فیدیبو نماینده قانونی انتشارات برکه خورشید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فراموش آباد

کتاب فراموش آباد

نسخه الکترونیک کتاب فراموش آباد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۲,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب فراموش آباد

خاطره، دختر جوان و حساسی است که در خانواده ای گسسته با دو نوع طرز فکر و موقعیت اجتماعی زندگی می کند. اما او تصمیم می گیرد که برای یک بار هم که شده استقلال فکری و اجتماعی خود را بدست بیاورد و همین، دلیل سفر او از تهران به آمل است که در طی این سفر، زندگی خانوادگی و روابط عاطفی او دستخوش تغییرات اساسی می شود…

ادامه...

بخشی از کتاب فراموش آباد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۲

برای بار چندم، پلان های پیشنهادی بچه های تیم رو چک کردم. هر کدوم به نظر درست می اومد و دلایل خودش رو داشت. خانوم جعفری از کنارم گفت: تو نظر نمی دی خاطره جون؟
به لب هام حرکتی دادم و پوشه رو بستم.
- نظر من زیاد هم تعیین کننده نیست!
به قدم زدن توی راهرو ادامه دادیم. باید طرح ها رو به دایی نشون می­دادم تا به تصویب نهایی برسه. گاهی مسئول هر پروژه انتخاب آخر رو به دایی می سپرد. نگاه کوتاهی به جعفری انداختم که به زودی از رابطه صمیمی ای که عمداً باهام برقرار کرده بود، پشیمون می شد. وقتی همه می فهمیدند قرار نیست عروس رئیس شرکت بشم، کم کم نظراتم توی طرح و پلان ها بی اهمیت می شد. تبدیل می شدم به همون دختره که یه فوق دیپلم معماری بیشتر نداره. رابطه ها رسمی می شد و احوال پرسی ها خشک و می تونستم یه نفس راحت بکشم. آرنج جعفری به پهلوم خورد. سرم رو بلند کردم و هم زمان صدای جعفری رو شنیدم: مادرت!
مامان داشت از انتهای راهرو به طرفم می اومد. حتماً از اتاق دایی بیرون اومده بود. با وجود اینکه تقریباً توی یه خونه زندگی می کردند، مامان همیشه برای صحبت های مهم به شرکت سر می زد که خبری از زن دایی نباشه. همه می دونستیم زن دایی چقدر روی دایی نفوذ داره. مامان بهمون رسید. سری تکون داد و نگاهی به جعفری انداخت. جعفری بینمون چشم چرخوند و بعد گفت: فعلاً با اجازه.
براش لبخند زدم. دختر جوون دور شد. به مامان دست دادم و روبوسی کردم. از سکوت سنگین بینمون معلوم بود، حالش اصلاً خوش نیست. اتاق کنفرانس رو نشون دادم که این موقع روز خالی بود. گفتم: چیزی شده؟
مامان دستم رو به طرف اتاق کشید، اطراف رو چک کردم که کسی متوجه نشده باشه. با سرعت وارد اتاق شدیم. کمی نگرانم کرده بود، پرسیدم: چی شده؟ دایی چی گفت؟
- همون سه روز پیش که از خونه بابات برگشتم، تو حیاط جلوم رو گرفت. مجبور شدم راستش رو بگم.
- بالاخره که باید می گفتی.
- شانس آوردم دل آرام نبود. حوصله زن داداش بازی نداشتم.
دوباره بینمون سکوت شد. مامان سر تا پام رو بررسی کرد و گفت: پسره بهت گفته این طوری بپوشی؟
نگاهش رنگ تاسف و تحقیر داشت. نادیده گرفتم و پرسیدم: دایی خیلی ناراحت شد؟
- اونی که باید ناراحت بشه تویی! مادر بدبختته! اون ها که می خوان همین هفته برند خواستگاری!
پوزخندی زدم و روی یکی از صندلی های میز بلند، نشستم. آهسته گفتم: خواستگاری! منتظر بودند بگم «نه»، شَرَم از سرشون باز بشه؟
مامان هم روی صندلی کناری نشست و جواب داد: همین الان داییت گفت. مثلاً اومده بودم از دلش در بیارم. تو خونه که جلو هادی و هدیه نمی شه.
سعی کردم دلخوری رو از صدام بیرون کنم: چرا؟ هدیه خانوم بهش بر می خوره؟
مامان اخمی روی صورت نشوند و گفت: چی می خوای بگی؟ اون اگه حسودی کنه حق می دم، چند سال از تو کوچیک تره، هنوز بچه است. تو دیگه چرا؟
- بیست و یک سالشه. بچه است؟
- بیست و خرده ای.
- چه آمار دقیق داری.
از دست خودم عصبانی بودم که نتونستم حسم رو مخفی کنم. بغض توی صدام پیدا بود. مامان پلک هاش رو محکم روی هم فشار داد، بعد دستش رو روی ساعدم گذاشت که روی میز بود. با لحن ملایمی گفت: عزیزم، ان قدر درگیر سیزده به در و تو و آرش بودم... یادم نبود که...
- که هفته پیش تولدم بود؟
مامان ناراحت تر از قبل نشون می داد. سری تکون داد و گفت: عزیزم.
دستم رو از روی میز بلند کردم و در حالی که می ایستادم، گفتم: مهم نیست. بابا برام کیک گرفت. علیرضا هم گرفت.
- خاطره جان!
- آره اسمش علیرضاست. می دونم خودت نمی پرسی. اسمش برات مهم نیست چون هر طور شده می خوای من رو ازش جدا کنی.
- بذار راجع به اون بعداً حرف بزنیم.
- نه!
مامان نگاهی به در نیمه باز انداخت. خودم هم متوجه صدای بلندم شده بودم. آهسته تر گفتم: نه! نه! نه! این دفعه نمی ذارم تو کارم دخالت کنی. این دیگه دانشگاه نیست مامان که زورم کنی معماری بخونم، بعد مجبور بشم واسه لیسانس تغییر رشته بدم. این دیگه شغلم نیست. دوست و آشنام نیست.
این بار مامان هم با عصبانیت از جا بلند شد و به حرف اومد: مثلاً الان که نقاشی خوندی کجا رو گرفتی؟ آخرش یکی می شی لنگه بابات. افسرده...
وسط حرفش پریدم: بابای من مشکلی نداشت تا وقتی تو ولش کردی.
- صدات رو واسه من بلند نکن خاطره!
ساکت شدم و سرم رو پایین انداختم. دست مامان رو روی شونه حس کردم. دلم نمی خواست به کسی بی احترامی کنم. مامان گفت: من هر کاری کردم به خاطر تو بود. جنگ و دعوای ما تو رو نابود می کرد.
بدون اینکه سرم رو بلند کنم، گفتم: من فقط دو سالم بود. هیچی از پدر و مادر یادم نیست، بس که این ور و اون ور پاسم دادند.
فشار دست مامان محکم تر شد ولی حرفی نزد. ادامه دادم: حالا که بحث به اینجا کشیده این رو بدون مامان، تو فقط از بابا طلاق نگرفتی... از من هم طلاق گرفتی.
- این حرف ها چیه عزیزم؟
سرم رو بلند کردم و به چشم های تیره و خوش حالت مامان زل زدم که حالا کمی سرخ شده بود. چشم هایی که درست شبیه چشم های هدیه بود. هدیه این چشم ها رو از پدرش هم که پسرعموی مامان بود، به ارث برده بود. بارها توی بچگی و نوجوونی آرزو کرده بودم که شبیه مادرم باشم، این طوری آخر هفته ها توی خونه ناپدری، احساس صمیمیت بیشتری می کردم. ولی شباهتی در کار نبود. چشم های قهوه ای روشن و پوست و موی رنگ پریده ام هیچ ربطی به خانواده رودگر نداشت. یه غریبه به تمام معنا. ملایم تر از قبل گفتم: مامان بذار یه بار توی عمرم یه اتفاق خوب برام بیفته. بذار یه بار همونی بشه که من می خوام. به خدا علیرضا پسر خوبیه.
قطره ای از چشم های مامان چکید که سرش رو برگردوند و دستی به گوشه چشمش کشید. بعد برگشت و گفت: خیلی خوب. گذشته ها گذشته. قرار نیست هی باهاش باج گیری کنی!
اخم کردم ولی لحن شوخی به صداش داد و اضافه کرد: آرش رو که پروندی، بذار ببینم این علیرضا خان کیه.
اخمم محو شد و لبخند کل صورتم رو پوشوند، نفس راحتی کشیدم. اوضاع رو کمی دراماتیک کرده بودم ولی نتیجه داده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب فراموش آباد

بسیااااااار عالی بود. واقعا بعد از مدتها یک رمان خوب خوندم.
در 2 هفته پیش توسط bhoda