فیدیبو نماینده قانونی انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قدرت، سیاست و مذهب در ایران عهد تیموری

کتاب قدرت، سیاست و مذهب در ایران عهد تیموری

نسخه الکترونیک کتاب قدرت، سیاست و مذهب در ایران عهد تیموری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب قدرت، سیاست و مذهب در ایران عهد تیموری

در سال‌های پس از مرگ تیمور، جوان‌ترین پسر او یعنی شاهرخ موفق شد مناطق اصلی قلمرو پدر را در اختیار بگیرد. شاهرخ تمایلات تبلیغ‌گرایانۀ پدر را نداشت و عملیات نظامی را به موارد واقعاً ضروری محدود کرد. او همچنین در مقایسه با پدرش تمایل بیشتری به تقسیم قدرت نشان می‌داد و به همین دلیل در حکومت او شاهد استقلال بیشتر ایالات و افزایش قدرت فردی در میان نخبگان ایرانی و ترک- مغول هستیم. این خصوصیات به همراه گرایش مذهبیِ جدّی او، آوازۀ یک فرمانروا را برای وی به ارمغان آورد که خود را وقف دین کرده و ادارۀ حکومت را به کارگزاران و همسر قدرتمند خویش [گوهرشاد] وانهاده است. به نظر می‌رسد این ارزیابی بر این فرض استوار است که تیمور یک واحد سیاسی بی‌نقص از خود به‌جا گذاشته بود که حکومت بر آن آسان بود. اما این طور نبود. شاهرخ مجبور بود از راه جنگ و تدبیر سیاسی سلطه خود را بر قلمرو تحت حاکمیتش برقرار کند؛ او می‌بایست میان مراکز بی‌شمار قدرت خاندانی، ایالتی و محلی موازنه ایجاد کند. بعضی از مورخان معاصر با اواخر سلطنت شاهرخ تصویری از یک فرمانروای ضعیف و کم‌توجه را از او به نمایش می‌گذارند، اما آنهایی که در اوایل و اواسط دورۀ او تاریخ‌های خود را می‌نوشتند، وی را فردی فعال در امور مربوط به سپاه و کشورداری نشان می‌دهند. حتی نخستین رقیب و مخالف شاهرخ یعنی شاهزاده اسکندر بن عمرشیخ نیز مهارت او در حکومت را تصدیق می‌کند. او می‌گوید که شاهرخ می‌دانست چگونه ظواهر شرع و عرف را حفظ کند و اگرچه به زیردستان خود قدرت قابل توجهی واگذار می‌کرد، اما خود بر تصمیمات مهم نظارت داشت. تاریخ نظامی و خاندانی دورۀ تیموریان تحت تأثیر دو گروه مهم که پیوستگی نزدیکی به هم داشتند، قرار دارد. یکی خاندان تیمور و دیگری فرماندهان- امرای- چغتایی که از نسل سرداران بلند مرتبۀ تیمور بودند. خاندان تیمور و امرا ریشۀ مشترکی در اولوس چغتای در ماوراءالنّهر و افغانستان شرقی داشتند که آنها را با تاریخ امپراتوری مغول و شخصیت پرجاذبۀ چنگیزخان پیوند می‌داد. آنها موقعیت خود را به عنوان گروه حاکم به‌طور مستقیم مدیون تیمور بودند که فاتح قلمروی بود که آنها بر آن حکم می‌راندند و به آنها و یا پدرانشان قدرت بخشیده بود. بازماندگان اینان تا پایان عمر سلسلۀ تیموری در صحنۀ قدرت نظامی با اهمیت باقی ماندند. هر فرمانروایی برای به‌دست آوردن و حفظ قدرت در قلمرو تیموری مجبور به در اختیار گرفتن این گروه - شاهزادگان و امرا- بود، زیرا آنها نخستین رقبای او در راه رسیدن به قدرت و مهم‌ترین کارگزاران او برای حفظ سلطه بر ساکنان مناطق تابعه بودند. فرمانروا برای غلبه بر مردم یکجانشین و کوچرو در قلمرو تیمور،که نیرویی قدرتمند و از نظر سیاسی با اهمیت بودند، نیازمند تسلط بر خانوادۀ خود و سپاه بود.

ادامه...

بخشی از کتاب قدرت، سیاست و مذهب در ایران عهد تیموری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تغییرات در توازن قوا

مشکلات روزافزونی که حکومت تیموری در دهه۸۴۰ /۴۶-۱۴۳۶ با آن روبه رو شد دو علت اساسی و جداگانه داشت. علّت نخست، رشد قدرت های بیرونی بود که مرزهای تیموریان را تهدید می کردند و علّت دوم برافتادن تدریجی پسران و هواداران بزرگ تر شاهرخ بود. پس از پیروزی های شاهرخ در ماوراءالنّهر و فارس تا چند سال گروه نسبتاً باثباتی از سرداران بزرگ را می بینیم که تقریباً در تمامی عملیات او از آنها یاد می شود. به هرحال با گذشت زمان، مرگ امرای بلندمرتبه موجب تغییر در مناسبات قدرت و تمرکز روزافزون قدرت در دست تعداد کمتری از افراد شد. به طور معمول هنگامی که امرا از دنیا می رفتند مقامات آنها به بستگان ایشان می رسید، اما نسل جدیدتر اغلب از قدرت کمتری برخوردار بودند. شاهرخ در دهه ۸۳۰/ ۳۶-۱۴۲۶ توانست به گونه ای موثر با چالش های فراروی خود مقابله کند، اما پس از آن موازنه به هم خورد و حکومت به تدریج با مشکلاتی بزرگ روبه رو شد.
نخستین تغییرات در دو خاندان مهم تر یعنی خاندان چِکوبَرلاس از یاران تیمور و خاندان گوهرشاد همسر شاهرخ دیده می شود. مضراب بن چکوبرلاس که پدرش همراه قدیمی و یار وفادار تیمور بود، تا زمان مرگ خود در سال ۸۱۷ /۱۴۱۴ با وفاداری و به طور پیوسته خدمت کرد. ازقرار معلوم مقام او به برادرزاده اش ابراهیم بن جهانشاه بن چکو منتقل شد که تا سال ۸۳۲ /۲۹-۱۴۲۸ که در حکومت خراسان به جهت سوءرفتاری نامشخص مقام خود را از دست داد، نقش برجسته ای داشت. او یک سال بعد از این ماجرا درگذشت.(۱۲۸) از این زمان تا هنگام مرگ شاهرخ هیچ یک از اعضای این خاندانِ بانفوذ، در مقام فرماندهی عالی در حکومت شاهرخ دیده نشدند؛ گرچه خبر داریم که املاک خود را در قُندوز و بَغلان که تامین کننده بخش مهمی از سربازان بودند، نگه داشتند.(۱۲۹) غیبت آنها از صحنه مقامات اصلی حکومتی، با توجه به نقش پیشین آنها تغییر محسوسی به وجود آورد.
امرای منسوب به گوهرشاد از زمان نخستین لشکرکشی به آذربایجان جزو برجسته ترین سرداران شاهرخ باقی مانده بودند. هنگامی که شاهرخ در سال ۸۲۳ /۲۱-۱۴۲۰ به مقابله با قراقویونلوها رفت، سیّد احمد را به مقامی بسیار مهم یعنی حکومت موقت خراسان تعیین کرد و حسن صوفی نیز فردی برجسته درسپاه او بود.(۱۳۰) به نظر می رسد پس از آن بستگان غیاث الدّین ترخان، احتمالاً به دلیل مرگ تعدادی از آنها که از چند سال پیش شروع شده بود، اهمیت خود را از دست دادند. حمزه در ربیع الاول سال ۸۱۹/می ۱۴۱۶ در سمرقند درگذشت و از حسین صوفی نیز پس از سال ۸۱۹ /۱۷-۱۴۱۶ در متون تاریخی یاد نمی شود. علی در۲۲رجب سال۸۲۰ /۴ سپتامبر ۱۴۱۷ از دنیا رفت و مقام امیردیوانی او به برادرش حسن صوفی رسید که او نیز در۵ رجب سال ۸۲۷/ ۳ ژوئن ۱۴۲۴ درگذشت.(۱۳۱) محتمل است که تعدادی از این مردان نسبتاً جوان بوده و مناصب خود را برای پسرانی ناپخته به جا گذاشته باشند. می دانیم که مقام حسن صوفی به عنوان رئیس دیوان امرا، به پسر او محراب ترخان رسید، اما در مورد محراب تنها می دانیم که او در سال ۸۳۵ /۱۴۳۱ درگذشت و پسر وی محمد که در جناح چپ سپاه خدمت می کرد، در سال ۸۴۴ /۱۴۴۰ از دنیا رفت.(۱۳۲) تنها عضو سالخورده خانواده که باقی ماند، محمد صوفی ترخان بود. چنین پیداست که در جریان دومین لشکرکشی شاهرخ به آذربایجان، او به عنوان مسئول هرات در آنجا باقی ماند و از جمله امرایی بود که در سال ۸۳۵ /۳۲-۱۴۳۱ همراه با شاهزاده بایقرا برای مقابله با حملات ازبکان به مازندران اعزام شدند.(۱۳۳) درهرحال از این پس تا هنگام مرگ شاهرخ هیچ خبری درباره فعالیت های محمد صوفی در اختیار نداریم.
درباره دیگر بستگان غیاث الدّین هیچ آگاهی در منابع وجود ندارد. شاید یک دلیل سکوت منابع درباره امرای ترخانی تعداد کم عملیات بزرگ در نیمه دوم فرمانروایی شاهرخ است که منجر به توجه کمتر متون تاریخی به فعالیت امرا شده است. درهرحال این احتمال هست که برادرزادگان گوهرشاد جوان تر از آن بوده باشند که بتوانند نفوذ پدران خود را داشته باشند و در میان امرا و شاهزادگان بزرگ تری که گرد شاهرخ را گرفته بودند، قدرتی نداشتند. نکته قابل توجه در این زمینه آن است که فصیح خوافیِ دیوان سالار و مورخ که مدتی زیر فرمان علی ترخان خدمت می کرد و فعالیت های بستگان او را برجسته می کند، در بخش های بعدی تاریخ خود چیزی بیش از تاریخ مرگ آنها را ذکر نمی کند.(۱۳۴) دلیل دیگر برای کاهش تسلط بستگان غیاث الدّین ترخان، عدم حضور محسوس آنها در فعالیت های مربوط به ساخت وساز در روزگاری است که امرای بزرگ شاهرخ پشتیبان ساخت بناهای متعددی بودند.(۱۳۵)
ظاهراً جمعیت امرا در عصر شاهرخ درحال کم شدن بوده است. از آنجا که شاهرخ در حدود بیست سالگی به حکومت خراسان تعیین شده بود و در زمان مرگ تیمور تنها بیست وهفت سال داشت، بسیاری از امرایی که در جریان به قدرت رسیدن او خدمت می کردند، مسن تر از وی بودند. بیشتر کسانی که در «معزّالانساب» از آنها به عنوان امرای دیوان نام برده می شود، در اوایل فرمانروایی شاهرخ زندگی می کردند. بیشتر کسانی که درگذشتند، جای خود را به بستگانشان دادند، اما چنین پیداست که تعدادی از مناصب نیز از بین رفتند. برای چند تن از امرای شاهرخ مانند سلیمان شاه بن داود، پیرمحمد بن پولاد و لطف الله بن بیان تیمور که در سال های نخست حکومت شاهرخ شورش کردند، جانشین مشخصی وجود ندارد.(۱۳۶) بستگان جوان تر فقط تعدادی از مقام هایی را که پیشینیان آنها در اختیار داشتند، به ارث می بردند. حسن جاندار تومان خود را برای پسرش یوسف جلیل به جا گذاشت، اما جایگاه او به عنوان امیردیوان خالی ماند.(۱۳۷)
بدین ترتیب روشن است که تا سال ۸۳۰/ ۲۷-۱۴۲۶ تعداد زیادی از امرای قدرتمند در اوایل عهد شاهرخ مرده بودند و بستگان آنها تنها بخشی از قدرت ایشان را به ارث بردند. درگزارش های مربوط به لشکرکشی های بعدی شاهرخ در مقایسه با لشکرکشی های قبلی او، از امرای کمتری یاد می شود.(۱۳۸) ممکن است اختلاف در مورد امرای نام برده شده در «معزّالانساب» و سایر متون تاریخی تا اندازه ای مربوط به ماهیت مطالب در دسترس ما باشد.(۱۳۹) درعین حال این احتمال هست که ماهیت منابع همه تغییراتی را که ما در جمع امرای شاهرخ به ویژه در بخش پایانی فرمانروایی او می بینیم، بیان نکند.
در دوره بین سال ۸۳۲ /۲۹-۱۴۲۸ تا میانه دهه ۸۴۰ /۴۲-۱۴۴۱ شاهد مرگ بسیاری از سرداران نزدیک به شاهرخ و افزایش قدرت آنهایی که باقی مانده بودند، هستیم. عبدالصّمد بن سیف الدّین که به عنوان حاکم منطقه افغان نشین و سپس حاکم اصفهان خدمت می کرد، در سال ۸۳۵ /۱۴۳۲ درگذشت.(۱۴۰) خواجه یوسف حاکم ری و قم در سال ۸۳۶ /۳۳-۱۴۳۲ و پدر پیر او یعنی الیاس خواجه بن شیخ علی بهادر پس از سال ها انزوا در سال ۸۳۸/ ۱۴۳۴ از دنیا رفتند. دو عضو این خانواده هر یک در نیمی از ایالت پیشین باقی ماندند؛ محمد میروم برادر خواجه یوسف در سلطانیه و عموی او یوسف خواجه در ری.(۱۴۱)
فقدان سرداران باتجربه مشکل ساز بود زیرا همسایگان استپِ تیموریان بیشتر گستاخ می شدند. در اوایل سال ۸۳۸/پاییز ۱۴۳۴ شاهرخ خبر یافت که اسکندر قراقویونلو شروع به توسعه قدرت خود کرده و دست نشاندگان محلی او را مورد حمله قرار داده است. این خبر زمینه ساز سومین لشکرکشی شاهرخ به آذربایجان از ربیع الثانی ۸۳۸/ نوامبر ۱۴۳۴ تا ربیع الثانی سال۸۴۰/ اکتبر ۱۴۳۶ گردید. عقب نشینی اسکندر به شاهرخ امکان داد تا بدون اقدام نظامی آذربایجان را پس گرفته و جهانشاه قراقویونلو را به عنوان دست نشانده خود در آنجا منصوب کند. در سال ۸۳۴/ ۳۱-۱۴۳۰ ازبکان که به تازگی توسط ابوالخیرخان سازماندهی شده بودند، حمله به مرزهای قلمرو شاهرخ در منطقه خوارزم را آغاز کردند؛ آنها بخش شمالی این منطقه را در سال ۸۳۹ /۳۶-۱۴۳۵ تصرف کردند و به تهدیدی دائمی تبدیل شدند؛ چنان که شاهرخ هر ساله سپاهی بزرگ را برای حفظ مرز به مازندران می فرستاد.(۱۴۲) در اواخر دهه۸۳۰/ ۳۵-۱۴۳۲ چغتاییان شرقی شروع به پیشروی در مرزهای قلمرو تیموری نمودند و در حدود سال ۸۳۸/ ۳۵-۱۴۳۴ کاشغر را بازپس گرفتند. از سوی دیگر مرگ دو پسر قدرتمند شاهرخ - بایسنغر در ۷ جمادی الاول ۸۳۷/ ۲۰ دسامبر ۱۴۳۳ و ابراهیم سلطان در ۴ شوال ۸۳۸ /۳ می ۱۴۳۵- شکاف بزرگی در ساختار قدرت به وجود آورد. بایسنغر در دیوان مرکزی فعال بود و منطقه حساس مازندران را که از جهت دفاع در برابر ازبکان مهم بود، در اختیار داشت. ابراهیم سلطان نیز در فارس حکومت می کرد که کانون اصلی قدرت تیموریان در مرکز و جنوب ایران بود. هردوی آنها پسرانی از خود به جا گذاشتند که برای حکومت کردن بسیار جوان بودند. عبدالله پسر و جانشین ابراهیم سلطان تنها دو سال داشت.(۱۴۳) همزمان، سال ۸۳۸/ ۳۵-۱۴۳۴ شاهد یک طاعون خانمان برانداز بود که تعداد زیادی از مردم و از جمله علما را به کشتن داد.(۱۴۴)
در دوره یاد شده هنوز بحرانی در سلطنت به وجود نیامده بود، اما در دهه ۸۴۰ /۴۶-۱۴۳۶ و در حالی که شاهرخ شصت ساله شده بود و بیشتر امرای مسن تر درحال مردن بودند، اقتدار او به طور جدّی لرزان شد. نخستین مرگ ومیرها مربوط به غُنّاشیرین در سال ۸۴۰/ ۱۴۳۶ بود. با انتقال سپاه او و حکومت کرمان به پسرانش و در راس آنها حاجی محمد، خبرهای خوبی از این ایالت دریافت نمی شد.(۱۴۵) این حکایات می تواند نشان دهنده سوءمدیریت واقعی در ایالات باشد، اما ضمناً بیان گر موقعیت ضعیف تر پسران غناشیرین است. در سال بعد یعنی سال ۸۴۱ /۳۸-۱۴۳۷ دو تن از معتمدترین یاران شاهرخ یعنی شیخ لقمان برلاس و یادگارشاه اَرلات درگذشتند. مقام شیخ لقمان به پسرش رسید، اما درباره خانواده یادگارشاه تا دوران پس از مرگ شاهرخ چیزی نمی شنویم.(۱۴۶)
در ۷ صفر سال ۸۴۳ /۲۹ جولای ۱۴۳۹، فرمان شیخ یکی دیگر از امرای بزرگ از دنیا رفت. نام فرمان شیخ به طور مکرر در متون تاریخی و در «معزّالانساب» به عنوان شخصی پرمسئولیت دیده می شود. در جریان سومین لشکرکشی شاهرخ به آذربایجان در سال ۸۳۸ /۱۴۳۵ او حکومت هرات را در دست داشت.(۱۴۷)
به همان نسبت که از تعداد اعضای رده بالا در دولت شاهرخ کم می شد، قدرت گروه داخلی و بیش از همه علیکه و فیروزشاه دوام و افزایش می یافت و موجب رنجش می شد. این دو امیر نماد قدرت امرا شدند و به فرمانروا دسترسی یافتند.(۱۴۸) خبر داریم که حاکمان هرات جرات برکناری کوتوال قلعه اختیارالدّین را که رفتار وی خشونت آمیز بود، نداشتند؛ چرا که او از منسوبان علیکه بود. این فرد آشکارا با افراد پست (اوباش) همنشین و زن باره و پسرباز بود. او درحال نواختن طبل ها به صورتی رسمی از قلعه بیرون می آمد، به سوی بازار می رفت و درآنجا تا دو روز همراه با ادامه نواختن، پی درپی شراب می نوشید. از آنجا که نواختن طبل نماد قدرت و صلاحیت سلطنتی بود، استفاده آنها از این وضعیت قابل توجه به نظر می آید؛ به هرحال گزارش این ماجرا در تاریخ عبدالرّزاق سمرقندی که گزارشی معیار برای دوره فرمانروایی شاهرخ است، آمده است. به رغم این رفتار، تنها با مرگ این کوتوال در جمادی الاول سال ۸۴۱/ نوامبر ۱۴۳۷ بود که برادر وی که رفتار بهتری داشت، جانشین او شد.(۱۴۹) جالب توجه است که دومین مورد از دور ریختن شراب توسط شاهرخ در سال ۸۴۴ /۴۱-۱۴۴۰ که در جریان آن او شراب خانه پسرش محمد جوکی و نوه خود علاءالدّوله را خالی کرد، پس از این ماجرا رخ داد.(۱۵۰)
هنگامی که در۱۷جمادی الاول سال۸۴۴ /۱۴اکتبر۱۴۴۰علیکه از دنیا رفت، مقام وی به پسرش شیخ ابوالفضل که نفوذ کمتری داشت، انتقال یافت.(۱۵۱) سال های بعد نیز در ایالات و در مرکز سال هایی سخت بودند و در طی آنها ما شاهد نخستین نشانه های بی نظمی هستیم. در همان سال ازبکان به مازندران تاختند و نیروهای شاهرخ را شکست داده، حاجی یوسف جلیل یکی دیگر از سرداران برجسته شاهرخ را کشتند.(۱۵۲) در آسیای مرکزی چغتاییان شرقی به طور منظم درحال غارت منطقه اندیجان بودند و در همان حال ازبکان به مرزهای شمالی ماوراءالنّهر یورش می آوردند. در فارس قدرت واقعی به حدّی در دستان محب الدّین ابوالخیر بن محمد جزری، مشاور عالی عبدالله بن ابراهیم سلطان، متمرکز شده بود که سایر کارگزاران دربارِ ایالتی در این مورد به شاهرخ شکایت بردند.(۱۵۳) در سال ۸۴۵/ ۴۲-۱۴۴۱ از شورش نامعلوم شاهزاده جلال الدین بن رستم که پدرش حاکم اصفهان بود، خبر داریم.(۱۵۴)
سال ۸۴۵/ ۴۲-۱۴۴۱ برای حکومت مرکزی سال درگیری و آشوب بود و تعدادی از نزدیکان فرمانروا نیز در آنها درگیر بودند. در صفر سال ۸۴۵/جولای ۱۴۴۱ یک رسوایی در دیوان به وقوع پیوست که به اندازه ای جدّی بود که شاهرخ وارد عمل شد. نخست یک بازجویی مهم توسط فیروزشاه انجام شد و سپس دومین وزیر قدرتمند، در برابر خواست عالی ترین کارگزار دیوان برکنار گردید.(۱۵۵) در همان سال علاء الدّوله بن بایسنغر یعنی نوه ای که گوهرشاد او را نسبت به دیگر بازماندگان ترجیح می داد، آن چنان برجستگی یافت که نوادگان دیگر در این مورد به شاهرخ شکایت بردند و او گوهرشاد را مورد سرزنش قرار داد.(۱۵۶)
در سال ۸۴۶/ ۱۴۴۲مرگ یوسف خواجه بن شیخ علی بهادرکه پس از مرگ برادر خود خواجه یوسف، عهده دار دفاع از منطقه ری شده بود، شکاف عمیقی در فرماندهی عالی و رهبری ایالتی به وجود آورد.(۱۵۷) مقام او به سلطان محمد پسر بایسنغر داده شد که از آن به عنوان پایه ای برای تشکیل قدرت مستقل استفاده کرد.(۱۵۸) اکنون خلا ناشی از مرگِ بیشتر امرا و شاهزادگان شاخص به امیر فیروزشاه امکان داد تا در حکومت فرمانروایی سال خورده [شاهرخ] مدعی برتری شود و چنین پیداست که او از موقعیت خویش سوءاستفاده کرد. در سال ۸۴۷/ ۴۴-۱۴۴۳به اندازه ای مدرک مبنی بر بی نظمی گردآوری شده بود که شاهرخ به پسرخود محمد جوکی فرمان داد تا به امور دیوان رسیدگی کند. این بار هدف، رسیدگی به نواحی تحت مسئولیت فیروزشاه بود. هنگامی که شاهرخ در اواخر سال ۸۴۷ و اوایل سال ۸۴۸/ مارس- ژوئن ۱۴۴۴ به سختی بیمار شد، خبرآن به سرعت منتشر شد و موجب آشوب هایی در سرتاسر قلمرو او گردید. گوهرشاد فیروزشاه را تحت فشار قرار داد تا علاءالدّوله یعنی گزینه او برای جانشینی را بازگرداند؛ حرکتی که دیگر شاهزادگان را عصبانی کرد. پس از آنکه شاهرخ بهبود یافت، رسیدگی به مشکلات دیوان ادامه یافت و مواردی مهم به اثبات رسید؛ فیروزشاه که نتوانست این رسوایی را تحمل کند، به زودی بیمار شد و درگذشت.(۱۵۹) محمد جوکی هم کمی بعد و در همان سال از دنیا رفت.(۱۶۰) دقیقاً در همین زمان شاهرخ گزارش هایی هشدارآمیز درباره رفتار سلطان محمد حاکم نیمه شمالی ایران دریافت کرد. سلطان محمد و ساکنان منطقه که متوجه ضعف حکومت شاهرخ شده بودند، درصدد بهبود بخشیدن به موقعیت خویش برآمدند. شورش علنی سلطان محمد در سال۸۵۰/ ۴۷-۱۴۴۶ باعث یک لشکرکشی شد که شاهرخ در جریان آن در ۲۵ ذوالحجه سال۸۵۰ /۱۳ مارس ۱۴۴۷ درگذشت.

نتیجه

شاهرخ در هنگام برآمدن به قدرت و در اوایل فرمانروایی خود توانست گروهی از فرماندهان ترک- مغول را جلب کرده و نزد خود نگه دارد. آنها برای سال های زیادی با وفاداری کامل در خدمت او بودند، اما در بیست سال پایانی زندگی او و به ویژه در ده سال آخر آن شاهد فقدان تدریجی امرای باتجربه در اداره سپاه، دیوان و حکومت ایالات هستیم. از آنجا که بیشتر مناصب موروثی بودند، سن و تجربه پسرانِ یک امیر در زمان مرگ او موضوعی تعیین کننده بود. هم در سپاه و هم در دیوان، قدرت بیشتر به شخص متکی بود تا خود مناصب. نفوذ یک امیر صرف نظر از این که چه مقامی را به ارث برده بود، از طریق تلاش های خود او به دست می آمد. احتمالاً نبود لشکرکشی های بزرگ نیز در این زمینه مشکل ساز بود. در حکومتی که بیشتر در صلح به سر می برد و گسترشی نداشت، مردان جوان پیش از به ارث بردن جایگاه پدران خود، فرصت اندکی برای کسب تجربه و قدرت داشتند. از آنجا که شاهرخ برخلاف پدرش امور جزئی را به زیردستان خود واگذار می کرد و تنها در موضوعات مهم دخالت داشت، جایگزین شدن کارگزارانِ باتجربه با افراد بی تجربه، بسیار زیان بار بود. به همین دلیل به تدریج تعادل قوا در سطح بالای حکومت به هم می خورد و در زمان مرگ فیروزشاه در سال ۸۴۸ /۴۵-۱۴۴۴ سوءاستفاده از قدرت آشکارا نگران کننده و آزاردهنده شده بود. رویدادهای سال های ۴۹-۸۴۷ /۴۶-۱۴۴۴ حکومتی را به لرزه درآورد که تاب ایستادگی در برابر چنین لرزش هایی را نداشت.

برآمدن شاهرخ به مقام قدرت برتر

ما نمی توانیم نیات شاهرخ پیش از تصرف ماوراءالنّهر را دریابیم، اما روشن است که پس از آن، هدف او جانشینی تیمور و برنامه ریزی برای وحدت دوباره تمامی قلمرو پدرش بود. به هرروی در عمل مشخص شد که برقراری حاکمیتی مستحکم بر منطقه ای که پایتخت تیمور در آن قرار داشت، کار سختی است و به همین دلیل ماوراءالنّهر مرکز برخوردهایی شد که شاهرخ، تعدادی از امرای بزرگ او، خان های مغول در خان نشین های چغتایی شرقی و امرای اردوهای سفید و آبی (از اولوس جوچی) در سمت شمال را به خود مشغول می داشت.(۵۰)
اگرچه شاهرخ از سوی خدایداد و شیخ نورالدّین به ماوراءالنّهر دعوت شده بود، اما وقتی که در اواخر سال ۸۱۱/ بهار ۱۴۰۹ وارد آنجا شد، بلافاصله با مخالفت خدایداد روبه رو گردید. هنگامی که خدایداد در سال ۸۱۱ /۰۹-۱۴۰۸ سلطان خلیل را مورد حمله قرار داد، محمد جهانگیر را به نفع خود وسوسه کرد و به تخت نشاند و پیش از آنکه خلیل سلطان را به شاهرخ تحویل دهد، تصریح کرد که حکومت ماوراءالنّهر از آنِ محمد جهانگیر خواهد بود.(۵۱) شاهرخ با ردّ این موضوع در برابر او ایستاد. خدایداد از محمدخان در خان نشین چغتایی شرقی درخواست کمک کرد و او نیز نیروهایی را به فرماندهی برادر خود اعزام کرد. به هرحال به زودی مغولان که دریافته بودند بخت بیشتر با شاهرخ یار است، از خدایداد جدا شده و او را کشتند.(۵۲)
در چنین شرایطی بود که شاهرخ در ۲۷ ذوالحجه سال ۸۱۱ /۱۳می ۱۴۰۹ وارد سمرقند شد. او حدود شش ماه را در این شهر سپری کرد، الغ بیک را تحت قیمومیت شاه ملک، حاکم ماوراءالنّهر قرار داد و شاهزادگان دیگری را هم برای نواحی مجاور تعیین کرد. سپس به پایتخت خود هرات بازگشت. این اقدامات دو مساله را روشن ساخت: یکی آنکه شاهرخ آن طور که پیشتر ادعا کرده بود به حمایت از خاندان جهانگیر ادامه نخواهد داد و دیگر اینکه او مایل است ماوراءالنّهر همچون ایالتی از یک قلمرو حکومتی به مرکزیت خراسان باشد. ممکن است که اقدامات شاهرخ موجب تعجب امرای ماوراءالنّهر شده باشد. احتمالاً هنوز روشن نبود که شاهرخ شخصاً مایل نیست در بیرون از خراسان حکومت کند. اگرچه او چند سالی در خراسان به نام خود سکه زده و لقب سلطان خراسان را داشت،(۵۳) اما نیروهای او در جریان تقابل با ماوراءالنّهر به خاطر پیرمحمد بن جهانگیر جنگیده بودند. بنابراین کاملاً محتمل است که خدایداد و شیخ نورالدّین هنگامی که از شاهرخ برای حمله به ماوراءالنّهر دعوت می کردند، انتظار داشتند که این عملیات به تقویت حکومت خاندان محمد سلطان بینجامد. اما برعکس شاهرخ پسر خود الغ بیک را به عنوان حاکم آنجا تعیین کرد و خود به قصد هرات از آنجا خارج شد.
شاهرخ حاکمیت بر سرتاسر ماوراءالنّهر را به الغ بیک واگذار نکرد و حاکمان جدید منصوب خود را نیز به خانواده خود محدود نکرد. وی برعکس خود را به عنوان مدافع تقسیم بندی های انجام شده از سوی تیمور نشان داد و در هرجا که ممکن بود حکومت های اعلام شده از سوی تیمور را با انتصاب پسران در جای پدران آنها، دوباره برقرار کرد. او حکومت محمد جهانگیر پسرمحمد سلطان بن جهانگیر در تخارستان و شادمان را مورد تایید قرار داد. محمد جهانگیر به رغم درگیری اولیه با شیخ نورالدّین، تا زمان مرگ خود در سال ۸۳۶/ ۱۴۳۳ به شاهرخ نزدیک بود.(۵۴) منطقه مجاور یعنی بدخشان هم ابتدا تحت اختیار ایچیل پسر امیرانشاه و از سال ۸۱۹ /۱۷-۱۴۱۶ تا ۸۲۱ /۱۹-۱۴۱۸ تحت نظارت سیورغتمش، پسر شاهرخ، شاهان محلی خود را حفظ کرد.(۵۵) شاهرخ خود از نزدیک درگیر مسائل آنجا باقی ماند و در جریان درگیری های مداوم داخلی در این منطقه، خود لشکرکشی ها را سازمان می داد.از سال۸۲۱ [هجری] به بعد شاهان آنجا مستقیماً به شاهرخ گزارش می دادند.(۵۶) منطقه خُتَّلان نیز بیرون از سلطه الغ بیک قرار داشت.(۵۷) امرایی که بر آنجا حکومت می کردند به عنوان سرادران شاهرخ معرفی شده اند و در بحران سال های ۲۷-۸۲۶ /۲۴-۱۴۲۲ این شاهرخ بود که در آنجا وارد عمل شد. در سال ۸۳۳ /۳۰-۱۴۲۹ شاهرخ محمد جوکی را به حکومت ختلان منصوب کرد و با مرگ او در سال ۸۴۸ /۴۵-۱۴۴۴ این مقام به پسر او ابابکر منتقل شد.(۵۸)
بلخ نخست به قایدو، پسر جوان پیرمحمد بن جهانگیر، سپس برای چند سالی به ابراهیم سلطان، پسر شاهرخ و احتمالاً بعد از سال ۸۱۷ /۱۴۱۴ به سیورغتمش واگذار شد.(۵۹) خبری در دست نیست که پس از سال ۸۲۱ /۱۹-۱۴۱۸ که سیورغتمش به جای قایدو به عنوان حاکم کابل عازم آنجا شد، چه کسی بر بلخ حکومت می کرد؛ ممکن است موضوع مستقیماً به دیوان مرکزی مربوط بوده باشد.(۶۰) درست پیش از انتصاب الغ بیک به حکومت ماوراءالنّهر، شاهرخ منطقه مرزی اوزکند، اندیجان و کاشغر را به شاهزاده ای دیگر یعنی امیرک احمدبن عمرشیخِ بیست وپنج ساله، پسر همسر چنگیزی خودش ملکت آغا، واگذار کرد.(۶۱) از آنجا که این منطقه از پیش ایالتی متعلق به عمرشیخ بود، بدین ترتیب شاهرخ به تقسیم بندی تیمور تداوم می بخشید. این منطقه ایالتی مهم بود و قسمت شرقی دره ثروتمند فرغانه را در بر می گرفت. احمد باتجربه تر و بزرگ تر از الغ بیک بود و ممکن است که انتصاب او تلاشی برای امنیت بخشیدن به مرز حساس شرقی با خان های چغتایی بوده باشد.(۶۲)
کوشش شاهرخ برای خشنود نگه داشتن پشتیبانان خاندان جهانگیر موفقیت آمیز نبود و با اینکه شیخ نورالدّین پس از انتصاب الغ بیک برای اظهار اطاعت به سمرقند آمد، اما در طی سال مشغول تدارک یک حمله از سمت مرز شمالی بود. در۱۲ذوالحجه سال ۸۱۲ /۱۷ آوریل۱۴۱۰ او سپاه الغ بیک به فرماندهی شاه ملک را شکست داد. شاه ملک به کوهستان عقب نشسته، سمرقند را بی دفاع گذاشت و شیخ نورالدّین برای دریافت اجازه ورود به شهر به سوی آنجا پیشروی کرد. بزرگان شهرکه برای مقابله با او آماده شده بودند، از پذیرش او سر باز زدند.(۶۳)
شیخ نورالدّین پیامی هم به حصار شادمان فرستاد تا محمد جهانگیر را با خود همراه سازد. به نوشته حافظ ابرو محمد جهانگیر این کار را نپذیرفت، اما شیخ نورالدّین توانست امرای سالخورده محمد سلطان که شاهزاده را در میان خود گرفته بودند برای پیوستن به این حرکت مخالف و همراه کردن شاهزاده با خود ترغیب کند. او از جوانیِ شاهزادگان به عنوان انگیزه خود برای بازگشت به مناطق مرزی یاد کرد و بدین ترتیب امرا می توانستند در سمرقند قدرت بگیرند. جذابیت برنامه شیخ نورالدّین و یا قدرتِ او، دیگران را نیز به سوی او کشانید. رستم بن تغای بوغا بَرلاس، حاکم بخارا در زمان تیمور و بعضی سرداران وابسته به قدرت های استپ مجاور نیز در میان هواداران او حضور داشتند. شیخ نورالدّین، محمد جهانگیر را به پای دروازه سمرقند آورد، اما این بار هم او اجازه ورود نیافت. اکنون شاهرخ خود عهده دار مقابله با وی شد. شیخ نورالدّین در نهم ربیع الاول سال ۸۱۳/ دوازدهم جولای ۱۴۱۰ پس از یک شکست، عقب نشینی کرد و شاهرخ لشکری را برای غارت قلمرو او گسیل داشت. حمزه سُلدوس و دیگر امرای حصار شادمان به مقاومت ادامه دادند و شاهرخ مجبور شد در یک لشکرکشی جداگانه آنها را سرکوب کند.(۶۴)
شیخ نورالدّین و متحدانش با وجود دو شکست، دست از مقاومت برنداشتند. از آنجا که شیخ نورالدّین به خان چغتاییان شرقی وابستگی شخصی داشت، در هنگام ضرورت به آنها روی می آورد. محمدخان برادر خود را با سپاهی نسبتاً بزرگ برای کمک به او در حمله به ماوراءالنّهر فرستاد. در این زمان شیخ نورالدّین با عبدالخالق پسر خدایداد حسینی که قدرت مهمی در منطقه بود، درگیری داشت. بدین ترتیب در ماه رمضان سال ۸۱۳/ دسامبر ۱۴۱۰ و ژانویه ۱۴۱۱ شاه ملک توانست شیخ نورالدّین را به ترک سرزمین خود و پناه بردن به مغولان مجبور کند. خان مغول برای مدتی کوتاه به حمایت از شیخ نورالدّین ادامه داد و سپاهی برای او تدارک دید، اما به زودی در واپسین روز ربیع الاول سال ۸۱۴/ بیست ودوم جولای ۱۴۱۱ تصمیم گرفت با شاهرخ که با سپاهی مجهز عازم ماوراءالنّهر بود، صلح کند.(۶۵)
شیخ نورالدّین بدون حمایت چغتاییان شرقی تهدید مهمی نبود، اما روشن است که او همچنان خطری بالقوه به شمار می آمد. علاوه براین خلیل سلطان، تومان آغا یکی از موجّه ترین زنان تیمور را به او داده بود. زمانی که شاهرخ با سپاهی به ماوراءالنّهر نزدیک شد، شاه ملک بار دیگر نزد شیخ نورالدّین رفت تا از او بخواهد به اطاعت کامل تن دهد. به نظر می رسد شاه ملک که همچون شیخ نورالدّین جزو نزدیک ترین مشاوران تیمور بود و اکنون در جریان درگیری جانشینی در جبهه ای متفاوت قرار گرفته بود، با او دشمنی شخصی داشته است. هنگامی که او دریافت شیخ نورالدّین رغبتی به اطاعت ندارد، ترتیبی داد تا او را به نیرنگ بکشد و سرش را برای شاهرخ که در۲۷جمادی الاول سال ۸۱۴ /۱۶سپتامبر ۱۴۱۱ وارد سمرقند شده بود، ببرد. امیر شیخ حسن، برادر شیخ نورالدّین، اعلام اطاعت کرد و بنا به درخواست شاهرخ تومان آغا بیوه تیمور را نزد وی فرستاد و شاهرخ تومان آغا را در اندخود مستقر کرد.(۶۶) از این پس الغ بیک با مخالفت مهمی در داخل ماوراءالنّهر روبه رو نشد. بدین ترتیب شاهرخ موفق شد بخش شرقی قلمرو تیمور را تحت حاکمیت خود درآورد.
یک بار که الغ بیک مدعی شهر و ایالت اصلی امپراتوری [سمرقند و ماوراءالنّهر] شد، شاهرخ برای شناساندن سروری خود به عنوان وارث تیمور و نشان دادن سلطنت خودش به عنوان یک نقطه آغازِ تازه، وارد عمل شد. او به مقبره تیمور در سمرقند وارد شد و سلاح ها و دیگر سازوبرگ های غیراسلامی را که درآنجا یافت، بیرون انداخت. در ذوالقعده سال ۸۱۳/فوریه- مارس۱۴۱۱ او اعلام کرد که یاسا یعنی قانون خاندانی مغول را ملغی و شریعت را جایگزین آن می کند و شراب میکده ها را در انظار عموم به زمین ریخت. همچنین در سال ۸۱۳/ ۱۱-۱۴۱۰ نخستین مجموعه مذهبی بزرگ خود در هرات را که شامل یک مدرسه و یک خانقاه بود، تکمیل کرد و یک مراسم بازگشایی مفصّل برگزار کرد. در همین دوره، شاهرخ ماندگارترین طرح مورد حمایت خود را که نوشتن تاریخی برای پیوند دادن عصر خودش با تیمور و خان های مغول بود، شروع کرد. همچنان که در جایی دیگر گفته ام، اقدامات شاهرخ در هنگام جلوس بازتابی از اقدامات غازان خان بود که هم به خاطر علاقه اش به تاریخ مغول و هم اعلام اسلام به عنوان دین رسمی مشهور بود.(۶۷) در سال های ۱۴-۸۱۳/ ۱۲-۱۴۲۰ دو کتاب تاریخ درباری برای شاهرخ نوشته شد که در بردارنده ادامه داستان زندگانی تیمور و رویداد شماریِ نخستین درگیری های جانشینی او بودند. حافظ ابرو که از همراهان تیمور بود، اکنون مورخ دربار شاهرخ شد و ذیلی بر ظفرنامه نظام الدّین شامی نوشت و داستان را تا مرگ تیمور پیش برد. در حدود همان زمان، تاج الدّین سلمانیِ وزیر که از خلیل سلطان جدا و به نزد شاهرخ آمده بود، تاریخ خود [شمس الحسن] را پیرامون رویدادهای منتهی به سقوط خلیل سلطان پدید آورد.(۶۸)
شاهرخ پس از تثبیت رسمی جایگاه خود به عنوان جانشین تیمور، عازم پس گرفتن خوارزم شد که در رجب سال ۸۰۸/ دسامبر ۱۴۰۵ و ژانویه ۱۴۰۶ به تصرف خاندان جوچی درآمده بود. نخستین لشکرکشی در سال ۸۱۵ /۱۳-۸۱۲ با ناکامی خفت باری همراه بود، اما در پایان همان سال شاهرخ پس از تنبیه سربازانش، سپاهی دیگر را به فرماندهی شاه ملک و دیگر امرای بزرگ اعزام کرد که به پیروزی سریعی دست یافت. شاهرخ در اوایل سال بعد شاه ملک را به حکومت این منطقه [خوارزم] تعیین کرد. این حرکت سیاسی بود، چرا که الغ بیک از اقتدار شاه ملک در رنج بود و در هجده سالگی از سن کافی برای ادعای داشتن قدرت عملی برخوردار بود.(۶۹) گام منطقی بعدی شاهرخ پس از متحدکردن بخش های شرقی قلمرو تیمور، تصرف دوباره آذربایجان و عراق بود که زیر سلطه قراقویونلوها و آل جلایر درآمده بودند. با این حال شاهرخ که برای یک عملیات بزرگ در سمت غرب آماده می شد، مجبور شد برای رسیدگی به تهدید به وجود آمده از جانب برادرزادگان خود یعنی پسران عمرشیخ و ملکت آغا که حاکم فارس و نواحی مجاور آن بودند، تغییر مسیر دهد. هنگامی که شاهرخ در شرق درحال کسب قدرت بود، این شاهزادگان در داخل قلمرو خود درحال جنگ بودند و یکی از آنها یعنی اسکندر توانسته بود قدرت کافی برای به چالش کشیدن شاهرخ را به دست آورد. از آنجا که سیاست های فرزندان عمرشیخ شدیدترین چالش داخلی را برای شاهرخ به وجود آورد، ارائه یک گزارش مختصر درباره آن در اینجا مفید است.

درگیری بر سر فارس

عمرشیخ پسر بزرگ تیمور(فوت: ۷۹۶ /۱۳۹۴) که حکومت فارس را داشت، پسران زیادی از خود به جا گذاشته بود که اکنون چند تن از آنها بیست وچند ساله بودند. بزرگ ترین آنها پیرمحمد بود که در هنگام مرگ تیمور بیست وپنج سال داشت و در حکومت فارس تثبیت شده بود. او چند برادر جوان تر از خود داشت. احمد که حدود هجده سال داشت، در نواحی شرقی باقی مانده بود. دو برادر نزدیک تر به پیرمحمد یعنی رستمِ حدوداً بیست وسه ساله و اسکندرِ بیست ساله در همسایگی پیرمحمد حکومت داشتند. اصفهان به رستم بخشیده شده بود و اسکندر در همدان، نهاوند و لرکوچک بود. برادر دیگر یعنی بایقرا که تنها نُه سال داشت، از نظر سیاسی مدتی دیرتر فعال شد. پسران عمرشیخ مناسبات پیچیده ای با شاهرخ داشتند. ملکت آغا همسر عمرشیخ از نسل چنگیز، مادر پیرمحمد، اسکندر و بایقرا در فارس و میرک احمد بود.(۷۰) ملکت آغا پس از مرگ عمرشیخ به همسری شاهرخ درآمد و بنابراین پسران مذکور ناپسری های شاهرخ شدند. با توجه به اینکه ملکت آغا کمتر از گوهرشاد یعنی همسر غیرخاندانی شاهرخ به او نزدیک بود و قدرت کمتری از او داشت، روشن نیست که این مناسبات چه نفعی برای این شاهزادگان داشته است.
شاهزاده بزرگ تر یعنی پیرمحمد در هنگام مرگ تیمور داروغه شهرهای کلیدی یزد و ابرقو بود و براساس تواریخ عهد شاهرخ تقریباً بلافاصله نسبت به او اعلام اطاعت کرد. با این همه، نظمی که تیمور در ایران برجای گذاشته بود به زودی شروع به از هم پاشیدن کرد. اسکندر همدان را ترک کرد و به پیرمحمد پناه برده، به حکومت یزد منصوب شد.(۷۱) اکنون پیرمحمد، رستم و اسکندر به کرمان که در پی الحاق آنجا به قلمرو خود بودند و به آذربایجان که در آنجا وارد درگیری های پسران امیرانشاه شده بودند، چشم داشتند. در اوایل شعبان سال ۸۰۹/ ژانویه ۱۴۰۷ آنها از ورود چند تن از امرایی که در سال ۸۰۸ /۰۶-۱۸۰۵ به همراه سیّد خواجه بر شاهرخ شوریده بودند، استقبال کردند و بخشی از پشتوانه نظامی آنها شدند.(۷۲)
در میان این شاهزادگان نیز اختلافاتی وجود داشت. در سال های ۸۱۰-۸۰۹/ ۰۸-۱۴۰۶ پیرمحمد، اسکندر را از حکومت یزد برکنار کرد؛ حمله اسکندر و رستم به شیراز را دفع نمود و موفق به گرفتن اصفهان شد. اسکندر و رستم برای مدتی منطقه را ترک کردند. در نتیجه پیرمحمد توانست قدرت خود را استحکام بخشد. در سال ۸۱۲ /۱۰-۱۴۰۹ اسکندر درحالت تابعیت به شیراز بازگشت و پیرمحمد را در عملیات جنگی بر ضد کرمان همراهی کرد. پیر محمد در جریان این لشکرکشی به دست یک خدمتکار ایرانی به نام حسین شربت دار کشته شد. این رویداد نقطه عطفی در زندگی اسکندر بود چرا که او اکنون قدرتمندترین شخصیت فارس شده و جاه طلبی های خود را به طور کامل برآورده می دید. او به محض اطلاع از قتل پیرمحمد با عجله راهی شیراز شد و ماموران خود را به یزد فرستاد که پس از یک محاصره چند ماهه تسلیم شده بود. اسکندر در سال های بعد کوشید تا بر اصفهان مسلط شود، اما در این زمینه توفیق چندانی نیافت. این شهر با وجود محاصره های مکرر، گاه در دست دیگر شاهزادگان تیموری و عمدتاً رستم و گاه در دست خود اهالی باقی ماند. درهرحال در سال ۸۱۴ /۱۲-۱۴۱۱ که رستم قاضی شهر را کشت، اصفهانی ها از اسکندر برای تصرف شهر دعوت کردند. اسکندر نماینده ای در شیراز گذاشت و اصفهان را پایتخت جدید خود قرار داد و از سال بعد شروع به استفاده از عنوان سلطان کرد.(۷۳) او همزمان حکومت خود را تا نواحی قم و ساوه که در اختیار حاکمان محلی بودند، گسترش داد. این نخستین بار بود که خاندان تیموری بر این شهرها حاکمیت مستقیم می یافتند و اسکندر خزانه سرشار قم را که در طی دویست سال فراهم آمده بود، انتقال داد.(۷۴)
برخلاف شاهرخ که دلبستگی ها و حمایت های وی چندان گسترده نبود، اسکندر فردی با علایق فکری گسترده بود که حتی پیش از آنکه بتواند به طور واقعی مدعی قدرت منطقه ای شود، جاه طلبی خود را در زمینه آفرینش فرهنگی نشان داده بود. نخستین جلوه این موضوع با دست یابی او به قدرت در شیراز در سال ۸۱۲ /۱۰-۱۴۰۹ آشکار شد. او شخصیت های بزرگ مذهبی را در دربار خویش گرد آورد؛ به ویژه از یک مجلس او با حضور دو شخصیت برجسته مذهبی یعنی سیّدشریف جرجانی و شاه نعمت الله ولی اطلاع داریم. همچنین در همین ایام بود که اسکندر شروع به حمایت از تولید کتاب کرد. دست نوشته های خلق شده برای او شامل مجموعه های عکس، جُنگ های علمی و متون تاریخی و شعر فارسی، ترکی و عربی بود. او تقریباً به محض گرفتن اصفهان، آنجا را پایتخت خود قرار داد و درباری باشکوه با حضور علمای مذهبی، منجمان و چهره های درخشان در سایر زمینه ها ترتیب داد. او به همین ترتیب عملیات ساختمانی بزرگی را نیز عهده دار شد.(۷۵)
اسکندر هنگامی که ادعای سلطنت کرد، سفارش دو اثر در زمینه تاریخ را داد که همچون موارد نوشته شده برای شاهرخ، او را به تیمور و مغولان پیوند می داد. هر دو کتاب تاریخ در سال ۸۱۶ /۱۴-۱۴۱۳ نوشته شدند. یکی از آنها گزارش خلاصه ای درباره حکومت تیمور و پس از آن است که دربردارنده روایتی کوتاه در باره فضایل و دستاوردهای جدّ وی و نقاط ضعف بستگان او، همراه با نموداری بود که سن، خصال و محل حکومت آنها را نشان می داد.کتاب دوم اثری مفصل تر و عالمانه تر یعنی منتخب التّواریخ معین الدّین نطنزی بود که تاریخی عمومی از آدم تا سلطنت تیمور بود. نطنزی در روایت تاریخی خود وصیت تیمور به نفع پیرمحمد را از قلم انداخته، درحالی که در تاریخ خلاصه تر و غیررسمی که برای اسکندر نوشته شده، آمده که تیمور او را به عنوان جانشین خود تعیین کرده بود.(۷۶)
در سال ۸۱۶/ ۱۴-۱۴۱۳ جاه طلبی های اسکندر او را مستقیماً در برابر شاهرخ قرار داد. شاهرخ نگران از گزارش هایی که از فارس می شنید، پیکی نزد اسکندر فرستاد تا از وی بخواهد به لشکرکشی او برضد قراقویونلوها بپیوندد. این کار در ضمن به معنی فراخواندن او به شناسایی برتری خودش بود. سفیر با گزارشی درباره اینکه اسکندر درحال ضرب سکه به نام خود بوده است، بازگشت. دراین اثنا اسکندر برای حمله به ساوه آماده می شد و در نامه ای به حاکمان محلی خواستار حمایت آنها از خود در برابر شاهرخ شد. در نتیجه شاهرخ عملیات در آذربایجان را به عقب انداخت و در آغاز سال ۸۱۷/ مارس- آوریل ۱۴۱۴ عازم رویارویی با اسکندر شد. نبرد سرنوشت ساز در اصفهان رخ داد که به دنبال محاصره ای کوتاه در ۳ جمادی الاول سال ۸۱۷ /۲۱ جولای ۱۴۱۴ تسلیم شاهرخ گردید. اسکندر گریخت اما دستگیر و به برادرش رستم تحویل داده شد.(۷۷)
شاهرخ با گماردن پسران عمرشیخ در بخشی از قلمرو پیشین آنها، اداره منطقه را بین چند شاهزاده تقسیم کرد. اکنون اسکندر فاقد قدرت بود و در حالی که رستم دوباره در اصفهان منصوب شده بود، املاک او در همدان و لرستان از آنِ برادر جوان او بایقرا شد. قم به شاهزاده دیگر یعنی سعد وقاص بن محمد سلطان واگذار شد. ابراهیم سلطان پسر شاهرخ، حاکم فارس شد و شاهرخ در بازگشت از راه یزد، اداره آنجا را برعهده دایی خود محمد درویش قرار داد.(۷۸)
شاهزادگانی که در ایران منصوب شده بودند برای مدتی طولانی آرام نماندند. نخستین مشکل از جانب سعد وقاص در قم به وجود آمد. بسطام چاقیر از امرای بانفوذ ترک- مغول در سلطانیه، از مقابل قرایوسف قراقویونلو گریخته و به قم آمد. سعد وقاص او را به بند کشید و شاهرخ را با خبر کرد، اما شاهرخ شاهزاده را به خاطر آنکه از میهمان خود به خوبی استقبال نکرده بود، سرزنش کرد. سعد وقاص نیز پس از دریافت این پاسخ به همراه اسیر خود به دربار قرایوسف رفت. اسکندر و بایقرا که اکنون هر دو در همدان بودند، آشفتگی های ناشی از اقدامات سعد وقاص را غنیمت شمرده، برای بازپس گرفتن فارس به تکاپو افتادند. ابراهیم سلطان ناتوان از حفظ شیراز، به ابرقو عقب نشست و بدین ترتیب شاهرخ مجبور شد دومین لشکرکشی به منطقه را انجام دهد.(۷۹) او به سرعت ابراهیم سلطان را به حکومت شیراز بازگردانید، بایقرا را تبعید کرد و رستم را که قابل اعتمادتر بود، در اصفهان گذاشت.
در این زمان قم به کاشان و ری منضم شد و زیر نظر امیر الیاس خواجه پسرشیخ علی بهادر قرار گرفت. مالیات های منطقه که سیورغال او بود، برای امور اداری و سپاه او هزینه می شد.(۸۰) چنین پیداست که این منطقه برای حدود ده سال کاملاً آرام و باثبات باقی ماند. به هرروی مطالب اندکی در متون تاریخی درباره آنجا وجود دارد. کمی پیش از سال ۸۲۳ /۲۱-۱۴۲۰ شاهرخ حاکم جدیدی برای یزد تعیین کرد؛ او امیر چقماق شامی بود که در بقیه دوران سلطنت شاهرخ در یزد باقی ماند و برنامه توسعه فرهنگی و اقتصادی فعالانه ای را در پیش گرفت. به نظر می رسد که حمایت چقماق بر معماری متمرکز شده بود، اما یزد همچنین مرکزی برای تولید کتاب و تاریخ محلی بود.(۸۱)
شاهرخ در طول دو سال بعد سلطه خود بر ایالات را تحکیم بخشید. او پس از بازگشت به هرات ناحیه شمال غربی خراسان و قسمتی از جرجان را که محدوده ای گسترده از ابیورد تا توس بود، به پسر خود بایسنغر اعطا کرد. این حکومت قابل مقایسه با فارس یا ماوراءالنّهر نبود و به نظر می رسد بایسنغر بیشتر وقت خود را در هرات سپری کرد. زیرا در اداره امور آنجا فعال بود و پشتیبانی های هنری مشهور وی نیز در آنجا متمرکز بود.(۸۲) در بهار سال ۸۱۹ /۱۴۱۶ شاهرخ یک لشکرکشی برضد کرمان به راه انداخت، زیرا حاکم آنجا که یکی از بستگان چکوبرلاس، یار نزدیک تیمور بود از آمدن به حضور وی خودداری کرده بود. شاهرخ شهر را تصرف کرد و کمی بعد امیر غُنّاشیرین را به حکومت آنجا تعیین کرد. او در همان سال تعدادی از شاهزادگان سرکش از جمله احمد بن عمرشیخ را که حاکم اندیجان بود و در برابر الغ بیک مقاومت نشان می داد، تبعید کرد.(۸۳)
چالش دیگری که در این زمان از جانب برادرزادگان شاهرخ به وجود آمد، به قایدو پسر پیرمحمد جهانگیر مربوط می شد که شاهرخ او را از بلخ آورده و در کابل مستقر کرده بود. قایدو تعدادی از امرای پدر خود از جمله امیرِ قدرتمند بهلول را که از شیخ نورالدّین حمایت کرده و بعد بخشیده شده بود، همراه خود داشت. برطبق نوشته حافظ ابرو نخستین ناآرامی در سال ۸۱۹/ ۱۷-۱۴۱۶ و هنگامی برپا شد که بهلول به همراه امرای دیگر پیشنهاد کرد تا سنجر، برادر قایدو را به جای او بگمارند. قایدو به شاهرخ متوسل شد تا سپاهی برای کمک به او بفرستد.(۸۴) به هرحال این کار به آرامش منتهی نشد و چنین به نظر می رسد که قایدو کاملاً هم به او وفادار نبود. بنابر یک دیدگاه، او از خضرخان فرمانروای دهلی خواست تا به نام او خطبه بخواند که نشانه آشکاری از تمایل او به استقلال بود. احتمالاً او امیدوار بود که به تشویق امرای پدرش که نزد او باقی مانده بودند، ادعاهای پدر را تجدید کند. در سال۸۲۰ /۱۸-۱۴۱۷ شاهرخ از آشوب های گسترده در میان هزاره ها و دیگر مردم قلمرو قایدو خبر یافت و تصمیم گرفت خود یک لشکرکشی به آنجا انجام داده و برای قشلاق به منطقه برود. وقتی که او به قندهار وارد شد و از قایدو خواست تا برای مقابله با هزاره های شورشی به او بپیوندد، قایدو گریخت و هواداران او از کابل خارج شدند. شاهرخ امیرانی را برای مذاکره با او فرستاد و او پذیرفت که به هرات بیاید، اما کمی بعد با هدف پیوستن دوباره به یارانش، راهی جنوب شد. سپاه شاهرخ به فرماندهی بایسنغر راه را بر او بست و او را به هرات بازگردانید. او در آنجا زندانی شد و شاهرخ پسر خود سیورغَتمِش را به حکومت کابل منصوب کرد.(۸۵) اکنون حکومت همه ایالات مهم در دست پسران و امرای شاهرخ بود.
جایگاه تازه شاهرخ به عنوان فرمانروای مطلق قلمرو تیموری، در بیشتر متون تاریخی که سلطنت او را در چارچوب یک تاریخ عمومی قرار داده اند، برجسته شده است. یکی از آنها مورخ یزدی، جعفر بن محمدالحسینی جعفری بود که در سال۸۲۰/ ۱۸-۱۴۱۷ یک تاریخ عمومی مختصر با عنوان تاریخ وسیط را به شاهرخ هدیه کرد. در همان سال حافظ ابرو مجموعه تاریخی خود یعنی«مجمع التواریخ»را که چند تاریخ عمومی و سلسله ای از جمله جامع التّواریخ رشیدالدّین و ظفرنامه شامی را با روایاتی الحاقی در آن گرد آورده بود، تکمیل کرد. این اثر نیز مانند دیگر تاریخ هایی که پیش از آن برای شاهرخ نوشته شده بودند، به شیوه ای قدیمی و به تقلید از اثر رشیدالدّین تصویرگری شد. در ایالات نیز شرایط جدید به گونه ای مشابه موجب فراخوانی برای حمایت ادبی شد. چنان که در طی دو سال، شرف الدّین علی یزدی در شیراز شروع به نوشتن تاریخ تیمور برای ابراهیم سلطان کرد.(۸۶)

اوج فرمانروایی شاهرخ

با از بین رفتن تهدیدهای عمده داخلی شاهرخ مجال پرداختن به نواحی غربی را که در اختیار قراقویونلوها بود، پیدا کرد. هنگامی که او در شرق مشغول مستحکم کردن پایه های حاکمیت خود بود، قرایوسف قراقویونلو نیز بر قدرت خود می افزود و تا سال ۸۲۲/ ۲۰-۱۴۱۹ بیشتر حاکمان کوچک تر شمال غربی ایران را به اطاعت خود درآورده بود. تسلط قراقویونلوها بر آذربایجان از دو جهت برای شاهرخ مشکل ساز شد: نخست آنکه قرایوسف برادر او امیرانشاه را کشته بود و این قتل می بایست تلافی می شد. دوم آنکه این منطقه به عنوان مرکز سیاسی ایران در دوره مغول، اهمیت نمادین داشت. از زمانی که تیمور برای نخستین بار سلطانیه را فتح کرد، حکومت تیموری مدعی به ارث بردن قلمرو ایلخانان بود و این مشروعیت برای شاهرخ از اهمیت ویژه ای برخوردار بود؛ چرا که او عناوین دوره ایلخانی را اقتباس کرده و از اقدامات غازان خان که یادآور برقراری دوباره اسلام در ایران به همراه حفظ سنّت های مغولی بود، الگو گرفته بود.(۸۷) تیموریان سلطانیه، آرامگاه خاندان ایلخانی، و قزوین در همسایگی آن را که مراکز جابه جایی تجاری بودند، به عنوان مکمل قلمرو خود در نظر می گرفتند. بدین جهات بود که شاهرخ در آغاز سال ۸۲۳/ ژانویه و فوریه۱۴۲۰ دست به کار یک عملیات گسترده برای بازپس گیری این منطقه شد.
او در ۱۱ شعبان سال ۸۲۳/ ۲۱ اگوست۱۴۲۰ همراه با نیروهای کمکی که در طول مسیر به او پیوسته بودند، عازم آنجا شد. سپاه شاهرخ نیز همچون تیمور شامل نیروهای چغتایی و ترک از سرتاسر قلمرو او می شد. در این لشکرکشی بزرگ بیشتر سپاهیان مناطق توسط حاکمان فرماندهی می شدند. حاکمِ قرایوسف در قزوین گریخت و شهر به اطاعت درآمد، اما جهانشاه بن قرایوسف در سلطانیه آماده دفاع شد. از لحن گزارش حافظ ابرو چنین برمی آید که قرایوسف دشمنی بسیار قوی برای رویارویی بوده است. از قضا هنگامی که شاهرخ عازم سلطانیه بود، از خبر درگذشت ناگهانی قرایوسف آگاه شد. این خبر خوش حال کننده در۱۱ ذوالقعده سال ۸۲۳ /۱۷ نوامبر۱۴۲۰ به او رسید.(۸۸)
از آنجا که قرایوسف از مدتی پیش بیمار بود و در زمان مرگ او در۷ ذوالقعده/۱۳ نوامبر، سپاه شاهرخ هنوز خیلی دور بود، آشفتگی بالا گرفت. همراهان وی جسد او را بر روی تختی در داخل خیمه اش رها کردند. افراد سپاه خیمه را غارت کرده، لباس ابریشمین و گوشواره یاقوت او را درآوردند و بدن عریان او را روی زمین انداختند. تنها دو روز بعد بود که سیّدی از ملازمان وی آمد و جسد او را برای دفن جمع وجور کرد. همزمان خانواده و سرداران قرایوسف هر چیز باارزشی را که می توانستند، ربودند و پراکنده شدند. تعدادی از سرداران جهانشاه در سلطانیه به سوی شاهرخ گریختند و بنابراین او توانست بدون مشکل شهر را بگیرد و پیروزمندانه راهی زمستانگاه تیمور در قراباغ شده، در۸ ذوالحجه سال ۸۲۳/ ۱۴ دسامبر۱۴۲۰ به آنجا وارد شود. شاهرخ پسر خود بایسنغر را برای تصرف تبریز فرستاد.(۸۹) با آنکه مرگ قرایوسف شاهرخ را از ضرورت رویارویی با یک دشمن برتر بی نیاز کرد، اما درعین حال امکان یک پیروزی قطعی بر دشمنی سرشناس را از او گرفت. تنها چیزی که نصیب او شد، به اطاعت درآوردن پسران جاه طلب و رقیب جهانشاه به همراه تعداد زیادی از حاکمان محلی وابسته به قراقویونلوها بود. زمانی که شاهرخ در قشلاق قراباغ بود، حاکمان محلی متعددی که پیشتر به اطاعت تیمور درآمده بودند، برای تقدیم هدایا و اعلام اطاعت نزد او آمدند. چند قبیله و رئیس ترکمن، حکام شروان، شکّی و گرجستان و آق قویونلوهای دیاربکر از جمله کسانی بودند که نسبت به او اعلام اطاعت کردند. سفرایی نیز از مناطق دورتر وارد آنجا شدند. شاهرخ پیوندهای محلی را با ازدواج دختر ابابکر بن امیرانشاه با خلیل الله بن شیخ ابراهیم، حاکم شروان، استحکام بخشید.(۹۰)
با فرا رسیدن بهار و در پی استقلال طلبی رهبران محلی و بروز رقابت میان پسران قرایوسف برسر قدرت، آشفتگی ها بالا گرفت. شاهرخ پس از چند لشکرکشی به قلعه های نزدیک به آنجا، با سپاه مشترکِ پسران قرایوسف یعنی اسفند و اسکندر روبه رو شد. دو سپاه درآخر رجب سال ۸۲۴/اواخر جولای ۱۴۲۱ در اَلاشگرد*(۹۱) با یکدیگر روبه رو شدند و نیروهای شاهرخ پس از نبردی سخت به پیروزی رسیدند. این پیروزی از نظر شاهرخ کافی بود و بنابراین بدون آنکه برای برقراری امنیت در منطقه توقف کند، به سرعت از راه تبریز، سلطانیه و قزوین به هرات رفت و در ۱۹ شوال سال ۸۲۴ /۱۷ اکتبر۱۴۲۱وارد آنجا شد.(۹۲)
شاهرخ پس از آنکه دوباره برتری حکومت تیموری را در آذربایجان برقرار کرد، فرمانروای تمامی قلمروی شد که تحت اداره تیمور درآمده بود. اکنون همه ایالات تحت حکومت افراد وابسته به او بودند و او بر خاندان و هواداران خود تسلط داشت. امرای چغتایی گرچه در ابتدای به قدرت رسیدن شاهرخ او را به چالش گرفته بودند، اما با افزایش اقتدار او از تعداد شورشیان کاسته شد. با اینکه شیوه شاهرخ با تیمور تفاوت داشت، اما نباید مهارت رزمی شاهرخ دست کم گرفته شود. به نظر می رسد او فرماندهی قابل بوده، اما آنچه که موفقیت او را تضمین می کرد بردباری و تشخیص او در زمینه تعیین زمان لشکرکشی بود. او به تفویض قدرت به زیردستان خود تمایل داشت و در عملیاتی که نیازمند سپاه کامل نبود، مسئولیت را به امرا و شاهزادگان واگذار می کرد. در دوره میانی سلطنت او در حد فاصل نخستین تا دومین لشکرکشی او به آذربایجان، این نظام به خوبی کارکرد. بعدها که بیشتر اعضای مهم خانواده و هواداران وی درگذشتند، مشکلات جدّی آغاز شد.
ابزار عمده اِعمال قدرت شاهرخ گروهی از سرداران ترک- مغول او بودند. من پیشتر امرای بزرگی را که در زمان حکومت او در خراسان به او خدمت می کردند، نام برده ام و اقدامات آنهایی را که برضد وی شورش کرده بودند، بررسی کردم. شاهرخ بیشتر کامیابی های خویش را مرهون خدمات همیشگی امرایی بود که به او پیوسته بودند. او نیز مانند پدرش از راه برکشیدن افراد جدیدی که پیوندی با چغتاییان نداشتند و بنابراین وابستگی بیشتری به خود وی داشتند، گروهی از هواداران نزدیک به خود را به وجود آورد. به نظر می رسد او در مقایسه با تیمور تعداد کمتری از این گونه افراد را گرد آورده بود، اما کسانی که او برکشید به موقعیت های بسیار بالایی دست یافتند.
دو نفر از همراهان او که بیشترین نفوذ را به دست آوردند یکی علیکه کوکلتاش و دیگری امیر فیروزشاه بودند که در متون تاریخی مربوط به عهد تیمور حضور ندارند و چنین پیداست که به شخص شاهرخ وابستگی داشتند. علیکه به عنوان پسر اَداک معرفی شده، اما چیز بیشتری درباره منشا او نمی دانیم. او مدعی بود که تیمور شاهرخ را به وی سپرده است. فعالیت های نظامی مهم او تقریباً بلافاصله پس از مرگ تیمور شروع شد؛ این حقیقت و نیز عنوان اشرافی«کوکَلتاش» به معنی برادر رضاعی، بر یک پیوند شخصی قوی دلالت دارد. به نظر می رسد او بیست وپنج تا سی سال از شاهرخ بزرگ تر بوده و بنابراین شاید به نوعی راهنمای او بوده است. از آنجا که حتی در اخبار مربوط به مرگ وی چیزی بیش از نام پدر وی درباره اصل ونسبش نوشته نشده، احتمالاً او ریشه ای ناشناس و یا خاستگاه غلامی داشته است.(۹۳)
فیروزشاه امیر برجسته دیگر شاهرخ، پسر ارغون شاه یکی از سرداران ترکمن بود که در دوره فرمانروایی تیمور نسبتاً سرشناس بود و در درگیری جانشینی پس از مرگ او اهمیت زیادی یافت. منابع مشخص نمی کنند که ارغون شاه موقعیت خویش را چگونه به دست آورده بود. مدارکی در دست است که او با مبارک شاه سنجری از نخستین متحدان تیمور ارتباط داشته است، اما تاج السّلمانی در شمس الحسن او را به عنوان یک برده ترکمن معرفی می کند.(۹۴) در هر حال قابل توجه است که در همان زمانی که ارغون شاه در حکومت دشمن شاهرخ یعنی خلیل سلطان نقش مهمی ایفا می کرد، فیروزشاه هوادار معتمد شاهرخ، در هرات بود و نسبت به او سوگند وفاداری خورده و به رغم اعدام پدرش به دستور شاهرخ در سال ۸۱۲ /۱۴۰۹ نسبت به وی ثابت قدم باقی مانده بود.(۹۵) علیکه و فیروزشاه در بخش اعظم دوره فرمانروایی شاهرخ در خدمت او بودند. هر دوی آنها در «معزّالانساب» در ردیف امیر دیوان و فرمانده تومان ها در جناح راست سپاه شاهرخ نام برده شده اند.(۹۶) تقریباً در تمامی عملیات اصلی، یکی از آن دو در سپاه برجستگی داشتند.(۹۷)
امیر چهارشنبه و امیر فرمان شیخ دو امیری که به نظر می آید پس از مرگ تیمور نسبت به شاهرخ سوگند وفاداری یاد کرده بودند، ریشه در طبقه نخبه چغتایی نداشته اند و ما درباره اصل ونسب آنها اطلاع اندکی داریم.(۹۸) دو امیر جدید دیگر هم که از مناطق بیرونی آمدند،در جریان به قدرت رسیدن شاهرخ به وی پیوستند و جزو ارکان اداری او شدند. اینان جلال الدّین چقماق شامی حاکم یزد و غُنّاشیرین حاکم کرمان بودند. منابع تاریخی درباره اصل ونسب امیر چقماق توافق کامل ندارند؛ پذیرفتنی ترین گزارش این است که او از قلمرو مملوکان به آسیای صغیر گریخته و سپس زمانی پیش از سال ۸۱۷ /۱۴۱۴ یعنی هنگامی که از او در بین نیروهای شاهرخ یاد می شود، به او پیوست. برادر او نیز در خدمت شاهرخ بود و در جمادی الاول سال ۸۲۴/می ۱۴۲۱ در آذربایجان کشته شد.(۹۹) چقماق در سال ۸۲۳/ ۱۴۲۰ حاکم یزد بود و در طی فرمانروایی شاهرخ در آنجا باقی ماند. او با خانواده شاهرخ پیوند شخصی داشت. بویژه با بایسنغر بن شاهرخ که دو دختر او را بزرگ کرده بود. یکی از آنها بعدها همسر او شد.(۱۰۰) گستردگی حمایت های او در زمینه معماری و درعین حال همراهی وی با شاهرخ در لشکرکشی های بزرگ با سپاه یزد نشان می دهد که او سهم مهمی از مالیات های محلی را در اختیار داشته است.(۱۰۱)
امیر غُنّاشیرین نیز که شاهرخ او را به حکومت کرمان تعیین کرده بود، موقعیتی مشابه داشت.
او نخستین بار در سال۸۱۰ /۰۸-۱۴۰۷به عنوان حامل پیام شاهرخ به خلیل سلطان وارد عمل شد و در سال های بعد نیز جزو فرماندهان نظامی شاهرخ بود. او در سال ۸۱۹ /۱۷-۱۴۱۶در لشکرکشی شاهرخ به کرمان شرکت داشت و در سال۸۲۰ /۱۴۱۷ به عنوان حاکم این ایالت تعیین شد. نیاکان او در پرده ابهام باقی مانده اند. نام وی ریشه سانسکریت دارد، اما مشخص است که مسلمان بوده است.(۱۰۲) به رغم آوازه او و فعال بودن پسران متعددش در درگیری های پس از مرگ شاهرخ و با وجود اینکه یک کتاب تاریخ یعنی جامع التّواریخ حسنی توسط یکی از اعضای دیوانِ پسر او نوشته شده، اطلاعی در مورد اصل ونسب او نداریم. در مجمل فصیحی از برادر وی یاد شده، اما باز هم اشاره ای به نیاکان او در میان نیست.(۱۰۳) درباره فعالیت های او در کرمان و ساختار حکومت او آگاهی اندکی داریم، اما به نظر می رسد که در زمان وی کرمان استقلال مالی خود را بیشتر از دست داده بود. با این همه هنگامی که او درگذشت، حکومت کرمان به پسر وی منتقل شد.(۱۰۴)
تعدادی از امرای چغتایی پس از مرگ تیمور جانب شاهرخ را گرفتند و از آن پس به او وفادار باقی ماندند. یکی از اینها یادگارشاه اَرلات از قبیله ارلات در خراسان بود که بخشی از آنها در دوره حکومت تیمور وصلت های دوجانبه زیادی با خاندان تیموری کرده بودند. گرچه اصل ونسب یادگارشاه ارائه نشده، اما با توجه به وصلت بعدی او با خاندان تیموری، چنین به نظر می رسد که او متعلق به شعبه ای از ارلات های مرتبط با خاندان حکومتی بوده است.(۱۰۵) او در اواخر عصر تیمور به شهرت رسید و در به تخت نشستن خلیل سلطان کمک کرد، اما به زودی وفاداری خود را به سوی پیرمحمد یعنی جانشین منتخب تیمور تغییر داد و پس از مرگ او جانب شاهرخ را گرفت.(۱۰۶) امیر دیگری که در سال ۸۰۷/ ۱۴۰۵ از فرماندهان عالی شاهرخ شد، شیخ لقمان بَرلاس بود که با حاجی بیک رئیس پیشین قوم برلاس نسبت داشت.(۱۰۷)
خانواده ای که در اوایل سلطنت شاهرخ وفاداری و اهمیت خاصی از خود نشان داد، خاندان گوهرشاد همسر شاهرخ و دختر غیاث الدّین تَرخان یکی از یاران تیمور بود. غیاث الدّین چند تن از دختران خود را به شاهزادگان تیموری داده بود، اما بانفوذترین آنها گوهرشاد بود و این خانواده بیشتر گرد شاهرخ جمع شدند تا دیگر اعضای خاندان تیموری.(۱۰۸) علی ترخان و حسن صوفی ترخان دو تن از برادران گوهرشاد به همراه شاهرخ در خراسان منصوب شده بودند. آنها با چهار برادر خود یعنی حسین صوفی، سیّد احمد، محمد صوفی و حمزه، در بیشتر لشکرکشی های نخستین شاهرخ نقش چشمگیری داشتند. اگرچه هیچ کدام از این امرا از مقتدرترین شخصیت ها در اداره سپاه نبودند، اما به همراه یکدیگر مهم ترین گروه خانوادگی را تشکیل می دادند. در سال۸۱۰/ ۰۸-۱۴۰۷ سیّد احمد یک هدیه ارضی در اندخود دریافت کرد و ظاهراً آنجا محل استقرار او و خانواده او باقی ماند.(۱۰۹) این حقیقت که او شخصاً یک اسب برای امپراتور چین فرستاده بود و به خاطر آن به طور ویژه مورد تقدیر قرار گرفته بود، نشان دهنده جایگاه اوست.(۱۱۰) این برادران در لشکرکشی های شاهرخ به ماوراءالنّهر در سال های ۱۳-۸۱۲/ ۱۱-۱۴۰۹ نقش مهمی داشتند. شاهرخ در سال۸۱۲، حسن صوفی را برای جلب نظر خلیل سلطان فرستاد و در سال۸۱۳ [هجری] علی ترخان را در راس ۱۰۰ نفر قشون پیش قراول و محمد صوفی را در سپاه اصلی در کنار سایر امرای بزرگ می بینیم. حسین صوفی هم در غیاب شاهرخ برای حفظ قومس و مازندران فرستاده شد. در ماه رمضان سال ۸۱۳/ دسامبر۱۴۱۰و ژانویه۱۴۱۱ حمزه به خاطر دومین شورش شیخ نورالدّین به سوران*(۱۱۱) فرستاده شد.(۱۱۲)
پسران غیاث الدّین که بعضی از آنها در ماموریت های نیازمندِ اعتماد خاص حضور داشتند، در جریان لشکرکشی های شاهرخ برضد پسران شورشیِ عمرشیخ در فارس بار دیگر برجسته شدند.(۱۱۳) حسن و حسین در لشکرکشی شاهرخ به کرمان برای سرکوب سلطان اویس حاکم نافرمان آنجا نیز حاضر بودند و از محمد صوفی در سال ۸۲۰ /۱۸-۱۴۱۷ در عملیات جنگی در منطقه قندهار یاد شده است. او از جمله امرای اعزامی برای آرام کردن بدخشان در همان سال بود.(۱۱۴) موقعیت بالای امرای ترخانی در «معزّالانساب» نیز مورد تاکید قرار گرفته است. از دو تن از آنها به طور متوالی در حکومت شاهرخ به عنوان امیر دیوان یاد شده است؛ آنها علی و حسن صوفی هستند.(۱۱۵) از محمد صوفی نیز به عنوان تواچی و فرمانده تومان در قلب سپاه شاهرخ نام برده شده است.(۱۱۶) آنها در مجموع خدمت گزارانی ویژه برای شاهرخ بودند.
بنابراین شاهرخ تا حدود سال۸۲۰/ ۱۸-۱۴۱۷ یک طبقه نخبه نظامی و آموزش دیده و خردمند را در اختیار داشت که از آنها برای امور نظامی، ایالتی و دیوان استفاده می کرد. بزرگ ترین یا اصلی ترین ایالات در دست پسران شاهرخ بودند، اما تعداد زیاد دیگری از آنها نیز توسط امرا اداره می شدند. چنان که گذشت یزد توسط امیر چقماق و کرمان توسط امیر غناشیرین اداره می شدند. مناطقی در نیمه شمالی ایران در حد فاصل قم تا سلطانیه تحت نظارت الیاس خواجه پسر شیخ علی بهادر قرار داشتند. هرچند به نظر می رسد برادر وی یوسف خواجه نیز مسئولیتی در منطقه داشته است.(۱۱۷) افزون بر بستگان گوهرشاد فعال ترین و برجسته ترین امرا عبارت بودند از علیکه کوکلتاش، فیروزشاه، یادگارشاه اَرلات، شیخ لقمان بَرلاس، فرمان شیخ، مضراب بن چکو- تا زمان مرگ او در سال ۸۱۷ /۱۵-۱۴۱۴ و پس از او برادرزاده وی ابراهیم بن جهانشاه بن چکو. عبدالصّمد بن حاجی سیف الدّین و یوسف خلیل دو امیری که نسبت به شاهرخ نافرمانی کرده بودند و تا زمان سقوط شاهزادگان در فارس در خدمت آنها بودند، موقعیت پایین تری به دست آوردند. شاهرخ در عملیات بزرگ غالباً لشکرهای جداگانه به فرماندهی امرا اعزام می کرد و گاه وظایف مهم را به زیردستان خود واگذار می کرد؛ چنان که فتح خوارزم و آرام کردن بدخشان به فرماندهی شاهزادگان و امرا انجام شد.(۱۱۸) عالی رتبه ترین گروه از امرا امیردیوان نامیده می شدند که آشکارا در هر دو عرصه دیوانی و نظامی خدمت می کردند. آنها همچنین هدایت مذاکرات و سازماندهی مالیاتی در مناطق تحت سلطه خود را در دست داشتند.(۱۱۹)

دوره میانی فرمانروایی شاهرخ

شاهرخ در دوره میانی فرمانروایی خویش از خدمات ارزشمند پسرانش برخوردار شد. آنها نه فقط در مقام حاکمان ایالتی و فرماندهی نظامی بلکه همچنین در امور اداریِ حکومت مرکزی فعال بودند و در آنجا به مهار قدرت امرا و وزرا کمک می کردند. الغ بیک پسر بزرگ تر شاهرخ حاکم ماوراءالنّهر و ابراهیم سلطان حاکم فارس که چند ماهی از او جوان تر بود، جز برای دیدارهای کوتاه از پایتخت - در مورد ابراهیم سلطان همچنین برای شرکت در لشکرکشی های بزرگ شاهرخ- در ایالات خود باقی ماندند. سیورغتمش پسر چهارم شاهرخ تا زمان انتصاب خود در منطقه کابل در سال ۸۲۱/ ۱۴۱۸و در حدود نوزده سالگی به عنوان حاکم مناطق کوچک تر در نزدیکی پایتخت خدمت می کرد. دو تن از پسران شاهرخ در حالی که حکومت ایالات مجاور را در اختیار داشتند، بیشتر اوقات در هرات به سر می بردند. بایسنغر پسر بزرگ تر که در زمان مرگ تیمور هفت ساله بود، فعالیت خویش را تقریباً از همان ایام شروع کرد. در سال ۸۱۳ /۱۱-۱۴۱۰ هنگامی که شاهرخ برای لشکرکشی در ماوراءالنّهر به سر می برد، اداره هرات بر عهده بایسنغر و امرای بزرگ واگذار شده بود. در ابتدای سال ۸۱۸/ ۱۴۱۵ و در هفده سالگیِ بایسنغر، حکومت مازندران و خراسان غربی به او واگذار شد. یکی دو سال بعد، او رسماً به سِمَت نظارت در دیوان شاهرخ تعیین گردید؛ این علاوه بر اداره دیوان خودش بود. جوان ترین پسر زنده شاهرخ محمد جوکی بود که به نظر می رسد کار او با نخستین لشکرکشی به آذربایجان در سال های ۲۴-۸۲۳ /۲۱-۱۴۲۰ آغاز گردید، زیرا در آنجا از او به عنوان فرمانده نیروها یاد می شود.(۱۲۰) عبدالرّزاق سمرقندی گرچه می گوید که محمد جوکی به دیوان مرکزی راه نیافت، اما همو گزارشی درباره رسیدگیِ وی به نابسامانی های مالی به دست می دهد.(۱۲۱) شاهرخ همچنین از پسران خود برای ماموریت های ویژه که نیازمند شان و ظرافت خاصی بود، بهره می گرفت. گاه بایسنغر و محمد جوکی هر دو برای رسیدگی به وضع حاکمان محلی در مناطق مرزی اعزام می شدند.(۱۲۲)
سال های بعد از نخستین لشکرکشی شاهرخ به آذربایجان، صلح آمیزترین و امن ترین سال های فرمانروایی او بودند. در دهه۸۲۰/ ۲۷-۱۴۱۷ شاهرخ با فشار اندکی از سوی قدرت های مرزی مواجه شد. در این دوران هر گاه تهدیدی بروز می کرد، به آسانی مهار می شد و حاکمیت شاهرخ در ایالات مرزی به طور نسبی روبه گسترش داشت. ابراهیم سلطان چند عملیات موفقیت آمیز در خوزستان انجام داد و الغ بیک هر از گاهی لشکرکشی هایی برضد چغتاییان شرقی انجام می داد و موفق شد حاکم مورد نظر خود را در کاشغر بر سر کار آورد. در ماه رمضان سال ۸۲۵/ اگوست- سپتامبر ۱۴۲۲ یکی از سرداران اسکندر قراقویونلو به سلطانیه حمله کرد، اما در نبرد با الیاس خواجه حاکم آنجا به سختی شکست خورد. شاهرخ نیروهایی را برای تجدید قوای منطقه اعزام کرد.(۱۲۳) او نیز همانند دیگر فرمانروایان عصر، مجبور بود با چالش های مذهبی و بویژه حرکت های منجی گرایانه که سر برمی آورند، روبه رو شود. نخستین حرکت از این نوع در سال ۸۲۷/ ۲۴-۱۴۲۳ در خُتَّلان رخ داد که یکی از پیروان کبرویه به نام شیخ اسحق ختلانی خود را مهدی موعود خواند. شاهرخ اسحق ختلانی را که فردی سالخورده بود، اعدام کرد، اما محمد نوربخش را که ادعای مهدویت داشت، پس از تحقیرکردن، آزاد کرد و به مرکز ایران تبعید نمود.
دقیقاً به دنبال این رویدادهاست که در اواخر دهه ۸۲۰ تا سال ۸۳۰ /۲۷-۱۴۲۶ شاهد نوشته شدن یکی دیگر از کتاب های مهم تاریخی هستیم. این کار در فارس شروع شد. در آنجا از حدود سال ۸۲۲/ ۲۰-۱۴۱۹ شرف الدّین علی یزدی به سفارش ابراهیم سلطان دست به کار تالیفی بزرگ شد که هدف آن تاریخی عمومی از آدم تا مغولان بود و شامل سرگذشت تیمور با عنوان ظفرنامه نیز می شد. در واقع یزدی تنها شرح حال تیمور را به همراه یک مقدمه نوشت. درست کمی پیش از اتمام کار یزدی در سال ۸۳۰/ ۲۷- ۱۴۲۶، حافظ ابرو تاریخ عمومی خود را تکمیل کرد که در آن جامع التّواریخ رشیدالدّین و آثار دیگران را با افزودن روایاتی برای پیوند دادن بخش های مختلف آن تدوین کرد. در مورد عصر تیمور، او ظفرنامه نظام الدّین شامی را با اضافاتی مورد استفاده قرار داد. ازجمله افزوده های او یک نسب شناسی از قبیله بَرلاس و گزارشی درباره ارتباط این قبیله با خاندان چغتایی بود. این گزارش عبارت از روایتی طولانی درباره افسانه مشروعیتی بود که در زمان تیمور رایج بود و براساس آن قراچار، رئیس قبیله برلاس در زمان چنگیزخان، به عنوان مشاور ارشد خاندان چغتایی تعیین شده بود و این مقام تا زمان تیمور و خاندان وی به بازماندگان قراچار انتقال یافته بود. روایت نخستین این داستان در تاریخ معین الدّین نطنزی که در اصل برای اسکندر بن عمرشیخ نوشته شده بود و احتمالاً منبع گزارش حافظ ابرو بوده، وجود داشت.(۱۲۴)
قسمت پایانی تاریخ حافظ ابرو که مربوط به دوره فرمانروایی شاهرخ است، به شاهزاده بایسنغر هدیه و زبدهالتّواریخ بایسنغری نامیده شده است. این احتمال هست که این هدیه واکنشی به اثر خلق شده در فارس بوده و برای تاکید بر موقعیت بایسنغر به عنوان حاکم به وجود آمده باشد. تردیدی نیست که بایسنغر و شاهرخ در جریان این کار بوده اند، زیرا شاهزادگان همه به شیوه ای مشابه نسبت به حمایت ادبی و هنری یکدیگر توجه نشان می دادند. در طی همان سال۸۳۰ /۱۴۲۷ شاهرخ نوشتن یک روایت تازه از شُعَب پنجگانه رشیدالدّین را که شامل نسب شناسی خاندان چنگیز بود، سفارش داد. این روایت جدید که معزّالانساب نام داشت، نسب شناسی قبیله بَرلاس و خاندان تیموری را اضافه تر داشت. کمی پس از آن در سال ۸۳۱/ ۲۸-۱۴۲۷ یزدی ظفرنامه را کامل کرد.
در ابتدای این اثر، البته نه در همه نسخه های آن، همانند کتاب حافظ ابرو، مقدمه ای درباره نسب شناسی قبیله برلاس و سیر ارتباط این قبیله با خاندان چغتایی وجود داشت. اینها واپسین وقایع نگاری های تاریخی بزرگی بودند که در عهد شاهرخ کامل شدند و مشروعیت تیموریان را به طور کامل به نمایش می گذارند.(۱۲۵)
بین سال های ۸۳۰تا۸۳۲ /۱۴۲۶تا۱۴۲۹ چالش ها و ناکامی هایی به وجود آمد. در۱۶ محرم سال۸۳۰ /۱۷نوامبر ۱۴۲۶ بایسنغر پسر شاهرخ و حاکم کابل در بیست وهشت سالگی درگذشت. شاهرخ کمی پس از دریافت این خبر با چالش جدیدی که ریشه در یک حرکت مذهبی داشت، روبه رو شد. در ۲۳ ربیع الاول سال ۸۳۰ /۲۲ ژانویه ۱۴۲۷ یکی از اعضای فرقه حروفیه، که بنیان گذار آن [فضل الله استرآبادی] جاه طلبی های سیاسی از خود بروز داده و در زمان سلطنت تیمور توسط امیرانشاه اعدام شده بود، کوشید تا شاهرخ را درحالی که پس از نماز جمعه از مسجد جامع خارج می شد، بکشد. شاهرخ زخم اندکی برداشت، اما واکنش نسبت به این حادثه سخت بود. او به موضوع رسیدگی کرد و افراد متعددی که با حروفیه در ارتباط بودند، اعدام یا تبعید شدند. اهمیت تهدید به وجود آمده برای حیثیت شاهرخ از بخششی که پس از آن از طریق معافیت مالیاتی و صدقات گسترده انجام شد، روشن می شود.(۱۲۶) شاهرخ در همان سال مجبور شد در ماوراءالنّهر با بحرانی که الغ بیک مسبب آن بود، مقابله کند. در سال ۸۲۹ /۲۶-۱۴۲۵ براق، غاصب تاج وتخت اردوی زرین که دست نشانده الغ بیک بود، مدّعی منطقه سیگناق (سقناق) شد و آنجا را غارت کرد. الغ بیک بر آن شد تا به مقابله با او برود و وقتی که شاهرخ اجازه لشکرکشی به وی نداد، او و برادرش محمد جوکی خودسرانه به آنجا رفتند. سپاه آنها به سختی شکست خورد و با بی نظمی به سمرقند بازگشت. شاهرخ پس از آنکه زخمش بهبود یافت، به ماوراءالنّهر آمد و الغ بیک را به طور موقت از حکومت برکنار کرد.
در سال ۸۳۱ /۱۴۲۸ اسکندرِ قراقویونلو متصرفات تیموریان را غارت کرد و در سال ۸۳۲/ ۲۹-۱۴۲۸ توانست تعدادی از شهرهای غربیِ قلمرو شاهرخ از جمله سلطانیه را بگیرد. این مساله برای شاهرخ قابل قبول نبود و بنابراین بار دیگرسپاهی از ایالات قلمرو تیموری گردآورد و برای مقابله با قراقویونلوها حرکت کرد. شاهرخ پس از کسب پیروزی در نبردی قطعی در سلماس در۱۸ذوالحجه سال ۸۳۲/ ۱۸سپتامبر ۱۴۲۹ ابوسعید پسر جوان تر قرایوسف را به حکومت آذربایجان منصوب کرد و به هرات بازگشت. گرچه ابوسعید حکومت خود را برای مدتی طولانی حفظ نکرد، اما رقابتی که بین قراقویونلوها به وجود آمد، چند سال آرامش را برای شاهرخ فراهم نمود.(۱۲۷)

فصل ۱: تکوین حکومت تیموری در عصر شاهرخ

در سال های پس از مرگ تیمور، جوان ترین پسر او یعنی شاهرخ موفق شد مناطق اصلی قلمرو پدر را در اختیار بگیرد. شاهرخ تمایلات تبلیغ گرایانه پدر را نداشت و عملیات نظامی را به موارد واقعاً ضروری محدود کرد. او همچنین در مقایسه با پدرش تمایل بیشتری به تقسیم قدرت نشان می داد و به همین دلیل در حکومت او شاهد استقلال بیشتر ایالات و افزایش قدرت فردی در میان نخبگان ایرانی و ترک- مغول هستیم. این خصوصیات به همراه گرایش مذهبیِ جدّی او، آوازه یک فرمانروا را برای وی به ارمغان آورد که خود را وقف دین کرده و اداره حکومت را به کارگزاران و همسر قدرتمند خویش [گوهرشاد] وانهاده است.(۲۰) به نظر می رسد این ارزیابی بر این فرض استوار است که تیمور یک واحد سیاسی بی نقص از خود به جا گذاشته بود که حکومت بر آن آسان بود. اما این طور نبود. شاهرخ مجبور بود از راه جنگ و تدبیر سیاسی سلطه خود را بر قلمرو تحت حاکمیتش برقرار کند؛ او می بایست میان مراکز بی شمار قدرت خاندانی، ایالتی و محلی موازنه ایجاد کند. بعضی از مورخان معاصر با اواخر سلطنت شاهرخ تصویری از یک فرمانروای ضعیف و کم توجه را از او به نمایش می گذارند، اما آنهایی که در اوایل و اواسط دوره او تاریخ های خود را می نوشتند، وی را فردی فعال در امور مربوط به سپاه و کشورداری نشان می دهند. حتی نخستین رقیب و مخالف شاهرخ یعنی شاهزاده اسکندر بن عمرشیخ نیز مهارت او در حکومت را تصدیق می کند. او می گوید که شاهرخ می دانست چگونه ظواهر شرع و عرف را حفظ کند و اگرچه به زیردستان خود قدرت قابل توجهی واگذار می کرد، اما خود بر تصمیمات مهم نظارت داشت.(۲۱)
تاریخ نظامی و خاندانی دوره تیموریان تحت تاثیر دو گروه مهم که پیوستگی نزدیکی به هم داشتند، قرار دارد. یکی خاندان تیمور و دیگری فرماندهان- امرای- چغتایی که از نسل سرداران بلند مرتبه تیمور بودند. خاندان تیمور و امرا ریشه مشترکی در اولوس چغتای در ماوراءالنّهر و افغانستان شرقی داشتند که آنها را با تاریخ امپراتوری مغول و شخصیت پرجاذبه چنگیزخان پیوند می داد. آنها موقعیت خود را به عنوان گروه حاکم به طور مستقیم مدیون تیمور بودند که فاتح قلمروی بود که آنها بر آن حکم می راندند و به آنها و یا پدرانشان قدرت بخشیده بود. بازماندگان اینان تا پایان عمر سلسله تیموری در صحنه قدرت نظامی با اهمیت باقی ماندند. هر فرمانروایی برای به دست آوردن و حفظ قدرت در قلمرو تیموری مجبور به در اختیار گرفتن این گروه - شاهزادگان و امرا- بود، زیرا آنها نخستین رقبای او در راه رسیدن به قدرت و مهم ترین کارگزاران او برای حفظ سلطه بر ساکنان مناطق تابعه بودند. فرمانروا برای غلبه بر مردم یکجانشین و کوچرو در قلمرو تیمور،که نیرویی قدرتمند و از نظر سیاسی با اهمیت بودند، نیازمند تسلط بر خانواده خود و سپاه بود.
چالش های پیش روی شاهرخ در طول سلطنت او تغییر می یافتند. او در پانزده سال نخستِ پس از مرگ پدر با دیگر اعضای خاندان بر سر قدرت در کشمکش بود. او همزمان با تکاپو برای کسب برتری در میان بستگان خویش مجبور به تحت نظم درآوردن امرای چغتایی نیز بود. از آنجا که بسیاری از امرا مناسباتی با شاهزادگان مختلف داشتند، این دو گروه ارتباط نزدیکی با هم داشتند و جابجایی وفاداری ها در بین آنها امری طبیعی بود. در سال ۸۲۸/ ۱۴۲۰ شاهرخ توجه خود را صرف بازپس گرفتن آذربایجان کرد. از آن پس تا حدود سال ۸۳۵ /۳۲-۱۴۳۱ او را در راس یک حکومت با ثبات و کارآمد می بینیم که قادر به رویارویی با تهدیدهای خارجی بود. پس از سال ۸۳۵ [هجری] مشکلات تازه ای به وجود آمد و از سال ۸۴۰/ ۳۷-۱۴۳۶ همراه شدن پیری و بیماری شاهرخ، مرگ امرای بزرگ او و مرگ زود هنگام بیشتر پسران وی، زمینه ساز انحطاط جدّی در کارآمدی حکومت گردید.

ترکیب نخبگان حاکم

تیمور قلمرو خود را به چهاربخش تقسیم کرده بود که هر یک از آنها توسط خانواده یکی از پسران او اداره می شد. پسران امیرانشاه به حکومت آذربایجان، پسران عمرشیخ به حکومت مرکز و جنوب ایران، پیرمحمد فرزند بزرگ ترین پسر او یعنی جهانگیر به حکومت کابل و اطراف آن و شاهرخ و پسران جوان وی به حکومت خراسان و اطراف ماوراءالنّهر منصوب شده بودند. به نظر می رسد این ترتیب به تقلید از نمونه چنگیز درباره قلمرو خودش بود، اما نباید آن را به عنوان تقسیم حکومت در نظر گرفت. تیمور تا پایان کار مراقب حفظ قدرت بود و بر تمرکزگرایی اصرار داشت. هنگامی که از دنیا رفت، تنها دو پسر او زنده بودند؛ پسر بزرگ او امیرانشاه که سی وهفت سال داشت، اما اعتبار خود را از دست داده بود و احتمالاً به دلیل تلاش برای شورش، از حکومت کنار گذاشته شده بود.(۲۲) پسر دیگر شاهرخِ بیست وهفت ساله بود. علاوه براین نوادگان متعددی از بیست ونه ساله تا نوزاد وجود داشتند.
در سرتاسر دوره تیموری سربازان چغتایی ترک- مغول که ریشه در جمعیت کوچروی اولوس چغتای داشتند، سپاه ثابت را تشکیل می دادند. تیمور در راس یک اتحادیه قبیله ای به قدرت رسید، اما یک سپاهِ بیشتر متمرکز به فرماندهی نزدیکان خود را جایگزین سربازگیری به شیوه قبیله ای کرد. بیشتر فرماندهان دوره شاهرخ فرزندان کسانی بودند که تیمور در اوایل کار خود آنها را به عنوان هواداران شخصی گرد آورده بود. او این افراد را از طریق ازدواج با خاندان خود پیوند داده بود؛ بدین ترتیب فرزندان آنها عموزادگان شاهزادگانی بودند که پس از مرگ تیمور برسر قدرت در کشمکش بودند. با این همه تیمور ضمن ایجاد این طبقه نخبه و حاکم، بر آنها نظارت نیز داشت. زمانی که او پسران و نوادگان خود را به حکومت ایالات منصوب می کرد، برای هر یک سپاهی نیز تعیین کرد که اکثراً تحت فرماندهی اعضای خانواده یاران خود او بودند و مواظب بود تا اعضای هر یک از این خانواده ها برای شاهزادگان مختلف تعیین شوند. وقتی که تیمور از دنیا رفت، تعدادی از هواداران نخستین او جای خود را به پسران و بستگانشان دادند که فرماندهانی فعال و باتجربه بودند. اگرچه بیشتر قبایل اصلی چغتایی همچنان وجود داشتند، اما تاریخ های عصر شاهرخ به ندرت از آنها یاد می کنند و چنین پیداست که آنها در طی سلطنت او نقش اندکی در امور سیاسی ایفا می کردند.
پیش از بحث درباره امرای چغتایی لازم است به این مساله بپردازیم که مرزبندی این گروه به چه ترتیب بود. آنچه که آنها را به عنوان یک طبقه متمایز می کند، نه جدایی آنها از جامعه شهری و نه سلطه قطعی آنها بر نیروی نظامی، بلکه نزدیکی ایشان به خاندان سلطنتی و در انحصار داشتن فرماندهی عالی نظامی بود. باوجود اینکه افراد دیگری هم فعالیت نظامی داشتند، اما هم کتاب های تاریخی و هم نسب نامه خاندانی رسمی یعنی معزّالانساب معمولاً در هنگام صحبت از طبقه اصلی نظامی، ایرانیان و کوچ روان را از قلم می اندازند. هنگامی که به فرماندهی عالی نظامی توجه می کنیم، با گروه نسبتاً کوچکی از هفتاد تا صد نفر روبه رو می شویم که شامل امرایی است که در خدمت شاهزاده نشین های تیموری بودند. من برای تعیین اینکه کدامیک از آنها جزو امرای چغتایی بودند، بیش از همه به تاریخ های سلسله ای توجه کرده ام تا دریابم که کدامیک از آنها همواره در عملیات نظامی حضور داشته و مورد اعتماد بوده اند. افرادی را نیز که در معزّالانساب فی شجرهالانساب به عنوان دارندگان مناصب عالی فهرست شده اند، در اینجا به شمار آورده ام. مقام اصلی یعنی امیر دیوان، هم مسئولیت نظامی و هم مسئولیت اداری داشت. مقام دیگری که به نظر می رسد قدرت زیادی به او اعطا شده بود، تواچی یا بازرس سپاه بود.(۲۳) این امرا که ستون فقرات فرماندهی عالی نظامی را تشکیل می دادند به عنوان روسای تومانها (بزرگ ترین واحد نظامی شامل حدود۱۰۰۰۰ نفر) حاکمان ایالات و مشاوران نزدیک فرمانروا عمل می کردند. بیشتر آنها چغتایی و تقریباً همه ترک یا ترک- مغول بودند.(۲۴)
یادآوری می کنم که گرچه تعابیری که من در اینجا به کار برده ام به امور نظامی مربوط است، اما هیچ یک از امرا و شاهزادگان خود را به این حوزه محدود نمی کردند. مقام امیر دیوان که در قلمرو شاهزادگان تیموری و نیز در دستگاه فرمانروای اصلی وجود داشت، در سپاه و امور اداری دارای مسئولیت گسترده ای بود. شاهزادگان و امرا بعضی به عنوان حاکم یا داروغه و برخی به عنوان بازرسان دیوانها یا گردآورندگان درآمد زمین های اعطایی(سیورغال ها یا تیولها) مشغول به کار بودند.
بسیاری از امرای چغتاییِ تیمور، افرادی سالخورده و باتجربه بودند که به چند شاهزاده خدمت کرده و بعضاً محافظ شاهزادگان بودند تا خدمتگزاران ایشان. آنها وفاداری اولیه خود را مرهون شخص تیمور بودند و اغلب به شاهزادگانی که برای خدمت به آنها تعیین می شدند، وابستگی جدّی نداشتند؛ در هر حال بسیاری از آنها در سپاه مرکزی باقی ماندند. امرا هم مانند شاهزادگان قدرت خود را به دوام سلسله و اعتبار خود در خاطرات عصر تیمور وابسته بودند.در چند سال نخست پس از مرگ تیمور امرایی را می بینیم که دائماً درحال شورش هستند؛ گاه برای نشان دادن نارضایتی از عملکرد شاهزاده ای که در خدمت وی بودند و گاه برای ادعای استقلال و گاه به سادگی برای آنکه به خدمت حاکم بالقوه سودمندتر درآیند. آنچه که به این وضع پایان داد، وحدت پادشاهی بود که موجب می شد تا امرا از جایگاه یک پناهگاه و یک مکان جایگزین برای خدمت محروم شوند.

کشمکش خاندانی بر سر قدرت

تیمور در۱۷یا۱۸شوال سال ۸۰۷ /۱۷یا۱۸فوریه ۱۴۰۵ و در راه فتح چین در اترار از دنیا رفت.(۲۵) با این که او حدوداً در دهه هشتاد عمر خود بود و چند ماهی را در بیماری به سر برده بود، اما مرگ وی موجب آشفتگی شد.کمی بعد بازماندگان و امرای او برآن شدند تا با ترک عملیات جنگی و بازگشت به مرکز، برای آینده تصمیم بگیرند. گزینه تیمور برای جانشینی فردی مشکل دار بود و این مشکل مربوط به نوع تولّد این فرد بود و نه موقعیت و دستاوردهای او. تیمور در سال ۸۰۱/ ۱۳۹۹ موضوع جانشینی را پیش کشید و به جای یکی از پسران باقی مانده خود، نوه ای را انتخاب کرد که از جانب مادر به دودمانی بزرگ تعلق داشت. گزینه مورد نظر او، محمد سلطان فرزند پسر دوم خودش یعنی جهانگیر و تنها فردی بود که از همسری آزاد یعنی خاتون اصلی جهانگیر به نام خانزاده متولّد شد که نسب چنگیزی داشت.(۲۶)
ظاهراً پس از مرگ محمد سلطان در ۱۸شعبان سال ۸۰۵ /۱۳مارس ۱۴۰۳، تیمور کاری برای تعیین وارث خود انجام نداد و تنها در بستر مرگ بود که پسر جوان تر و از نظر نسب پایین ترِ محمد سلطان یعنی پیرمحمد را به عنوان جانشین خود معرفی کرد. اما او گزینه ای کارآمد نبود. پیرمحمد که در آن زمان بیست ونه سال داشت از سال ۷۹۴ /۹۲-۱۳۹۱ حاکم ایالت دور دستِ کابل و مولتان بود که مقامی با موقعیت و قدرت کمتر از عموی وی شاهرخ و بسیاری از عموزادگانش بود. براساس آنچه از عملکرد پیرمحمد در دوران پس از مرگ تیمور می دانیم، او رهبر یا فرماندهی مقتدر نبود. پیش از آنکه او بتواند به پایتخت نزدیک شود، آنجا به تصرف خلیل سلطان پسر جوان و ماجراجوی امیرانشاه درآمد که به پایتخت نزدیک تر بود و مادری چنگیزی داشت.(۲۷)
اکنون شاهزادگان تیموری در موقعیتی دشوار قرارگرفته بودند. تا زمانی که تیمور زنده بود، خواست او قانون شمرده می شد و روشن است که انتصاب پیرمحمد به قوت خود باقی بود.(۲۸) با اینکه بیشتر شاهزادگان وسوسه می شدند تا به مقابله با وصیت تیمور برخیزند، اما هنوز مجبور بودند به وفاداری امرایی که در خدمت سلطنت بودند، توجه داشته باشند. احتمالاً نیاز به برخورداری از خدمات آنها نمادی از احترام به خواست تیمور بوده است. به همین جهت هر مدعیِ قدرتی می بایست راهی برای توجیه موقعیت خود در پیوند با عصر تیمور و آمال او بیابد. نوشتن کتاب های تاریخ و انساب یکی از نشانه های امید به دست یابی به فرمانروایی بود.



تصاحب قدرت توسط خلیل سلطان جدال بر سر آن را در دو سطح سرعت بخشید؛ یکی درگیری منطقه ای که بیشتر در بین اعضای خاندان هر یک از شاهزادگان وجود داشت و دیگری کشمکش میان مناطق مختلف. تقریباً تمامی شاهزادگان همزمان با تلاش برای تسلط بر خانواده های نزدیک به خود، در پی افزودن بر قدرت خود به زیان قسمت های دیگر نیز بودند. در هر مورد چند نفر وجود داشتند که به حکومت چشم امید داشتند و هیچ یک از آنها به نتیجه مشخصی نرسیدند. بیشتر نوادگان تیمور به سن بیست وچند سالگی رسیده بودند و در چنین سنی، حس جاه طلبی با پیدا شدن کمترین مجال برای آزمودن آن غلیان می کرد. بی پروایی و ستیزه جویی که بسیاری از آنها از خود بروز دادند، به سود شاهرخ تمام شد زیرا توانست در حالی که بستگان او مشغول نابود کردن یکدیگر بودند، سلطه خود بر خراسان را دوباره برقرار کند.
منطقه فارس در دست نوادگان بزرگ تر تیمور یعنی پسران عمرشیخ باقی ماند. آنها قوی ترین رقبای شاهرخ بودند، اما سال های نخست پس از مرگ تیمور را در رقابت های محلی در فارس، کرمان و آذربایجان سپری کردند. در آذربایجان سلطه تیموریان حتی در دوره زندگی تیمور در معرض تهدید قرار گرفته بود. امیرانشاه و پسران او در طی چند سال آذربایجان را از دست دادند و از ایجاد چالش جدّی برای در اختیار گرفتن سلطنت بازماندند. بخشی از ناکامی آنها به خاطر ناکارآمدی خودشان بود و به طور مستقیم به قدرت یافتن دو نیروی قبیله ای در منطقه یعنی جلایریان و قراقویونلوها مربوط می شد که لشکرکشی های تیمور آنها را چندان ضعیف نکرده بود. دو پسر بزرگ تر امیرانشاه یعنی ابابکر که در آن زمان بیست وسه ساله بود و عمر که حدود بیست ودو سال داشت، به حکومت مناطق غربی کشور که موقعیت امیرانشاه در آنجا نامشخص بود، تعیین شده بودند. امیرانشاه و پسرانش پس از مرگ تیمور دائماً با همدیگر و با شاهزادگان همسایه خود در نبرد بودند. ابابکر تقریباً بلافاصله ایالت عراق را به جلایریان واگذاشت و بر سر آذربایجان با عمر درگیر شد. ابابکر موفق به بیرون راندن عمر شد و او در سال ۸۰۹/ ۱۴۰۷ در خراسان درگذشت، اما خودش و امیرانشاه در بهار سال۸۱۰ /۱۴۰۸به سختی از قراقویونلوها شکست خوردند. امیرانشاه در جریان نبرد کشته شد و بدین ترتیب شاهرخ تنها پسر بازمانده از تیمور شد. ابابکر نخست به کرمان و سپس به سیستان گریخت.
در مرکز، تصرف سمرقند توسط خلیل سلطان پیش از رسیدن پیرمحمد بن جهانگیر امرای سپاه را دچار چند دستگی کرد. بعضی نسبت به خلیل سلطان به عنوان کسی که عملاً پایتخت را در اختیار داشت، سوگند وفاداری یاد کردند، اما دیگران به پیرمحمد پیوستند و تعداد کمی همچون امیر قدرتمند شاه ملک نیز شاهرخ را به عنوان فرد نزدیک تر و قدرتمند که در ظاهر به وصیت تیمور نیز احترام می گذاشت، برگزیدند. چند تن از امرا بیش از یک بار نظر خود را تغییر دادند.(۲۹) خلیل سلطان با انتصاب محمد جهانگیر، شاهزاده نه ساله و پسر محمد سلطان(نخستین وارث تعیین شده ازسوی تیمور) به عنوان خان اسمی، در ظاهر به خواست تیمور احترام گذاشت. او همچنین کوشید با سفارش تهیه یک شجره نامه برای خاندان تیموری با تاکید بر تبار خودش، مشروعیت خویش را استحکام بخشد.(۳۰)
اگرچه شاهرخ به نحوی احتیاط آمیز با خلیل سلطان در صلح بود، اما درعین حال از پیرمحمد بن جهانگیر حمایت می کرد. موقعیت پیرمحمد به عنوان وارث تعیین شده از سوی تیمور و همچنین سن او در جریان کشمکش ها برای وی سودمند بود، اما این حقیقت که به خاطر وعده حکومت بر کل قلمرو تیموری می باید ایالت خود را ترک کند، مشکل آفرین بود. حملات او به سپاه خلیل سلطان از مرز خراسان سازماندهی می شد و به همین جهت به شدّت بر حمایت شاهرخ متکی بود. سایر شاهزادگان از نسل جهانگیر جوان تر از آن بودند که در معرض چالش مستقیم باشند، اما به عنوان آلت دست شاهزادگان یا امیرانی که در جست وجوی مشروعیتی بر طبق وصیت تیمور بودند، به کار گرفته می شدند. قایدو پسر پیرمحمد تقریباً هشت ساله بود. همچنین دو پسر محمد سلطان یعنی محمد جهانگیرِ هشت ساله و یحیی که چهار یا پنج سال داشت، هنوز در ماوراءالنّهر بودند. از قضا پیرمحمد بن جهانگیر زیاد زنده نماند. او با سپاه خود به سمت بلخ حرکت کرد، اما با اینکه شاهرخ پسر خود الغ بیک و امیرشاه ملک را برای کمک به او فرستاد، خلیل سلطان توانست حملات او را دفع کند.در رمضان سال ۸۰۹/ فوریه ۱۴۰۷ پیرمحمد به دست یکی از امرای خود به قتل رسید. بدین ترتیب شاهرخ بدون فدا کردن شانس خود برای کسب قدرت و با حمایت از وصیت تیمور سود برد.(۳۱)
خلیل سلطان با وجود موفقیت های اولیه، از دو مشکل در رنج بود؛ نخست آنکه پیشینه حکومت بر یک منطقه را نداشت و از سپاه محلی برخوردار نبود که روی آن حساب کند. بسیاری از نیروهای موجود در منطقه از بیرون آورده شده بودند و هنگامی که خلیل سلطان خزانه را خالی کرد، آنها به سرعت صحنه را ترک کردند. مشکل دوم این بود که او هیچ ادعای تاریخی در مورد ماوراءالنّهر و یا کل قلمرو سلطنت نداشت. کارهای او، بخصوص قصور وی در به نمایش گذاشتن ملاحظات مربوط به اعتبار خاندانی نیز به زیان او تمام شد. او به طورخاص به خاطر رفتار شرم آور نسبت به بسیاری از بیوه های تیمور و محمد سلطان،که آنها را به همسری امرایی بسیار پایین تر از جایگاه آنها درآورده بود، در خاطره ها ماندگار شد. این عمل او توهین به حیثیت بنیان گذار سلسله و این زنان تلقی شد. از آنجا که بعضی از این زنان نوادگان خود را که اکنون بر سر قدرت می جنگیدند، پرورش داده بودند، نادیده گرفتن آنها کار آسانی نبود.
با اینکه خلیل سلطان در سال های نخست از قدرت کافی برای دفع حملات پیرمحمد برخوردار بود، اما نتوانست در برابر تهاجمات پیوسته دو تن از نزدیک ترین و قدرتمندترین امرای تیمور یعنی خدایداد و شیخ نورالدّین مقاومت کند. موفقیت آنها نشانگر میزان قدرت امرا بود. این امرا هر دو مناسباتی با محمد سلطان داشتند و به نظر می رسد که مخالفت خود با خلیل سلطان را به عنوان وفاداری به شعبه منتخب تیمور توجیه می کردند. شیوه آنها از حمایت قابل توجهی برخوردار شد. مرزهای شمالی ماوراءالنّهر از سال۸۰۰/ ۹۸-۱۳۹۷ تا زمان مرگ محمد سلطان تحت حکومت او بود و امرای او در منطقه باقی مانده بودند. آنها و فرزندانشان از آنجا به حمایت از پسران محمد سلطان ادامه می دادند. از آنجا که تمامی پسران محمد سلطان هنوز جوان بودند، حمایت از خاندان او این فرصت را به امرای محلی می داد تا ضمن ترویج مشروعیت شعبه مورد نظر تیمور بر قدرت خویش بیفزایند. دو مرکز مربوط به نیروهای پشتیبان این شعبه، یکی در مرزهای شمالی و دیگری در منطقه حصار شادمان قرار داشت.(۳۲) احتمالاً وجود این گونه وابستگی های قوی با محمد سلطان یکی از دلایل انتصاب پسر او یعنی محمد جهانگیر به عنوان خان اسمی از سوی خلیل سلطان بود.
خدایداد یکی از چهار امیر تعیین شده به همراه محمد سلطان به منظور حفظ مرزهای شمالی ماوراءالنّهر بود. بقیه امرا شامل بردی بگ برادر شیخ نورالدّین، حاجی سیف الدّین و شمس الدّین بن عباس بودند که همگی از یاران مهم تیمور یا بستگان آنها بودند.(۳۳) بعضی از این امرا برای چند سال از پایگاه خود در مرزهای شمالی، خلیل سلطان را به چالش گرفتند. در اواخر زمستان سال ۸۱۱/ ۱۴۰۹ خدایداد و شیخ نورالدّین از شاهرخ دعوت کردند تا عملیاتی مشترک را در برابر خلیل سلطان ترتیب دهند، اما خودشان پیش از رسیدن شاهرخ، خلیل سلطان را فرو گرفتند.(۳۴)

امرای چغتایی شاهرخ

شاهرخ نیز همچون خلیل سلطان مجبور به رویارویی با امرای شورشی بود، اما از امتیاز قابل توجهی برخوردار بود؛ چرا که خراسان را به مدت شش سال با ثبات نگه داشته بود و سپاه آنجا را در اختیار خود داشت. با این همه وفاداری تعدادی از امرای بزرگ خود، به ویژه آنهایی را که در عصر تیمور در خدمت وی بودند، از دست داد. بخش بزرگی - نیمی یا بیشتر- از امرای برجسته ای که تیمور برای وی تعیین کرده بود، کمی پس از مرگ تیمور به مخالفت با وی برخاستند. این شورش ها چالشی جدی برای او بودند، اما در اثر ملایمت نسبی او، آسیب چندانی به او نرسانیدند. با این که بعضی افراد به خاطر کارهایشان اعدام شدند، اما شاهرخ نسبت به بستگان آنها تبعیض قائل نشد و به همین دلیل خدمات خانواده ای بزرگ تر را برای خود نگه داشت. بنابراین در زمان او ترکیب کلی نخبگان تغییر مهمی نیافت.
سپاهی که تیمور برای شاهرخ تعیین کرده بود، تعدادی از هواداران خود او و فرزندان آنها و تعداد نسبتاً زیادی از امرای قاوچین را که گروهی از چغتاییان ماوراءالنّهر بودند، در بر می گرفت.(۳۵) من در اینجا تنها از برجسته ترین سرداران او یاد می کنم. بزرگ ترین آنها یعنی سلیمان شاه، یکی از نزدیک ترین یاران تیمور بود که احتمالاً به عنوان مراقب برای شاهرخ تعیین شده بود. سلیمان شاه با دختر تیمور و پسر او یوسف با دختر محمد سلطان بن جهانگیر ازدواج کرده بودند.(۳۶) امیر دیگر مضراب بن چکوبرلاس، پسر یکی از هواداران قدیمیِ تیمور بود که پاداش خانوادگی مناسبی دریافت کرده بودند. اِدگو نخستین عموزاده مضراب با یکی از عموزادگان تیمور وصلت کرده و حکومت کرمان را داشت و مضراب زمین ها و سپاهیان پدر خود در قندوز و بغلان را به ارث برده بود.(۳۷) امیر عبدالصّمد بن حاجی سیف الدین هم به خانواده ای وابسته به خاندان حکومتی تعلق داشت و دو تن از خواهران او به ازدواج شاهزادگان تیموری درآمده بودند.(۳۸)
دو امیرِ دیگر - علی ترخان و حسن صوفی ترخان- پسران غیاث الدّین ترخان بودند که خانواده او به گونه ای گسترده با خاندان سلطنتی ازدواج کرده بودند؛ دختر غیاث الدّین [گوهرشاد] همسر قدرتمند شاهرخ بود و دو دختر دیگر وی نیز به همسری پسران عمرشیخ پسر بزرگ تیمور در آمده بودند.(۳۹) تعدادی از امرا نیز از پسران یا بستگان دیگر یاران تیمور بودند که ارتباط سببی با خاندان سلطنتی نداشتند؛ اینان شامل سیّد خواجه پسر شیخ علی بهادر، حسن جاندار، برادرزاده خیتای از هواداران تیمور، ملکت از بستگان آق تیمور یکی از یاران تیمور و جهان ملک، پسر ملکت آغا بودند. علاوه بر اینها یک امیر با منشاء نامعلوم به نام پیرمحمد بن پولاد نیز وجود داشت. همه اینها مورد حمایت خاندان سلطنتی بودند و بنابراین به طور جدّی به دوام این خاندان تمایل داشتند. با این همه این منافعِ سرشار از سوی خود تیمور و نه شاهرخ به آنها اعطا شده بود.
احتمالاً نخستین شورش مربوط به پیرمحمد بن پولاد بود که به حکومت ساری در مازندران منصوب شده بود. زمان وقوع شورش دقیقاً مشخص نیست، اما مطمئناً اندکی پس از مرگ تیمور - و به طور قطع پیش از سال ۸۰۹/ ۰۷-۱۴۹۶ که فرد دیگری حاکم ساری شد- بوده است.(۴۰) دیگر امیر مدّعی سلیمان شاه بن داود دوغلات بود که در اوایل سال ۸۰۸ /۱۴۰۵ خدمت شاهرخ را ترک کرد. سلیمان شاه در اواخر عمر تیمور به حکومت ری و فیروزکوه تعیین شده و از نزد شاهرخ رفته بود. هنگامی که شاهرخ درخواست سلیمان شاه برای عفو یک شاهزاده شورشی را نپذیرفت، او شاهرخ را به قصد خدمت به خلیل سلطان ترک کرد. درباره سلیمان شاه پس از ترک خدمت شاهرخ هیچ چیز نمی دانیم و درباره خانواده وی به جز پسرش رستم که جزو امرای الغ بیک نام برده شده، آگاهی اندکی داریم.(۴۱)
شورش بعدی در همین سال نشان می دهد که شاهرخ از وفاداری اندکی در میان امرای خود برخوردار بود و به ادامه ملایمت نسبت به خانواده شورشیان تمایل نشان می داد. این شورش توسط سیّد خواجه پسر شیخ علی بهادر رهبری می شد و پسران چند تن از دیگر هواداران تیمور از جمله عبدالصّمد بن حاجی سیف الدّین که با خانواده عمرشیخ وصلت داشت و چهار پسر اوچ قرا از آن پشتیبانی می کردند. یکی از این چهار پسر، شمس الدّین بود که در زمان تیمور به شاهرخ پیوسته بود.(۴۲) سیّد خواجه به دنبال این شورش اعدام شد، اما همراهان توطئه گر او به فارس گریخته و به خدمت پسران عمرشیخ درآمدند.(۴۳) با وجود این سایر اعضای خانواده سیّد خواجه - بازماندگان شیخ علی بهادر- همچنان مورد عنایت شاهرخ باقی ماندند. دو تن از برادران وی فرمانده تومان بودند و به عنوان امیر دیوان و حاکم ایالتی در عراق عجم خدمت کرده و این مناصب را به فرزندان خود واگذاشتند.(۴۴) مالکیت رادکان که دارای مراتعی عالی بود و به عنوان سیورغال به شیخ علی بهادر داده شده بود، همچنان در اختیار این خانواده بود.(۴۵) در واقع این خانواده به عنوان یکی از بانفوذترین خانواده های چغتایی در خدمت شاهرخ باقی ماندند. در مورد عبدالصّمد بن حاجی سیف الدین یعنی همراه توطئه گر سیّد خواجه هم که در سال ۸۱۷/ ۱۴۱۴ و پس از چند سال خدمت به پسران عمرشیخ در فارس، به خدمت شاهرخ بازگشته بود، تبعیضی اعمال نشد. او تا زمان مرگ خود در سال ۸۳۵ /۱۴۳۲ به مناصب عالی نظامی و اداری دست یافت و به عنوان امیر دیوان، تواچی و حاکم شهر خدمت کرد.(۴۶) درباره ادامه زندگی شمس الدّین بن اوچ قرا که پیش از آن به نزد شاهرخ بازگشته بود، چیزی نمی دانیم. برادران او در طی حکومت شاهرخ و چند تن از پسران او مشغول به کار بودند.(۴۷)
خانواده حسن جاندار یکی از امرای تعیین شده برای شاهرخ در خراسان، با وجود ناسپاسی نخستین نسبت به شاهرخ، همچنان جزو ملتزمین فرمانروا باقی ماندند. در پایان سال۸۱۰/ ۱۴۰۸چند تن از سپاهیان شاهرخ در اعتراض به مالیات وضع شده توسط وزیر او دست به توطئه زدند. این شورش توسط جهان ملک بن ملکت آغا هدایت می شد و حسن جاندار و پسرش یوسف جلیل نیز در آن مشارکت داشتند. جهان ملک اعدام شد و بقیه با استقبال شاهزادگان تیموری به فارس گریختند.(۴۸) حسن جاندار در آنجا درگذشت، اما یوسف جلیل پس از شکست اسکندر بن عمرشیخ در سال ۸۱۷ /۱۴۱۴ نزد شاهرخ بازگشت و همانند عبدالصّمد در خدمت شاهرخ به مقامی عالی یعنی فرماندهی یک تومان رسید.(۴۹)
شاهرخ تا سال۸۱۱ /۰۹-۱۴۰۸که به ماوراءالنّهر دعوت شد، بیشتر چالش های مهم در داخل ایالت خود [خراسان] را مهار کرده بود؛ قلمرو او سالم مانده و خزانه اش در مقایسه با خزانه بسیاری دیگر از شاهزادگان کمترخالی شده بود. تا این زمان بسیاری از رقبای او بدون کمترین اقدام مستقیم از جانب وی، مرده و یا کنار زده شده بودند. خانواده های امیرانشاه و جهانگیر هم نتوانستند بیش از آن به رقابت با قدرت مرکزی ادامه دهند. اکنون شاهرخ تنها پسر بازمانده از تیمور بود که اگرچه در هنگام مرگ پدر بیست وهفت سال داشت، اما امتیاز تاسیس حکومت در ایالت ثروتمند خراسان را که از سال ۷۹۹ /۹۷-۱۳۹۶ در آنجا منصوب شده بود، در اختیار داشت. بخت با او یار بود که در طی سلطنت خود با رقابت خانوادگی روبه رو نشد، زیرا پسران بزرگ تر او یعنی الغ بیک و ابراهیم سلطان تنها ده سال داشتند. بنابراین از موقعیتی عالی برای ادعای حاکمیت بر قلمروی وسیع تر برخوردار بود.

فصل ۲: مسائل مربوط به منابع و تاریخ نگاری

هنگامی که اوضاع خاورمیانه در قرون میانه را مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهیم، احساس درماندگی به ما دست می دهد؛ به ویژه هنگامی که بخواهیم ساختار اجتماعی را با تاریخ سیاسی خاندان های حاکمه پیوند دهیم. باوجودآنکه هزاران صفحه متون تاریخی، زندگی نامه ای و جغرافیایی به ما رسیده و علی رغم اینکه این ها گنجینه ای از رویدادها را در بردارند، مطالب آنها پراکنده، تکراری و جانب دارانه است. به خصوص منابع تاریخی ایران و آسیای مرکزی ناقص هستند، چرا که زندگی نامه های مفصّل، آن گونه که در مورد تاریخ مملوکان غنی هستند، در سنّت ایرانی همانندی ندارند. مسلماً زندگی نامه هایی به زبان فارسی وجود دارند، اما معمولاً کوتاه تر و کمتر نظام مند هستند. علاوه براین، سنّت های تاریخ نگاری محلی به ندرت بر شهرهای بزرگ تر و مرکزی تمرکز دارند. با این همه ما باید از وجود این منابع خشنود باشیم و چنانچه با مشکلات آنها منصفانه برخورد کنیم، می توانیم از مزایای آنها سود ببریم. درباره تاریخ تیموریان مطالب فراوانی وجود دارد و مسائل اصلی به خوبی توصیف و تجزیه و تحلیل شده اند.(۱۶۱) بنابراین به جای مرور دوباره و فهرست کردن متون، در این فصل به بحث درباره بعضی مسائل تاریخ نگارانه متناسب با این تحقیق می پردازم و توضیح خواهم داد که چگونه کوشیده ام با وجود سختی هایی که در برابر من وجود داشته ، بحث را پیش ببرم. هدف این بررسی درک رفتار سیاسی در درون گروه های مختلف و مابین آنها است که نیازمند استفاده دقیق از مطالب در دسترس می باشد؛ چرا که اطلاعاتی که من به دنبال آنها هستم با آنهایی که منابع قصد ارائه آنها به خواننده را دارند، یکی نیستند.
ما به ندرت می توانیم به همه آنچه که درباره افرادِ متعلق به هر گروه نیاز داریم، دست پیدا کنیم. اطلاعات گردآوری شده براساس نوع ادبیاتی که افراد در آن مورد بحث قرار گرفته اند، متمایز می شوند و تقریباً تمامی متون به گونه ای حساب شده، مطالب را طوری شکل داده اند که می توانند موجب گمراهی مورخ شوند. همان طور که محققان نشان داده اند، مورخان دوره میانه، تاریخ را به عنوان اثری ادبی می نوشتند و اصول علیّت و هدف را بسیار متفاوت با آنچه که ما امروزه مورد استفاده قرار می دهیم، به کار می بردند؛ آثار آنها داستان های اخلاقی هستند که به قضاوت درباره فرمانروایان و مشروعیت خاندانی تمایل دارند. بحث های مربوط به شخصیت فردی قهرمانان معمولاً کوتاه و بدون استثنا رسمی هستند.(۱۶۲) تاریخ های روایی تنها منابعی هستند که اطلاعات رویدادنگارانه استواری ارائه می کنند و اقدامات خاندان حکومتی و نظامیان را توصیف می کنند. اینها کسانی بودند که بیشتر تاریخ سیاسی را رقم می زدند و دلبستگی آنها به زندگی کشاورزی و شهری، آنها را به عاملی مهم در عرصه های اجتماعی و اقتصادی نیز تبدیل کرده بود. متون تاریخی دوره تیموری به طور اتفاقی به شخصیت پردازی درباره اعضای خاندان حاکم، که خصوصیات برجسته آنها در حد یکی دو جمله بود، می پردازند. درباره نقش آفرینان رده پایین تر یعنی امرای چغتایی وضعیت به طور گسترده ای یکسان باقی مانده است. ما گاهی می توانیم دوره اوج فعالیت آنها را ثبت کنیم، اما وقتی که به توصیف آرمانی شخصیت ها، محیط یا مناسبات اجتماعی می رسیم، منابع تاریخی تقریباً چیزی برای گفتن ندارند. امرای چغتایی برخلاف امرای سلطان نشین مملوک مدعی قدرت عالیه نبودند و شاید به همین جهت است که به گونه ای حساب شده مورد بحث قرار نگرفته اند.
از دیگر اعضای طبقه نخبه، بیشتر در متون زندگی نامه ای یاد شده است. این متون تقریباً اطلاعاتی مخالف با آنچه در تاریخ های سلسله ای یافت می شود، در اختیار ما قرار می دهند. رویدادنگاری و روایت نقش اندکی در آنها دارند، حال آنکه موفقیت ها، مناسبات شخصی و شخصیت آنها، مبحث اصلی را شکل می دهند. در مورد شخصیت های مذهبی، توصیف شخصیت آنها آرمانی است و علاقه به گفتن حکایت و استفاده آزادانه از روایت کرامت آمیز دارند. با این همه می توانیم در آنها بعضی جنبه های فضای مربوط به طبقات مذهبی(شهری و روستایی)، علما و صوفیه را تشخیص دهیم. وقتی که به شعرا و وزرا می رسیم، رفتار آرمانی کمتر و ارزش سرگرم کنندگیِ حکایات بیشتر می شود. بدین ترتیب آنچه که به دست می آید، تصویری زنده از شخصیت ها و مناسبات آنها است. در مورد وزرا ما خوش اقبال تر هستیم، زیرا کسانی که در راس بودند، از نظر سیاسی به اندازه کافی مهم تلقی می شدند که در تاریخ های روایی به آنها اشاره شود و بنابراین می توانیم تا اندازه ای رویدادنگاری زندگی آنها را بازسازی کنیم. در مورد رویدادنگاری سایر افراد به شکل تاسف باری خلا وجود دارد و به ندرت امکان دنبال کردن دقیق زندگی یک فرد از جوانی تا پیری وجود دارد. شاید بزرگ ترین مشکل در متون زندگی نامه ای تقسیم آنها به صورت طبقه ای باشد. شیوه ارائه مجموعه های زندگی نامه ای و ویژگی های شخصیتی مختلفی که ارائه می کنند، ما را به درنظر گرفتن هر گروه به صورتی جداگانه ترغیب می کند. از آنجا که تمایلات نویسنده در قالب حرفه او مطرح می شوند، موفقیت ها، ارتباط های خانوادگی و کارهای مرتبط با این حرفه، برجسته می شوند و آنهایی که چنین نیستند، معمولاً از قلم می افتند. بنابراین گرچه زندگی نامه ها کامل ترین اطلاعات را در اختیار ما می گذارند، اما باید درک کنیم که به گونه ای حساب شده تحریف شده اند.
یکی از موانع عمده برای ارائه یک تجزیه و تحلیل متعادل درباره جامعه در دوره میانه نقشی است که بخت و اقبال، هم در مورد نوشته ها و هم در مورد بقای مطالب یک منبع، بازی کرده است. در این دوران سنّت های تاریخ نگاری بسیار متنوع بودند؛ بعضی مناطق یک سنّت روایی داشتند، حال آنکه در سایر مناطق بیشتر نوشته های مذهبی پدید می آمدند. شهرها و مناطق معیّنی نسل به نسل مورخانی بیرون می دادند، در حالی که در سایر جاها برای قرن ها این تعداد اندک و گاه هیچ بود. به همین جهت نمی توانیم ادعا کنیم که اصلی ترین نواحی یا مردم کسانی هستند که به طور کامل معرفی شده اند. علاوه براین متون تاریخی و زندگی نامه ها هر دو توسط کسانی نوشته می شدند که نه تنها به یک حرفه خاص تعلق داشتند، بلکه به یک خانواده یا حلقه معیّن نیز وابستگی داشتند که دیدگاه آنها را نسبت به اینکه چه کسی یا چه چیزی مهم است، تعیین می کرد. محیط شخصیِ نویسنده، افرادی را که با آنها آشنا بود و کسانی را که از نظر او برجسته بودند، تعیین می کرد. تمامی مورخان مطالب خود را دست کم چند سال بعد از رویدادهایی که آنها را توصیف کرده اند، می نوشتند و احتمالاً افراد زنده یا بازماندگان قدرتمند آنها بر آنچه که به یاد آورده می شد، تاثیرگذار بودند. شخصیت و موقعیت مورخان مستقل نیز همچون مکانِ مربوط به سنّت های تاریخ نویسی، امری تصادفی بود. مورخان جدید باید به این موضوع توجه داشته باشند. طبیعی است که چنین برداشت کنیم که مردمی که غالباً از آنها یاد می شود و کسانی که تصمیمات مهم به حساب آنها گذارده می شود همان صاحبان قدرت بوده اند. به هرحال ممکن است آنها دقیقاً همان کسانی باشند که برای مورخانی که تصادفاً رویدادهای زمانه را ثبت می کردند، شناخته شده تر بودند. نخستین مساله چیزی است که نوشته می شد و تاکنون باقی مانده است. این موضوعی است که من در ابتدا باید به آن بپردازم. نیازهای خاندان حکومتی و سنّت های تاریخ نگاری محلی هر دو بر آنچه که در کتاب های تاریخ نوشته می شد و بر زمانه ای که آنها در آن نوشته می شدند، تاثیر داشت و به طور طبیعی گزارش آنها آنچه را که می تواند برای این دوره مورد مطالعه قرار گیرد، تعیین می کند. من در ادامه به بررسی پیوندهای شخصی افراد در تاریخ های سلسله ای اصلی می پردازم و اینکه چگونه مناسبات میان اینها تصویری را که ارائه می کنند، تحت تاثیر قرار داده است. میان مورخان به ویژه در بین آنهایی که علایق محلی قوی داشتند با آنهایی که به طور خاص بر دولت مرکزی تمرکز داشته اند، تفاوت های قابل توجهی وجود دارد. اطلاعات تکمیلی مورخانی که رویکرد محلی دارند، به بازسازی تصویری که مورخان درباری به زحمت از طبقه نخبه تشکیل دهنده قدرت به دست می دهند، کمک می کند. سرانجام آنکه من تعدادی از منابع مذهبی به ویژه آثار تذکره ای صوفیانه را مورد بحث قرار خواهم داد. مهم ترین مساله مورد توجه من در این مورد، تغییر دیدگاه ایجاد شده به دنبال تحول سریع در طریقتهای صوفیانه در اوایل عصر تیموری است. از آنجا که دلبستگی اصلی من استفاده همزمان از منابع است، فهرستی منظم از منابع اصلی براساس نوع آنها ارائه نمی کنم، اما هر منبع را هنگامی که به کامل ترین شکل مورد بحث واقع می شود، معرفی خواهم کرد.

پوشش جغرافیایی و اجتماعی منابع

مورخ محوری برای بخش نخست سلطنت شاهرخ حافظ ابرو است که کار خود را در زمان تیمور آغاز کرد و در سال ۸۳۳/ ۱۴۳۰، پس از تکمیل چند اثر بزرگ برای شاهرخ، درگذشت. چنین برمی آید که حافظ ابرو در زمینه رویدادشماری، دقیق و در ارزیابی شخصیت ها و علت یابی، معقول بوده است. او رویدادهای اصلی هر سال را با محوریت حکومت شاهرخ برمی شمارد و سپس رویدادهای مربوط به سایر بخش های قلمرو تیموری را به طور خلاصه می آورد. برای اوایل دوره شاهرخ این بخش ها شامل آذربایجان، ماوراءالنّهر و فارس (به همراه اصفهانمی باشند، اما پس از سال ۸۱۶ /۱۴-۱۴۱۳که حوادث آذربایجان به طور مستقیم حکومت تیموری را تحت تاثیر قرار داد، او تنها آذربایجان را مورد توجه قرار می دهد. تمرکز اصلی او بر امور خاندانی و نظامی است؛ همه لشکرکشی های مهم شرح داده می شوند و امرای بزرگی که در این لشکرکشی ها بودند، نام برده می شوند؛ اما مطلب اندکی درباره علما یا حمایت فرهنگی دربار در آن وجود دارد.
کامل ترین تاریخ برای بخش دوّم سلطنت شاهرخ از آنِ عبدالرّزاق سمرقندی است که رویدادنگاری او به نام مطلع سعدین و مجمع بحرین در سال ۸۷۵ /۱۴۷۰نوشته شده است. این اثر نیز همچون اثر حافظ ابرو یک تاریخ سلسله ای است که برای فرمانروا نوشته شده و به ویژه بر اقدامات دربار تمرکز دارد. این کتاب برای رویدادها تا سال۸۳۰ /۲۷-۱۴۲۶ مبتنی بر تاریخ حافظ ابرو با اندکی اضافات است؛ سمرقندی در ادامه شیوه رویدادنگاری حافظ ابرو را حفظ کرده، اما بیشتر به مطالب سرگذشت نامه ای، دیوان و امور مذهبی توجه می کند.(۱۶۳) متاسفانه سمرقندی به ثبت رویدادهای مربوط به فارس و ماوراءالنّهر ادامه نداده و بنابراین آگاهی ما درباره این مناطق پس از سال۸۳۰ /۲۷-۱۴۲۶پایان می یابد.
حافظ ابرو و عبدالرّزاق سمرقندی به موضوعاتی که با سلطنت ارتباط مستقیم ندارند، کمتر توجه می کنند و بنابراین تجزیه و تحلیل اوضاع سیاسی، تنها به اتکای این آثار غیرممکن یا دست کم مشکل خواهد بود. خوشبختانه ما منبع تاریخی مهم دیگری را که به سفارش خاندان حکومتی تهیه شده، در اختیار داریم که مطالب بی نهایت ارزشمندی را درباره خاندان تیموری و امرای چغتایی به آنها می افزاید. این منبع معزّالانساب فی شجرهالانساب از نویسنده ای گمنام است که در سال ۸۳۰ /۲۷-۱۴۲۶به دستور شاهرخ نوشته شده است. این کتاب نسب شناسی تفصیلی خاندان چنگیز و قبیله بَرلاس است که همسران اصلی، همسران فرعی و کارگزاران مربوط به هر یک از اعضای خاندان را که حکومت یا سلطنت داشته اند، فهرست می کند. این اثر به طور کامل بر خاندان حکومتی و هواداران چغتایی آن تمرکز دارد؛ مناصب نظامی و درباری که معمولاً به کارگزاران چغتایی اختصاص داشتند در این کتاب به تفصیل نام برده شده اند، اما از صاحب منصبان ایرانی، تنها وزیران و صدرها بدون هیچ توضیحی دیده می شوند. در معزّالانساب گاهی تاریخ های تولّد و مرگ، مناسبات میان امرا و وابستگی های قبیله ای نیز ثبت شده اند. از این کتاب در می یابیم که چه کسی مسئول تربیت فرزندان خاندان حکومتی بوده است؛ وظیفه ای که معمولاً به یکی از همسران قدرتمند یعنی همسر عضو ارشد خاندان حکومتی یا همسر یک امیر سپرده می شد.
علاوه براین در این کتاب گاه اشاراتی به خیانت امرا وجود دارد که در متون تاریخی به چشم نمی خورند.(۱۶۴)
خوشبختانه مورخان محلی اغلب به دنبال جلب موافقت پشتیبانانی در خاندان حکومتی بوده اند. جنوب ایران و خراسان سنّت های تاریخ نگاری قوی داشتند و مورخان این مناطق چند کتاب تاریخ برای خاندان تیموری پدید آوردند که گرچه در ظاهر تاریخ جهان را پوشش می دهند، اما نشان منطقه ای بودن را بر خود دارند؛ به همین جهت ما درباره این مناطق بیشتر از سایر جاها آگاهی داریم. از آنجا که مورخان خراسانی در ادامه این فصل مورد بحث قرار می گیرند، در اینجا بر سایر مورخان محلی متمرکز خواهم شد.
سه مورّخ فعّال در جنوب ایران در عصر شاهرخ همگی یزدی بودند. آنها دو تاریخ درباره یزد پدید آوردند که بر معرفی ابنیه تمرکز دارند. چند مورد از آنها نیز تاریخ عمومی هستند. قدیمی ترین نویسنده این تاریخ ها جعفر بن محمد بن حسین جعفری است که درباره او بسیار اندک می دانیم. او از سادات حسینی یزد بود. چنین پیداست که وی کار خود را در دوره حاکمان مظفری در یزد شروع کرده بود و سپس به خدمت امیر چقماق، حاکم شاهرخ، درآمد و احتمالاً در سومین لشکرکشی شاهرخ به آذربایجان همراه او بود. او ضمناً شاعر بود و ابیاتی را در مورد بناهای ساخته شده توسط حاکمان سرود. مشهورترین اثر او تاریخ یزد است که شرح ابنیه و مقابر یزد است و جزئیاتی را در مورد ساختمان ها، پشتیبان و مجری آنها ارائه می کند. به علاوه او تاریخ روایی هم می نوشت؛ یکی تاریخ وسیط که تاریخ عمومی تا سال ۸۱۷ /۱۴۱۴است و در حدود سال۸۲۰ /۱۴۱۷ نوشته و به شاهرخ اهدا شده و دیگری تاریخ کبیر که تاریخی عمومی تا سال۸۵۰/ ۱۴۴۷ است و احتمالاً چند سالی پس از مرگ شاهرخ نوشته شده است.(۱۶۵) اندکی بعد مورّخ دیگری یعنی احمد بن حسین بن علی کاتب، روایتی جدید و مشروح از تاریخ یزد نوشت. درباره او هم تقریباً هیچ گونه آگاهی نداریم؛ جز آن که خودش می گوید بیشتر زندگی خود را در خدمت مردان دین بوده و به نظر می رسد در هنگام مرگ شاهرخ یا پیش از آن به سرای شاهزاده محمد بن بایسنغر رفته بود.(۱۶۶) سومین مورّخ، تاج الدّین حسن بن شهاب یزدی مولف تاریخی عمومی به نام جامع التّواریخ حسنی است که در حدود سال ۸۵۵/ ۱۴۵۱ نوشته شده است. حسن یزدی در سپاه ایالتی به عنوان فرمانده یک واحد ده نفره در خدمت شاهزاده اسکندر بن عمرشیخ بود و پس از چند سال، به کرمان رفته، به عنوان مامور دیوان در حکومت ایالتی خدمت کرد و به دنبال مرگ شاهرخ به خدمت سلطان محمد درآمد.(۱۶۷) مورخان محلی اطلاعات تکمیلی ارزشمندی را پیرامون مردم و تشکیلات محلی فراهم آورده اند، اما بیشتر اقدامات خاندان حکومتی را دنبال می کنند و اطلاعات کمی درباره مناطق خودشان در غیبت شاهرخ و در زمان آرامش ایالت، به دست می دهد.
یکی از مناطقی که گنجینه ای شگفت از نوشته های تاریخی فراهم آورده، ناحیه ساحلی دریای خزر است که محل استقرار تعدادی از خاندان های حکومتی کوچکی بود که به دور از سلطه تیموریان، با یکدیگر برسر قدرت رقابت داشتند. تاریخ طبرستان که در دوره مغول نوشته شده بود*(۱۶۸)، در قرن پانزدهم [نهم هجری] توسط ظهیرالدّین بن نصیر الدّین مرعشی که حدوداً بین سال های ۸۱۵ /۱۴۱۲ تا۸۹۴ /۱۴۸۸ زندگی می کرد، ادامه داده شد. او یکی از اعضای خاندان مرعشی طبرستان بود، اما در پی تلاش های نافرجام خود و پدرش برای رسیدن به قدرت، بیشتر دوران زندگی خود را تحت حمایت سادات کارکیایی گیلان سپری کرد. او در دست یابی به قدرت موفق نشد و در عوض دو تاریخ، یکی درباره گیلان و دیگری درباره مازندران پدید آورد که در آنها گزارشی را در مورد کشمکش های خاندانی محلی برای ما به جا گذاشته است. این آثار، مفصل ترین تاریخ های محلی هستند که ما در اختیار داریم و بنابراین شناختی از مناسبات میان حکومت مرکزی و نواحی پیرامونی ارائه می کنند.(۱۶۹)
هنگامی که تاریخ های سلسله ای و محلی را در کنار یکدیگر قرار می دهیم، به گزارش های ناموزونی درباره قلمرو تیموری می رسیم که بیش از آنکه بر اهمیت منطقه متکی باشند، به وجود مورخان محلی وابسته هستند. برای نمونه می توانیم در هر دوی تاریخ های محلی و سلسله ای به درک مناسبی درباره هرات و نواحی اطراف آن دست یابیم. از مناطق مرکزی، جایی که حضور چشم گیری در این تاریخ ها ندارد، ماوراءالنّهر است. به نظر می رسد در اینجا سنّت تاریخ نگاری که فراتر از محدوده یک شهر باشد، وجود نداشته است. حتی زمانی که ماوراءالنّهر در عهد تیمور منطقه مرکزی بود، در عمل رویدادها فقط هنگامی ثبت می شدند که فرمانروا در منطقه بود و از آنجا که او تقریباً همه دوره فرمانروایی خود را درحال لشکرکشی بود، مطالب خیلی کمی درباره آنجا ثبت شده است. در جنوب و مرکز ایران می توانیم رویدادها را از طریق بعضی جزئیات مربوط به کشمکش برسر قدرت که برای دیگر نواحی نیز اهمیت داشت، دنبال کنیم؛ اما در زمان های صلح تنها درباره لشکرکشی های محلی در هرمز یا خوزستان مطالبی می خوانیم. همان طورکه یادآوری کردم در مورد ایالات ساحلی دریای خزر جزئیات زیادی در زمینه تاریخ سیاسی وجود دارد. آذربایجان که تقریباً توسط قراقویونلوها به طور مستقل اداره می شد مورخان خاص خود را داشت، اما شهرهای عمده در نیمه شمالی ایران نظیر ری، همدان و قزوین تنها هنگامی در صحنه ظاهر می شوند که در معرض لشکرکشی شاهرخ قرار می گیرند. منطقه کابل که دوردست بود و ثروت چندانی نداشت، فاقد یک رویدادشماری گسترده است. بدین ترتیب، بیشتر قلمرو تیموریان از دسترس مورخان جدید دور مانده است.
برای بررسی زندگی نخبگان شهری و مذهبی به سراغ مجموعه های زندگی نامه ای می رویم.
در این زمینه نیز در دوره تیموری مجموعه ای غنی فراهم شده است؛ گرچه به هیچ وجه جامع نیستند. درباره علما، دانشمندان و مشاهیر چیزی فراتر از گزارش های مختصر مربوط به درگذشت آنها در منابع معاصر با این زمان وجود ندارد و ما در این زمینه به خواندمیر یعنی مورخ متاخر متکی هستیم که اثر خود حبیب السّیر را در آغاز عصر صفوی تکمیل کرد. مطالب او درباره دوره شاهرخ، به گونه ای گسترده بر مبنای اثر سمرقندی است، اما او زندگی نامه شخصیت های بزرگ شهری و درباری را که در عهد هر فرمانروای حکومت مرکزی فعال بوده اند، به آن افزوده است. این زندگی نامه ها عموماً کوتاه و رسمی هستند. خواندمیر یک اثر زندگی نامه ای نیز درباره وزیران نوشت که تا حدودی براساس مطالب ارائه شده از سوی سمرقندی با اطلاعاتی اضافی از سایر منابع است.(۱۷۰)
در زندگی نامه ها پوشش اخبار منطقه ای به گونه ای متفاوت بهتر می شود (موارد مربوط به هرات مستندتر هستند). دو مجموعه درباره زندگی نامه وزیران در دست است که هر دو در مورد حکومت مرکزی بهترین ها به شمار می آیند. مورد مفصل تر و قابل اعتمادتر متعلق به خواندمیر است؛ اثری اندکی متقدم تر، آثارالوزرا نوشته سیف الدّین حاجی بن نظام عُقَیلی است که در دوره فرمانروایی سلطان حسین بایقرا (حکومت: ۸۷۳/ ۱۴۶۹ تا۹۱۱/ ۱۵۰۶)نوشته شده و گاهی از نظر جزئیات مفید است. دو مجموعه از سرگذشت های شعرا به ما رسیده که هردو برای قسمت شرقی قلمرو تیموریان عالی هستند؛ احتمالاً به این دلیل که در این زمان مرکز ایران، دیگر بخشی از قلمرو آنها نبود. یکی مجالس النّفایس که در سال ۸۹۷ /۹۲-۱۴۹۱ توسط وزیر و شاعر پرآوازه، امیرعلی شیر نوایی نوشته شد. سرگذشت های این کتاب کوتاه و پرمغز هستند و بیشتر به قضاوت درباره شعرِ شاعران می پردازند. سرگذشت های این کتاب شامل حکایات خلاصه ای هستند که ضمن سرگرم کننده بودن برای خواننده، شخصیت شاعر را نیز نمایان می کنند. مجموعه سرگذشت نامه ای دیگر که دقیقاً همزمان با اثر نوایی است، تذکرهالشعرای دولتشاه سمرقندی است. دولتشاه که بستگان او در اصفهان صاحب قدرت بودند، به شیراز، اصفهان و دیگر شهرهای غربی ایران نیز تاحدودی توجه دارد، اما در مورد شاعران مناطق شرقی جزئیات بیشتری را ارائه می کند. نوایی که پدرش در خدمت ابوالقاسم بابر بود، تعدادی از شاعران را، از جمله از استرآباد به دربار خود آورد.
در زمینه اوضاع مذهبی دو نوع منبع برای این پژوهش وجود دارد که به طورخاص مفیدند. یکی متون تذکرهایِ صوفیه و دیگری راهنماهای زیارت مقابر. با این که تمامی متون تذکره ای پربار هستند، اما کامل ترین آنها برای عصر شاهرخ تقریباً همگی بعدها و در اواخر قرن پانزدهم و اوایل قرن شانزدهم نوشته شده اند. منابع متاخر در مورد شرق قلمرو تیموریان نسبتاً فراوان هستند، اما درباره بیشتر مرکز و جنوب ایران سرگذشت نامه های کمی باقی مانده است. به ویژه درباره شیراز و اصفهان اطلاعات اندکی به صورت اتفاقی در اختیار داریم که تنها برای تحلیل نقش صوفیان در سیاست، کافی است. راهنماهای زیارت مقابر که در قرن سیزدهم [هفتم هجریدر دسترس عموم بودند، در عصر تیموری فراوانند. در این مورد نیز مناطق و شهرها وضعیت ناهمگونی دارند. تاریخ های یزد پاره ای اطلاعات پیرامون قبرستان ها و آرامگاه های اصلی را در بردارند. یکی از مفیدترینِ این گونه آثار برای کتاب حاضر، مقصدالاقبال است که توصیفی از آرامگاه های هرات به همراه سرگذشت مدفونان، قدرت های علاقه مند به آنها و آداب زیارت آنها را دربردارد که در سال ۸۶۴ /۶۰-۱۴۵۹ و کمی پس از دوره فرمانروایی شاهرخ برای سلطان ابوسعید نوشته شده است.(۱۷۱) اثر مشابهی در آغاز قرن پانزدهم [نهم هجری] در بخارا توسط احمد بن محمود معین الفقرا نوشته شد که مریدِ شیخ و محدّث معروف محمد پارسا بود. از آنجا که این راهنما در ابتدای قرن نوشته شده، تقریباً هیچ آگاهی درباره دوره فرمانروایی شاهرخ دربرندارد، اما پیش زمینه ای را در مورد دانشمندان این شهر و مکان های مقدس این دوره فراهم آورده است. یک راهنمای زیارت دیگر که بسیار مورد توجه است، روضات الجنان و جنّات الجنان اثر حافظ حسین کربلایی تبریزی در سال۹۹۰/ ۱۵۸۲ است. با اینکه روضات الجنان درباره مقابر تبریز تدوین شده، اما سرگذشت نامه های مفصّل آن که اغلب چندین صفحه می شوند، از بسیاری جهات آن را به متون تذکرهای شبیه کرده است. تمایلات کبرویِ کربلایی و ارادت او به مشایخ صوفیه در بیرون از خراسان و ماوراءالنّهر اثر او را به وزنه تعادلی در برابر تالیفات نقشبندی در شرق ایران تبدیل کرده است. در مورد راهنمایی مقابر کتاب سمرقندی چندان راهگشا نیست. دو راهنمای مقبره ای به جا مانده است که یکی از آنها در حدود عصر تیموری نوشته شده، اما بعدها مطالبی به آن افزوده شده و دیگری مربوط به قرن نوزدهم است. هیچ یک از اینها اطلاعات تفصیلی درباره شخصیت های مذهبی قرن پانزدهم دربرندارند.(۱۷۲)
با کنارهم نهادن منابع در می یابیم که سرگذشت نامه های در دسترس ما، در همه سطوح با تاریخ های روایی همخوانی ندارند. با این حال آگاهی هایی در مورد شخصیت ها، اوضاع سیاسی و تاریخ اجتماعی ارائه می کنند. با توجه به توزیع منطقه ای این نوشته ها، آنها با تاریخ های روایی مربوط به خراسان و هرات همپوشانی دارند، اما مرکز و جنوب ایران را کمتر از سایر مناطق تحت پوشش قرار می دهد. گرچه ما بعضی اطلاعات در مورد علمای شیراز در دوره حکومت کوتاه مدت اسکندر بن عمرشیخ بر آنجا داریم، اما در مورد حمایت های درباریِ جانشین او یعنی ابراهیم سلطان بن شاهرخ، مطالب اندکی می دانیم. در زمینه سرگذشت نامه ها، ماوراءالنّهر تنها اندکی از تاریخ روایی غنی تر است. بنابراین ما این امکان را داریم که مناطق را از بعضی جنبه های تاریخی مقایسه کنیم، اما تقریباً جز هرات، هیچ منطقه ای نیست که در آن تمامی گروه ها به خوبی معرفی شده باشند.

نظرات کاربران درباره کتاب قدرت، سیاست و مذهب در ایران عهد تیموری