فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رؤیای خرد

کتاب رؤیای خرد
اریخ فلسفه غرب از یونان باستان تا رنسانس

نسخه الکترونیک کتاب رؤیای خرد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۰,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب رؤیای خرد

هیچ‌کس‌ درست‌ نمی‌داند چه‌ کسی‌ فلسفه‌ را آغاز کرد. شاید نابغه‌ای‌ بی‌نوا آن‌ را ابداع‌ کرد ولی‌ پیش‌ از آن‌که‌ مجال‌ معرفی‌ خودش‌ را به‌ آیندگان‌ پیدا کند، به‌ قعر تاریخی‌ نانوشته‌ افتاد. هیچ‌ دلیلی‌ برای‌ وجود چنین‌ کسی‌ در دست‌ نیست‌، پس‌ شاید چنین‌ کسی‌ نبوده‌ است‌. خوشبختانه‌ دست‌کم‌ شواهدی‌ وجود دارد که‌ نشان‌ می‌دهد فلسفه‌ از کجا آغاز گشته‌ است‌، هر چند نمی‌توانیم‌ مطمئن‌ باشیم‌ که‌ پیش‌ از آن‌ هم‌ تلاش‌هایی‌ نافرجام‌ در این‌ راه‌ صورت‌ نگرفته‌ است‌. آنتونی گاتلیب، دانش‌آموختۀ رشتۀ فلسفه از دانشگاه کمبریج و یونیورسیتی کالج لندن و بعدها استاد میهمان دانشگاه هاروارد، در کتاب بسیار غنی، آسانفهم و روشنگر «رؤیای خرد» روحی نو به نحوۀ نگارش تاریخ فلسفه دمیده است. او در کتاب «رؤیای خرد» با نثری روان و روشن به بررسی تاریخ فلسفه از یونان باستان تا عصر رنسانس میپردازد. این کتاب از سه بخش تشکیل شده است: ١. پیشسقراطیان، ٢. سقراط، افلاطون و ارسطو، ٣. از ارسطو تا رنسانس. یکی از مزایای کتاب این است که نویسنده بر دانش خوانندگانش تکیه نمیکند و با زبانی عاری از پیچیدهگویی به بررسی تاریخ فلسفه می-پردازد، گاهی هم که ناگزیر به استفاده از اصطلاحات تخصصی است آنها را به روشنی توضیح میدهد، در عین حال همواره به منابع دست اول رجوع کرده است و همین ویژگیها باعث می شود که این کتاب نه تنها مرجعی برای متخصصان، که متنی خواندنی برای دانشجویان و علاقه-مندان به تاریخ فلسفه به شمار آید.

ادامه...

بخشی از کتاب رؤیای خرد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فهرست کوته نوشت ها

نشانه های زیر کوته نوشت منابعی است که به دفعات در پانویس ها تکرار شده اند:
ATH: The Art and Thought of Heraclitus, edited and translated by C. H. Kahn, Cambridge University Press, 1979.
CDP: The Collected Dialogues of Plato, edited by Edith Hamilton and Huntington Cairns, Princeton University Press, 1963.
CWA: The Complete Works of Aristotle, edited by Jonathan Barnes, Princeton University Press, 1984.
KRS: The Presocratic Philosophers, edited and translated by G. S. Kirk, J. E. Raven and M. Schofield, Cambridge University Press, 2nd edition, 1983.
LOP: Lives of the Philosophers, by Diogenes Laertius, translated by R. D. Hicks, Loeb Classical Library, 1972.
PWD: The Philosophical Writings of Descartes, edited and translated by J. Cottingham, R. Stoothoff, D. Murdoch and A. Kenny, Cambridge University Press, vol. 1 ( 1984 ), vol. 2 ( 1985 ), vol. 3 ( 1991 ).
THP: The Hellenisitic Philosophers, edited by A. A. Long and D. N. Sedley, Cambridge University Press, 1987.
در ارجاع به قطعات پیش سقراطیان از شماره های نقل شده در
H. Diels, Die Fragmente der Vorsokratiker, 6th edition
استفاده کرده ایم (جز در مورد هراکلیتوس که همان شماره های ATHآمده است). در ارجاع به آثار افلاطون و ارسطو به ترتیب شماره بندی رایج استفانوس (Stephanus) و بکر (Bekker)را به کار برده ایم و به دنبال آن شماره صفحه در CDP یا CWAآمده است.

بخش اول



۱.میلتوسی ها: کهن الگوها

هیچ کس درست نمی داند چه کسی فلسفه را آغاز کرد. شاید نابغه ای بی نوا آن را ابداع کرد ولی پیش از آن که مجال معرفی خودش را به آیندگان پیدا کند، به قعر تاریخی نانوشته افتاد. هیچ دلیلی برای وجود چنین کسی در دست نیست، پس شاید چنین کسی نبوده است. خوشبختانه دست کم شواهدی وجود دارد که نشان می دهد فلسفه از کجا آغاز گشته است، هر چند نمی توانیم مطمئن باشیم که پیش از آن هم تلاش هایی نافرجام در این راه صورت نگرفته است.



این روزها در کتابخانه ها و دانشگاه ها با جدیت درباره فیلسوفان مشهور مطالعه می کنند، ولی بسیاری از نخستین فیلسوفان نامدار به دلیل آنچه امروز نوعی کار نمایشی تلقی می شود شهرت یافتند. آنان اغلب با جامه هایی پر زرق و برق در انظار ظاهر می شدند و سخنرانی می کردند یا شعر می خواندند. این کارهای نمایشی توجه رهگذران و هواداران سرسپرده را جلب می کرد و گاهی هم مایه استهزا می شد. برخی از این افراد اجتماعی تر و خودنماتر از دیگران بودند. در یک سو، شاعری دائم در سفر به نام کسنوفانس بود که روایت کرده اند در آن دوره نود و دو سال داشت و به ظاهر ادعا می کرد: «شصت و هفت سال... تمام افکارم را در سراسر سرزمین یونان پراکندم.»(۲) در سوی دیگر، یکی از اشراف مغرور به نام هراکلیتوس اهل اِفِسوس قرار دارد (که در عهد باستان به نام های گوناگون «حکیم مرموز»، «حکیم گریان» و «حکیم مبهم» شهرت داشت) و بنا به اقرار غرورآمیز خودش از تمام حکما و همین طور توده مردم عامی که به حرفشان گوش می دهند بیزار بود، و به ظاهر گوشه عزلت گزیده بود. اغلب فیلسوفان نخستین در جایی بین این دو حد نهایت قرار می گیرند. این وضع در سده های ششم و پنجم پیش از میلاد و در بخش هایی از یونان، ترکیه و ایتالیای کنونی در جریان بود.
امروز اغلب این افراد را «پیش سقراطیان» می نامند، که نشانه این واقعیت است که تقریبا همه آنان خاصیتی داشتند که برخی از تاریخ نویسان سده نوزدهم آن را بدشانسی متولد شدن پیش از سقراط (۴۶۹ ـ ۳۹۹ ق. م.) تلقی می کردند. ما هم می توانیم این برچسب را به آنان بزنیم، ولی واقعیت این است که نمی توانیم آنان را صرفا پیش درآمدی بر اپرای سقراط به شمار آوریم. همان گونه که نیچه گفته است،(۳) آنان کهن الگوهای تمام فلسفه های بعدی را ابداع کردند. آنان علم را هم ابداع کردند، که در آن دوره بیش ترش همان فلسفه بود.
نخستین این مردان معجزه گر ناگهان از آسمان به زمین نیفتاد. یونان قرن ششم ق.م. سرآغاز زمان نبود، و شاید بتوانیم دلیلی قوی پیدا کنیم بر این که فلسفه در دوره ای پیش تر، با هندسه مقدماتی بابل یا مذهب قدیمی یونان، آغاز شده است. شاید بتوانیم بگوییم پیش سقراطیان هر چند اندیشمندانی باریک بین و ظریف بودند، نفس اندیشیدن را ابداع نکردند، و توجه به تلاش های پیشین به روشن شدن عقاید آنان کمک می کند. ولی این کتاب تاریخ فلسفه است نه تاریخ همه چیز، و، بنابراین، ناگزیریم کارمان را از جایی بیاغازیم.

کارمان را باید از میلتوس،(۴) یکی از دولت شهرهای ایونیایی(۵) در ساحل آسیای صغیر (ترکیه کنونی) آغاز کنیم. در قرن ششم پیش از میلاد، یعنی زمانی که فلسفه تالس،(۶) آناکسیماندروس(۷) و آناکسیمنس(۸) در آن منطقه شکوفا شد، میلتوس نیروی دریایی پرقدرتی بود با مستعمراتی بسیار در سمت شمال در تراکیه و اطراف دریای سیاه، و روابطی تجاری با بخش هایی از جنوب ایتالیا، شرق و مصر. میلتوس شهری بافرهنگ بود، و برای برخی از افراد همان فرصت مناسبی را فراهم می آورد که ارسطو بعدها شیفته آن بود و ادعا می کرد شرط لازم برای فلسفه است. ارسطو دو قرن بعد در نوشته هایش چندبار در باره این مردان میلتوسی بحث کرده است. او اندیشمندان یونان باستان را به دو گروه بخش کرده است: یکی الهیون،(۹) یعنی آنانی که معتقد بودند موجوداتی فوق طبیعی و قدرتمند امور دنیا را کنترل می کنند، و دیگری طبیعیون(۱۰) (طبیعت گرایان)، یعنی آنانی که در مقابل می کوشیدند دنیای به ظاهر بی نظم را بر اساس اصولی ساده تر و غیرشخصی تر توضیح دهند. ارسطومی گفت فیلسوفان میلتوس نخستین طبیعیون بودند.



تالس

بسیاری از پیش سقراطیان علاوه بر این که اندیشه هاشان را در ملاعام عنوان کردند، آن ها را روی کاغذ نیز آوردند، ولی امروز به سختی می توانید از آنچه از آن اندیشه ها باقی مانده به اصلشان پی ببرید. با گذشت زمان نوشته هاشان از میان رفته است و اگر هم چیزی مانده باشد، بخش هایی ناچیز است. در حدود ۲۰۰۰ سال محققان بخش های به جا مانده از آنان را که بیش از جملاتی چند نیست، با دقت مطالعه کرده اند، واژه هایی چند را از این جا و آن جا برگزیده اند، و به شدت بر منابع دست دوم تکیه کرده اند. برای بررسی دقیق تر می توانیم به برخی از تفسیرهای کهن مربوط به این خرده ریزها اعتماد کنیم. ولی بهترین این تفسیرها نسل ها، یا حتی صدها سال، پس از دوران پیش سقراطیان نوشته شده اند. دیگر منابع دست دوم یا سوم، مانند نوشته های نامعتبر ولی بسیار دلپذیر دیوگنس لائرتیوس (که در سده سوم میلادی می زیست) را باید در حالی بخوانیم که دست کم یکی از ابروهامان را به علامت تعجب بالا انداخته ایم. دیوگنس تاریخ نویس پرابهت ولی نه چندان خبره ای بود که هر ماجرایی را که مطرح می شد به آسانی باور می کرد.
با توجه به این هشدارها، تالس را، که اهل میلتوس بود، در نظر بگیرید. او در یونان باستان به خاطر بسیاری چیزها مشهور بود که مهم ترینِ آن ها کاری بود که در واقع آن را انجام نداده بود، یعنی پیش بینی خورشیدگرفتگی سال ۵۸۵ پیش از میلاد. این خورشیدگرفتگی به هنگام جنگی رخ داد که میان دو همسایه شرقی میلتوسی ها ــ لیدیایی ها و مادها ــ در گرفته بود، و همین تاثیر شگرف آن را دوچندان کرد. این پیش بینی اقبال بلند فکری تالس را رقم زد. جنگاوران چنان تحت تاثیر این واقعیت که به هنگام جنگشان خورشیدگرفتگی روی داد قرار گرفتند که سلاح هاشان را زمین گذاشتند و با هم صلح کردند. به طور کلی یونانیان چنان تحت تاثیر این امر که به ظاهر تالس پیش بینی کرده بود قرار گرفتند که بعدها تعداد زیادی گفته های خردمندانه، کارهای حکیمانه و کشفیات را، از اثبات قضایای هندسی گوناگون گرفته تا توانایی به دست آوردن مبالغی هنگفت، به وی نسبت دادند. از همه مهم تر، احترامی عمیق به شیوه اندیشه وی در دل یونانیان ایجاد شد.
ولی کاری که تالس کرد واقعا پیش بینی نبود، فقط حدسی همراه با خوش شانسی فردی مطلع بود. به احتمال قوی او آن قدر با درک واقعی طبیعت خورشیدگرفتگی فاصله داشت که حتی نمی دانست ماه هم در این میان نقشی دارد. تالس شانس آورد که مردی سفر کرده بود، و همین توجیهی است برای حدسی که زد. شاید او با توجه به اسناد ثبت شده و موشکافانه ستاره شناسان تیزبین بابلی، متوجه چرخه ای شده بود که ویژگی خورشیدگرفتگی ها در گذشته به نظر می رسید. خورشیدگرفتگی در سال های خاصی رخ می داد و در سال های خاصی رخ نمی داد. از این پیشینه قبل از هر چیز دستگیرش شده بود که احتمال زیادی هست که در برهه ای زمانی از سال ۵۸۵ پیش از میلاد خورشیدگرفتگی در جایی رخ دهد. اگر تالس مدعی چیزی دقیق تر از این بود، بلوف می زد.
این خورشیدگرفتگی تغییر سعدی در دیدگاه طبیعت گرایان نسبت به جهان بود. به طور قطع این اندیشمندان باید مورد توجه قرار گیرند. شاید اگر جزئیات بازمانده از دیدگاه های آنان را در نظر بگیریم، این حرف به نظرمان غریب بیاید، زیرا نظریه هایی که با اطمینان به تالس نسبت داده اند یکی خاصیت زنده بودن مغناطیس است و دیگری این که ماده اصلی یا ماده المواد عالم آب است. احتمالاً عنوان کردن چیزهای زیاد ولی کم اهمیت تر دیگری باعث شد همالانش به او در مقام فردی دارای دانش عملی احترام بگذارند. ولی حتی این دو اندیشه به ظاهر نامتعارف را اگر در قالب اوضاع و احوال آن زمانه بررسی کنیم، می بینیم که تا حدودی شایان توجه هستند.
اول آب را در نظر بگیرید. یکی از خصوصیات بارز آنچه ما امروز شرح علمی امور می نامیم این است که تا سرحد ممکن ساده بودن را هدف قرار می دهد. تالس پا را از این هم فراتر گذاشت و کوشید همه چیز را در یک چیز، یعنی آب، خلاصه کند. به نظر می رسد که او در عمل نتوانست برای توضیحاتش در مورد آب طرحی ارائه دهد؛ تازه این اول کار بود. ولی تالس به دنبال ماده ای طبیعی بود که به کمک آن بتواند به پدیده های دنیای مشهود وحدت بخشد و بدین شکل آن ها را ساده کند، نه آن که با توسل به خدایان بی شمار ظاهری پیچیده تر به امور بدهد. او دست کم در جایی به دنبال دانش می گشت که ما امروز آن را جای درستی می دانیم.
روشن نیست که تالس در واقع می خواست بگوید که همه چیز از آب تشکیل شده است، یا این که سرچشمه همه چیز آب است. شاید هم هر دو را منظور داشت. این هم بیجاست ولی الزاما خیلی گمراه کننده نیست که مانند ارسطو حرف های تالس را چنان تعبیر کنیم که گویی منظورش این بوده که آب arche [مبدا بنیادین]همه چیز است. اصطلاح archeرا برخی از اندیشمندان کمی بعد نه تنها به معنای سرچشمه چیزها بلکه به معنای ماده اساسی ای به کار بردند که همه چیز از آن تشکیل شده است و سرانجام به همان بدل می شود.
در هر حال، این که تالس آب را انتخاب کرد گزینش بدی نبود. آب، برخلاف سایر عناصر متعارف، مانند خاک و آتش، به آسانی می تواند شکل های گوناگونی مانند یخ و بخار به خود بگیرد. بنابراین آب چندکاره و به ظاهر اثرگذار بوده است. ارسطو هنگامی که دلایل احتمالی گرایش تالس به آب را بازمی نمود، به ارتباط نزدیک آب با زندگی هم اشاره کرد. غذا، خون و منی همه از آب تشکیل شده اند؛ گیاهان و حیوانات هم به آب زنده اند. موجودات زنده اغلب تا حدودی دارای رطوبتند، و وقتی می میرند، خشک می شوند. بسیاری از شرح های اساطیری در باره دنیا هم برای آب نقشی مهم قائل بودند. هم بابلی ها و هم مصری ها افسانه هایی درباره خلقت داشته اند که در آن ها آب نقش برجسته ای ایفا می کرده است. این موضوع چندان مایه شگفتی نیست، زیرا فرهنگ هر دوی این اقوام بر پایه رودخانه هایی شکل گرفته بود که خود در اطراف آن ها مستقر شده بودند. در آثار هومر (هشت قرن پیش از میلاد)، اکئانوس [خدای اقیانوس ها]، مظهر شخصیت یافته آبی که سطح کروی زمین را احاطه کرده است، به وجود آورنده تمام حیات و احتمالاً تمام خدایان است. به گفته پلوتارک (حدود ۴۶ ـ حدود ۱۲۰ م.)، کشیشان مصری مایل بودند ادعا کنند که هم هومر و هم تالس باورهاشان در مورد آب را از مصر برگرفته اند.
احتمالاً تالس اسطوره های مصری و بابلی را می شناخت، ولی معنایش این نیست که او فقط همان اسطوره ها را بازگو می کرد یا حتی این که عقایدش را ابتدا از آن ها اقتباس کرده بود. ولی همان قدر احتمال دارد که هم آن اسطوره ها و هم نظرورزی های خود تالس تا حدودی از این آگاهی ریشه گرفته باشند که آب عنصری اثرگذار، چندوجهی و دخیل در روندهای حیات است. تالس از این آگاهی استفاده ای کاملاً متفاوت کرد. آب مورد نظر او، مانند اوکئانوس هومر، برادر (و شوهر) الهه ای به نام تتیس(۱۱) نیست. این آب آمیزه ای از سه نوع آبی هم نیست که در کیهان شناسی بابلی به شکل آپسو،(۱۲) تیامات(۱۳) و مامو(۱۴) تجسم و شخصیت یافته اند، آمیزه ای که خدایان را آفرید. این آب نان،(۱۵) یا آب آغازین، هم نیست که پدر خورشید خدای صبح در اسطوره مصری بود. این آب آبی کاملاً معمولی است، مثل آبی که در آن شنا می کنیم یا آبی که می نوشیم. و هیچ ارتباطی، خواه نسبی خواه سببی، با خدایانی که مظهر آب به شمار می روند ندارد.
تفاوت دیگر بین تالس و پیشاهنگان اسطوره ساز وی این است که به نظر می رسد تالس احساس می کرد دست کم در مورد برخی از چیزهایی که می گفت نیاز به اقامه دلایلی دارد. او معتقد بود که زمین روی آب قرار دارد. به ظاهر به این دلیل این حرف را می زد که زمین «مانند چوب و مواد مشابه دیگر شناور بود، و این مواد به گونه ای ساخته شده اند که روی آب شناور باشند، نه روی هوا.»(۱۶) اغلب طبیعت گرایان کوشیده اند به این پرسش پاسخ دهند که اتکای زمین بر چیست. به نظر می رسد تالس به جای راه حلی جزمی کوشیده است راه حلی منطقی ارائه دهد. آب می تواند تکیه گاه چیزهایی مانند تنه درخت باشد؛ پس شاید بتواند تکیه گاه زمین هم باشد. این شیوه استدلال ارسطو را مجاب نکرد که می گفت اگر زمین نیاز به تکیه گاهی داشته باشد، پس خود آب هم که ادعا می کنیم تکیه گاه آن است نیاز به تکیه گاه دارد؛ پس در واقع تالس به پرسش یاد شده، پاسخی نداده بود. تازه، ایراد مهم دیگری هم به استدلال تالس وارد است: تنه درخت می تواند شناور باشد، ولی خیلی چیزها این خاصیت را ندارند. چرا به جای آن که فرض کنیم زمین مثل سنگ زیر آب می رود، باید فرض کنیم که زمین می تواند مانند تنه درخت شناور باشد؟ ولی حتی این شکست هم برای تالس نوعی پیروزی بود. به جای آن که حرفش را رد کنیم، ناگزیریم در مقابلش دلیل و برهان بیاوریم، در حالی که به فکرمان هم نمی رسید با کاهنان مصری چنین رفتار تمجیدآمیزی کنیم.
شاید تالس به خاطر ادعایش در این مورد که مغناطیس و کهربا هم زنده اند (یا روح، psuche، دارند، معنای این ها در آن دوره تقریبا یکی بود) شایان همین گونه تمجید باشد. او متوجه شد که مغناطیس و کهربا می توانند باعث حرکت اشیای دیگر شوند و خودشان می توانند به طرف آن ها حرکت کنند، و تلاش می کرد با طرح این فکر که مغناطیس و کهربا به نوعی جان دارند این حالت مرموز را توضیح دهد. مگر نه این است که حرکت خودجوش اغلب نشانه حیات است. شاید به تالس ایراد بگیریم که قدرتی که باعث حرکت می شود به تنهایی کافی نیست برای این که بگوییم سنگ جاندار است؛ ولی معنایش این نیست که می توانیم افکار وی را به این عنوان که شوخی و مزاح صرف است رد کنیم. حتی امروز هم تعریف دقیقی از حیات وجود ندارد، و در سده هفتم پیش از میلاد هم حتی تعریفی مبهم از آن وجود نداشت. فکر به ظاهر عجیب و غریب تالس را شاید بتوانیم نتیجه طبیعی ذهنی جستجوگر در زمانی به شمار آوریم که بشر چیزهای باارزش بسیار کمی می دانست.
پیش از آن که تالس را ترک کنیم و به مطالعه افکار دیگر فیلسوفان اهل میلتوس بپردازیم، ارزش دارد حکایتی کوتاه را که درباره او گفته شده بار دیگر نقل کنیم، گو این که گوینده آن دیوگنس لائرتیوس است:

گفته اند یک بار که پیرزنی تالس را به فضایی باز راهنمایی می کرد تا ستاره ها را رصد کند، تالس به گودالی درافتاد و فریاد کمک خواهی اش باعث شد که پیرزن در پاسخ با تغیر بگوید: «تالس، چطور می خواهی همه چیز را درباره اجرام سماوی بدانی در حالی که نمی توانی درست جلوی پای خودت را ببینی؟»(۱۷)

اگر این حکایت راست باشد، تالس نه تنها می تواند ادعا کند که نخستین فیلسوف بوده، بلکه سوای آن می تواند ادعا کند که نخستین فیلسوف حواس پرت بوده است. در هر حال، این حکایت گواهی بر این واقعیت است که مردم از دیرباز خوش داشته اند بین فلسفه و بی توجهی به امور دنیوی ارتباط برقرار کنند. سقراط، در یکی از مکالمات افلاطون، همین داستان را به شکلی دیگر در مورد تالس نقل می کند. آریستوفانس(۱۸) هم در نمایشنامه ای به نام ابرها(۱۹) حکایتی مشابه ولی عاری از ظرافت در مورد خود سقراط نقل می کند.
یونانیان نظم فکری را ارج می نهادند و مایل بودند این نظم را در هر جایی که از آن بی بهره بود برقرار کنند. این یکی از دلایلی است که مردم افکار آنان را مطالعه می کنند. یکی از جنبه های این تمایل به تنظیم امور به شکلی آراسته را در شیوه نگارش تاریخ خودشان پیدا می کنیم: در منابع کهن که شرح فلسفه قدیم را نقل می کنند، به صف عظیمی از استادان و دانشجویانی برمی خوریم که هر کدام چراغ دانش خود را به دست جانشینی که برگزیده اند می سپارند. به این ترتیب عموما گفته می شد که آناکسیماندروس (۶۱۰ تا ۵۴۶ ق. م.)، شهروندی کمی جوان تر از شهر میلتوس، «شاگرد و جانشین» تالس بود، اگر چه شاید هرگز زیر نظر وی چیزی نیاموخته بود. آناکسیماندروس هم مانند تالس علامه و همه چیزدان بود، و هر چند فقط بخشی از یک جمله کتاب درباره طبیعت(۲۰) او به جا مانده است، شواهدی کافی باقی است که نشان می دهد بی تردید او کتابی نوشته است که عنوانش تقریبا (به یونانی) همان است، و این که آن کتاب کم و بیش همه موضوع ها را در بر می گیرد. او حتی نخستین نقشه شناخته شده آن بخش هایی از کره زمین را که در آن زمان از وجودشان مطلع بودند رسم کرد. آناکسیماندروس آنچه را هم درباره طبیعت نمی دانست، که شامل مطالب زیادی می شد، از خودش درآورد.
منظور این نیست که او دروغ می گفت، بلکه مراد این است که می کوشید کنه امور را برای خودش روشن کند. او درباره منشا و سرنوشت عالم، اصولی که بر روندهای طبیعی حکمفرماست، ترکیب خورشید، ماه و ستاره ها، سیر پیشرفت حیات، آب و هوا و بسیاری چیزهای دیگر تامل کرد. آناکسیماندروس از ذهنیات و عقاید مشابهی برای توضیح تمام چیزهایی که می دید استفاده می کرد. ولی از یک نظر آنچه او ندید بسیار مهم تر از آنی بود که دید. آناکسیماندروس تشخیص داد که ممکن نیست بهترین توصیف از طبیعت همیشه بر آن چیزی متکی باشد که مستقیما قابل مشاهده است، بلکه گاهی کند و کاو بیش تر لازم است. او به جای آب مورد نظر تالس چیزی نامرئی را arche یا مبدا بنیادین دنیا فرض کرد. اگر فلسفه تالس یک جنبه اصلی اندیشه علمی، یعنی نیاز به آسان و ساده کردن پدیده های قابل مشاهده، را نشان می داد، کار آناکسیماندروس نمونه تلاشی اضافه ولی به همان اندازه اساسی بود: علم می گوید آنچه در مورد دنیا وجود دارد بیش از آنی است که به چشم می آید.
آناکسیماندروس این ماده اصلی یا اولیه را apeiron نامید و مراد اصلی اش از این واژه مفهوم «نامعین» بود. اصطلاح مورد نظر او را اغلب به «بی نهایت» ترجمه کرده اند، ولی این کار باعث می شود که آناکسیماندروس بیش از حد لازم مرموز جلوه کند. تردیدی نیست که او ماده خام دنیا را نامحدود، به معنای «بی کران» می دانست، درست همان گونه که هومر اقیانوس را با صفت apeironتوصیف کرده است. ولی آنچه بیش از همه برای آناکسیماندروس اهمیت داشت این بود که این ماده اولیه، هر چه باشد، قطعا چیزی است بدون هر گونه کیفیت قابل مشاهده خاص خودش، به گونه ای که تمام پدیده های قابل مشاهده را بتوانیم بر حسب آن توصیف کنیم.
آناکسیماندروس متوجه شد که چیزهای قابل مشاهده گرایش به ضدیت با یکدیگر دارند ــ مثل گرم و سرد، مرطوب و خشک ــ و این، به قول وی، عناصر گرایش به آن دارند که با هم در حالت جنگ باشند. همان گونه که در تنها متن به جا مانده از وی آمده است عناصر «بنا به داوری زمان، بابت بی عدالتی در حق یکدیگر تاوان و جریمه می پردازند»(۲۱) به نظر می رسد که عقیده آناکسیماندروس این بود که چیزها به حد یکدیگر تجاوز می کنند (این همان اقدام به «بی عدالتی» است) و به نوبت نقش قربانی و انتقام گیرنده را بازی می کنند و این در حالی است که زمان نقش داور را برایشان دارد. برای مثال، زمان مقرر می دارد که تاریکی و نور تقریبا باید ضربه های شلاق مساوی بخورند. نتیجه این ستیزه خاص را در توالی منظم شب و روز می بینیم. ستیزه های دیگر هم تمام مدت به شکل بازی کیهانیِ کاغذ ـ قیچی ـ سنگ در جریانند: گاهی آتش به آب حمله و آن را بخار می کند؛ و گاهی آب برای انتقام آتش را خاموش می کند.
مفهوم عناصرِ در جدال با هم که نخستین بار در نوشته های آناکسیماندروس مطرح می شود، در ادبیات غرب اغلب تکرار شده است. از آن جمله است این گفته میلتون:

گرما، سرما، رطوبت و خشکی، چهار قهرمان خشمگینند
که این جا برای برتری مبارزه می کنند(۲۲)

و بسیاری گفته های دیگر. ولی گرما، سرما، رطوبت و خشکی چگونه از apeironیا آناکسیماندروس، مزیت این که فرض کنیم هر چیزی از توده ای بی آغاز و نامعین به وجود آمده این است که به [حل] معمایی می پردازد که ذهن تالس و هر کسی را که فکر می کند «اصل» چیزهای موجود یکی از عناصر متعارف است به خود مشغول می دارد. این معما چنین است: اگر زمانی همه چیز آب بوده، پس آتش چگونه به وجود آمده است؟ در این حالت آیا آتش از همان آغاز پیدایش خاموش نمی شد؟ راه حل آناکسیماندروس این است که بگوید اضداد بنیادین با هم از نامعین پدید آمدند، به گونه ای که هیچ یک از مواد در حال جدال به شکلی غیرمنصفانه از رقیبش پیش نبود.
جزئیات بیش تر حکایتی که آناکسیماندروس در مورد پدید آمدن عالم نقل می کند به این شرح است. نوعی تخم، مایه یا هسته که حاوی اضداد اصلی گرما و سرما بود از نامعین جدا شد. این هسته به توده ای سرد و مرطوب بدل شد که حلقه ای از آتش دور آن را گرفته بود، و از برخورد گرما و سرما بخار تیره ای بین آن دو به وجود آمد. سرما به زمین بدل شد و آتش به ستارگان. زمین صفحه ای صاف یا شاید به شکل استوانه است، ولی بی تردید کروی نیست. این هم تا حدودی غریب است که نه تنها خورشید، ماه و ستارگان کروی نیستند، بلکه آن ها چرخ هایی از آتشند که به دور زمین می گردند، و حلقه ای توخالی از بخار دور تک تک آن ها را گرفته است. این حلقه ها دارای منفذهای هواکشی هستند که آتش از آن ها به بیرون درز می کند. به این ترتیب هر حلقه بخار شبیه لاستیک تویی و پنچر تایر دوچرخه ای است که پر از آتش باشد. وقتی به روشنایی های آسمان می نگریم، آنچه می بینیم در واقع محل سوراخ های تایر است. خورشیدگرفتگی هم زمانی مشاهده می شود که یکی از این سوراخ ها مدتی بسته می شود.
بر این اساس، همان گونه که پیش تر گفتیم، بی تردید آنچه در مورد دنیا وجود دارد بیش از آنی است که به چشم می آید. تصویری که آناکسیماندروس از اجرام سماوی ترسیم می کند قدری کم تر غریب به نظر می رسد، اگر بکوشیم شیوه ای را بازسازی کنیم که وی برای ترسیمشان به کار گرفته است. شاید تصور درختی که رشد می کند و پوسته ای از آن جدا می شود او را به این فکر انداخت که ستاره ها را همانند حلقه هایی بداند. به ظاهر آناکسیماندروس از این تصویر ذهنی برای ترسیم ذهنیتش در این باره استفاده کرد که چگونه به هنگام جدایی اولیه گرما از سرما، پوسته ای از آتش دور زمین تشکیل شده است. اگر این تصویر ذهنی او را درک کنیم، آسان تر می فهمیم که چگونه اجرام سماوی را به شکل چرخ مجسم می کرد: زمین آن ها را مثل پوستی از خود جدا کرده است، و این دست کم توضیح می دهد که آن اجرام از کجا آمده اند. فقط باقی می ماند که آناکسیماندروس برای ما توضیح دهد که چرا این اجرام به شکل نقطه ها یا کره هایی نورانی به چشممان می آیند. نظریه منفذهای هواکش، یا سوراخ های تایر، این کار را برایش انجام می دهد.
اندیشه خیال آمیز دیگری در کیهان شناسی آناکسیماندروس وجود دارد که بیش تر به دلیل پیچیدگی اش جالب است تا به دلیل غرابتش. او فکر نمی کرد که زمین به تکیه گاهی ــ اعم از آب یا هر چیز دیگر ــ نیاز داشته باشد که نگهش دارد. معتقد بود که زمین در مرکز عالم کروی قرار دارد، و تمام چیزهای دیگر دورش حلقه زده اند، و همین موقعیت محوری است که توضیح می دهد چرا زمین از فضا فرونمی افتد. همان گونه که ارسطو (در توضیح دیدگاه آناکسیماندروس و نه دیدگاه خودش) می گفت، نیروی تعادل زمین را در جای خودش نگه می دارد:

زیرا ضروری است که هر چه در مرکز قرار گرفته، و به یک اندازه با دو حد نهایی خویش در ارتباط است، سرسوزنی هم به سوی بالا یا پایین یا طرفین تکان نخورد؛ این هم غیرممکن است که بتواند در آن واحد در جهت های مخالف حرکت کند. به این دلیل است که به ناگزیر ثابت می ماند.(۲۳)

پس زمین شبیه الاغ مشهور بوریدان است که در فاصله ای دقیقا مساوی بین دو کپه کاه قرار داشت و نمی توانست تصمیم بگیرد کدام یک را بخورد و در نتیجه، همان وسط ماند و از گرسنگی مرد. این نظر آناکسیماندروس هم از جهاتی چند شکل پیشرفته همان حکایت است (در زمینه مورد نظر ما مهم نیست که این فکر کاملاً اشتباه هم هست، دست کم نه ذره ای کم تر از فرضیه مرکزیت زمین که بنیاد آن است). قبل از هر چیز، این نظریه به شکلی دلنشین از دقت ریاضیات برخوردار است. آناکسیماندروس هم مانند بندبازی که خودش را در فضای خالی رها می کند، چون اطمینان دارد که یارش به سرعت تاب می خورد تا او را بگیرد، با شهامت پا را از قلمرو تکیه گاه مادی فراتر گذاشت و به اندیشه ای دقیق اعتماد کرد که می توانست به یاری آن مانع فروافتادن زمین شود. در این جا هنوز قوانین حرکت به سبک گالیله یا نیوتن را نمی بینیم. مراد قوانینی است که اجسام را در مسیری ثابت نگه می دارند به گونه ای که می توانیم جزئیاتشان را محاسبه کنیم. ولی اصلی جهانی را مشاهده می کنیم، که چون به فاصله مساوی زمین از لبه های جهان اشاره می کند، در زمره اصول ریاضی است و برای توضیح موضوعی اساسی به کار می رود. اصل تعادل آناکسیماندروس هم مانند نامعین (apeiron) مورد نظرش، نامرئی و غیرشخصی است، ولی قدرتش به اندازه یکی از خدایان است. این طرز فکر برای باقی طبیعت گرایان کمی بیش از اندازه بدیع بود، یعنی برای کسانی که فوری نقطه اتکای مادی زمین را دوباره در اختیارش نهادند تا روی آن بنشیند.
انسجام روایت آناکسیماندروس جالب است. او حیات حیوانی روی زمین را با اصطلاحاتی غیرافسانه ای توضیح می دهد و می گوید این حیات به دنبال همان روند «جدا شدن» به وجود آمده که عامل پیدایش عالم است. درست همان طور که بخار آغازینی که اجرام سماوی را در خود گرفته در نتیجه تاثیر گرما بر سرما به وجود آمده است، حیات نیز به دلیل نیروی محرک گرمای خورشید، از رطوبت به وجود آمد. این فکر که ممکن است موجودات زنده به شکلی خودجوش از ماده گرم و مرطوب پدید آیند تا قرن هفدهم، که میکروسکوپ ها روایتی متفاوت را عنوان کردند، اندیشه ای تقریبا جهانی بود که حتی تا قرن نوزدهم هم به حیاتش ادامه داد. فرض بر این است که آناکسیماندروس بر این اعتقاد هم بوده است که نخستین موجودات در پیله پوست خارداری قرار داشته اند، و او در توصیف این پوست یا پوسته همان واژه ای را به کار برده که در روایتش از آتشی که به ستارگان بدل شد به کار برده است. تمام این حکایت به گونه ای طرحریزی شده است که تا سرحد ممکن یکدست و، بنابراین، ساده باشد.
توضیح آناکسیماندروس در مورد ظهور خود انسان بدیع بود، گر چه آن قدرها که انتظار می رفت حالت پیشگویی نداشت. افسانه ای وجود دارد که می گوید او نظریه تکامل را پیش بینی کرده بود، و در منبعی معتبر و مربوط به سده دوم میلادی اظهاراتی آمده است که نظریه منسوب به آناکسیماندروس را مبنی بر این که بشر از موجوداتی از نوعی دیگر به وجود آمده است تایید می کند. افسوس، آناکسیماندروس داروین نبود. روایات کامل تری می گویند که آنچه او در ذهن داشت این بود که نخستین افراد بشر در دل ماهی ها یا موجوداتی شبیه به ماهی پرورش یافتند که نقش مادر را برای بشر بازی کردند. مرادش این نبود که نوع بشر به تدریج از نوع ماهی به وجود آمده است. به ظاهر توجه به این نکته او را به این نظریه رهبری کرده بود که دوره شیرخوارگی بشر به شکلی غیرمعمول طولانی است، و در این دوره او نمی تواند نیازهای خودش را برآورد، و همچنین این فکر که نخستین افراد بشر هرگز نمی توانسته اند به تنهایی به حیات خود ادامه دهند. پس از آن که ماهی نخستین افراد بشر را پرورش داد و این افراد توانایی مراقبت از خود را پیدا کردند، این نخستین نسل نوزادان آبی به خشکی آمدند، و گمان می رود که آن گاه توانستند نوزادان خود را پرورش دهند.

در تبارشناسی فیلسوفان اهل میلتوس، آناکسیمنس را، که آخرین فرد این سلسله است، از اعقاب آناکسیماندروس دانسته اند. او در حدود بیست و پنج سال از آناکسیماندروس جوان تر بود، و پایان زندگی حرفه ای اش همزمان بود با نابودی میلتوس به دست ایرانیان در ۴۹۴ ق.م.؛ این شهر پانزده سال بعد دوباره برپا شد، ولی از آن پس بیش تر به خاطر محصول پشم شهرت داشت تا به خاطر فلسفه.
نگارندگان قدیم تاریخ فلسفه، از میان سه حکیم میلتوسی، آناکسیمنس را مهم تر دانسته اند. در ذهن دقیق آنان همین که آناکسیمنس آخرین فرد این سلسله بود، به طور طبیعی این فکر را ایجاد می کرد که وی اوج اندیشه آنان را هم ارائه داده است. ولی به چشم امروزیان او اغلب از هر سه فیلسوف مورد نظر اهمیت کم تری داشته است. قوه تخیل آناکسیمنس مانند آناکسیماندروس دل انگیز نیست، و به نظر می رسد آناکسیمنس نه تنها پاکشان به دنبال جهش های اندیشه آناکسیماندروس است، بلکه در این گونه گام برداشتن ها گاهی هم به عقب می رود. برای مثال، آناکسیمنس اندیشه باریک بینانه و شاید گمراه کننده آناکسیماندروس را در مورد تعادل رد کرد، و باز به این دیدگاه بازگشت که چیزی مادی نگهدارنده زمین است. او می گفت که هوا تکیه گاه زمین است، و این حرف را بر این قیاس می زد که باد برگ را معلق نگه می دارد، همان گونه که تالس هم پیش از او در مورد آب این حرف را زده بود و مبنای قیاسش تنه درختی بود که روی آب می ماند. آناکسیمنس در مورد arche، یا ماده اولیه عالم هم به عقب برگشت. او هم مانند تالس یکی از عناصر زندگی روزمره را، به جای apeiron یا نامعینِ مرموز آناکسیماندروس، برگزید. ولی باز هم هوا را جانشین آب مورد نظر تالس کرد.
چرا آناکسیمنس تا این اندازه به هوا، که در میان عناصر از همه کم تر چشمگیر است، دلبسته بود؟ پاسخ این پرسش تا حد زیادی به دم و بازدم مربوط می شود که در ذهن یونانیان با زندگی و روح ارتباط داشت. به ظاهر آناکسیمنس وجه تشابهی بین روح بشر و arche یا ماده اولیه عالم می دید: او می گفت هر دوی آن ها هواست. در ابتدا به نظر می رسد این وجه تشابه چندان روشنگر نیست و مسئله را دوچندان می کند. هوا چطور ممکن است همان روح باشد؟ تازه حتی اگر چنین باشد، چه ارتباطی با این مطلب دارد که صخره ها و درخت ها از چه ساخته شده اند؟ ولی آن گونه که به نظر می رسد، آناکسیمنس آن قدرها هم حرف پیچیده ای نمی زد؛ آن روزها واژه نفْس یا روح (psuche) مفاهیم ضمنی متفاوتی داشت. هنوز بین ذهن و ماده تمایز روشنی قائل نشده بودند، و روح را همان ماده ای می دانستند که به سادگی مایه حیات موجودات زنده است. اگر چنین ماده ای وجود داشت، پس هوا، در قالب دم و بازدم، گزینه ای منطقی بود. آناکسیمنس نخستین کسی نبود که هوا را برگزید. پیش تر در نوشته های هومر، روح (psuche)، از جمله، نَفَس زندگی بود که به هنگام جان دادن قهرمانش از دهانش بیرون می آمد. در ایلیاد باد می توانست موجودات ماده را آبستن و بارور سازد، دست کم در مورد اسب ها چنین بود.
اگر هوا را نوعی نیروی حیات بخش به شمار آوریم، فکر اصلی آناکسیمنس برایمان روشن می شود. تمام اندیشمندان قدیمی یونان در این نظر با هم شریک بودند که عالم به نوعی به تنهایی رشد و گسترش پیدا کرد، نه آن که خدایان آن را از هیچ پدید آورده باشند. خدایان اسطوره ای سنتی شاید چیزهایی را شکل داده باشند، ولی این کار را به یاری مصالحی از پیش موجود انجام داده اند که خودشان هم از همان مصالح به وجود آمده اند. به این ترتیب برای یونانیان طبیعی بود که فکر کنند ماده اولیه خود عالم قدرت این را دارد که رشد و تغییر کند، یعنی آن ماده به شکلی به حیات مربوط است. می توانیم به شکلی منطقی نتیجه بگیریم که تالس در آن دوره متوجه رابطه ای بین آب و حیات شده بود: این واقعیت که گیاهان و حیوانات به آب نیاز دارند به شدت توجه وی را جلب کرده بود. از سوی دیگر، آناکسیمنس متوجه رابطه بین هوا و حیات شده بود: او بیش تر تحت تاثیر این واقعیت قرار گرفته بود که آدم ها نفس می کشند ولی اجساد نفس نمی کشند.
در مورد تالس، همان گونه که دیدیم، نمی توانیم مطمئن باشیم که او معتقد بود که همه چیز از آب پدید آمده است یا این که آب در آغاز وجود داشته و مایه وجود سایر چیزها شده است. در مورد عقاید آناکسیمنس بیش تر می توانیم اطمینان داشته باشیم: او بی تردید اعتقاد داشت که همه چیز از هوا پدید آمده، و حتی تلاش کرد چگونگی آن را توضیح دهد. شیوه تلاش او برای این توضیح است که برخی از اخلافش را تا به امروز تحت تاثیر قرار داده است. این شیوه حتی برخی از آنان را به آن جا رسانده است که کشف شکل اساسی توضیح علمی را به حساب او بگذارند. شاید این افتخار عجیبی برای مردی باشد که به ظاهر به این دیدگاه اعتقاد داشت که درختان، قلوه سنگ ها و همه چیزهای دیگر از هوای رقیق به وجود آمده اند.
در واقع، از نظر آناکسیمنس، نکته مهم مربوط به هوا که درختان و قلوه سنگ ها از آن پدید آمده اند، این بود که هوا همه جور خاصیتی دارد و چیزی کم مایه نیست. او معتقد است که هوا، بسته به این که تا چه اندازه غلیظ یا رقیق باشد، شکل های گوناگونی به خود می گیرد. رقیق ترین شکل هوا آتش است، بعد نوبت می رسد به هوای معمولی؛ این هوا را متراکم کنید تا به باد دست یابید؛ از آن متراکم تر ابرها هستند؛ و بعد به ترتیب نوبت به آب، خاک و سنگ می رسد. هوای جو که ما آن را تنفس می کنیم به مفهومی حالت طبیعی این ماده است، و تمام اشکال دیگرش دوباره به همین هوا بدل می شوند. ولی این هوا پیوسته در حرکت و، در نتیجه، ناآرام است، و همین باعث می شود که در جاهایی بیش از جاهای دیگر هوا وجود داشته باشد، و در این گونه مکان ها هوا غلیظ تر است. به این ترتیب غلظت و رقتی هم که در نتیجه حرکت در هوا ایجاد می شود، نیروی محرکه تغییر در دنیای مورد نظر آناکسیمنس است. این غلظت و رقت سبب ساز گرما و سرما، رطوبت و خشکی، و سختی و نرمی است. این پیشرفتی نسبت به «جدا شدن» توصیف ناشدنی ای است که آناکسیماندروس آن را سبب ساز پیدایش عناصر مختلفی می داند که از apeiron نامعین به وجود می آیند.
حالت بدیع مهم این مطلب در این است که تفاوت هایی که آناکسیمنس از نظر کیفیت یا نوع قائل می شود، به تفاوت های کمیت یا تعداد بستگی دارند: دلیل گوناگونی عناصر مقدار متفاوت هوای انباشته در آن هاست. تقلیل گوناگونی رنگارنگ عالم به این گونه مفاهیم کمّی کاری است که کم و بیش از آناکسیمنس تا عالمان عصر حاضر ادامه یافته است. ولی تا عصر گالیله و نیوتن، یعنی سده هفدهم، توصیف کاملی از فکری که در پس این کار قرار دارد، یعنی این که کتاب طبیعت به زبان ریاضی نگاشته شده است، به دست داده نشد. (فیثاغورسیان ــ که موضوع بعدی مطالعه ما هستند ــ پیشدستی های بیش تر و تاثیرگذارتری در این زمینه کرده اند. آنان اعداد را در طبیعت می دیدند، زیرا معتقد بودند که اصل همه چیز عدد است).
باقی مطلب آناکسیمنس به هیچ روی شباهتی به نظریه های گالیله یا نیوتن ندارد. بنا به گفته هیپولوتوس،(۲۴) یکی از مدافعان سرسخت مسیحیت در قرن سوم:

او می گوید، آن گونه که دیگران تصور کرده اند، اجرام سماوی زیر زمین حرکت نمی کنند، بلکه دور آن می گردند، درست مانند کلاهی که دور سر ما را می گیرد؛ و خورشید هم به این دلیل که زیر زمین قرار می گیرد از چشم ها پنهان نمی شود، بلکه به این دلیل دیگر دیده نمی شود که بخش بالایی زمین روی آن را می پوشاند و نیز به دلیل فاصله اش با ما که افزایش یافته است.(۲۵)

آناکسیمنس عالم را چنان می دید که گویی افلاک نمای مدرنی است، جایی که ما می نشینیم و به سقفی مدور (به قول او «کلاه نمدی») می نگریم در حالی که انواع ستارگان بالای سرمان در گردشند. خورشید و ستارگان هم مانند زمین مسطحند، و همین باعث می شود که بتوانند مانند برگ هایی که باد بلندشان می کند در هوا معلق بمانند. گفته می شود که آن ها اجسامی آتشین هستند که نخست به شکل رطوبت از زمین جدا و بعد کم کم بخار شدند و به تدریج از درجه رقیق بودنشان کاسته شد تا آن که به آتش بدل شدند. سیاهی شب زمانی در می رسد که خورشید ــ بزرگ ترین برگ آتشین ــ در پس کوه های شمالی ناپدید می شود.
آناکسیمنس همچنین کوشید از ابزارهای جدیدش برای رقیق و غلیظ کردن استفاده کند تا بتواند هوا را، که موضوعی بود مورد توجه اهالی دریانورد میلتوس، توصیف کند. ولی سرانجام تقریبا همان حرف های آناکسیماندروس را زد. او از شرح آناکسیماندروس درباره رعد و برق پیروی کرد که آن ها را فرار ناگهانی و بی امان باد که در دام ابر افتاده است می دانست. این فکر در اواخر سده پنجم ق.م. به شکل هجو در اثری از آریستوفانس به نام ابرها مطرح شد:

استرپسیادس:... پس رعد و برق چیست؟
سقراط: هر بار باد خشکی به هوا بلند می شود و درون این ابرها محبوس می گردد، آن ها را از درون چون کیسه ای پر از هوا باد می کند، سپس به ناچار آن ها را می ترکاند و به دلیل غلظتش به سرعت از آن کیسه خارج می شود و به دلیل سرعت و نیروی محرکه خودش ایجاد روشنایی می کند.
استرپسیادس: بله، قسم به زئوس که همین طور است! در هر حال، این درست همان اتفاقی است که یک بار برای من افتاد...داشتم سوسیس کلفتی را برای یکی از خویشانم سرخ می کردم، و از روی بی حواسی فراموش کردم آن را چاک بدهم؛ سوسیس باد کرد، و ناگهان از هم پاشید، پرید توی چشم هایم و صورتم را سوزاند.(۲۶)

رعد و برق و زلزله از هم پاشیدن سوسیس نیست، ولی درست همان قسم چیزی است که اسطوره پردازان با توسل به اقدامات خدایان آن را توصیف می کردند. در آثار شاعران ایونیایی، مانند هومر و هسیودوس، پوسیدون «آن که زمین را با سر و صدای بسیار به لرزه در می آورد»،(۲۷) باعث زلزله می شد. ولی از نظر آناکسیمنس زلزله ها (به قول ارسطو) زمانی پدید می آیند که

زمین پس از خیس خوردن و خشک شدن، متلاشی می شود، و با تلاشی و فروافتادن قله ها به لرزه در می آید. بنابراین، زلزله ها هم در دوره های خشکسالی و هم در دوره های بارانِ فراوان رخ می دهد؛ زیرا در دوره های خشکسالی...زمین خشک می شود و ترک برمی دارد، و هر بار هم که بیش از اندازه خیس شود، به دلیل آبی که در آن فرومی رود، از هم می پاشد.(۲۸)

به این ترتیب طبیعت گرایی، جهان بینی طبیعیون نسبت به عالم، وجود پوسیدون را زائد می داند. شاید به این فکر بیفتیم که اعتقاد یونانیان به پوسیدون اگر زمانی وجود داشته، به چه معنا بوده است؟ این پرسش جالبی است ــ به ظاهر نگرش های مربوط به اعتقادات دینی به اندازه امروز گسترده بوده است ــ ولی در این جا نامربوط است. حتی اگر کسانی که به پوسیدون و دیگر خدایان اعتقاد داشتند به این امکان فکر کرده باشند که توجیهاتی طبیعی برای زلزله و پدیده هایی از این قبیل وجود داشته باشد، واقعیت این است که ما از وجود کس دیگری که پیش از فیلسوفان اهل میلتوس چنین توضیحاتی در این موارد داده باشد بی خبریم.

به دنبال انحطاط میلتوس، کانون فعالیت فلسفی مدتی به سمت غرب یعنی، به مستعمرات یونانی جنوب ایتالیا، منتقل شد. به هنگام این تحولات فلسفه در معرض نوعی دگرگونی تدریجی قرار گرفت: بحث های بی طرفانه درباره هوا جای خود را به تفکراتی درباره عاقبت روح و راه درست زندگی کردن داد. شنیدن این مطالب برای برخی از خوانندگان تسلی بخش است؛ چنین موضوع هایی آسان تر در چارچوب برداشت عمومی از فلسفه می گنجند. ولی پیش از آن که به فیثاغورس و پیروانش در غرب بپردازیم، شایسته است معایب و محاسن حکمای میلتوسی را بسنجیم و شرح دهیم که چرا آنان هم مستحقند فیلسوف نامیده شوند.
اگر روش های حکمای میلتوسی را با روش های پزشکان پیرو بقراط،(۲۹) درست در صد سال بعد، مقایسه کنیم، تازه اگر ارشمیدس و اقلیدس را در سده سوم ق.م. نادیده بگیریم، متوجه می شویم که روش های میلتوسی ها به شدت خام و ناپخته بود. طرفه این که به همین دلیل آنان را فیلسوف به شمار می آورند. اندیشه علمی تازه پا گرفته بود، ولی باز هم آنان جرئت می کردند که به دنبال دلایل طبیعی امور باشند. به این ترتیب آنان می کوشیدند به کند و کاوی عمیق تر از آنچه تصویر متعارف از دنیا امکان می داد بپردازند. این واقعیت که آنان چنین کردند و این که آنان عقل و خرد را برای این کند و کاو به کار گرفتند، باعث شد که در شمار فیلسوفان قرار گیرند.
استفاده از خرد نشانه ایمان بود. تلاش در راه توضیح قوانین غیربشری حاکم بر کائنات، اگر چنین قوانینی وجود نداشته باشند، یا اگر این قوانین فراتر از حد و مرز درک بشر باشند، فایده زیادی در بر ندارد. حکمای میلتوسی به سادگی به این نتیجه رسیدند که چنین قوانینی وجود دارند و ذهن بشر توانایی درکشان را دارد. این ایمان به وجود قالبی قابل فهم در طبیعت زمانی ثمربخش بود که این فیلسوفان آنچه را به نظر خودشان توضیح خوبی برای اموری مانند حیات، خورشیدگرفتگی و رعد و برق بود ارائه می دادند. گفته آناکسیماندروس ــ البته به زبانی تا حدودی شاعرانه ــ در مورد «ضرورت» و در مورد عناصری که «بنا به داوری زمان، بابت بی عدالتی در حق یکدیگر تاوان و جریمه می پردازند» اعتقاد جدید حکمای میلتوسی را به دنیایی که قوانین قابل درکی بر آن حاکم است توضیح می دهد.
مدتی طول کشید تا چنین اعتقاداتی آشکارا ابراز شد. پزشکانی که دور بقراط (حدود ۴۶۰ تا حدود ۳۷۰ ق.م.)، از اهالی کوس،(۳۰) جمع شده بودند، این طبیعت گرایی جدید را با قاطعیت به نمایش گذاشتند. آنان در مورد صرع، که در میان عوام «بیماری مقدس» نامیده می شد، چنین می گفتند:

این بیماری که مقدس خوانده شده ناشی از همان علت هایی است که باعث بیماری های دیگر می شوند، ناشی از چیزهایی که به بدن وارد یا از آن خارج می شوند، ناشی از سرما، خورشید، و ناآرامی متغیر بادها... لزومی ندارد که این بیماری را در شمار دسته خاصی از بیماری ها قرار دهیم و آن را الهی تر از سایر بیماری ها به شمار آوریم؛ تمام بیماری ها الهی اند و تمام آن ها انسانی اند. هر یک طبیعت و نیرویی مخصوص به خود دارد؛ هیچ یک چاره ناپذیر یا بی درمان نیست.(۳۱)

این پزشکان دنیا را به دو بخش مرموز الهی از یک سو، و بخش قابل توضیح طبیعی از سوی دیگر، تقسیم نکردند. به نظر می رسد آنان هم مانند حکمای میلتوسی معتقد بودند که همه چیز قابل توضیح است.
پزشکان پیرو بقراط واقعیت را به نسبت با دقت مشاهده می کردند و به آنچه قابل اثبات نبود با سوظن می نگریستند. گاهی گفته اند که حکمای میلتوسی، برخلاف این گروه و در جهت بی اعتباری خودشان، توجهی به اثبات اندیشه هاشان نداشتند. حقیقتی در این گفته وجود دارد، هر چند شواهدی هم هست مبنی بر این که آناکسیمنس یک بار دست به آزمایشی در این زمینه زد. او به نتیجه ای اشتباه رسید، ولی این مهم نیست. او گفت (اگر بخواهیم شرح قابل قبولی از وی نقل کنیم) اگر لب هایتان را غنچه کنید به شکلی که سوراخ کوچکی تشکیل دهند و روی دستتان فوت کنید، نفستان خنک به نظر می رسد، ولی اگر دهانتان را کاملاً بگشایید و نفستان را بیرون بدهید، نفستان گرم به نظر می رسد. به ظاهر این واقعیت تاییدی است بر نظریه وی در مورد رقت و غلظت هوا، که می گوید هوای غلیظ سردتر و هوای رقیق گرم تر است. (در واقع، هوای غلیظ گرم تر است، ولی چون در این «آزمایش» با سرعت بیش تری از روی دست رد می شود، باعث می شود که دست احساس خنکی بیش تری کند).
تلاش آناکسیمنس برای تایید نظریه اش در مورد عالم از راه گرم کردن دست هایش استثنایی است که قاعده را ثابت می کند: حکمای میلتوسی به طور کلی زحمت آزمایش کردن را به خودشان نمی دادند. این چندان شگفت انگیز نیست، زیرا حوزه های تحقیق مورد علاقه آنان ــ اجرام، هوا و منشا چیزها ــ برای این کار چندان مناسب نیستند. رعد و برق و غروب خورشید را به آسانی نمی توانیم دستکاری یا تشریح کنیم. حکمای میلتوسی که با چنین پدیده های مرموزی سر و کار داشتند، همان کاری را کردند که به بهترین وجه از عهده اش برمی آمدند: آنان کوشیدند به کمک هر گونه مقایسه و مشاهده ای که در دسترسشان بود، این پدیده ها را ثابت کنند. با توجه به علائق آنان، به آسانی نمی شود باور کرد که فقط اگر به فکر انجام دادن چند آزمایش دیگر می افتادند، در مطالعاتشان پیشرفت بیش تری می کردند.
این انتقاد جدی تر هم بر حکمای میلتوسی و هم بر پزشکان پیرو بقراط وارد است که ادعاهای آنان مبنی بر داشتن دانش اعلی بیش تر جنبه تظاهر داشت. برای مثال، نویسنده کتابی که یکی از پیروان بقراط آن را نوشته و در بالا مطلبی از آن نقل کردیم، معتقد بود که بلغمی که از سر به درون رگ ها می ریزد و جلوی عبور هوا را می گیرد، باعث صرع می شود. به این ترتیب او شیادانی را که در تلاش برای معالجه صرع از سحر و جادو استفاده می کردند سرزنش می کرد، ولی خودش موفقیت بیش تری در این راه به دست نیاورد. به طور کلی، نخستین هواداران طبیعت گرایی، بیش تر به دلیل پافشاری بر رد روایت های اساطیری از طبیعت مهم جلوه می کنند تا به دلیل جزئیات روایت های دیگری که خودشان آوردند.
شمار ایونیایی هایی که بعدها توانستند روش جدیدی برای مشاهده دنیا اختیار کنند زیاد نبود. هنوز چیزهای زیادی مانده بود که آشکارا نمی توانستند توضیحی برایشان پیدا کنند. برای مثال، هرودوت (حدود ۴۸۵ ـ حدود ۴۳۰ ق.م.) را در نظر بگیرید. او را معمولاً پدر تاریخ لقب داده اند، و گاهی، با رافتی کم تر پدر دروغ ها نامیده اند، و به درستی در مقام پژوهشگری واقع بین با روحیه میلتوسی ها، از او نقل قول کرده اند. ولی به موازات متون طبیعت گرایانه تر وی، مانند تلاشی که در بیان دلیل طغیان رود نیل کرد، و ناباوری شدیدش نسبت به برخی افسانه های فراطبیعی، لغزش هایی مکرر در جهت روش های الهیون اسطوره ساز در کارش دیده می شود. برای مثال، او می گوید که زمین لرزه ای که در دلوس(۳۲) رخ داد، هشداری بود از جانب خدایان.(۳۳) فقط اشاره به نیروی الهی نیست که انحراف او از مسیر باریک و تردیدآمیز طبیعت گرایان را نشان می دهد. گفته اند که آناکسیماندروس و آناکسیمنس ماده اولیه تشکیل دهنده دنیا را دارای سرچشمه ای الهی دانسته اند، ولی خواننده امروزی نباید به چنین اظهاراتی توجه زیادی نشان دهد. آن روزها برای آن که چیزی را الهی به شمار آورند همین کافی بود که زنده باشد، به این معنا که بتواند باعث حرکت شود، و در عین حال هرگز نمیرد. همان گونه که یکی از مفسران امروزی گفته است: «هر قدرت یا نیرویی را که در دنیا سرگرم کاری می بینیم، قدرت یا نیرویی که با ما به وجود نیامده و پس از رفتنمان از این دنیا هم به حیاتش ادامه می دهد، بر این اساس باید خدا نامید، و بیش تر آن ها چنین بودند.»(۳۴) گناه هرودوت این نبود که حرف از نیروی الهی ناخواسته بر زبانش جاری شد، بلکه گناهش این بود که موجودات دارای شخصیت را، در لفافه رمز و رازی که درخور موضوع های دارای تقدس دینی بود، دلیل کلی هر رخداد طبیعی به شمار می آورد. این کاری بود که تالس، آناکسیماندروس و آناکسیمنس از انجام دادنش به شدت خودداری می کردند.
چه چیزی باعث شد که حکمای میلتوسی و پزشکان پیرو بقراط به این شکل جدید به طبیعت بنگرند، تهی از اساطیر و خرافه ها در باره بیماری های مقدس؟ کسی به درستی نمی داند. ارسطو فکر می کرد که نکته مهم در مورد فیلسوفان نخستین این بود که آن ها فراغت کافی داشتند، ولی این به سختی می تواند کل ماجرا را توجیه کند، گو این که در واقع بخشی از آن است. سه واقعیت دیگر درباره آنان شاید بیش تر به موضوع مورد بحث ما مربوط باشد. نخست این که ایونیایی ها (و به ویژه میلتوسی ها) مردانی اهل عمل بودند؛ منجمان، جغرافیدانان و نقشه بردارانی بودند مشتاق پرورش استعدادهاشان. آنان وقت زیادی برای موهومات خیالپردازانه نداشتند. دوم این که بسیاری از آنان در مقام تاجرانی پرکار بسیار سفر کرده و با بیگانگان بی شماری آشنا شده بودند، یا دست کم درباره بیگانگان چیزهایی شنیده بودند. بیگانگان اساطیر و خرافاتی متفاوت داشتند که باعث می شد ایونیایی ها نسبت به باورهای خودشان دچار تردید شوند. مورد سوم به نگرشِ به نسبت آزاداندیشانه شان در مورد دین مربوط می شود. ایونیایی ها خدایان سنتی مخصوص خودشان را داشتند، از جمله خدایان اولمپی(۳۵) که در نوشته های هومر به آن ها اشاره شده است، و معابدی داشتند که وقف آن خدایان شده بود؛ ولی به طور کلی به نظر می رسد که آنان مومنان چندان پرشوری نبودند. اگر میلتوسی ها را با پیروان بسیاری از فرقه ها و ادیان مردمی مرموزی مقایسه کنیم که در شمال یعنی در تراکیه و در غرب گسترش یافته بودند، متوجه می شویم که میلتوسی ها تقریبا در زمره لاادریه بوده اند. این که طبیعت گرایی در چنین شرایط و موقعیتی بروز کرد، به سختی ممکن است اتفاقی بوده باشد.
شاید رواج بحث همگانی و رقابت آمیز هم به توضیح این نکته کمک کند که طبیعت گرایی، و به تبع آن فلسفه، چگونه در یونان مطرح شد. شهروندان دولت شهرهای یونانی به این که اهل بحث و جدل هستند شهرت داشتند؛ در واقع، به نظر می رسد که یونانیان بحث و انتقاد را اصیل ترین راه استفاده از کلام می دانستند. ارسطو نوشت که «هدف از قدرت کلام بیان صواب و ناصواب، و به همین قیاس درست و نادرست است.»(۳۶) معجزه نیست که دست کم در برخی از دولت شهرها، ابزارهای بحث و مناقشه سرانجام مشوق مطالعه طبیعت بوده اند. این هم شایان توجه است که وقتی نخستین فیلسوفان به سخنوری و مشاجره پرداختند، در برابر مخاطبانی دارای سوادی روزافزون قرار داشتند. خط الفبایی در یونان نخست در حدود قرن هشتم ق.م. پدید آمد و در حدود قرن ششم ق.م. رواج یافت. این وضع باعث شد که هر چه می شد گفت نوشته شود، و این بداعتی بود که شناختن قدر آن و درکش برای ما آسان نیست. این امر به شفاف سازی انواع باورها، اساطیر، نظریه ها و روایات کمک کرد و باعث شد همه این ها در معرض بررسی و نقد قرار گیرند، و این وضع در فرهنگ های شفاهیِ پیش نوشتاری قابل تصور نبود. به نظر می رسد میلتوسی ها، با وجود تمام ضعف هاشان، نخستین کسانی بودند که از این موقعیت استفاده کردند.



رویای خرد

تاریخ فلسفه غرب از یونان باستان تا رنسانس

آنتونی گاتلیب

مترجم: لی لا سازگار




حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



نظرات کاربران درباره کتاب رؤیای خرد