فیدیبو نماینده قانونی نشر راویس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نبرد هنرمند

کتاب نبرد هنرمند
مرزها را بشکنید و در نبردهای خلاقانه درونتان پیروز شوید

نسخه الکترونیک کتاب نبرد هنرمند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۵۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب نبرد هنرمند

چگونه می‌توانیم بگوییم که جهت‌گیری ما قلمرویی است یا سلسله‌مراتبی؟ یک راه این است که از خودمان بپرسیم اگر واقعا احساس نگرانی کردم چه کار باید کنم؟ اگر تلفن را برداریم و با شش نفر از دوستانمان یکی پس از دیگری تماس بگیریم، تا صدایشان را بشنویم و به خودمان قوت قلب بدهیم که آن‌ها هنوز ما را دوست دارند، داریم سلسله‌مراتبی کار می‌کنیم. ما به دنبال نظرات خوب دیگران هستیم. آرنولد شوارزنگر در یک روز عجیب و غیرمعمول چه خواهد کرد؟ او با دوستانش تماس نمی‌گیرد؛ به سمت باشگاه می‌رود. اهمیت نمی‌دهد اگر آنجا خالی باشد و با هیچ‌کس صحبت نکند. او می‌داند که تمرین کردن، به‌تنهایی، می‌تواند او را به مرکز وجودش برگرداند. گرایش او قلمرویی است. این هم یک آزمون دیگر. برای هر فعالیتی که انجام می‌دهید، از خود بپرسید: اگر من آخرین شخص بازمانده در زمین بودم، آیا باز هم این کار را انجام می‌دادم؟ اگر کاملا در این سیاره تنها باشید، گرایش سلسله‌مراتبی معنایی ندارد است. کسی برای تحت تأثیر قرار دادن وجود ندارد. پس اگر هنوز مایل هستید همان فعالیت را انجام دهید، به شما تبریک می‌گویم. شما دارید آن کار را به‌صورت قلمرویی انجام می‌دهید. اگر آرنولد شوارزنگر آخرین مرد باقی‌مانده روی زمین بود، همچنان مایل ‌بود که به باشگاه برود. استیوی واندر همچنان مایل بود که پیانو بزند. حمایتی که آن‌ها به دست می‌آوردند از خود عمل حاصل می‌شود، نه از اثری که بر دیگران می‌گذارد. من دوستی دارم که دیوانه لباس است. اگر او آخرین زن روی زمین بود، با تلاش مستقیما راهش را به فروشگاه برند گیونچی یا خانه مد سن‌لوران کج می‌کرد و شروع به غارت می‌کرد. درباره او باید بگویم که به دنبال تاثیر گذاشتن روی دیگران نیست. او فقط لباس را دوست دارد. این قلمروی اوست. حالا: در مورد خودمان به‌عنوان هنرمند چطور؟ ما چگونه کار خود را انجام می‌دهیم؟ سلسله‌مراتبی یا قلمرویی؟ اگر ما می‌ترسیدیم آیا اول از همه به آنجا می‌رفتیم؟ اگر ما آخرین فرد روی زمین بودیم، هنوز هم سر موقع به استودیو، سالن تمرین یا آزمایشگاه می‌رفتیم؟

ادامه...
  • ناشر نشر راویس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.69 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نبرد هنرمند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

کتاب اول: مقاومت

تعریف دشمن

دشمن یک معلم بسیار خوب است.
- دالایی لاما(۲۸)

بزرگ ترین هدف های مقاومت

در ادامه فهرستی بدون ترتیب از فعالیت هایی ارائه شده است که بیش از همه به مقاومت منجر می شوند:
  • دنبال کردن هر نوع انگیزه برای پرداختن به نویسندگی، نقاشی، موسیقی، فیلم یا هر هنر خلاقانه، هرچند حاشیه ای یا غیرمتعارف باشد.
  • راه اندازی هرگونه نهاد کارآفرینی خطرناک با هدف کسب سود یا غیر از آن.
  • هر نوع پرهیز غذایی یا رژیم سلامتی.
  • هر نوع برنامه پیشرفت معنوی.
  • هر فعالیتی که هدف آن، داشتن شکم کوچک تر باشد.
  • هر دوره یا برنامه ای که برای غلبه بر یک عادت یا اعتیاد ناسالم طراحی شده باشد.
  • انواع تحصیلات.
  • هر نوع عمل شجاعانه سیاسی، معنوی یا اخلاقی، ازجمله تصمیم گیری برای بهبود برخی از الگوهای فکری یا رفتاری نامناسب.
  • تعهد به انجام هر عمل مخاطره آمیز یا تلاشی که هدف آن کمک به دیگران است.
  • هر عملی که به تعهد قلبی نیاز داشته باشد؛ تصمیم گیری برای ازدواج، بچه دار شدن یا پشت سر گذاشتن یک دوره سخت در رابطه.
  • ایستادگی اصولی در برابر ناملایمات.
به بیان دیگر، هر عملی که لذت فوری را به نفع رشد، سلامتی یا درستیِ بلندمدت رد می کند؛ یا به عبارت دیگر هر عملی که به جای ذات پست ترمان، از ذات والاترمان سرچشمه می گیرد؛ همه این اعمال به مقاومت منجر می شوند.
حالا: مشخصات مقاومت چه چیزهایی هستند؟

مقاومت نامرئی است

مقاومت نمی تواند دیده، لمس، شنیده، یا بو کشیده شود. اما می تواند احساس شود. ما آن را به عنوان یک میدان انرژی که از یک کار بالقوه تابانده می شود تجربه می کنیم. یک نیروی بازدارنده است. منفی است. هدف آن دور انداختن ما، منحرف کردن ما، جلوگیری از انجام دادن کارمان است.

مقاومت درونی است

به نظر می رسد مقاومت از بیرون ما می آید. همسر، شغل، رئیس یا فرزندانمان را عامل آن می دانیم. پت رایلی(۲۹) زمانی که مربی تیم لس آنجلس لیکرز(۳۰) بود، به آن ها «رقیب های جانبی» می گفت.
مقاومت یک رقیب جانبی نیست. مقاومت از درون می آید. خودمان آن را به وجود می آوریم و گسترش می دهیم. مقاومت یک دشمن درونی است.

مقاومت موذی است

مقاومت هر چیزی می گوید تا شما را از انجام دادن کارتان باز دارد. مقاومت اقدام به عهد شکستن، جعل کردن، تحریف کردن، اغوا کردن، زور گفتن و گول زدن خواهد کرد. مقاومت شکل های مختلفی به خود می گیرد. هر شکلی که موجب فریب خوردن شما شود، به خود خواهد گرفت. مقاومت مانند یک وکیل برای شما دلیل می آورد، یا مانند سارقی مسلح اسلحه ای را به صورت شما می فشارد. مقاومت وجدان ندارد. مقاومت هر چیزی را ضمانت می کند تا معامله را انجام دهد و به محض این که حواستان نباشد، شما را دور خواهد زد. اگر حرف های مقاومت را قبول کنید، لیاقتتان همان چیزی است که به دست می آورید. مقاومت همیشه دروغ می گوید و همیشه پر از مزخرفات است.

مقاومت سازش ناپذیر است

مقاومت مانند بیگانه یا ترمیناتور یا کوسه در فیلم کوسه ها(۳۱) است. حرف حساب سرش نمی شود. چیزی جز قدرت نمی فهمد. موتور نابودکننده ای است، که فقط برای یک هدف برنامه ریزی شده: نگذارد ما کار خود را انجام دهیم. مقاومت سازش ناپذیر، سرکش و خستگی ناپذیر است. حتی اگر به یک سلول تبدیل شود، همان سلول هم به حمله کردن ادامه می دهد.
ذات مقاومت این چنین است. این کار تمام چیزی است که بلد است.

مقاومت شخصی عمل نمی کند

مقاومت کاری به شخص شما ندارد؛ نمی داند شما چه کسی هستید و اهمیتی هم نمی دهد. مقاومت یک نیروی طبیعت است. به صورت عینی عمل می کند.
اگرچه بدخواه به نظر می رسد، درواقع به بی تفاوتی باران عمل می کند و مثل ستاره ها از آسمان ها می گذرد. وقتی نیروهای خودمان را برای مقابله با مقاومت بسیج می کنیم، باید این را به یاد داشته باشیم.

مقاومت لغزش ناپذیر است

مانند یک سوزن آهن ربا شده که روی سطح روغن شناور است، مقاومت بدون کوچک ترین خطایی شمال حقیقی را نشان خواهد داد - یعنی وظیفه یا عملی که بیشتر می خواهد ما را از انجام آن باز دارد.
می توانیم از این حقیقت استفاده کنیم. می توانیم به عنوان یک قطب نما از آن استفاده کنیم. می توانیم با کمک مقاومت راه خود را پیدا کنیم، بگذاریم که ما را به سوی وظیفه یا عملی هدایت کند که باید قبل از هر کار دیگری به آن بپردازیم.
قانون کلی: هرچه تماس یا عملی برای تکامل روحمان مهم تر باشد، مقاومت بیشتری برای دنبال کردنش در خود احساس خواهیم کرد.

مقاومت همگانی است

اگر گمان کنیم تنها کسانی هستیم که با مقاومت مبارزه می کنیم، در اشتباه هستیم. هر کسی که بدن دارد، مقاومت را تجربه می کند.
مقاومت هیچ گاه نمی خوابد
هنری فوندا(۳۲) حتی در هفتادوپنج سالگی، قبل از هر بار اجرای روی صحنه بالا می آورد. به عبارت دیگر، ترس از بین نمی رود. جنگجو و هنرمند هر دو بر اساس یک قانون ضرورت زندگی می کنند، که می گوید هرروز باید مبارزه را از سر گرفت.

مقاومت بازی را جدی می گیرد

هدف مقاومت زخمی یا ناتوان کردن نیست. قصدش کشتن است. هدفش کانون وجود ماست: نبوغ ما، روح ما، هدیه بی نظیر و گران بهایی که برای بخشیدنش روی زمین قرار داده شدیم و کسی جز ما از آن بهره مند نیست. مقاومت شوخی ندارد. وقتی با آن می جنگیم، مبارزه تا سرحد مرگ ادامه دارد.

مقاومت از ترس تغذیه می کند

مقاومت از خودش هیچ قدرتی ندارد. هر اونس از شیره ای که دارد، از خود ما نشات می گیرد. ما آن را با ترسمان، تغذیه می کنیم. اگر بر آن ترس چیره شویم، مقاومت را مغلوب خواهیم کرد.

مقاومت تنها با یک جهت مخالف است

مقاومت فقط راه حرکت از یک محدوده پایین تر به محدوده ای بالاتر را سد می کند. وقتی وارد عمل می شود که به دنبال انجام یک کار هنری، شروع یک کسب وکار خلاقانه، یا رسیدن به جایگاه معنوی، اخلاقی یا روحانی بالاتری می رویم.
بنابراین، اگر در کلکته هستید و در بنیاد مادر ترزا مشغول به کارید و در اندیشه رها کردن کارتان و شروع کسب وکاری درزمینه بازاریابی تلفنی هستید... آرام باشید. مقاومت کاری به کارتان نخواهد داشت.

مقاومت در خط پایان بیشترین قدرت را دارد

اودیسه(۳۳) چند سال پیش از آن که واقعا به میهن خود بازگردد، تا نزدیکی های آنجا رفت. جزیره ایتاکا(۳۴) آن قدر نزدیک بود که ملوان ها می توانستند دود آتش خانواده هایشان را در ساحل ببینند. اودیسه چنان مطمئن بود به نقطه امن رسیده که برای چرت زدن دراز کشید. آن موقع بود که مردانش با این فکر که در کیسه فرمانده طلا هست، آن کیسه باارزش را که از پوست گاو ساخته شده بود، ربوده و پاره کردند. کیسه حاوی بادهای مخالفی بود که پادشاه آیولوس(۳۵) زمانی که اودیسه به جزیره مقدس او پا گذاشته بود، برای او جمع کرده بود. بادها با یک وزش خیره کننده خارج شدند و کشتی های اودیسه تمام مسیری که در اقیانوس با سختی زیاد طی کرده بودند به عقب بازگشتند و اودیسه را مجبور به تحمل آزمایش ها و رنج هایی بیشتر کردند تا درنهایت به تنهایی برای همیشه به میهن خود بازگشت.
هنگامی که خط پایان در دیدرس قرار می گیرد، خطر به حداکثر می رسد. مقاومت می داند که در آستانه شکست دادنش هستیم. دکمه آژیر را فشار می دهد. و آخرین یورشش را مهیا می کند و با تمام توانش ما را تحت فشار قرار می دهد.
یک حرفه ای باید برای ضد حمله گوش به زنگ باشد. در پایان مراقب باشید. دهان پرحرفتان را باز نکنید.

مقاومت متحدان خودش را هم جمع می کند

مقاومت بنا بر تعریف، سست کردن خود است. اما خطری موازی نیز وجود دارد که باید در برابر آن هم از خود محافظت کرد: سست کردن توسط دیگران.
وقتی یک نویسنده، شروع به شکستن مقاومتش می کند - به عبارت دیگر، وقتی که او واقعا شروع به نوشتن می کند - متوجه می شود که افراد نزدیک به او رفتارهای عجیب وغریبی انجام می دهند. ممکن است دمدمی مزاج یا کج خلق شوند، دچار بیماری شوند یا این که او را به «عوض شدن» یا «مثل گذشته نبودن» متهم کنند. هرچه این افراد به نویسنده نزدیک تر باشند، عجیب تر رفتار می کنند و عواطف بیشتری را پشت رفتارهایشان قرار می دهند. آن ها سعی می کنند او را سست کنند.
دلیل این امر آن است که آن ها آگاهانه یا ناآگاهانه، با مقاومت خودشان دست وپنجه نرم می کنند. موفقیت نویسنده به مثابه سرزنشی برای آن هاست. اگر او می تواند این اهریمن ها را شکست دهد، چرا آن ها نتوانند؟
معمولا زوج ها یا دوستان نزدیک، یا حتی کل خانواده، عضو پیمانی ضمنی می شوند و بر اساس این پیمان، همه (به صورت ناخودآگاه) ملزم می شوند در باتلاقی بمانند که در آن به آسایش رسیده اند. بزرگ ترین خیانتی که یک خرچنگ می تواند مرتکب شود پریدن به سمت دیواره سطل است.
هنرمندِ بیدار باید بی رحم باشد، نه تنها با خودش بلکه با دیگران. وقتی شروع به دویدن می کنید، نمی توانید به خاطر دوستتان که پاچه شلوارش به سیم خاردار گیر کرده است، برگردید. بهترین کاری که می توانید برای او انجام دهید (اگر دوست واقعی تان باشد، خودش هم این را به شما خواهد گفت) این است که فرار را به قرار ترجیح داده و به راهتان ادامه دهید.
بهترین و تنها کاری که یک هنرمند می تواند برای هنرمندی دیگر انجام دهد این است که به عنوان نمونه یا الهام برایش مفید و تاثیرگذار باشد.
اکنون، بیایید جنبه دیگر مقاومت را بررسی کنیم: نشانه ها.

مقاومت و تعلل

تعلل متداول ترین جلوه مقاومت است چراکه راحت تر از بقیه توجیه می شود. ما به خودمان نمی گوییم «هرگز سمفونی ام را نخواهم نوشت.» بلکه می گوییم، «سمفونی ام را خواهم نوشت؛ فقط از فردا شروع خواهم کرد.»

مقاومت و تعلل، بخش دو

زیان آورترین جنبه تعلل این است که می تواند تبدیل به عادت شود. شرایط به گونه ای می شود که کارهایمان را فقط یک روز به تعویق نمی اندازیم؛ بلکه تا بستر مرگ آن ها را به تعویق می اندازیم.
هیچ گاه فراموش نکنید: در این لحظه، می توانیم زندگی خودمان را تغییر دهیم. هیچ گاه لحظه ای نبوده و نخواهد بود، که قدرت تغییر دادن سرنوشت خودمان را نداشته باشیم. در این لحظه، می توانیم صفحه بازی را به ضرر مقاومت عوض کنیم.
این لحظه، می توانیم بنشینیم و کار خودمان را انجام دهیم.

مقاومت و دردسر

ما خودمان را به دردسر می اندازیم به خاطر این که روشی آسان و راحت برای کسب توجه است. دردسر، جایگزینی راحت برای شهرت است. این که در اتاق همسر رئیس هیئت علمی دستگیر شویم، بی دردسرتر از این است که بخواهیم پایان نامه مان را در مورد متافیزیک تلفیقی در رمان های کوتاه جوزف کنراد به اتمام برسانیم.
نا تندرستی حالتی دیگر از این مشکل است، ازجمله اعتیاد به الکل و اعتیاد به مواد، گرایش داشتن به حادثه و همگی انواع نورُز شامل: میل به اشتباه کردن وسواس گونه و خصلت های ظاهرا کم خطر مثل حسادت، تاخیر داشتن افراطی، گوش دادن به موسیقی رپ با صد و ده دسی‎بل از شیشه دودی نودوپنج سوپرا. هر چیزی که توجه ما را از طریق ابزارهای مصنوعی یا بدون رنج به خود جلب کند، جلوه ای از مقاومت محسوب می شود.
خشونت علیه دیگران شکلی از مقاومت است، تحمل خودخواسته خشونت دیگران نیز همین طور است.
یک هنرمند پرمشغله، دردسر را در زندگی اش تحمل نخواهد کرد چون می داند که دردسر او را از انجام کارش باز می دارد. این هنرمند همه منشاهای دردسر را از زندگی اش دور می کند. او حس تمایل به دردسر را مهار کرده و آن را به کارش تبدیل می کند.

مقاومت و تصنع

تبدیل کردن زندگی به نمایشی تصنعی و باورنکردنی یکی از نشانه های مقاومت است. چرا باید سال ها برای طراحی یک رابط کاربری نرم افزاری زحمت بکشید وقتی می توانید با به خانه آوردن دوست پسرتان که سابقه زندان دارد همان قدر جلب توجه کنید؟
گاهی همه اعضای خانواده به طور ناخودآگاه به فرهنگ تصنع دامن می زنند. شرایط به گونه ای می شود که هر کسی وظیفه ای را بر عهده می گیرد و همه با هم، سفینه خانواده را به سمت فضای متلاطم هدایت می کنند و همه کارکنان سفینه می دانند چگونه اوضاع را همین گونه حفظ کنند. اگر سطح تصنع از حد خاصی پایین تر بیاید، یک نفر برای دوباره بالا بردنش به میان می پرد. پدر مست می کند، مادر بیمار می شود، جینی(۳۶) با خالکوبی تیم اوکلند ریدرز(۳۷) به کلیسا می رود. شرایط از یک فیلم سرگرم کننده تر است و اثرگذار هم هست: هیچ کس هیچ کاری را به سرانجام نمی رساند.
گاهی فکر می کنم مقاومت یک جور هایی دوقلوی شیطانی بابانوئل است، که خانه به خانه گشت می زند، از انجام شدن همه کارها اطمینان حاصل می کند. وقتی به خانه ای که درگیر تصنع است می رسد، گونه های گلگونش می درخشند و هشت گوزن شمالی اش را تندتر می راند و دور می شود. می داند که در آن خانه کاری برای انجام دادن ندارد.

مقاومت و خوددرمانی

آیا به طور منظم ماده ای را، قانونی یا غیرقانونی، با هدف تسکین افسردگی، اضطراب و غیره مصرف می کنید؟ من تجربه زیر را پیشنهاد می کنم:
زمانی به عنوان نویسنده برای یک آژانس تبلیغاتی بزرگ در نیویورک کار می کردم. رئیس به ما می گفت: یک بیماری اختراع کنید. او می گفت یک بیماری اختراع کنید تا ما درمان آن را بفروشیم.
اختلال کم توجهی، اختلال عاطفی فصلی، اختلال اضطراب اجتماعی. این ها بیماری نیستند، بلکه ترفندهای بازاریابی هستند. نویسنده های متن های تبلیغاتی آن ها را کشف کردند، نه پزشکان. حوزه های بازاریابی آن ها را کشف کرده اند و شرکت های دارویی.
افسردگی و اضطراب ممکن است واقعی باشند. اما می توانند مقاومت هم داشته باشند.
زمانی که برای محو کردن صدای درونمان به خودمان دارو می خورانیم، آمریکایی های خوب و مصرف کننده های نمونه ای می شویم. ما دقیقا همان کاری را می کنیم که آگهی های تبلیغاتی تلویزیون و فرهنگ ماتریالیستی پاپ ما را برای انجام آن کار از زمان تولد شست وشوی مغزی داده اند. به جای خودشناسی، انضباط شخصی، خودداری از لذت آنی و سخت کوشی فقط یک محصول را مصرف می کنیم.
افراد زیادی هستند که در چندراهی مقاومت و کسب وکار صدمه دیده اند یا از بین رفته اند.

مقاومت و قربانی بودن

پزشکان تخمین می زنند که هفتاد تا هشتاد درصد کار آن ها ربطی به سلامتی ندارد. مردم بیمار نیستند، آن ها تمارض می کنند. گاهی سخت ترین قسمت کاردرمانی، حفظ کردن ظاهری بی تفاوت و نخندیدن است. همان طور که جری ساینفلد(۳۸) در مورد تجربه بیست ساله اش در ملاقات با خانم های مختلف گفته است: «خیلی سخت است که این همه سال وانمود کنی که همه حرف های جذابی می زنند».
رسیدن به یک وضعیت مثل بیماری یا موقعیت ناخوشایند به هستی یک نفر معنی می بخشد. برخی افراد از وضعیتی به وضعیت دیگر می روند؛ از یک وضعیت خلاص می شوند و یک وضعیت دیگر پیدا می شود تا جای آن را بگیرد. این وضعیت خود تبدیل به یک کار هنری می شود، سایه ای از عمل خلاقانه واقعی که قربانی با صرف اهمیت زیاد برای پرورش وضعیت خود از آن سر باز می زند.
تظاهر به قربانی بودن شکلی از پرخاشگری منفعلانه است. این عمل به دنبال کسب لذت از طریق کار صادقانه یا کمک به واسطه تجربه یا بینش یا عشق فرد نیست، بلکه از راه فریب دیگران با برخورد ساکت (و درواقع نه چندان ساکت) به دنبال کسب لذت است. فرد قربانی دیگران را مجبور می کند که به نجات او بیایند یا مطابق میل او عمل کنند و آن ها را با تهدید بیماری یا انحلال بیشتر خود یا به سادگی با تهدید به این که زندگی شان را نابود می کند، وادارشان می کند که آنچه را که می خواهد انجام دهند.
نقش قربانی را ایفا کردن در تناقض با انجام کارتان است. این کار را نکنید. اگر این کار را می کنید، دست نگه دارید.

مقاومت و انتخاب همسر

گاهی اوقات اگر از مقاومتمان آگاه نباشیم، فردی را به عنوان همسر انتخاب می کنیم که با موفقیت بر مقاومت غلبه کرده یا در حال غلبه است. علت را نمی دانم. شاید آسان تر باشد که به همسر خود قدرتی بدهیم که ما درواقع در اختیار داریم اما از این که از آن استفاده کنیم، می ترسیم. شاید بهتر بتوان باور کرد که همسر محبوب ما، لایق آن است که باقی عمرش را به همان شکل زندگی کند، درحالی که ما لایق این نوع زندگی کردن نیستیم. شاید هم امیدواریم که از همسرمان به عنوان الگو استفاده کنیم. شاید ما معتقدیم (یا می گوییم ای کاش می شد) که قسمتی از قدرت همسرمان، پس از مدتی به ما برسد.
به این شکل، مقاومت، عشق را بد جلوه می دهد. معجونی که می سازد، به قدری غنی و رنگارنگ است که تنسی ویلیامز(۳۹) می توانست نمایشی سه گانه از روی آن بنویسد. اما آیا این عشق است؟ اگر ما همسری حامی هستیم، نباید به منظور دنبال کردن ادامه زندگی خود، با ناکامی های خودمان مواجه شویم، تا آن که بخواهیم به قدرت همسرمان متکی باشیم؟ و اگر همسری حمایت شونده هستیم، نباید از چتر عشق ورزی محبوب خود، قدمی فراتر گذاشته و در عوض، به او دلگرمی بدهیم تا روی پای خودش بایستد؟

مقاومت و این کتاب

زمانی که نگارش این کتاب را شروع کردم، مقاومت تقریبا مرا شکست داد. این گونه اتفاق افتاد؛ به من گفت (صدایی که در ذهنم بود) که من نویسنده داستان های افسانه ای و خیالی هستم، نه داستان های واقعی و نباید مفاهیم مقاومت را به طور آشکار و تحت اللفظی بیان کنم، بلکه باید از این مفاهیم به صورت استعاره، در رمان استفاده کنم. این دلیل بسیار زیرکانه و متقاعدکننده ای بود. استدلال مقاومت، این بود که باید مثلا داستانی جنگی بنویسم که در آن، اصول مقاومت با ترسی که یک جنگجو احساس می کند، بیان شوند.
مقاومت همچنین به من گفت که نباید به فکر درس دادن به دیگران باشم، یا خودم را به عنوان انسانی خردمند معرفی کنم؛ که این کاری بیهوده، خودخواهانه و حتی می توان گفت زیان بار بوده و در آخر به ضرر من تمام می شود. این فکر مرا ترساند. بسیار منطقی بود.
آنچه سرانجام مرا متقاعد کرد که ادامه بدهم، صرفا آن بود که اگر ادامه ندهم، بسیار غمگین خواهم شد. نشانه هایی (از بیماری) در من ظاهر شده و در حال گسترش بود. به محض آن که نشستم و شروع به نوشتن کردم، حالم خوب شد.

مقاومت و ناراحتی

احساس مقاومت چگونه است؟
ابتدا، ناراحتی. احساس می کنیم در جهنم افتاده ایم. بدبختی همه چیز را در بر می گیرد. خسته ایم، بی تابیم. رضایت پیدا نمی کنیم. حس گناهی وجود دارد اما نمی توانیم ریشه آن را مشخص کنیم. می خواهیم به رختخواب برویم؛ می خواهیم برخیزیم و مهمانی برگزار کنیم. احساس ناخوشایند و غیرقابل تحمل (تنفر) می کنیم. منزجر هستیم. از زندگی خود نفرت داریم. از خودمان متنفریم.
اگر مقاومت رفع نشود، به میزانی افزایش می یابد که غیرقابل تحمل می شود. در این نقطه، بدی ها (عیوب) ظاهر می شوند. مواد مخدر، خیانت، وب گردی.
فراتر از آن، مقاومت بالینی می شود؛ افسردگی، پرخاشگری، اختلال عملکرد. سپس جرم واقعی و تخریب فیزیکی خود.
به نظر شبیه زندگی است، می فهمم. این طور نیست. این مقاومت است.
چیزی که باعث پیچیدگی آن شده این است که ما در یک فرهنگ مصرف گرایی زندگی می کنیم که کاملا از این بدبختی آگاه است و تمام تلاش خود را برای بهره جستن از آن بسیج کرده است؛ با فروش یک محصول، یک دارو، یا یک عامل حواس پرتی به ما. جان لنون(۴۰) زمانی نوشته بود:
«فکر می کنید خیلی باهوش و آزاد هستید و به هیچ طبقه اجتماعی ای تعلق ندارید، اما تا آنجا که می بینم یک مشت رعیت لعنتی هستید.»
به عنوان هنرمندان و صاحبان فن وظیفه داریم که انقلابی درون خود و شورشی شخصی درون جمجمه های خودمان برپا کنیم. در این قیام، ما خود را از استبداد فرهنگ مصرف گرایی می رهانیم. برنامه ریزی های تبلیغات، فیلم ها، بازی های رایانه ای، مجله ها، تلویزیون و شبکه ام تی وی را که از نوزادی مشغول هیپنوتیزم کردن ما بوده اند، نقش بر آب می کنیم. اگر بفهمیم که با ارزانی کردن درآمدمان و سود رساندن کارخانه چرندیات، بی قراری ما هرگز درمان نمی شود، بلکه تنها با مشغول شدن به کار خودمان است که این اتفاق می افتد، آن گاه می توانیم خود را از این شبکه ها جدا کنیم.

مقاومت و بنیادگرایی

هنرمند و فرد بنیادگرا هر دو با یک مسئله دست وپنجه نرم می کنند؛ راز وجودشان به عنوان یک شخص منحصربه فرد. هر دو پرسش یکسانی را طرح می کنند: من کیستم؟ چرا این جا هستم؟ معنای زندگی چیست؟
در مراحل اولیه تکامل، ضرورتی برای بشریت به منظور رویارویی با چنین پرسش هایی وجود نداشت. در دوران وحشی گریِ بربریت، در فرهنگ چادرنشینی، نظام اجتماعی قرون وسطایی در قبیله و طایفه، جایگاه یک فرد براساس فرامین اجتماع تعیین می شد. تنها در زمان ظهور نوگرایی (که با یونان باستان آغاز شد)، با پیدایش آزادی و فردگرایی بود که چنین مسائلی پا به عرصه گذاشتند.
این ها سوال های آسانی نیستند. من چه کسی هستم؟ چرا این جا هستم؟ جواب این سوال ها آسان نیست چون انسان برای زندگی فردی ساخته نشده است. ما به صورت قبیله ای زندگی می کنیم و برای زندگی گروهی ساخته شده ایم. روان ما طی میلیون ها سال سیر تکاملی شکارچی-گردآورنده(۴۱) برنامه ریزی شده است. ما می دانیم طایفه چیست؛ می دانیم چگونه به یک گروه و قبیله بپیوندیم. چیزی که نمی دانیم این است که چگونه تنها بمانیم. ما نمی دانیم چگونه افراد آزادی باشیم.
هنرمند و فرد بنیادگرا از جوامعی با مراحل مختلف توسعه می آیند. هنرمند، الگوی پیشرفته است. در فرهنگ او، فراوانی، ثبات و منابع کافی بسیاری، برای نعمت خودآزمایی وجود دارد. هنرمند، ریشه در آزادی دارد. از آن نمی ترسد. خوش شانس است. او در مکان درستی زاده شده. وجودش سرشار از اعتمادبه نفس و امید به آینده است. او به پیشرفت و تکامل معتقد است و این باور است که بشریت، اگرچه کند و نه چندان مطلوب، در حال پیشرفت به سوی جهانی بهتر است.
فرد بنیادگرا، این مفهوم را نمی پذیرد. از نظر او، انسانیت از جایگاه والای خود سقوط کرده است. حقیقت در انتظار افشا شدن نیست؛ بلکه تابه حال آشکار شده است. کلام خداوند بیان شده و پیامبرش، چه عیسی مسیح باشد، چه محمد یا کارل مارکس(۴۲)، آن را ثبت کرده اند.
بنیادگرایی فلسفه انسان های ناتوان، مغلوب، آواره و محروم است. منطقه تخم ریزی بنیادگرایی خرابه های شکست سیاسی و نظامی است، همان طور که بنیادگرایی عبری در طول دوران اسارت یهودی ها در بابل به وجود آمد، بنیادگرایی مسیحی سفیدپوست ها در جنوب آمریکا در طول دوران بازسازی ایالات متحد (۴۳) پدیدار شد و اندیشه نژاد برتر در پی جنگ اول جهانی در آلمان شکل گرفت. در این دوره های ناامیدکننده نژاد مغلوب بدون یک دکترین که امید و افتخار را برگرداند، از میان می رود. بنیادگرایی اسلامی از چشم انداز ناامیدی یکسانی به وجود می آید و از جذابیت زیاد و قدرتمندی برخوردار است.
این نا امیدی دقیقا چیست؟ نا امیدی از آزادی است. جابه جایی و از اختگی که با آزاد شدن شخص از آشنایان و محیط های آرامش بخشی مانند قبیله و طایفه، روستا و خانواده، تجربه می شود.
این حالتی از زندگی مدرن است.
فرد بنیادگرا (یا دقیق تر فرد مورد تهاجمی که می خواهد بنیادگرایی را بپذیرد) نمی تواند آزادی را تحمل کند. او نمی تواند راهش را در آینده پیدا کند، بنابراین، به گذشته عقب نشینی می کند. در خیال پردازی به روزهای شکوهمند نسل خود برمی گردد و تلاش می کند هم دیگران و هم خودش را با نوری پاک تر و بافضلیت تر از نو بسازد. او به اصول اولیه و ویژگی های بنیادی برمی گردد.
بنیادگرایی و هنر دارای انحصار متقابل هستند. چیزی به نام هنر بنیادگرا وجود ندارد. این مسئله به این معنی نیست که فرد بنیادگرا خلاق نیست. بلکه این خلاقیت وارونه شده است. فرد بنیادگرا نابودی خلق می کند. حتی ساختارهایی که می سازد، مدارس و شبکه های سازمانش وقف نابود کردن دشمنانش و خود او می شوند.
اما فرد بنیادگرا بزرگ ترین خلاقیت خود را برای خلق شیطان یعنی تصویر دشمنش ذخیره می کند؛ تصویری که با تعریف او و آنچه به زندگی اش معنا می دهد، در تضاد است. فرد بنیادگرا نیز همانند هنرمند مقاومت را تجربه می کند. او مقاومت را به شکل وسوسه برای گناه کردن تجربه می کند. مقاومت برای فرد بنیادگرا ندای شیطان بزرگ است که می خواهد او را از پرهیزکاری منحرف کند. فرد بنیادگرا کاملا دستخوش شیطان است و همانند مرگ عاشق شیطان نیز هست. آیا اتفاقی است که بمب گذاران انتحاری مرکز تجارت جهانی(۴۴)، در طول دوره آموزشی رفت وآمد زیادی به کلوپ های برهنگی داشتند، یا این که تصور می کردند پاداش آن ها دسته ای از حوریان و اجازه تجاوز به آن ها در بهشت است؟ فرد بنیادگرا از زن ها متنفر است و از آن ها می ترسد، چرا که زن ها را عامل شیطان و وسوسه انگیز می داند، همانند دلیله(۴۵) که با فریب شمشون(۴۶) او را از جایگاه قدرت به زیر کشید.
برای دست رد زدن به سینه گناه، یعنی همان مقاومت، فرد بنیادگرا دست به عمل می زند یا خود را غرق مطالعه کتاب های مقدس می کند. این گونه از خودبی خود می شود، مانند وقتی که یک هنرمند اثری هنری خلق می کند. تفاوت در این جا است که یکی از آن ها با امید ساخت دنیایی بهتر به جلو می نگرد و دیگری به دنبال بازگشت به دنیای پاک تری که خودش و دیگران از آنجا رانده شده اند، به عقب می نگرد.
فرد اومانیست معتقد است که بشر به عنوان یک شخص برای جهان آفرینی در کنار خداوند ساخته شده است. به همین دلیل، برای زندگی بشر ارزش بالایی قائل است. از نظر او، همه چیز پیشرفت می کند، زندگی دگرگون می شود؛ هر فردی حداقل به صورت بالقوه در بهبود ایجاد این مسئله باارزش است. فرد بنیادگرا قادر به تصور این امر نیست. در جامعه او، اختلاف عقیده نه تنها جرم است بلکه ارتداد، بدعت و نافرمانی از خدا نیز محسوب می شود.
با برد بنیادگرایی، جهان وارد یک عصر تاریک می گردد. با وجود این، نمی توانم کسی را که مجذوب این فلسفه شده محکوم کنم. من سفر خودم را مدنظر قرار می دهم، مزایایی که از تحصیل، فراوانی، حمایت خانوادگی، سلامتی شانس محض به دنیا آمدن به عنوان یک آمریکایی کسب کرده ام و بااین حال آموخته ام مستقل زندگی کنم، که اگر واقعا چنین بوده باشد، با تفاوت اندکی و در ازای بهایی مجبورم روی آن حساب کنم.
شاید نژاد انسان آماده آزادی نباشد. هوای آزادی می تواند برای تنفس ما بیش از اندازه رقیق باشد. قطعا اگر زندگی با آزادی ساده بود، من کتابی با چنین موضوعی تالیف نمی کردم. همان طور که سقراط در زمان های دور بیان کرده، تناقضی در این زمینه به نظر می رسد و آن این که انسان حقیقتا آزاده تنها از محدوده تسلط خویش آزاد است. درحالی که کسانی که خویش را در تسلط ندارند محکوم اند به این که زیر سلطه اربابی دیگر بروند.

نظرات کاربران درباره کتاب نبرد هنرمند

ً فهرست بگذارید تا معلوم شود این کتاب همان کار را انجام دهید،هست یا نیست؟! بله، با آن کتاب فرق دارد، مفید، مختصر و به لفظ اندک و الهام بخش است. خوب ترجمه شده.
در 4 هفته پیش توسط بهمن
بهتر بود که فیدیبو صفحه مشخصات کتاب را در نمونه کتاب می گنجاند که بتوانیم نام اصلی کتاب را در آنجا ببینیم. ظاهراً این کتاب ترجمه کتاب War of Art است که کتاب بسیار خوبی است. اما با یک مطالعه سطحی متوجه شدم که مطالب این کتاب با کتاب دیگری از این نویسنده خوب مشابهت زیادی دارد نام آن کتاب Do the Work است. در این کتابها نویسنده نیروهای مقاومی که در درون انسان وجود دارد و در انجام کارهای مثبت و سازنده در برابر او ایجاد مانع و دردسر ایجاد می کند را بخوبی و با شیوه جذابی معرفی می کند.
در 2 هفته پیش توسط hamex