فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تاريخ صفويه

کتاب تاريخ صفويه

نسخه الکترونیک کتاب تاريخ صفويه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۱۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب تاريخ صفويه

با نگاهی به دورنمای تاریخی این دوره باید بپذیریم که شاه اسماعیل اول بنیانگذار سلسله صفویه برای رسمی کردن مذهب شیعه در ایران اگر در پی هدفی بود بیش‌تر به اهدافی خارجی می‌اندیشید؛ به نظر می‌رسد شاه اسماعیل دو هدف عمده در سر داشت؛ در وهله اول او کوشید با رسمی کردن آیین تشیع به هماوردجویی در برابر حکومت ترکمن‌های «صاحب گوسفندان سفید» بپردازد که در زبان محلی و در متون تاریخی به نام اصلی ترکی خود، آق قویونلو شناخته می‌شوند. آن‌ها شیعه بودند و شاه اسماعیل با رسمی کردن آیین تشیع در قلمرو خود که با قلمرو هم‌مذهبان ترکمانش تلاقی داشت، می‌کوشید از اهمیت تاریخی آن‌ها بکاهد و با چنین مقدمه‌ای به حذف آن‌ها از گردونه تاریخ شتاب بخشد. از سوی دیگر رهبر نامدار صفوی با رسمیت بخشیدن به تشیع در قلمروی که در همسایگی قدرتی سنی‌مذهب ایستاده بود، به راهکارهایی برای مقابله با قدرت تحمیلی امپراتوری عثمانی می‌اندیشید؛ اگر شاه اسماعیل موفق می‌شد در کنار امپراتوری قدرتمند عثمانی، امپراتوری شیعه‌مذهب یکپارچه‌ای بسازد، می‌توانست از فشار سنگین و سهمگین عثمانی بر ایران بکاهد یا دست‌کم بکوشد از زیر بیرق سلطه معنوی امپراتوری عثمانی خارج شود؛

ادامه...

بخشی از کتاب تاريخ صفويه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تاریخ صفویه

نسیم خلیلی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است

مزار شیخ صفی الدین اردبیلی

بقعه شیخ صفی الدین اردبیلی که امروز به یکی از جاذبه های گردشگری اردبیل بدل شده است، در آن روزها از دریچه نگاه پیروان فرقه صفویه ارزش و حرمتی فرا زمینی و صوفیانه داشت. این بقعه به مرور زمان و بر پایه همین ارزش و اهمیت، از سوی شاهان معتقد صفوی، گسترش بیش تری پیدا کرد. شاه طهماسب بیش از دیگر همطرازانش در این شکوه و گسترش روزافزون و تبدیل این بنا به محلی برای زیارت صوفیان سخت اعتقاد، سهم داشت.
این بقعه خود شامل بناهایی است که عبارتند از: حرم و دارالحفاظ؛ مقبره شاهزادگان که در جانب شرقی دارالحفاظ قرار دارد و بر سردر آن اشعاری نوشته اند، ایوان بزرگ رو به قبله، مایل به مغرب معروف به دارالحدیث که به نام شاه اسماعیل اول بوده و از آثار روزگار وی شمرده می شود و در دو طرف آن مقابر مسقفی از اولاد مشایخ صفویه قرار داشته است، چله خانه های قدیمی که محل جلوس شیخ صفی الدین اسحق بوده است؛ مقبره مادر شاه طهماسب اول، متصل به حرم شیخ صفی، در محلی که به پنجه حضرت علی منسوب است؛ مقصوره ای در برابر ایوان دارالحدیث از آثار شاه طهماسب اول، که در پیش طاق ایوان، اشعاری در ستایش شاه طهماسب اول نوشته بوده اند؛ محوطه شهید گاه در شمال گنبد دارالحدیث؛ محل جلوس شیخ صدرالدین موسی که در زمان شاه طهماسب کاشیکاری شده بود؛ حجره ها که از چهل بیش بود؛ بقعه مزارهای برخی از امیران و نزدیکان خاندان صفوی و مقبره مسقف اولاد مشایخ آن سلسله؛ آشپزخانه و دیگخانه و حجره های متعلق به آن ها؛ ایاغ خانه که در شمال آشپزخانه بوده؛ شربت خانه در کنار چشمه آبی مشتمل بر حوض، و محل پختن حلواها و شیرینی های ایرانی در طرف مغرب؛ دفترخانه شامل دهلیز و کتابخانه و محوطه های میان شربت خانه و حوضچه خانه؛ خوانچه خانه و انبار، با حجره های فوقانی و تحتانی؛ نقاره خانه که زیر سقاخانه بود و عقب آن حمام و برخی خانه های متعلق به آستانه؛ هیمه خانه و زمین اطراف آن؛ فضای بیرون در آستانه که در برابر آن دکان ها بود؛ از سوی دیگر بقعه دارای کتابخانه ای بوده است؛ این کتابخانه در تالاری بود به نام جنت سرا، که سقفی گنبدی شکل داشت. در این کتابخانه کتب خطی بسیاری به زبان های فارسی و ترکی و عربی بوده است که در گنجه های متعدد نگهداری می شد و دارای تصاویر زیبای مینیاتور بودند.



بقعه شیخ صفی الدین و گنبد الله اکبر در اردبیل.
***

رهبری که سلطان لقب گرفت

جنید را می توان از جمله شالوده شکنان نهضت صفوی به شمار آورد؛ او کم کم دستار و ردای درویش مسلکی را با زرهی پولادین عوض کرد و کوشید مریدان فدایی خویش را متقاعد کند که برای پیشبرد برخی از اهداف درازمدت نهضت باید شیوه های تازه ای بیازمایند؛ شیوه هایی که انجام آن ها از روحیه متصوفانه مریدان صفوی فاصله داشت. از همین دوره است که صوفیان به غازیانی جنگجو تغییر چهره می دهند. در واقع به نظر می رسد که جهاد علیه کفار، انگیزه محکمی به فداییان می بخشد که خلوت خانقاه و سکون ذکر و خلسه درویشانه رقص و سماع را فراموش کنند.
معروف است که جنید از کودکی در اندیشه سیاست و سلطنت بوده است؛ «یک روز از عمویش، شیخ جعفر (که بعدها به رقیب خطرناک قدرتمداری جنید بدل شد) پرسید: از پادشاهان چه چیز کم داریم؟ سپس به پرسش خویش این گونه پاسخ داد که: مریدان ما بی سلاح هستند ما نیز سرای نداریم.»۲۱ گرچه شیخ جعفر در پاسخی کوبنده و مایوسانه به جنید نهیب زد که «انتظار نداشتم که همچون حرفی از شما بشنوم. ما به مال دنیا احتیاج نداریم. لقمه ای نان و خرقه ای کافی است»،۲۲ اما تاریخ نشان می دهد که جنید به این موعظه صوفیانه وقعی ننهاد و هرگز به آن لقمه نان و آن خرقه درویشی قناعت نکرد؛ و بر همین اساس است که او برای نخستین بار به ایجاد تشکیلاتی نظامی دست می زند. ظاهرا اوزون حسن آق قویونلو، از این ابتکار و تصمیم رهبر جوان طریقت آگاه می شود و برای مصون نگه داشتن قلمروش از جست و خیزهای نظامی جنید او را به خود نزدیک می کند؛ ترفند پادشاه برای نمک گیر کردن جوان مبارز، پیوند سببی بود که با او برقرار کرد. واقعیت این بود که خویشاوندی با پادشاه ترکمن، اندیشه فزون خواهی در این گستره را از ذهن جنید می ربود و او را به آرامش و فرمانبرداری فرا می خواند. از سوی دیگر، جنید نیز به این اتحاد سیاسی که حاصل ازدواج او با زنی به نام خدیجه بیگم، خواهر اوزون حسن بود، احتیاج داشت؛ شاید اوزون حسن نیز از این جهت به این ازدواج سیاسی رضایت داده بود که متحدی نسبتا قدرتمند، به ویژه از نظر تعداد حامیان و مریدان، در برابر دشمن و رقیب دیرینه و خشمگین خود، جهانشاه قراقویونلو، پیدا کند؛ یعنی همان کسی که جنید را تهدید کرده بود و او را به ترک اردبیل وا داشته بود.



به پیروان صفویه از آن رو «قزلباش» می گفتند که کلاهی سرخ رنگ بر سر می گذاشتند.

با این که شیخ جنید به تحریک عمویش شیخ جعفر که در اندیشه فرمانروایی بر پیروان طریقت به ارث رسیده از برادرش بود، تهدید جهانشاه قراقویونلو را جدی گرفت و اردبیل را ترک کرد، جهانشاه همواره از قوای سازمان یافته جنید در هراس بود؛ نظامی شدن پیروان رهبر طریقت در ایجاد این جو وحشت و رعب، بسیار موثر بود؛ گرچه این همراهی امیدبخش و موثر بود اما ثمره مثبتی در بر نداشت؛ در سال ۸۶۰ هجری، جنید با نیرویی که ده هزار نفر تخمین زده شده است، به شیروان (منطقه ای در گوشه شمال غربی قلمرو آن روز ایران که در دست شیروانشاهان بود) روی آورد؛ شاید او می خواست در این مانور نظامی قدرت خود و سربازان فدایی اش را محک بزند؛ اما این آزمایش برای رهبر بلندپرواز صفوی بسیار گران تمام شد؛ او که می کوشید با فتح شیروان در آن منطقه برای خود و تدارک عملیات های موفقیت آمیز بعدی اش پایگاهی مستحکم بسازد، به شکستی تلخ و اسفبار دچار شد: «عملیات به فاجعه انجامید زیرا در سواحل رود کر نزدیک طبرسران جنید مورد حمله شیروانشاه قرار گرفت و در جنگ کشته شد.»۲۳ هرچند راجر سیوری این شکست را فاجعه می نامد، اما واقعیت این است که نهضت صفوی از چنان توان بالقوه ای برخوردار بود که با از دست رفتن رهبر خود، از هم نپاشد و با نظمی شگفت انگیز که برخاسته از قدرتی درونی بود، رهبر تازه خویش را بر کرسی رهبر فقید بنشاند. (سیوری خود در جای جای این کتاب و کتاب دیگرش در باب صفویان این قدرتمندی را می ستاید و آن را از عوامل موفقیت و دوام نهضت پویای صفوی برمی شمارد.)

مردی با کلاهی سرخ رنگ

حیدر جانشین جنید نیز مرد قدرتمندی بود که کوشید با به یادگار نهادن کلاهی نمادین از روزگار خود، نام و یادش را در سیر حیات خاندان صفویه زنده نگه دارد. گویا او در خواب حضرت علی را دید که او را به رواج کلاهی یکسان برای مریدانش امر می داد: «و سلطان حیدر مریدان خود را ضبط می نمود (تا آن که) شبی در خواب از برابر او نور پاک شهریار عالم و وصی رسول و ابن عم سید ابرار حیدر کرار نمودار گردید و آن حضرت فرمود که ای فرزند وقت آن شد که از صلب تو فرزند ما خروج کند و کاف کفر را از روی عالم براندازد. اما می باید از برای صوفیان و مریدان خود تاجی سازی از سقرلاط سرخ و آن حضرت مقراض در دست داشت و برید تاج را و دوازده ترک قرار داد، چون بیدار گردید آن روش را در خاطر داشت. برید تاجی و مقرر کرد که هر کدام از صوفیان یک تاج ساخته بر سر بگذارند و تاج حیدری نام نهادند...»۲۴ ماجرای همین تاج بود که دشمنی پنهان میان یعقوب آق قویونلو و حیدر را آشکار کرد؛ مولف عالم آرا در ادامه همین گفتار است که به این اتفاق اشاره می کند و می نویسد: «... و آن خبر رسید به حسن پادشاه، او کس فرستاد به خدمت سلطان حیدر گفت:ای فرزند آن تاجی که ساخته ای بفرست تا ببینم که به چه قسم ساخته ای. او فرستاد به خدمت حسن پادشاه. چون چشم پادشاه به آن تاج افتاد، خوش آمد. او را برداشت و بوسید و بر سر نهاد و به اولاد خود گفت تا بر سر بگذارند. یعقوب شاه سیرت بر سر نگذاشت و هرچه پدرش گفت قبول نکرد و کمر عداوت سلطان حیدر را در میان بست.»۲۵ البته روشن است که ریشه عناد این دو، به موضوعات مهم تری باز می گشت و این ماجرا در واقع تنها یک تلنگر اولیه بود. تلنگری که باعث شد سلطان خلیل شیروانشاه برای قتل صوفی سرخ کلاه، تحریک و تشویق شود؛ او همان کسی بود که چندی پیش موفق شده بود مانعی سترگ به نام جنید صفوی را از برابر خود بردارد و شکست را بر او تحمیل کند. در عالم آرای صفوی به صراحت اشاره شده است که یعقوب که به تازگی بر اورنگ شاهی تکیه زده بود، به سلطان خلیل وعده می دهد اگر حیدر را از میان بردارد و از صحنه روزگار خطش بزند، به پیوند خویشی با او رضایت خواهد داد: «زنهار که علاج سلطان حیدر را بکن و چون به جنگ تو می آید او را بکش و مریدانش را تمام قتل عام کن که من تلافی این معنی با تو خواهم کرد و با تو قرابت و خویشی می کنم و دختر تو را قبول کردم.»۲۶ نتیجه این نبرد نیز به شکست دوباره رهبر طریقت می انجامد. شکستی غمگنانه و دردناک که تا مدت ها قدرت و توانایی شالوده طریقت صفویه را به تحلیل می برد.
دوره رهبری جنید و حیدر همراه با تقویت شبکه وسیعی از تبلیغات مذهبی و مستمر، دوره ای پر نوسان از مبارزه و پایه ریزی شمرده می شود؛ دوره ای که کم کم نشانه هایی از کامجویی و دنیاخواهی رهبران طریقت را بروز می دهد و باعث می شود برخی فقهای منتسب به سنت راست کیشی جامعه، زبان به انتقاد بگشایند و ماهیت متحول بدنه طریقت صفوی را زیر سوال برند؛ از جمله مهم ترین این فقها، باید به فضل الله بن روزبهان خنجی اشاره کرد که با لحنی گزنده، تغییر تفکر فرزندان شیخ صوفی صفی الدین اردبیلی را تاسف بار می خواند و دامنه انتقاد را به خود شیخ صفی نیز می کشاند و می نویسد: «... جای تاسف است که شیخ صفی الدین که خود از تمام محرمات مبری بود به فرزندان خود یاد نداد تا گرد مسائل دنیوی نگردند. در نتیجه اولاد او برای کسب تاج و تخت به هر ذلت و بدبختی تن در دادند.»۲۷
به هر حال رهبران طریقت، بی توجه به این انتقادات کوبنده، در گردشی که در عقاید اولیه خود صورت داده بودند می کوشیدند به گونه ای تلویحی زمینه های به قدرت رسیدن اخلاف خود را فراهم کنند. البته فشارهای فزاینده به جانشین بلافصل حیدر، یعنی سلطان علی، اجازه نداد این راه را به سرانجام خود برساند؛ چرا که او سومین قربانی نبردی بدفرجام با شیروانشاه بود؛ اما این روند در طول زمان از سوی بازماندگان خاندان صفوی تعقیب شد. فرزندان و خانواده حیدر که بر اثر یک انتقامجویی شتاب زده از سوی رستم پادشاه، جانشین یعقوب بایندری، به زندانی به نام قلعه کلات افکنده شده بودند، بعد از یک بار آزادی که برای به مبارزه واداشتن سلطان علی و نیروهای ورزیده اش در نبردی بی سرانجام بود، مجددا در مظان تردید قرار گرفتند تا بدان جا که رستم تصمیم گرفت مریدان شیخ صفی را قتل عام کند. این اتفاق منجر به فرار شبانه سلطانعلی فرزند حیدر به همراه جمعی از مریدان و همراهان خالصش شد؛ بعد از آن به نظر می رسید نهضت را باید برادر بزرگ تر که ابراهیم نام داشت، اداره کند، اما ظاهرا قرعه به نام برادر کوچک تر یعنی اسماعیل خورده بود.



صندوق قبر سلطان حیدر.

پیشگفتار: سرآغازی بر یک مقطع تاریخی

در گذر تاریخ گاه نمادهایی پیدا می شوند که در منظومه اندیشه آیندگان، نقطه عطف لقب می گیرند؛ یعنی اتفاقی که همانند یک سمبل، دوره ای را از دوره های دیگر متمایز می کند و خود تبدیل به سرحلقه زنجیره تازه ای از مناسبات و مفاهیم می شود. یکی از این نقاط عطف در جاده پر پیچ و خم تاریخ ایران زمین، تشکیل سلسله ای از پادشاهان نامدار ایرانی است که به نام صفویه شناخته می شود. گرچه این شاهان اغلب به زبان ترکی تکلم می کرده اند و گاه به این زبان شعر می سروده اند اما اغلب پژوهندگان و مورخان، آن ها را رهبران حکومتی سراسر ایرانی می شمارند که موفق می شود با تمسک به زنجیره ای از ریسمان های گونه گون و پس از دوره ای از فترت تاریخی از ایرانِ تکه تکه کل واحدی بسازد. دوره صفویه بیش از دیگر دوره های تاریخی، نموداری روشن از اتحاد یک ملت را تحت لوای عناصری قوام دهنده و پایدار می نمایاند؛۱ و به این ترتیب است که این کل واحد به سان مزرعه ای یکپارچه و همانند گندمزاری گسترده جلوه می کند، مزرعه و گندمزاری که ایران نامیده می شود؛ «اگر از بالای مناره های مسجد جامع اوزون حسن به پایین نگاه می کردی، انبوه مردم را که با نوارهای قرمزرنگ۲ آراسته بودند، بیش تر به مزرعه ای که باد ساقه های گندمش را آرام آرام تکان می داد، تشبیه می نمودی.»۳ این تصویری است که نویسنده ترک، فریدون فاضل تولبنچی، از روز تاجگذاری شاه اسماعیل اول صفوی، نخستین رهبر نامدار این سلسله تاریخی که به تاج و تخت دست یافت و «صوفی دیهیم دار»۴ لقب گرفت، بر لوحی سفید و خالی، نقاشی می کند؛ رنگ ها در این بوم نقاشی، در هم می تنند و پیکره رنگارنگ ایران را در سده های میانه تاریخش برمی سازند. گرچه این یکپارچه سازی از ویژگی های این دوره تاریخی شمرده می شود و به ویژه در مقایسه با فضاهای تاریخی دیگر سلسله ها و دیگر دوره ها، نمود بیش تری می یابد اما به نظر نمی رسد نخستین رهبران صفوی در تراش دادن این تندیس، تلاش آگاهانه ای به خرج داده باشند و برای دستیابی به چنین اهدافی، از پیش برنامه ریزی کرده یا نقشه ای آرمانی در پس ذهن خود پرورانده باشند؛ در واقع بهتر آن است که بگوییم برآیند غیرمستقیم تکاپوهای زنجیره ای از مردان منتسب به فرقه ای به نام صفویه، ایجاد یک قلمرو یکپارچه در این بریده تاریخی است که البته در طی دوره ای از نوسان و فراز و نشیب به شکلی نه چندان کامل محقق شد.



با نگاهی به دورنمای تاریخی این دوره باید بپذیریم که شاه اسماعیل اول بنیانگذار سلسله صفویه برای رسمی کردن مذهب شیعه در ایران اگر در پی هدفی بود بیش تر به اهدافی خارجی می اندیشید؛ به نظر می رسد شاه اسماعیل دو هدف عمده در سر داشت؛ در وهله اول او کوشید با رسمی کردن آیین تشیع به هماوردجویی در برابر حکومت ترکمن های «صاحب گوسفندان سفید» بپردازد که در زبان محلی و در متون تاریخی به نام اصلی ترکی خود، آق قویونلو شناخته می شوند. آن ها شیعه بودند و شاه اسماعیل با رسمی کردن آیین تشیع در قلمرو خود که با قلمرو هم مذهبان ترکمانش تلاقی داشت، می کوشید از اهمیت تاریخی آن ها بکاهد و با چنین مقدمه ای به حذف آن ها از گردونه تاریخ شتاب بخشد. از سوی دیگر رهبر نامدار صفوی با رسمیت بخشیدن به تشیع در قلمروی که در همسایگی قدرتی سنی مذهب ایستاده بود، به راهکارهایی برای مقابله با قدرت تحمیلی امپراتوری عثمانی می اندیشید؛ اگر شاه اسماعیل موفق می شد در کنار امپراتوری قدرتمند عثمانی، امپراتوری شیعه مذهب یکپارچه ای بسازد، می توانست از فشار سنگین و سهمگین عثمانی بر ایران بکاهد یا دست کم بکوشد از زیر بیرق سلطه معنوی امپراتوری عثمانی خارج شود؛ امپراتوری قدرتمندی که هم و غمش ایستادن بر فراز آیین تسننی ریشه دار در گستره ای تاریخی بود تا بدین وسیله برای خود مشروعیتی همسنگ با دیگر خلفای نامدار پیدا کند و قدرت معنوی خود را به سان چتری بر فراز ممالک اسلامی بگستراند. تشکیل قدرت شیعه مذهب صفویه در کنار این امپراتوری در طول دوره ای از تاریخ نشان داد که این اتفاق تا چه پایه توانسته است کفه دو فرقه مذهبی مسلط دنیای اسلام را (در سطح حکومتی) با هم برابر نشان دهد.۵



شاه اسماعیل می کوشید با استفاده از عنصر مذهب قلمرو خود را انسجام بخشد.

با همه این تفاسیر گرچه درست آن است که بپذیریم اسماعیل در اجرای تصمیم خود بیش از آن که در پی وحدت بخشی به ایرانیان باشد در آرزوی کامجویی در گستره ای فراتر از مرزهای خود بود، اما در عین حال باید تلویحا این را هم بپذیریم که اسماعیل جوان در کنار همه این تدابیر سیاسی به گونه ای نه چندان ملموس در حال پایه ریزی ایرانی یکپارچه بود که تحت لوای آیین رسمی تشیع معنای تاریخی تازه ای پیدا می کرد. گرچه پیش از این هم سلسله هایی با رهبرانی شیعه مسلک، که مهم ترین آن ها آل بویه است،۶ کوشیده بودند نگره های مذهبی خود را بر جامعه ایرانی تحمیل کنند اما در مقایسه ای گذرا آشکار می شود که آن ها هرگز تا این پایه در یکسان سازی فکری ایرانیان در یک دوره زمانی نسبتا طولانی موفق نبوده اند. اسماعیل این اقدام خود را در میان هاله ای از مخالفت های جسته گریخته یاران نزدیکش عملی ساخت و پیدا نیست که آیا در مدار ذهن خود برای اجرای این هدف نقشه ای داشت یا فقط با آگاهی از این واقعیت که موفقیت او در اداره سرزمینی به گستردگی ایران، مستلزم ایجاد وحدتی نسبی است، می کوشید از یک عنصر مذهبی قاطع برای رسیدن به این هدف و انسجام بخشی به قلمرو خود که در آن نخستین روزها به تکه های از هم گسیخته و پراکنده پازلی از هم پاشیده می مانست، مدد جوید. واقعیت این است که پس از واژگونی حاکمیت ایلخانیان، ایران سال ها ملوک الطوایفی شده بود و هیچ پیوستگی در آن به چشم نمی خورد. حمله تیمور لنگ و ایجاد یک امپراتوری فاتحانه دیگر نیز تنها دولتی مستعجل بود که دوام و بقایی نداشت. صفویان موفق شدند در تلاشی که قریب به دو سده به طول انجامید، این قلمرو از هم گسیخته را دوباره همانند یک چینی شکسته به هم بند زنند.
***
غرور اوزون حسن و سرنوشت آق قویونلوها
دکتر نوایی در پیشگفتار احسن التواریخ (حسن بیگ روملو، به تصحیح دکتر عبدالحسین نوایی، انتشارات بابک، تهران، ۱۳۵۷، ص ۷) درباره آق قویونلوها و سرنوشتشان می نویسد:

«... پس از آن که اوزون حسن، به نیروی شمشیر و قدرت تدبیر بر سراسر ایران مسلط گردید، گرفتار غرور و نخوت شد و پنجه در پنجه سلطان محمد ثانی فاتح قسطنطنیه انداخت. ولی ساعد سیمین خود را رنجه کرد و از سلطان فولاد بازو شکست خورد و در آرزوی جبران این شکست در شب عید فطر سال ۸۸۲ ه. ق درگذشت و این آغاز نزول و انحطاط سلطنتی بود که با کوشش و جوشش خود وی بنیان گرفته بود. با این حال، دوران چهارده ساله سلطنت پسرش یعقوب دوران آرامش مردم و توجه آنان به دانش و هنر بود. ولی پس از مرگ وی (۸۹۶ ه. ق)، شاهزادگان آق قویونلو (بایندری) به جنگ با یکدیگر برخاستند. به طوری که در فاصله کوتاه نه ساله از ۸۹۶ تا ۹۰۵ چند تن از آنان به نام های بایسنغر، رستم، احمد، و محمدی بیگ هر یک در آرزوی دیهیم سلطنت و اورنگ شهریاری، روزکی چند کر و فری کردند و همگی جان خویش بر سر این سودا نهادند و به علت خیانت و نافرمانی سران سپاه خویش یکی بعد از دیگری به خاک هلاک افتادند. چه امرای سرکش بایندری پادشاه را بازیچه خویش می خواستند و هر یک بر آن بودند که به نام پادشاه ضعیف و فرمانبردار حکومتی به کام خویش داشته باشند. سرانجام امرای بایندری دو نفر از شاهزادگان را به نام الوند و مراد به سلطنت برداشتند و جمعی زیر علم این و جمعی در تحت لوای آن فراهم آمدند و تیغ بر روی هم کشیدند... اما این وضع دیری نپایید و دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد. چه از میان گرد و غبار این اوضاع آشفته ناگهان رایت شاه اسماعیل صفوی ظاهر گردید و چنان پشت پایی بر بساط آق قویونلو زد که هر خاشاکی از آنان به جایی افتاد.»
***
شکل تازه ای از وحدت حکومتی
راجر سیوری در باره مناسبات میان قزلباشان و حاکمان صفوی که منجر به ایجاد نوعی وحدت عمومی در کشور شد، می نویسد (در باب صفویان، راجر سیوری، ص ۱۷۰):

«یک مورد مهم دیگر از استفاده شاهان صفوی از شعایر دینی برای حفظ مشروعیت، مورد شعیره صوفیگری یا به اصطلاح رفتار درخور یک سردار و بزرگ زاده قزلباش بود. این شعیره با شاه صفوی به عنوان مرشد کامل یا اعلا پیشوای روحانی فرقه صوفیانه صفوی همبسته بود. این شان همانند رابطه پیر ـ مریدی میان صوفی و شیخ بود، رابطه ای که اطاعت بی چون از اوامر پیر را از شاگرد یا مرید طلب می کرد. اما صفویان این رابطه را از دو طریق بسیار بسیار مهم بسط و توسعه دادند: در وهله نخست، با سود جستن از این تقارن خوش که شاه صفوی نه تنها مرشد کامل، که پادشاه یا حاکم دنیوی نیز بود، رابطه ای را که در آغاز پیوندی مذهبی و باطنی میان پیر و سالک طریق تهذیب بود، سیاسی کردند. بدین سان سرپیچی از اوامر مرشد کامل، که در فرق صوفیانه با توبه یا طرد از فرقه کیفر داده می شد، خیانت به پادشاه و جنایت بر ضد دولت شد، که ممکن بود کیفرش مرگ باشد. به دید من دلیل این که شاهان صفوی تا روزگار شاه عباس اول این شعایر را دیرزمانی پس از آن که سازمان اولیه و صوفیانه صفویه هیچ نقش سازمندی در نظام اداری دولت نداشت، همچنان همبسته با شان خود به عنوان مرشد کامل نگاه داشتند، این بود که این شعایر آنان را قادر می ساخت تا هرگونه مبارزه طلبی با حاکمیتشان را مهار کنند. شاهان صفوی، هنگام بحران، توسل به مفهوم شاهسونی یا عشق به شاه را، که خصیصه عمده همه صوفیان نیک فرقه صفویه بود، مفید می دیدند. از مفهوم مرشد کامل هم برای منضبط ساختن سرداران منفرد قزلباش پیوسته استمداد می کردند.»
***

۱. نیم نگاهی به گذشته

صفویان به گذشته خود فراوان مباهات می ورزیدند، آن ها علاوه بر آن که می کوشیدند به شکل های مختلف و با توسل به دستاویزهای گونه گون از جمله شجره نامه سازی های شاید جعلی، نسب خود را به یکی از امامان معصوم برسانند، بر آن بودند که از پیشینیان و نیاکان خود نیز چهره هایی برجسته ترسیم کنند. نخستین شخصیتی که در میان اجداد صفویان، صاحب اسم و رسمی است و ظاهرا دستی هم در عرفان داشته و «حق تعالی از نور علوم غیبی و فیض و فیوض لاریبی آن شهریار را فیروزمند و ارجمند و سربلند گردانیده بود»،۱ فیروز شاه زرین کلاه است؛ زمین دار مشهوری که ناحیه اردبیل را به عنوان تیول و در واقع به عنوان پاداش خوش خدمتی خویش، از یکی از شاهان که او را از فرزندان ابراهیم ادهم معروف۲ دانسته اند، می پذیرد. او که در واقع پشت هشتم شیخ صفی الدین محسوب می شود، توانسته بود اردبیل را به نحو احسن اداره کند و از گسستگی ها و از هم پاشیدگی های مرسوم در آن زمانه که سراسر ایران زمین را درمی نوردید، مصونش نگه دارد. محبوبیت فیروز شاه در میان مردم اردبیل تا بدان پایه بود که برخی از اطرافیان سلطان ادهم که مولف گمنام عالم آرای صفوی، آن ها را از قول سلطان «جاهلان ظاهربین» لقب داده است، به بدگویی و سعایت او برخاستند. سلطان ادهم با آگاهی از این موضوع، تصمیم گرفت این زمین دار نامدار و محبوب را به دربار خویش فرا خواند. مورخان همروزگار زرین کلاه و شاید هم مورخان پرورده محیط و روزگار نخستین شاهان صفوی، این ملاقات را به آرایه هایی متملقانه آراسته اند و ثمره این ملاقات را نوری دانسته اند که بر دل سلطان تابیده شد؛ نوری که ظاهرا از نگاه نافذ زمین دار مردم گرا بیرون می تراوید و بر اثر همین جذبه بی نظیر بود که سلطان با آغوشی گشاده اردبیل را به عنوان تیول به فیروز شاه هبه کرد. ظاهرا فیروز شاه چنان خود را بی نیاز و بی اشتیاق به این هدیه ملوکانه نمایانده است که سلطان ناچار شده او را برای پذیرفتن اردبیل، قسم دهد و التماس کند. فیروز شاه از روی ناچاری این هدیه را پذیرفت و سلطان ادهم، شادمانه «کلاه مرصع خود را برداشته بر سر او گذاشته فرمود: که تو را سلطان فیروز شاه زرین کلاه خطاب دادیم. بعد از این سلطان فیروز شاه زرین کلاه می گفتند.»۳ پس از این واقعه تاریخی، فیروز شاه که اکنون همانند شاهان، کلاهی زرین و نمادین نیز بر سر داشت، «خلق را به جاده مستقیم دلالت می نمود تا آن که اجل طبیعی در رسید.»۴ بسیاری از مورخان دوره صفوی، برای این که رشته دین پروری خاندان صفوی را به گذشته های دورتری برسانند و برای آنان پیشینه ای سراسر نورانی بیافرینند، معتقدند فیروز شاه، موفق شده است برای نخستین بار مردم ساکن در این تیول را به دین اسلام فرا خواند و مسلمانشان کند. اما راجر سیوری، صفویه شناس متبحر انگلیسی،۵ بر اساس دانسته های تاریخی تردیدناپذیر خود، این انگاره را نقد می کند و می نویسد:
«اهالی مغان و اران در طول قرن اول و دوم مسلمان شده بودند»۶ و نیازی نبود که زمین دار متدین، که در قرن چهارم می زیست، آن ها را به دین مبین اسلام فرا خواند! او در ادامه فیروز شاه را این گونه توصیف می کند: «فیروز شاه مردی بود صاحب قدرت، ثروت زیاد، و اموال و احشام بسیار؛ در واقع احشام وی به قدری زیاد بود که او ناحیه ای به نام رنگین در کناره جنگل های گیلان را که دارای چراگاه های خوبی بود برای اقامت خود انتخاب کرد. فیروز شاه به دلیل اصالت شخصیت، شایستگی رفتار، لطافت طبع و جوانمردی به زودی مورد توجه قرار گرفت.»۷ او مریدان زیادی داشته که البته بیش از آن که مجذوب کرامات و معجزاتش شده باشند به او به عنوان مردی امین پناه برده بودند. این محبوبیت از پدر به پسر نیز رسید. عوض الخواص، یا همان عیوض، میراث دار این محبوبیت مردمی شد. عیوض بیش تر با معجزه ای که در حیات کودک خردسالش رخ داد، آوازه ای عارفانه به هم زد. معروف است که محمد حافظ، پسر عیوض، ناگهان ناپدید شده و پس از هفت سال، بعد از ناله های پدر غمگین و مستاصل که دلتنگ فرزندش بود، از آسمان بازگشته بود. محمد حافظ که در بازگشت خود از آسمان، کلاه و ردای مخصوص صوفیان را بر تن داشت، خود اعتراف می کند که اجنه او را ربوده و به او قرآن و عرفان یاد داده اند.۸ میشل مزاوی این ناپدید شدن را به عنوان «نشانه های نخستین صوفیگری» تعبیر می کند.۹ واقعیت این است که بسیاری از مریدان سرگشته، ناپدید شدن محمد حافظ را به نوعی معراج تشبیه کردند و به گرد او حلقه زدند. شاید این اتفاق در تداوم کاریزمای۱۰ مردان این خاندان، نقش موثری داشت و باعث شد اخلاف محمد حافظ نیز از این جذبه معنوی و معجزه بی نظیر، بهره ای ببرند. هر چند که فرزند مستقیم او، به نام صلاح الدین، هرگز موفق نشد شهرت و آوازه ای همطراز با پدر خویش فرا چنگ آورد و زندگی خود را در سکوت و آرامش سپری کرد، اما توانست همچون حلقه واسطی این انوار روحانی را به نوادگان محمد حافظ منتقل کند. قطب الدین، فرزند صلاح الدین، در حمله گرجیان زخمی شد و شاید به مدد همین انوار آسمانی بود که پیکر نیمه جانش را از میان تل اجساد بیرون کشیدند و نجاتش دادند تا به حیات خود ادامه دهد و آموزه های عرفانی بازمانده از اجداد خود را به فرزندان و از جمله نواده نامدارش، صفی الدین، بسپارد؛ درست در همان روزهایی که صفی الدین خردسال را قلمدوش می کرد و برایش قصه هایی از عرفان می گفت و کودک، چهار انگشت خود را در شکاف زخمی که قطب الدین از حمله گرجیان خورده بود و به طرز معجزه آسایی از مرگ نجات یافته بود، قرار می داد!

آیا صفویان از ابتدا شیعه بودند؟

گرچه صفویان در تلاشی تاریخی و به ویژه در زمان طهماسب اول، برای خود شجره نامه ای مفصل تدارک دیدند و نسب خود را به امام موسی کاظم(ع) رساندند، اما واقعیت این است که در قبولاندن این باور به محققان موشکاف و شکاک سده های بعد چندان موفق نبوده اند؛ سید احمد کسروی که بیش تر با تحقیقات تاریخی مربوط به وقایع نگاری انقلاب مشروطیت ایران شناخته می شود، نخستین پژوهنده ای بود که با کند و کاو در اسناد و یافته های خویش، مهر باطلی لااقل بر قسمت های مشکوک این شجره نامه زد. او به صراحت به سه دگرگونی تعمدی اشاره می کند که در طی مدت دویست سال در خاندان و سلاله صفوی رخ داده است و تنها در راستای تلاشی باید تعبیر شود که این سلاطین برای کسب مشروعیت بیش تر صورت می داده اند؛ این سه تحول از نگاه کسروی عبارتند از:

۱. شیخ (منظور شیخ صفی الدین اردبیلی، جد نامدار سلاله صفویه است) سید نمی بوده و نبیرگان او سید شده اند.
۲. شیخ سنی می بوده و نبیره او شاه اسماعیل شیعی سنی کش در آمده است.
۳. شیخ فارسی زبان می بوده و بازماندگان او ترکی را پذیرفته اند.۱۱

استدلال های کسروی محکم به نظر می رسد چرا که دارای پشتوانه ای محققانه است. واقعیت این است که در هیچ یک از طومارها و قباله هایی که از دوره شیخ صفی باز مانده است و محقق به بررسیشان پرداخته است، از شیخ با لقب سید یاد نشده است درحالی که او در دوره ای از تساهل مذهبی مغولان می زیسته که ایلخانان به تناوب حتی به تشیع می گرویده اند و مشاوران برجسته شان، فقهای نامدار شیعه از جمله علامه حلی۱۲ بوده اند؛ و بر همین اساس است که کسروی ادعا می کند که: «چنین پیداست که شیخ های صفوی تا زمان شاه اسماعیل جز لقب شیخ یا خواجه نداشته اند. چنان که خود شاه اسماعیل را هنگامی که برخاسته بود شیخ اُغلی می خوانده اند. لقب های سلطان یا شاه که اکنون در برخی کتاب ها در پیش و پس نام های ایشان می یابیم در زمان پادشاهی بازماندگانشان به آنان داده اند. این ها نیز همچون لقب سید افزوده می باشد.»۱۳ از سوی دیگر شاه اسماعیل در اشعارش خود را غلام آل حیدر و مرید و چاکر و لالای قنبر می خواند و این «از یک سید شاینده نمی بوده». شاید بتوان این علاقه و اهتمام مورخان و شاهان صفوی، مبنی بر کوشش در انتساب به امامان شیعه را برداشتی آزاد یا شکل دیگری انگاشت از باور و نظریه ای که در دل خود، اندیشه ای نوظهور دارد و آن اندیشه عبارت است از پیوند گسست ناپذیر و ناگزیر میان تصوف و تشیع به ویژه در دل شجره نامه های منتسب به صوفیان؛ جالب توجه است که اهمیت این موضوع تا بدان حد است که برخی از اندیشمندان ارتباط تصوف با مذهب تشیع را «یکی از غامض ترین پرسش ها و مسائل مربوط به پیدایی تصوف در تاریخ اسلام»۱۴ می خوانند. به هر حال اگر تا اندازه ای این شجره نامه نقل شده در صفوه الصفا با دخل و تصرف های ابوالفتح حسینی در آن را آمیخته به شک تصور کنیم، باز باید اشاره کنیم که این شک بیش تر در راس این شجره نامه مشهود است و در باقی اسامی نمی توان تردید چندانی جز در ریزه کاری ها، روا داشت و لزومی هم به این تردید کردن نیست.
***

اصل و نسب صفویان

در لب التواریخ یحیی بن عبداللطیف قزوینی (انتشارات بنیاد و گویا، تهران، مرداد ۱۳۶۳، ص ۳۸۶)، درباره خاندان صفوی در ابتدای ظهورش چنین می خوانیم:

«... سلاطین عظیم الشان صفویه و خوانین رفیع المکان حیدریه، پادشاهان بزرگوار عالی مقدارند و به شرف سیادت و منقبت ولایت و هدایت و سلطنت صوری و معنوی موصوف و متصفند و به صفات کمال از جمیع پادشاهان عالم و خسروان بنی آدم مستثنی و ممتازند. نسب سیادت این طبقه علیه... به حضرت امام موسی کاظم صلوات الله علیه می رسد و سلسله هدایت و ولایت ایشان به حضرت سلطان طریقت و برهان حقیقت قطب آفاق شیخ صفی الحق و الدین ابواسحاق قدس سره العزیز که جد اعلی این طبقه است، می پیوندد و آن حضرت در طریق طریقت ارادت به حضرت شیخ تاج الدین ابراهیم زاهد گیلانی دارد. و وفات شیخ زاهد در سیارود گیلان در سنه هفتصد وقوع یافت و هم در آن جا مدفون است و سلسله حضرت شیخ زاهد به توسط مشایخ کرام به حضرت امیرالمومنین و یعسوب المسلمین علی بن ابیطالب علیه الصلوات و السلام که سررشته امامت و هدایتند منتهی می شود. و حضرت شیخ صفی الدین ابو اسحاق غوث زمان و قطب دوران و مرشد کامل اوان خود بوده اند و انوار ولایت و هدایت آن حضرت در زمان پادشاهان مغول چنگیزی ظهور یافته و طایفه مغول به آن حضرت اعتقاد تمام داشته اند. و بسیاری از آن قوم را چنانچه در تاریخ گزیده ذکر کرده است از ایذای مردم باز می داشته اند. و در شرح مقامات قدسیه و کرامات علیه و حالات رفیعه و ریاضات و مجاهدات آن حضرت مجلدات پرداخته اند و کتاب صفوه الصفا از مولفات ابن بزاز علیه الرحمه از آن جمله است.»
***



احمد کسروی تبریزی مورخ پرکار و دقیق.

شیخ صفی الدین اردبیلی

«تقریبا در هر شهری، چه بزرگ و چه کوچک، یک نفر مقدس صوفی دیده می شد، که معجزات و کراماتی از او سر می زد که برای مردم عادی شگفت انگیز می نمود. این افراد مقدس، مشکلات و مسائل واقعی اسلامی و مذهبی مردم عادی را برطرف می کردند و از طریق ملاقات ها، گردهمایی ها، نمازهای جماعت، سرودهای محلی و حتی هیجانات توده ای، دل مردم و عوام الناس را با نزدیکی به خداوند در نهایت شوق و جذبه می ربودند.»۱۵ میشل مزاوی، این مقدمه را برای اشاره به شخصیت فرهمند شیخ صفی الدین اردبیلی می آورد؛ مردی که برای اخلاف و فرزندانش حکم سکاندار کشتیشان را داشت. او مهم ترین جد خاندان صفوی بود، چنان مهم که نام این سلاله نیز از نام او وام گرفته شده است. موافقان و مخالفان صفوی همه در اذعان به بزرگی و کرامت این شیخ با هم متفق القولند: «بی گفتگو شیخ صفی مردی به غایت پاک دامن و پارسا بود. حتی دشمنان سرسخت شاه اسماعیل و خاندان صفوی نیز به دینداری، مروت، کرم، اخلاق و صفت های پسندیده این مرد خستو [ معترف] شده اند.»۱۶ طاهری در ادامه به اعتراف مورخ دربار یعقوب بایندری، از مخالفان صفویان، اشاره می کند و می افزاید: او «که هیچ گونه ارادتی نسبت به خاندان صفوی نداشته است، شیخ صفی الدین را 'وحید آفاق' خوانده است و می نگارد که چون سلطان اولجایتو از عمارت مسجد سلطانیه فراغت یافت چهارصد تن از بزرگان و علمای ایران و از آن جمله شیخ صفی الدین را به مهمانی ای در سلطانیه دعوت کرد. اما چون شیخ صفی از نشستن بر سر سفره پادشاهان اکراه داشت پیری را بهانه ساخت و فرزندش خواجه صدرالدین را به جای خویش روانه سلطانیه کرد.»۱۷
پیدا نیست افسانه هایی که درباره حیات پر پیچ و خم این سالک عارف در دل آثار تاریخی دوره صفوی کاشته شده است، تا چه پایه صحت و سقم تاریخی دارد و تا چه اندازه قابل انتقاد و موشکافی است؛ اما واقعیت این است که شیخ صفی الدین بر اساس این تعاریف، واجد چهره ای عرفانی و نورانی است به طوری که حتی در ماجرای ازدواج پدر و مادرش نیز دستی ماورای انسانی در کار بوده است. معروف است که مادر جبرییل امین (پدر صفی الدین) در دیداری با فرزند خود به او مژده می دهد که اگر تن به ازدواج دیگری دهد، از او فرزندی زاده خواهد شد که کدخدایی ملک و سرزمین را فرا چنگ خواهد آورد، به این شرط که مادر، آن عروس خوشبخت را که مادر این فرزند خواهد بود، از میان گزینه هایی که در قریه خود می شناسد برگزیند. ظاهرا دو دختر برای این کار نامزد می شوند که یکی خدیجه و دیگری دولتی نام داشته است. «والده سید جبرییل با خدای خود به مناجات درآمده، نیت کرده که در خواب هر کدام که از غیب اشاره شود از برای فرزند بخواهد. چون در خواب نیت کرده بود، اشاره شد که دولتی را بخواهد. چون بیدار شد، رفته دولتی را خواستگاری نمود.»۱۸ و به این ترتیب است که مادر صفی الدین نیز بر اثر مکاشفه ای عرفانی برگزیده می شود، گویی که قرار است به منصبی والا دست یابد و باید برای دستیابی به این منصب، تایید الهی و آسمانی ویژه ای در چنته داشته باشد. مولف گمنام تاریخ عالم آرای صفوی در ادامه می افزاید: «حق تعالی در بهترین ساعتی حضرت شیخ صفی را خلق نمود.»۱۹ صفی الدین در جوانی و وقتی که تازه قدم به چهارده سالگی نهاده بود، در پی پشت سر گذاشتن دوره ای از آشفتگی و اندوه درونی، دارالارشاد اردبیل را ترک کرد تا ظاهرا به قصد دیدار از برادرش که در شیراز می زیست به این شهر سفر کند، اما در واقع و باطنا، صفی الدین در پی مرشد و مرادی بود که او را از این آشفتگی و سردرگمی رهایی بخشد؛ ظاهرا در این گشت و گذارها مراد واقعی خود را پیدا نمی کند تا این که نشانی شیخ زاهد گیلانی را به او می دهند. ظاهرا شیخ زاهد گرچه در چله نشینی بوده است و معمولاً در این روزها کسی را به حضور نمی پذیرفته است اما صفی الدین را به درگاه خود راه می دهد؛ این کار شیخ زاهد در کتب تاریخی آن روزگار که اغلب منتسب به پادشاهان صفوی اند و از سوی دوستداران خاندان صفوی نوشته شده اند، به بزرگی و اعتبار شیخ صفی الدین تعبیر شده است. در همین متون است که می خوانیم ظاهرا شیخ زاهد گیلانی نشانه های روشنی در پیشانی جوانک دیده بود و از همان روزها او را بهترین گزینه برای تداوم حیات حلقه صوفیانه اش پنداشته بود. این میزان توجه و علاقه مراد به مرید خود، شاید تعبیر رویاها و خواب های پر معنایی بود که صفی الدین می دید و معنایش را نمی دانست. او وقتی آن ها را برای شیخ زاهد تعریف می کرد شیخ زاهد به وجد می آمد. و به این ترتیب است که تدریجا بر اهمیت مقام او نزد شیخ زاهد افزوده می شود؛ شیخ زاهد به او در میان مریدان خویش منزلتی ویژه و برجسته عطا کرد و او را رسما به عنوان جانشین خویش برگزید و در برابر نگاه پرسش آمیز او گفت: «صفی، حق تعالی تو را به خلق نمود و فرمان حق تعالی چنین است. تو را اجابت باید کردن... صفی، دل خوش دار که چوگان تمامت مخالفان شکستم و گوی در پیش تو انداختم، هر طرف که می خواهی می زن که میدان توراست. مرا نشستن در کنج ممکن بود، تو را ممکن نباشد و به هر جا که تو را دعوت کنند باید که اجابت کنی و توبه و تلقین دهی که این رتبت و ارشاد حق تعالی به تو داد.»۲۰
***

رویاهای شیخ صفی الدین

نویسنده گمنام عالم آرای صفوی (به اهتمام یدالله شکری، بنیاد فرهنگ ایران، تهران، ۱۳۵۰، ص ۳)، درباره یکی از خواب های شیخ صفی الدین چنین می نویسد:

«روزی حضرت شیخ زاهد به مریدان می گفت که زنهار با این جوان به ادب سر کنید که برگزیده حضرت خدای عالم است. چون شب شد حضرت شیخ در خواب دید از عالم غیب که شفقت به حضرت شیخ شد. در همان شب شیخ صفی در واقعه دید که تاجی بر سر مبارکش نهادند و شمشیر غلاف سرخی بر کمرش بستند. در عالم خواب آن تاج را از سر برداشت دید که آن تاج آفتاب شده از شعله تاب آن آفتاب تمام عالم روشن شد. پس برداشت و بر سر خود گذاشت. چون روز شد آمد به خدمت حضرت شیخ زاهد. چشم شیخ که بر او افتاد گفت: ای فرزند، مبارک باشد این دولت که بر تو دادند از عالم غیب. شیخ صفی گفت: از همت نظر پیر است. شیخ گفت: تو می گویی واقعه را یا من بگویم؟ گفت: اگر امر باشد من بگویم. گفت: بگو خواب را. گفت. مریدان را رشک شد. شیخ زاهد گفت: مژده باد تو را که از فرزندان تو یکی پادشاه خواهد شد و مروج حضرت حق خواهد بود. ای فرزند، اگر ما را شریک کنی در این دولت چه شود؟ گفت: امر از پیر است. شیخ فرمود: اگر دختر مرا قبول کنی. شیخ صفی قبول کرده فاطمه را در حباله نکاح خود درآورد.»
***

دوره ای پر تکاپو

بازمانده های تاریخی نشان می دهد که فرزندان و نوادگان شیخ صفی، همه دارای شخصیت هایی جذاب و مردم پسند بوده اند و موفق می شوند با ایجاد پایگاه هایی مردمی، توجه حکومت های پراکنده ای را که در پاره های گسیخته ای از گستره ایران، فرمانروایی داشتند، جلب کنند؛ پایگاه هایی که ممکن بود حتی در اثر لغزش حاکمیت ها، به کانون های مستحکم مبارزه نیز بدل شوند. شیخ صدرالدین، جانشین بلافصل صفی الدین، می کوشد با بنای زیارتگاهی پرشکوه گرداگرد مزار پدر متوفای خویش نشان دهد که اهمیت شخصیت شیخ صفی الدین برای خاندان صفوی تا چه پایه پررنگ و برجسته و قابل احترام است. همچنین این ابتکار او را می توان تلاشی در جهت بنای کانونی برای هم اندیشی و گردهمایی پیروان روز افزون آیین صفویه دانست؛ اما تلاش ویژه ای که این جانشین وفادار صورت داد، تلاش برای ایجاد شبکه ای وسیع از معتقدان به آیین نوظهور بود. تبلیغات رهبران این فرقه باعث شد پیروانی از خارج مرزها به صفویه گرایش پیدا کنند. منطقه آناطولی بر اثر این تبلیغات گسترده، کم کم به هسته هایی از مبارزه و تشکیلات تبدیل شد؛ قبایل ترکمن که اشتغالشان گله داری و زندگیشان بر شالوده کوچ استوار بود، با انگیزه های مختلف جذب این تبلیغات شده بودند. گرچه حاکم محلی این خطر را دریافت و رهبر نمادین این فرقه، یعنی شیخ صدرالدین را به زندان افکند، اما موفق نشد جلوی این گسترش تاریخی را بگیرد. بعد از شیخ صدرالدین، خواجه علی سیاهپوش بر اریکه قدرت فرقه صفویه تکیه زد. ماجرای ملاقات های سه گانه خواجه با کشورگشای مشهور، تیمور لنگ، از جمله معروف ترین داستان هایی است که مقام و منزلت رهبران طریقت را در نگاه پیروانشان دو چندان کرد. مورخان نمی توانند ساختگی بودن یا نبودن این داستان های نسبتا اعجاب انگیز را رد یا قبول کنند اما واقعیت این است که حتی اگر این داستان ها ساختگی هم باشند باز رمزهایی در دل خود دارند، بر اساس همین رمزهاست که به نظر می رسد آن ها در نگاه مخاطبانشان، مردانی می نموده اند قدرتمند و قناعت پیشه که واجد رموزی ماوراء انسانی و شگفت انگیزند و تبلور همین خصلت ها بود که بر عمر و دوام مکتب می افزود. بعد از خواجه علی شاهد دوره ای از آرامش فعال در سلسله تکاپوهای صفویه هستیم که به رهبری مردی به نام شیخ ابراهیم هدایت می شد. در روزگار او اتفاق تازه ای برای خاندان صفوی رخ نداد تا این که جنید به رهبری رسید.
***

نظرات کاربران درباره کتاب تاريخ صفويه

کتابی روان و به غایت ساده و فشرده با غلطهای املایی فراوان و مقداری روایت عجولانه از تاریخ. جهت مرور سطحی این دوره از تاریخ ایران کتاب بدی نیست. روایت مفصل دوره های تاریخی را میتوان از کتب بهتری پیدا کرد.
در 2 هفته پیش توسط yah...ali