات و ناراحتی های روانی شون می اومدند و با حال بهتر می رفتند، یه تیکه از وجودش رو با خودشون می بردند. شاید یه روز به خودش می اومد و می دید تموم شده... نگاهش رو به کاغذ پاره های روی میز انداخت و گفت: من از این توهین ها زیاد شنیدم.
دوباره به چشم های مرد خیره شد و اضافه کرد: دارید وقت این جلسه رو حروم می کنید...
چشم های آبی رو به رو پایین تر اومد و روی انگشت خالی حلقه ی نسیم ثابت موند. نسیم دست چپش رو زیر میز برد و مرد گفت: انگار نمی خوایید از خر شیطون پیاده بشید!... به هر حال من امروز نمی تونم بمونم.
از روی صندلی بلند شد و هر دو دستش رو توی جیب های شلوارش فرو برد. قبل از این کار، نسیم برق حلقه ی سفید رنگ رو توی انگشتش دیده بود. مثل مرد از جا بلند شد تا به عنوان حسن ختام اولین جلسه، بدرقه اش کنه. در حالیکه از پشت میز بیرون می رفت، گفت: همین دوشنبه ها، آخر وقت... یعنی ۵، ۵:۳۰ از نظر شما مناسبه؟
مرد دندون هاش رو روی هم فشار داد و فک بالاش حرکتی کرد که به صورت تازه اصلاح شده اش می اومد. جواب داد: شاید!
برای بار چندم نگاهش رو روی هیکل نسیم حرکت داد. اگر قصد معذب کردن داشت، موفق شده بود. حرکت چشم هاش روی کمر باریک نسیم متوقف شد که یکی از ویژگی های بارز بدنش بود. با صدای آهسته ای گفت: شاید این جلسات، اون قدرها هم اتلاف وقت نباشه!
نگاهش رو به صورت نسیم برگردوند.
- چطوره دوباره منتقلشون کنیم خونه ی من؟!
نسیم با یادآوری اتفاق سه روز پیش و هیکل برهنه ی مرد، دوباره سرخ شد و امیدوار بود با وجود پوست تقریباً تیره اش خیلی مشخص نباشه اما لبخند محو روی لب های مرد چیز دیگه ای رو ثابت می کرد. بدون خداحافظی چرخید و از اتاق بیرون رفت. نسیم قدمی به عقب برداشت و به لبه ی میز تکیه داد. با این جمله های آخر کمی مردد شده بود. شاید درست تر این بود که پرونده رو مودبانه برمی گردوند تا یه کارشناس مرد بهش رسیدگی کنه. هرچند مردها به اندازه زن ها دقیق نبودند و خیلی از پیشنهادها رو هم ممکن بود قبول کنند!
نفس عمیقی کشید و پشت میز برگشت. نگاهش به جای خالی حلقه و بعد ضربدر قرمز روی دستش افتاد که یادش مینداخت امشب باید مادر سه قلو ها رو ببینه و باهاش حرف بزنه اما هنوز نمی دونست که موضوع رو چطور مطرح کنه. با انگشت شست ضربدر رو پاک کرد و برای چندمین بار موضوع رو به روز دیگه ای موکول کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب به من بگو لیلی

عالیه
در 1 هفته پیش توسط gma...h29