فیدیبو نماینده قانونی انتشارات برکه خورشید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بی‌خانه‌تر از باد

کتاب بی‌خانه‌تر از باد

نسخه الکترونیک کتاب بی‌خانه‌تر از باد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۲,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بی‌خانه‌تر از باد

اصلاً چی ‌شد که این‌طوری شد؟ کی کلنگ اول آوارگی منو زد؟ بابا؟ مامان؟ یا اون" مُد آدامز" هنرپیشه لعنتی آمریکایی که مامان یک عمر در داغ همذات‌پنداری احمقانه‌اش با او، هم خودش سوخت و هم ما را سوزاند؟ چرا بعضی‌ها فکر می‌کنند می‌توانند قاصدک باشند؟ فقط به اندازه یک پوف نه چندان محکم بچسبند به ساقه‌شان و بعدِ آن پوف، برای خودشان، دل خودشان و آرزوهایشان رها بشوند و بروند؟ هیچ فکر نمی‌کنند به آن تفاله‌ای که می‌ماند؟ که آن ساقه تک و تنها، زشت و بی‌خاصیت چه خاکی باید به سرش بریزد؟

ادامه...

بخشی از کتاب بی‌خانه‌تر از باد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

برای شادی روح مرحوم تازه از دنیا رفته "من القراء فاتحه الصلوات"
صدای نرم مهسا وسط موج صلوات هایی که تا چند قطعه آن طرف تر هم شنیده می شد، گوشم را نوازش داد. مثل نسیم کم جانی وسط هُرم گرمای کویر. چمباتمه زد کنارم و دستش که دور شانه ام حلقه شد، از گوشه چشم نگاهم روی لبهای سفید پر از تَرک تَرکش نشست.
- پاشو! پاشو عزیزم! بریم یه آب بزن به سر و صورتت. ِببین چطور گُله گُله عرق نشسته رو پیشونی و پشت لبت! حالت بد می شه ها!
صدایش لابه لای صوت بلند قرآن و صدای تیز پایه صندلی های بی ریخت آهنی که با بی قیدی هرچه تمامتر روی سنگ قبرهای چسبیده به هم کشیده می شدند، گم شد. پلک هایم را بستم و جواب که ندادم، اندوهگین و مستاصل همانجا کنار دستم روی زمین ولو شد و بی خیال شلوار مارک دارش که یکسره خاکی شده بود، مثل من تکیه زد به پایه نیمکت. هنوز کامل جاگیر نشده بود که با سر و صدای دو اتوبوس که کنار بلوار در حال پارک کردن بودند، هر دو نگاهمان را به آن سمت برگرداندیم. خودم هم مانده بودم چه کسی این قشون بزرگ از فامیل و آشنایانی که دسته دسته پیاده می شدند و برای فرار از گرمای طاقت فرسا به زیر سایبان پناه می آوردند را به این سرعت خبردار کرده است. مگر چند ساعت گذشته؟!
سرم مثل طبل بزرگ و توخالی صدای مویه و زاری ها را بازتاب می داد. از لای پلکهای متورمی که به زور در برابر بسته شدن مقامت می کردند، بی حال و بی رمق نگاهم را دوختم به مرضیه که با موهای پریشان، در چند قدمی ام روی زمین خاکی ولو شده بود و صورتش را چنگ می انداخت. موهای نیمه رنگ شده و وز کرده خواهر شوهرم به طرز رقت آوری روی صورتش ریخته بود و جای رد خشکیده اشک و کف سفیدی که دو گوشه لبش جا خوش کرده بود، بدجوری توی ذوق می زد. از بس جیغ زده و فریاد کشیده بود صدایش در نمی آمد اما باز هم محکم و پی درپی روی پاهایش می کوبید و زیرلب مرثیه می خواند.
کمی آن طرف تر سمانه کز کرده، تکیه زده بود به میله آهنی پایه سایبان و با زانوهایی بغل گرفته و شانه هایی که به شدت تکان می خوردند، مظلوم و غمگینانه هق می زد و گریه می کرد. سایه فاطمه افتاد روی صورتم و همزمان صدای تیز و گوش خراشش، پلکهایم را جمع کرد.
- زن عمو! مامانمو ندیدی؟
به جای من مهسا جواب داد: یه دقیقه پیش، مامانت نشسته بود اون گوشه پیش مامان بزرگت و خاله هات. پیداش کردی بهش بگو من ترمه رو گذاشته بودم کنار کُلمن اما حالا نیست. ببینه کجاست. اون وقت که لازممون بشه دست و پامونو گم می کنیم.
سایه فاطمه خیلی دور نشده بود که دوباره صدایش زد.
ـ فاطمه! یه بطری آب خنک بیار برای ماهرخ. نفسش بریده طفلکی!
و کلافه از باد گرمی که به صورتمان می کوبید زمزمه کرد: اوف! مگه میشه اینهمه گرما؟! آتیش می باره از زمین و آسمون! قربون خدا برم چه نظری کرده به این یه تیکه از زمین!
دست بردم تا روسری ام را کمی جلوتر بکشم که همزمان درد پیچید سر ترقوه ام و زیر آن گردنبند طبی لعنتی که مطمئناً خیس عرق بود، تک تک مهره های گردنم تیر کشید. دردی که اثرش را در ناله کوتاه و اخمهای گره خورده ام به جا گذاشت.
- چی شد ماهرخ؟! درد داری؟
پشت دستِ پر از زخم و خراشم را گرفتم جلوی صورتم و با صدایی خفه که حتی به گوش خودم هم غریبه بود نالیدم: نگران من نباش! من خوبِ خوبم. نه جاییم شکسته، نه دست و پایی کنده شده و نه ضربه به سرم خورده. تمام بلایی که به سر من اومد همینه که داری می بینی. یه مشت خط و خطوط که حتی بهش نمی شه گفت زخم! در عوض امیرحسین...
هوا نبود برای نفس کشیدن. کلافه و درمانده نفس نیم بندم را بیرون دادم و لبهایم را به هم دوختم. خدایا اینجا کجاست دیگه؟ دارم خواب می بینم؟! چرا یکی نمیگه من اینجا چکار می کنم؟... ما الان باید اصفهان باشیم! هتل مانی، اتاق ۳۱۷. خودم رِِزِروش کردم. کلی با مسئول پذیرش هتل سر و کله زدم که اتاق حتماً آفتاب رو باشه و تهویه هواش درست کار کنه. می خواستم این سه چهار روز، امیرحسین چند شبی رو بدون اون سردردهای لعنتی یه خواب راحت بکنه. پس چرا یکی نمی کوبه تو صورتم تا از این کابوس در بیام؟
بغض پشت گلو، نفسم را به شماره انداخت. کمی بال چادرم را کنار زدم تا شاید سنگی که دو روز سر راه گلویم را سد کرده بود، به کمک هوای تازه بترکد اما فایده ای نداشت. لبهای خشکیده ام را به زور از هم جدا کردم و با درماندگی نگاهم را برگرداندم بین صورتهایی که زیر دنیایی از ترحم، چشم از من برنمی داشتند.
نگاه نگران مهسا، فاطمه و دستپاچگی هایش را دنبال می کرد. بالاخره طاقت نیاورد و همانطور که بلند می شد غرغرکنان گفت: من الان برمی گردم. اینجا هیچی سر جاش نیست! همه کارها رو گذاشتن رو دوش یه الف بچه و هر کی خودشو کشیده کنار. مگه فاطمه میتونه تنهایی از پس پذیرایی این قشون آدم بر بیاد؟ من میرم ببینم چیزی کم و کسری نباشه.
مهسا که رفت، دورم از مهمانهای تازه رسیده، پر شد. حالا شده بودم مرکز دایره ای از شیون و گریه و دلداری هایی که یک از ده اش را هم نمی شنیدم. سایه زن جوانی روی صورتم افتاد. نشناختمش هرچند مطمئن بودم قبلاً او را جایی دیده ام. نوه عمو، عروس دایی امیرحسین یا شاید یکی از همسایه ها. چه فرقی می کرد؟ از نظر من همه شان شبیه هم بودند، محجوب و روگرفته! چیزی را گرفت زیر بینی ام که بوی خاک و گلاب می داد. خوشم نیامد و دلم را آشوب کرد. با آن حال و تپش قلبی که من داشتم همین کم مانده بود که روی دامن و چادر این دو سه نفری که چسبیده بودند به من، بالا بیاورم!
پس مهسا کجاست؟!
کسی که حتی درست و حسابی نمی شناختمش، دست سردم را فشار داد و با نگرانی داد زد: فشارش افتاده! کسی اینجا یه چیز شیرین داره؟
شده بودم مثل مامان که همیشه فشارش می افتاد با این تفاوت که او همیشه کلی فدایی دورو برش داشت و از همه فدایی تر بابای بیچاره ام! چه قدر طفلک بابا نازش را می کشید تا مبادا آب تو دل مامان، بالا و پائین شود و دست آخر مامان آنچنان بالا و پائین زندگی مان را به هم دوخت که هنوز هم بعد از این همه سال، لای درزش باز نشده است!
مهسا با لیوانی خاکشیر سر رسید. کلافه از این جمع بی ملاحظه، سعی کرد تا جایی که امکان دارد مودبانه اما آمرانه حرفش را بزند هرچند ابروهای هفت هشتی و چشم های ریزشده اش نشان می داد هم عصبانی است هم بی حوصله.
- خانمها! خواهش می کنم! این بنده خدا اصلاً حالش خوب نیست شما هم لطفاً رو زخمش نمک نپاشید! مراعات کنید بذارید یه ذره نفس بگیره.
همه کمی خودشان را جمع و جور کردند و او دوباره به سختی خودش را کنارم جا کرد. این هم یکی دیگر از توانایی های این دختر!
جرعه ای خاکشیر بی مزه ریخت در دهانم و با مهربانی دستش را روی پیشانی خیسم گذاشت. پلکهایم که به روی هم افتاد، سرش را در فاصله بین چادر و روسری ام فرو کرد و آهسته در گوشم زمزمه کنان گفت: گریه کن جونم! بذار این غم با گریه بریزه بیرون, اون تو بمونه، سنگ میشه سر گلوت!
از روی روسری بوسه ای به لاله گوشم زد و همانطور که از من جدا میشد به نرمی دستش را کشید روی غبغبم.
- ببین! همه اش جمع شده اینجا! مریض میشی ها!
مات و مبهوت نگاهش کردم. نمی فهمیدم از چه چیزی حرف می زد؟ نگران چه بود؟ مریض شدن من؟! مگر برای یک مرده متحرک، مریضی هم اهمیتی دارد؟
- ماهرخ؟!!
از گوشه چشم، نگاهم روی نیم رخ رنگ پریده اش نشست. چرا عسلی چشمهایش قهوه ای تند شد؟ از چه چیزی ترسید که فشار انگشتهایش روی دستم بیشتر شد و صدایش پر از لرز؟! بدون آنکه نگاهش را از پشت سرم بگیرد، سرش را نزدیک تر کرد.
- دارن مادر شوهرت رو می یارن... نمی خوای بری جلوی حاج خانم؟
ترسیدم! درست مثل مهسا و به مراتب بیشتر از او! آن قدر واضح که لرز افتاد به تنم. انگار ترس شد یک سطل آب یخ و در آن گرما روی سرم شُره کرد. تکانی به خودم دادم و با کمک چند زن از جا بلند شدم. خانم جان با دستهای حلقه شده در دست خواهرزاده هایش و بین سوز گریه جماعتی که حالا با آمدن او شدت گرفت, لنگ لنگان با پاهای ورم کرده و کج شده از آرتروز، پله های ورودی قطعه را بالا می آمد. از همین فاصله هم می توانستم صدای هِن هِن نفسهایش را بشنوم. هیکل فربه اش را به سختی تا زیر سایبان کشید و روی اولین صندلی خالی در چند قدمی گودال کنده شده، جایی برایش باز کردند.
نفسش بالا نمی آمد! بی قراری می کرد و با صورتی برافروخته و گونه هایی به خون نشسته، همانطور که با ریتمی منظم به سینه اش مشت می کوبید، سرش را به چپ و راست می چرخاند. آن قدر گریه کرده و ضجه زده بود که هیچ کدام از آواهای سوزناکی که از گلویش خارج می شد قابل فهم نبود. دست رد زد به لیوان آبی که برایش آوردند و در جواب همدردی زنانی که دورش حلقه زده بودند، با صدایی گرفته فریاد کشید: یا حسین! خودت به فریادم برس. خودت بهم صبر بده!
چرا یک کم باد نمی وزید؟ چرا کسی جلوی این مردک گورکن را نمی گرفت که به اندازه گودبرداری یک ساختمان دو طبقه کنده بود و هنوز ول کن نبود؟ کاش نای فریاد کشیدن داشتم. کاش توان راه رفتن داشتم و خودم نشانش می دادم خاک کردن تمام امید و آرزوهای یک زن تنها و بی پناه تا چه اندازه می تواند ظالمانه و دور از عدالت باشد. که با همین دستهای لاجون مشت مشت خاک را برمی گرداندم سرجایش، لباسهایم را می تکاندم و به این جماعت بیکار می گفتم پاشید برگردید سر خونه زندگیتون! ما باید بریم اصفهان. داره دیرمون می شه!
پس چه شد که دوباره همهمه بالا گرفت؟ چرا همه داشتند خودشان را محکمتر می زدند و بلندتر گریه می کردند؟ چرا دستهای مهسا چنگ انداخت به بازویم و قطره ی درشت اشکش چکید روی آستین مانتوام؟
لابه لای هیاهوی شیون و فغان، سر که برگرداندم، زانوهایم خم شد. داشتند امیرحسین را می آوردند! روی دستهای دیگران و زیر آوای غمناک تشیع کنندگان.
خودم هم مانده بودم چطور هنوز زنده هستم! پس چرا قلبم، همین تکه ماهیچه ای که از دست مشت کرده ام هم کوچکتر است زیر بار این هجمه از انبوه و بیچارگی، هزار پاره نمی شود؟ چرا این خناقی که مثل سنگ سر گلویم را گرفته، این نفس را برای همیشه نمی بندد و کار را یک سره نمی کند؟
تکان دستها من را از عالم دور بیرون کشید. دستهایی زبر و خشن که زیر بازوهایم قلاب شدند و دستم را از حلقه دستهای مهسا جدا کردند. هیچ حواسشان بود به حال و روزم که اینطور با بی رحمی هرچه تمام تر کشان کشان روی پاهایی که اختیارشان با من نبود از وسط تونلی پر از گریه و شیون، به سمت گودال کنده شده هُلم می دادند؟ چرا نمی گذاشتند به حال خودم باشم و به حال خودم بمیرم؟ چه بلایی داشت سر آشیانه ام می آمد؟!
از پشت پرده ای از اشک، پیش از همه نگاهم افتاد به پدرشوهرم که روی عصایش افتاده بود و سوزناک و درمانده اشک می ریخت. شانه هایش به شدت تکان می خوردند و دستمال یزدی چهارخانه اش، کفاف آن باران اشک را نمی داد.
برای اولین بار در تمام چهار سال گذشته دلم برایش سوخت! برای مردی که هیچ شباهتی به حاج آقا طلوعی همیشگی نداشت. عجیب دلم می خواست جلو بروم، دستم را دور شانه هایش حلقه بزنم، سرم را روی سینه اش بگذارم و هر دو با هم در عزای عزیزمان گریه کنیم اما نمی شد! حتی حالا که این ماتم می توانست بهانه ای برای نزدیک شدن باشد باز هم، دنیایی فاصله میانمان نشسته بود.
هنوز از بهت کمر خمیده و زانوهای تا شده حاج آقا در نیامده بودم که خانم جان، شیون کنان من را به کناری هُل داد و خودش را روی تَلی از خاک کنار قبری که با بی رحمی دهان باز کرده بود، پرتاب کرد.
امیرحسین آمد! روی دست برادرها و عموزاده هایش و بین لااله الا الله و جیغ های جگرسوز خواهرهایش. از همان فاصله هم جنازه کفن شده اش نشان می داد ترکه ای و قد بلند است. بی اختیار یاد اولین روزی که دیدمش افتادم. تو اتاق پذیرایی عمه فرشته با کت و شلوار نو، محجوب و سر به زیر نشسته بود و اولین چیزی که در همان نگاه اول توجهم را جلب کرد، همین پاهای بلند و کشیده اش بود.

نظرات کاربران درباره کتاب بی‌خانه‌تر از باد

خیلی عالی بود واژه ها بینظیر بودند و سبک نویسندگی درکل کاملا متفاوت بود
در 2 روز پیش توسط ter...ta5