فیدیبو نماینده قانونی نشر معیار علم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پنج نفری که در بهشت ملاقات می­کنید

کتاب پنج نفری که در بهشت ملاقات می­کنید

نسخه الکترونیک کتاب پنج نفری که در بهشت ملاقات می­کنید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پنج نفری که در بهشت ملاقات می­کنید

این داستان درباره مردی به نام اِدی است. داستانی که با پایانش شروع می­شود. جایی که اِدی زیر نور خورشید می­میرد. این که یک داستان با پایانش آغاز شود کمی عجیب به نظر می­رسد. ولی همه پایان­ها خودشان یک شروع تازه هستند. مشکل این است که آن لحظه ما از این مساله خبر نداریم.

ادامه...

بخشی از کتاب پنج نفری که در بهشت ملاقات می­کنید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



امروز تولد اِدی است.

در دهه ۱۹۲۰ هستیم، در بیمارستان شلوغی واقع در یکی از فقیرترین مناطق شهر. پدر اِدی در اتاق انتظار مشغول سیگار کشیدن است، پدرهای دیگر هم در آن­جا دارند سیگار می­کشند. پرستار با یک تخته گیره­دار وارد می­شود. اسم پدر را صدا می­زند. تلفظش اشتباه است. مردان دیگر دود سیگار خود را بیرون می­دهند. خوب؟
پدر دستش را بلند می­کند.
پرستار می­گوید: «تبریک می­گم.»
پدر او را در راهرو دنبال می­کند و به محل نگه­داری نوزادهای تازه به دنیا آمده می­رسند. صدای ضربه کفش­هایش بر روی زمین بلند می­شود.
پرستار می­گوید: «همین­جا منتظر بمونید.»
پدر از پشت شیشه می­بیند که پرستار شماره­های تختخواب­های چوبی را بررسی می­کند. پرستار از کنار آن­ها عبور می­کند. این نیست، یکی دیگر، پسرش نیست، یکی دیگر، پسرش نیست، یکی دیگر، پسرش نیست. پرستار متوقف می­شود. آن­جاست. زیر پتو. یک کله کوچک که یک کلاه آبی روی سرش قرار دارد. او دوباره تخته گیره­دارش را نگاه کرده و سپس به بچه اشاره می­کند.
پدر نفس عمیقی می­کشد. سرش را به نشانه تایید تکان می­دهد. برای یک لحظه به نظر می­رسد صورتش درهم می­رود، مثل پلی که در داخل یک رودخانه فرو می­ریزد. سپس لبخندی بر لب می­آورد.
پسرش

سفر

اِدی چیزی از آخرین لحظات خود بر روی زمین ندید. نه از اسکله و جمعیت و نه از کابین فایبرگلسی که درهم شکست.
در داستان­های مربوط به زندگی پس از مرگ، می­گویند که روح بر بالای صحنه خداحافظی دوستان و خانواده­اش با جسدش پرواز می­کند. از فراز ماشین­های پلیسی که در تصادف­ بزرگراه­ قرار دارند عبور می­کند یا مثل یک عنکبوت به سقف اتاق بیمارستان می­چسبد. ولی این جور آدم­ها آن­هایی هستند که یک فرصت دوباره گیرشان می­آید. آن­هایی که به نوعی، بنا به دلایلی، دوباره به سرجای خود در دنیا برمی­گردند.
به نظر می­رسید برای اِدی فرصت دوباره­ای در کار نبود.
کجا...؟ کجا...؟ کجا...؟ یک طیف کدویی رنگ مه آلود در آسمان دیده می­شد. سپس به رنگ فیروزه­ای درآمد و در نهایت لیمویی روشن شد. اِدی شناور بود و دستانش دراز شده بودند.
کجا...؟
کابین در حال سقوط بود. این را به خاطر داشت. دختر بچه، ایمی؟ آنی؟ داشت گریه می­کرد. این را به خاطر داشت. چنگ زدن به دختر را هم به خاطر داشت. برخورد با سکو را هم به خاطر داشت. دو دست کوچک دختر در میان دستانش را احساس کرد.
بعد چه شد؟
آیا نجاتش دادم؟
اِدی به سختی می­توانست این صحنه را تصور کند. چنان­که گویی سال­ها پیش رخ داده بود. ولی عجیب­تر این بود که هیچ­کدام از احساس­های آن لحظه را حس نمی­کرد. تنها احساس آرامش داشت، مثل بچه­ای که در آغوش مادرش قرار دارد.
کجا...؟
آسمان اطرافش دوباره تغییر کرد و به یک زرد گریپ­فروتی تبدیل شد. سپس سبز جنگلی و بعد صورتی که اِدی با دیدن آن بلافاصله به یاد پشمک افتاد.
آیا نجاتش دادم؟
آیا زنده موند؟
کجاست...
نگرانیم کجاست؟
دردم کجاست؟
این­ها بودند که داشتند از دست می­رفتند. تمام دردهایی که تجربه کرده بود. تمام رنج­هایی که دیده بود. عمرش که به پایان رسید همه آن­ها از بین رفتند. نمی­توانست زجر را احساس کند. نمی­توانست غم را احساس کند. ضمیر خودآگاهش مبهم و تار عمل می­کرد و نمی­توانست چیزی به جز آرامش را حس کند. زیر پای او، رنگ­ها دوباره تغییر کردند. چیزی در حال چرخش بود. آب. یک اقیانوس. بر فراز یک دریای زرد عظیم شناور بود. دریا به رنگ خربزه درآمد. سپس یاقوتی کبود شد. حال اِدی در حال سقوط و برخورد با سطح دریا بود. سریع­تر از تمام چیزهایی بود که تصور می­کرد. ولی هنگام برخورد تنها چیزی شبیه یک نسیم با صورتش برخورد کرد. ترسی نداشت. شن­های یک ساحل طلایی را دید.
سپس زیر آب رفت.
و بعد همه چیز در سکوت فرو رفت.
نگرانیم کجاست؟
دردم کجاست
***

امروز تولد اِدی است

او پنج ساله است. بعد از ظهر یک­شنبه­ای در روبی پیر است. میزهای مخصوص پیک­نیک بر روی چوب­فرش چیده شده­اند، مشرف بر ساحل سفید طولانی. یک کیک وانیلی و چند شمع مومی آبی رنگ بر روی میز قرار دارند. هم­چنین یک قدح آب پرتقال. کارکنان پارک مشغول کارند. جارچی­ها، محیرالعقول­ها(۱۸)، مربی­های حیوانات، عده­ای هم مشغول ماهیگیری. پدر اِدی هم طبق معمول مشغول ورق بازی است. اِدی کنار پای پدرش مشغول بازی است. جو(۱۹)، برادر بزرگ­تر اِدی، جلوی گروهی از زنان سالخورده شنا می­رود. زنان به دروغ خود را مجذوب کار جو نشان می­دهند و مودبانه برایش دست می­زنند.
اِدی هدیه روز تولدش را پوشیده است. یک کلاه کابوی و یک هفت­تیر اسباب بازی. او بلند می­شود، یک گروه را رها کرده و به سراغ گروه دیگر می­رود. اسلحه را بیرون می­آورد و می­گوید: «بنگ، بنگ!»
میکی شی(۲۰) از روی نیمکتش با دست به اِدی اشاره می­کند: «بیا این­جا پسر.»
اِدی «بنگ، بنگ»ی می­گوید و می­رود.
میکی شی همراه با پدر اِدی مسئول تعمیر وسائل پارک است. چاق است، بند شلوار می­پوشد و همیشه آهنگ­های ایرلندی می­خواند. از نظر اِدی او بوی خوبی می­دهد، مثل بوی قرص­های سرفه­بر.
میکی می­گوید: «بیا این­جا. بیا چون تولدته وارونه­ت کنم. تو ایرلند این کارو می­کنیم.»
به یک­باره میکی دستان بزرگ خود را زیر اِدی گذاشت و بلندش کرد. سپس او را وارونه کرد و اِدی از پاهایش آویزان شد. کلاه اِدی بر زمین افتاد.
مادر اِدی فریاد می­زند: «مواظب باش، میکی!» پدر اِدی سرش را بالا می­گیرد، پوزخندی می­زند و دوباره مشغول ورق بازی می­شود.
میکی می­گوید: «هو هو، حواسم بهش هست. حالا، برای هر سال تولدت یه بار بالا و پایینت می­کنم.»
میکی به آرامی اِدی را پایین می­آورد، تا حدی که سر اِدی به زمین می­رسد.
«یک!»
میکی دوباره اِدی را بالا می­آورد. بقیه هم مشغول تماشای آن­ها می­شوند و می­خندند. آن­ها هم فریاد می­زنند.
«دو!... سه!»
اِدی که وارونه شده، نمی­تواند آدم­ها را از هم تشخیص بدهد. سرش دارد سنگین می­شود.
مردم فریاد می­زنند: «چهار!... پنج!»
میکی اِدی را به طرف راست می­چرخاند و زمین می­گذارد. همه دست می­زنند. اِدی به سراغ کلاهش می­رود. سکندری می­خورد. بلند می­شود. تلو تلو خوران به طرف میکی شی می­رود و مشتی به بازویش می­زند.
میکی می­گوید: «هو هو! این برای چی بود مرد کوچیک؟» همه می­خندند. اِدی چرخی می­زند و فرار می­کند. سه گام بیش­تر برنمی­دارد که به آغوش مادرش می­رسد.
«حال پسر عزیزم که امروز تولدشه چطوره؟» مادر تنها چند سانتیمتر با صورت اِدی فاصله دارد. اِدی می­تواند رژ لب قرمز غلیظ، گونه­های گوشتالو و صاف و طره موهای قهوه­ای رنگ مادرش را ببیند.
به مادرش می­گوید: «سر و ته شده بودم»
مادر می­گوید: «دیدم.»
مادر کلاه اِدی را سرش می­گذارد. کمی بعد، مادر با اِدی در پیر حرکت می­کند. شاید می­خواهد او را سوار فیل­های پارک کند، یا با هم ماهیگیرانی را ببینند که تورهای خود را عصرگاهان بیرون می­کشند. ماهی­ها مثل سکه­هایی درخشان و خیس تکان می­خورند. مادر دست اِدی را می­گیرد و به او می­گوید که خدا بابت این که اِدی در روز تولدش چنین پسر خوبی بوده به او افتخار می­کند و دنیا را دیگر وارونه نمی­کند.

امروز تولد اِدی است

هفت سالش شده و هدیه تولدش یک توپ بیسبال جدید است. آن را در میان دستانش فشار می­دهد و موج قدرتی را حس می­کند که در میان دستانش جریان می­یابد. تصور می­کند یکی از قهرمانان بیسبالی است که عکسشان در بسته­های تنقلات شرکت کرکر جک(۳۰) دیده می­شود. شاید فکر می­کند توپ پرتاب­کن بزرگ، والتر جانسن(۳۱) است.
برادرش جو می­گوید: «توپو پرتاب می­کنه.»
بین مغازه­ها و غرفه­ها می­­دوند. از کنار غرفه­ای عبور می­کنند که در آن، اگر بتوانی سه بطری سبز را زمین بیاندازی برنده یک نارگیل و نی برای خوردن آن می­شوی.
جو می­گوید: «یالله اِدی. توپو برسون.»
اِدی می­ایستد. تصور می­کند در یک ورزشگاه قرار دارد. توپ را پرتاب می­کند.
برادرش آرنج­هایش را عقب می­کشد و جاخالی می­دهد.
فریاد می­زند: «خیلی سریع بود!»
اِدی فریاد می­زند: «توپم! لعنت بهت جو!»
اِدی نظاره­گر حرکت توپ در امتداد چوب­فرش شد. توپ در نهایت به یک تیر چراغ برق خورد و وارد محوطه کوچکی شد که آن­سوی چادرهای محیرالعقول­ها قرار داشت. اِدی دنبال توپ می­رود. جو هم به دنبالش حرکت می­کند. به زمین مورد نظر می­رسند.
اِدی می­گوید: «می­بینیش؟»
«نه»
یک صدای تاپ تاپ آن­ها را به خود می­آورد. پرده یکی از چادرها باز می­شود. اِدی و جو سرشان را بالا می­گیرند. یک زن بدترکیب چاق و مردی بدون لباس که سراسر بدنش را موهایی سرخ پوشانده­اند، ظاهر می­شوند. موجودات ترسناکی هستند مربوط به یک نمایش ترسناک.
بچه­ها خشکشان می­زند.
مرد پشمالو می­گوید: «شما دو تا عقل کل این­جا چی­کار می­کنید.» پوزخندی می­زند. «دنبال دردسر می­گردید؟»
لب جو می­لرزد. نزدیک است که گریه­اش بگیرد. جستی می­زند و فرار می­کند. دست­هایش را به شدت تکان می­دهد. اِدی هم بلند می­شود. توپش را کنار یک خرک می­بیند. نگاهی به مرد بدون پیراهن می­اندازد و به آرامی به طرف توپ می­رود.
زیرلب می­گوید: «این توپ منه.» توپ را برمی­دارد به دنبال برادرش شروع می­کند به دویدن.
اِدی خرخرکنان گفت: «گوش کن آقا. من هیچ­وقت تو رو نکشتم. متوجه­ای؟ من اصلا نمی­شناسمت.»
مرد آبی رنگ روی یک نیمکت نشست. طوری لبخند زد که گویی می­خواست سربه سر این مهمان بگذارد. اِدی هم­­چنان با حالت دفاعی سرجای خود ایستاد.
مرد آبی رنگ گفت: «بذار اول اسم واقعیمو بگم. موقع غسل تعمید اسم منو جوزف کورولزچیک(۳۲) گذاشتند. تو یه روستای کوچیک تو لهستان به دنیا اومدم و پدرم یه خیاط بود. سال ۱۸۹۴ به آمریکا اومدیم. من یه پسربچه بودم. مادرم منو کنار نرده­های کشتی بغل کرده بود. این اولین خاطره­ایه که از بچگی دارم. مادرم منو در معرض مواجهه با نسیم­هایی از یک دنیای تازه قرار داده بود.»
«مثل خیلی از مهاجرا، ما پولی نداشتیم. تو آشپزخونه عموم رو یه تشک می­خوابیدیم. پدرم مجبور شد تو یه بیگارگاه(۳۳) کار کنه و برای کت­ها دکمه بدوزه. وقتی ده سالم بود، پدرم نذاشت مدرسه برم تا پیش خودش کار کنم.»
اِدی به صورت پر از فرورفتگی مرد آبی رنگ، لب­های باریک و سینه گود افتاده­اش نگاهی انداخت. با خودش گفت: چرا این چیزا رو به من میگه؟
«کلا همیشه بچه مضطربی بودم. سروصداهای اون بیگارگاه هم همه چیزو بدتر می­کرد. بچه­تر از این­ها بودم که برم اون­جا کار کنم. تقریبا بقیه آدمای اونجا مرد بودن. مرتب بددهنی می­کردن و اعتراض داشتن.»
«هروقت سرکارگر نزدیک می­شد، پدرم بهم می­گفت: سرتو بنداز پایین و یه کاری نکن که بهت توجه کنه. ولی یه بار زمین خوردم و یک کیسه دکمه افتاد و ریخت روی زمین. سرکارگر داد می­زد که من بی­ارزشم، یه بچه بی­ارزش، و باید برم. هنوز اون لحظه رو یادمه. پدرم عین یه گدا بهش التماس می­کرد. سرکارگر پوزخندی زد و با پشت دست یه ضربه به دماغ پدر زد. شکمم از درد به هم پیچید. بعدش حس کردم پاهام خیس شدند. پایین رو نگاه کردم. سرکارگر به شلوار خیسم اشاره کرد و خندید. بقیه کارگرا هم خندیدند.»
«بعد از اون ماجرا، پدرم با من حرف نمی­زد. فکر می­کرد مایه خجالتش شدم. به نظرم تو دنیای اون، چنین چیزی منطقی بود. ولی پدرا هم می­تونن پسراشون رو نابود کنند و منم به نوعی نابود شدم. من بچه مضطربی بودم و بزرگ که شدم، جوون مضطربی شدم. بدتر از همه این که شبا هنوز خودمو خیس می­کردم. صبح­ها یواشکی ملافه­های خیس رو می­بردم تو لگن می­شستم. یه روز صبح، پدرم منو دید. ملافه­های کثیف رو دید. بعد با چشمایی که هیچ­وقت از یادم نمیرن به من خیره شد. گویی آرزو می­کرد کاش می­تونست این ارتباطی که در زندگی بین من و اون برقرار شده را از بین ببره.»
مرد آبی رنگ مکث کرد. پوستش که گویی در یک مایع آبی رنگ خیس شده بود، در ناحیه شکم به چند لایه کوچک تبدیل شده بود. اِدی هرکاری می­کرد نمی­توانست به این صحنه خیره نشود.
مرد آبی رنگ گفت: «من همیشه این­قدر ترسناک نبودم، ادوارد. ولی داروهای اون موقع زیاد تاثیر نداشتند. رفتم پیش یه داروساز، دنبال چیزی برای اعصابم می­گشتم. یک بطری نیترات نقره بهم داد و گفت هر شب با آب قاطی کنم و بخورم. نیترات نقره. بعدا معلوم شد خودش یه سمه. ولی اون موقع تنها راهی که پیش روم بود همون بود، و وقتی اثر نکرد، فکر کردم شاید به اندازه کافی ازش نمی­خورم. به همین دلیل بیش­تر خوردم. گاهی اوقات دو سه قلوپ بدون آب می­خوردم. مدتی بعد حس کردم مردم جور عجیبی نگاهم می­کنند. پوستم داشت به رنگ خاکستر درمیومد. خجالت می­کشیدم و مضطرب بودم. بازم از اون نیترات نقره خوردم. تا این که رنگ پوستم از خاکستری به آبی تغییر کرد. این یکی از عوارض جانبی اون سم بود.»
مرد آبی رنگ مکث کرد. صدایش کم شد. «کارخونه اخراجم کرد. سرکارگر می­گفت بقیه کارگرا رو می­ترسونم. وقتی کار نباشه چه جوری باید غذا می­خوردم؟ کجا باید زندگی می­کردم؟ یه سالن پیدا کردم. یک جای تاریک که توش می­تونستم زیر یه کلاه و کت قایم بشم. یک شب، یک گروه از کارکنای یه کارناوال اومدن اونجا. سیگار می­کشیدند. می­خندیدند. یکیشون که یک آدم قد کوتاه با پای چوبی بود، مرتب به من نگاه می­کرد. بالاخره بهم نزدیک شد. شب به نیمه نرسیده بود که قبول کردم عضو تیمشون بشم. از اون جا به بعد بود که من به یه کالا تبدیل شدم.»
اِدی متوجه نگاه پذیرای مرد آبی رنگ شد. همیشه به این فکر می­کرد که یک محیر العقول از کجا می­آید؟ تصور می­کرد هر یک از آن­ها داستان زندگی غم­انگیزی دارند.
«کارناوال چند اسم روی من گذاشت، ادوارد. بعضی وقت­ها بهم می­گفتند مرد آبی رنگ قطب شمال، یا مرد آبی رنگ الجزایر، یا مرد آبی رنگ نیوزلند. من که هیچ­وقت هیچ­کدوم از این کشورها نرفتم، ولی این که حتی اگه شده فقط روی یک تابلو، یه خارجی در نظر بگیرنت جالب بود. نمایش ساده­ای بود. رو صحنه به حالت نیمه برهنه می­نشستم. مردم از کنارم رد می­شدند و جارچی اعلام می­کرد که چه موجود رقت انگیزی هستم. با این کار می­تونستم چند سکه پول دربیارم. یه بار مدیر بهم گفت من بهترین موجود ترسناک اصطبلش هستم و همون طور که حدس زدی، به این مساله افتخار می­کردم. وقتی یه آدم مطرود می­شی، حتی سنگی هم که برات پرت می­کنند ارزش داره.
یه زمستون به همین پارک اومدم، روبی پیر. یه برنامه محیرالعقول­ها به اسم «عجیب­ترین آدم­های دنیا» داشتند. از زندگی کارناولی سوار بر درشکه­هایی که کلی بالا و پایین می­شدند خسته شده بودم. دوست داشتم یه جای ثابت داشته باشم. این­جا خونه من شد. تو یه اتاق بالای سوسیس فروشی زندگی می­کردم. شب­ها با بقیه کارکنای نمایش محیرالعقول­ها ورق بازی می­کردم. با حلبی سازها، حتی بعضی وقت­ها با پدرت. اول صبح یه پیراهن بلند می­پوشیدم و یه حوله می­کشیدم دور سرم. اون­جوری می­تونستم بدون این که کسی ازم بترسه تو ساحل قدم بزنم. شاید برای تو قابل درک نباشه، ولی اون آزاِدی رو من هیچ­وقت تجربه نکرده بودم.»
مکث کرد. نگاهی به اِدی انداخت.
«متوجه شدی؟ که چرا این­جایی؟ این بهشت تو نیست. بهشت منه.»
بیایید به یک داستان از دو زاویه دید متفاوت نگاه کنیم. یک صبح یک­شنبه بارانی در ماه جولای را در نظر بگیرید، در اواخر دهه ۱۹۲۰، زمانی که اِدی و دوستانش مشغول بازی با توپ بیسبالی هستند که اِدی تقریبا یک سال قبل به عنوان هدیه تولد دریافت کرد. به آن لحظه­ای فکر کنید که توپ از بالای سر اِدی پرواز کرد و به خیابان افتاد.
اِدی که یک شلوار برنزه و کلاهی پشمی به تن دارد، به دنبال توپ می­دود و بر سر راه یک خودرو فورد مدل ای(۳۴) قرار می­گیرد. ماشین ترمز می­کند، صدای غیژ غیژش بلند می­شود، به اطراف می­پیچد و در آخرین لحظه از برخورد با اِدی دوری می­کند. لرزه­ای بر اندام اِدی می­افتد. نفس عمیقی می­کشد. توپ را می­گیرد و بلافاصله پیش دوستانش برمی­گردد. کمی بعد بازی به پایان می­رسد و بچه­ها می­روند که با دستگاه بازی اری دیگر(۳۵) بازی کنند و با کمک آن دستگیره پنجه مانندش، یک اسباب بازی کوچک دریافت کنند.
حال به همین داستان از یک زاویه دیگر نگاه کنیم. مردی سوار یک ماشین فورد مدل ای است. ماشینی که از دوستش قرض گرفته تا به تمرین رانندگی بپردازد. جاده به علت باران صبحگاهی خیس است. به یک­باره، یک توپ بیسبال وارد خیابان می­شود و پسری هم به دنبال آن راه می­افتد. راننده محکم بر ترمز می­کوبد و فرمان را می­چرخاند. ماشین سر می­خورد و غژغژ ماشین بلند می­شود.
مرد به هر ترتیبی که هست کنترل را به دست می­گیرد و مدل ای به شرایط عاِدی بر می­گردد. بچه از آینه بغل ماشین دیگر پیدا نیست، ولی مرد هنوز شوکه شده و به این فکر می­کند که با چه فاصله­ای از یک فاجعه نجات پیدا کرد. آدرنالینش به حدی بالا رفته که قلبش محکم به قفسه سینه­اش می­کوبد. قلب او خیلی قوی نیست و این کوفتن­ها ضعیفش می­کنند. مرد احساس گیجی می­کند. برای یک لحظه سرش پایین می­افتد. نزدیک است با یک خودرو دیگر تصادف کند. راننده دوم بوق می­زند. مرد دوباره می­پیچید، چرخ­ها سر می­خورند و مرد با تمام توان ترمز را فشار می­دهد. او روی یک خیابان سر می­خورد و وارد یک کوچه می­شود.
ماشینش آن­قدر سر می­خورد تا با پهلوی یک کامیون پارک شده برخورد می­کند. یک صدای تصادف جزئی بلند می­شود. چراغ­های ماشین خرد می­شوند. این تصادف باعث می­شود مرد با فرمان ماشین برخورد کند. از پیشانیش خون می­آید. از ماشین پیاده می­شود و نگاهی به خرابی می­اندازد. سپس روی سنگفرش خیس ولو می­شود. بازوهایش گز گز می­کنند. قلبش درد می­کند. صبح یک روز یک­شنبه است و کسی در کوچه نیست.
همان­جا می­ماند. بدون این که کسی متوجه شود، تکیه داده به کنار ماشین. دیگر خون­های جاری در سرخرگ­های کرونری او وارد قلبش نمی­شوند. یک ساعت که می­گذرد، یک پلیس او را می­بیند. دکتر اعلام می­کند که او مرده. عامل مرگ را «سکته قلبی» اعلام می­کنند. مرد هیچ آشنای مشخصی ندارد.
به یک داستان از دو زاویه متفاوت نگاه کردیم. هر دو در یک روز و یک لحظه اتفاق افتادند. یکی از آن­ها پایان خوشی داشت. پسرک با شلوار برنزه خود به سراغ دستگاه سکه انداز رفت و پول­های خود در آن ریخت. اما داستان دوم غم انگیز بود و به یک سردخانه ختم شد. جایی که در آن، کارگر سردخانه از دوست همکارش خواست که بیاید و به پوست آبی عجیب این جسد تازه نگاه کند.
مرد آبی رنگ نجواکنان گفت: «متوجه شدی؟» داستان از زاویه دید او تمام شده بود. «پسرک؟»
لرزشی وجود اِدی را گرفت.
زیرلب گفت: «وای نه.»
***

امروز تولد اِدی است

هشت ساله شده است. لبه کاناپه­ای با پارچه پیچازی می­نشیند. با عصبانیت دستانش را به هم گره زده است. مادرش کنارش نشسته و بند کفش­هایش را می­بندد. پدرش رو به آینه کراواتش را مرتب می­کند.
اِدی می­گوید: «من نمی­خوام برم.»
مادرش بدون این که به او نگاه کند می­گوید: «می­دونم. ولی مجبوریم. بعضی وقتا که اتفاقای بدی میفته مجبوری یه کارایی انجام بدی.»
«ولی امروز تولدمه»
اِدی با ناراحتی به مجموعه اسباب بازی­های ساختمان سازی خود که گوشه­ای از اتاق قرار دارند نگاه می­کند. سه تیرآهن فلزی اسباب بازی و سه چرخ لاستیکی کوچک.
اِدی داشت یک کامیون می­ساخت. در سرهم کردن چیزها استعداد داشت.
امیدوار بود که در جشن تولد این کامیون را به دوستانش نشان بدهد. ولی در عوض مجبورند لباس بپوشند و به جایی بروند. با خودش فکر می­کند که این اصلا منصفانه نیست.
برادرش جو که یک شلوار پشمی پوشیده و یک پاپیون زده است، با یک دستکش بیسبال در دست چپش وارد اتاق می­شود. با دست دیگرش مشت محکمی به دستکش می­زند برای اِدی ادایی درمی­آورد.
جو می­­گوید: «اونا کفش­های قدیمی منن. کفش­های جدیدم قشنگ­ترن.»
صورت اِدی درهم می­رود. از این که مجبور است چیزهای قدیمی جو را بپوشد متنفر است.
مادرش می­گوید: «این­قدر وول نخور.»
اِدی ناله کنان می­گوید: «درد می­کنند!»
پدرش فریاد می­زند: «بسه دیگه!» به اِدی نگاه می­کند. اِدی ساکت می­شود.
در قبرستان، اِدی به زحمت آدم­های پارک را به جا می­آورد. مردانی که معمولا شلوارهای طلایی می­پوشند و دستارهای قرمز به سر می­کنند، حال پوشیده در کت و شلوارهایی سیاه هستند، درست مثل پدرش. زنان هم به نظر می­رسد همه لباس­های سیاه پوشیده­اند. عده­ای با روبنده صورت خود را پوشانده­اند.
اِدی مردی را می­بیند که دارد خاک به یک گودال می­ریزد. مرد چیزی درباره خاکسترها می­گوید. اِدی دست مادرش را می­گیرد و به علت شدت نور خورشید، چشمانش را تنگ می­کند. می­داند که قاعدتا باید ناراحت باشد. ولی مخفیانه دارد عددها را می­شمرد. از یک شروع کرده است و امیدوار است تا به ۱۰۰۰ برسد، مراسم تمام شده و به تولدش برمی­گردد.

واقعا همین طور بود؟ از کجا معلوم؟ اِدی تنها می­دانست که در یک مرکز پزشکی به هوش آمد و بعد از آن زندگی دیگر مثل سابق نشد. دیگر دوران دویدن به پایان رسیده بود. دوران رقصیدن هم همین­طور. بدتر این که بنا به دلایلی احساساتش نسبت به مسائل مختلف دیگر مثل قبل نبود. او عقب کشید. همه چیز احمقانه و بی­معنی به نظر می­رسید. جنگ به درون اِدی، میان پاها و روحش خزیده بود. وقتی سرباز شد چیزهای زیاِدی یاد گرفت. وقتی به خانه برگشت یک مرد دیگر بود.
کاپیتان گفت: «تو می­دونستی که خانواده من نسل اندر نسل نظامی بودند؟»
اِدی شانه­ای بالا انداخت.
«آره. وقتی شش سالم بود تیراندازی یاد گرفتم. صبح­ها پدرم میومد ببینه تختم مرتبه یا نه. موقع شام هم همیشه باید با بله قربان و خیر قربان جواب می­دادم. قبل از این که وارد نظام بشم، به دستور شنیدن عادت کرده بودم. بعدا فهمیدم خودمم دارم دستور می­دم.
موقع صلح اوضاع فرق داشت. کلی سرباز عاقل داشتم. ولی یهو جنگ شد و کلی آدم جوون تازه اومدند که به من سلام نظامی می­دادند و منتظر بودن بهشون بگم چی می­خوام. می­تونستم ترس رو تو چشماشون ببینم. طوری رفتار می­کردند که انگار من اطلاعات سری از جنگ دارم. فکر می­کردند می­تونم زنده نگهشون دارم. تو همین فکرو می­کردی، آره؟»
اِدی با سر تایید کرد.
کاپیتان عقب نشست و گردنش را مالید. «ولی مسلما این کار من نبود. منم دستور می­گرفتم. با خودم می­گفتم شاید نتونم همتون رو زنده نگه دارم، ولی حداقلش می­تونم کاری کنم همه پیش هم بمونید. وسط یه جنگ بزرگ، میری یه ایده کوچیک پیدا می­کنی و بهش ایمان میاری. وقتی یکی گیرت میاد، دیگه می­چسبی بهش. درست مثل وقتی که یه سرباز تو سنگر می­چسبه به صلیبی که داره. ایده­­ای که من دنبالش رفتم همونی بود که هر روز به شما می­گفتم. هیچ­کس جا نمی­مونه.»
اِدی با سر تایید کرد. گفت: «خیلی حرف مهمی بود.»
کاپیتان مستقیم به او خیره شد. گفت: «امیدوارم همین طور بوده باشه»
دست برد جیب پیراهنش و یک سیگار دیگر بیرون آورد و روشن کرد.
اِدی پرسید: «چرا این حرفو می­زنی؟»
کاپیتان دود سیگار را بیرون داد. سپس با انتهای سیگار به پای اِدی اشاره کرد.
گفت: «چون من بودم که به پات شلیک کردم.»
اِدی به پایش خیره شد که روی شاخه درخت آویزان بود. زخم­های ناشی از جراحی برگشته بودند. درد هم همین­طور. احساسی در درونش جوشیدن گرفته بود که از زمانی که مرده بود، تجربه­اش نکرده بود. در حقیقت سال­ها بود که این احساس را تجربه نکرده بود. نوعی جریان ناگهانی و شدید خشم، و میل برای آسیب رساندن به چیزی. چشمانش را تنگ کرد و به کاپیتان خیره شد. کاپیتان هم با بی­تفاوتی به او خیره شده بود. چنان که گویی می­دانست چه اتفاقی قرار است رخ دهد. سیگار را از میان انگشتانش رها کرد.
زیر لب گفت: «شروع کن»
اِدی فریاِدی زد و به طرف کاپیتان خیز برداشت. هر دو از شاخه افتادند و در میان شاخه­ها و ساقه­ها غلت زدند. حین پایین رفتن با هم گلاویز شده بودند.
«چرا؟ ای حرومزاده! ای حرومزاده! تو نه! چرا؟» حال بر روی زمین گلی با هم درگیر شده بودند. اِدی بر روی سینه کاپیتان نشسته بود و با مشت به صورتش می­زد. از کاپیتان خونی خارج نمی­شد. اِدی یقه­اش را گرفت و سرش را به زمین گلی کوباند. کاپیتان پلک هم نمی­زد. با هر مشت از یک پهلو به پهلوی دیگر می­رفت و به اِدی اجازه می­داد خشمش را خالی کند. در نهایت، با یک دست اِدی را گرفت و کنار زد.
به آرامی گفت: «چون،» دستش را روی سینه اِدی گذاشته بود. «این کارو نمی­کردم تو اون آتیشا از بین می­رفتی. می­مردی. اون موقع وقت مردنت نبود.»
اِدی به سختی نفس می­کشید. «وقت... من؟»
کاپیتان ادامه داد: «ذهنت مشغول شده بود و می­خواستی حتما بری تو اون آتیش. مورتن اومد جلوتو بگیره و نزدیک بود اونم ناکار کنی. یه دقیقه برای فرار وقت داشتیم. تو هم کلی قوی بودی، نمی­شد به زور بردت»
دوباره خشم وجود اِدی را گرفت. یقه کاپیتان را گرفت و او را به خود نزدیک کرد. به دندان­های کاپیتان که در اثر مصرف تنباکو زرد شده بود نگاه کرد. با خشم فریاد زد: «اون پااااام بود! زندگیم بود!»
کاپیتان به آرامی گفت: «پاتو ازت گرفتم، و بهت زندگی دادم.»
اِدی رهایش کرد. خسته بود. دستانش درد می­کرد. سرش می­چرخید. در تمام این سال­ها او به آن یک لحظه فکر می­کرد، آن یک اشتباه که کل زندگیش را تغییر داد.
«کسی تو اون کلبه نبود. چرا همچین فکری می­کردم؟ اگه نمی­رفتم اون­جا...» صدایش در حد یک نجوا پایین آمد. «چطور نمردم؟»
کاپیتان گفت: «هیچ­کس جا نمی­مونه، یادت رفت؟ اون اتفاقی که برای تو افتاد رو قبلا هم دیدم. یه سرباز به یه نقطه می­رسه و دیگه از اون جلوتر نمی­تونه بره. گاهی وقتا نصف شب این پیش میاد. طرف از چادرش می­زنه بیرون و با بالاتنه و پاهای برهنه شروع می­کنه قدم زدن. انگار که داره میره خونه. انگار که خونه­اش همون اطرافه. گاهی وقتا وسط جنگ این­طوری میشه. طرف اسلحه­ش رو ول می­کنه و چشماش چیزی نمی­بینه. کارش تموم میشه. دیگه نمی­تونه بجنگه. معمولا هم یه تیر می­خوره آخرش.
اتفاقی که برای تو افتاد هم همین بود. تا یه دقیقه قبل از این که کارمون اونجا تموم بشه، جلوی آتیش­سوزی خشکت زده بود. نمی­شد که بذارم زنده زنده بسوزی. فکر کردم پات بعدا خوب میشه. ما تو رو از اون­جا کشیدیم بیرون و بقیه تو رو رسوندن به یه واحد پزشکی.»
نفس­های اِدی همچون یک چکش به سینه­اش می­کوبید. سرش پوشیده در گل و برگ بود. یک دقیقه طول کشید تا آخرین جمله کاپیتان را درک کند. گفت: «بقیه؟ منظورت از بقیه چیه؟»
کاپیتان بلند شد. یک شاخه کوچک که به پایش چسبیده بود را تکاند.
پرسید: «آیا بعد اون ماجرا بازم منو دیدی؟»
نه، اِدی او را ندیده بود. با هواپیما او را به بیمارستان نظامی بردند. در نهایت به علت معلولیتی که برایش پیش آمده بود از خدمت معاف شد و به آمریکا بازگردانده شد. چند ماه بعد شنید که کاپیتان زنده نمانده است. ولی فکر می­کرد این اتفاق بعدا در یک جنگ دیگر رخ داده است. در نهایت نامه­ای به دستش رسید که یک مدال داخلش قرار داشت. ولی اِدی آن را کنار گذاشت و باز نکرد. ماه­های پس از جنگ تیره و ناخوشایند بودند. او جزئیات ماجراها را از یاد برده بود و علاقه­ای نداشت که دوباره به سراغشان برود. بعدا آدرسش را هم عوض کرد.
کاپیتان گفت: «همون جوری که بهت گفتم. کزاز؟ تب زرد؟ تمام اون تیرهایی که شلیک شد؟ همش داشتم وقت تلف می­کردم.»
کاپیتان به جایی آن­سوی شانه اِدی اشاره کرد. اِدی برگشت تا جهت نگاه او را دنبال کند.
پشت سر را که نگاه کرد، دیگر خبری از تپه­های لم یزرع نبود. شب بر فرازشان بود. ماه غبارآلودی در آسمان قرار داشت. هواپیماها داشتند می­آمدند. کلبه­ها در آتش بودند. کاپیتان همراه با اسمیتی، مورتن و اِدی در حال هدایت ماشین بود. اِدی صندلی عقب نشسته بود. سوخته بود و مجروح و نیمه هوشیار. مورتن یک شریان­بند بالای زانویش بسته بود.
صدای خمپاره­ها نزدیک­تر می­شد. آسمان سیاه چند ثانیه یک­بار روشن می­شد. گویی خورشید بود که مرتب روشن و خاموش می­شد. ماشین دور زد و به بالای یک تپه رسید. سپس توقف کرد.
یک دروازه آن­جا قرار داشت. دروازه­­ای که به صورت سردستی با چوب و سیم درست شده بود. ولی چون زمین­های اطراف دروازه خیلی فرو رفته بودند، نمی­شد از کنار آن عبور کرد.
کاپیتان تفنگش را برداشت و از ماشین پیاده شد. به قفل روی دروازه شلیک کرد و دروازه باز شد. از مورتن خواست که پشت فرمان بنشیند. به چشمانش اشاره کرد و به او فهماند که خودش جلو می­رود تا مسیر را نگاهی بیاندازد. مسیری که به انبوهی از درختان بزرگ ختم می­شد. با پاهای برهنه با نهایت توانش دوید و از پیچ جاده گذشت.
مسیر امن بود. با دست به بقیه علامت داد. صدای یک هواپیما بالای سرش بلند شد. نگاهی به آن انداخت تا ببیند هواپیمای کدوم جبهه است. در همان لحظه بود که درست در حالی که او به آسمان نگاه می­کرد، صدای یک تق زیر پای راستش به گوش رسید.
آن مین زمینی بلافاصله منفجر شد. مانند شعله­های آتشی بود که از مرکز زمین بیرون می­زد. کاپیتان هفت متری به هوا بلند شد و به چند تکه تبدیل شد. یک تکه استخوان و غضروف و صدها تکه گوشت سوخته شده. بعضی از این تکه­ها از بالای زمین گلی عبور کردند و به درختان انجیر هندی چسبیدند.

درس دوم

اِدی گفت: «وای، خدای من» چشمانش را بست و سرش را عقب گرفت. «وای، خدایا، وای، خدایا! قربان من اصلا خبر نداشتم. وحشتناکه. افتضاحه!»
کاپیتان با سر تایید کرد و رویش را طرف دیگری گرفت. دوباره تپه­های لم یزرع ظاهر شده بودند، همراه با استخوان­های حیوانات و درشکه­های درهم شکسته و بقایایی سوخته یک دهکده. اِدی متوجه شد که این­جا قبرستان کاپیتان است. نه مراسم تدفینی در کار بود نه تابوتی. تنها یک زمین گلی و استخوان­های پخش و پلا دیده می­شد.
اِدی زیر لب گفت: «تمام این مدت این­جا منتظر بودی؟»
کاپیتان گفت: «زمان، اون جوری که تو فکر می­کنی نیست.» کنار اِدی نشست. «مردن؟ پایان همه چیز نیست. ما فکر می­کنیم این­طوریه. ولی زندگی رو زمین تنها شروع ماجراست.»
اِدی سرگشته به نظر می­رسید.
کاپیتان گفت: «فکر کنم تو انجیلم هست، معامله آدم و حوا؟ اولین شب زندگی آدم روی زمین؟ وقتی می­خواد بخوابه؟ فکر می­کنه همه چی تموم شده، آره؟ نمی­دونه خواب چیه. چشماشو می­بنده و فکر می­کنه داره از دنیا میره، آره؟
ولی این­طوری نیست. فردا صبح دوباره بیدار میشه و یک دنیای تازه پیش روی خودش می­بینه. ولی آدم یه چیز دیگه هم با خودش داره. اون چیز دیروزه.» کاپیتان پوزخندی زد. «من این­طوری نگاهش می­کنم، به همین دلیل اومدیم این­جا، سرباز. بهشت یعنی همین. باید بتونی به معنای دیروزهات پی ببری.»
یک بسته سیگار بیرون آورد و با انگشت چند ضربه به آن زد. «متوجهی؟ قبلا هیچ­وقت این­قدر اهل درس دادن نبودم»
اِدی با دقت به کاپیتان نگاه کرد. همیشه او را در قالب پیرتری به یاد می­آورد. ولی حال، با وجود خاکستری که به صورتش چسبیده بود، اِدی می­توانست به معدود چروک­های روی صورت و موهای کاملا سیاهش توجه کند. احتمالا در این لحظه سی سالگی را رد کرده بود.
اِدی گفت: «از وقتی مردی همین­جایی؟ یعنی دو برابر بیش­تر از زمانی که زندگی کردی.»
کاپیتان با سر تایید کرد.
«منتظر تو بودم.»
اِدی سرش را پایین گرفت.
«مرد آبی رنگ هم همینو گفت.»
«آره خوب، اونم همین طوری بود. اونم بخشی از زندگیت بود، بخشی از دلیل این که چرا تو زندگی کردی و زندگیت به چه صورتی پیش رفت. بخشی از داستانی که باید می­شنیدی. ولی اون داستانشو تعریف کرد و الان دیگه این­جا نیست. یه کم که بگذره منم میرم. پس گوش کن. چون این چیزیه که تو باید از من بشنوی.»
اِدی صاف ایستاد.
کاپیتان گفت: «فداکاری. تو یه بار فداکاری کردی. منم یه بار. همه این کارو می­کنیم. ولی تو از فداکارهایی­های خودت عصبانی بودی. همش به این فکر می­کردی که چه چیزهایی به خاطر این کار از دست داِدی. متوجه نمی­شدی که فداکاری بخشی از زندگیه. باید همین­طور باشه. نباید حسرتشو خورد. باید آرزوشو داشت. فداکاری­های کوچیک. فداکاری­های بزرگ. مثل مادری که کار می­کنه تا پسرش بره مدرسه. یا دختری که برمی­گرده خونه تا مراقب پدر مریضش باشه. مردی که به جنگ میره...»
مکثی کرد و به آسمان ابری خاکستری رنگ خیره شد.
«می­دونی، رابوزو بی­دلیل نمرد. به خاطر کشورش فداکاری کرد. خانواده­ش اینو می­دونستند. برادر کوچیکش به خاطر همین آگاهی بعدا سربازی خوب و مردی عالی شد. اون شب منم بی­دلیل نمردم. ممکن بود همه باهم بریم رو اون مین­ها و هر چهارتامون بمیریم.»
اِدی سرش را به نشانه مخالفت تکان داد. «ولی تو...» صدایش را پایین آورد. «تو زندگیت رو از دست داِدی.»
کاپیتان زبانش را به سقف دهانش زد و صدایی درآورد. «اون یه مساله­ست. بعضی وقتا وقتی یه چیز با ارزشو فدا می­کنی، واقعا از دستش نمی­دی. فقط اونو میدی یه نفر دیگه.»
کاپیتان به طرف قبر نماِدینش که با کلاه­خود، تفنگ و پلاک درست شده بود رفت. کلاه­خود و پلاک­ها را زیر بغل گرفت. سپس تفنگ را از زمین درآورد و آن را مثل یک نیزه پرتاب کرد. تفنگ هیچ­وقت به زمین نرسید. به سمت آسمان رفت و ناپدید شد. کاپیتان رویش را برگرداند.
گفت: «درسته، من بهت شلیک کردم و باعث شدم چیزایی از دست بدی. ولی به جاش چیزاییم به دست آوردی. ولی هنوز از این خبر نداری. منم یه چیزی به دست آوردم.»
«چی؟»
«باید سرقولم می­موندم. تو رو جا نذاشتم.»
کف دستش را دراز کرد.
«منو به خاطر پات می­بخشی؟»
اِدی برای لحظه­ای تفکر کرد. به احساس بدی که بعد از زخمی شدنش داشت فکر کرد، به خشمی که بابت چیزهایی که از دست داده بود به ذهنش رسید. سپس به چیزی که کاپیتان از دست داده بود فکر کرد و احساس خجالت وجودش را گرفت. دستش را دراز کرد. کاپیتان محکم آن را گرفت.
«منتظر همین بودم.»
ناگهان شاخه­های ضخیم از بین درختان انجیر هندی افتادند و با یک صدای هیس مانند در زمین ذوب شدند. شاخه­های تازه و سالم با برگ­های نرم و براق رشد کردند و پراکنده شدند.
کاپیتان تنها به بالا نگاه می­کرد. گویی انتظار چنین چیزی را داشت. سپس با کف دستانش بقایای خاکستر روی صورتش را پاک کرد.
اِدی گفت: «کاپیتان؟»
«بله؟»
«چرا این­جا؟ می­تونستی هرجای دیگه­ای که بخوای منتظر بمونی، درسته؟ مرد آبی رنگ این­طوری می­گفت. پس چرا اومدی اینجا؟»
کاپیتان لبخندی زد. «چون تو جنگ مردم. رو همین تپه­ها کشته شدم. وقتی دنیا رو ترک کردم که به جز جنگ، نقشه­های جنگ و خانواده جنگی از هیچ چیز دیگه­ای شناخت نداشتم. آرزوم این بود که ببینم دنیا بدون جنگ چه شکلیه. قبل این که شروع کنیم به کشتن هم­دیگه.»
اِدی نگاهی به اطراف خود انداخت. «ولی این­جام که میدون جنگه.»
کاپیتان گفت: «برای تو آره. ولی نگاهمون فرق داره. چیزی که تو می­بینی همونی نیست که من می­بینم.»
یک دستش را بلند کرد و یکی از چشم­اندازهای سوخته اطراف عوض شد. سنگ­ها ذوب شدند. درختان رشد کردند و گسترش یافتند. زمین گلی جای خود را به چمن­های سبز و تازه داد. ابرهای تیره همچون پرده کنار زده شدند و یک آسمان آبی ظاهر شد. یک مه سبک و سفید بالای درختان شکل گرفت و آفتابی که به رنگ هلو درآمده بود، به شکل فوق العاده­ای خود را بر فراز افق به رخ کشید. بازتاب نور آسمان در اقیانوسی منعکس شد که اطراف جزیره را گرفته بود. یک زیبایی خالص، دست نخورده و سالم پیش رو بود.
اِدی به افسر مافوق خود نگاه کرد. صورتش سالم بود و یونیفرمی که به تن داشت کاملا نو و اتوکشیده بود.
کاپیتان گفت: «این،» دستانش را بلند کرد. «چیزیه که من می­بینم.»
لحظه­ای ایستاد و به منظره نگاه کرد.
«راستی من دیگه سیگار نمی­کشم. اونم به چشم تو این­جوری میومد.» خنده نخودی بر لب آورد. «چرا باید تو بهشت سیگار بکشم؟»
شروع کرد به قدم زدن و دور شدن از آن­جا.
اِدی فریاد زد: «صبر کن، باید یه چیزی رو بدونم. مرگم. تو پارکه. دختره رو نجات دادم؟ دستاشو حس کردم. ولی یادم نمیاد که...»
کاپیتان رویش را برگرداند و اِدی نتوانست حرفش را تمام کند. وقتی به مرگ فجیعی که کاپیتان داشت فکر کرد، خجالت کشید که چنین سوالی بپرسد.
زیرلب گفت: «فقط می­خواستم بفهمم چی شد. همین.»
کاپیتان پشت گوشش را خاراند. نگاهی غم­خوارانه به اِدی انداخت. «اینو من نمی­تونم بهت بگم، سرباز.»
اِدی سرش را پایین انداخت.
«ولی یه نفر دیگه می­تونه»
کلاه­خود و پلاک­ها را پرت کرد. «مال توئن»
اِدی سرش را پایین گرفت و به کلاه­خود نگاه کرد. داخل آن، عکس مچاله­ای از یک زن قرار داشت، عکسی که قلب اِدی را به درد آورد. سرش را که بالا گرفت، کاپیتان رفته بود.
***

امروز تولد اِدی است

او ۳۳ ساله شده است. به یک باره از جا برمی­خیزد و نفسی تازه می­کند. موهای پرپشت سیاهش خیس عرق شده­اند. در تاریکی به سختی پلک می­زند. با ناامیدی تلاش می­کند بر روی دستش و بند انگشتانش تمرکز کند. بر روی هر چیزی که او مطمئن است این­جا در آپارتمان بالای شیرینی­پزی وجود دارد نه در جنگ، دهکده، آتش سوزی و بقیه موارد آن خواب. آیا برای این­ها پایانی هست؟
کمی تا ۴ صبح مانده است. دوباره خوابیدن ارزش ندارد. صبر می­کند نفس­هایش آرام شوند. سپس به آرامی از تخت پایین می­آید. سعی می­کند همسرش را بیدار نکند. از سر عادت اول پای راستش را زمین می­گذارد تا از سفتی پای چپش دوری کند. اِدی هر روز صبح را به این ترتیب شروع می­کند. یک قدم سالم برمی­دارد و یک قدم بعد می­لنگد.
در دستشویی، به چشمانش که به رنگ خون درآمده­اند نگاه می­کند و آبی به صورتش می­زند. همیشه یک خواب می­بیند: خود را می­بیند که در آخرین شب جنگ در فیلیپین میان شعله­ها حرکت می­کند. کلبه­های دهکده آتش گرفته­اند و یک صدای زوزه همیشگی و بند به گوش می­رسد.
در همین خواب چیز نامرئی به پای اِدی می­زند. اِدی مشتی به سمت آن پرتاب می­کند ولی به چیزی نمی­خورد. دوباره می­زند و دوباره به چیزی نمی­خورد. شعله­ها شدیدتر می­شوند و مانند موتور یک ماشین صدا می­دهند. در این حین اسمیتی ظاهر می­شود و به سمت اِدی فریاد می­زند: «زودباش! زودباش!» اِدی سعی می­کند با او حرف بزند ولی وقتی دهانش را باز می­کند، همان زوزه بلند از دهانش خارج می­شود. سپس چیزی پایش را می­گیرد و آن را در زمین گلی به زیر می­کشد.
در این لحظه است که اِدی از خواب بیدار می­شود. خیس عرق و در حال نفس نفس زدن. همیشه به همین ترتیب است. بدترین بخش آن بی­خوابی نیست. بدترین بخش آن تاریکی کلی است که این خواب به دامنش می­اندازد. فیلم تیره و تاری که بقیه روز را ابری می­کند. حتی در لحظات شاد هم به یاد خواب می­افتد، درست مانند حفره­هایی که در یک سطح یخی ایجاد می­شوند.
به آرامی لباس می­پوشد و از پله­ها پایین می­رود. تاکسی گوشه­ای پارک شده است، همان جای همیشگی. اِدی رطوبت روی شیشه را پاک می­کند. هیچ وقت درباره این تاریکی با مارگریت صحبت نمی­کند. مارگریت معمولا موهای اِدی را نوازش می­کند و می­گوید: «چی شده؟» او هم در پاسخ می­گوید: «هیچی. فقط خسته­م.» و قضیه همین­­جا به پایان می­رسد. چطور می­تواند چنین اندوهی را برای زنی شرح بدهد که قول داده اِدی را خوشحال کند؟ حقیقت این است که او خودش هم نمی­تواند چنین چیزی را توضیح بدهد. تنها چیزی که می­داند این است که چیزی جلوی پایش قرار گرفته و جلویش را بسته است. به حدی که مجبور می­شود خیلی چیزها را رها کند. تحصیل در رشته مهندسی را رها کرد، فکر سفر کردن هم از سر بیرون کرد. همین زندگی را ادامه داد و به همین حالت باقی ماند.
امشب، وقتی اِدی از سرکار برمی­گردد، تاکسی را گوشه­ای پارک می­کند. به آرامی از پله­ها بالا می­آید. از آپارتمانش صدای موسیقی می­شنود. یک آهنگ آشنا.
«تو کاری کردی عاشقت بشم
نمی­خواستم این کارو بکنم
نمی­خواستم این کارو بکنم...»
در را باز می­کند. یک کیک به همراه یک کیسه سفید که رویش روبانی بسته شده روی میز قرار دارند.
مارگریت از اتاق خواب داد می­زند: عزیزم؟ تویی؟»
اِدی کیسه سفید را برمی­دارد. آبنبات است. از پارک خریداری شده.
مارگریت وارد می­شود و با صدایی آرام و شیرین می­گوید: «تولدت مبارک...» زیبا شده است. همان جامه چیتی را پوشیده که اِدی دوست دارد. حسابی به موها و لب­هایش رسیده است. اِدی احساس می­کند باید یک نفس عمیق بکشد چرا که شایسته چنین لحظه­­ای نیست. با تاریکی درونش می­جنگد. به تاریکی می­گوید: «ولم کن. بذار همین احساسی که لازمه رو داشته باشم.»
مارگریت آهنگ را تمام می­کند.
زیر لب می­گوید: «می­خوای به خاطر آبنبات­ها باهام دعوا کنی؟»
اِدی می­خواهد دوباره او را ببوسد که شخصی در می­زند.
«اِدی! خونه­ای؟ اِدی؟»
آقای نیتنسن(۶۴) شیرینی­پز است. پشت مغازه­اش در طبقه همکف زندگی می­کند. در خانه­اش یک تلفن دارد. وقتی در را باز می­کند، آقای نیتنسن را در آستانه در می­بیند. یک ربدوشامبر پوشیده و نگران به نظر می­رسد.
می­گوید: «اِدی، بیا پایین. تلفن داری. فکر کنم برای پدرت یه اتفاقی افتاده.»
«من روبی هستم»
به یک باره همه چیز به یاد اِدی آمد. فهمید چرا این زن آشنا به نظر می­آید. جایی در پشت تعمیرگاه یک عکس از او دیده بود. لابه­لای وسائل و اسناد قدیمی که مربوط به مالکیت اولیه پارک بودند.
اِدی گفت: «ورودی قدیمی...»
پیرزن با رضایت سری تکان داد. ورودی اصلی روبی پیر خودش یک نشانه قابل توجه بود. یک سازه قوسی شکل که با الهام از یک معبد تاریخی فرانسوی ساخته شده بود. بر چند ستون تکیه داشت و در قسمت بالا حالت گنبدی شکلی داشت. درست زیر گنبد، بالاتر از جایی که مردم رفت و آمد می­کردند، صورت نقاشی شده یک زن زیبا قرار داشت. آن زن، روبی بود.
اِدی گفت: «ولی اون که خیلی وقت پیش خراب شد. یه...»
مکثی کرد.
پیرزن گفت: «آتیش سوزی بزرگ راه افتاد. درسته.» سرش را پایین گرفت. از پشت عینک می­شد به چشمانش نگاه کرد که به پایین دوخته شده بود. گویی داشت از روی پاهایش چیزی می­خواند.
«روز تعطیل بود. چهارم جولای، روز استقلال. امیل عاشق تعطیلات بود. می­­گفت برای کارمون خوبه. اگه روز استقلال خوب پیش می­رفت شاید کل تابستان بازار خوب می­موند. به همین دلیل امیل کلی برای آتیش بازی برنامه ریزی کرد. یه گروه نظامی آورد. حتی برای اون آخر هفته چند کارگر اضافه از لنگرگاه استخدام کرد.
ولی شب قبل جشن یه اتفاقی افتاد. حتی با وجود این که خورشید غروب کرده بود، هوا گرم بود. تعداِدی از کارگرای لنگرگاه تصمیم گرفتند بیرون بخوابند، پشت اتاقک­ها. تو یه بشکه آهنی برای درست کردن غذا آتیش درست کردند.
در ادامه شب شروع کردن به نوشیدن و مست کردن. رفتن سراغ چند تا از وسائل آتیش بازی که از بقیه کوچک­تر بودند. روشنشون کردند. باد وزید جرقه­های آتیش به اطراف پخش شد. اون موقع همه چیز از چوب و قیر درست می­شد...»
سرش را تکان داد. «بقیه اتفاقا خیلی سریع رخ دادند. آتیش به محل تفریحات و غرفه­های غذا خوری و قفس­های حیوانات رسید. کارگرای لنگرگاه فرار کردند. تا وقتی که یه نفر اومد به ما خبر بده، کل روبی پیر آتیش گرفته بود. از پشت پنجره خونمون اون شعله­های نارنجی رنگ ترسناک رو دیدیم. صدای سم اسب­ها و موتورهای بخار آتش نشانی به گوش می­رسید. مردم ریخته بودن تو خیابون.
به امیل التماس کردم که نره. ولی بی­فایده بود. معلوم بود که میره. حتما به سمت اون آتیش خشمگین میره و سعی می­کنه ثمره سال­ها کارشو نجات بده. وقتی ورودی هم که اسم و عکس من روش بود آتیش گرفت خشم و ترس وجودشو گرفت. اصلا دیگه نمی­دونست کجاست. داشت با سطل آب می­ریخت که یک ستون افتاد روش.»
انگشتانش را به هم گره زد و به لب­هایش نزدیک کرد. «در عرض یه شب، زندگی­مون برای همیشه عوض شد. امیل آدم ریسک پذیری بود. به همین دلیل پول ناچیزی از بیمه بهش رسید. همه مالشو از دست داد. هدیه باشکوهی که به من داد از دست رفت.
از سر ناچاری زمین سوخته رو با مبلغی کم­تر از ارزش واقعیش به تاجری از پنسیلوانیا(۶۵) فروخت. این تاجر اسم روبی پیر رو نگه داشت و پارک رو دوباره راه انداخت. ولی پارک دیگه مال ما نبود.
روحیه امیل درست مثل جسمش داغون شده بود. سه سال طول کشید تا بتونه راه بره. از اون جا رفت. رفت جایی بیرون شهر یک خونه کوچیک گرفت. بقیه زندگیمون رو همون­جا به آرومی سپری کردیم. منم از شوهر آسیب دیده­ام مواظبت می­کردم و زیر لب فقط یک آرزو می­کردم.»
مکث کرد.
اِدی گفت: «چه آرزویی؟»
«کاش هیچ­وقت اون پارکو نمی­ساخت.»
پیرزن در سکوت نشسته بود. اِدی به آسمان پهناور یشمی رنگ خیره شد. به این فکر می­کرد که چند بار خودش چنین آرزویی داشته است. که کاش آن کسی که روبی پیر را ساخته بود پولش را خرج چیز دیگری می­کرد.
اِدی گفت: «بابت شوهرت متاسفم.» دیگر نمی­دانست چه بگوید.
پیرزن لبخندی زد. «ممنونم عزیزم. ما بعد از اون آتیش سوزی هم تا سال­ها زندگی کردیم. سه بچه بزرگ کردیم. امیل مریض شد. گاهی وقتا بیمارستان بود و گاهی وقتا میاوردیمش خونه. پنجاه سالم که شد از دنیا رفت و من بیوه شدم. این صورت رو می­بینی، این چروک­ها؟»گونه­هایش را بالا گرفت. «تک تکشون کم کم اومدن رو صورتم.»
اِدی اخمی کرد. «من که متوجه نمیشم. اصلا ما... هم­دیگه رو دیدیم؟ اصلا تا حالا پارک اومدی؟»
پیرزن گفت: «نه. دوست نداشتم دوباره برگردم اونجا. بچه­هام رفتند.، بچه­های بچه­هامم رفتن اونجا. ولی خودم نه. تصورم از بهشت جایی بود که تا جای ممکن از اقیانوس دور باشه. جایی مثل همین غذاخوری شلوغ، وقتی که زندگی ساده بود، وقتی که امیل منو می­پرستید.»
اِدی دستی به شقیقه­هایش کشید. نفسی که کشید مه ظاهر شد. گفت: «پس من چرا اینجام؟ منظورم اینه که داستان تو، این آتش سوزی، مربوط به وقتیه که من هنوز به دنیا نیومده بودم.»
پیرزن گفت: «اتفاقایی که قبل از به دنیا اومدنت پیش اومدن هم می­­تونن روت تاثیر بذارن. آدمایی که قبل از تو به دنیا اومدن هم همین­طور.»
هر روز جاهایی رو می­بینیم که اگه به خاطر آدمای قبل از ما نبود شاید اصلا وجود خارجی نداشتند. محل کارمون، جایی که بخش عمده­ای از وقتمون رو اونجا سپری می­کنیم، معمولا فکر می­کنیم این جاها از وقتی ما اومدیم شکل گرفتن. ولی این درست نیست.»
انگشتانش را روی هم گذاشت. «اگه امیل نبود من شوهری نداشتم. اگه ازدواج نمی­کردیم پارک رو نمی­ساختیم. اگه پارکی نبود، تو هم اونجا کاری گیرت نمیومد.»
اِدی سرش را خاراند. «پس تو قراره درباره کارم باهام صحبت کنی؟»
وبی پاسخ داد: «نه عزیزم.» صدایش آرام­تر شده بود. «قراره بهت بگم چرا پدرت مرد.»
تلفن از مادر اِدی بود. پدرش بعد از ظهر غش کرده بود، در سمت شرقی چوب­فرش­ها نزدیک وسیله بازی موشک هوایی. به یک تب شدید دچار شده بود.
مادرش گفت: «اِدی، من می­ترسم.» صدایش می­لرزید. برای اِدی گفت که اوایل آن هفته یک شب پدر نزدیکی­های صبح در حالی که خیس آب بوده به خانه برگشته است. لباس­هایش پر از شن بودند. یک کفشش را گم کرده بود. مادر گفت که پدر بوی اقیانوس می­داد. اِدی مطمئن بود بوی مشروب هم می­داده است.
مادرش در ادامه گفت: «سرفه می­کرد. بدتر شده بود. باید بلافاصله دکتر خبر می­کردیم...» صدایش محو شد.
مادر گفت که پدر آن روز هم­چنان که مریض بود با کمربند ابزار و چکش سرگِردَش به سرکار رفته بود. آن شب چیزی نخورده بود. در خواب زیرپیراهنش خیس عرق شده بود و سینه­اش مرتب خس خس می­کرد. روز بعد اوضاع بدتر شده بود. الان هم که این بعد از ظهر، غش کرده بود.
«دکتر میگه ذات الریه­ست. وای، باید یه کاری می­کردم. باید کاری می­کردم...»
اِدی پرسید: «چیکار می­تونستی بکنی؟» از این عصبانی بود که مادر خودش را مقصر می­دانست. مقصر اصلی پدر مستش بود. صدای گریه مادرش را پشت تلفن شنید.
پدر اِدی قبلا می­گفت که سال­های زیاِدی را کنار اقیانوس سپری کرده و با آب دریا تنفس می­کرده است. حال، دور از اقیانوس، بر روی یک تخت بیمارستان محصور شده و بدنش مانند یک ماهی مرده سفید شده بود.
عوارض بیماری بیش­تر شده بود. خون در سینه­اش متراکم شده بود. وضعیت سلامتش از سالم به پایدار و بعد از پایدار به وخیم رسیده بود. دوستان اول می­گفتند «یه روز دیگه برمی­گرده خونه»، ولی بعد به این نتیجه رسیدند که «یه هفته دیگه برمی­گرده خونه.» اِدی در غیاب پدرش عصرها بعد از کار تاکسی کارهای روبی پیر را انجام می­داد. ریل­ها را روغن کاری می­کرد، ترمز­ها را بررسی می­کرد، اهرم­­ها را آزمایش می­کرد و حتی به تعمیر وسائل بازی خراب شده می­پرداخت. او در اصل می­خواست شغل پدرش را حفظ کند. صاحبان پارک تلاش­های او را تحسین کردند و نصف حقوق پدرش را به او دادند.
پول را به مادرش داد. مادر هر روز به بیمارستان می­رفت و بیش­تر شب­ها را همان جا می­خوابید. اِدی و مارگریت آپارتمانش را تمیز می­کردند و برایش غذا می­خریدند.
اِدی وقتی نوجوان بود، اگر شکایتی می­کرد یا به نظر می­رسید از پارک خسته شده است، پدرش با تشر به او می­گفت: «چی؟ از پارک راضی نیستی؟» مدتی بعد پدر پیشنهاد کرد که اِدی در همان پارک کاری برای خودش دست و پا کند و بعد از مدرسه انجام دهد. اِدی نزدیک بود به خنده بیفتد. پدرش دوباره گفت: «چی؟ از پارک راضی نیستی؟» بعدا، قبل از این که اِدی به جنگ برود، وقتی با پدر درباره ازدواج با مارگریت و مهندس شدن صحبت کرد، پدر در پاسخ گفت: «چی؟ از پارک راضی نیستی؟»
حال، بعد از تمام این فراز و نشیب­ها، اِدی آنجا بود. در پارک، و داشت کار پدرش را انجام می­داد.
بالاخره یک شب با اصرار مادر، اِدی به بیمارستان رفت. به آرامی وارد اتاق شد. پدرش­ که سال­ها بود از حرف زدن با او امتناع می­کرد، حال حتی توان لازم برای این کار را نداشت. با پلک­هایی سنگین به پسرش نگاه کرد. اِدی، بعد از کمی تقلا برای این که یک جمله برای گفتن پیدا کند، تنها کاری که به ذهنش می­رسید را انجام داد: دستانش را بالا گرفت و انگشتان روغنیش را به پدر نشان داد.
یکی دیگر از کارکنان بخش نگه­داری به او گفته بود: «نگران نباش بچه جون. اون پیرمرد زنده می­مونه. اون پدرسوخته جون سخت­ترین آدمیه که تو عمرم دیدم»
پدر و مادر به سختی می­توانند بچه­های خود را رها کنند، ولی بچه­ها این کار را می­کنند. آن­ها می­روند، دور می­شوند. رضایت مادر یا سرتکان دادن پدر که نشانه تاییدشان بود و به هویتشان شکل می­داد، جای خود را به دستاوردهای شخصی خودشان می­دهد. ولی مدتی که می­گذرد، وقتی که پدر و مادرها پوستشان وا می­رود و قلبشان ضعیف می­شود، بچه­ها پی به این نکته می­برند: این که ماجراهایی که تجربه می­کنند، دستاوردهایی که به دست می­آورند بر روی ماجراهای مادرها و پدرانشان قرار می­گیرند. در مسیر جریان آب زندگی­شان، این ماجراها مانند سنگ­هایی هستند که روی هم قرار می­گیرند.
وقتی خبر مرگ پدر به گوشش رسید (پرستار گفته بود: «رفت.» چنان که گویی رفته بود یک بسته شیر بخرد)، اِدی بی­معنی­ترین نوع خشم را احساس کرد. خشمی که در قفس خودش می­چرخد. هم­چون خیلی از پسرانی که پدر کارگری دارند، اِدی هم در رویاهایش تصور می­کرد پدرش مرگ قهرمانانه­ای خواهد داشت، مرگی کاملا برعکس زندگی معمولی که پدر طی کرده بود. ولی در غش کردن یک مست کنار ساحل هیچ عنصر قهرمانانه­ای وجود ندارد.
روز بعد، اِدی به آپارتمان پدر و مادرش رفت. وارد اتاق خوابشان شد و کشوها را باز کرد. گویی می­خواست بخشی از پدرش را آن­جا پیدا کند. چند سکه­، گیره کراوات، یک بطری کوچک از برندی(۶۶) سیب، چند کش، چند قبض برق، خودکار، و یک فندک که یک پری دریایی بر یک طرفش قرار داشت دید. در نهایت، یک بسته ورق بازی پیدا کرد. آن را در جیبش گذاشت.
مراسم تدفین ساده و مختصر بود. مادر اِدی تا چند هفته سرگشته بود. با شوهرش صحبت می­کرد و فکر می­کرد هنوز زنده است. بر سر شوهرش فریاد می­زد که راِدیو را کم کند. برای دو نفر غذا درست می­کرد. بالش­ها را دو طرف تخت می­گذاشت، با وجود این که خودش یک طرفش می­خوابید.
یک شب اِدی متوجه شد ظرف­های کثیف روی پیشخوان تلنبار شده­اند. گفت: «بذار کمکت کنم.»
مادر پاسخ داد: «نه، نه. پدرت این کارو می­کنه.»
اِدی دستی روی شانه­اش گذاشت. به آرامی گفت: «مامان، پدر رفت.»
«کجا رفت؟»
روز بعد، اِدی به سازمان تاکسی­رانی رفت استعفا کرد. دو هفته بعد، او و مارگریت به ساختمان کودکی اِدی در خیابان بیچ­وود برگشتند. آپارتمان ۶ب، با راهروهایی باریک و پنجره­ آشپزخانه­ای که رو به کاروسل باز می­شد. اِدی در همان پارک شغلی قبول کرد تا بتواند مواظب مادرش باشد. شغلی که تابستان­ها همیشه انجام می­داد. مسئول نگه­داری در روبی پیر. اِدی هیچ­وقت به همسرش یا مادرش چیزی نگفت. ولی در خلوت خود همیشه به پدرش بد و بیراه می­گفت که مرده و او را اسیر زندگی کرده است که همیشه در آرزوی فرار از آن بود. حتما آن پیرمرد الان در قبر می­خندد و معتقد است اِدی باید از پارک راضی باشد.
***

امروز تولد اِدی است

او ۳۷ ساله شده است. صبحانه­اش دارد سرد می­شود. از نوئل می­پرسد: «نمک نیست؟»
نوئل که یک لقمه سوسیس در دهان گذاشته و می­جود، اتاقک را ترک می­کند، به میز بغلی می­رود و یک نمک­پاش می­آورد.
زیرلب می­گوید: «بفرما، تولدت مبارک.»
اِدی نمک­پاش را به تندی تکان می­دهد. «مگه چه­قدر سخته رو هر میز نمک بذارن؟»
نوئل می­گوید: «مگه تو مدیری؟»
دی شانه­ای بالا می­اندازد. صبحی گرم و مرطوب است.
روال کارشان همین است: هفته­ای یک بار صبحانه در صبح­های شنبه. قبل از این که پارک شلوغ شود. نوئل در بخش خشکشویی کار می­کند. اِدی به او کمک کرد که با روبی پیر قرارداد امضا کرده و وظیفه خشکشویی یونیفرم­های بخش نگه­داری با او باشد.
نوئل می­گوید: «نظرت درباره این پسر خوش قیافه چیه؟» یک نسخه از مجله لایف(۶۷) دارد. در یکی از صفحاتش عکس یک نامزد انتخاباتی جوان دیده می­شد. «این بچه چطوری می­خواد رئیس جمهور بشه؟ هنوز بچه­ست!»
اِدی شانه­ای بالا می­اندازد. «هم­سن ماست.»
نوئل می­گوید: «بی­خیال.» یک ابرویش را بالا می­گیرد. «فکر می­کردم برای رئیس جمهور شدن باید پیرتر از اینا باشی»
اِدی زیرلب می­گوید: «ما پیرتر از ایناییم»
نوئل مجله را می­بندد. صدایش پایین می­آید. «راستی شنیدی تو برایتن(۶۸) چی شده؟»
اِدی با سر تایید می­کند. جرعه­ای از قهوه­اش می­خورد. در یک پارک تفریحی، یکی از ترن­های بدون سقف، خراب شده و یک مادر و پسرش از ارتفاع ۲۰ متری سقوط کرده و مرده­اند.
نوئل می­گوید: «اونجا کسی رو نمی­شناسی؟»
اِدی زبانش را بین دندان­هایش می­گذارد. هر از چند گاهی از این خبرها می­شنود، این که در پارکی اتفاقی افتاده است. با شنیدن آن­ها چندشش می­شود، چنان که گویی یک زنبور از کنار گوشش عبور می­کند. حتی یک روز هم نشده که اِدی به رخ دادن چنین اتفاقی در روبی پیر، زیر نظر او فکر نکند. می­گوید: «نه. تو برایتن کسی رو نمی­شناسم.»
به پنجره خیره می­شود. گروهی از افراد که می­خواهند به ساحل بروند از ایستگاه قطار بیرون می­آیند. حوله و چتر و و سبدهای حصیری با خود دارند که در آن­ها چند ساندویچ قرار داده شده است. بعضی حتی جدیدترین اختراع موجود را هم دارند. صندلی­های تاشویی که از آلومینیوم سبک ساخته می­شوند. مردی با یک کلاه حصیری در حالی که سیگاری بر لب دارد از کنار پنجره می­گذرد.
اِدی می­گوید: «این بابا رو بیبین، بهت قول میدم سیگارشو رو چوب فرش میندازه زمین.»
نوئل می­گوید: «جدی؟ خوب که چی؟»
«بعدش سیگار بین شکافا گیر می­کنه و آتیش سوزی راه میندازه. بوش به مشام تو هم می­رسه. این مواد شیمیایی که به این چوبا میزنن سریع دود درست می­کنند. دیروز مچ یه بچه رو گرفتم، چهارسالش بیشتر نبود. می­خواست یک ته سیگار بذاره دهنش.»
نوئل قیافه­اش در هم می­رود. «خوب؟»
اِدی رویش را می­گیرد. «هیچی دیگه. مردم باید بیش­تر مواظب باشند. همین.»
نوئل یک چنگال سوسیس در دهان می­گذارد. «خیلی بامزه­ای. همیشه تو روز تولدت این­قدر خوش می­گذره؟»
اِدی پاسخی نمی­دهد. تاریکی بر روی صندلی کناریش نشسته است. دیگر به آن عادت کرده و همیشه جایی برایش نگه می­دارد. درست همان طور که در یک اتوبوس شلوغ برای یک مسافر جا می­گیرید.
به کارهایی که امروز باید در بخش نگه­داری انجام دهند فکر می­کند. یکی از آینه­های «خانه شاِدی» شکسته است. ماشین­های برقی سپر نو می­خواهند. به خودش می­گوید که چسب، باید چسب بیش­تری سفارش بدهد. به آدم­های بیچاره ماجرای برایتن فکر می­کند. به این فکر می­کند که آن­جا چه کسی مسئول است.
نوئل می­پرسد: «امروز کارت کی تموم میشه؟»
اِدی نفسی بیرون می­دهد. «امروز شلوغه. تابستونه، شنبه هم هست. خودت می­دونی دیگه.»
نوئل یک ابرویش را بالا می­برد. «تا شش می­تونیم به مسابقه برسیم.»
اِدی به مارگریت فکر می­کند. همیشه هر وقت نوئل حرف از مسابقه اسب­سواری می­زند، اِدی به مارگریت فکر می­کند.
نوئل می­گوید: «بیا دیگه، امروز تولدته.»
اِدی چنگالی به تخم مرغش می­زند. دیگر سردتر از این­هاست که اذیتش کند. می­گوید: «باشه.»

دستش را به انتهای چترش برد.
«مسلما دلیل مریض شدنش همین بود. تا چند ساعت همون طور خیس و خسته رو ساحل دراز کشید. بالاخره توانش جمع کرد و برگشت خونه. پدرت دیگه یه مرد جوون نبود. اون موقع پنجاه سال رو رد کرده بود.»
اِدی با بی­تفاوتی گفت: «پنجاه و شش.»
پیرزن تکرار کرد. «پنجاه و شش. بدنش ضعیف شده بود. اقیانوس آسیب پذیرش کرده بود. ذات الریه بهش غالب شد و مرد.»
اِدی گفت: «به خاطر میکی؟»
پیرزن گفت: «به خاطر وفاداری.»
«هیچ­کس به خاطر وفاداری نمی­میره.»
پیرزن لبخندی زد. «واقعا؟ مذهب؟ دولت؟ آیا ما حتی تا موقع مرگ به این چیزا وفادار نیستیم؟»
اِدی شانه­ای بالا انداخت.
پیرزن گفت: «بهتر از اون اینه که به یک نفر دیگه وفادار باشی.»
بعد از آن، هر دو برای مدت طولانی در آن کوهستان برفی باقی ماندند. دست کم برای اِدی که خیلی طول کشید. دیگر نمی­دانست کارهای مختلف چقدر طول می­کشند.
اِدی گفت: «چی به سر میکی شی اومد؟»
پیرزن گفت: «چند سال بعد مرد. تک و تنها. تا موقعی که تو قبر رفت مست می­کرد. هیچ­وقت به خاطر اتفاقی که افتاد خودشو نبخشید.»
اِدی گفت: «ولی پدر پیر من،» دستی به پیشانیش کشید. «هیچ­وقت چیزی نگفت.»
«هیچ­وقت از اون شب حرفی نزد. نه با مادرت و نه با کس دیگه­ای. به خاطر مادرت، میکی و خودش احساس خجالت می­کرد. تو بیمارستان دیگه حرف نزد. سکوت تنها راه فرارش بود. ولی سکوت معمولا پناهگاه خوبی نیست. افکارش ولش نمی­کردند. یه شب نفس­هاش کند شد و چشماش بسته شد. دیگه بیدار نشد. دکترها گفتن رفته کما.»
اِدی آن شب را به خاطر آورد. دوباره با آقای نیتنسن تماس گرفته بودند. دوباره درب خانه­اش را زده بودند.
«بعد از اون مادرت شب و روز کنار تختش موند. به آرامی برای خودش ناله می­کرد. گویی با خودش می­گفت: باید کاری می­کردم. باید کاری می­کردم.
تا این که یه شب با اصرار دکترها به خونه برگشت تا استراحتی کنه. صبح زود روز بعد، یکی از پرستارا پدرت رو دید که تا نیمه از پنجره اتاقش خارج شده بود.»
اِدی گفت: «صبر کن ببینم.» چشمانش را تنگ کرد. «پنجره؟»
روبی با سر تایید کرد. «تو همون شب پدرت بیدار شد. از تختش بلند شد. تلو تلو خوران تو اتاق حرکت کرد. همه زورش رو جمع کرد و پنجره رو باز کرد. با همون ته صدایی که داشت مادرتو صدا زد. هم­چنین اسم تو و برادرتو. میکی هم صدا زد. تو اون لحظه به نظر می­رسید قلبش به خاطر احساس گناه و تاسف داشت از جا درمیومد. شاید نور مرگ رو حس کرده بود که داشت نزدیک­تر می­شد. شاید فکر می­کرد شماها یه جایی اون اطراف هستید، تو خیابون زیر پنجره اتاق بیمارستان. از لبه پنجره خم شد. شب سردی بود. بارون اومده بود و باد میومد. چنین هوایی برای او خیلی بد بود. خورشید بیرون نیومده بود که از دنیا رفت.
وقتی پرستارها پیداش کردند اونو برگردوندند به تخت. می­ترسیدند به خاطر کم­کاری کارشون رو از دست بدن، به همین دلیل چیزی نگفتند. الکی گفتند که تو خواب مرده»
اِدی عقب نشست. بهت کرده بود. به آن تصویر پایانی فکر کرد. پدرش، آن اسب جنگی پیر سرسخت، سعی کرده از پنجره بیرون بیاید. کجا می­خواسته برود؟ به چه فکر می­کرده است؟ حال که بدون هیچ صحبتی رفته بود کدام بدتر به نظر می­رسید: زندگی، یا مرگ؟
دی از روبی پرسید: «اینا رو از کجا می­دونی؟»
پیرزن آهی کشید. «پدرت پول کافی برای موندن تو بیمارستان رو نداشت. اون یکی بیماری که تو اون اتاق بیمارستان اون طرف پرده بود هم همین مشکل رو داشت.»
مکثی کرد. «امیل شوهرم رو میگم.»
اِدی چشمانش را بالا گرفت. سرش را عقب برد. گویی جواب معما را پیدا کرده بود. «پس تو پدر منو دیدی.»
«بله.»
«و مادرم.»
«تو اون شب­های تنهایی ناله­های مادرتو می­شنیدم. هیچ­وقت حرفی با هم نزدیم. ولی بعد از مرگ پدرت، درباره خانواده­ت تحقیق کردم. وقتی فهمیدم کجا کار می­کرد، درد تیزی تو وجودم احساس کردم. انگار خودم عزیزی رو از دست داده بودم. پارکی که اسم من روش بود. سایه منحوسش رو احساس کردم و دوباره آرزو کردم کاش هیچ­وقت ساخته نمی­شد. اون آرزو منو تا بهشت تعقیب کرد. حتی وقتی منتظر تو بودم.»
اِدی گیج شده بود.
پیرزن گفت: «غذاخوری؟» به نقطه نورانی که بین کوه­ها قرار داشت اشاره کرد. «اونم این­جاست، چون می­خواستم به سال­های جوونیم برگردم. وقتی که زندگی ساده ولی بی­دردسری داشتم. هم­چنین دوست داشتم همه کسایی که از روبی پیر ضربه خوردند (هر تصادف، آتش سوزی، دعوا، سرخوردن یا افتادنی که پیش اومده) هم سالم و امن باشند. دوست داشتم اونام همون جوری باشند که من از امیل توقع داشتم: گرم، با تغذیه خوب تو یه جای خوشایند دور از دریا.»
روبی ایستاد. اِدی هم ایستاد. نمی­توانست از فکر کردن به مرگ پدرش دست بردارد. زیر لب گفت: «ازش متنفر بودم.»
پیرزن با سر تایید کرد.
«وقتی بچه بودم زندگی رو برام جهنم کرده بود. بزرگ­تر که شدم بدترم شد.»
روبی به او نزدیک شد. به آرامی گفت: «ادوارد،» اولین بار بود که او را به اسم صدا می­زد. «این درسو از من یاد بگیر. تو دل نگه داشتن خشم مثل سم می­مونه. از درون می­خوردت. ما فکر می­کنیم نفرت سلاحیه که به شخصی که به ما آسیب زده حمله می­کنه. ولی تیغ این اسلحه منحنیه. وقتی به کسی آسیب می­زنیم این آسیب به خودمون برمی­گرده. بخشش ادوارد، بخشش. یادته وقتی اولین بار اومدی بهشت یه نوری احساس کردی؟»
اِدی یادش آمد. آن موقع با خودش گفته بود: دردم کجاست؟
«اون به خاطر اینه که هیچ­کس با خشم به دنیا نمیاد. وقتی می­میریم، روح از خشم آزاد میشه. ولی الان، این­جا، برای این که بتونی بقیه مسیرو ادامه بدی باید متوجه بشی که چرا چنین حسی داشتی، و چرا دیگه لازم نیست چنین حسی داشته باشی.»
دست اِدی را گرفت.
«باید پدرتو ببخشی»
اِدی به سال­های پس از فوت پدرش فکر کرد.
این که چطور به دستاورد مهمی نرسید، چطور هیچ­وقت به جای دیگری نرفت. در تمام آن مدت اِدی به یک نوع زندگی مشخص فکر می­کرد: زندگی رویایی که «می­توانست داشته باشد.» زندگی که اگر به خاطر مرگ پدر و فروپاشی روانی مادرش نبود می­توانست به آن برسد. در طول سال­ها، او به این زندگی رویایی پر و بال می­داد و پدرش را مسئول تمام این فقدان­ها می­دانست: فقدان آزاِدی، فقدان موقعیت شغلی بهتر، فقدان امید. هیچ­وقت نتوانست از شغل کثیف و خسته کننده­ای که پدرش برایش به یادگار گذاشته بود بالاتر برود.
اِدی گفت: «وقتی مرد، بخشی از منم با خودش برد. بعد اون ماجرا دیگه درجا زدم.»
روبی با سر مخالفت کرد. «به خاطر پدرت نبود که تو هیچ­وقت از روبی پیر نرفتی.»
اِدی سرش را بالا گرفت. «پس چی؟»
دامنش را مرتب کرد. عینکش را تنظیم کرد. به آرامی شروع کرد به دور شدن. گفت: «هنوز دو آدم دیگه موندن که باید ببینی.»
اِدی می­خواست بگوید: «صبر کن،» ولی یک باد سرد وزید و صدای او در گلویش ماند. سپس همه چیز تاریک شد.
خبری از روبی نبود. به بالای کوه برگشته بود. بیرون غذاخوری. در میان برف.
برای مدت طولانی تک و تنها در سکوت همان­جا ماند. تا این که متوجه شد پیرزن دیگر برنمی­گردد. سپس به سمت در رفت و به آرامی آن را باز کرد. صدای بهم خوردن کارد و چنگال­ها و ظرف­هایی که روی هم تنلبار شده بودند به گوش می­رسید. بوی غذای تازه به مشامش رسید. نان و گوشت و سس.
همه ارواحی که در پارک زندگی می­کردند آن­جا بودند. می­خوردند و می­نوشیدند و با هم حرف می­زدند.
اِدی با تامل جلو رفت. می­دانست آن­جا باید چه کار کند. به سمت راست، به اتاقکی که در گوشه­ای قرار داشت پیچید. روح پدرش آن­جا بود و سیگار می­کشید. لرزشی احساس کرد. به این پیرمرد فکر کرد، وقتی که از پنجره بیمارستان سرش را بیرون آورده و نیمه شب تک و تنها از دنیا رفته بود.
اِدی زیرلب گفت: «بابا؟»
پدرش صدایش را نمی­شنید. اِدی نزدیک­تر شد. «بابا، الان دیگه می­دونم چه اتفاقایی افتاده.»
یک گرفتگی در سینه­اش احساس کرد. کنار اتاقک روی زانو افتاد. پدرش به قدری به او نزدیک بود که اِدی می­توانست موهای صورت و ته سیگارش را ببیند. به خطوط عمیق زیر چشم پدر نگاه کرد، به آن دماغ خمیده، استخوان­های بند انگشتان و هیکل چهارشانه کارگری که داشت. به دستان خودش نگاه کرد و متوجه شد که در بدنی که از دنیا با خودش آورده، در حال حاضر از پدرش پیرتر است. از پدرش بیش­تر عمر کرده بود.
«من از دستت عصبانی بودم بابا. ازت متنفر بودم.»
اِدی احساس کرد اشک در چشمانش جمع شده است. حس می­کرد سینه­اش می­لرزد. چیزی داشت از بدنش خارج می­شد.
«تو منو می­زدی. ساکتم می­کردی. من درک نمی­کردم. هنوزم درک نمی­کنم. چرا این کارو کردی؟ چرا؟» یک نفس دردناک عمیق کشید.
«من خبر نداشتم. می­فهمی؟ از زندگی تو خبر نداشتم. این که چه اتفاقی افتاد. تو رو نمی­شناختم. ولی تو پدر منی. الان دیگه فراموش می­کنم. باشه؟ باشه؟ فراموش کنیم؟»
صدایش می­­لرزید. تا این که بالا رفت و به ناله تبدیل شد. دیگر صدای خودش نبود.
فریاد زد: «باشه؟ صدامو می­شنوی؟» آرام­تر شد. «صدامو می­شنوی؟ بابا؟» نزدیک­تر شد. دستان کثیف پدرش را دید. آخرین کلمات همیشگی را زیر لب گفت: «درست شد.»
اِدی روی میز کوبید. سپس روی زمین افتاد. وقتی سرش را بالا گرفت، روبی را دید که در آن نزدیکی ایستاده بود. جوان و زیبا بود. سرش را پایین گرفت، در را باز کرد و به سمت آسمان یشمی رنگ حرکت کرد.
***

سال­ها گذشت. اگرچه بچه­ای از راه نرسید، ولی زخم­هایشان به آرامی ترمیم یافت. هم­نشینی­شان در کنار هم جای خالی که برای بچه نگه داشته بودند را پر کرد. صبح­ها مارگریت نان تست و قهوه آماده می­کرد. اِدی هم مارگریت را به کار تمیزکاری که قبول کرده بود می­رساند و خودش به روبی پیر می­رفت. بعضی وقت ها مارگریت زودتر از معمولا از سر کار مرخص می­شد و با اِدی بر روی چوب فرش­ها قدم می­زد. با او به سراغ کاروسل­ها و اسب­ها و صدف­های بازی زرد رنگ می­رفت و در حالی که به صدای آرام موتورهای بازی گوش می­داد، اِدی برایش از نحوه عملکرد چرخ دنده­ها و کابل­ها صحبت می­کرد.
در یکی از عصرهای ماه جولای، آن­ها در حالی که آبنبات انگوری در دست داشتند تا نزدیکی­های اقیانوس رفتند. پاهای برهنه­شان در شن­های مرطوب غرق می­شد. به اطراف نگاه کردند و متوجه شدند آن­ها پیرترین آدم­های ساحل هستند.
مارگریت درباره بیکینی­های دختران جوان صحبت کرد و این که او هیچ­­وقت جرئت نداشته چنین چیزی بپوشد. اِدی گفت که این دخترها خوش شانس هستند، چون اگر مارگریت هم از آن­ها می­پوشید همه مردان ساحل به او نگاه می­کردند. با وجود این که در آن موقع مارگریت در اواسط چهل سالگی بود، چاق­تر شده بود و زیر چشمانش چروک انداخته بود، نگاهی به دماغ خمیده و چانه بزرگ اِدی انداخت و عمیقا از او تشکر کرد. عشق آن­­ها دوباره از آسمان باریدن گرفت و به اندازه آب دریا که به پاهایشان می­زد، آن­ها را خیس کرد.
سه سال بعد، مارگریت در آشپزخانه خانه­شان داشت کتلت مرغ درست می­کرد. حتی با وجود این که مادر اِدی مرده بود آن­ها همان­جا ماندند. چون مارگریت معتقد بود خانه او را یاد بچگی­شان می­اندازد. او هم­­چنین دوست داشت کاروسل قدیمی را پشت پنجره ببیند. ناگهان انگشتان دست راستش بی­اختیار باز شدند و عقب رفتند. نمی­توانست آن­ها را ببندد. کتلت از کف دستش سر خورد و داخل سینک افتاد. دستش تیر می­کشید. نفس­هایش سریع­تر شده بود. برای یک لحظه به دستش خیره شد، به انگشتان بی­حرکتی که گویی ازآن شخص دیگری بودند و یک نیروی نامرئی و عظیم آن­ها را در خود گرفته است. سپس همه چیز سرگیجه آور شد.
فریاد زد: «اِدی؟» تا اِدی از راه برسد، مارگریت روی زمین افتاده بود.
پزشکان گفتند که او تومور مغزی دارد و مثل خیلی از بیماران کم کم تحلیل می­رود. روند درمان باعث شد که قسمت­هایی از موهای مارگریت بریزد، صبح­ها را با دستگاه­های پرتوافکنی شروع کند و شب­ها هم در دستشویی بیمارستان استفراغ کند.
در روزهای پایانی که سرطان بدنش را احاطه کرده بود، دکترها تنها می­گفتند: «استراحت کن. سخت نگیر» اگر مارگریت سوال­هایی می­پرسید، آن­ها تنها با همدردی سری تکان می­دادند. چنان که گویی این سر تکان دادن­ها دارویی بود که از یک قطره چکان خارج می­شد. مارگریت متوجه شد که روال کار همین است. وقتی کاری از دستشان برنمی­آید مهربان می­شوند. وقتی یکی از آن­ها گفت که بهتر است «کارهایت را پیش از مرگ روبه­راه کنی»، تصمیم گرفت که از بیمارستان مرخص شود. با درخواستش موافقت شد.
اِدی در بالا رفتن از پله­ها به او کمک کرد و کتش را جایی آویزان کرد. مارگریت به آپارتمان خیره شده بود. می­خواست غذا درست کند ولی اِدی از او خواست بنشیند. برای چایی آب جوش گذاشت. روز قبل گوشت بره سفارش داده بود. آن شب با هر بدبختی بود شامی درست کرد و تعداِدی از دوستان و همکارانش را دعوت کرد. بیش­تر آن­ها به مارگریت و صورت رنگ پریده­اش نگاه می­کردند و می­گفتند: «خوب، ببین کی برگشته!» گویی این یک مهمانی به مناسبت بازگشت مارگریت به خانه بود نه یک مهمانی خداحافظی.
از پوره سیب­زمینی که در ظرف­های پلاستیکی قرار داده بودند خوردند و برای دسر هم براونی باتراسکاچ(۸۴) درست کردند. وقتی مارگریت دومین گیلاس مشروب را هم سر کشید، اِدی یک لیوان دیگر برایش ریخت.
دو روز بعد، مارگریت با داد و فریاد از خواب بیدار شد. در آن سکوت پیش از طلوع خورشید، اِدی او را به بیمارستان برد. با جملاتی کوتاه صحبت می­کردند. این که چه دکتری ممکن است در دسترس باشد و اِدی باید با چه کسی تماس بگیرد. با وجود این که مارگریت کنارش نشسته بود، اِدی او را در ذره ذره دنیای اطرافش احساس می­کرد. از فرمان ماشین گرفته تا پدال گاز و حتی پلک­هایی که می­زد، یا گلویی که صاف می­کرد. هر کاری که اِدی می­کرد تلاشی بود برای حفظ مارگریت.
مارگریت ۴۷ سالش بود.
مارگریت از او پرسید: «کارت رو داری؟»
اِدی با سردی گفت: «کارت...»
مارگریت نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست. وقتی دوباره شروع به صحبت کرد صدایش ضعیف­تر شده بود. گویی آن نفس عمیق کلی برایش هزینه داشت. مارگریت خس خس کنان گفت: «کارت بیمه.»
دی سریع گفت: «آره، آره. کارت همرامه»
در پارکینگ متوقف شدند و اِدی موتور را خاموش کرد. به یک­باره همه جا ساکت و سرد شد. هر صدای جزئی را می­شنید. صدای حرکت خودش روی صندلی چرمی، تق تق دستگیر در، هجوم هوای بیرون، پاهایش روی پیاده رو، جیرینگ جیرینگ کلیدها.
در سمت مارگریت را باز کرد و او را بیرون آورد. نزدیک شانه اِدی، شانه­های مارگریت مچاله شده بودند. مانند بچه­ای بود که از سرما کز کرده بود. موهایش صورتش را پوشانده بود. مارگریت دماغش را بالا کشید و به افق خیره شد. به اِدی نگاه کرد و به قسمت بالاییی یک وسیله بازی بزرگ و سفید اشاره کرد. وسیله­ای که کابین­های قرمز رنگش مانند درخت کریسمس از آن آویزان بودند.
مارگریت گفت: «از این­جا میشه دیدش.»
اِدی گفت: «چرخ و فلک؟»
مارگریت رویش را گرفت. «خونه رو میگم»
از آن­جا که اِدی در بهشت نخوابیده بود، تصور می­کرد تمام این مدتی که در بهشت بوده و آدم­های مختلف را دیده چند ساعت بیش­تر نبوده است.
ولی حال که شب و روزی در کار نبود، خواب و بیداری در کار نبود، غروب و جذر و مد و خوراک و برنامه­ای در کار نبود، چطور به این نتیجه رسیده بود؟
وقتی با مارگریت بود، فقط آرزو می­کرد زمان بیش­تری داشته باشد، بیش­تر و بیش­تر، و این زمان به او رسید. شب­ها و روز­ها و دوباره شب­ها با او بود. از میان درهایی که به عروسی­های مختلف ختم می­شدند عبور می­کردند و درباره هر چیزی که اِدی دوست داشت صحبت می­کردند. در یک مراسم عروسی سوئدی، اِدی از برادرش جو گفت که ۱۰ سال پیش در اثر سکته قلبی درگذشت. درست یک ماه پس از این که در فلوریدا(۸۵) یک آپارتمان تازه خریده بود. در یک مراسم عروسی روسی، مارگریت از او پرسید که آیا خانه قدیمی­شان را نگه داشته بود یا خیر. وقتی اِدی گفت همین کار را کرده است، مارگریت خوشحال شد. در یک مراسم که در فضای بیرونی در یک روستای لبنانی برگزار شد، اِدی اتفاقاتی که در بهشت برایش پیش آمده بود را تعریف کرد. مارگریت حین گوش کردن واکنشش طوری بود که گویی از همه آن­ها خبر داشت. اِدی از مرد آبی رنگ و ماجرایش گفت، این که چرا بعضی می­میرند و عده­ای دیگر زنده می­مانند، از کاپیتان و فداکاریش حرف زد. وقتی بحث به پدر اِدی کشید، مارگریت شب­هایی را یادآوری کرد که اِدی از دست آن مرد عصبانی بود ولی سکوت می­کرد و چیزی نمی­گفت. اِدی گفت که دیگر آن مساله را حل کرده است. در این هنگام مارگریت ابروهایش را بالا برد و دهانش را باز کرد. این­جا بود که یک احساس قدیمی و گرما بخش در وجود اِدی شکل گرفت. احساسی که سال­ها بود تجربه نکرده بود، احساس ساده خوشحال کردن همسرش.
یک شب، اِدی درباره تغییرات روبی پیر صحبت کرد. این که وسائل بازی قدیمی جمع شدند، دستگاه سکه انداز قدیمی که موسیقی پخش می­کرد جای خود را به محصول تازه­ای داده است که راک پخش می­کند، ترن­­های هوایی چه پیچ و تابی در مسیر خود می­خورند و واگن­ها حتی در طول مسیر آویزان می­شوند، این که تونل­های وحشت الان دیگر ویدئو هم پخش می­کنند و مثل تماشای تلویزیون می­مانند.
اسم وسائل تازه را برایش گفت. خبری از نام­های قدیمی نبود و مارگریت تنها نام­های تازه و ناآشنا می­شنید. اِدی گفت: «عجیبه، مگه نه؟»
مارگریت خردمندانه گفت: «انگار داری خاطره تابستونی رو تعریف می­کنی که من توش نبودم.»
اِدی متوجه شد که در طول این سال­ها دقیقا چنین حسی داشته است. به مارگریت گفت: «من باید می­رفتم دنبال یه کار تو یه جای دیگه. ببخشید که هیچ­وقت از اونجا بیرون نرفتیم. بابام. پام. بعد از جنگ خیلی بی­عرضه شدم.»
اِدی متوجه شد که ناراحتی بر چهره مارگریت ظاهر شده است. مارگریت پرسید: «چی شد؟ تو جنگ چه اتفاقی افتاد؟»
هیچ­وقت تمام ماجرا را برای مارگریت نگفته بود. قابل درک بود. در دوران او سربازان کاری که مجبور بودند انجام می­دادند و وقتی به خانه برمی­گشتند حرفی از آن نمی­زدند. به مردانی فکر کرد که کشته بود. به نگهبان­ها. به خونی که روی دستانش ریخته بود. به این فکر کرد که آیا هیچ­وقت بخشیده می­شود یا خیر.
گفت: «خودمو گم کردم»
همسرش گفت: «نه»
اِدی نجواکنان گفت: «چرا.» همسرش دیگر چیزی نگفت.
گاهی اوقات در بهشت هر دو کنار هم می­خوابیدند. ولی خوابشان نمی­برد. مارگریت گفت که در زمین وقتی می­خوابی گاهی وقت­ها خواب بهشت می­بینی و این خواب­ها به شکل گرفتن بهشتت کمک می­کنند. ولی الان دیگر نیازی به این خواب­ها نبود.
اِدی در عوض شانه­هایش را نگه داشت، عطر موهایش را استشمام کرد و یک نفس عمیق و طولانی کشید. یک بار از همسرش پرسید که آیا خدا می­داند او این­جاست؟ مارگریت لبخندی زد و گفت: «معلومه.» بعدا اِدی اعتراف کرد که در تمام زندگیش خود را از خدا پنهان می­کرده است و بقیه اوقات هم به این مساله بی­توجه بوده است.

جمعه، ۳:۱۵ بعد از ظهر

دومینگز دکمه آسانسور را فشار داد و درب با سروصدای زیاد بسته شد. آسانسور تنظیم شد و کمی بعد تلو تلو خوران بالا رفت. دومینگز از پشت شیشه یخی راهرو را دید که به آرامی از نظر محو شد.
دومینگز گفت: «باورم نمیشه این آسانسور هنوز کار می­کنه. فکر کنم صد سالی عمر کرده.»
مرد کنار دست او که یک وکیل املاک بود، یک علاقه دروغین نشان داد و به آرامی با سر تایید کرد. کلاهش را درآورد. هوا خفه بود و او هم عرق کرده بود. به شماره­هایی نگاه کرد که بر روی صفحه برنجی روشن می­شدند. این سومین قرار روز بود. یک قرار دیگر داشت و بعد از آن می­توانست برای شام به خانه برود.
دومینگز گفت: «اِدی چیز زیاِدی نداشت.»
مرد گفت: «اوهوم.» با یک دستمال پیشانیش را پاک کرد. «پس زیاد طول نمی­کشه.»
آسانسور با یک تکان متوقف شد. در هم با سر و صدا باز شد. در طبقه ۶ب بودند. راهرو هنوز کاشی­های سفید و سیاه شطرنجی دهه ۱۹۶۰ را داشت. بوی غذا می­آمد، سیر و سیب­زمینی سرخ شده. سرایدار به آن­ها کلید را داده و یک ضرب الاجل تعیین کرده بود: تا چهارشنبه بعدی خانه باید برای مستاجر جدید خالی می­شد.
دومینگز در را باز کرد و وارد آشپزخانه شد. گفت: «اوه... به عنوان یه پیرمرد خیلی آدم مرتبی بوده.» سینک تمیز بود. پیشخوان پاک شده بود. دومینگز با خودش فکر کرد که فقط خدا می­داند این خانه هیچ­وقت این­قدر تمیز نبوده است.
مرد پرسید: «اسناد مالی؟ گواهی تمکن مالی؟ جواهرات؟»
دومینگز اِدی را پوشیده در جواهرات تصور کرد و به خنده افتاد. یادش افتاد که چه­قدر دلش برای پیرمرد تنگ شده است. چه­قدر عجیب است که او دیگر در پارک نیست، دستور نمی­دهد و مثل یک شاهین همه چیز را زیر نظر ندارد. قفسه­اش را خالی نکرده بودند. هیچ­کس دل این کار را نداشت. وسائل را در فروشگاه همان جایی که بود رها کرده بودند. چنان که گویی قرار است فردا دوباره برگردد.
دومینگز گفت: «خبر ندارم. می­خوای یه نگاهی به اتاق خوابش بنداز»
«تو کشوها؟»
«آره. می­دونی من فقط یه بار اومدم اینجا. فقط سرکار با هم بودیم.»
دومینگز به میز تکیه داد و از پنجره آشپزخانه بیرون را تماشا کرد. کاروسل قدیمی را دید. به ساعتش نگاه کرد. با خودش گفت: یاد کارام افتادم.
وکیل در اتاق خواب کشو بالایی را باز کرد. یک جفت جوراب دیده می­شد که به زیبایی لوله شده بود. به همراه زیرپیراهنی و چند شلوارک که با بند تنبان بسته بندی شده بودند. زیر آن­ها یک جعبه چرمی قدیمی دیده می­شد. به نظر می­رسید چیز مهمی باشد. به امید این که سریع چیز مهمی پیدا کند، آن را باز کرد. اخمی کرد. چیز قابل توجهی نبود. خبری از گواهی تمکن مالی یا بیمه نامه نبود. تنها یک پاپیون مشکی، یک منو رستوران چینی، یک بسته ورق بازی قدیمی، یک نامه با یک مدال نظامی و یک عکس پولاروید محو از مردی کنار کیک تولد دیده می­شد که بچه­ها احاطه­اش کرده بودند.
دومینگز از اتاق دیگر گفت: «هی، چیزی که دنبالش می­گردی این نیست؟»
دومینگز با یک مجموعه پاکت که از دراور آشپزخانه پیدا کرده بود ظاهر شد. اسناد یک بانک محلی بودند، بعضی­هایشان هم مربوط به اداره امور کهنه سربازان بودند. وکیل لابه­لای آن­ها را گشت. بدون این که سرش را بالا بگیرد گفت: «خوبه.» یک گواهی تمکن مالی بیرون آورد و به صورت ذهنی دارایی­های او را حساب کتاب کرد. سپس همچون دیگر دیدارهای این چنینی که داشت، در دل به خودش بابت سبد سهام، اوراق قرضه و برنامه بازنشستگی فکر شده­ای که برای آینده در نظر گرفته بود تبریک گفت. قطعا وضعش از این آدم شلخته بیچاره که هیچ چیز به جز یک آشپزخانه تمیز نداشت، بهتر بود.

پنجمین آدمی که اِدی در بهشت ملاقات می­کند

سفید، حال همه جا سفید بود. نه زمینی در کار بود، نه آسمانی، و نه افقی بین آن دو. تنها یک سفیدی خالص و ساکت دیده می­شد. به اندازه بارش برف هنگام طلوع خورشید ساکت بود.
تنها چیزی که اِدی می­دید، سفیدی بود. تنها صدایی که می­شنید صدای تنفس پرزحمت خودش بود که پژواکش هم به گوش می­رسید. نفس که می­کشید بعد از آن یک نفس کشیدن بلندتر به گوش می­رسید. نفسش را که بیرون می­داد هم وضع به همین ترتیب بود.
اِدی چشمانش را فشرد. سکوت وقتی که می­دانی قرار نیست بشکند، از همیشه بدتر است، و اِدی این را می­دانست. همسرش رفته بود. بدجور او را می­خواست، برای یک دقیقه، سی ثانیه، حتی پنج ثانیه. ولی دیگر هیچ راهی برای دست­یابی به او، صدا زدن، دست تکان دادن یا حتی دیدن تصویرش وجود نداشت. احساس می­کرد سکندری خورده و به زمین افتاده است. روحش خالی بود. ضربانی حس نمی­کرد. سست و بی­روح در یک محیط خالی بود. انگار به جایی قلاب شده باشد. گویی تمام مایعات بدنش خارج شده باشند. ممکن بود یک روز یا یک ماه آن­­جا بماند. شاید هم یک قرن.
تنها در ابتدای ورودش بود که یک صدای جزئی ولی لرزش آور شنید. پلک­هایش سنگینی می­­کردند. تا به حال چهار بخش از بهشت را دیده بود، با چهار نفر دیدار کرده بود و اگرچه هر یک از این چهار نفر هم در ابتدای ورود اسرار آمیز بودند، ولی باز احساس می­کرد نفر پنجم با بقیه فرق دارد.
دوباره صدای لرزش آور بلند شد. این بار صدایش بلندتر بود. اِدی به صورت غریزی دستانش را مشت کرد. ولی متوجه شد که در دست راستش یک عصا قرار دارد. بر روی ساعدهایش لکه­های تیره رنگی دیده می­شد. ناخن­­هایش کوچک و زرد بودند. بر روی پاهای برهنه­اش جوش­های قرمزی دیده می­شد (زونا). جوش­هایی که در آخرین هفته­های عمرش در زمین به وجود آمده بودند. نگاهش را از بدنش که به سرعت در حال زوال بود گرفت. بدنش در آستانه مرگ بود.
دوباره صدا را شنید. صدای بلند یک جیغ و لالایی غیرعاِدی. در دنیا اِدی این صدا را در کابوس­هایش می­شنید و به یاد خاطراتی می­افتاد که لرزه بر اندامش می­انداختند: دهکده، آتش سوزی، اسمیتی و یک صدای بلند خرناس مانند که وقتی می­خواست حرف بزند از گلوی خودش شنیده می­شد.
دندان­هایش را بهم فشرد، به امید این که صدا را متوقف کند. ولی هم­چنان مانند آژیری که سرخود کار می­کند، ادامه داشت. اِدی بر سر آن سفیدی اختناق آور فریاد زد: «این کارا چیه؟ چی می­خوای؟»
بعد از این حرف، صدای بلند به پس زمینه رفت و یک صدای دوم به گوش رسید. غرشی پراکنده و بی­قرار (صدای حرکت آب یک رودخانه). سپس سفیدی در حد یک نقطه آفتابی کوچک شد که که روی سطح موج­دار آب منعکس می­شود. زمینی زیر پای اِدی ظاهر شد. عصایش به چیز سختی برخورد کرد. بالای یک خاکریز بود. نسیمی به صورتش می­زد و یک مه، صورتش را مرطوب کرده بود. پایین را نگاه کرد و در رودخانه منبع آن صداهای لرزش آور را شنید. به آرامش رسید. احساسش شبیه مردی بود که شب چوب به دست در خانه­اش بیدار می­شود ولی خیالش راحت می­شود که خبری از دزد نیست. آن صدا که ترکیبی از جیغ و سوت و غیژ غیژ چرخ­های ماشین بود، تنها ترکیبی گوشخراش از سروصدای بچه­ها بود. هزاران بچه در رودخانه مشغول بازی بودند و می­خندیدند.
با خودش گفت: یعنی خوابی که تمام مدت می­دیدم این بود؟ چرا؟
به این بدن­های کوچک نگاه کرد. بعضی می­پریدند، بعضی به آب می­زدند، بعضی سطل حمل می­کردند و عده­ای هم در چمن­هایی مرتفع غلت می­زدند. اِدی متوجه شد که یک آرامش در بازی آن­­ها وجود دارد و بر خلاف بقیه بچه­ها خانه را روی سرشان نمی­گذارند. به یک چیز دیگر هم پی برد. خبری از هیچ آدم بزرگسال یا نوجوانی نبود. همه بچه­های کوچک بودند. با پوست­هایی به رنگ چوبی تیره. گویا خودشان مراقب خودشان بودند.
سپس نگاه اِدی متوجه یک تخته سنگ سفید شد. یک دختر کوچک لاغر روی آن ایستاده بود. از بقیه جدا بود و به اِدی نگاه می­کرد. هر دو دستش را برای او تکان داد. اِدی تردید داشت. دختر لبخندی زد. دوباره دستش را تکان داد و سرش را به نشانه تایید تکان داد. گویی می­خواست بگوید: بله، شما.
اِدی عصایش را پایین گرفت تا از سرازیری پایین برود. لیز خورد. زانوی آسیب دیده­اش تیر می­کشید و پاهایش ضعیف بودند. ولی قبل از این که با زمین برخورد کند، یک موج ناگهانی باد را در پشتش احساس کرد که او را دوباره به حالت ایستاده نگه داشت. حال خود را روبه­روی دختر بچه می­دید. چنان که گویی همیشه آن­جا بوده است.
***

امروز تولد اِدی است

او ۵۱ ساله شده است. شنبه است. اولین تولدش بدون مارگریت است. در یک لیوان یک بار مصرف قهوه درست می­کند و دو نان تست به یاد مارگریت می­خورد. بعد از تصادفی که برای مارگریت پیش آمد، اِدی دیگر از جشن تولد خودداری می­کرد و می­گفت: «چرا باید دوباره یاد اون روز بیفتم؟» مارگریت بود که برای تولد پافشاری می­کرد. خودش کیک درست می­کرد. دوستان را دعوت می­کرد. همیشه یک بسته آبنبات سفارش می­داد و یک روبان دورش می­بست. به اِدی می­گفت: «نمی­تونی تولدت رو ناِدیده بگیری.»
حال که مارگریت از دنیا رفته است، اِدی مقاومت می­کند. در سر کار خودش را مشغول بررسی یکی از پیچ و خم­های ترن هوایی کرده است. مثل یک کوهنورد به تنهایی از آن بالا رفته است. شب هم در آپارتمانش تلویزیون می­بیند. بعدش هم زود می­خوابد. بدون هیچ کیکی، یا مهمانی. معمولی رفتار کردن اگر واقعا احساس معمولی داشته باشید کار سختی نیست. اِدی تسلیم شده است، احساسی که به رنگ پریده روزهای فعلی زندگیش است.
او ۶۰ ساله است. چهارشنبه است. صبح زود به مغازه می­رود. ناهارش را باز می­کند و یک تکه سوسیس دودی از ساندویچ ش جدا می­کند. آن را به قلاب می­بندد و نخ و قلاب را وارد حفره مخصوص ماهیگیری می­کند. قلاب روی آب شناور است. اِدی به آن خیره می­شود. کمی بعد قلاب و طعمه ناپدید می­شوند و زیر آب می­روند.
او ۶۸ ساله است. شنبه است. قرص­هایش را روی پیشخوان می­گذارد. تلفن زنگ می­زند. جو برادرش است که از فلوریدا زنگ زده. تولدش را تبریک می­گوید. جو از نوه­اش می­گوید. از آپارتمانش حرف می­زند. اِدی هم دست کم پنجاه باری با «آهان» جواب می­دهد.
او ۷۵ ساله است. دوشنبه است. عینکش را به چشم می­زند و به گزارش­های بخش نگه­داری پارک نگاه می­کند. یک نفر دیشب به شیفت کاریش نیامده و ترمز وسیله بازی «کرم ماجراجو» چک نشده است. آهی می­کشد و پلاکارد «در دست تعمیر» را از روی دیوار برمی­دارد. بر روی چوب­فرش عبور می­کند و به سمت ورودی «کرم ماجراجو» می­رود. تا خودش ترمز را بررسی کند.
او ۸۲ ساله است. سه شنبه است. یک تاکسی وارد ورودی پارک می­شود. اِدی صندلی جلو می­نشیند و عصا را پشت خودش می­گذارد.
راننده می­گوید: «بیش­تر مردم صندلی عقب رو ترجیح می­دن.»
اِدی می­پرسد: «مگه برای تو فرقی داره؟»
راننده شانه­ای بالا می­اندازد. «نه، فرقی نداره.» اِدی مستقیم به جلو نگاه می­کند. به راننده نمی­گوید که وقتی جلو می­نشیند بیش­تر به او حس رانندگی دست می­دهد و از دو سال پیش که گواهینامه­اش را تمدید نکردند، دیگر رانندگی نکرده است.
تاکسی او را به قبرستان می­برد. اِدی سری به قبر مادر و برادرش می­زند. چند لحظه هم پیش قبر پدرش می­ماند. مثل همیشه قبر همسرش را می­گذارد برای آخر کار. به عصا تکیه می­دهد و به سنگ قبر نگاه می­کند. به چیزهای زیاِدی فکر می­کند.
آبنبات. به آبنبات فکر می­کند. به این فکر می­کند اگر الان آبنبات بخورد دندان­هایش نابود می­شوند. ولی اگر مارگریت در کنارش بود هر طوری بود آبنبات را می­خورد.

درس چهارم

بالاخره، بعد از صحبت­های فراوان، مارگریت اِدی را وارد یک در دیگر کرد. دوباره وارد اتاق کوچک گرد شدند. مارگریت روی چهارپایه نشست و انگشتانش را روی هم گذاشت. به آینه نگاه کرد. اِدی متوجه شد بازتاب مارگریت در آینه دیده می­شود اما بازتاب خودش خیر.
مارگریت گفت: «عروس اینجا منتظر می­مونه،» دستانش را به سرش می­کشید و به ظاهر خودش نگاه می­کرد، ولی به نظر می­رسید فکرش جای دیگری درگیر است. «تو این لحظه است که به این فکر می­کنی که چی­کار داری میکنی، کی رو انتخاب کردی، کی رو قراره دوست داشته باشی. اگه پاسخ این سوالا درست باشن، اون موقع یه لحظه فوق العاده داری اِدی.»
رویش را به طرف او برگرداند.
«مجبور شدی تا سال­ها بدون عشق زندگی کنی، آره؟»
اِدی چیزی نگفت.
«فکر می­کردی که انگار یه چیزی ازت دزدیدن. که من خیلی زود رفتم.»
اِدی به آرامی سرش را پایین گرفت. لباس استوخودوسی مارگریت پیش رویش گسترده شده بود. گفت: «واقعا خیلی زود رفتی»
«از دستم عصبانی بودی»
«نه.»
چشمان مارگریت برقی زد.
«خیلی خوب. آره عصبانی بودم»
مارگریت گفت: «این که اون جوری شد دلیل داشت.»
اِدی گفت: «چه دلیلی؟ چه دلیلی ممکنه باشه؟ تو مردی. چهل و هفت سالت بود. بهترین آدمی بودی که تو عمرم دیدم. مردی و همه چی رو از دست داِدی. منم همه چی رو از دست دادم. تنها زنی که دوست داشتم از دست دادم.»
مارگریت دستانش را گرفت. «نه از دست ندادی. من اینجا بودم و تو هم هنوز منو دوست داشتی. عشق از دست رفته بازم عشق حساب میشه اِدی. فقط یه شکل متفاوت به خودش می­گیره، همین. شاید نتونی لبخندش، غذا آوردنش، موهای آشفته­ش و رقصیدنش رو نبینی، ولی وقتی این ویژگی­ها ضعیف می­شوند، به جاش یه چیز دیگه خودش رو به رخ می­کشه. خاطره. خاطره همدمت میشه. بهش پر و بال میدی. نگهش می­داری. باهاش می­رقصی.» در نهایت گفت: «زندگی تموم میشه، ولی عشق نه.»
اِدی به سال­هایی فکر کرد که همسرش زیر خاک بود. انگار می­خواست از پشت یک حصار به چیزی نگاه کند. می­دانست یک نوع دیگر از زندگی وجود دارد، حتی اگر خودش عضوی از آن نباشد. به آرامی گفت: «هیچ­وقت کس دیگه­ای رو نخواستم»
مارگریت گفت: «می­دونم.»
«من هنوز عاشقت بودم.»
مارگریت با سر تایید کرد. «می­دونم. حسش کردم.»
اِدی پرسید: «اینجا؟»
مارگریت گفت: «حتی اینجا،» لبخندی زد. «یه عشق از دست رفته قوی این­جوری عمل می­کنه.»
مارگریت بلند شد و دری باز کرد. اِدی پلکی زد و پشت سر او وارد شد. اتاقی کم نور بود با صندلی­های تاشو و آکاردئون نوازی که گوشه­ای نشسته بود.
مارگریت گفت: «این یکی رو نگه داشتم.»
دستانش را دراز کرد. برای اولین بار در بهشت، اِدی برای برقراری یک رابطه پیش قدم شد. نزدیک شد. نه به پایش توجه داشت و نه به تمام احساسات بدی که درباره رقص و موسیقی و عروسی داشت. بالاخره متوجه شده بود که تمام این کارها از سر تنهایی انجام می­شوند.
مارگریت زیرلب گفت: «تنها چیزی که جاش خالیه،» شانه اِدی را گرفت. «بازی بینگوئه.»
اِدی پوزخندی زد و دستش را پشت مارگریت گذاشت.
گفت: «میشه یه سوال بپرسم؟»
«بله»
«چه جوریه ظاهرت دقیقا شبیه روزیه که باهات ازدواج کردم؟»
«فکر می­کردم این­جوری خوشت میاد»
اِدی تفکری کرد و گفت: «می­تونی عوضش کنی؟»
«عوضش کنم؟» گیج شده بود. «به چی؟»
«به اون ظاهر آخرت»
اِدی دستانش را پایین گرفت. «آخرین ظاهرم خیلی قشنگ نبود.»
اِدی با سر مخالفت کرد، به او فهماند که حرفش درست نیست. گفت: «می­تونی؟»
مارگریت لحظه­ای مکث کرد. سپس دوباره در آغوش اِدی قرار گرفت. آکاردئون نواز نت­های آشنایی نواخت. مارگریت نزدیک گوش اِدی آهنگ را زمزمه می­کرد. با هم شروع کردند به رقصیدن. یک رقص آرام، با یک ریتم ماندگار که یک شوهر تنها برای همسرش حفظ می­کند.

تو کاری کردی عاشقت بشم
نمی­خواستم این کارو بکنم
نمی­خواستم این کارو بکنم...
تو کاری کردی عاشقت بشم.
تمام این مدت می­دونستی
تمام این مدت می­دونستی...

اِدی وقتی سرش را بالا گرفت متوجه شد که مارگریت دوباره ۴۷ ساله شده است. چین­های دور چشمش، موهای کم پشتش، پوست افتاده زیر چانه­اش، همه دیده می­شدند. مارگریت لبخندی زد، اِدی هم لبخند زد. برای اِدی، مارگریت زیباتر از همیشه بود. چشمانش را بست و برای اولین بار حرفی را بر زبان آورد که از همان لحظه­ای که او را در بهشت دید، در ذهنش می­چرخید: «دیگه نمی­خوام جلوتر برم. می­خوام همین­جا بمونم.» وقتی چشمانش را باز کرد، دستانش هم­چنان حالت رقص داشت، ولی خبری از مارگریت نبود. او رفته بود، و همه چیز را با خودش برده بود.

دختر دست سوخته­اش را بالا گرفت. اِدی به آهستگی آن را گرفت و سنگ را به آرامی روی ساعد دختر کشید. زخم­ها در حال از بین رفتن بودند. او سنگ را محکم­تر کشید و زخم­ها هم­چنان از بین می­رفتند. اِدی سرعتش را بیش­تر کرد و کم کم پوست آسیب دیده از بین رفت و پوست سالم جایگزین آن شد. سپس سنگ را برگرداند و به سراغ کمر نحیف، شانه­های باریک و پس گردن دختربچه، و در نهایت گونه­ها و پیشانی و پوست پشت گوشش رفت.
دختر به طرف او خم شده بود، سرش را روی ترقوه اِدی گذاشته و چشمانش را بسته بود. گویی داشت چرت می­زد. اِدی به آرامی به سراغ چشم­ها رفت. سپس بر روی لب­های پلاسیده و لکه­های روی سر رفت. تا این که موهایی به رنگ درخت آلو بر روی سرش ظاهر شدند و صورتی که بار اول دیده بود دوباره ظاهر شد.
وقتی دختر چشمانش را باز کرد، سفیدی چشمانش مثل دو فانوس دریایی می­درخشیدند. دختر نجواکنان گفت: «من پنجم.»
اِدی سنگ را کنار گذاشت، به خود لرزید و نفس­های تند و کوتاهی کشید. «پنج... آها... پنج سالته؟...»
دختر سرش را به نشانه مخالفت تکان داد. پنج انگشتش را بالا گرفت و آن­ها را روی سینه اِدی گذاشت. گویی می­خواست بگوید: پنجم تو. آدم پنجم تو.
نسیم گرمی وزید. اشکی از گونه اِدی سرازیر شد. تالا طوری به او نگاه می­کرد که گویی مشغول تماشای یک حشره در میان چمن­ها است. سپس چنان که گویی داشت با فضای بین­شان صحبت می­کرد گفت: «چرا ناراحت؟»
اِدی نجواکنان گفت: «چرا ناراحتم؟ اینجا؟»
دختر اشاره کرد و گفت: «اونجا.»
اِدی هق­هقی سر داد. آخرین گریه­اش بود. گویی سینه­اش دیگر خالی شده بود. چندین سنگر اطرافش را احاطه کرده بودند. دیگر خبری از صحبت یک فرد بزرگسال با یک بچه نبود.
سپس به تالا همان حرفی را زد که همیشه به مارگریت، روبی، کاپیتان، مرد آبی رنگ و مهم­تر از همه به خودش، گفته بود.
«من ناراحت بودم چون تو زندگیم هیچ کاری نکردم. هیچی نشدم. به هیچ­جا نرسیدم. سرگشته بودم. حس می­کردم جام اونجا نیست.»
تالا سگ پیپ پاک­کنی را از آب بیرون کشید. گفت: «جات اونجا بود.»
«کجا؟ روبی پیر؟»
دختر با سر تایید کرد.
«که تعمیرکار بشم؟ دلیل زندگی من این بود؟» نفس عمیقی کشید. «چرا؟»
دختر سرش را طوری بالا گرفت که گویی پاسخ این سوال مشخص است. گفت: «بچه­ها. از اونا محافظت می­کنی. برای من کار خوب می­کنی.»
سگ را روی پیراهن اِدی تکان داد.
دختر گفت: «جات اونجا بود.» سپس تکه­ای از پیراهنش را گرفت، خنده­ای کرد و این دو واژه را گفت: «اِدی نگه­دار.»
اِدی در آب جاری رودخانه نشست. سنگ­های داستان­های زندگیش همه در اطرافش بودند. زیر سطح آب با هم برخورد می­کردند. می­توانست حس کند که فرم بدنش ذوب شده و حل می­شود. حس می­کرد زمان زیاِدی باقی نمانده است و هر اتفاقی که قرار است بعد از این که پنج آدمی که در بهشت ملاقات می­کنی را دیدی برایت رخ دهد، در آستانه وقوع است.
زیر لب گفت: «تالا؟»
تالا سرش را بالا گرفت.
«اون دختربچه تو پارک، خبری ازش داری؟»
تالا به نوک انگشتان خودش خیره شد. با سر تایید کرد.
«نجاتش دادم؟ کشیدمش بیرون؟»
تالا سرش را به نشانه مخالفت تکان داد. «نمی­کشی.»
اِدی به خود لرزید. سرش را پایین انداخت. پس پایان داستانش این­گونه بود.
تالا گفت: «هل میدی»
اِدی سرش را بالا گرفت. «هل؟»
«پاهاشو هل میدی. نمی­کشی. هل میدی. چیز بزرگ میفته. دخترو نجات میدی»
اِدی با ناباوری چشمانش را بست. گفت: «ولی دستاش تو دستم بود. تنها چیزی که یادمه همینه. چطور هلش دادم؟ دستاش تو دستم بود.»
تالا لبخندی زد و دستانش را به آب زد. سپس انگشتان کوچک خیس خودش را با انگشتان بزرگ اِدی گره زد. اِدی بلافاصله احساس کرد هر دو قبلا چنین چیزی را تجربه کرده­اند. دختر گفت: «دستای اون نه. دستای من. من تو رو میارم بهشت. نجاتت میدم.»
بعد از آن، آب رودخانه به یک­­باره تا کمر و سینه و شانه­های اِدی بالا آمد. هنوز یک نفس دیگر نکشیده بود که سروصدای بچه­های اطراف محو شد و اِدی در دل یک جریان قوی و آرام بود. هنوز دستان تالا را گرفته بود. احساس می­کرد بدنش دارد از روحش جدا می­شود. گویی گوشت بدنش داشت از استخوانش جدا می­­شد و در کنار آن، تمام درد و فرسودگی وجودش هم خارج می­شد. تمام زخم­ها، جراحت­ها و خاطرات بد.
الان دیگر هیچ­چیز نبود. همچون برگی بود در آب. دختر به آرامی او را با خود از میان نور و سایه و طیف­های مختلفی از رنگ­های آبی و عاجی و لیمویی و سیاه عبور داد. اِدی متوجه شد که تمام این رنگ­هایی که این مدت می­دیده احساسات زندگیش هستند. دختر او را از میان امواج سهمناک یک اقیانوس خاکستری رنگ بالا کشید. سپس هر دو در یک نور خیره کننده ظاهر شدند که بالای یک منظره به راستی غیرقابل تصور وجود داشت:
پارکی بود پر از هزاران نفر. مرد و زن، پدر و مادر و بچه­ها (بچه­های زیاد). بچه­هایی از گذشته و حال، بچه­هایی که هنوز به دنیا نیامده بودند. همه دست در دست هم کنار یک­دیگر بودند. کلاه به سر داشتند و شلوارک پوشیده بودند. چوب­فرش و وسائل بازی و سکوهای چوبی همه پر از مردمانی بود که روی شانه یا پای هم­دیگر قرار گرفته بودند. آن­ها آن­جا بودند، یا آن­جا خواهند بود، صرفا به خاطر کارهای عاِدی که اِدی در زندگی انجام داده بود. به خاطر حادثه­هایی که پیشگیری کرده بود، وسائل بازی که ایمن نگه داشته بود و تاثیراتی که بدون آنکه کسی متوجه شود، بر روی بقیه گذاشته بود. اگرچه لب­های این مردم تکان نمی­خورد، اِدی صدایشان را می­شنید. صداهایی بیش­تر از حد تصورش. آرامشی که پیش­تر تجربه نکرده بود وجودش را گرفت. الان دیگر تالا دستش را رها کرده بود. اِدی بر فراز شن­ها و چوب­فرش­ها شناور بود. بر فراز چادرها و منارها و محل بازی شناور بود و به سمت چرخ و فلک بزرگ و سفید حرکت می­کرد. یکی از واگن­های چرخ و فلک به آرامی تکان می­خورد. زنی با لباس زرد رنگ آن­جا نشسته بود. همسرش مارگریت بود که با آغوشی باز منتظر او بود. اِدی به او رسید، لبخندش را دید. صداها همه ادغام شدند و واژه­ای از سوی خدا به گوش رسید:
خانه.

خاتمه

سه روز بعد از آن حادثه، پارک روبی پیر دوباره باز شد. خبر مرگ اِدی تا یک هفته توسط روزنامه­ها پوشش داده شد. سپس خبر مرگ­­های دیگر جای او را گرفتند.
وسیله بازی موسوم به «سقوط آزاد فردی» تا یک فصل تعطیل شد. سپس سال بعد با یک اسم تازه دوباره باز شد: «سقوط شجاعانه»(۹۵). نوجوان­ها سوار آن شدن را نشانه شجاعت می­دانستند. مشتری­های زیاِدی جذبش شدند و همین صاحبان پارک را خوشحال می­کرد.
آپارتمان اِدی که در آن بزرگ شده بود، به یک مستاجر تازه اجاره داده شد. این مستاجر یک شیشه مات در پنجره آشپزخانه کار گذاشت و دیگر خبری از چشم انداز کاروسل قدیمی نبود. دومینگز که پذیرفته بود شغل اِدی را به عهده بگیرد، معدود وسائل باقی مانده اِدی را در صندوقی که در تعمیرگاه قرار داشت گذاشت. یادبودهای قدیمی روبی پیر هم آن­جا بودند، از جمله تصاویری از ورودی اصلی پارک.
نیکی، مرد جوانی که سوئیچ ماشینش باعث پاره شدن کابل وسیله بازی شده بود، وقتی به خانه رسید یک سوئیچ دیگر درست کرد. چهار ماه بعد هم ماشینش را فروخت. زیاد به روبی پیر می­آمد و برای دوستانش لاف می­زد که نام این پارک را از روی نام یکی از اجدادش انتخاب کرده­اند.
فصل­ها آمدند و رفتند. مدرسه­ها تعطیل شدند و روزها طولانی شد. مردم دوباره به پارک تفریحی نزدیک اقیانوس خاکستری آمدند. به شلوغی پارک­های مهم دیگر نبود، ولی کافی بود.
با آمدن تابستان خلق و خوها هم عوض می­شود. ساحل امواج را فرا می­خواند. مردم اطراف کاروسل و چرخ و فلک و نوشیدنی­های خنک شیرین و پشمک جمع می­شوند.
همچون جاهای دیگر، در روبی پیر هم صفی تشکیل می­شود. پنج نفر در پنج خاطره برگزیده منتظر مانده­اند. آن­ها منتظرند دختربچه­ای به نام ایمی یا آنی بزرگ شود، عاشق شود، پیر شود و بمیرد تا در نهایت به پاسخ این پرسش برسد: چرا و به چه خاطر زندگی کرد؟ حال در این صف پیرمردی با صورتی پرریش قرار دارد. پیرمردی که دماغی خمیده داشت و کلاهی لبه­دار سر کرده بود. در جایگاه موسیقی استارداست منتظر مانده بود تا بخشی از راز بهشت را فاش کند: این که هر کس بر روی دیگری تاثیر می­گذارد و دیگری هم بر روی یک نفر دیگر. به این ترتیب دنیا پر از داستان می­شود، ولی همه این داستان­ها در اصل یکی هستند.

ستایش­هایی که نصیب کتاب «پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنید» شده است:

«این کتاب افسانه­ای است که اگر عاشق باشید شما را غرق در خود می­کند. حکایتی است که اگر سرگشته باشید کنار شما می­ماند. داستانی است که بارها و بارها سراغش می­روید چون دارای جادوی کمیابی است که شما را وارد دنیای تازه­ای می­کند. این کتاب هدیه­ای برای روحتان است.»
ایمی تن، نویسنده کتاب­های «باشگاه هواداران خوشبختی» و «دختر شکسته­بند»

«هرکسی که عاشق کتاب «سه شنبه­ها با موری» بوده است قطعا از خواندن کتاب «پنج آدمی که در بهشت ملاقات می­کنی» هم لذت می­برد. میچ آلبوم داستان فرا ماِدی خودش را مملو از شخصیت­های به یاد ماندنی و گرما و خردمندی فراوانی کرده است که از چنین قصه­گوی با استعداِدی انتظار داریم.»
جان برنهام شوارتز، نویسنده «کلر مارول»

«کتابی دوست داشتنی، شیرین، سرگرم کننده و خردمندانه است. یک دنباله جسورانه و غافلگیر کننده برای «سه شنبه­ها با موری» است.»
آن لاموت، نویسنده کتاب «مهربانی­های در سفر» و «کفش آبی»

«عمیق، پرمغز، بسیار خیال آفرین، به قلم شیوای قصه گویی که جرئت ورود به جادویی­ترین مکان­ها را دارد. این کتاب شاعرانه سرشار از درس و امید است.»
جیمز مک­براید، نویسنده کتاب­های «رنگ آب» و «معجزه در سنت آنا»

«پرواز تاثیرگذار فانتزی در این کتاب به ما یاد می­دهد که بهشت جایی است که بالاخره می­فهمیم زندگی­مان درباره چه بود.»
هارولد اس. کوشنر، نویسنده کتاب «وقتی اتفاق­های بد برای آدم­های خوب می افتد»

«در کتاب «پنج آدمی که در بهشت ملاقات می­کنید»، میچ آلبوم ما را به سطح تازه­ای می­برد. در این کتاب شما رد آثار کلاسیکی مثل «اِدیسه» را می­بینید. همین عوامل باعث شده­اند کتاب آلبوم به یک نمونه عالی تبدیل شود.»
فرانک مک­کورت، نویسنده «خاکسترهای آنجلا» و «تیس»

پایان

این داستان درباره مردی به نام اِدی(۱) است. داستانی که با پایانش شروع می­شود. جایی که اِدی زیر نور خورشید می­میرد. این که یک داستان با پایانش آغاز شود کمی عجیب به نظر می­رسد. ولی همه پایان­ها خودشان یک شروع تازه هستند. مشکل این است که آن لحظه ما از این مساله خبر نداریم.
آخرین ساعت زندگی اِدی، همچون بیش­تر مردم، در پارک تفریحی روبی پیر(۲) که نزدیک اقیانوس بزرگ خاکستری رنگ قرار دارد، سپری شد. پارک دارای مکان­های پرطرفداری مثل چوب­فرش، چرخ و فلک، ترن هوایی، ماشین برقی، آب­نبات فروشی و هم­چنین دالانی بود که در آن می­توانستید با تفنگ آب­پاش به دهان دلقک­ها تیراندازی کنید. هم­چنین یک وسیله سواری تازه به نام «سقوط آزاد فردی»(۳) به پارک اضافه کرده بودند. اِدی در همین­جا کشته می­شود. حادثه­ای که تمام روزنامه­های ایالت آن را پوشش می­دهند.
اِدی در زمان مرگش پیرمردی خپل با موهای سفید بود. گردنی کوتاه، سینه­ای بزرگ، ساعدهایی درشت داشت و یک خالکوبی ارتشی کم­رنگ روی شانه راستش دیده می­شد. پاهایش نحیف بودند و رگ­هایش دیده می­شد. زانوی چپش که در جنگ زخمی شده بود هم آرتروز از بین برده بود. او برای رفت و آمد در اطراف از یک عصا استفاده می­کرد. صورت پهنی داشت که در اثر قرار گرفتن در معرض نور خورشید زمخت شده بود. چند دانه سبیل بامزه داشت و چانه­­اش که کمی جلو آمده بود باعث می­شد او مغرورتر از چیزی که هست به نظر برسد. سیگاری پشت گوش چپش می­گذاشت و یک حلقه کلید از کمربندش آویزان بود. کفش­هایی با کفی چرم می­پوشید. یک کلاه لبه­دار کهنه به سر می­کرد. یونیفرم قهوه­ای رنگ پریده­ای که می­پوشید نشان می­داد که او یک کارگر است، و واقعا هم کارگر بود.
وظیفه اِدی، «نگه­داری» از وسائل شهربازی بود. در اصل باید آن­ها را سالم نگه می­داشت. او هر روز بعد از ظهر به پارک می­رفت و به جاهای مختلف مثل هلیکوپتر و سرسره آبی سرک می­کشید. او به دنبال شکستگی­ها، پیچ­های شل و استحکام­های فرسوده می­گشت. بعضی وقت­ها از کار دست می­کشید. چشمانش به جایی خیره می­شد و افراِدی که از کنارش رد می­شدند فکر می­کردند اتفاقی افتاده است. ولی او تنها داشت گوش می­کرد، همین. می­گفت در طول این سال­ها می­توانسته صدای دردسر را بشنود. دردسری که ممکن است لابه­لای تق­تق­ها و ضربه­های این تجهیزات پنهان شده باشد.
اِدی در پنجاه دقیقه­ای که از عمرش باقی مانده بود، برای آخرین بار در روبی پیر قدم زد. از کنار یک زوج سالخورده رد شد.
زیر لب گفت: «دوستان.» دستی به کلاهش کشید.
آن­ها هم مودبانه سری تکان دادند. مشتری­ها اِدی را می­شناختند. دست کم­ مشتری­های ثابت این­گونه بودند. آن­­ها هر تابستان او را می­دیدند. دیگر چهره اِدی با این مکان گره خورده بود. یک برچسب «اِدی» بر روی سینه روی لباس کارش چسبانده شده بود، بالای برچسب «نگه­داری.» بعضی­وقت­ها مردم به شوخی می­گفتند «سلام اِدی نگه­دار.» البته این شوخی از نظر اِدی اصلا بامزه نبود.
امروز که این اتفاق افتاد، روز تولد ۸۳ سالگی اِدی بود. هفته پیش یک پزشک به او گفته بود که زونا(۴) دارد. زونا؟ اِدی اصلا نمی­دانست این واژه یعنی چه؟ یک زمانی آن­قدر قوی بود که می­توانست با یک دست یکی از اسب­های شهر بازی را بلند کند. البته این مربوط به خیلی وقت پیش است.
«اِدی!»... «منو ببر، اِدی!»... «منو ببر!»
چهل دقیقه از عمرش باقی مانده بود. اِدی به قسمت جلوی ریل ترن هوایی رفت. تقریبا هفته­ای یک بار سوار هر یک از وسائل بازی می­شد تا مطمئن شود که ترمز­ها و چرخش­ها به درستی انجام می­شوند. امروز نوبت ترن هوایی بود. به آن «ترن ارواح» می­گفتند. بچه­هایی که اِدی را می­شناختند دوست داشتند در ترن کنار او بنشینند.
بچه­ها اِدی را دوست داشتند، اما نوجوان­ها نه. آن­ها او را به سردرد می­کشاندند.
اِدی تصور می­کرد در طول این سال­ها انواع مختلف نوجوان­های بی­مصرف و غر غرو را دیده است. ولی بچه­ها فرق داشتند. بچه­ها به اِدی (با آن چانه جلو آمده و ظاهری که به نظر می­رسید همیشه همچون دلفین در حال خندیدن است) نگاه کرده و به او اطمینان می­کردند. همچون دستان سردی که آتشی نزدیک خود می­بینند، آن­ها هم به او نزدیک می­شدند. پاهایش را می­گرفتند. با کلیدهایش بازی می­کردند. اِدی هیچ­وقت چیزی نمی­گفت، معمولا خرخری می­کرد. فکر می­کرد چون زیاد اهل حرف زدن نیست بچه­ها دوستش دارند.
سی دقیقه باقی مانده بود.
دومینگز(۵) گفت: «هی، شنیدم تولدته. مبارکه.»
اِدی خرناسی کشید.
«مهمونی چیزی نداریم؟»
اِدی طوری به او نگاه کرد که گویی دیوانه شده است. به این فکر کرد که پیر شدن در محیطی که بوی پشمک می­دهد چه­قدر عجیب است.
«خوب، اِدی یادت نره که من هفته دیگه مرخصیم. از دوشنبه. میرم مکزیک.»
اِدی سری تکان داد، دومینگز هم یک رقص ریز اجرا کرد.
«من و ترزا(۶) با هم میریم. می­خوایم کل خانواده رو ببینیم. مهموووووونی.»
وقتی متوجه شد اِدی به او خیره شده، رقصش را تمام کرد.
دومینگز گفت: «رفتی تا حالا؟»
«رفتم؟»
«مکزیک؟»
اِدی نفسش را از دماغش بیرون داد. «بچه جون، من فقط جاهایی رفتم که یه اسلحه دستم دادن که بجنگم.»
دومینگز را نگاه کرد که به طرف سینک ظرفشویی برمی­گشت. برای یک لحظه با خودش فکر کرد.
سپس کمی پول از جیبش بیرون آورد. دو بیست دلاری که بینشان بود را بیرون آورد و بقیه پول را به طرف دومینگز گرفت.
اِدی گفت: «برای زنت یه چیز خوبی بخر.»
دومینگز به پول نگاه کرد. لبخندی به پهنای صورتش زد و گفت: «بی­خیال مرد. مطمئنی؟»
اِدی پول را کف دست دومینگز گذاشت. سپس به قسمت انبار رفت. سال­ها قبل یک «حفره ماهی­گیری» بر روی تخته­های چوب­فرش درست کرده بودند. اِدی درپوش پلاستیکی روی حفره را برداشت. او یک نخ که تا عمق ۲۵ متری دریا فرو رفته بود را بالا کشید. یک تکه سوسیس دودی هنوز به آن وصل بود.
دومینگز فریاد زد. «چیزی گرفتیم؟ بگو چیزی گرفتیم!»
برای اِدی عجیب بود که این مرد این­قدر خوش­بین است. این نخ هیچ­وقت چیزی نمی­گرفت.
دومینگز فریاد زد: «یه روز، بالاخره یه لوزی­ماهی(۷) می­گیریم.»
اِدی زیر لب گفت: «آره.» هرچند می­دانست هیچ­وقت نمی­توان ماهی به آن گندگی را از چنین سوراخ ریزی بیرون کشید.
بیست و شش دقیقه از عمر اِدی باقی مانده بود. بر روی چوب فرش قدم زد و به انتهای جنوبی آن رفت. کار و بار کساد بود. دختر پشت پیشخوان آب­نبات فروشی بر روی آرنج­هایش تکیه داده و آدامسش را باد می­کرد.
روبی پیر یک موقع بهترین محل برای تفریح­های تابستانی بود. فیل و آتش بازی و مسابقات رقص ماراتن داشت. ولی مردم دیگر زیاد به پارک­های اقیانوسی نمی­روند. آن­ها ترجیح می­دهند به پارک­هایی بروند که بلیط ۷۵ دلاری دارند و در آن­جا می­توانید با عروسک­های خزدار بزرگی که در پارک می­چرخند عکس بگیرید.
اِدی لنگ لنگان نزدیک ماشین­های برقی شد و نگاهش به گروهی از نوجوانان خیره شد که به نرده­ها تکیه داده بودند. با خودش گفت: عالی شد. همینو کم داشتم.
اِدی گفت: «برید بیرون.» با عصایش چند ضربه به نرده زد. بروید بابا، این­جا امن نیست.
ووووووففففففففف. موجی به ساحل خورد. اِدی سرفه کرد و چیزی را بالا آورد که تمایلی به دیدنش نداشت. آن را تف کرد.
ووووووففففففففف. قبلا به مارگریت(۸) زیاد فکر می­کرد. ولی الان زیاد نه. مارگریت مانند زخمی بود که زیر یک بانداژ قدیمی قرار داشت. او دیگر به بانداژ عادت کرده بود.
ووووووففففففففف.
زونا چه بود؟
ووووووففففففففف
شانزده دقیقه از عمرش باقی مانده بود.
هیچ داستانی به تنهایی شکل نمی­گیرد. داستان­ها گاهی اوقات با هم برخورد می­کنند یا مکمل هم می­شوند. درست مثل سنگ­­های داخل یک رودخانه.

پایان داستان اِدی تحت تاثیر یک داستان به ظاهر ساده دیگر قرار داشت. داستانی مربوط به چند ماه قبل. در یک شب ابری. زمانی که مردی جوان همراه با سه دوستش وارد روبی پیر شدند.
این مرد جوان نامش نیکی(۹) بود. تازه رانندگی را شروع کرده بود و هنوز عادت نداشت یک دسته کلید همیشه همراه خود داشته باشد. به همین دلیل سوئیچ ماشین را از بقیه جدا کرد و آن را در جیب کاپشنش گذاشت و کاپشنش را در ناحیه کمر سفت­تر بست.
نیکی و دوستانش کل چند ساعت بعد را مشغول بازی با سریع­ترین وسائل بازی پارک مثل سقوط شاهین، آب­فرود، سقوط آزاد فردی و ترن ارواح شدند.
یکی از آن­ها گفت: «دستا بالا!»
همه دستانشان را بالا بردند.
کمی بعد، وقتی هوا تاریک­تر شده بود، آن­ها خسته و خندان، در حالی که از آبجوهایی که در یک بسته کاغذی قهوه­ای رنگ داشت می­نوشیدند، به پارکینگ رفتند. نیکی دست در جیب کاپشنش برد. بیش­تر گشت. شروع کرد بد و بیراه گفتن.
سوئیچ کم شده بود.
چهارده دقیقه تا مرگش باقی مانده بود. اِدی با یک دستمال پیشانیش را پاک کرد. آن­سوتر در اقیانوس، ذرات الماسی شکل نور خورشید بر روی سطح آب می­رقصیدند. اِدی به حرکات تند و تیز آن­ها خیره شد. از زمان جنگ به بعد دیگر نتوانسته بود درست روی پاهایش بایستد.
ولی اِدی آن زمان که کنار مارگریت در جایگاه موسیقی استارداست(۱۰) در پارک ایستاده بود، هنوز قدردان داشته­هایش بود. چشمانش را بست و تلاش کرد آهنگی را به یاد بیاورد که آن­ها را به هم وصل کرد. همان آهنگی بود که جودی گارلند(۱۱) در آن فیلم خوانده بود. آن آهنگ در سرش با صدای گوشخراش امواج و داد و فریاد بچه­ها بر روی وسائل بازی ترکیب می­شد.
«تو کاری کردی عاشقت بشم...»
وووووففففف.
«... بکنم. نمی­خواستم این کارو...»
شلللللپ
«... که عاشقت...»
هییییییییییی!
«... می­دونستی. همیشه...»
ویژژژژژژ
«... می­دونستی...»
اِدی دستان مارگریت را روی شانه­اش احساس کرد. چشمانش را به سختی فشار داد، به امید این که خاطره را با وضوح بیش­تری به یاد بیاورد.
دوازده دقیقه از عمرش باقی مانده بود.
«ببخشید.»
دختری کوچک، شاید هشت ساله، جلوی او ایستاده بود و نور خورشید از پشت اِدی به او نمی­رسید. موهای مجعد بوری داشت، دمپایی لاانگشتی، شلوارک جین آبی و تی­شرتی به رنگ سبز مغز پسته­ای به تن داشت که یک اردک کارتونی بر رویش قرار داشت. اِدی فکر می­کرد نام این دختر باید ایمی(۱۲) باشد. ایمی یا آنی(۱۳). این تابستان زیاد به پارک آمده است. البته اِدی هیچ­وقت مادر یا پدرش را ندید.
دختر یک بار دیگر گفت: «ببشخید. شما اِدی نگه دارید؟»
اِدی آهی کشید و گفت: «همون اِدی خالی بگو.»
«اِدی؟»
«هوم؟»
«می­تونی برام یه...»
دستانش را طوری روی هم گذاشت که گویی مشغول دعا بود.
«زودباش بچه جون. بیکار که نیستم.»
«می­تونی برام یه حیوون درست کنی؟ می­تونی؟»
اِدی به بالا نگاه کرد. چنان که گویی مشغول تفکر درباره این درخواست بود. سپس دست در جیب پیراهنش برد و سه پیپ پاک­کن(۱۴) زرد رنگ بیرون آورد. اصلا آن­ها را به همین منظور در جیب می­گذاشت.
دختر کوچولو دستی زد و گفت: «عالیییییه!»
اِدی شروع کرد به پیچ و خم دادن به پیپ پاک­کن­ها.
«مامان بابات کجان؟»
«سوار وسائل بازی شدن»
«تو رو نبردن؟»
دختر شانه­ای بالا انداخت. «مامان با دوستشه.»
اِدی سرش را بالا گرفت. اوه.
او پیپ پاک­کن­ها را به چند حلقه کوچک تبدیل کرد. سپس حلقه­ها را به هم گره زد. حال که دستانش می­لرزید، طولانی­تر از قبل این کار را انجام می­داد. ولی کمی بعد پیپ پاک­کن­ها شبیه یک سر، دو گوش، یک بدن و دم شدند.
دختر کوچولو گفت: «یه خرگوش؟»
اِدی چشمکی زد.
«مرررررسی!»
دختر دور شد. مثل همه بچه­ها با چنان سرعتی می­رفت که حتی خودش هم نمی­دانست پاهایش در حال حرکت هستند. اِدی دوباره پیشانیش را پاک کرد، سپس چشمانش را بست. بر روی یکی از صندلی­های ساحلی ولو شد. تلاش کرد آن آهنگ قدیمی را به یاد بیاورد.
صدای مرغ ماهی­خواری که بالای سرش در حال پرواز بود بلند شد.
مردم چگونه واژه­های پایانی زندگی­شان را انتخاب می­کنند؟ آیا از وزن آن­ها خبر دارند؟ آیا این واژه­ها حتما باید خردمندانه باشند؟
اِدی تا به سن ۸۳ سالگی برسد، تقریبا هر کسی که برایش عزیز بود را از دست داد. بعضی­هایشان در جوانی مردند، عده­ای دیگر هم فرصتی برای پیری پیدا کردند و سپس یک بیماری یا تصادف آن­ها را از بین برد. اِدی در مراسم تشییع جنازه آن­ها به حرف­های سوگوارانی گوش می­داد که آخرین مکالمه خودشان با مرحوم را به یاد می­آوردند. عده­ای می­گفتند: «جوری بود که انگار خودشم می­دونست داره می­میره...»
اِدی هیچ­وقت این حرف را باور نداشت. او معتقد بود وقتی وقتش برسد، از دنیا می­روی. همین. شاید در این جریان ناخواسته حرف هوشمندانه­ای بزنی، ولی به همان اندازه ممکن است یک حرف احمقانه بر زبان بیاوری.
محض اطلاع بد نیست بدانید که آخرین واژه­های اِدی این بود: «برید عقب!»
این­ها هم آخرین صداهایی هستند که اِدی بر روی زمین می­شنود. برخورد امواج. صدای ضعیف یک موسیقی راک در دوردست. صدای چرخش سریع موتور یک هواپیمای دو باله. صدای پاره کردن یک آگهی روی دیوار. همین.
«خدای من! نگاه کنید!»
اِدی حس می­کرد چشمانش زیر پلک­هایش می­جنبند. او پس از این سال­ها تک­تک صداهای روبی پیر را می­شناخت و می­توانست علی رغم شنیدن آن­ها بخوابد، چنان که گویی یک لالایی بودند.
ولی این صدا بین لالایی که او عادت داشت بشنود، قرار نداشت.
«خدای من! نگاه کنید!»
اِدی به یک­باره از جا پرید. زنی که با بازوهای چاق و گود افتاده یک کیسه خرید در دست داشت، به جایی اشاره می­کرد و جیغ می­کشید. جمعیت کوچکی اطراف او جمع شده بودند و به آسمان نگاه می­کردند.
اِدی بالافاصله آن را دید. بالای سقوط آزاد فردی، که یک قطره بزرگ(۱۵) تازه بود، یک کابین به یک زاویه خم شده بود و گویی می­خواست مسافران خود را پایین بیاندازد. چهار مسافر آن که دو مرد و دو زن بودند، به لطف میله­های ایمنی هنوز سرجای خود بودند. ولی برای نگه­داشتن خود با سراسیمگی به هرچه که دستشان می­رسید چنگ می­زدند.
زن چاق فریاد زد: «خدای من! اونا رو ببینید! الان میفتن!»
از واکی تاکی روی کمر اِدی صدایی بلند شد. «اِدی! اِدی!»
دکمه را فشار داد. «دیدمش. نگهبانو خبر کن!»
مردم با عجله از ساحل می­آمدند و چنان که گویی کسی به آن­ها یاد داده است، همه به یک نقطه اشاره می­کردند. نگاه کنید! اون­جا تو آسمون! یکی از وسیله­ها می­خواد شر درست کنه! اِدی عصایش را در دست گرفت و با گام­های سنگین به طرف حصار اطراف محوطه آن قطره بزرگ رفت. صدای جرینگ جرینگ دسته کلید­هایش در بالای کپلش شنیده می­شد. ضربان قلبش سرعت گرفته بود.

سقوط آزاد فردی قاعدتا باید دو کابین را با سرعت دلهره­آوری پایین بیاورد و در آخرین لحظه در اثر فشار نیروی هیدرولیکی به یک باره متوقف شود. چگونه یک کابین این­گونه رها شده است؟ این کابین تنها چند متر با سکوی بالایی فاصله داشت. چنان­که گویی به سمت پایین حرکت کرده و به یک­باره منصرف شده بود.
اِدی به دروازه که رسید مجبور شد نفسی تازه کند. دومینگز با چنان سرعتی به طرف او آمد که نزدیک بود با او برخورد کند.
اِدی شانه­های دومینگز را گرفت و گفت: «گوش کن.»
خیلی محکم او را گرفته بود. دردی در صورت دومینگز احساس شد. «گوش کن!»
«کی اون بالاست؟»
«ویلی»(۱۶)
«خیلی خوب. حتما دکمه توقف اضطراری رو زده. به همین دلیل کابین این­جوری آویزون شده. از نردبون برو بالا و به ویلی بگو اون مهار امنیتی رو به صورت دستی باز کنه تا اون مردم بتونن بیان بیرون. فهمیدی؟ دکمه­ش پشت کابینه. باید محکم بگیریش تا بتونه خودشو به اون دکمه برسونه. فهمیدی؟ بعدش...
بعدش، دوتایی­، دوتایی­تون با هم نه یکی، فهمیدی؟ دوتایی­تون اونا رو نجات میدین. هم­دیگه رو بگیرین. فهمیدی؟... فهمیدی؟»
دومینگز به سرعت سرش را به نشانه تایید تکان داد.
«بعدش اون کابین لعنتی رو بفرستین پایین تا ببینیم چی شده!»
مغز اِدی به جمجمه­اش می­کوفت. اگرچه در پارک او بعید بود اتفاق وحشتناکی رخ دهد، ولی او داستان­های ترسناکی که در حیطه کاریش رخ داده بودند را شنیده بود. یک­بار در برایتن(۱۷) کمربند یک واگن باز شده و دو نفر مرده بودند. یک بار دیگر در پارک «سرزمین عجایب»، مردی که تلاش کرده بود بر روی ریل­­های یک ترن هوایی حرکت کند افتاده و بازوهایش بالای ریل گیر کرده بود. او که گیر افتاده بود درخواست کمک کرده بود، ولی ترن به سمت او آمد و... خوب، این اتفاق از بقیه وحشتناک­تر بود.
اِدی این خبر را از ذهنش پاک کرد. چند نفر کنار او بودند، با دستانشان جلوی دهانشان را گرفته و دومینگز را تماشا می­کردند که از نردبان بالا می­رفت.
اِدی سعی کرد به خاطر بیاورد که در درون سقوط آزاد فردی چه چیزی قرار دارد: موتور، سیلندر، نیروی هیدرولیکی، پیچ و مهره، کابل. یک کابین چگونه آزاد می­شود؟ در ذهن خود کل این جریان را تجسم کرد. از چهار فرد هراسان آن بالا گرفته تا ستون حرکت دهنده و قسمت اصلی آن که شامل موتور، سیلندر، هیدرولیک، پیچ و مهره و کابل می­شود.
دومینگز به سکوی بالایی رسیده بود. همان­طور که اِدی به او گفته بود، ویلی را نگه داشت تا او بتواند به پشت کابین دسترسی پیدا کرده و مهار را آزاد کند. یکی از مسافران زن به سمت ویلی خیز برداشت و نزدیک بود او را از سکو بیاندازد. جمعیت نفس­هایشان را در سینه حبس کردند.
اِدی با خودش گفت: «صبر کن...»
ویلی دوباره تلاش کرد. این بار موفق شد مهار را آزاد کند.
اِدی زیر لب گفت: «کابل...»
میله بالا رفت و فریاد جمعیت بلند شد: «وااااااای.» مسافران بلافاصله به سکو رسیدند.
«کابله باز شده...»
حق با اِدی بود. در قسمت اصلی سقوط آزاد فردی که از نظرها پنهان بود، کابلی که کابین شماره ۲ را نگه می­داشت در چند ماه گذشته به خاطر این که بر روی یک قرقره قفل شده حرکت می­کرد، پاره پاره شده بود. قرقره به علت این که گیر کرده بود و چرخشی نداشت، کم کم سیم­های فولاِدین کابل را از هم شکافته بود (درست مثل دانه کردن ذرت). به حدی که کابل در نهایت قطع شده بود. کسی به این مشکل توجه نکرده بود. چطور می­توانستند به آن پی ببرند؟ تنها کسی می­توانست از عامل غیرمحتمل این حادثه خبردار شود که سینه خیز کنان وارد این دستگاه می­شد.
شی کوچکی که احتمالا با دقتی فراوان از یک سوراخ کوچک وارد شده بود، قرقره را متوقف کرده بود.
یک سوئیچ ماشین.
اِدی فریاد زد: «کابینو ول نکنید!» دستانش را تکان داد.
«هی! هییییی! مشکل از کابله! کابینو ول نکنید! آزاد میشه!»
جمعیت صدای او را در خود غرق کردند. وقتی ویلی و دومینگز آخرین مسافر را هم نجات دادند صدای خوشحالی جمعیت به هوا خاست. هر چهار مسافر در امان بودند و در بالای سکو همدیگر را در آغوش گرفتند.
اِدی فریاد زد: «دوم! ویلی»! کسی به اِدی ضربه زد و واکی تاکی او روی زمین افتاد. اِدی خم شد که آن را بگیرد. ویلی به سراغ دکمه­های کنترل رفت. انگشت خود را روی دکمه سبز گذاشت. اِدی سرش را بالا گرفت.
«نه، نه، نه، این کارو نکن!»
اِدی به سمت جمعیت برگشت. «برید عقب»
چیزی در صدای اِدی بود که توجه جمعیت را به خود جلب کرد. آن­ها دست از داد و فریاد برداشتند و پراکنده شدند. اطراف محوطه سقوط آزاد فردی خالی شد.
و اِدی آخرین صورت زندگیش را دید.
در قسمت فلزی وسیله بازی ولو شده بود. چنان­که گویی کسی به او ضربه زده بود. آب دماغش جاری شده بود و چشمانش پر از اشک بود. دختر بچه­ای بود با یک موجود اسباب­بازی که از پیپ­ پاک­کن درست شده بود. ایمی؟ آنی؟
دختربچه با صدایی موزون با زحمت گفت: «ما... مان... مامان.» همچون تمام بچه­هایی که گریه می­کنند، بدنش یخ زده بود.
«ما... مان... ما... مان...»
اِدی نگاه خود را از دختر به سمت کابین­ها گرفت. آیا فرصت داشت؟ دختر و کابین­ها. صدای ضربه بلند شد. خیلی دیر بود. کابین­ها داشتند سقوط می­کردند. خدایا، ترمز را آزاد کرده است! از این لحظه به بعد همه چیز برای اِدی با سرعت آهسته پیش می­رفت. او عصا را رها کرد. به پایش که آسیب دیده بود فشار آمد و چنان درد ناگهانی احساس کرد که نزدیک بود نقش بر زمین شود. یک گام بزرگ، یک گام دیگر باید برمی­داشت. در درون ستون سقوط آزاد فردی، آخرین رشته کابل هم باز شد و محور هیدرولیکی را شکافت. حال کابین شماره ۲ در حال سقوط مستقیم بود و مانند تخته سنگی که از یک صخره سقوط می­کند، هیچ­چیز نمی­توانست جلویش را بگیرد.
به نظر می­رسید در آن لحظات پایانی اِدی صدای تمام دنیا را می­شنود: صدای فریادهایی در دوردست، امواج، موسیقی، وزش یک باد و صدای آرام، بلند و زشتی که متوجه شد صدای خودش است که از سینه­اش خارج می­شود. دختربچه دستانش را بالا آورد. اِدی چنگ برد که او را بگیرد. پای آسیب دیده­اش خم شد. او که هم تعادلش را از دست داده بود و هم داشت به طرف دخترک تلو می­خورد، بر روی سکوی فلزی افتاد. لبه سکوی فلزی پیراهنش را پاره کرد و پوستش را درست زیر نشان «اِدی» و «نگه­داری» شکافت. دو دست را در میان دستان خودش احساس کرد. دو دست کوچک.
یک برخورد تاثیرگذار رخ داد.
نور بسیار شدیدی شعله­ور شد.
و دیگر هیچ.

ورود

اِدی در یک فنجان چای بیدار شد.
بخشی از یکی از وسائل بازی قدیمی پارک بود. یک فنجان بزرگ که از یک چوب صیقلی تیره ساخته شده بود و یک صندلی بالشی و دری فولاِدی داشت.
اِدی دست­ها و پاهای خود را از لبه لیوان آویزان کرده بود. آسمان هنوز رنگ عوض می­کرد و از قهوه­ای چرمی به یک قرمز روشن عمیق تغییر کرده بود.
به طور غریزی دنبال عصایش می­گشت. در چند سال گذشته آن را کنار تختش نگه می­داشت. چون بعضی از صبح­ها بدون آن قدرت بلند شدن نداشت. این مساله مایه شرمساری کسی مثل اِدی می­شد که قبلا هنگام احوال پرسی با مردم با مشت به شانه آن­ها می­زد.
ولی حال خبری از عصا نبود. بنابراین اِدی نفسش را بیرون داد و تصمیم گرفت خودش را بلند کند. در کمال تعجب پشتش دیگر درد نمی­کرد. پایش تیر نمی­کشید. او تکان سخت­تری به خودش داد و به راحتی خودش را از فنجان بیرون برد و به شکل ناشیانه­ای روی زمین ایستاد. در آن لحظه سه فکر سریع به ذهنش رسید.
اول، احساس خارق العاده­ای داشت.
دوم، کاملا تنها بود.
سوم، هنوز در روبی پیر بود.
ولی این روبی پیر فرق داشت. چادرهای کرباسی و محوطه­های چمن خالی در گوشه و کنار دیده می­شد. تعداد سازه­هایی که جلوی چشم را بگیرند به حدی کم بود که می­توانستی سدشکن خزه­دار داخل اقیانوس را ببینی. رنگ وسائل بازی قرمز آتشین و سفید خامه­ای بود (خبری از آبی سیر یا خرمایی نبود). هر وسیله بازی، یک غرفه بلیط فروشی چوبی مخصوص خودش داشت. فنجانی که اِدی در آن بیدار شده بود بخشی از یک وسیله تفریحی بدوی به نام اسپینوراما(۲۱) بود. تابلوی آن از تخته چند لایه بود. تابلوهای دیگر هم که از جلوی فروشگاه­های این تفرجگاه کنار هم قرار داشتند به همین ترتیب بودند.

سیگارهای برگ ال تیمپو(۲۲)! همین الان بخرید، سیگار واقعی همین است!
آبگوشت ماهی، ۱۰ سنت!
سوار تازیانه زن شوید، پدیده قرن!

اِدی چشمانش را به سختی برهم گذاشت و باز کرد. این روبی پیر دوران بچگیش بود. شاید ۷۵ سال پیش. ولی همه چیز تازه به نظر می­رسید و تمیز شده بود. ترن هوایی حلقه­ای کمی دورتر دیده می­شد (که چند دهه قبل نابود شده بود) و حمام عمومی و استخر شنای آب شور هم که در دهه ۱۹۵۰ جمع شده بودند آن­سوتر قابل مشاهده بود. چرخ و فلک اصلی پارک با یک رنگ سفید دست نخورده سر به آسمان کشیده بود و آن سوی آن، خیابان­های محله قدیمی­شان و سقف خانه­های آجری شلوغ و لباس­هایی که جلوی پنجره­ها از بند رخت آویزان بودند، دیده می­شد. اِدی سعی کرد فریاد بزند. ولی صدایش تنها یک بازدم آزار دهنده بود. فریاد زد: «هی!» ولی چیزی از گلویش بیرون نیامد.
دست­ها و پاهایش را گرفت. جدا از این که صدا نداشت، ولی در بدنش احساس خارق­العاده­ای جریان داشت. در یک دایره قدم زد. پرید. دردی نداشت. در ده سال گذشته، پاک فراموش کرده بود که قدم زدن بدون رنج و نشستن بدون درد کمر چه حسی دارد. در ظاهر، او شبیه همان اِدی صبح بود: مردی خمیده با سینه­ای بزرگ که یک کلاه و شلوارک و یک لباس مخصوص نگهبانی قهوه­ای رنگ به تن داشت. ولی سرحال­تر شده بود.
در واقع به حدی سرحال شده بود که می­توانست پشت قوزک پایش را لمس کند و پایش را تا شکمش بالا بیاورد. مثل یک بچه قسمت­های مختلف بدنش را بررسی کرد و از توانایی­های تازه خود شگفت شده زد. مانند ماساژ دهنده­ای بود که داشت یک نفر را ماساژ می­داد.
سپس شروع کرد به دویدن.
ها ها! داشت می­دوید! اِدی در ۶۰ سال گذشته، شاید از زمان جنگ به بعد، دیگر ندویده بود. ولی الان داشت این کار را می­کرد. چند قدم محتاطانه برداشت و سپس با تمام توان شروع کرد به دویدن. سرعتش را بیش­تر و بیش­تر کرد. درست مثل زمانی که جوان بود. در امتداد چوب­فرش دوید. مغازه فروش طعمه و قلاب ماهیگیری (پنج سنت بودند) و اجاره لباس مخصص شنا (سه سنت) را رد کرد. از کنار یک ترن آبی به اسم دیپسی دودل(۲۳) گذشت. تفرجگاه روبی پیر را پشت سر گذاشت. تفرجگاهی که زیر ساختمان­هایی باشکوه با طراحی آفریقایی و مناره­های مخروطی و گنبدهای پیازی شکل قرار داشتند. از کاروسل(۲۴) پاریسی با اسب­های تراشیده چوبی، آینه­های شیشه­ای و ارگ مارک ورلیتزر(۲۵) گذشت. همه جدید بودند و می­درخشیدند. انگار نه انگار که همین یک ساعت پیش داشت پوسیدگی­های آن­ها را برمی­داشت.
آن­قدر دوید تا به محل بازی قدیمی رسید. جایی که در آن وزن سنج­ها، رمال­ها و کولی­های رقاص کار می­کردند. اِدی مانند یک هواپیما چانه­اش را پایین گرفت و دستانش را از هم باز کرد. هر چند قدم که برمی­داشت یک­بار می­پرید. درست مثل بچه­ها. این پریدن­ها و دویدن­ها حسی شبیه پرواز داشت. حتما اگر کسی این کارگر پیرمرد مسئول نگه­داری از وسائل را می­دید که تک و تنها ادای هواپیما را درمی­آورد کلی مسخره­اش می­کرد. ولی چنین پسر دونده­ای در درون هرکسی وجود دارد، مهم نیست چند سال داشته باشد.
بالاخره اِدی از دویدن دست کشید. صدایی شنید. یک صدای کم­طنین که گویی از یک بلندگوی دستی پخش می­شد.

نظرتون درباره اون چیه خانم­ها و آقایان؟ تا حالا چنین منظره وحشتناکی دیدید؟...

اِدی کنار یک دکه بلیط فروشی خالی، جلوی یک تئاتر بزرگ ایستاده بود. بر روی تابلوی بالای آن نوشته شده بود:

عجیب­ترین آدم­های دنیا
برنامه محیرالعقول­های روبی پیر
یا خدا! آن­ها چاقند! لاغرند!
بیاید مرد وحشی را ببینید.

محیرالعقول­ها، خانه ترس، سالن پر سروصدا. اِدی تا جایی که یادش می­آمد این برنامه­ها همه تقریبا پنجاه سال پیش بسته شدند. زمانی که تلویزیون محبوب شد و مردم برای رویا پردازی دیگر به این چیزها نیاز نداشتند.

«خوب به این وحشی نگاه کنید که با عجیب­ترین معلولیت به دنیا آمده است...»

اِدی وارد ورودی شد. قبلا چند آدم عجیب این­جا دیده بود. مثل جالی جین(۲۶) که بیش­تر از ۲۲۵ کیلوگرم وزن داشت و دو نفر باید کمکش می­کردند تا از پله­ها بالا برود. یا خواهران دوقلوی به هم چسبیده که یک ستون فقرات مشترک داشتند و ساز می­زدند. مردانی که شمشیر می­بلعیدند، زنانی که ریش داشتند، و دو برادر هندی که پوستشان کش داده می­شد و با وصل کردن گیره­هایی به پوست بدن خود، می­توانستند معلق شوند.
اِدی وقتی بچه بود بابت این نمایش دهندگان محیرالعقول احساس تاسف می­کرد. آن­ها مجبور بودند در اتاقک­ها یا بر روی صحنه بنشینند، گاهی حتی پشت میله­ها. آن هم در حالی که مردمی که پول داده بودند از کنار آن­ها می­گذاشتند، نگاه بدی به آن­ها می­انداختند و به آن­ها اشاره می­کردند. یک جارچی هم برای ویژگی عجیب آن­ها تبلیغ می­کرد. اِدی صدای جارچی را اکنون می­شنید.
«فقط یه سرنوشت شوم می­تونه یک نفر رو تو چنین وضعیت حقیری قرار بده! از دورترین نقطه دنیا، ما این مرد رو آوردیم تا خودتون ببینید...»
اِدی وارد سالن تاریک شد. صداها بلندتر شدند.
«این روح غم انگیز از اشتباه طبیعت رنج می­بره.»
این صدا از آن سوی صحنه شنیده می­شد.
«فقط این­جا، تو عجیب­ترین آدم­های دنیا، شما می­توانید به چنین چیزی...»
اِدی پرده را کنار زد.
«... نزدیک شده و چشمانتون رو به عجیب­ترین...»
صدای جارچی محو شد و اِدی با ناباوری یک قدم عقب رفت.
آن­جا بر روی تنها صندلی روی صحنه، مردی میان­سال با شانه­های نحیف و خمیده قرار داشت. از کمر به بالا برهنه بود. شکمش کاملا گود افتاده بود. موهای خیلی کوتاهی داشت. لب­هایش نازک بودند و صورت دراز و کشیده­ای داشت. اگر به خاطر یک ویژگی متمایز نبود، اِدی او را به خاطر نمی­آورد.
رنگ پوستش آبی بود.
مرد گفت: «سلام ادوارد(۲۷). منتظرت بودم.»

اولین آدمی که اِدی در بهشت ملاقات می­کند.

مرد آبی رنگ گفت: «نترس...» به آرامی از روی صندلیش بلند شد. «نترس...»
صدای آرامش بخشی داشت. ولی اِدی تنها می­توانست به او خیره شود. چندان این مرد را نمی­شناخت. چرا الان او را دیده بود؟ قیافه­اش شبیه یکی از آن چهره­هایی بود که در خواب می­بینی و صبح بعد به دوستت می­گویی: «فکرشم نمی­تونی بکنی دیشب خواب چی دیدم.»
«بدنت شبیه بدن یه بچه شده، آره؟»
اِدی با سر تایید کرد.
«دلیلش اینه که اولین بار که منو دیدی یه بچه بودی. الان هم با همون احساساتی شروع میشه که اون موقع داشتی.»
اِدی با خودش فکر کرد: چی شروع میشه؟
مرد آبی رنگ چانه­اش را بالا آورد. پوستش طیف رنگی عجیبی داشت. شبیه رنگ سیاه­ متمایل به خاکستری بود. انگشتانش چروکیده بودند. قدم زد و بیرون رفت. اِدی هم دنبالش رفت. پارک خالی بود. ساحل خالی بود. آیا کل سیاره خالی بود؟
مرد آبی رنگ گفت: «یه چیزی بهم بگو.» به ترن هوایی چوبی که در دور دست بود و مسیر ریل­هایش دو بار اوج می­گرفتند اشاره کرد. نامش ویپر(۲۸) بود. در دهه ۱۹۲۰ ساخته شده بود، قبل از این که چرخ­های ضد اصطکاک ظهور کنند. به همین دلیل نمی­توانست سریع بپیچد چون ممکن بود از ریل خارج شود.
«ویپر. هنوزم سریع­ترین وسیله بازی دنیاست؟»
اِدی به آن وسیله قدیمی که صدای دنگ دنگش بلند شده بود نگاهی انداخت. احتمالا سال­ها قبل اوراق شده بود. سرش را به نشانه پاسخ منفی تکان داد.
مرد آبی رنگ گفت: «آه. منم همین فکرو می­کردم. این­جا اوضاع خیلی تغییر نمی­کنه. متاسفانه از آسمونم قرار نیست معجزه­ای از راه برسه.»
اِدی با خودش فکر کرد: معجزه­ای بیاد این­جا؟
مرد آبی رنگ لبخندی زد، طوری که گویی سوال اِدی را شنیده بود. شانه اِدی را لمس کرد، اِدی چنان موج گرمایی را حس کرد که قبلا تا به حال تجربه نکرده بود. افکارش در قالب چند جمله جاری شدند.
من چطور مردم؟
مرد آبی رنگ گفت: «تو یه تصادف.»
چند وقته مردم؟
«یه دقیقه. یه ساعت. هزار سال.»
من کجام؟
مرد آبی رنگ لب­هایش را بر هم فشرد و این سوال را متفکرانه دوباره تکرار کرد. «تو کجایی؟» برگشت و دستانش را بلند کرد. به یک­باره، تمام وسائل بازی روبی پیر قدیمی جان گرفتند: چرخ و فلک می­­چرخید، ماشین­های برقی به هم می­کوبیدند، ویپر بالا رفت. اسب­های کاروسل پاریسی هم هماهنگ با موسیقی ارگ ورلیتزر بر روی ستون­های برنجی بالا و پایین می­شدند. اقیانوس جلوی آن­ها پهن شده بود.
آسمان به رنگ لیمویی درآمده بود.
مرد آبی رنگ پرسید: «فکر می­کنی کجاست؟ بهشت.»
نه! اِدی با شدت سرش را تکان داد. نه! مرد آبی رنگ گیج به نظر می­رسید.
گفت: «نه؟ این­جا نباید بهشت باشه؟ چرا؟ چون همون­جاییه که توش بزرگ شدی؟»
اِدی زیرلب گفت: «بله.»
«آه.» مرد آبی رنگ سرش را به نشانه تایید تکان داد. «خوب، مردم معمولا برای جایی که توش به دنیا اومدن ارزشی قائل نیستند. ولی بهشت رو میشه تو هر گوشه و کنار غیرمعمولی پیدا کرد. خود بهشت چندین مرحله است. من تو مرحله دومم. تو مرحله اولی.»
اِدی را در پارک هدایت کرد. از کنار مغازه­های سیگارفروشی و سوسیس فروشی و «کارت­بازی»، جایی که آدم­های ساده لوح همه دارایی خود را از دست می­دادند، عبور کردند.
اِدی با خودش گفت: بهشت؟ مسخره بود. بخش عمده­ای از بزرگسالیش صرف تلاش برای فرار از روبی پیر شده بود. یک پارک تفریحی بود، همین. جایی برای فریاد زدن و ترسیدن و پول خود را صرف خرید عروسک­های کیوپی(۲۹) کردن. حتی فکرش را هم نمی­کرد این جا قرار است یک مکان مقدس و آرامش بخش باشد.
دوباره سعی کرد چیزی بگوید. ولی به جای آن صدای یک خرخر از سینه­اش بلند شد. مرد آبی رنگ رویش را برگرداند.
«صدات برمی­گرده. این مراحلو همه طی کردیم. اول که می­رسی نمی­تونی حرف بزنی.» لبخندی زد. «بهت کمک می­کنه که خوب گوش کنی»
مرد آبی رنگ به یک­باره گفت: «پنج آدم هستند که تو در بهشت ملاقات می­کنی. هر کدوم از ما پنج نفر به دلیلی تو زندگی تو حضور داشتیم. شاید اون موقع دلیلشو نمی­دونستی. ولی بهشت برای همینه دیگه. که زندگیت روی زمین رو درک کنی.»
اِدی گیج شده بود.
«مردم فکر می­کنند بهشت یک باغه، جایی که می­تونند رو ابرها شناور بشند کنار رودخانه و کوه­ها دراز بکشند. ولی منظره­ای که مایه تسکینت نشه به دردی نمی­خوره.»
«این بهترین هدیه­ایه که خدا می­تونه بهت بده: این که بفهمی تو زندگیت چه اتفاقی افتاد. برات توضیحش بدن. این همون آرامشیه که دنبالش بودی.»
اِدی سرفه­ای کرد. سعی می­کرد صدایش را بازیابد. از ساکت شدن خسته شده بود.
«من اولین آدمیم که می­بینی ادوارد. وقتی من مردم، پنج آدم دیگه جلوم ظاهر شدند. الانم من منتظر تو بودم. تا تو مسیرت قرار بگیرم، تا داستان زندگیم که بخشی از داستان تو میشه رو برات بگم. آدم­های دیگه­ای هم منتظرت هستند. بعضی­هاشون رو می­شناسی. شاید بعضی­هاشونم برات آشنا نباشن. ولی همه­شون قبل این که بمیرند وارد زندگی تو شدند و برای همیشه اون رو تغییر دادند.»
اِدی نهایت تلاشش را کرد و صدایی از سینه­اش بیرون داد.
بالاخره خس خس کنان گفت: «تو...»
صدایش مانند جوجه­ای بود که سعی می­کرد از تخم بیرون بیاید.
«تو... چه جوری...»
مرد آبی رنگ صبورانه منتظر جمله او ماند.
«تو... چه جوری... مردی؟»
مرد آبی رنگ کمی غافلگیر به نظر می­رسید. به اِدی لبخندی زد.
گفت: «تو منو کشتی.»
***

درس اول

اِدی با التماس گفت: «خواهش می­کنم جناب... من نمی­دونستم. باور کن... خدایا کمکم کن. من نمی­دونستم.»
مرد آبی رنگ با سر تایید کرد. «از کجا باید می­دونستی؟ خیلی بچه بودی.»
اِدی عقب رفت. بدنش را صاف کرد و آماده مبارزه شد.
گفت: «حتما الان باید تاوانشو بدم؟»
«تاوان؟»
«به خاطر گناهم. به خاطر همین این­جام، آره؟ عدالت؟»
مرد آبی رنگ لبخندی زد. «نه ادوارد. تو این­جایی تا من یه درسی بهت بدم. همه آدمایی که این­جا می­بینی یه درسی بهت می­دن.»
اِدی با تردید به او نگاه کرد. هنوز مشت­هایش گرده کرده بود.
گفت: «چی؟»
هیچ اتفاق تصادفی در کار نیست. ما همه به هم متصلیم. همون جور که نمی­تونی یه نسیم رو از یه باد بکشی بیرون، نمی­تونی یه زندگی رو از یه زندگی دیگه جدا کنی.»
اِدی سرش را تکان داد. «ما یه توپ پرت کردیم. حماقت خودم بود که اون­جوری دویدم دنبال توپ. ولی چرا باید مرگ تو رو بذارن پای من؟ منصفانه نیست.»
مرد آبی رنگ دستش را دراز کرد. گفت: «انصاف، تو زندگی و مرگ نقشی نداره. اگه داشت، هیچ آدم خوبی تو جوونی نمی­مرد.»
کف دستش را بالا گرفت. به یک­باره، او و اِدی وارد یک قبرستان شدند، پشت سر عده­ای از عزاداران. یک کشیش کنار قبر ایستاده و از انجیل می­خواند. اِدی نمی­توانست صورت­ها را ببیند. تنها­ پشت کلاه­ها و لباس­ها و کت و شلوارها قابل رویت بود.
مرد آبی رنگ گفت: «مراسم تدفین منه. به عزادارا نگاه کن. بعضی­هاشون حتی زیاد منو نمی­شناختند، ولی اومدن. چرا؟ تا حالا اینو از خودت پرسیدی؟ چرا وقتی یکی می­میره مردم دور هم جمع میشن؟ چرا حس می­کنند باید این کارو بکنند؟
دلیلش اینه که روح انسان از اعماق وجودش می­دونه که موجودات زنده همه با هم برخورد دارند. که مرگ تنها جون یه نفرو نمی­گیره، زندگی یه نفر دیگه هم حفظ می­کنه. در این فاصله کوچیکی که بین مردن و زنده موندن هست، زندگی­ها کلی تغییر می­کنند.
میگی که تو باید به جای من می­مردی. ولی وقتی من روی زمین زنده بودم، چند نفر دیگه هم به جای من مردن. این اتفاق هر روز میفته. وقتی یه دقیقه بعد از این که جایی رو ترک می­کنی یه صاعقه میزنه به اونجا، یا هواپیمایی که تو قرار بود سوارش بشی سقوط می­کنه، یا دوستات مریض میشن و تو نه.
فکر می­کنیم این اتفاقا تصادفی پیش میان. ولی یه تعادل بینشون برقراره. یکی از بین میره، یکی دیگه رشد می­کنه. تولد و مرگ جزئی از یک کل هستند.
به همین دلیل ما مردم معمولا جذب بچه­ها...» رویش را به سمت عزاداران گرفت. «و مراسم تدفین می­شیم.»
اِدی یک بار دیگر به گردهمایی مردم نزدیک قبر نگاه کرد. به این فکر می­کرد که آیا خودش هم یک مراسم تدفین داشته است یا خیر. آیا کسی آمده است؟ کشیش را دید که از انجیل می­خواند و عزاداران سرهایشان را پایین می­گرفتند. در بین تمام آن سال­ها، این روزی بود که مرد آبی رنگ دفن شده بود. اِدی آن­جا بود. آن پسرکی که در طول مراسم وول می­خورد و فکرشم نمی­کرد در این ماجرا چه نقشی داشته است.
اِدی زیرلب گفت: «من هنوز متوجه نشدم. مرگ تو چه فایده­ای داشت؟»
مرد آبی رنگ پاسخ داد: «تو زنده موندی.»
«ولی ما که اصلا هم­دیگه رو نمی­شناختیم. منم یه غریبه بودم مثل بقیه.»
مرد آبی رنگ دستان خود را روی شانه­های اِدی گذاشت. اِدی نوعی گرما و هیجان ملایم را حس کرد.
مرد آبی رنگ گفت: «غریبه­ها، خانواده­هایی هستند که بعدا باهاشون آشنا میشی.»
با این حرف، مرد آبی رنگ اِدی را به خود نزدیک کرد. به یک­باره، اِدی احساس کرد تمام احساساتی که مرد آبی رنگ در زندگی خود تجربه کرده بود وارد وجود او شد. تنهایی، شرمساری، اضطراب و سکته قلبی در وجود او جریان داشتند. مانند کشویی که بسته می­شود، تمام این احساسات وارد اِدی شدند.
مرد آبی رنگ در گوش او نجواکنان گفت: «من دارم میرم. این مرحله از بهشت برای من تموم شد. ولی آدم­های دیگه­ای هستند که در ادامه می­بینی.»
اِدی گفت: «صبر کن.» عقب کشید. «یه چیزیو بهم بگو. جون اون دختربچه رو نجات دادم؟ تو پارک، نجاتش دادم؟»
مرد آبی رنگ پاسخی نداد. اِدی وا رفت. گفت: «پس مرگم بی­فایده بود. درست مثل زندگیم.»
مرد آبی رنگ گفت: «هیچ زندگی بی­فایده نیست. تنها وقتی زمانو به بطالت می­گذرونیم که داریم به تنهایی خودمون فکر می­کنیم.»
یه قدم به سمت قبر عقب رفت و لبخندی زد. وقتی این کار را کرد، رنگ پوستش به یک رنگ کاراملی بسیار دوست داشتنی درآمد. نرم و بی­ایراد. اِدی با خودش فکر کرد این بی­نقص­ترین پوستی است که در عمرش دیده.
اِدی فریاد زد: «صبر کن!» ولی به یک­باره به هوا رفت، اوج گرفت و به آن سوی قبرستان و اقیانوس خاکستری رنگ بزرگ رفت. زیر پایش سقف­های روبی پیر قدیمی را دید، مناره­ها و برجک­ها. پرچم­هایی که نسیم آن­ها را می­جنباند.
سپس همه چیز محو شد.

یکشنبه، ۳ بعد از ظهر

در پارک، جمعیت در سکوت کنار خرابی­های سقوط آزاد فردی حلقه زده بودند. پیرزن­ها گلوهایشان را گرفته بودند. مادرها بچه­هایشان را دور می­کردند. چند مرد تنومند که زیرپوش­های حلقه­ای به تن داشتند جلو آمدند، چنان که گویی وظیفه کنترل این وضعیت بر دوش آن­ها بود. ولی وقتی به آن­جا رسیدند، آن­ها هم با درماندگی تنها به صحنه نگاه کردند. خورشید بالا رفته بود. سایه­ها تیزتر شده بودند. همه طوری دست­های خود را روی چشم­هایشان گذاشته بودند که گویی در حال سلام نظامی بودند.
مردم زیر لب می­گفتند: اوضاع چقدر بده؟ از پشت جمعیت، دومینگز خودش را به جلو رساند. صورتش سرخ شده بود. لباس مخصوص نگه­داریش خیس عرق شده بود. نگاهی به جسد انداخت.
با ناله گفت: «وای نه، نه، اِدی.» سرش را میان دستانش گرفت. نیروهای امنیتی از راه رسیدند و جمعیت را عقب زدند. ولی آن­ها هم با دیدن صحنه درمانده شدند. دست­ها را روی کمر گذاشتند و منتظر آمبولانس ماندند. وضعیت طوری بود که گویی همه آن­ها، مادرها، پدرها، بچه­ها با آن لیوان­های نوشیدنی بزرگی که در دست داشتند، گیج­تر از این­ها بودند که به صحنه نگاه کنند، و گیج­تر از این که آن­جا را ترک کنند. مرگ زیر پای آن­ها بود. درست مانند کارناوالی که صدایش در بلندگوهای پارک پخش می­شد.
اوضاع چه­قدر بد است؟ صدای آژیرها بلند شد. مردان یونیفرم پوش از راه رسیدند. نوار زرد رنگی دور محوطه کشیدند. غرفه­های دستگاه­های سکه انداز بسته شدند. همه وسائل بازی تا اطلاع ثانوی تعطیل شدند. در کل ساحل این شایعه پیچید که اتفاق بدی افتاده است و تا غروب آفتاب، روبی پیر خالی شد.
***

امروز تولد اِدی است

اِدی از داخل اتاقش، حتی با وجود این که در بسته است، می­تواند بوی استیک گاو و فلفل سبز و پیازهای قرمز دلپذیر را که مادرش مشغول درست کردن است حس کند. رایحه­ای شبیه بوی بیشه­زارها بلند شده که اِدی عاشق آن است.
مادر از آشپزخانه فریاد می­زند: «اِدیییییی! کجایی؟ همه اومدن!»
از روی تخت بلند می­شود داستان مصور را کنار می­گذارد. امروز ۱۷ ساله می­شود. برای انجام یک سری کارها دیگر خیلی بزرگ شده. ولی هنوز دوست دارد قهرمان­های مختلفی مثل فانتم(۳۶) داشته باشد که با آدم بدها می­جنگند و دنیا را نجات می­دهند. مجموعه داستان مصورهای ابرقهرمانی خود را به عموزاده­های دبستانیش داده است که چند ماه پیش از رومانی به آمریکا آمده­اند. خانواده اِدی در لنگرگاه به پیشواز آن­ها رفتند و اِدی آن­ها را در اتاقش که قبلا با جو مشترک بود، جا داد. این عموزاده­ها نمی­توانند انگلیسی صحبت کنند، ولی از داستان­های مصور او خوششان می­آید.
در هر صورت، همین بهانه خوبی برای اِدی است که آن­ها را سرگرم نگه دارد.
وقتی اِدی وارد اتاق نشیمن می­شود مادرش می­گوید: «اینم از پسری که امروز تولدشه.» اِدی پیراهنی سفید با یقه دکمه دار و کرواتی آبی پوشیده است. به همین دلیل به گردن عضلانیش فشار می­آید. ولی خر خر کنان به مهمانان و خانواده و دوستان و کارکنان پارک سلام می­کند و با آن­ها نوشیدنی می­نوشد.
پدر اِدی در گوشه­ای مشغول کارت­بازی است. ابرهای کوچک دود سیگار بالای سرش شناورند.
جو فریاد زنان می­گوید: «هی، مامان، حدس بزن چی شده؟ اِدی دیشب با یه دختر آشنا شد»
«اوه. واقعا؟»
اِدی سرخ می­شود.
«آره. می­گفت می­خواد باهاش ازدواج کنه.»
اِدی به جو می­گوید: «تمومش کن.»
جو توجهی نمی­کند. «آره. با چشمایی ذوق زده اومد تو اتاق و گفت: جو، دختر زندگیم رو پیدا کردم.»
اِدی عصبانی می­شود: «گفتم تمومش کن.»
یک نفر پرسید: «اِدی اسمش چی بود؟»
«کلیسا هم می­ره؟»
اِدی به طرف برادرش می­رود و مشتی به بازویش می­زند.
«اوووه!»
«اِدی!»
«گفتم تمومش کن!»
جو ناخودآگاه می­گوید: «بعدشم رفتن برقصن. تو استارد...!»
شترق!
«خفه شو!»
«اِدی! بسه دیگه!»
حال حتی عموزاده­های رومانیایی هم نظاره­گر این دعوا شده­اند. دعوای دو برادری که یقه هم را گرفته­اند، کتک­کاری می­کنند و بر سر و کول هم می­پرند. بالاخره پدر اِدی سیگارش را کنار می­گذارد و فریاد می­زند:
«تمومش کنید تا نیومدم درسی به هر دوتاتون بدم»
برادرها جدا می­شوند. نفس می­زنند و به هم نگاه می­کنند. بعضی از قوم و خویش­های بزرگ­تر لبخندی می­زنند. یکی از عمه­ها نجواکنان می­گوید: «حتما حسابی از اون دختر خوشش میاد»
کمی بعد، بعد از این که استیک ویژه خورده می­شود و شمع­ها خاموش می­شوند و بیش­تر مهمان­ها به خانه­شان می­روند، مادر اِدی راِدیو را روشن می­کند. در اروپا اخباری از جنگ به گوش می­رسد. پدر اِدی می­گوید که اگر اضاع بدتر شود پیدا کردن الوار و مس سخت خواهد بود. به این ترتیب نگه­داری از پارک غیرممکن می­شود.
مادر اِدی می­گوید: «چه اخبار بدی. ولی روز تولد نباید این­طوری باشه.»
آن­قدر با صفحه راِدیو بازی می­کند تا بالاخره صدای یک موسیقی از این جعبه کوچک درمی­آید. یک ارکستر در حال پخش یک ملودی شاد است. مادر لبخندی می­زند و همراه با آن زمزمه می­کند. سپس به سراغ اِدی می­آید. اِدی روی صندلی نشسته و با حالتی خمیده دارد آخرین تکه کیکش را می­خورد. مادر پیشبندش را برمی­دارد، آن را روی صندلی می­اندازد و اِدی را با دست بلند می­کند.
می­گوید: «بیا نشون بده ببینم با اون دوست جدیدت چطوری رقصیدی؟»
«آه، مامان»
«یاالله»
اِدی طوری می­ایستد که گویی قرار است پای چوبه دار برود. برادرش پوزخندی می­زند. ولی مادرش با آن صورت زیبا و گرد، هم­چنان زمزمه می­کند و عقب و جلو می­رود. تا این که بالاخره اِدی هم شروع می­کند به رقصیدن.
مادر با ملودی می­خواند: «دااا داا دیییی... وقتی با منییییی... دا دا... ماه و ستاره­ها... دا... دا... دا... در ماه ژوئن...»
آن­قدر در اتاق نشیمن جست و خیز می­کنند که اِدی خسته می­شود و به خنده می­افتد. همین الانش هم پانزده سانیمتری از مادرش بلندتر است. ولی مادر به راحتی اطراف او حرکت می­کند.
مادر زیر لب می­گوید: «خوب بگو ببینم. از این دختر خوشت میاد؟»
اِدی یک گام از رقص را از دست می­دهد.
مادر می­گوید: «ایراِدی نداره. خوشحالم که این کارو کردی.»
دور میز می­چرخند. مادر اِدی جو را می­گیرد و بلند می­کند.
می­گوید: «حالا شما دوتا برقصید.»
«با اون؟»
«مامان!»
آن­قدر مادر اصرار می­کند که تسلیم می­شوند. کمی بعد، اِدی و جو با هم بالا و پایین می­کنند و می­خندند. دستان هم را می­گیرند و در حلقه­هایی تند و تیز می­چرخند. برای رضایت مادرشان بارها اطراف میز می­چرخند. ملودی راِدیو با کلارینت پر می­شود، عموزاده­های رومانیایی دست می­زنند و آخرین لایه­های استیکی که در حال سرخ شدن است در هوا بخار می­شود.

دومین آدمی که اِدی در بهشت ملاقات می­کند

اِدی احساس کرد پاهایش با زمین برخورد کردند. آسمان دوباره در حال تغییر بود و آبی کبالتی داشت جای خود را به خاکستری زغالی می­داد. اِدی در محاصره درختانی قطع شده و پاره سنگ­هایی سیاه قرار داشت. به دستان، شانه­ها، ران­ها و پشت پاهایش دست زد. نسبت به قبل احساس نیرومندی بیش­تری داشت. ولی دیگر نتوانست ناخن­های پایش را لمس کند. انعطاف پذیری سابق از بین رفته بود. دیگر خبری از آن نرمی دوران کودکی نبود. عضلات او به سفتی سیم­های درون یک پیانو شده بودند.
به آن منطقه عاری از حیات نگاهی انداخت. بر روی تپه­ای در آن نزدیکی، یک واگن قراضه و استخوان­های پوسیده حیوانات دیده می­شد. اِدی احساس کرد باد داغی به صورتش شلاق می­زند. آسمان به رنگ زرد آتشین درآمده بود. یک بار دیگر، اِدی شروع کرد به دویدن.
این بار متفاوت می­دوید. درست مانند یک سرباز محکم و فکر شده. صدای تندر (یا چیزی شبیه تندر)، انفجار و ترکش به گوشش خورد. ناخودآگاه به زمین افتاد. بر روی شکمش افتاد و با دستانش به پیشروی ادامه داد. آسمان شکافت و یک رگبار باران شدید، درشت و قهوه­ای رنگ آغاز شد. اِدی سرش را پایین گرفت و در میان گل و لای به مسیر خود ادامه داد. مرتب آب کثیفی که اطراف لب­هایش جمع می­شد را تف می­کرد.
بالاخره احساس کرد دستش به چیز سختی خورد. سرش را بلند کرد و متوجه تفنگی شد که در زمین فرو رفته بود. یک کلاه­خود که چند پلاک از گوشه­هایش آویزان بود روی تفنگ قرار گرفته بود. اِدی که زیر باران مرتب پلک می­زد، به کلاه­خودها دست زد. با عجله چهار دست و پا برگشت و زیر دیواره پرسوراخی از شاخه­های تاکی رفت که از یک درخت انجیر هندی بزرگ آویزان بودند. به تاریکی خزید. زانوهایش را جمع کرد و سعی کرد نفسی تازه کند.
ترس، حتی در بهشت هم پیدایش کرده بود.
روی پلاک­ها، نام او نوشته شده بود.
مردان جوان به جنگ می­روند. گاهی اوقات مجبورند، گاهی اوقات هم دوست دارند. ولی همیشه احساس می­کنند قرار است این کار را بکنند. این الزام ریشه در داستان­های چند لایه غم­انگیزی دارد که در طول قرن­های متماِدی ما را به این نتیجه رسانده­اند که شجاعت یعنی اسلحه به دست گرفتن و بزدلی، یعنی کنار گذاشتن آن.
وقتی کشور اِدی در حال جنگ بود، او یک صبح یک روز بارانی بیدار شد، اصلاح کرد، موهایش را شانه زد و برای ورود به جنگ اسم نوشت. بقیه مشغول جنگ بودند. او هم باید این کار را می­کرد.
مادرش دوست نداشت او به جنگ برود. پدرش وقتی خبر را شنید، سیگاری روشن کرد و دود آن را به آرامی بیرون داد.
تنها سوالی که پرسید این بود: «کی؟»
از آن جا که اِدی هیچ­وقت یک تفنگ واقعی در دست نگرفته بود، با یکی از دستگاه­های روبی پیر به تمرین تیراندازی پرداخت. یک سکه در ماشین می­انداختی و با فشار یک ماشه، می­توانستی با ساچمه­های فلزی به تصاویر حیواناتی مثل شیر و زرافه شلیک کنی. اِدی هر شب پس از این که اهرم­های ترمز راه آهن مینیاتوری لیل فوکس(۳۷) را بررسی می­کرد، به سراغ تیراندازی می­رفت. روبی پیر چند وسیله بازی کوچک­تر هم اضافه کرده بود. چرا که بعد از رکود اقتصاِدی، ترن هوایی به یک وسیله تفریح گران تبدیل شده بود. راه آهن مینیاتوری هم یکی از آن ابزارهای بازی کوچک بود. چند واگن قطار بودند که ارتفاعشان به ران­های یک آدم بالغ هم نمی­رسید.
اِدی پیش از این که برای جنگ نام نویسی کند، داشت پول پس­انداز می­کرد تا در دانشگاه به تحصیل در رشته مهندسی بپردازد. هدف او همین بود. دوست داشت خلق کند. حتی اگر برادرش جو مرتب می­گفت: «بی­خیال اِدی، تو هوش این کارا رو نداری.»
ولی وقتی جنگ شروع شد، کار و بار اسلحه هم از رونق افتاد. حال بیش­تر مشتریان اِدی زنانی بودند با بچه­هایی که پدرانشان به جنگ رفته بودند. گاهی اوقات بچه­ها از اِدی می­خواستند که آن­ها را روی شانه­اش بگذارد. وقتی این کار را می­کرد، لبخند تلخ مادران را می­دید. می­دانست که مرد دیگری باید این کار را می­کرد. اِدی کمی بعد متوجه شد که او هم باید به این مردان دور از وطن ملحق شود و زندگیش که تا به حال با روغن­کاری کردن ریل­ها و کنترل اهرم­های ترمز سپری شده بود، به پایان رسیده است. جنگ راهی بود برای ورود او به دنیای مردانگی. در این بین شاید کسی هم دلتنگش می­شد.
در یکی از آن شب­های پایانی پیش از اعزام، اِدی بر روی دستگاه سکه انداز خم شده بود و تمرین تیراندازی می­کرد. بنگ! بنگ! سعی کرد تصور کند که واقعا در حال تیراندازی به دشمنان واقعی است. بنگ! آیا وقتی به آن­ها شلیک می­کرد فریاِدی می­زدند؟ بنگ! یا مثل این شیرها و زرافه­ها به آرامی می­مردند؟ بنگ! بنگ!
«داری تمرین کشتن می­کنی؟ آره رفیق؟»
میکی شی پشت اِدی ایستاده بود. موهایش به رنگ بستنی وانیلی فرانسوی بود، و خیس از عرق. صورتش هم معلوم نبود به خاطر کدام نوشیدنی سرخ شده بود. اِدی شانه­ای بالا انداخت و دوباره شروع کرد به تیراندازی. بنگ! یک ضربه دیگر. بنگ! یکی دیگر.
میکی غری زد: «هممف.»
اِدی در دل آرزو می­کرد میکی برود تا به هدف­گیریش بپردازد. وجود این پیرمرد مست را پشت سرش احساس می­کرد. می­توانست نفس کشیدن­های سختش را حس کند، هوایی که مثل باد کردن چرخ یک موتور، هیس هیس کنان با دماغش می­کشید و بیرون می­داد.
اِدی به تیراندازی ادامه داد. ناگهان، کسی شانه­اش را به شکلی دردناک در چنگ گرفت.
میکی با صدایی آرام خر خر کنان گفت: «گوش کن رفیق، جنگ بازی نیست. اگه قراره تیری شلیک بشه، اون تیر باید مال تو باشه. شنیدی؟ هیچ عذاب وجدان و تردیدی نداشته باش. فقط و فقط شلیک کن و کاری نداشته باش چرا و به کی شلیک می­کنی، متوجهی؟ اگه دوست داری برگردی خونه، بدون فکر فقط شلیک کن.»
فشار دستش را شدیدتر کرد. «اگه فکر کنی می­میری.»
اِدی برگشت و به میکی خیره شد. میکی یک سیلی محکم به گونه اِدی زد و اِدی ناخودآگاه مشتش را بالا گرفت که تلافی کند. ولی میکی آروغی زد و تلو تلوخوران عقب رفت. سپس طوری به اِدی نگاه کرد که گویی نزدیک بود گریه­اش بگیرد. دیگر صدای اسلحه اسباب بازی شنیده نمی­شد. سکه­ای که اِدی انداخته بود از دستگاه بیرون آمد.
مردان جوان به جنگ می­روند. گاهی اوقات مجبورند، گاهی اوقات هم دوست دارند. چند روز بعد، اِدی وسایل خود را در یک ساک دافل(۳۸) گذاشت و اسکله را ترک کرد.
باران متوقف شده بود. اِدی که از سرما می­لرزید هنوز زیر درخت انجیر هندی قرار داشت. نفس عمیق و طولانی کشید. شاخه­های تاک را کنار زد و تفنگ و کلاه­خود را دید که هنوز سرجای خود بودند. یادش آمد که چرا سربازان این کار را می­کنند: با این کار قبرها علامت گذاری می­شد.
بر روی زانوهایش حرکت کرد و بیرون آمد. در دوردست، زیر یک ستیغ کوچک، بقایای یک دهکده دیده می­شد که به علت بمباران­ها و آتش­سوزی تنها به آواری تبدیل شده بود. اِدی برای یک لحظه به آن خیره شد. دهانش تقریبا باز مانده بود. با تمرکز شدیدتری به این صحنه نگاه می­کرد. سپس درست مانند مردی که به یک­باره خبر بدی می­شنود، سینه­اش گرفت. این مکان، آشنا بود. در رویاهایش آن را دیده بود. ناگهان صدایی گفت: «آبله»
اِدی چرخید.
«آبله. تیفوس. کزاز. تب زرد.»
صدا از بالا می­آمد. جایی از درخت.
«هیچ­وقت نفهمیدم تب زرد چی بود. هیچ­­وقت کسیو پیدا نکردم که این مرضو داشته باشه.»
صدا قوی بود، مثل جنوبی­ها کمی کش­دار و خشن صحبت می­کرد. چنان­که گویی ساعت­ها فریاد زده است.
«از اون همه مرض سالم در رفتم ولی آخرش این­جا مردم، در کمال سلامت.»
درخت تکانی خورد. چند میوه کوچک جلوی پای اِدی افتادند.
صدا گفت: «این سیب­ها چطورن؟»
اِدی بلند شد و گلویش را صاف کرد.
گفت: «بیا بیرون»
صدا گفت: «تو بیا بالا.»
کمی بعد اِدی روی درخت بود، تقریبا بالای آن. درخت هم اندازه یک ساختمان اداری بود. پاهایش را دو سوی یک شاخه بزرگ آویزان کرده بود. زمین زیر پایش در فاصله دوری قرار داشت. اِدی لابه­لای شاخه­های کوچک و برگ­های ضخیم درخت انجیر می­توانست پیکر سایه­وار مردی را ببیند که لباس نظامی مخصوص استتار پوشیده و به تنه درخت تکیه داده بود. صورتش را با زغال سیاه کرده بود. چشمانش مانند دو لامپ قرمز کوچک می­درخشیدند.
اِدی آب دهانش را قورت داد.
زیرلب گفت: «کاپیتان؟ تویی؟»
در ارتش کنار هم خدمت می­کردند. کاپیتان افسر مافوق اِدی بود. در فیلیپین کنار هم جنگیدند. همان­جا از هم جدا شدند و بعد از آن دیگر اِدی او را ندید. شنیده بود که در جنگ کشته شده است.
حلقه دود سیگاری بلند شد.
«قوانین رو برات توضیح دادن سرباز؟»

اِدی سرش را پایین گرفت. زمین زیرپایش که در فاصله دوری قرار داشت را مشاهده کرد. می­دانست نمی­تواند سقوط کند.
گفت: «من مردم»
«کاملا درسته»
«تو هم مردی»
«اینم درسته»
«و تو... آدم دوم منی؟»
کاپیتان سیگارش را بالا گرفت. لبخندی زد، گویی می­خواست بگوید: «باورت میشه این بالام میشه سیگار کشید؟» سپس پک عمیقی زد و یک دود سفید کوچک بیرون داد.
«شرط می­بندم انتظار دیدن منو نداشتی، ها؟»
اِدی در جنگ چیزهای زیاِدی یاد گرفته بود. یاد گرفت که بالای یک تانک در حال حرکت بماند. یاد گرفت با آب سردی که در کلاه­خودش می­ریخت اصلاح کند. یاد گرفت موقع تیراندازی از یک سنگر مواظب باشد که مبادا به یک درخت شلیک کند و تیر برگردد و به خودش بخورد.
یاد گرفت سیگار بکشد. یاد گرفت مارش نظامی برود. یاد گرفت در حالی که یک اورکت، راِدیو، تفنگ کارابین، ماسک ضد گاز، سه پایه مخصوص مسلسل، کوله پشتی و یک قطار فشنگ به همراه دارد از یک پل طنابی عبور کند. یاد گرفت چگونه بدترین قهوه­هایی که تا به حال دیده بود را بنوشد.
چند واژه از زبان­های خارجی یاد گرفت. یاد گرفت چگونه آب دهانش را تا فاصله زیاِدی پرت کند. اضطراب اولین جنگ و زنده ماندن در آن را تجربه کرد، آن هم در حالی که مردان به هم سیلی می­زدند و لبخند می­زدند، چنان که گویی همه چیز تمام شده (و می­توانیم برگردیم خانه!). افسردگی عذاب آور دومین نبرد را هم تجربه کرد، وقتی که متوجه شد جنگ با یک نبرد تمام نمی­شود، بلکه بارها و بارها باید منتظر بعدی باشی.
یاد گرفت چگونه لابه­لای دندان­هایش سوت بزند. یاد گرفت چگونه روی زمین سفت و سخت بخوابد. یاد گرفت که جرب­ها موجودات کوچک خارش آوری هستند که وارد پوستت می­شوند، مخصوصا اگر لباس­های کثیف خود را تا یک هفته عوض نکنی. یاد گرفت استخوان­ها وقتی از پوست بدن بیرون می­زنند واقعا سفید هستند.
یاد گرفت چگونه سریع دعا کند. یاد گرفت نامه­های مخصوص مارگریت و خانواده­اش را در کدام جیب نگه دارد تا اگر مرد هم­رزمانش پیدایشان کنند. یاد گرفت که گاهی اوقات ممکن است در یک پناهگاه کنار یک نفر بنشینی و با او درباره این حرف بزنی که چه­قدر گرسنه­ات شده است، سپس صدای غیژی در هوا شنیده شود و وقتی دوباره به سراغ طرف می­روی، می­بینی مرده است و دیگر گرسنگی یک مساله مهم نیست.
یاد گرفت که وقتی یک سال و دو سال به سه سال تبدیل می­شوند، حتی مردان قوی و عضلانی هم ممکن است وقتی هواپیما می­خواهد پیاده­شان کند بالا بیاورند، و حتی افسران هم شب­های قبل از نبرد در خواب با خودشان حرف می­زنند.
یاد گرفت چگونه زندانی کند. البته زندانی شدن را هیچ­وقت یاد نگرفته بود. تا این که یک شب در جزیره فیلیپین که او و گروهش زیر آتش سنگین دشمن بودند و هر کس دنبال پناهگاهی می­گشت و آسمان در اثر انفجار و گلوله روشن شده بود، اِدی صدای یکی از هم­رزمانش را شنید که در یک گودال مثل یک بچه گریه می­کرد. اِدی به او گفت: «خفه شو دیگه!» ولی متوجه شد دلیل گریه مرد این بود که دشمن کنارش ایستاده و یک اسلحه روی سرش گرفته بود. اِدی جسم سردی را روی گردنش احساس کرد و متوجه شد یک دشمن هم پشت سر او قرار دارد.
کاپیتان سیگارش را خاموش کرد. پیرتر از مردان گروهان اِدی بود. یک نظامی مادام العمر که خرامان و با غرور قدم می­زد و چانه برجسته­اش او را شبیه ستاره­های سینمای هم­عصرش می­کرد.
بیش­تر سربازها او را دوست داشتند، هرچند بسیار عصبی مزاج بود و عادت داشت در فاصله چند سانتیمتری صورتت فریاد بزند، به حدی که می­توانستی دندان­هایش که در اثر سیگار کشیدن زرد شده بودند را ببینی. با این حال، کاپیتان همیشه قول می­داد که در عملیات هر اتفاقی بیافتد، «حتی یک سرباز هم جا نمی­ماند»، و این به افراد آرامش می­داد.
اِدی دوباره گفت: «کاپیتان...» هنوز گیج بود.
«به گوشم»
«قربان.»
«نیازی به تشریفات نیست. ولی ممنون.»
«خیلی... شبیه...»
«اخرین باری هستم که منو دیدی؟» لبخندی زد، و بر یک شاخه درخت تف کرد. نگاهی به ظاهر سردرگم اِدی انداخت. «حق با توئه. دلیلی نداره اینجام تف کنم. تازه مریضم نمیشی. نفست همیشه یک­نواخته. قوتش که عالیه.»
قوت؟ اِدی اصلا متوجه نمی­شد. «کاپیتان، ببین. یه اشتباهی پیش اومده. من هنوز نمی­دونم چرا اینجام. من تو زندگیم کاری نکردم، متوجهی؟ کل عمرم مسئول نگه­داری بودم. تا سال­ها تو یه آپارتمان زندگی کردم. از وسائل بازی، چرخ و فلک، ترن هوایی و سفینه­های اسباب بازی احمقانه مواظبت کردم. اینا کارایی نیستند که بشه بهشون افتخار کرد. یه جورایی هر مسیری که سر راهم بود رفتم. حرفم اینه که...»
اِدی آب دهانش را قورت داد. «من این­جا چیکار می­کنم؟»
کاپیتان با آن چشمان قرمز درخشان نگاهی به او انداخت، اِدی مقاومت کرد سوالی که بعد از مواجهه با مرد آبی رنگ در ذهنش بود را نپرسید: آیا او کاپیتان هم کشته است؟
کاپیتان دستی به چانه­اش زد و گفت: «می­دونی، داشتم به این فکر می­کردم که بین افراد گروهانمون، با کسی هم در ارتباط موندی؟ ولینگهم(۳۹)؟ مورتن(۴۰)؟ اسمیتی(۴۱)؟ هیچ کدومو ندیدی؟»
اِدی اسم­ها را به خاطر آورد. حقیقت این بود که با هیچ­یک در تماس نبود. جنگ می­تواند مثل یک آهنربا مردم را به هم وصل کند، ولی همین آهنربا خاصیت متفرق کردن هم دارد. چیزهایی که دیدند، کارهایی که انجام دادند. گاهی اوقات ترجیح­شان این بود که فراموششان کنند.
«راستشو بخوای قربان، همه از هم جدا شدیم.» شانه­ای بالا می­اندازد. «متاسفم»
کاپیتان با سر تایید کرد، گویی انتظار چنین چیزی را داشت.
«خودت چی؟ به ما قول داِدی اگه زنده بمونی به همون پارک تفریحی برمی­گردی، همین کارو کردی؟ که سربازا اگه بیان سواری رایگان دارن؟ تو تونل عشق هر مرد دو تا دختر گیرش میاد؟ همین چیزا رو گفتی دیگه؟»
اِدی لبخند کم­رنگی زد. همین­ها را گفته بود. همه از این حرف­ها زده بودند. ولی وقتی جنگ تمام شد، کسی نیامد.
اِدی گفت: «آره، برگشتم.»
«و؟»
«و... دیگه اون­جا موندگار شدم. نقشه­هایی تو سر داشتم... ولی این پای لعنتی. نمی­دونم. اوضاع خوب پیش نرفت.»
اِدی شانه­ای بالا انداخت. کاپیتان به صورتش خیره شد. چشمانش را تنگ کرد. صدایش را پایین آورد.
پرسید: «هنوز تردستی بلدی؟»
«برین!... برین!... برین!»
سربازان دشمن فریاد می­زدند و آن­ها را با سرنیزه جلو می­راندند. اِدی، اسمیتی، مورتن، رابوزو(۴۲) و کاپیتان داشتند از سراشیبی تند یک تپه پایین می­آمدند. دست­هایشان روی سرشان بود. اطرافشان خمپاره­ها منفجر می­شدند. اِدی شخصی را دید که میان درختان دوید و باران گلوله نصیبش شد.
سعی کرد تا هوا تاریک نشده در ذهنش این اطراف را به خاطر بسپرد. کلبه­ها، جاده­ها و هر چیزی که برجسته به نظر می­رسید. موقع فرار این اطلاعات خیلی با ارزش خواهند بود. غرش هواپیمایی از دوردست شنیده می­شد. یک موج ناامیدی ناگهانی و تنفر برانگیز وجود اِدی را فرا گرفت. این ناامیدی ناشی از شکنجه درونی بود که هر سرباز اسیری احساس می­کرد، احساس فاصله کوتاهی که بین آزاِدی و اسارت وجود داشت.
اِدی آرزو می­کرد کاش می­توانست بپرد، بال آن هواپیما را بگیرد و از این مهلکه جان سالم به در ببرد.
ولی او این­جا بود، در کنار سربازان دیگر، با دست و پای بسته. وارد سربازخانه­ای شدند که از نی درست شده بود. سربازخانه بر روی پایه­هایی ساخته شده بود که بالاتر از زمین گلی قرار داشت. آن­ها تا چندین روز، هفته، ماه آن­جا ماندند و مجبور شدند بر روی گونی­های زبری بخوابند که پر از حصیر بودند. یک کوزه سفالی حکم دستشویی­شان را داشت. شب­ها، نگهبانان دشمن سینه خیز کنان زیر سربازخانه می­رفتند تا به صحبت­های آن­ها گوش کنند. هرچه زمان می­گذشت، آن­ها کم­تر و کم­تر از قبل با هم حرف می­زدند.
لاغر و ضعیف شدند. دنده­هایشان معلوم بود. حتی رابوزو که در ابتدای ورود به ارتش جوان فربه­ای بود هم همین بلا سرش آمده بود. غذای آن­ها کوفته­ برنجی با نمک بود. بعضی روزها هم یک آبگوشت قهوه­ای رنگ می­دادند که علف در آن دیده می­شد. یک بار اِدی یک زنبور مرده از کاسه­اش بیرون کشید. بال­هایش کنده شده بودند. بقیه از خوردن دست کشیدند.
به نظر می­رسید دشمنان نمی­دانستند با آن­ها چه کار کنند. شب­ها به سراغ آمریکایی­ها می­آمدند، سرنیزه­ها را به دماغشان می­زدند و با زبان خارجی فریاد می­زدند. منتظر پاسخ بودند. ولی فایده­ای نداشت.
تنها چهار سرباز دشمن باقی مانده بودند. حدس اِدی و کاپیتان این بود که آن­ها از یک واحد بزرگ­تر جدا شده بودند و همان طور که در جنگ چیز معمولی است، روزهای خود را به این ترتیب سر می­کردند. صورت­هایی لاغر و استخوانی و موهای سیاهی داشتند. یکی از آن­ها جوان­تر از این­ها بود که یک سرباز باشد. دیگری چنان دندان­های کج و معوجی داشت که اِدی تا به­حال نظیرش را ندیده بود. کاپیتان به این ترتیب صدایشان می­کرد: دیوانه یک، دیوانه دو، دیوانه سه و دیوانه چهار.
می­گفت: «لازم نیست اسمشون رو بدونیم. اونام نباید اسم ما رو بدونن.»
بعضی از سربازها بهتر از بقیه به اسارت عادت کردند. مورتن که یک جوان لاغر و پرحرف از شیکاگو(۴۳) بود، هر وقت صدایی از بیرون می­شنید جا می­خورد و دستی به چانه­اش می­زد و زیر لب می­گفت: «لعنتی، لعنتی، لعنتی...» آن­قدر تکرار می­کرد تا بقیه ساکتش کنند. اسمیتی که پسر یک آتشنشان و اهل بروکلین(۴۴) بود، معمولا ساکت بود. ولی همیشه به نظر می­رسید دارد چیزی قورت می­دهد. سیب آدم(۴۵) او مرتب بالا و پایین می­شد. اِدی بعدا متوجه شد که او داشت زبانش را می­جوید. رابوزو، آن پسر مو قرمز پورتلندی(۴۶)، وقتی بیدار بود قیافه بی­تفاوتی داشت، ولی شب­ها معمولا از خواب بیدار می­شد و فریاد می­زد: «من نه! من نه!»

اِدی معمولا آشفته بود. ساعت­های طولانی دستش را مشت می­کرد و به کف دست دیگرش می­کوبید، درست مانند کاری که در بچگی هنگام اضطراب با توپ بیسبال می­کرد. شب­ها خواب می­دید که به پارک برگشته و سوار کاروسل دربی هاوس(۴۷) شده است. در این وسیله پنج مشتری سوار بر اسب­ها آن­قدر می­چرخند تا زنگ پایان زده شود. او در کنار دوستانش داشت مسابقه می­داد، گاهی اوقات هم برادرش یا مارگریت کنارش بودند. ولی به یک­باره خوب عوض می­شد و این بار این چهار دیوانه بودند که روی اسب­های کناری نشسته بودند، او را می­زدند و می­خندیدند.
ثمره سال­ها تحمل و بردباری در پارک (منتظر ماندن برای تمام شدن نوبت بازی مشتری­ها، برای موج­هایی که برمی­گشتند، برای پدر که بیاید تا با او صحبت کند)، اِدی را فرد صبوری کرده بود. ولی او دوست داشت خشم خود را بروز بدهد، دوست داشت انتقام بگیرد. دندان­هایش را به هم می­سایید، دستانش را به هم می­کوبید و به دعواهایی فکر می­کرد که با همسایه­هایشان داشت. یاد آن زمانی افتاد که با درب سطل زباله به دو بچه ضربه زد و آن­ها را روانه بیمارستان کرد. به این فکر می­کرد که نگهبان­ها اگر تفنگ نداشتند چه بلاهایی می­توانست سرشان بیاورد.
یک روز صبح، چهار دیوانه آمدند و با داد و فریاد و سرنیزه­ها زندانی­ها را بیدار کردند. دست و پایشان را بستند و آن­ها را وارد یک تونل کردند. هیچ چیز دیده نمی­شد. زمین سرد بود. چند بیل و کلنگ و سطل فلزی دیده می­شد.
مورتن گفت: «این یه معدن زغال سنگ لعنتیه»
از آن روز به بعد، اِدی و بقیه زندانی­ها مجبور شدند که زغال استخراج کرده و به نیروهای دشمن در نبرد کمک کنند. بعضی بیل می­زدند، بعضی زغال از روی دیوارها جدا می­کردند، بعضی تخته­های بزرگ زغال را حمل می­کردند و به صورت مثلث در می­آوردند تا سقف پایین نیاید. زندانی­های دیگری هم بودند. خارجی­هایی که انگلیسی نمی­دانستند و با چشمانی گود رفته به اِدی خیره می­شدند. حرف زدن ممنوع بود. هر چند ساعت یک بار یک فنجان چای به آن­ها می­دادند. صورت زندانی­ها در پایان روز کاملا سیاه می­شد. گردن­ها و شانه­هایشان هم در اثر خم و راست شدن تیر می­کشید.
در چند ماه اول اسارت، اِدی تصویر مارگریت را روی کلاه­خود می­گذاشت و با آن می­خوابید. زیاد اهل دعا کردن نبود. دعا کردنش مثل همیشه بود. هر شب چند جمله سرهم می­کرد و شروع می­کرد به شمردن: «خدایا، این شش روز رو بهت هدیه می­دم اگه بتونم شش روز با مارگریت باشم... این نه روز رو بهت هدیه می­دم اگه بتونم نه روز با مارگریت باشم... این شانزده روز رو بهت هدیه می­دم اگه بتونم شانزده روز با مارگریت باشم...»
تا این که در ماه چهارم اتفاقی افتاد. پوست رابوزو به شکل زشتی کهیر می­زد و اسهال شدیدی گرفت. نمی­توانست چیزی بخورد.
شب­ها آن­قدر عرق می­کرد که لباس­های کثیفش خیس آب می­شدند. خودش را کثیف می­کرد. لباس تمیزی نبود که به او بدهند، به همین دلیل بر روی گونی­ها برهنه می­خوابید. کاپیتان گونی خود را به او ­داد تا مانند یک پتو استفاده کند.
روز بعد در معدن، رابوزو به زحمت می­توانست خود را سرپا نگه دارد. چهار دیوانه هیچ رحمی نداشتند. وقتی سرعت رابوزو کم می­شد، با چوبدستی او را می­زدند تا به کارش ادامه بدهد.
اِدی زیر لب گفت: «ولش کنید.»
دیوانه دو، که از بقیه بی­رحم­تر بود، با ته سرنیزه­اش ضربه­ای به اِدی زد. اِدی روی زمین افتاد. دردی بین استخوان­های کتفش پخش شد. رابوزو چند تکه زغال دیگر کند. سپس روی زمین افتاد. دیوانه دو فریاد زد که بلند شود.
اِدی فریاد زد: «مریضه!» به زحمت سرپا شد.
دیوانه دو با یک ضربه دیگر دوباره او را زمین انداخت.
مورتن زیر لب گفت: «اِدی خفه شو. به خاطر خودت می­گم.»
دیوانه دو بالای سر رابوزو خم شد. پلک­هایش را باز کرد. رابوزو ناله­ای کرد. دیوانه دو لبخند اغراق آمیزی زد. شروع کرد به حرف زدن. چیزهایی می­گفت که گویی داشت قربان صدقه یک بچه می­رفت. گفت: «آه» و به خنده افتاد. می­خندید و به همه اسرا نگاه می­کرد. با آن­ها ارتباط چشمی برقرار می­کرد و مطمئن می­شد که دارند نگاهش می­کنند. سپس تپانچه­اش را بیرون آورد، آن را در گوش رابوزو گذاشت و یک گلوله در مغزش خالی کرد.
اِدی احساس کرد بدنش دو نیم شده است. چشمانش تار شد و احساس کرختی کرد. پژواک گلوله در معدن پیچید و در این حین، صورت رابوزو غرق در خون شد. مورتن دستانش را جلوی دهانش گذاشت. کاپیتان سرش را پایین گرفت. کسی حرکتی نکرد.
دیوانه دو با یک لگد کمی خاک کثیف روی جسد ریخت. سپس به اِدی نگاهی انداخت و جلوی پایش تف کرد. با فریاد چیزی به دیوانه سه و چهار گفت. آن­ها هم مثل زندانی­ها بهت زده بودند. دیوانه سه برای یک لحظه سرش را تکان داد و چیزی زیر لب گفت. گویی داشت دعا می­کرد. چشمانش را تقریبا بسته بود و لب­هایش به سرعت می­جنبید. ولی دیوانه دو اسلحه را تکان داد و دوباره فریاد زد. دیوانه سه و چهار به آرامی جسد رابوزو را از پاهایش گرفتند و آن را در معدن دنبال خود کشیدند. ردی از خون تازه به جای ماند. خونی که در آن تاریکی شبیه نفت بود. جسد را کنار یک دیوار، نزدیک یک کلنگ قرار دادند.
بعد از آن ماجرا، اِدی دیگر دعا نکرد. دیگر روزها را نشمرد. او و کاپیتان فقط درباره فرار صحبت می­کردند. نمی­خواستند بقیه هم به این سرنوشت دچار شوند.
کاپیتان معتقد بود دشمن در جنگ رو به شکست است. به همین دلیل حتی زندانی­های نیمه جان هم باید زغال می­­کندند. هر روز که در معدن می­گذشت تعداد زندانی­ها کم­تر می­شد. اِدی شب­ها صدای بمب می­شنید. گویی هر بار نزدیک­تر می­شد. کاپیتان معتقد بود اگر اوضاع خیلی بد شود، زندان­بان­ها همه چیز را از بین برده و فرار می­کنند. می­گفت پشت سربازخانه گودال­هایی کنده­اند و بشکه­های بزرگ نفت بالای شیب تپه قرار دارد. کاپیتان نجواکنان گفت: «نفت همه شواهدو از بین می­بره. اونا دارند قبر ما رو می­کنند.»
سه هفته بعد، زیر آسمان مهتابی مه گرفته، دیوانه سه در سربازخانه مشغول نگهبانی بود. دو سنگ بزرگ، تقریبا هم اندازه آجر، همراه خود داشت که در مواقع خستگی با آن­ها تردستی انجام می­داد. آن­ها را پرتاب می­کرد و می­گرفت، به آسمان می­انداخت و دوباره می­گرفت. اِدی که در خاکستری سیاه غرق شده بود، از صدای تق تق این سنگ­ها خسته شده بود. می­خواست بخوابد. به آرامی بلند شد. چشمانش را باز کرد. احساس کرد دوباره نیرو گرفته است.
زیر لب گفت: «کاپیتان... آماده­ای؟»
کاپیتان سرش را بلند کرد. «چی تو سرته؟»
اِدی به نگهبان اشاره کرد: «اون سنگ­ها»
کاپیتان گفت: «خوب؟»
اِدی زیر لب گفت: «می­تونم باهاشون تردستی کنم.»
صورت کاپیتان در هم رفت: «چی؟»
ولی اِدی بی­توجه به او شروع کرد به صحبت با نگهبان: «هی! آهای! داری اشتباه می­زنی!»
با دستانش یک حرکت چرخشی نشان داد. «این جوری! این جوری باید بکنی! بده به من!»
دستانش را دراز کرد. «من بلدم. بده به من.»
دیوانه سه با احتیاط به او نگاه کرد. اِدی احساس می­کرد بین تمام نگهبان­ها، شاید با این یکی بهتر به نتیجه برسد. دیوانه سه گهگاهی یواشکی برای زندانی­ها نان می­آورد و آن را از سوراخ کوچکی که حکم پنجره داشت، به آن­ها می­رساند. اِدی دوباره چند حرکت چرخشی با دستش نشان داد و لبخندی زد. دیوانه سه نزدیک شد. مکثی کرد. به سراغ سرنیزه­اش رفت. سپس دو سنگ را به اِدی داد.
اِدی گفت: «این­جوری.» اِدی درچوب­فرش اسکله ساعت­های زیاِدی را با سنگ­ریزه و توپ لاستیکی و هرچه که دم دستش بود صرف تمرین این کار می­کرد. زیاد کار سختی نبود. همه بچه­های اسکله می­توانستند این کار را بکنند.
ولی حال با شدت و سرعت بیش­تری سنگ­ها را بالا می­انداخت تا نگهبان را تحت تاثیر قرار دهد. سپس متوقف شد. سنگ­ها را به طرف نگهبان گرفت و گفت: «یکی دیگه بهم بده.»
دیوانه سه خرناسی کشید.
اِدی سه انگشتش را بالا گرفت: «سه تا سنگ، متوجهی؟ سه تا»
حال، مورتن و اسمیتی هم بلند شده بودند. کاپیتان داشت نزدیک­تر می­شد.
اسمیتی زیرلب گفت: «این کارا برای چیه؟»
اِدی در پاسخ زیر لب گفت: «اگه یه سنگ دیگه بهم بده...»
دیوانه سه در ساخته شده از نی سربازخانه را باز کرد و همان کاری را انجام داد که اِدی دوست داشت: بقیه را صدا زد. دیوانه یک با یک سنگ بزرگ وارد شد. پشت سر او دیوانه دو آمد. دیوانه سه سنگ را برای اِدی پرتاب کرد و با فریاد چیزی گفت. سپس عقب رفت. پوزخندی به بقیه زد و از آن­ها خواست بنشینند. گویی داشت می­گفت: «ببینید چه کار می­کند.»

اِدی سنگ­ها را با حالتی موزون به بالا انداخت. هر کدام اندازه کف دست بودند. شروع به خواندن یک آهنگ کارناوالی کرد: «دا، دادادا دااااا...» نگهبان­­ها به خنده افتادند. اِدی هم خندید. کاپیتان هم خندید. این خنده­های تحمیلی به او زمان بیش­تری می­داد.
اِدی حین خواندن گفت: «بیاین نزدیک­تر.» طوری وانمود کرد که گویی این هم بخشی از آهنگ است. مورتن و اسمیتی به آرامی نزدیک­تر شدند. کم­کم به نقشه اِدی علاقه­مند شده بودند. نگهبان­ها سرشان به هنرنمایی اِدی گرم بود. کمی رهاتر شدند.
اِدی کمی نفسش را نگه داشت. سنگ اول را به هوا پرتاب کرد، سنگ دوم را به دست دیگرش داد و سنگ سوم را گرفت. یک بار دیگر این کار را کرد. نگهبان سوم نتوانست مقاومت کند و گفت: «آه­ه­ه»»
اِدی گفت: «خوشت اومد؟» سرعتش را بیش­تر کرد. سنگ­ها را پرتاب می­کرد و به چشمان زندان­بان­هایی خیره می­شد که مسیر حرکت سنگ­­ها در هوا را دنبال می­کردند. آواز خواندنش را ادامه داد: «دا، دادادا داااا»، سپس همراه با آهنگ گفت: «وقتی تا سه شمردم»، بعد «دا، دادادا داااا...» سپس، «کاپیتان تو برو سراغ سمت چپیییی...»
دیوانه دو اخمی کرد و با تردید به او خیره شد. ولی اِدی همچون تردست­های روبی پیر که وقتی مخاطبانشان خسته می­شدند لبخند می­زدند، همین کار را با دیوانه دو کرد.
شروع کرد به داغ کردن نمایش: «اینجا رو نگاه، اینجا رو نگاه، اینجا رو نگاه! بزرگ­ترین نمایش دنیاست رفیق!»
اِدی فریاد زد: «حالا!» در میانه تردستی، یک سنگ را گرفت و از آن­جا که همیشه یک بازیکن بیسبال خوب بود، آن را با تمام شدت به صورت دیوانه دو کوبید. اِدی سنگ دوم را هم گرفت و آن را با دست چپ به چانه دیوانه یک زد. وقتی دیوانه یک داشت زمین می­افتاد کاپیتان پرید و سرنیزه­اش را گرفت. دیوانه سه که یک لحظه خشکش زده بود، تپانچه­اش را بالا آورد و دیوانه­وار شروع کرد به تیراندازی. ولی مورتن و اسمیتی ضربه­ای به پاهایش زدند. در به یک باره باز شد و دیوانه چهار داخل شد. اِدی آخرین سنگ را به سمت او پرتاب کرد. اما او جاخالی داد و سنگ با چند سانتیمتر فاصله از کنار سرش گذاشت. ولی کاپیتان با سرنیزه کنار دیوار ایستاده بود. سرنیزه را با چنان شدتی در قفسه سینه دیوانه چهار فرو کرد که هر دو از در خارج شدند. اِدی که آدرنالینش بالا زده بود، بر روی دیوانه دو پرید و محکم­ترین مشت­های عمرش را بر صورت او زد. یک سنگ برداشت و آن را بارها و بارها بر روی جمجمه دیوانه دو کوبید. تا این که متوجه شد دستش به یک ماده لزج و زشت ارغوانی رنگ آغشته شده است. ماده­ای که به نظر می­رسید ترکیبی از خون و پوست و خاکستر زغال بود. صدای یک گلوله شنید. سرش را گرفت و مایع لزج به شقیقه­اش چسبید. سرش را بالا گرفت و اسمیتی را دید که بالای سرش ایستاده بود و تپانچه دشمن را در دست داشت. جسد دیوانه دو بی­حرکت مانده بود و از سینه­اش خون بیرون می­زد.
اسمیتی زیرلب گفت: «به خاطر رابوزو.»
در ظرف چند دقیقه، هر چهار نگهبان کشته شدند.
زندانی­ها، لاغر و برهنه، غرق در خون، با عجله از سراشیبی تپه بالا می­رفتند. اِدی انتظار داشت نگهبانان بیش­­تری از راه برسند و تیراندازی شود. ولی خبری نبود. کلبه­های دیگر خالی بودند. در حقیقت، کل اردوگاه خالی بود. اِدی به این فکر می­کرد که آن­ها و چهار دیوانه تا چه مدت تنها آدم­های این­جا بوده­اند؟
کاپیتان زیرلب گفت: «احتمالا بقیه وقتی صدای بمب­ها رو شنیدند از این­جا رفتند. ما تنها گروه باقی مونده بودیم.»
بشکه­های نفت در اولین سربالایی تپه قرار داشتند. یعنی تقریبا در صد متری ورودی معدن زغال. یک کلبه مخصوص تدارکات در آن نزدیکی قرار داشت. مورتن بعد از این که مطمئن شد کسی آن­جا نیست، داخل شد و با یک مشت نارنجک، اسلحه و دو شعله افکن ابتدایی برگشت. گفت: «بیاید این­جا رو نابود کنیم.» ***
امروز تولد اِدی است
بر روی کیک نوشته شده: «موفق باشی! خوب بجنگی!». در داخل آن هم در کنار لبه وانیلی یخ­زده آن کسی با یک خط آبی پر پیچ و تاب نوشته: «زود برگرد خونه.» ولی «زود» خیلی چسبیده و عجیب نوشته شده طوری که شبیه واژه «پسر» است. گویا نوشته شده: «پسر برگرد خونه.»
مادر اِدی از همین حالا لباس­هایی که فردا باید اِدی بپوشد را تمیز و آماده کرده است. آن­ها را در اتاق خوابش به رخت آویز روی دستگیره در آویزان کرده و یک جفت کفش رسمی زیر آن­ها گذاشته است.
اِدی در آشپزخانه با عموزاده­های رومانیاییش بازی می­کند. دستانش را پشتش قایم کرده و آن­ها سعی می­کنند به شکمش مشت بزنند. یکی از آن­ها از پنجره آشپزخانه به کاروسل پاریسی اشاره می­کند که برای مشتریان عصرگاهی فعال شده است. بچه با فریاد می­گوید: «اسب!»
در اصلی خانه باز می­شود. صدایی بلند می­شود که حتی همین الان هم اِدی را از جا می­پراند. به نظرش این یک نقطه ضعف است و در جنگ نباید این گونه باشد.
مارگریت می­گوید: «سلام اِدی»
او این­جاست. در آستانه آشپزخانه. عالی به نظر می­رسد. اِدی همان حس خرسندی آشنا را در قلبش احساس می­کند. مارگریت چند قطره باران که به موهایش چسبیده­اند را کنار می­زند و لبخندی بر لب می­آورد. یک جعبه کوچک در دست دارد.
«یه چیزی برات آوردم. برای تولدت و، خوب... برای این که داری میری.»
دوباره لبخند می­زند. اِدی دوست دارد با تمام شدت بغلش کند. ولی می­ترسد گریه­اش بگیرد. مهم نیست در داخل جعبه چیست. تنها این مهم است که مارگریت آن را به طرف او گرفته است. همچون همیشه، وقتی مارگریت آن نزدیکی است اِدی دوست دارد زمان متوقف شود.
اِدی می­گوید: «این خیلی خوبه.»
مارگریت می­خندد. «تو که هنوز بازش نکردی»
«گوش­ کن.» اِدی نزدیک­تر می­شود. «آیا...»
«اِدی!» کسی از اتاق مجاور فریاد می­زند. «بیا شمع­ها رو فوت کن»
«آره، گشنمونه!»
«وای سال(۴۸)، ساکت باش!»
«راست میگه گشنمونه»
کیک و آبجو و شیر و سیگار و نان تست به امید موفقیت اِدی تعبیه شده است. در یک لحظه مادرش که نزدیک است گریه­اش بگیرد به جای او جو را بغل می­کند. آن هم جویی که به علت کف پای صاف از حضور در جنگ معاف شده است.
در ادامه همان شب، اِدی مارگریت را تا تفرجگاه همراهی می­کند. اسم همه بلیط فروش­ها و اغذیه­ای ها را می­داند. همه برای او آرزوی موفقیت می­کنند. بعضی از زن­ها که سن و سالشان بیش­تر است چشمانشان خیس اشک شده است. اِدی تصور می­کند آن­ها هم پسرانی هم­سن او دارند که به جنگ رفته­اند.
او و مارگریت آب­نبات آب شور(۴۹)، ملاس(۵۰)، انگورک و نوشیدنی طعم­دار روت بیر(۵۱) می­خرند. از کیسه سفید کوچک همراهشان چند خوراکی بیرون می­آورند و سرخوشانه با انگشتان هم بازی می­کنند و می­خورند. به سراغ دستگاه سکه­ای عشق سنج می­روند. اِدی اهرم را می­کشد و چراغ­های «سرد» و «بی­خطر» و «ملایم» به ترتیب روشن می­شوند و کار به چراغ «جذاب» می­رسد.
مارگریت می­گوید: «چه­قدر قوی هستی»
اِدی می­گوید: «جذابم» و عضله­اش را نشان می­دهد.
در انتهای شب، به همان شکلی که در فیلم­ها دیده­اند روی چوب­فرش­ها می­ایستند. دست­های هم را گرفته و به نرده­ها تکیه داده­اند. آن­سوتر بر روی شن­ها، یک اسقاطی با چند تکه چوب و حوله قدیمی یک آتش کوچک روشن کرده و کنارش چمباتمه زده است. برای شب آماده شده است.
مارگریت به یک­باره می­گوید: «لازم نیست از من بخوای که منتظرت بمونم»
اِدی آب دهانش را قورت می­دهد.
«لازم نیست؟»
مارگریت با سر پاسخ منفی می­دهد. اِدی لبخند می­زند. تمام شب این مساله راه گلویش را بسته بود. احساس می­کند یک رشته از قلبش خارج شده و اطراف شانه­های مارگریت حلقه زده و او را به خود نزدیک کرده است، مارگریت را مال او کرده است. در این لحظه اِدی احساس می­کند که مارگریت را بیش­تر از هرکس دیگری در دنیا دوست دارد. یک قطره باران به پیشانی اِدی می­خورد. سپس یکی دیگر. اِدی سرش را بالا گرفته و به ابرهای در هم فشرده نگاه می­کند.
مارگریت می­گوید: «آهای آقای جذاب،» لبخندی می­زند. سرش را پایین می­آورد و یک قطره آب از چشمانش می­ریزد. اِدی نمی­داند این قطره باران است یا اشک.
مارگریت می­گوید: «خودتو به کشتن نده. باشه؟»
سربازی که از اسارت آزاد می­شود معمولا خشمگین است. روزها و شب­هایی که از دست داده، شکنجه­ها و تحقیرهایی که متحمل شده، همه باعث بروز یک حس انتقام شدید می­شوند که همیشه خود را به رخ می­کشد.

بنابراین وقتی مورتن با یک بغل از اسلحه­های دزدی ظاهر شد و گفت: «بیایید این­جا رو نابود کنیم»، همه بلافاصله و شاید نه چندان از روی منطق، با این ایده موافقت کردند. این افراد که تحت کنترل نیروی جدیدی قرار داشتند، با مهمات دشمن در اطراف پراکنده شدند. اسمیتی به ورودی معدن رفت، مورتن و اِدی به سراغ بشکه­های نفت رفتند. کاپیتان به جستجوی یک وسیله نقلیه پرداخت.
فریاد زد: «بعد از پنج دقیقه، همتون برگردین اینجا! این انفجارها خیلی سریع شروع میشن و ما باید سریع بریم. فهمیدین؟ پنج دقیقه!»
پنج دقیقه کافی بود تا جایی را که تقریبا برای شش ماه خانه­شان بود، نابود کنند. اسمیتی چند نارنجک داخل معدن انداخت و فرار کرد.
اِدی و مورتن دو بشکه را میان کلبه­ها قرار دادند. بازشان کردند و با شعله افکن­های تازه­شان به طرف آن­ها آتش زایی کردند و نظاره­گر شعله ور شدن خانه­ها شدند.
مورتن فریاد زد: «بسوزین!»
اِدی فریاد زد: «بسوزین!»
معدن از زیر منفجر شد. دود سیاهی از ورودی آن بیرون زد. اسمیتی که کارش را انجام داده بود، به طرف محل ملاقات رفت. مورتن یک بشکه وارد یک کلبه کرد. سپس شعله آتش مانند یک طناب شکل گرفت.
اِدی به این صحنه­ها نگاه کرد، نیشخندی زد و به سراغ آخرین کلبه رفت. از بقیه بزرگ­تر بود. شبیه یک انبار بود. اِدی اسلحه­اش را بلند کرد. با خودش گفت: تموم شد، تموم. تمام این هفته­ها و ماه­هایی که در چنگ این حرامزاده­ها بودند. این نگهبان­های نیمه وحشی با دندان­های افتضاح و صورت­های استخوانی و حشرات مرده­ای که در سوپ­هایشان پیدا می­شد. نمی­دانست از این­­جا به بعد چه اتفاقی برایشان می­افتد. ولی قطعا از روزهایی که تا الان سپری کرده بودند بدتر نبود.
اِدی ماشه را کشید. ووووش. تیر بلافاصله شلیک شد. نی خشک بود. ظرف یک دقیقه، دیواره­های نی غرق در شعله­های نارنجی و زرد شدند. اِدی در دوردست، صدای غرش یک موتور را شنید. امیدوار بود کاپیتان وسیله­ای برای فرار پیدا کرده باشد. سپس ناگهان از آسمان صدای صدای بمب اندازی به گوش رسید. همان صداهایی که در طول شب می­شنیدند. الان نزدیک­تر به گوش می­رسید. اِدی متوجه شد که هرکسی که آن بالا بوده این شعله­ها را دیده است. ممکن است نجات پیدا کنند. ممکن است به خانه برگردند! به سمت انبار در حال سوختن برگشت و...
این چی بود؟
پلک زد.
این چی بود؟
چیزی با سرعت از جلوی در عبور کرد. اِدی سعی کرد تمرکز کند. گرما شدید بود و مجبور بود دست آزادش را سایبان چشمش کند. مطمئن نبود، ولی حس کرد یک پیکر ریز نقش وارد آتش شده است.
اِدی فریاد زد: «هی!» جلو رفت. اسلحه­اش را پایین گرفت. «هی!»
سقف انبار فرو ریخت و شعله­ها و جرقه­ها پخش شدند. اِدی عقب رفت. چشمانش خیس شده بود. شاید تنها یک سایه بود.
«اِدی! بیا!»
مورتن در بالای مسیر برای اِدی دست تکان می­داد و از او می­خواست که بیاید. چشمان اِدی می­سوخت. نفسش سخت شده بود. او به خانه اشاره کرد و گفت: «فکر کنم یه نفر این­جاست!»
مورتن دستش را پشت گوشش گرفت: «چی؟»
«یه نفر... این... جاست!»
مورتن با سر پاسخ منفی داد. صدای اِدی را نمی­شنید. اِدی رویش را برگرداند و مطمئن شد دوباره آن موجود را دیده است که خزید و وارد انبار در حال سوختن شد. در حد و اندازه­های یک بچه بود. دو سالی می­شد که اِدی به جز مردان بالغ انسان دیگری ندیده بود. آن پیکر سایه­وار باعث شد به یک­باره به یاد عموزاده­های کوچکش در روبی پیر بیفتد. یا راه آهن مینیاتوری لیل فوکس که قبلا به سراغش می­رفت و ترن­های هوایی و بچه­های ساحل و مارگریت و عکسش و تمام چیزهای دیگری که در طول این چند ماه از ذهنش پاک کرده بود.
فریاد زد: «هی! بیا بیرون!» شعله افکن را پایین گرفت و نزدیک­تر شد. «بهت شلیک...»
دستی از عقب شانه­اش را گرفت و او را کشید. اِدی چرخید. مشتش را گره کرد. مورتن بود. فریاد زد: «اِدی! باید همین الان بریم!»
اِدی با سر مخالفت کرد. «نه... نه... صبر کن... صبر کن، به نظرم یه نفر این...»
«کسی این­جا نیست! بیا!»
اِدی درمانده بود. دوباره به انبار نگاه کرد. مورتن دوباره او را گرفت. این بار اِدی به تندی چرخید و مشتی به سینه او زد. مورتن روی زانوهایش افتاد. سر اِدی مانند یک طبل می­کوبید. صورتش غرق در خشم بود. دوباره به سمت شعله­ها برگشت. چشمانش تقریبا بسته بود. اونجا، خودش بود؟ که پشت یه دیوار کز کرده؟ اونجا؟
یک قدم جلو رفت. مطمئن بود یک شخص بی­گناه پیش روی او در حال سوختن است. بقیه سقف با یک غرش فرو ریخت. جرقه­های آتش مانند غبار مثل باران بر سرش ریختند.
در آن لحظه، گویی تمامیت جنگ همچون یک زرداب داشت از بدنش خارج می­شد. از اسارت خسته بود، از قتل خسته بود، از خون و مایع لزجی که روی شقیقه­اش چسبیده بود خسته بود، از بمب اندازی و سوختن و بی­فایده بودن این کارها خسته بود. در آن لحظه، تنها می­خواست چیزی را نجات دهد. چیزی که شاید بخشی از آن مربوط به رابوزو بود و بخشی دیگر مربوط به خودش. تلو تلو خوران به سمت خرابه­های شعله ور رفت. به طور دیوانه واری به این باور رسیده بود که در تک تک این سایه­های تاریک روحی نهفته است. هواپیماها بالای سرش می­غریدند و صدای گلوله­هایشان همچون ضرب­های یک طبل به گوش می­رسید.
اِدی، گویی در حالت خلسه، پیشروی کرد. یک چاله نفت شعله ور را رد کرد. ولی لباس­هایش در اثر برخورد با آن آتش گرفتند. یک شعله زرد به ساق و رانش رسید. دستانش را بلند کرد و فریاد زد: «من کمکت می­کنم! بیا بیرون! بهت شلیک...»
اِدی دردی شدید در پایش احساس کرد. فریاد بلندی سر داد و روی زمین افتاد. پایین زانویش خون بیرون می­زد. صدای هواپیما بلند شد. آسمان غرق در جرقه­های آبی رنگی شد.
همان جا، در حال خون­ریزی و سوختن ماند. در این گرمای سوزان چشمان خود را بست. برای اولین بار در عمرش، احساس کرد آماده مرگ است. تا این که شخصی او را از عقب گرفت و به سمت زمین خاکی پرت کرد و شروع کرد به خاموش کردن آتش لباسش. اِدی شوکه­تر و ضعیف­تر از این­ها بود که مقاومت کند. مثل یک گونی لوبیا به اطراف می­چرخید.
کمی بعد متوجه شد که در یک وسیله نقلیه قرار دارد و بقیه دوستانش کنارش هستند و از او می­خواهند که مقاومت کند. پشتش سوخته بود. زانویش بی­حس بود و خسته و گیج بود. خیلی خسته بود.
کاپیتان به آرامی سرش را تکان داد. آن لحظات آخر را به یاد آورده بود.
پرسید: «اصلا یادته چطوری از اون­جا اومدی بیرون؟»
اِدی گفت: «راستش نه»
«دو روز طول کشید. گهگاهی به هوش میومدی و دوباره بیهوش می­شدی. کلی خون ازت اومد»
اِدی گفت: «ولی موفق شدیم»
«آرررره.» کاپیتان این واژه را با یک آه بر زبان آورد. «گلوله بدجوری بهت زده بود.»
در حقیقت، گلوله هیچ­وقت خارج نشده بود. از بین عصب­ها و تاندون­ها عبور کرده و به استخوان رسیده و آن را به صورت عمودی شکسته بود. اِدی دو بار جراحی کرد. ولی فایده­ای نداشت. دکتر گفته بود از این به بعد می­لنگد و هرچه قدر پیرتر می­شود فرم استخوان­هایش بیش­تر تغییر کرده و اوضاع بدتر می­شود. به او گفته بودند: «این نهایت کاری بود که از دستمان برآمد.»

این هم آخرین اثر انگشتی بود که روی لیوان اِدی به جای ماند: سکوت. سکوتی که تمام سال­های باقی مانده عمرشان را احاطه کرد. وقتی اِدی یک خانه مستقل گرفت پدرش ساکت بود. وقتی اِدی راننده تاکسی شد پدرش ساکت بود. در ازدواج اِدی ساکت بود. در ملاقات­های اِدی با مادرش ساکت بود. مادرش با گریه و التماس از شوهرش خواهش می­کرد که نظرش را عوض کند، این ماجرا را فراموش کند، ولی پدر اِدی در حالی که دندان­هایش را روی هم فشار می­­داد، همان حرفی را به مادرش می­زد که به بقیه افراِدی که واسطه شدند می­گفت: «اون پسر دست رو من بلند کرد.» مکالمه همین­جا به پایان می­رسید.
همه پدر و مادرها به فرزندانشان آسیب می­زنند. زندگی آن­ها هم به این صورت بود: بی­توجهی، خشونت، سکوت. حال، جایی فراسوی مرگ، اِدی کنار یک دیواره فولاِدی ضد زنگ در توده­ای از برف فرو رفته بود. دوباره نیش بی­توجهی مردی را می­چشید که هنوز بدون هیچ توضیحی در جستجوی محبتش بود، حتی در بهشت. پدرش آسیبش را زده بود.
زنی به او گفت: «عصبانی نباش. صداتو نمی­شنوه.»
اِدی سرش را بالا گرفت. پیرزنی در برف رو به روی او ایستاده بود. صورت استخوانی داشت با گونه­هایی گود رفته، رژ لبی سرخ رنگ و موهای سفیدی که محکم عقب کشیده بود. موهایش در بعضی بخش­ها چنان کم­پشت بودند که می­شد جمجمه صورتی رنگش را دید. عینکی با قاب سیمی جلوی چشمان کوچک آبیش گذاشته بود.
اِدی او را به جا نمی­آورد. لباس­هایش مربوط به زمان دیگری بودند. لباسی از جنس ابریشم و تور. بالاتنه پیراهنش شبیه پیش­بندی بود که دانه­های سفیدی به آن وصل شده بود. درست زیر گردن یک پاپیون مخملی بسته بود. دامنش یک سگک از جنس سنگ راین(۵۷) داشت و قلاب­هایی در کناره­های آن دیده می­شد. با ظاهری موقر ایستاده و یک چتر آفتابی با دو دستش گرفته بود. اِدی حدس می­زد خانم پول­داری باشد.
پیرزن لبخندی زد و گفت: «همیشه پول­دار نبودم.» گویی فکر او را شنیده بود. «منم تقریبا شبیه تو بزرگ شدم. تو پایین شهر. چهارده سالم که شد مجبور شدم مدرسه رو ول کنم و برم سر کار. خواهرامم این­طوری بودن. هرچی درمیاوردیم به خانواده می­داِدیم...»
اِدی حرف او را قطع کرد. نمی­خواست وارد یک داستان دیگر بشود. پرسید: «چرا پدرم نمی­تونه صدامو بشنوه؟»
پیرزن لبخندی زد. «چون این ویژگی­ها (امنیت و صدا) بخشی از هویت من هستند. اون واقعا این­جا نیست. ولی تو چرا.»
«چرا پدرم باید برای تو امنیت بیاره؟»
پیرزن مکثی کرد. سپس گفت: «با من بیا.»
به یک­باره در دامنه کوه قرار داشتند. غذاخوری شبیه یک نقطه روشن بود. مثل ستاره­ای که در یک شکاف افتاده است.
پیرزن گفت: «قشنگه، مگه نه؟» اِدی جهت نگاه او را دنبال کرد. این پیرزن یک ویژگی داشت. گویی اِدی عکسش را جایی دیده بود. «تو... آدم سوم منی؟»
پیرزن گفت: «درسته.»
اِدی دستی به سرش کشید. این زن که بود؟ حداقل از آدم آبی رنگ یا کاپیتان خاطراتی در ذهن داشت. چرا یک غریبه؟ چرا الان؟ اِدی یک بار آرزو کرده بود که مرگ فرصتی برای دیدن دوباره کسانی باشد که زودتر از او از دنیا رفته­اند. به مراسم­های تدفین زیاِدی رفته بود، کفش­های رسمی سیاهش را تمیز کرده بود، کلاهش را پیدا کرده بود، و با همان پرسش دلسرد کننده همیشگی پای به قبرستان گذاشته بود: چرا اونا مردند و من هنوز زنده­ام؟ مادرش. برادرش. خاله­ها و عموهایش. رفیقش نوئل(۵۸). مارگریت. کشیش گفته بود: «یک روز در قلمرو بهشت، همه ما گرد هم جمع می­شویم.»
اگر این­جا بهشت است، پس همه کجا هستند؟ اِدی نگاهی به پیرزن غریبه انداخت. بیش­تر از قبل احساس تنهایی کرد. زیر لب گفت: «می­تونم زمین رو ببینم؟»
پیرزن سرش را به نشانه مخالفت تکان داد.
«می­تونم با خدا حرف بزنم؟»
«همیشه می­تونی این کارو بکنی.»
پیش از پرسیدن سوال بعدی، کمی مکث کرد.
«می­تونم برگردم به دنیا؟»
پیرزن چشمانش را در هم کشید. «برگردی؟»
اِدی گفت: «آره، برگردم. به زندگیم. به آخرین روز. امکانش هست؟ می­خوای قول بدم آدم خوبی باشم؟ می­خوای قول بدم هر روز برم کلیسا؟ هرکاری باشه.»
پیرزن به نظر می­آمد گیج شده بود. «چرا؟»
اِدی تکرار کرد: «چرا؟» با یکی از دستانش برفی را کنار زد که نه سرد بود و نه رطوبتی داشت. «چرا؟ چون این­جا رو اصلا درک نمی­کنم. چون اگه قرار بوده یه فرشته باشم اصلا چنین حسی ندارم. چون حس می­کنم اصلا نمی­دونم جریان چیه. حتی مرگ خودمم یادم نیست. اون اتفاق که افتاد یادم نیست. فقط دو تا دست کوچولو رو یادم میاد. اون دختر بچه­ای که می­خواستم نجاتش بدم، متوجهی؟ می­خواستم بکشمش کنار، فکر کنم دستاشو گرفتم و بعدش...»
شانه­ای بالا انداخت.
پیرزن لبخندی زد و گفت: «مردی؟ از دنیا رفتی؟ مسافرت کردی؟ خالقتو دیدی؟»
اِدی نفسی کشید و گفت: «مردم. فقط همین یادمه. بعدشم تو و بقیه و این­ چیزا رو دیدم. مگه نمی­گن اگه بمیری به آرامش می­رسی؟»
پیرزن گفت: «تو آرامش داری. ولی خودت باید بسازیش.»
اِدی گفت: «نه» سری تکان داد. «نه نمیشه.» دوست داشت با او درباره احساس خشمی که در تک تک روزهای پس از جنگ داشت صحبت کند، خواب­های بدی که می­دید، بی­تفاوتیش نسبت به اتفاقات مختلف، مواقعی که تنهایی به لنگرگاه می­رفت و به ماهی­هایی که با تورهای بزرگ شکار می­شدند نگاه می­کرد. این که این صحنه چقدر او را شرمنده می­کرد چون خودش را مثل این ماهی­ها موجودی ناتوان می­دید که در دام افتاده و راهی برای فرار ندارد.
هیچ­کدام را نگفت. به جای آن گفت: «قصد جسارت ندارم خانم، ولی من اصلا شما رو نمی­شناسم.»
پیرزن گفت: «ولی من تو رو می­شناسم.»
اِدی آهی کشید. «جدی؟ چطوری؟»
پیرزن گفت: «خوب، یه دقیقه وقت داری؟»
پیرزن نشست، هرچند جایی برای نشستن نبود. روی یک فضای خالی در هوا نشست و درست مثل یک بانوی موقر یک پایش را روی پای دیگر انداخت و کمرش را صاف کرد. دامن بلندش به زیبایی اطراف او جمع شد. نسیمی وزید و اِدی رایحه ضعیفی از جانب پیرزن احساس کرد.
«همون طور که گفتم من کارگری می­کردم. تو یه جایی به اسم «پنجره کنار دریا»(۵۹) غذا سرو می­کردم. نزدیک اقیانوس بود، همون جایی که تو بزرگ شدی. فکر کنم یادته؟»
به غذاخوری اشاره کرد و همه چیز یاد اِدی آمد. مسلما آن مکان را به خاطر می­آورد. معمولا آن­جا صبحانه می­خورد. آن را رستوران محقر می­نامیدند. چند سال قبل خرابش کردند.
اِدی گفت: «تو؟» نزدیک بود خنده­اش بگیرد. «تو اون­­جا پیش­خدمت بودی؟»
پیرزن با غرور گفت: «بله. برای کارگرای بندر قهوه و کیک خرچنگ و بیکن(۶۰) می­بردم. البته بگم که اون موقع­ها دختر جذابی بودم. کلی بهم پیشنهاد دادند که رد کردم. خواهرام بدشون میومد و می­گفتند: مگه تو کی هستی که این­قدر طرفدار داری؟ تا دیر نشده یه شوهر پیدا کن.»
تا این که یه روز صبح، خوش­ قیافه­ترین مردی که تو عمرم دیدم از در وارد شد. یه کت و شلوار راه راه سفید و سیاه پوشیده بود و یه کلاه بولر(۶۱) به سر داشت. موهاشو به شکل زیبایی اصلاح کرده بود و سبیل روی صورتش مانع دیده شدن لبخندی می­شد که همیشه به لب داشت.
وقتی غذا رو براش بردم سری به نشونه تایید تکون داد. سعی کردم بهش خیره نشم. ولی وقتی با دوستش صحبت می­کرد، خنده­های سنگین و مطمئنش به گوشم می­رسید. دو بار دیدم که داره به من نگاه می­کنه. وقتی صورت­حساب رو پرداخت کرد، گفت اسمش امیله(۶۲) و آیا امکانش هست بعدا با من در تماس باشه؟ همون موقع فهمیدم که خواهرام دیگه حق ندارن به تصمیم­های من گیر بدن.
دوران عاشقی­مون عالی بود. امیل مرد ثروتمندی بود. منو جاهایی برد که هیچ­وقت نرفته بودم، لباس­هایی برام خرید که تو خوابم نمی­دیدم، غذاهایی برام گرفت که تو اون زندگی فقیرانه و ساده­م ندیده بودم. امیل تو الوار و فولاد سرمایه­گذاری کرده و سریع پول­دار شده بود. اهل خرج کردن و ریسک بود. وقتی ایده­ای داشت به گردشگاه ساحلی می­رفت. فکر کنم به همین دلیل مجذوب دختر فقیری مثل من شد. از اونایی که پول­دار به دنیا اومده بودند متنفر بود. ترجیح می­داد کارایی بکنه که به قول خودش «آدمای فرهیخته» انجام نمیدن.
یکی از این کارا این بود که به تفریح­گاه­های کنار دریا سر می­زد. از جاذبه­های اون مناطق خوشش میومد. از غذاهای شور، کولی­ها و فال­گیرها، وزن سنج­ها و دخترایی که شیرجه می­زدن. هر دو عاشق دریا بودیم. یه روز که رو شن­ها نشسته بودیم و آب به آرومی تا زیر پاهامون میومد، درخواست ازدواج کرد.
کلی خوشحال شدم. بهش جواب مثبت دادم همون موقع صدای بازی بچه­ها تو اقیانوس رو شنیدیم. امیل به گردشگاه ساحلی رفت و قسم خورد که یه پارک تفریحی فقط مخصوص خودم می­سازه تا بتونه این لحظه خوشحالی رو ثبت کنه. تا همیشه جوون بمونیم.»
پیرزن لبخندی زد. «امیل سرقولش موند. چند سال بعد، با یک شرکت راه آهن قرارداد بست. این شرکت دنبال راهی بود که آخر هفته­ها مسافراشو بیش­تر کنه. این­جوری شد که همون طور که خودت­ می­دونی یکی از تفریحی­ترین پارک­های دنیا ساخته شد.»
اِدی با سر تایید کرد. خیلی از مردم نمی­دانستند. آن­ها فکر می­کردند پارک­های تفریحی را موجودات خیالی مثل الف­ها(۶۳) با آبنبات چوبی ساخته­اند. ولی در واقعیت این پارک­ها تنها فرصت­های تجاری برای شرکت­های راه آهن بودند. چرا که در آخرین ایستگاه­ها یک جاذبه تماشایی در اختیار داشتند و مسافران بهانه­ای پیدا می­کردند که آخر هفته­ها هم دوباره سفر کنند. اِدی قبلا عادت داشت بگوید: می­دونید کجا کار می­کنم؟ ته خط. محل کارم همون­جاست.
پیرزن ادامه داد: «امیل شگفت­ انگیزترین جا رو ساخت. با الوار و فولاِدی که داشت یه پارک عظیم ساخت. بعدش وسائل سرگرمی جذابی اضافه کرد. چیزایی مثل وسائل بازی و مسابقه و قایق و راه آهن­های کوچیک. یه کاروسل از فرانسه آورد. تو یکی از نمایشگاه­های بین المللی هم یه چرخ و فلک از آلمان خرید. کلی برج و منار و هزاران لامپ مختلف داشت که پارک رو تو شب روشن می­کردند. شبا از روی عرشه کشتی تو اقیانوس هم می­تونستی پارک رو ببینی.
امیل صدها کارگر گرفت. کارگرای شهری، کارگرای مخصوص کارناوال و کارگرای خارجی. کلی حیوون و آکروبات باز و دلقک آورد. ورودی پارک آخر از همه درست شد، واقعا هم قشنگ بود. همه همینو می­گفتند. وقتی کامل شد، چشمامو بست و منو برد اونجا. وقتی چشمام رو باز کرد، دیدمش.»
پیرزن یک قدم از اِدی دور شد و با کنجکاوی به او نگاه کرد. چنان که گویی سرخورده شده بود.
گفت: «ورودی؟ یادت نیست؟ اصلا تا حالا به اسمش فکر کردی؟ کجا کار می­کردی؟ پدرت کجا کار می­کرد؟»
انگشتان پوشیده در دستکش سفیدش را به آرامی نزدیک سینه­اش برد. سپس صاف ایستاد. گویی می­خواست به صورت رسمی خودش را معرفی کند.
گفت: «من روبی هستم.»
***

دوشنبه، ۷:۳۰ صبح

صبح بعد از آن اتفاق، دومینگز صبح زود بیرون زد تا به خرید بپردازد. از کاری که قرار بود انجام دهد جیم زد تا یک نان بیگل(۵۲) و نوشیدنی برای صبحانه بگیرد.
پارک بسته بود. ولی وارد شد و آب را باز کرد. دستانش را زیر جریان آب گرفت و به این فکر کرد که شاید بد نباشد که به تمیزکاری بعضی از وسائل بازی بپردازد. آب را بست و این ایده را ناِدیده گرفت. به نسبت یک دقیقه پیش، سکوت بیش­تری احساس می­شد.
«چطوری؟»
ویلی جلوی در مغازه بود. یک زیرپیراهن رکابی سبز و یک جین گشاد پوشیده بود. یک روزنامه در دست داشت. تیتر اصلی روزنامه این بود: «فاجعه در پارک تفریحی»
دومینگز گفت: «خوابم نمی­برد.»
«آره.» ویلی بر روی یک چهارپایه فلزی نشست. «منم همین­طور»
یک دور نیم دایره­ای بر روی چهارپایه زد و با بی­تفاوتی به روزنامه خیره شد. «به نظرت کی دوباره بازش می­کنند؟»
دومینگز شانه­ای بالا انداخت. «از پلیس بپرس»
برای مدتی همان­جا ساکت ماندند و به نوبت حالت­های بدنشان را تغییر دادند. دومینگز آهی کشید. ویلی دست به جیب پیراهنش برد و دنبال یک آدامس گشت. دوشنبه بود. صبح بود. طبق عادت منتظر بودند پیرمرد از راه برسد و کار را شروع کنند.

سومین آدمی که اِدی در بهشت ملاقات می­کند

یک باد ناگهانی اِدی را از جا بلند کرد. مانند ساعت جیبی که به یک زنجیر وصل است، به اطراف می­چرخید. انفجاری از دود او را احاطه کرد و بدنش غرق در موجی از رنگ­های مختلف شد. گویی آسمان متوقف شده بود. اِدی احساس می­کرد آسمان مانند یک پتو روی پوستش کشیده می­شود. سپس انفجاری شکل گرفت و آسمان به رنگ سبز یشمی درآمد. میلیون­ها ستاره ظاهر شدند. گویی بر سر این آسمان سبز نمک ریخته باشند.
اِدی پلک زد. حال بین کوه­ها بود. ولی کوه­هایی قابل توجه که ردیف­شان تا بی­نهایت ادامه داشت. کوه­هایی با قله­های برفی، صخره­های دندانه­دار و سرازیری­هایی ارغوانی. در محوطه صافی که بین دو ستیغ قرار داشت، یک دریاچه بزرگ و سیاه دیده می­شد. بازتاب درخشان ماه در آن دیده می­شد.
اِدی متوجه شد که پایین ستیغ، یک نور رنگی قرار دارد که به صورت منظم هر چند ثانیه یک بار روشن و خاموش می­شود. به سمت آن مسیر رفت و متوجه شد که تا مچ در برف فرو رفته است. پایش را بلند کرد و به سختی تکان داد. دانه­های برف که مثل یک جامه براق می­درخشیدند، پایین ریختند. دانه­های برف را لمس کرد. نه سرد بودند نه خیس.
اِدی با خودش گفت: الان کجام؟ یک بار دیگر، به بدن خودش نگاه کرد. شانه­ها، سینه و شکمش را فشار داد. عضلاتش سفت بودند. ولی شکمش شل­تر و آویزان­تر از قبل بود. او کمی تردید کرد، سپس زانوی چپش را فشار داد. دردی شدت گرفت و صورت اِدی در هم رفت. امیدوار بود بعد از ترک کاپیتان این درد هم از بین رفته باشد.
به نظر می­رسید دوباره به همان مرد روی زمین تبدیل شده بود، با همان زخم­ها و چربی­ها و بقیه موارد. چرا در بهشت اضمحلال خودت را دوباره تجربه کنی؟
نورهای چشمک­زنی که پایین ستیغ باریک وجود داشتند را دنبال کرد. این منظره درخشان و ساکت، نفس­گیر بود. بیش­تر از بقیه موارد شبیه بهشتی بود که تصور می­کرد. برای یک لحظه به این فکر کرد که شاید کارش تمام شده است، شاید کاپیتان اشتباه کرده و قرار نیست آدم­های بیش­تری را ببیند. از میان برف­ها و یک برآمدگی سنگی گذشت و به محوطه وسیعی رسید که منبع اصلی نورها بود. یک بار دیگر پلک زد، این بار با ناباوری.
آن­جا، در آن دشت برفی، ساختمانی شبیه یک واگن قرار داشت، از جنس فولاد ضد زنگ و دارای یک سقف منحنی. تابلویی بالای آن بود که این واژه را به صورت چشمک زن نشان می­داد: «بخور» یک غذاخوری(۵۳) بود.
اِدی ساعت­های زیاِدی را در چنین جاهایی سر کرده بود. همه شبیه هم بودند. اتاقک­هایی همراه با صندلی­هایی با پشتی­های بلند، پیشخوان­های پرجلا و ردیفی از پنجره­های کوچک که در دیوار جلویی غذاخوری قرار داشتند و وقتی از بیرون نگاه می­کردی، مشتری­ها شبیه مسافران یک قطار به نظر می­رسیدند. اِدی می­توانست از پشت پنجره­ها تشخیص دهد که مردمی در غذاخوری وجود داشتند و مشغول حرف زدن و غذا خوردن بودند. او با پاهای برفی خود به سمت درب دو طرفه غذاخوری رفت. سری به داخل کشید
یک زوج سالخورده سمت راستش نشسته بودند و پای(۵۴) می­خوردند. توجهی به او نداشتند. بقیه مشتری­ها روی صندلی­های چرخان جلوی پیشخوان مرمری نشسته بودند. عده دیگری هم کت­های خود را به چوب لباسی آویخته و در اتاقک­ها نشسته بودند. به نظر می­رسید آدم­هایی از دوره­های زمانی مختلف بودند. اِدی متوجه شد یکی از زن­ها مانند خانم­های دهه ۱۹۳۰ لباسی با یقه بسته پوشیده است. یک مرد مو بلند هم از دهه ۱۹۶۰ دیده می­شد که علامت صلح را روی بازویش خالکوبی کرده بود. خیلی از مشتری­ها مجروح به نظر می­رسیدند. یک مرد سیاه­پوست با لباس کار دیده می­شد که یک دست نداشت. یک دختر نوجوان بود که یک زخم عمیق روی صورتش داشت. کسی توجهی به اِدی نداشت. متوجه شد که آشپزها کلاه­های کاغذی سفید بر سر داشتند. ظرف­ غذاهایی که بخار از آن­ها بلند شده بود بر روی پیشخوان آماده سرو بودند. غذاها در رنگ­های سرزنده مختلفی دیده می­شدند: سس قرمز غلیظ، کرم کره­های زرد. چشمانش به سمت آخرین اتاقک سمت راست غذاخوری حرکت کرد. خشکش زد. باورش نمی­شد چه دیده است.
زیرلب با خودش گفت: «نه.» از جلوی در کنار رفت. نفس­های عمیقی کشید. قلبش می­کوفت. چرخید و دوباره نگاه کرد. سپس به تندی به شیشه پنجره کوبید.
اِدی فریاد زد: «نه! نه! نه!» آن­قدر به شیشه کوفت که مطمئن شد هر لحظه ممکن است شیشه بشکند. «نه!» مرتب فریاد می­زد. تا این که واژه­ای که می­خواست، واژه­ای که چند دهه بر زبان نیاورده بود، بالاخره در گلویش شکل گرفت. آن واژه را بر زبان آورد. به حدی بلند که سرش تیر کشید. ولی شخص داخل اتاقک هنوز قوز کرده بود و به چیزی توجه نداشت. یک دستش را روی میز گذاشته بود و با دست دیگر سیگاری گرفته بود. هیچ­وقت سرش را بالا نگرفت. مهم نبود اِدی چند بار با صدای بلند فریاد بزند: «بابا! بابا! بابا!»
***

امروز تولد اِدی است

در راهروی تاریک و بی­روح بیمارستان وی. ای.(۵۵)، مادر اِدی جعبه سفید را باز کرده و شمع­های روی کیک را دوباره مرتب می­کند. آن­ها را قرینه می­کند. ۱۲ شمع یک طرف، ۱۲ شمع دیگر هم آن طرف. بقیه (پدر اِدی، جو، مارگریت، میکی شی) اطرافش حلقه می­زنند و نگاه می­کنند.
مادر زیرلب می­گوید: «کسی کبریت همراش نیست؟»
همه جیب­هایشان را می­گردند. میکی یک بسته از جیبش بیرون می­آورد و دو سیگار که در دستش هست را زمین می­اندازد. مادر اِدی شمع­ها را روشن می­کند. یک آسانسور در طبقه­ای که راهرو قرار دارد باز می­شود. یک تخت ظاهر می­شود.
مادر می­گوید: «خیلی خوب، بریم.»
وقتی حرکت می­کنند، شعله­های کوچک شمع تکان می­خورند. گروه وارد اتاق اِدی می­شوند و به آرامی می­خوانند: «تولدت مبارک! تولدت مبا...»
سربازی که روی تخت کناری نشسته است بلند می­شود و فریاد می­زند: «چتونه؟!»
اِدی متوجه می­شود کجاست. عقب می­رود. خجالت زده است. به نظر می­رسد فضا سنگین­تر از این­هاست که آهنگی که قطع شده دوباره شروع شود. تنها مادر اِدی است که با صدایی لرزان به تنهایی ادامه می­دهد. «تولدت مبارک اِدی عزیزم...» سپس بلافاصله، «تولدت مبارک».
اِدی خودش را روی بالش بالا می­کشد. محل­های سوختگیش با باند بسته شده­اند. بخش عمده­ای از پایش را گچ گرفته­اند. یک جفت عصای زیر بغل کنار تختش قرار دارد. به صورت­ آدم­های اطرافش نگاه می­کند. آرزو می­کند که بتواند از آن­جا فرار کند.
جو گلویش را صاف می­کند و می­گوید: «خوب، هی، خیلی... سرحال به نظر میای» بقیه هم بلافاصله تایید می­کنند. خوب است، بله، خیلی خوب.
مارگریت نجوا کنان می­گوید: «مامانت کیک درست کرده.»
مادر اِدی نزدیک می­شود. گویی نوبت اوست. جعبه مقوایی را جلو می­آورد.
اِدی زیرلب می­گوید: «ممنون مامان.»

مادر به اطراف نگاه می­کند. «حالا اینو کجا بذاریم؟»
میکی یک صندلی می­آورد. جو هم یک میز کوچک تمیز کرده و می­آورد. مارگریت عصاهای اِدی را کنار می­گذارد. تنها پدرش است که سرش را به چیزی مشغول نمی­کند. به دیوار تکیه داده، کتش را روی دستش انداخته و به پای اِدی خیره شده که از ران تا قوزک گچ شده است.
نگاه اِدی با نگاه پدر گره می­خورد. پدر سرش را پایین می­اندازد دستش را روی لبه پنجره می­گذارد. اِدی از تک تک عضلات بدنش نهایت استفاده را می­برد تا مانع ریزش اشک­هایش شود.
همه پدر و مادرها به فرزندانشان آسیبی می­زنند. کاریش نمی­شود کرد. جوان­ها مثل یک لیوان نو هستند و اثر انگشت صاحبانش روی آن­ها می­ماند. بعضی پدر و مادرها لیوان را کثیف می­کنند، بعضی دیگر آن را می­شکنند، تعداد معدودی هم بچه­­هایشان را طوری در هم می­شکنند و به ذرات مختلف تبدیل می­کنند که دیگر امکان درست کردن دوباره آن نیست.
اولین آسیبی که پدر اِدی به او زد، آسیب ناِدیده گرفتن بود. اِدی وقتی نوزاد بود به ندرت توسط یک مرد در آغوش گرفته می­شد. چند سال بعد که بچه بود، این دستان مردانه او را می­گرفتند، منتها بیش­تر از این که به او عشق بدهند، آزارش می­دادند. مادر اِدی به او مهربانی می­داد و پدرش مسئول انضباط بود.
شنبه­ها، پدر اِدی او را به پارک می­برد. اِدی همیشه با تصور کاروسل­ها و پشمک­ها از خانه خارج می­شد. ولی بعد از یک ساعت که در پارک می­گذشت، پدرش یک چهره آشنا پیدا می­کرد و به او می­گفت: «مواظب این بچه باش تا بیام، باشه؟» وقتی پدر، معمولا مست، برمی­گشت از بعد از ظهر گذشته بود. اِدی هم اغلب کنار یک آکروبات باز یا مربی حیوانات منتظر او می­ماندند.
با این حال، اِدی حتی در ساعت­های بی­شمار جوانیش هم به دنبال جلب توجه پدر بود. معمولا روی نرده­ها می­نشست یا با شلوارک بالای جعبه ابزار تعمیرگاه چمباتمه می­زد و می­گفت: «من می­تونم کمک کنم، من می­تونم کمک کنم!» ولی پدر تنها در یک کار به او اعتماد می­کرد. این که صبح­ها که هنوز پارک تعطیل بود اِدی به زیر چرخ و فلک بخزد و سکه­هایی را که معمولا شب قبل از جیب مشتری­ها می­افتاد جمع کند.
پدرش حداقل چهار بار در هفته عصرها ورق بازی می­کرد. میز بازی پول، بطری نوشیدنی، سیگار و قانون داشت. قانونی که اِدی باید رعایت می­کرد ساده بود: مزاحم نشو. یک بار می­خواست کنار پدرش بایستد و به ورق­هایش نگاه کند. ولی پیرمرد سیگارش را کنار گذاشت، مثل یک رعد برآشفت و با پشت دست یک سیلی به اِدی زد. گفت: «این­قدر نزدیک من نباش» اِدی به گریه افتاد. مادرش او را به خودش چسباند و به شوهرش نگاه کرد. اِدی دیگر هیچ­وقت آن­قدر به او نزدیک نشد.
در شب­های دیگر که ورق بازی خوب پیش نمی­رفت، نوشیدنی­ها خالی شده بودند و مادر هم خواب بود، رعد پدر وارد اتاق خواب اِدی و جو می­شد. به سراغ اسباب بازی­ها می­رفت و آن­ها را به دیوار می­کوبید. سپس پسرانش را به صورت روی تشک می­خواباند، کمربندش را درمی­آورد و به پشتشان می­زد. حین کتک زدن هم فریاد می­زد که این پسرها پولش را خرج چیزهای بی­خود می­کنند. اِدی در این جور مواقع معمولا دعا می­کرد مادر بیدار شود. ولی حتی وقتی مادر بیدار می­شد هم پدر به او هشدار می­داد که «تو دخالت نکن.» اِدی مادر را می­دید که در راهرو می­ایستاد، لباسش را در چنگ می­گرفت و همچون اِدی با درماندگی به صحنه نگاه می­کرد. این کار تنها باعث بدتر شدن اوضاع می­شد.
آن موقع دستانی که روی لیوان کودکی اِدی قرار گرفته بودند زمخت و سرشار از خشم بودند و او با سیلی و تنبیه و کتک سال­های ابتدایی زندگیش را طی کرد. بعد از بی­توجهی، این دومین آسیبی بود که به او وارد شد: خشونت. اِدی با شنیدن صدای قدم­های پدرش در طول سالن می­توانست بفهمد آسیب دوم را به چه صورتی دریافت خواهد کرد.
ولی با وجود این­ها، اِدی در خفا این پیرمرد را ستایش می­کرد. چرا که پسرها پدرهایشان را، حتی اگر بدترین رفتار را داشته باشند، ستایش می­کنند. آن­ها از خود گذشتگی را به این صورت یاد می­گیرند. یک پسر قبل از این که خودش را وقف خود یا یک زن کند، تسلیم پدرش می­شود. حتی اگر احمقانه و غیرقابل توضیح باشد.
و گاهی اوقات پدر اِدی غرور را کنار می­گذاشت و جنبه­ای متفاوت از بی­تفاوتی ظاهریش را به رخ می­کشید، هم­چون شعله­های ضعیف یک آتش که تقویتشان می­کنیم. در محوطه مدرسه در خیابان چهاردهم که اِدی مشغول بازی بیسبال بود، پدرش پشت حفاظ ایستاده بود و بازی او را تماشا می­کرد. اگر اِدی توپ را بیرون می­زد، پدرش به نشانه تایید سر تکان می­داد و با این کار، اِدی به سمت بیس­های زمین می­دوید. هر وقت هم که اِدی از یک دعوا به خانه برگشته بود، پدرش جراحت­ها و مشت­های آسیب دیده او را بررسی می کرد. معمولا می­پرسید: «سر اون پسر چه بلایی اومد؟» اِدی هم می­گفت که حسابش را رسیده است. این هم مورد تایید پدر واقع می­شد. وقتی اِدی به پسرهایی حمله می­کرد که برادرش را اذیت می­کردند (مادر به آن­ها «اوباش» می­گفت)، جو خجالت می­کشید و در اتاقش پنهان می­شد. ولی پدر اِدی می­گفت: «اونو ولش کن. تو­ قوی­تری. مواظب برادرت باش. نذار کسی اذیتش کنه.»
اِدی وقتی دبیرستان را شروع کرد، همان برنامه کاری تابستانی پدرش را تقلید می­­کرد. پیش از طلوع خورشید بیدار می­شد و تا غروب در پارک کار می­کرد. در ابتدا به سراغ وسائل بازی ساده­تر می­رفت. اهرم­های ترمز را بررسی کرده و واگن­ها را به آرامی متوقف می­کرد. در ظرف چند سال بعد، او وارد بخش تعمیرگاه شد.
پدر اِدی با مشکلات مربوط به نگه­داری از وسائل او را آزمایش می­کرد. یک فرمان خراب شده به او می­داد و می­گفت: «درستش کن.» یک صندلی آسیب دیده را نشان می­داد و می­گفت: «درستش کن.» یک گلگیر زنگ زده و مقداری کاغذ سنباده به او می­داد و می­گفت: «درستش کن.» هر بار که اِدی کارش را انجام می­داد، آن ابزار را به پدرش می­داد و می­گفت: «درست شد.»
شب­ها دور میز شام جمع می­شدند. مادر چاقش، خیس عرق، کنار اجاق گاز بود. برادرش جو مشغول وراجی بود. مو و پوستش بوی دریا می­داد. جو شناگر خوبی شده و تابستان در استخر روبی پیر مشغول بود. داشت درباره مردمی که در استخر دیده بود، درباره لباس شنا و پول­هایشان حرف می­زد. پدر اِدی چندان تحت تاثیر قرار نگرفت. یک بار اِدی شنید که پدر درباره جو به مادرش گفت: «اون پسر به درد هیچ کار دیگه­ای به جز تو آب رفتن نمی­خوره.»
ولی اِدی همیشه عصرها که برادرش برمی­گشت به ظاهرش حسادت می­کرد. کاملا برنزه و تمیز بود. ناخن­های دستان اِدی درست مثل پدرش سیاه و روغنی بودند. اِدی پشت میز شام سعی می­کرد با انگشت شستش آن­ها را تمیز کند. یک بار متوجه شد پدرش به این کار او نگاه می­کند. پیرمرد لبخندی زد و گفت: «این نشون میده امروز حسابی کار کردی.» سپس ناخن­های کثیف خودش را نشان داد، بعد با همان­ها یک لیوان آبجو را در دست گرفت.
اِدی تا آن موقع (که یک نوجوان تنومند شده بود) تنها عادت کرده بود با سر جواب پدر را بدهد. خودش هم نمی­دانست چرا ولی همیشه با اشاره­های دست و سر با پدر صحبت می­کرد و از واژه­ها یا ابراز علاقه فیزیکی خودداری می­کرد. عادت کرده بود که حرف­هایش را درونی بزند. «باید خودت می­فهمیدی دیگه. تموم شد. هیچ علاقه­ای در کار نیست. آسیب رو زدی.»
تا این که یک شب دیگر هیچ مکالمه­ای بین آن­ها برقرار نشد. این ماجرا مربوط به بعد از جنگ بود، زمانی که اِدی از بیمارستان مرخص شد. گچ پایش را برداشته بودند و می­توانست به آپارتمان خودشان در خیابان بیچ­وود(۵۶) برگردد. پدرش در میخانه­ای در آن نزدیکی مشغول بود و دیر به خانه برگشت. وقتی که اِدی روی کاناپه خواب بود. سیاهی جنگ اِدی را عوض کرده بود. داخل خانه می­ماند. به ندرت صحبت می­کرد، حتی با مارگریت. ساعت­ها از پنجره آشپزخانه بیرون را تماشا می­کرد و در حالی که زانویش را می­مالید، به کاروسل خیره می­شد. مادرش معتقد بود باید «بهش وقت داد.» ولی پدرش هر روز عصبی­تر می­شد. او چیزی از افسردگی درک نمی­کرد. از نظر او این رفتارهای اِدی نشانه ضعف بود.
تا این که بالاخره جویده جویده فریاد زد: «پاشو برو یه کار پیدا کن.»
اِدی چرخی زد. پدرش دوباره فریاد زد: «پاشو... برو یه کار پیدا کن!»
پیرمرد تلو تلو خوران نزدیک اِدی شد و او را هل داد. «پاشو برو یه کار پیدا کن! پاشو برو یه کار پیدا کن! پاشو... برو... یه کار پیدا کن!»
اِدی به آرنج­هایش تکیه داد و بلند شد.
«پاشو برو یه کار پیدا کن! پاشو برو...»
اِدی فریاد زد: «بسه دیگه!» روی پاهایش ایستاد و به موج دردی که وجودش را گرفت توجهی نکرد. به پدرش خیره شد. تنها چند سانتیمتر با صورت او فاصله داشت. می­توانست بوی بد الکل و و سیگار دهان پدر را حس کند. پیرمرد به پای اِدی نگاهی انداخت. با صدایی که در حد یک غرولند پایین آمده بود گفت: «می­بینی؟ اون­قدرام... مجروح... نشدی.»
کمی عقب رفت و مشتی حواله اِدی کرد. ولی اِدی ناخودآگاه دست پدر را نیمه راه گرفت. چشمان پیرمرد گشاد شد. اولین بار بود که اِدی از خودش دفاع می­کرد. اولین بار بود که اِدی ساکت نمی­ماند و جوری رفتار نمی­کرد که گویی این کتک­ها حقش است. پدرش به مشت­های گره خورده خودش نگاه کرد. به هدف نرسیده بود. پره­های دماغش می­لرزیدند و دندان­هایش را به هم می­سایید. تلو تلو خوران عقب رفت و دستش را آزاد کرد. همچون مردی که به قطاری در حال دور شدن خیره شده است، به اِدی نگاه کرد. دیگر هیچ­­وقت با پسرش صحبت نکرد.

درس سوم

پیرزن پرسید: «مگه پارک اون­قدر بد بود؟»
اِدی گفت: «چاره­ای نبود.» آهی کشید. «مادرم کمک احتیاج داشت. اتفاق­ها این­طوری پیش رفتن. چند سال گذشت و دیگه جایی نرفتم. دیگه جای دیگه­ای زندگی نکردم. هیچ­وقت به اون صورت پولی درنیاوردم. می­دونی که چطوریه. کم کم عادت می­کنی، مردم بهت تکیه می­کنند، یه روز بیدار می­شی و می­بینی سه شنبه و پنج شنبه فرقی برات ندارن. در هر صورت داری همون کارهای خسته کننده رو می­کنی. دیگه مسئول وسائل شدی. درست مثل...»
«پدرت؟»
اِدی چیزی نگفت.
پیرزن گفت: «بهت سخت می­گرفت.»
اِدی نگاهش را به زمین دوخت. «آره. خوب؟»
«شاید تو هم به اون سخت می­گرفتی.»
«فکر نکنم. می­دونی آخرین بار کی با من حرف زد؟»
«همون موقع که می­خواست بزندت؟»
اِدی نگاهی به او انداخت.
«و می­دونی آخرین حرفی که به من زد چی بود؟
برو یه کار پیدا کن. پدره دیگه، نه؟»
پیرزن لب­هایش را روی هم فشرد. «تو هم بعد اون حرف کار کردی دیگه. خودتو جمع و جور کردی.»
اِدی یک خشم ناگهانی احساس کرد. با تشر گفت: «ببین، تو اونو نمی­شناختی.»
پیرزن بلند شد. «درسته. ولی منم چیزی می­دونم که تو نمی­دونی. و وقتشه خبردار بشی.»
روبی با نوک چترش یک دایره روی برف کشید. وقتی اِدی به دایره نگاه کرد، احساس کرد چشمانش از حدقه درآمده­اند و با اراده خودشان وارد این دایره و یک خاطره شده­اند. تصاویر واضح شد. سال­ها پیش بود. در آپارتمان قدیمی. می­توانست عقب و جلو و بالا و پایین این دنیا را ببیند. این­ها را دید:
مادرش را دید، نگران پشت میز آشپزخانه نشسته بود. میکی شی را دید که روبه­روی او نشسته بود. میکی افتضاح به نظر می­رسید. خیس آب بود، مرتب دستش را روی پیشانی و دماغش می­مالید. شروع کرد به گریه کردن. مادر اِدی برایش یک لیوان آب آورد.
با اشاره از او خواست که منتظر بماند. به اتاق خواب رفت و در را بست. کفش­هایش را درآورد. می­خواست لباس راحتیش را با یک بلوز و دامن عوض کند. اِدی می­توانست همه اتاق­ها را ببیند. ولی نمی­توانست حرف­هایشان را بشنود. تنها سروصدای محوی به گوش می­رسید. میکی را دید که در آشپزخانه، بی­توجه به لیوان آب یک بطری از جیبش بیرون آورد و از آن سر کشید. سپس به آرامی، بلند شد و تلو تلو خوران به اتاق خواب رفت. در را باز کرد.
مادرش که هنوز لباس­هایش را کامل نپوشیده بود با تعجب برگشت و به او نگاه کرد. میکی تلو تلو می­خورد. مادر یک ربدوشامبر دور خودش پیچید. میکی نزدیک تر شد. مادر به طور غریزی با دست جلوی او را گرفت. میکی برای یک لحظه خشکش زد، سپس دست مادر اِدی را گرفت و او را به دیوار کوبید و به او نزدیک­تر شد. مادر فریاد می­زد و مقاومت می­کرد. ولی میکی بزرگ­تر و قوی­تر بود....
تا این که درب خانه باز شد. پدر اِدی جلوی در ایستاده بود، او هم باران خیس کرده بود. یک چکش سرگرد از کمربندش آویزان بود. به اتاق خواب رفت و میکی را دید که می­خواست به همسرش تعرض کند. پدر اِدی فریاِدی سر داد. چکش را بلند کرد. میکی دستانش را روی سرش گذاشت و به طرف در یورش برد و پدر اِدی را کنار زد. مادر اِدی گریه می­کرد و می­لرزید. صورتش خیس اشک بود. شوهرش به سراغش آمد و شانه­هایش را گرفت. به تندی تکانش داد... هر دو فریاد می­زدند. سپس پدر اِدی آپارتمان را ترک کرد. حین حرکت با چکش یک لامپ را شکست. با عجله از پله­ها پایین رفت و در آن شب بارانی، به دل خیابان زد.
اِدی با فریاد گفت: «این چی بود؟ این دیگه چه کوفتی بود؟»
پیرزن ساکت ماند. به کنار دایره برفی رفت و یک دایره دیگر کشید. اِدی سعی کرد به آن نگاه نکند. ولی چاره­ای نداشت. دوباره داشت واردش می­شد. چشمانش صحنه را در برابر او آوردند. این­ها را دید:
در یکی از دورترین نقطه­های روبی پیر بود، طوفان و رعد و برق بود. به آن منطقه «نقطه شمالی» می­گفتند. یک اسکله باریک که تا دل اقیانوس امتداد داشت. آسمان به رنگ آبی تیره بود. باران شلاق می­زد. میکی شی سکندری خوران به لبه اسکله آمد. روی زمین افتاد. شکمش بالا و پایین می­شد. برای یک لحظه همان طور باقی ماند. نگاهش رو به آسمان تاریک بود. سپس غلتید و آن سوی نرده­های چوبی رفت. وارد دریا شد. چند لحظه بعد پدر اِدی ظاهر شد. او هم تلو می­خورد. چکشش هنوز در دستش بود. نرده­ها را گرفت و به دریا نگاه کرد. باد باران را به اطراف می­پاشید. لباس­هایش خیس شده بودند و کمربند ابزارش در اثر باران تقریبا سیاه شده بود. چیزی میان امواج دید. مکثی کرد. کمربند را باز کرد. یکی از کفش­ها را درآورد و تلاش کرد دومی هم دربیاورد. ولی بی­خیال این کار شد. به همان صورت به دل آب زد. صدای شلپ و شلوپ او در اقیانوس طوفانی به گوش می­رسید.
میکی جست و خیز کنان تلاش می­کرد خلاف جریان آب شنا کند. نیمه هوشیار بود. یک آب کف آلود زرد رنگ از دهانش خارج می­شد. پدر اِدی شناکنان به او رسید. در میان باد و باران فریاد می­زد. میکی را گرفت. میکی چرخی خورد. پدر اِدی او را چرخاند. آسمان غرق در رعد و برق شده بود. گویی با آن­ها سر دعوا داشت. به شکل خشونت­باری با هم درگیر شدند.
پدر اِدی دست میکی را گرفته و دور شانه­اش حلقه زده بود. میکی سرفه می­کرد. پدر اِدی زیر آب می­رفت و دوباره بالا می­آمد. سپس تمام وزن بدنش را روی بدن میکی گذاشت و با او به طرف ساحل برگشت. میکی تکان می­خورد. به مسیرشان ادامه دادند. یک موج آن­ها را عقب برد. دوباره جلو رفتند. آسمان می­غرید و آن­ها را می­کوبید. پدر اِدی بین دستان میکی گیر افتاده بود. پاهایش را تکان می­داد و تند تند پلک می­زد تا چشمانش باز شوند.
یک موج آن­ها را بالا برد و به ساحل نزدیک­تر کرد. میکی ناله می­کرد و نفس نفس می­زد. پدر اِدی آب دریا از دهنش بیرون می­داد. باران می­بارید، کف سفید رنگی به صورتشان سیلی می­زد و این دو مرد ناله می­کردند و با هم گلاویز شده بودند. به نظر می­رسید این صحنه تا ابد ادامه داشته باشد.
در نهایت، یک موج بلند و پیچان آن­ها را بلند کرد و روی ساحل شنی انداخت. پدر اِدی از زیر میکی نجات پیدا کرد. موفق شد دستانش را دور میکی قلاب کند و نگذارد موج او را با خود ببرد. وقتی امواج عقب نشستند، پدر میکی با نهایت توان میکی را جلو برد. سپس روی ساحل افتاد. دهانش باز بود و مملو از شن­های خیس.
اِدی از رویا به بدن خود برگشت. خسته و وارفته به نظر می­رسید. گویی خودش به آن اقیانوس رفته بود. سرش سنگینی می­کرد. فکر می­کرد همه چیز را درباره پدر می­داند. ولی دیگر چنین تصوری نداشت.
اِدی زیر لب گفت: «چیکار داشت می­کرد؟»
روبی گفت: «دوستشو نجات می­داد.»
اِدی به او خیره شد. «دوست. اگه من می­دونستم اون آدم مست چیکار کرده می­ذاشتم غرق بشه.»
پیرزن گفت: «پدرتم همچین فکری داشت. دنبال میکی رفت تا بزندش و شاید حتی بکشتش. ولی دست آخر نتونست. می­دونست میکی چطور آدمیه. از عیب­هاش خبر داشت. می­دونست مست می­کنه و عقلش از کار میفته.
ولی سال­ها قبلش، وقتی پدرت دنبال کار می­گشت، میکی بود که با صاحب پارک صحبت کرد و با ضمانت خودش یه کار براش جور کرد. وقتی تو به دنیا اومدی، میکی بود که همون پس انداز کمی که داشت رو به پدر و مادرت قرض داد تا بتونن شکم یه بچه دیگه هم سیر کنند. پدرت حرمت اون دوستی قدیمی براش خیلی...»
اِدی به تندی گفت: «صبر کن خانم. مگه ندیدی اون حرومزاده داشت با مادرم چیکار می­کرد؟»
پیرزن با ناراحتی گفت: «چرا. کار اشتباهی بود. ولی اوضاع همیشه اون­طوری که به نظر میان نیستند. میکی بعد از ظهر اون روز اخراج شده بود. مست کرده بود و تا شیفت بعدیش خواب مونده بود. کارفرماها بهش گفته بودند که دیگه کافیه و باید بره. اون یه روش برای تحمل خبرای بد داشت، نوشیدن بیش­تر. اون لحظه که سراغ مادرت رفت ویسکی دیوونه­ش کرده بود. دنبال کمک بود، می­خواست برگرده سرکارش. پدرت تا دیروقت کار می­کرد. مادرت می­خواست میکی رو ببره پیشش.
میکی بی­نزاکت بود. ولی شیطان نبود. تو اون لحظه تو حال خودش نبود، گیج بود. اون کارو از سر تنهایی و درماندگی کرد. ناخودآگاه تصمیم گرفت. یه تصمیم بد. پدرتم ناخودآگاه تصمیم گرفت. اول می­خواست اونو بکشه، ولی در نهایت تصمیم گرفت این مردو زنده نگه داره.»

سه شنبه، ۱۱ صبح

چه کسی هزینه مراسم تدفین اِدی را می­داد؟ او هیچ آشنایی نداشت. وصیت نامه­ای هم به جا نگذاشته بود. جسدش به همراه لباس­ها و وسائل شخصی، یونیفرم مخصوص بخش نگه­داری پارک، جوراب­ها و کفش­ها، کلاه لبه­دار، حلقه ازدواج، سیگار و پیپ پاک­کن در سردخانه شهر باقی مانده و کسی سراغش نیامده بود.
در نهایت آقای بولک(۶۹)، صاحب پارک، از حقوق این ماه اِدی که دیگر قرار نبود نقد شود با سردخانه تسویه کرد. تابوت یک جعبه چوبی بود. کلیسایی را انتخاب کردند که از بقیه نزدیک­تر بود. چرا که خیلی از حاضران می­خواستند خیلی سریع به سر کار خود برگردند.
چند دقیقه پیش از مراسم، کشیش از دومینگز که یک کت ورزشی سرمه­ای و شلوار جین سیاه پوشیده بود، خواست که به دفترش بیاید.
کشیش پرسید: «لطفا چند تا از ویژگی­های برجسته مرحوم رو بگید. می­دونم که با ایشون همکار بودید.»
دومینگز آب دهانش را قورت داد. زیاد با کشیش­ها راحت نبود. با حالتی جدی انگشتانش را به هم قلاب کرد، گویی داشت به این قضیه فکر می­کرد. سپس با لحن آرامی که تصور می­کرد مناسب چنین فضایی است، در نهایت گفت: «اِدی، واقعا زنش رو دوست داشت.»
انگشتانش را از هم باز کرد و بلافاصله در ادامه گفت: «البته من هیچ­وقت زنش رو ندیدم.»

چهارمین آدمی که اِدی در بهشت ملاقات می­کند

اِدی پلک زد. متوجه شد در یک اتاق کوچک گرد قرار دارد. خبری از کوه­ها و آسمان یشمی نبود. یک سقف گچی کم ارتفاع دیده می­شد. اتاقی خالی به رنگ قهوه­ای بود. شبیه یک مقوای بسته بندی می­مانست. با این تفاوت که یک چهارپایه چوبی در آن بود و یک آینه بیضی شکل به دیوار چسبیده بود.
اِدی جلوی آینه رفت. بازتاب خودش دیده نمی­شد. تنها اتاق قابل مشاهده بود. اتاقی که در آینه به یک­باره گسترش یافت و شامل ردیفی از درها شد. اِدی رویش را برگرداند. سپس سرفه­ای کرد. صدایی او را از جا پراند. گویی صدای شخص دیگری بود. او دوباره سرفه کرد. یک سرفه سخت و پیوسته. گویی با این سرفه­ها قرار بود سینه­اش دوباره تنظیم شود.
اِدی با خودش فکر کرد: از کجا شروع شد؟ به پوستش دست زد، به نظر می­رسید سال­ها از زمانی که روبی را دیده بود گذشته بود. پوستش نازک­تر و خشک­تر بود. شکمش که هنگام دیدار با کاپیتان سفت و مثل یک لاستیک به نظر می­رسید، در اثر گذر عمر شل و آویزان شده بود.
روبی گفته بود: هنوز دو آدم دیگه موندن که باید ببینی. بعدش چه می­شود؟ پشتش درد نامشخصی داشت. پای آسیب دیده­اش سفت­تر شده بود. می­دانست چه اتفاقی افتاده است. در هر مرحله از بهشت این اتفاق می­افتاد. داشت تجزیه می­شد.
به یکی از درها نزدیک شد و با فشار آن را باز کرد. ناگهان خود را در یک محیط بیرونی دید. در حیاط خانه­ای که در عمرش ندیده بود. در سرزمینی که نمی­شناخت. در وسط یک مهمانی عروسی. مهمان­ها سینی­های نقره­ای پر از چمن در دست داشتند. در انتهای خانه یک طاق قوسی پوشیده در گل­های سرخ و شاخه­های درخت غان دیده می­شد. در انتهای دیگر که به اِدی نزدیک­تر بود، دری قرار داشت که او از آن وارد شده بود.
عروس، جوان و زیبا، در مرکز جمعیت قرار گرفته بود و داشت یک سنجاق از موهای بلوند کره­ایش بیرون می­آورد. داماد قدبلند و لاغر بود. یک کت رسمی مشکی پوشیده و شمشیری بالا گرفته بود. دسته شمشیر شبیه یک حلقه بود. داماد شمشیر را به سمت عروس پایین گرفت. وقتی عروس آن را گرفت مهمان­ها کف زدند و خوشحالی کردند.
اِدی صدایشان را شنید. به زبان بیگانه صحبت می­کردند. آلمانی بود؟ یا سوئدی؟
دوباره سرفه کرد. جمعیت سرشان را بالا گرفتند. به نظر می­رسید همه لبخند می­زدند و همین اِدی را می­ترساند. سریع از دری که وارد شده بود برگشت، انتظار داشت وارد همان اتاق گرد شود.
ولی به جای آن وارد یک عروسی دیگر شد. این بار در یک فضای داخلی مراسم برقرار بود. در یک سالن بزرگ. مردم اسپانیایی به نظر می­رسیدند. عروس شکوفه­های نارنجی رنگی به موهایش زده بود. با آدم­های مختلف می­رقصید. هر مهمان یک کیسه کوچک سکه به او می­داد.
اِدی دوباره سرفه کرد (نمی­توانست از این کار خودداری کند)، خیلی از مهمان­ها سرشان را بالا گرفتند. دوباره از در برگشت و وارد یک مراسم عروسی متفاوت شد. اِدی حدس می­زد مراسمی آفریقایی باشد. خانواده­ها شراب روی زمین می­ریختند، عروس و داماد دست هم را گرفته بودند و از روی یک جارو می­پریدند. دوباره از در رد شد و این­بار سر از یک عروسی چینی درآورد. آتش بازی برپا بود و مهمان­ها خوشحالی می­کردند. از طریق در وارد یک مراسم دیگر شد (شاید فرانسوی؟). عروس و داماد از لیوانی که دو دسته داشت می­نوشیدند.
اِدی با خودش گفت: تا کی قراره این­جوری باشه؟ در هیچ­کدام از این مراسم­ها معلوم نبود که مردم چطور وارد آن شده­اند. نه خبری از ماشین بود نه اتوبوس، درشکه یا اسب. به نظر می­رسید این­­جا مرگ مساله مهمی نیست. مهمان­ها در هم می­لولیدند و به اِدی به چشم یکی از خودشان نگاه می­کردند. به او لبخند می­زدند ولی هیچ­وقت حرفی نمی­زدند. درست مانند عروسی­های بی­شماری بود که اِدی بر روی زمین دیده بود. او خودش همین را ترجیح می­داد. از نظر او عروسی­ها پر از لحظه­های خجالت آور هستند. مثل زمانی که از عروس و داماد می­­خواهند برقصند. یا عروس را روی یک صندلی بلند می­کنند. در آن لحظه­ها به نظر می­رسید پای آسیب دیده­ اِدی بیش­تر از همیشه به چشم می­آید و او فکر ­می­کرد مردم حاضر در مراسم هم می­توانستند آن را حس کنند.
به همین دلیل، اِدی معمولا از رفتن به مراسم عروسی خودداری می­کرد. اگر هم می­رفت معمولا در پارکینگ می­ماند، سیگاری می­کشید و زمان را می­گذراند. تا مدت­ها دیگر خبری از عروسی نبود.
تا این که در اواخر زندگیش، وقتی تعداِدی از کارگران نوجوان پارک بزرگ شدند و همسری گرفتند، او احساس کرد که وقتش رسیده کت رنگ و رو رفته را از کمد بیرون بیاورد و پیراهن یقه­داری که گردن کلفتش را محکم می­گرفت، بپوشد. تا آن موقع، استخوان­های شکسته پای آسیب دیده­اش تغییر شکل پیدا کرده بودند. آرتروز به سراغ زانوهایش آمده بود. بدجور می­لنگید و به همین دلیل معمولا از مراسم­های گروهی مثل رقص و شمع روشن کردن خودداری می­کرد. مردم به او به چشم پیرمردی تنها و بی­کس نگاه می­کردند. تنها انتظاری که از او داشتند این بود که وقتی عکاس عروسی سر میزش می­آمد، او هم لبخندی به دوربین بزند.
حال این­جا، با این لباس­های مخصوص نگه­داری پارک، از یک عروسی به عروسی دیگر می­رفت. از یک زبان، کیک و موسیقی به یک زبان، کیک و موسیقی دیگر می­رفت. این یکنواختی اِدی را متعجب نکرد. او همیشه معتقد بود عروسی­ها فرق زیاِدی با هم ندارند. چیزی که درک نمی­کرد این بود که این عروسی­ها چه ربطی به او دارند.
یک بار دیگر این روند را تکرار کرد و وارد در شد. این بار خود را در یک روستای ایتالیایی یافت. در دامنه تپه­ها تاکستان­ها و خانه­هایی از جنس سنگ تراورتن(۷۰) دیده می­شد. خیلی از مردان موهایی پرپشت و سیاه و مرطوب داشتند که به عقب شانه کرده بودند. زنان چشم­هایی تیره و صورت­هایی استخوانی و برجسته داشتند. اِدی به یک دیوار تکیه داد و به عروس و داماد نگاه کرد که با یک اره دو دسته داشتند یک کنده درخت را نصف می­کردند. صدای موسیقی بلند شده بود (فلوت زن­ها، ویولن زن­ها، گیتاریست­ها) و مهمان­ها تارانتلا(۷۱) می­رقصیدند. یک رقص تند با ریتم سریع. اِدی چند قدم عقب رفت. چشمانش در بین گوشه­ای از جمعیت می­گشت.
یکی از ساقدوش­­ها که لباس بلندی به رنگ گیاه استوخودوس پوشیده بود و یک کلاه حصیری به سر داشت، با یک سبد پر از آبنبات­هایی که مغز بادام داشتند، میان مهمان­ها می­گشت. از دور به نظر می­رسید بیست سال را رد کرده است.
آبنبات­هایش را تعارف می­کرد و به زبان ایتالیایی می­گفت: «پر لاماروئه ایل دولچه؟... پر لاماروئه ایل دولچه؟... پر لاماروئه ایل دولچه؟...»
اِدی وقتی صدای او را شنید، تمام بدنش لرزید. شروع کرد به عرق ریختن. چیزی در درونش به او می­گفت که فرار کند، ولی یک نیروی دیگر پاهایش را به زمین چسبانده بود. دختر به طرف او آمد. از زیر لبه کلاهش که پوشیده در گل­های کاغذی بود، او را دیده بود.
دختر لبخندی زد، آبنبات­ها را به طرف اِدی گرفت و گفت: «پر لاماروئه ایل دولچه؟... تلخ می­خواین یا شیرین؟»
موهای سیاهش یک چشمش را پوشانده بود. نزدیک بود قلب اِدی از جا دربیاید. بعد از چند لحظه، اِدی لب­هایش را باز کرد و چند لحظه بعد، صدایی از ته گلویش بیرون آمد. ولی این صدا اولین حرف یک نام بود، تنها نامی که می­توانست چنین احساسی به او بدهد. روی زانوهایش افتاد.
زیر لب گفت: «مارگریت...»
دختر گفت: «تلخ و شیرین،»
***

امروز تولد اِدی است

اِدی و برادرش در فروشگاه تعمیر و نگه­داری نشسته­اند.
جو با غرور می­گوید: «این،» یک دریل را بلند می­کند. «آخرین مدله»
جو یک کت اسپرت شطرنجی و کفش­های آکسفورد(۷۲) سیاه و سفید پوشیده است. اِدی فکر می­کند برادرش دیگر زیاِدی تجملاتی شده است (و این تجملاتی بودن دروغین است). ولی جو فروشنده یک شرکت ابزار آلات است و این اِدی است که سال­هاست تنها یک لباس می­پوشد. پس در این باره چیزی نمی­داند.
جو می­گوید: «بله قربان. اینم بگیر. با این باتری کار می­کنه.»
اِدی باتری را میان انگشتانش می­گیرد. باتری چیزی کوچک به نام نیکل کادمیم(۷۳) است. سخت می­شود باور کرد قادر به چنین کاری است.
جو می­گوید: «روشنش کن» دریل را به او می­دهد.
اِدی ضامن را فشار می­دهد. به یک­باره صدایش بلند می­شود.
جو با فریاد می­گوید: «عالیه، مگه نه؟»
آن روز صبح، جو از حقوق تازه­اش برای اِدی گفته بود. سه برابر بیش­تر از حقوق اِدی بود. سپس به اِدی بابت ارتقا شغلیش تبریک گفته بود. اِدی مسئول بخش نگه­داری روبی پیر شده بود، همان موقعیت شغلی سابق پدرش. اِدی می­خواست بگوید: «اگه این­قدر خوبه خوب تو بیا جای من و منم شغل تو رو می­گیرم.» ولی چیزی نگفت. اِدی هیچ­وقت فکرهایی که خیلی ذهنش را مشغول می­کردند بر زبان نمی­آورد.
«سلااام، کسی خونه­ست؟»
مارگریت جلوی در است. یک بسته بلیط نارنجی رنگ در دست دارد. اِدی طبق معمول به صورت مارگریت نگاه می­کند. به پوست زیتونی و چشمان به رنگ قهوه تیره­اش. مارگریت این تابستان در غرفه بلیط فروشی کاری پیدا کرده است و یونیفرم رسمی روبی پیر را به تن دارد: یک پیراهن سفید، جلیقه قرمز، شلوار رکاب­دار(۷۴) مشکی، یک کلاه بِره(۷۵) قرمز و نامش که کمی پایین­تر از ترقوه به پیراهنش سنجاق شده است. تماشای چنین صحنه­ای اِدی را عصبانی می­کند. مخصوصا اگر برادر خودنمایش پیشش باشد.
جو می­گوید: «دریل رو بهش نشون بده.» به مارگریت نگاه می­کند. «با باتری کار می­کنه.»
اِدی دریل را روشن می­کند. مارگریت گوش­هایش را می­گیرد. می­گوید: «صداش از خروپف­هاتم بلندتره.»
جو فریاد می­زند: «هوهو!» می­خندد. «هوهو! حالتو گرفت!»
اِدی از سر خجالت سرش را پایین می­اندازد. سپس همسرش را می­بیند که لبخند می­زند.
مارگریت می­گوید: «میشه یه دقیقه بیای بیرون؟»
اِدی دریل را تکان می­دهد. «کار دارم»
«یه دقیقه، بیا.»
اِدی به آرامی بلند می­شود. سپس او را تا بیرون همراهی می­کند. آفتاب به صورتش می­زند. گروهی از بچه­ها یک­صدا فریاد می­زنند: «تولدت مبارک آقای اِدی!»
اِدی می­گوید: «خوب، مبارکه.»
مارگریت با فریاد می­گوید: «خوب بچه­ها، شمع­ها رو بذارین رو کیک.»
بچه­ها با عجله به سراغ کیک وانیلی می­روند که روی یک میز تاشو در آن نزدیکی قرار دارد. مارگریت به طرف اِدی خم می­شود و می­گوید: «بهشون قول دادم که هر سی و هشت تا شمع رو با هم خاموش می­کنی.»
اِدی خرناسی می­کشد. به همسرش نگاه می­کند که گروه را منظم می­کند. درست مانند تمام اوقاتی که مارگریت با بچه­ها قاطی می­شود، اِدی هم به خاطر ارتباط سریع مارگریت با بچه­ها احساس خوبی پیدا می­کند و هم به علت ناتوانی در بچه دار شدن خود مارگریت ناراحت می­شود. یک دکتر گفته بود مارگریت بیش­ از حد اضطراب دارد. یکی دیگر گفته بود دیگر دیر شده و باید تا ۲۵ سالگی فکری می­کردند. در آن زمان آن­ها پول کافی برای دکتر رفتن نداشتند و اوضاع به این صورت پیش رفت.
الان تقریبا یک سالی است که مارگریت حرف از به سرپرستی گرفتن یک بچه می­زند. مارگریت خودش پیگیری کرد و فرم­های مورد نیاز را به خانه آورد. اِدی معتقد بود برای این کار خیلی پیر هستند. مارگریت گفته بود: «بچه چه می­دونه پیری چیه؟»
اِدی گفته بود که به آن فکر می­کند.
مارگریت که نزدیک کیک است فریاد می­زند: «خیلی خوب، بیا آقای اِدی! شمع­ها رو فوت کن. وای، نه، صبر کن...» در کیفش می­گردد و یک دوربین بیرون می­آورد. یک دستگاه پیچیده با کلی دم و دستگاه و یک لامپ فلاش گرد.
مارگریت گفت: «شارلین(۷۶) دادش بهم. پولارویده(۷۷).»
مارگریت فضا را برای عکاسی آماده می­کند. اِدی پشت کیک، بچه­ها در اطرافش، در حالی که اِدی شعله­های کوچک را تماشا می­­کند. یکی از بچه­ها ضربه­ای به اِدی می­زند و می­گوید: «همشون رو خاموش کن، باشه؟»
اِدی به کیک نگاه می­کند. لایه خامه­ای روی کیک بسیار شلخته شده و اثر انگشت بچه­های کوچک روی آن دیده می­شود. اِدی در حالی که به همسرش نگاه می­کند، می­گوید: «باشه.»
اِدی به مارگریت جوان خیره شد. گفت: «خودت نیستی.»
دختر سبد را پایین آورد. لبخند تلخی بر لب آورد. پشت سرشان مردم تارانتلا می­رقصیدند. خورشید داشت پشت ردیفی از ابرهای سفید پنهان می­شد.
اِدی دوباره گفت: «خودت نیستی.»
رقاص­ها فریاد زدند: «هوییییی!» بر روی دایره زنگی­ها می­کوبیدند.
دختر دستش را دراز کرد. اِدی سریع و ناخودآگاه، چنان که گویی در حال سقوط از جایی بود، آن را گرفت. انگشتانشان به هم رسید. قبلا هیچ­وقت چنین حسی را تجربه نکرده بود. گویی پوست تازه­ای داشت پوست بدن خودش را می­پوشاند. یک پوست نرم و گرم که به نوعی قلقلکش می­داد. دختر هم کنار او زانو زد.
اِدی گفت: «خودت نیستی.»
دختر نجواکنان گفت: «خودمم.»
هویییی!
اِدی زیرلب گفت: «خودت نیستی، خودت نیستی، خودت نیستی.» سرش را روی شانه­ دختر گذاشت و برای اولین بار از زمان مرگش، شروع کرد به گریه کردن.
عروسی خودشان در جشن کریسمس، در طبقه دوم تاریک یک رستوران چینی به نام سمی هانگ(۷۸) برگزار شد. سمی صاحب رستوران قبول کرد که یک شب آن را اجاره بدهد. فکر می­کرد شاید بد نباشد یک بار هم این کار را بکند. اِدی پولی که از ارتش برایش باقی مانده بود را خرج مراسم عروسی کرد. جوجه کباب و سبزیجات چینی و نوشیدنی سفارش داد و یک آکاردئون نواز هم به مراسم آورد. صندلی­های سالن برای شام یک گروه دیگر رزرو شده بود، به همین دلیل به محض این که پیمان ازدواج خوانده شد، پیش­خدمت­ها صندلی­ها را برداشتند و به طبقه پایین بردند. آکاردئون نواز روی یک چهارپایه نشست. سال­ها بعد، مارگریت به شوخی می­گفت تنها چیزی که در مراسم جایش خالی بود بازی بینگو(۷۹) بود.
وقتی غذا خورده شد و هدیه­های کوچکی از طرف مهمانان اهدا شد، نوشیدنی آخر هم خوردند و آکاردئون نواز وسائلش را جمع کرد. اِدی و مارگریت از در جلویی خارج شدند. باران سبک و خنکی می­بارید. ولی عروس و داماد در کنار هم پیاده به خانه رفتند، چنان که گویی خانه­شان تنها چند کوچه آن طرف­تر بود. مارگریت یک سوئی­شرت ضخیم صورتی رنگ روی لباس عروسیش پوشیده بود. اِدی هم کت سفیدش را به تن داشت، به همراه پیراهنی که به گردنش چسبیده بود. دست هم­دیگر را گرفته بودند. از کنار ردیفی از نورها گذشتند. همه جا در اطرافشان دقیق و منظم به نظر می­رسید.
مردم می­گویند عشق را «پیدا کن»، گویی عشق چیزی است که زیر سنگی پنهان شده. ولی عشق شکل­های مختلفی به خود می­گیرد و برای هیچ مرد و زنی یکسان نیست. چیزی که مردم پیدا می­کنند، یک عشق ویژه است. اِدی با مارگریت یک عشق ویژه پیدا کرد. یک عشق عمیق اما آرام. عشقی که اِدی می­دانست مهم­ترین ویژگیش این است که غیرقابل جایگزین است. وقتی مارگریت از دنیا رفت، روزهای اِدی تکراری شدند، دیگر قلبش را در گوشه­ای خواباند.
حال، آن دختر دوباره آن­جا بود. به جوانی روزی که ازدواج کردند. به اِدی گفت: «با من بیا.»
اِدی سعی کرد بایستد، ولی زانوی آسیب دیده­­اش اذیت می­کرد. دختر به زحمت بلندش کرد. گفت: «پات.» با نوعی حس آشنایی به زخم محو شده اِدی نگاه کرد. سپس سرش را بالا گرفت و به موهای بالای گوش­های اِدی دست زد. لبخندی زد و گفت: «سفید شده.»
اِدی نمی­توانست زبانش را بچرخاند. تنها خیره شده بود. مارگریت به همان صورتی بود که اِدی به خاطر داشت، اما زیبا­تر. واقعا زیباتر بود چرا که آخرین تصاویری که از او به خاطر داشت زنی پیرتر و رنج کشیده­تر بود. اِدی بدون حرفی نزدیکش ایستاد. تا این که چشمانش را تنگ کرد و لب­هایش را به شکل شیطنت آمیزی از هم باز کرد. گفت: «اِدی،» نزدیک بود خنده­اش بگیرد. «این­قدر سریع قیافه­ اولم یادت رفت؟»
اِدی آب دهانش را قورت داد. «هیچ­وقت یادم نرفته»
دختر به آرامی صورت اِدی را لمس کرد. گرمایی در سراسر بدن اِدی جریان یافت. دختر به روستا و مهمانانی که می­رقصیدند اشاره کرد.
با خوشحالی گفت: «این همه عروسی، انتخاب من بود. یه دنیا پر از عروسی، هر دری که باز کنی وارد عروسی میشی. وای اِدی، همه جا عین همه. وقتی داماد روبنده عروس رو کنار می­زنه، وقتی عروس حلقه رو دستش می­کنه، اون همه امیدی که تو چشماشون هست، همه­جای دنیا یه جوره. همه واقعا به عشقشون ایمان دارند و فکر می­کنند با ازدواجشون قراره به جاهای بلندی برسند.» لبخندی زد. «به نظرت عروسی ما هم این­طوری بود؟»
اِدی پاسخ را نمی­دانست. گفت: «ما یک آکاردئون نواز داشتیم.»
از مراسم عروسی دور شدند و در یک مسیر ریگی پیش رفتند. صدای موسیقی در پس­زمینه محو شد. اِدی دوست داشت هرچه دیده بود و هر اتفاقی که رخ داده بود را برایش شرح داد. دوست داشت درباره تمام مسائل ریز و درشت از او سوال بپرسد. آشوبی در درونش احساس می­کرد. اضطرابی که مرتب شکل می­گرفت و دوباره از بین می­رفت. نمی­دانست از کجا شروع کند. در نهایت گفت: «تو هم این کارو کردی؟ پنج آدم دیدی؟»
دختر با سر تایید کرد.
اِدی گفت: «پنج آدم متفاوت،»
دختر دوباره با سر تایید کرد.
«اونام همه چیو توضیح دادن؟ تغییری در تو به وجود آوردن؟»
دختر لبخندی زد. «کلی تغییر ایجاد کردن.» دستی به چانه اِدی زد. «بعدش نشستم منتظر تو موندم.»
اِدی به چشمان او خیره شد، به لبخندش. به این فکر می­کرد که آیا انتظار دختر برای او هم چنین حسی داشته است.
«چه­قدر شناخت داری... از من؟ منظورم اینه که شناختت از وقتی که...»
هنوز برایش سخت بود آن را بر زبان بیاورد.
***

امروز تولد اِدی است

زمین مسابقه پر از مشتریان تابستانی است. زنان کلاه­های آفتاب­گیر حصیری دارند و مردان سیگار می­کشند. اِدی و نوئل محل کارشان را زودتر ترک می­کنند تا در مسابقه با سن اِدی، یعنی ۳۹ در یک شرط بندی دوبل(۸۰) شرکت کنند. بر روی صندلی­های تاشوی کوچک نشسته­اند. زیر پایشان لیوان­های یک بار مصرف آبجو در میان فرشی از بلیط­­های مصرف شده دیده می­شود.
اِدی کمی قبل­تر در اولین مسابقه روز برنده شده بود. نصف پولی که در آورد را بر روی مسابقه دوم شرط بست و دوباره برنده شد. اولین بار بود که چنین چیزی را تجربه می­کرد. ۲۰۹ دلار سود کرد. بعد از این که دو بار در شرط بندی­های کوچک­تر شکست خورد، در مسابقه ششم هرچه داشت را روی یک اسب شرط بست. چون پیش­تر در یک منطق عجیب و غریب با نوئل به این نتیجه رسیده بود که با هیچ وارد این مسابقات شده است، پس اگر با هیچ به خانه برگردد چیزی از دست نداده است.
نوئل می­گوید: «ولی فکر کن ببری، دیگه با خیال راحت می­تونی بری دنبال بچه.»
زنگ به صدا درمی­آید. اسب­ها به راه می­افتند. در یک مسیر مستقیم فاصله­ای دور دیده می­شوند. به هم چسبیده­اند. حین جست و خیز پوست ابریشمی رنگارنگشان محو می­شود. اِدی بر روی اسب شماره هشت به اسم جرزی فینچ(۸۱) شرط بسته و قمار بدی نیست. ولی نه آن­قدر خوب. آن­چه که نوئل درباره «بچه» گفته بود (این که اِدی و مارگریت برای به سرپرستی پذیرفتن یک بچه برنامه ریزی کنند) او را دچار عذاب وجدان کرد. می­توانستند از آن پول استفاده کنند. چرا آن را خرج این کارها می­کرد.
جمعیت بلند می­شوند. اسب­ها به دور آخر می­رسند. جرزی فینچ از بقیه اسب­ها جدا می­شود و چهار نعل می­تازد. صدای فریادهای جمعیت با سم اسب­ها ادغام می­شود. نوئل فریاد می­زند. اِدی بلیطش را می­فشارد. مضطرب­تر از همیشه است. موهای بدنش سیخ شده­اند. یک اسب از بقیه جلو می­افتد.
جرزی فینچ است!
حال اِدی تقریبا ۸۰۰ دلار به دست آورده است.
می­گوید: «باید به خونه زنگ بزنم!»
نوئل می­گوید: «خرابش می­کنی.»
«منظورت چیه؟»
«اگه به کسی بگی، شانست می­پره.»
«خل شدی!»
«این کارو نکن»
«الان بهش زنگ می­زنم. می­خوام خوشحالش کنم.»
«این­طوری خوشحال نمیشه.»
به طرف باجه تلفن می­رود و یک سکه در آن می­اندازد. مارگریت جواب می­دهد. اِدی خبر را به او می­دهد. حق با نوئل است. مارگریت خوشحال نمی­شود. به او می­گوید که به خانه برگردد. اِدی هم از او می­خواهد که برای او تعیین تکلیف نکند.
مارگریت با بدخلقی می­گوید: «قراره بچه بیاریم خونه. دیگه باید این کارا رو ترک کنی.»
اِدی گوشی را قطع می­کند. پشت گوش­هایش داغ کرده­اند. پیش نوئل برمی­گردد. نوئل به نرده­ها تکیه داده و بادام زمینی می­خورد. می­گوید: «می­تونم حدس بزنم چی شد.»
به طرف پنجره می­روند و یک اسب دیگر انتخاب می­کنند. اِدی پول را از جیبش بیرون می­آورد. نیمی از وجودش دیگر به این کار علاقه­ای ندارد و نیم دیگر می­خواهد دوبرابر بیش­تر سود کند. به این ترتیب وقتی به خانه برمی­گردد پول را روی تخت می­اندازد و به همسرش می­گوید: «بفرما، هرچی دوست داری بخر. باشه؟»
نوئل به او خیره می­شود که همه پول­هایش را دارد روی مسابقه خرج می­کند. ابروهایش را بالا می­برد. اِدی می­گوید: «می­دونم، می­دونم.»
چیزی که نمی­داند این است که مارگریت که نتوانسته با او دوباره تماس بگیرد، خودش تصمیم گرفته به محل مسابقات بیاید و او را پیدا کند. بابت این که در روز تولد اِدی بر سرش فریاد زده احساس بدی دارد و می­خواهد معذرت خواهی کند. هم­چنین می­خواهد حضوری به او بگوید که از این کار دست بردارد. از عصر فهمیده بود که نوئل به اِدی اصرار می­کند که تا زمان تعطیل شدن مسابقات بمانند. نوئل چنین آدمی است. از آن­جا که محل مسابقات تنها ده دقیقه با خانه­شان فاصله دارد، مارگریت کیفش را برمی­دارد، با خودروی نش رامبلر(۸۲) دست دومشان وارد باغ­راه اقیانوس می­شود، سپس به دست راست پیچیده و در خیابان لستر(۸۳) پیش می­رود.
خورشید غروب کرده و آسمان در حال تغییر است. بیش­تر ماشین­ها از مسیر روبه­رو می­آیند. مارگریت به پل روگذر خیابان لستر نزدیک می­شود. قبلا مشتری­ها برای دیدن مسابقات از آن مسیر می­رفتند و خیلی شلوغ می­شد. تا این که گردانندگان زمین مسابقه پولی به شهرداری دادند و یک چراغ راهنمایی آن­جا نصب شد. به این ترتیب پل روگذر به یک مکان عمدتا خالی تبدیل شد.
ولی در این وقت شب، این مکان خالی نیست. دو نوجوان که نمی­خواهند کسی پیدایشان کند آن­جا هستند. دو نوجوان هفده ساله که چند ساعت قبل از یک میخانه پنج بوکس سیگار و سه ویسکی دزدیده بودند. حال که ویسکی­ها را نوشیده و خیلی از سیگارها را کشیده­اند، خسته از شب پاهایشان را بین نرده­های زنگ زده روگذر آویزان کرده­اند.
یکی از آن­ها می­­گوید: «بندازم؟»
دومی می­گوید: «بنداز.»
اولی بطری را رها می­کند. هر دو به سمت نرده­های آهنی خم می­شوند تا بطری را ببینند. بطری نزدیکی یک ماشین در حال حرکت روی پیاده­رو می­افتد و خرد می­شود. دومی فریاد می­زند: «هوووووو، دیدی چی شد!»
«حالا نوبت توئه، جوجه.»
دومی می­ایستد. بطریش را در دست می­گیرد. ترافیک خلوتی را هدف می­گیرد که سمت راست خیابان در جریان است. بطری را چند بار عقب و جلو می­کند. می­خواهد طوری زمان­بندی کند که بطری بین دو ماشین به زمین بیفتد. جوری رفتار می­کند که گویی این یک کار هنری است و او هم یک هنرمند حرفه­ای. بطری را رها می­کند. لبخندی برلب می­آورد.
دوازده متر پایین­تر از پل، مارگریت که سوار ماشین است حتی به ذهنش خطور نمی­کند که نگاهی به بالا بیاندازد. حتی به ذهنش خطور نمی­کند که شاید در پل روگذر بالای سرش اتفاقی در جریان است. تنها به یک چیز فکر می­کند، اِدی را تا تمام پولش خرج نشده از مسابقات بیرون بکشد. به این فکر می­کند که باید به کدام بخش ورزشگاه برود. در این لحظه است که بطری ویسکی به شیشه جلوی ماشینش می­زند و تکه تکه می­شود. ماشین می­پیچد و به موانع بتنی برخورد می­کند. بدنش مثل یک عروسک تکان خورده و به در و داشبورد و فرمان می­­خورد. کبدش پاره می­شود، دستش شکسته می­شود و سرش چنان ضربه محکمی می­خورد که دیگر صدایی نمی­شنود. صدای قیژ قیژ بقیه ماشین­ها را نمی­شنود. صدای بوق­ها را نمی­شنود. صدای دویدن کفش­های کتانی را نمی­شود که از روگذر خیابان لستر فرار می­کنند و به دل شب می­زنند.
عشق هم مانند باران ممکن است از جایی در آسمان باریدن بگیرد و زوج­ها را غرق در رطوبتی لذت بخش کند. ولی گاهی اوقات که گرمای غضبناک زندگی بالا می­گیرد، عشق سطح زمین خشک می­شود. این بار باید از زیر زمین شکل بگیرد، بالا بیاید، ریشه­ها را تغذیه کرده و خودش را زنده نگه دارد.
حادثه خیابان لستر، مارگریت را راهی بیمارستان کرد. او باید تقریبا شش ماهی زمین­گیر می­شد. کبد آسیب دیده­اش بالاخره خوب شد، ولی هزینه و تاخیری که به خاطر این مساله پیش آمد باعث شد بچه­ای که قرار بود به سرپرستی بپذیرند به خانواده دیگری سپرده شود. احساس گناهی که در اثر این مساله پیش آمد بین این زن و شوهر همیشه در جریان بود و سایه­ آن مرتب بین آن­ها رد و بدل می­شد. مارگریت تا مدت طولانی ساکت بود. اِدی هم خودش را غرق کار کرد. سایه سر میز غذا خوری هم کنارشان بود و لابه­لای صدای قاشق و چنگال­ها می­شد حضورش را حس کرد. اگر حرفی می­زدند، درباره مسائل بی­اهمیت بود. عشق جاری­شان خود را بین ریشه­ها پنهان کرده بود. اِدی دیگر هیچ­وقت روی اسب­ها شرط­بندی نکرد. دیدارهای او با نوئل هم در نهایت به پایان رسید. دیگر نمی­دانستند هنگام صبحانه خوردن درباره چه بحث کنند و به نظر می­رسید تمایلی هم برای صحبت نداشتند.
یک پارک تفریحی در کالیفرنیا اولین مسیر ترن هوایی فولاِدی لوله­ای دنیا را خلق کرد (مسیرهای فولاِدی دارای پیچ­های شدیدی بودند، کاری که با مسیرهای چوبی امکان­پذیر نبود). به یک­باره ترن­های هوایی که در آستانه فراموشی بودند دوباره محبوب شدند. آقای بولک، صاحب پارک هم یک مسیر فولاِدی برای روبی پیر سفارش داد. اِدی سرپرست فرآیند ساخت و ساز بود. بر سر نصاب­ها فریاد می­زد و هر حرکتشان را بررسی می­کرد. خیلی سریع به کسی اعتماد نمی­کرد. چرخش­های شصت درجه­ای؟ اِدی مطمئن بود این مسیر تلفات می­دهد. ولی در هر صورت گزینه خوبی برای پرت شدن حواس بود.
جایگاه موسیقی استارداست خراب شد. هم­چنین وسیله بازی زیپ عظیم و تونل عشق که از نظر بچه­های امروزی خیلی لوس بود. چند سال بعد، یه وسیله بازی قایقی تازه به نام «کنده روی آب» ساخته شد. بر خلاف انتظار اِدی، این وسیله کلی محبوب شد. افراد سوار یک کنده می­شدند، از یک مسیر آبی می­گذشتند و در نهایت، به یک استخر بزرگ پرت می­شدند. اِدی نمی­توانست درک کند چرا مردم خیس شدن در این استخر را دوست دارند، آن هم در حالی که اقیانوسی به آن گندگی تنها سیصد متر آن­طرف­تر است. تازه در اقیانوس دیگر لازم نیست نگران باز شدن چرخ­های کنده­های حین حرکت باشی.
در آن موقع، زن و شوهر کم­کم دوباره شروع کردند به صحبت کردن. حتی اِدی یک شب درباره سرپرستی صحبت کرد. مارگریت دستی به پیشانیش زد و گفت: «الان دیگه خیلی پیر شدیم.»
اِدی گفت: «بچه چه می­دونه پیری چیه؟»

درس آخر

دختربچه آسیایی به نظر می­رسید. پنج یا شش سالی داشت. پوستی به رنگ دارچین داشت. موهایش به رنگ درخت آلو بود. یک دماغ تخت کوچک داشت. لب­های کلفتش دندان­هایی که از هم فاصله داشتند را می­پوشاندند. چشمانش بسیار گیرا بودند. چشمانی به سیاهی مخفی­گاه یک جانور بود، با مردمک­های سفیدی که به اندازه سر سوزن بودند. دختر لبخندی زد و دستانش را با هیجان تکان داد. اِدی یک قدم نزدیک­تر شد و دختر خودش را معرفی کرد. گفت: «تالا(۸۶)» و دستانش را روی سینه­اش گذاشت.
اِدی تکرار کرد: «تالا،»
دختر لبخند زد. گویی مشغول بازی بودند. دختر به بلوز گلدوزی شده­اش اشاره کرد. بلوزی گشاد که روی شانه­هایش افتاده و خیس از آب رودخانه بود.
دختر گفت: «بارو(۸۷)»
«بارو»
دختر دستی به پارچه سرخ رنگ بافته شده­ای زد که روی نیم­تنه و پاهایش بسته بود. گفت: «سایا(۸۸)»
«سایا»
به کفش­های چوبیش اشاره کرد («باکیا»(۸۹))، سپس به صدف­های دریایی درخشان جلوی پایش («کاپیز»(۹۰)) و در نهایت زیراندازی که از حصیر درست شده بود («بانگ»(۹۱)) و کمی جلوتر قرار داشت. با اشاره از اِدی خواست که روی زیرانداز بنشیند. خودش هم نشست و پاهایش را زیرش جمع کرد.
به نظر می­رسید هیچ­یک از بچه­ها توجهی به آن­ها ندارند. آن­ها مشغول آب­بازی و شاِدی بودند و از کف رودخانه سنگ جمع می­کردند. اِدی متوجه شد که یکی از پسرها سنگی را به پشت و زیر بغل یک پسر دیگر می­مالد.
دختر گفت: «خودشون رو می­شورن. مثل اینا­هامون(۹۲).»
اِدی گفت: «ایناها؟»
دختر به صورت اِدی نگاهی انداخت. گفت: «مادرها»
اِدی در زندگی صدای بچه­های زیاِدی را شنیده بود. ولی در صدای این دختر هیچ نشانه­ای از تردید معمول بچه­ها در برابر بزرگسال­ها دیده نمی­شد. به این فکر کرد که آیا این دختر و بقیه بچه­های این­جا خودشان این رودخانه را در بهشت انتخاب کرده­اند یا تنها با توجه به خاطرات کوتاهی که در زندگی داشته­اند، این منظره زیبا را به آن­ها داده­اند. دختر به جیب پیراهن اِدی اشاره کرد. اِدی به جیبش نگاه کرد. چند پیپ پاک­کن آن­جا بود.
اِدی گفت: «این­ها؟» آن­ها درآورد و هم­چون دورانی که در پارک بود، آن­ها را بهم پیچید. دختر روی زانوهایش ایستاد تا کار اِدی را ببیند. دستان اِدی می­لرزید. اِدی گفت: «می­بینی؟ این یه...» کارش تمام شد.
«... سگه»
دختر آن را گرفت و لبخندی زد. لبخندی که اِدی هزار بار بر روی صورت بچه­های دیگر دیده بود.
اِدی گفت: «دوسش داری؟»
دختر گفت: «تو منو می­سوزونی»
دهان اِدی از حرکت ایستاد. «چی گفتی؟»
«تو منو می­سوزونی. میندازی تو آتیش.»
«اینا میگه تو نیپا(۹۳) بمون. اینا میگه قایم شو»
صدای اِدی پایین آمد. کند و با ملاحظه صحبت می­کرد. «از چی... قایم شده بودی، دختر کوچولو؟»
دختر سگی که با پیپ پاک­کن درست شده بود را در دست گرفت، سپس آن را در آب گذاشت. بعد گفت: «ساندلانگ(۹۴)»
«ساندلانگ؟»
دختر سرش را بالا گرفت. «سرباز.»
این واژه هم­چون خنجری بود که بر زبان اِدی فرود می­آمد. تصاویری به خاطرش آورد. سربازان، انفجارها، مورتن، اسمیتی، کاپیتان. شعله افکن­ها.
زیرلب گفت: «تالا...»
دختر گفت: «تالا،» بابت اسم خودش لبخندی زد.
«تو چرا تو بهشتی؟»
دختر سگ را پایین گرفت. «تو منو می­سوزونی. میندازی تو آتیش.»
اِدی احساس می­کرد چیزی پشت گوشش ضربه می­زند. چیزی به مغزش هجوم برده بود. نفس­هایش تند شده بود.
«تو توی فیلیپین بودی... اون سایه... تو کلبه...»
«نیپا. اینا گفت اونجا امنه. اونجا بمون. امنی. سپس یه صدای بزرگ. آتیش بزرگ. تو منو می­سوزونی.» ابروهای باریکش را بالا برد. «امن نیست.»
اِدی آب دهانش را قورت داد. دستانش می­لرزیدند. به چشمان سیاه و عمیق دختر نگاه کرد و سعی کرد لبخندی بزند. گویی لبخند دوای درد دختر بود. دختر هم در پاسخ لبخند زد. ولی این لبخند بدتر اِدی را نابود کرد. صورتش در هم ریخت. آن را زیر دستانش پنهان کرد. شانه­ها و نفس­هایش ضعیف شده بودند. تاریکی که تمام آن­ سال­­ها بر زندگی او سایه انداخته بود در نهایت داشت خودش را آشکار می­کرد. واقعی بود، با پوست و خون، این بچه بود. او این بچه دوست داشتنی را کشته بود، آن را سوزانده بود. خواب­های بدی که دیده بود، سزاوار تک تکشان بود. آن لحظه چیزی دیده بود! سایه­ای میان شعله­ها دیده بود! با دستان خودش قتل کرده بود! با دستان آتشین خودش! سیلی از اشک از میان انگشتانش جاری شد. گویی روحش داشت از تنش جدا می­شد.
سپس زاری کرد. صدایی از اعماق وجودش بلند شد که تا به حال نشنیده بود. ناله­ای از بطن وجودش. ناله­ای که آب رودخانه را آشفته کرد و هوای مه آلود بهشت را هم تکان داد. بدنش می­لرزید. سرش را تند تند تکان می­داد. بالاخره ناله­ها به جملاتی دعاگونه تبدیل شدند. موج بزرگ اعتراف بود که از طریق واژه­ها از وجودش خارج می­شد: «من تو رو کشتم. من تو رو کشتم.» سپس نجواکنان گفت: «منو ببخش.» بعد بلندتر گفت: «منو ببخش. وای خدا...» در نهایت گفت: «من چیکار کردم... من چیکار کردم؟...» گریه می­کرد و گریه می­کرد. آن­قدر ادامه داد که بدنش به لرزه افتاد. سپس بدون این که حرفی بزند با بی­قراری عقب و جلو می­رفت. بر روی زیرانداز جلوی یک دختربچه با موهای تیره زانو زده بود. دختر بچه­ای در ساحل یک رودخانه جاری، با حیوانی کهپی از پیپ پاک­کن درست شده بود بازی می­کرد.
وقتی غم و اندوهش کم­تر شد، احساس کرد کسی به شانه­اش می­زند. سرش را بالا گرفت و تالا را دید که با یک سنگ بالای سرش ایستاده بود. تالا گفت: «منو می­شوری» وارد آب شد و به اِدی پشت کرد. بلوز گلدوزی شده­اش را از بالای سرش بیرون کشید.
اِدی یکه خورد. پوست دختر به طرز وحشتناکی سوخته بود. بالاتنه و شانه­های باریک او سیاه و سوخته و تاول زده بودند. دختر رویش را برگرداند و این بار بر روی آن صورت معصوم زیبا زخم­های عجیبی دیده می­شد. لب­هایش پلاسیده بودند. تنها یکی از چشمانش باز بود. قسمت­هایی از موهایش از بین رفته و تکه­هایی از پوست سوخته سرش دیده می­شد که پوشیده در دلمه­هایی سخت و لکه لکه بود.
دختر دوباره گفت: «منو می­شوری» سنگ را به طرف او گرفته بود.
اِدی وارد رودخانه شد. سنگ را گرفت. انگشتانش می­لرزیدند. زیر لب گفت: «نمی­دونم چطوری...» صدایش اصلا قابل تشخیص نبود. «من هیچ­وقت بچه نداشتم...»

نظرات کاربران درباره کتاب پنج نفری که در بهشت ملاقات می­کنید