فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب راز شبح مزاحم

کتاب راز شبح مزاحم

نسخه الکترونیک کتاب راز شبح مزاحم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۰,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب راز شبح مزاحم

یکشنبه بود. از آن آخر هفته‌هایی که آرامشی نسبی بر لندن حاکم است. خورشید تازه طلوع کرده بود و شهر هنوز به شلوغی هر روزه‌ی خود نرسیده بود. اوایل ژوئیه بود و حرارت خورشید خبر از یک روز گرم تابستانی می‌داد. صدای واق‌واق سگی از خانه‌ای دو طبقه در یکی از خیابان‌های شهر به گوش می‌رسید. در داخل خانه سکوت حکم‌فرما بود. خانم ویلیامز به نرمی پله‌ها را طی می‌کرد تا به اتاق پسرانش که در طبقه بالا بود برود. لحظه‌ای در پاگرد مکث کرد و از پنجره به شهر که در آرامشی فرو رفته بود خیره شد. آرزو می‌کرد که این آرامش سراسر روز بر شهر حاکم باشد و شبح معروف شهرشان قصد خودنمایی نداشته باشد. با این‌که حدود یک‌ماه بود که هر روزشان با خبری از شبح شروع شده بود اما هنوز به او عادت نکرده بودند. در حالی‌که دستش را میان موهای طلایی رنگش می‌کشید چند ضربه به در اتاق پسرانش زد و زمانی‌که هیچ صدایی به گوش نرسید در را باز کرد و وارد اتاق شد.

ادامه...

بخشی از کتاب راز شبح مزاحم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

جک گفت:
ـ این نقاشی شونزده سال پیش که پدر و مادرمون برای اولین بار به این خونه میان تو دست یه مرد گوژپشت که این جا بوده می بینند و بعد هم متوجه می شوند اون مرد نقاشی رو توی خونه جا گذاشته.
لورا که چشم های قهوه ای رنگش از حیرت گشاد شده بود پرسید:
ـ یعنی چی؟
جک مختصر آن چه را که مادر گفته بود برای آن ها تعریف کرد. وقتی سکوت کرد قیافه ی باب حالت جالبی پیدا کرده بود. در حالی که به نقاشی نگاه می کرد گفت:
ـ من می میرم واسه این داستان های اسرارآمیز!
همان لحظه صدای در اتاق به گوش رسید و مادر در حالی که بشقابی کلوچه در دست داشت وارد اتاق شد. پشت سر او پدر هم به اتاق آمد. مادر بشقاب کلوچه ها را که بخار ملایمی از روی آن بلند می شد روی میز گذاشت و گفت:
ـ اینارو مخصوص شما درست کردم.
باب گفت:
ـ ممنون خانم ویلیامز.
مادر لبخندی زد و از اتاق خارج شد. لورا هم از جا بلند شد و جست و خیزکنان او از اتاق بیرون رفت. او علاقه ی زیادی به مادر داشت و دوست داشت زمانی که به خانه ی آن ها می آید بیشتر اوقاتش را نزد مادر بماند. پدر روی یکی از صندلی ها نشست و پاهایش را روی میز گذاشت. در همان حال پرسید:
ـ شهر شلوغ بود؟
جان زودتر از بقیه جواب داد:
ـ حسابی...! انگار همه از خونه زده بودند بیرون.
پدر لبخندی زد:
ـ خوبه که شبح تاثیر زیادی روی زندگی روزمره مون نداشته.
باب گفت:
ـ ناپدریم می گه شبح برای خیلی ها یه فرصت استثنایی بوده تا به کارهای خلافشون برسند.
صورتش جدی بود. پدر با کنجکاوی به ناب نگاه می کرد. پرسید:
ـ اوضاع خوبه؟
سرش را تکان داد و گفت:
ـ آره سعی می کنیم با هم کنار بیایم.
پدر زبان به نصیحت باب گشود. لحنش سراسر مهر و عطوفت بود:
ـ آره باهاش کنار بیا باب اون مرد بدی نیست. این چند باری که باهاش ملاقات کردم متوجه شدم چقدر نگران تو و خواهرته و این که چقدر دلش می خواد نه به عنوان پدر بلکه به عنوان یه دوست کنار شما باشه.
لبخندی تلخ میهمان لب های باب شد. لبخندی که از چشم های پدر دور نماند. گفت:
ـ اون فقط چند ماهه که توی زندگی شما اومده. بهش فرصت بده...
باب نگاهش را از زمین برداشت و به پدر دوخت. گفت:
ـ من باهاش مشکلی ندارم. گرچه اوایل برام سخت بود که قراره جای پدرمو بگیره. اما حالا دیگه برام فرقی نداره. فقط اینو می دونم که حتی اگه صد سال دیگه هم بگذره اون حتی یه لحظه هم نمی تونه برای ما جانشین پدرمون باشه.
پدر که از به خاطر آوردن دوستش غم سراسر صورتش را پوشانده بود گفت:
ـ بعضی از آدم ها تکرار نشدنی اند. نه صرفاً به خاطر پدر، مادر بودن یا حتی به عنوان یه دوست بلکه به خاطر وجود خودشون و شخصیت زیبا و دوست داشتنی که دارند. درسته باب... حتی اگر صد سال هم بگذره هیچ کس نمی تونه حتی ذره ای از جایگاه تئودور رو به دست بیاره. اینو مطمئن باش.
لبخندی محبت آمیز و سراسر قدرشناسی روی لب های باب نشسته بود. پدر هم با لبخند به او خیره شده بود. دوقلوها در سکوت به پدر و باب خیره شده بودند. فضایی بین آن دو ایجاد شده بود که هیچ کدام قصد نداشتند آن را برهم بزنند. آقای ویلیامز پدر تعمیدی باب بود و همان قدر که به دوقلوها علاقه داشت نسبت به باب هم مهر پدری در وجودش بود. لورا هم همچون دختری یکی یکدانه برای او عزیز بود. از طرفی پدر با نگاه کردن به صورت باب دوستش را می دید که گویی بار دیگر به نوجوانی بازگشته است. پدر نگاهش را از باب برگرفت و از جا بلند شد:
ـ من برم پیش لورا و کیتی احتمالاً به کمک احتیاج دارند.
به سرعت طول اتاق را پیمود و از آن جا خارج شده و در را بست. حدود چهار ماه پیش "آقای مایرز" برای ازدواج با مادر باب وارد زندگی آن ها شد. باب اوایل خیلی سخت با این موضوع که مردی به جای پدرش وارد زندگی شان شود کنار آمده بود. چندین بار قشقرق به پا کرد و حتی به آقای مایرز بی حرمتی نموده بود. اما او صبورانه تمام بدخلقی های باب را تحمل می کرد. پس از مدتی با صحبت های پدر و خود آقای مایرز باب کمی قانع شد که مادرش هم مثل هر انسانی احتیاج به همدم دارد. او زنی جوان بود و قاعدتاً کسی انتظار نداشت تا ابد مانند تارکان دنیا زندگی کند. از طرفی اگر مادرش تا آخر عمر هم تنها می ماند پدر هیچ گاه باز نمی گشت. باب دیگر جنجالی به پا نمی کرد. عادت کرده بود سر میز شام کنار ناپدریش بنشیند و گاهی اوقات صدای او را در خانه بشنود. اما هیچ گاه نگذاشته بود رابطه اش با او از یک آشنای نه چندان صمیمی فراتر رود باب اخلاق به خصوص خود را داشت و اگر به چیزی نه می گفت تا مدتی طولانی آن نه باقی می ماند. باب که متوجه سکوت دوقلوها شده بود نقاشی مادر را از روی میز برداشت و همان طور که به آن خیره شده بود پرسید:
ـ گفتید نقاشی قدیمیه؟
دوقلوها کنار او رفتند و سرشان را روی نقاشی خم نمودند. تا زمان آمدن دایی کند در حال صحبت در مورد گذشته ی نقاشی و حدس و گمان و داستان سرایی در مورد آن بودند و چنان مجذوب انی کار شده بودند که گذر زمان را حس نمی کردند. وقتی صدای زنگ در ورودی در خانه پیچید مدتی می شد که سر و صدا های معمول بیرون از خانه شان کمتر شده بود. جک کش و قوسی به بدنش داد و از جا بلند شد. باب هم برخاست اما جان هنوز به نقاشی خیره شده بود. دوباره آن حس مبهم را داشت که به او می گفت صورت دختر نقاشی را قبلاً جایی دیده است. جک بی خبر از ماجرا گفت:
ـ بسه دیگه جان. بلند شو بریم پایین.
جان به برادرش نگاه کرد و گفت:
ـ جک من وقتی این نقاشی رو دیدم حس کردم صورت این دختر برام آشناست. مطمئنم قبلاً این صورت رو یه جایی دیدم.
جک با حیرت پرسید:
ـ واقعاً؟!
جان سرش را تکان داد:
ـ آره، اما هرچی فکر می کنم یادم نمیاد کجا دیدمش...
جک با تعجب به نقاشی نگاه کرد اما لحظه ای بعد لبخندی شیطنت آمیز روی لب هایش پدیدار شد:
ـ شاید تو یه رویای صادقانه به دیدارت اومده و بهت گفته که حاضره به خاطر تو دار و ندارشو بده.
جان با خنده سرش را بلند کرد و پاسخ داد:
ـ شاید می خواستم این حرفو به تو بزنه. می دونی که، همه ما رو با هم اشتباه می گیرند!
جک بالش را از روی تخت برداشت و آن را محکم به برادرش کوبید. جان نقاشی را روی میز انداخت و خنده کنان از اتاق فرار کرد و باب و جک در حالی که می خندیدند به دنبال او از اتاق بیرون رفتند. دایی به همراه همسر و دخترش در اتاق نشیمن بود. هر سه با خوشحالی به سمت او رفتند. آن شب، شب فوق العاده ای بود و واقعاً به دوقلوها خوش گذشت. دایی بعد از کل کلی که با پدر راه انداخت عاقبت او را تهدید کرد که برای همه تعریف می کند که با چه حیله گری خواهر او را مجبور به ازدواج با خود نموده است. تازه سر میز شام نشسته بودند و دوقلوها از شدت گرسنگی نزدیک به اتمام بشقاب غدایشان بودند پدر در جواب دایی با بی خیالی شانه هایش را بالا انداخت. دایی به دوقلوها نگاه کرد و پرسید:
ـ تا حالا ماجراشو براتون تعریف کردند؟
جک که کنجکاو شده بود گفت:
ـ نه!
دایی با تهدید به پدر نگاه کرد. او در جواب با بی قیدی به دایی خیره شد. مادر و همسر دایی خندیدند. دایی رو به دوقلوها کرد و طوری که گویی می خواست بزرگ ترین راز دنیا را برای آن ها فاش کند با چشم هایی تنگ شده صدایش را تا آخرین حد ممکن پایین آورد:
ـ پدرتون با داد و فریاد کیتی رو مجبور به ازدواج با خودش کرد.
جان که برای شنیدن حرف های او گوش هایش را تیز کرده بود ناگهان غذا به گلویش پرید. جک با حیرت گفت:
ـ جدی نمی گی!
دایی در حالی که می خندید توضیح داد:
ـ دیوید و کیتی اولین بار همدیگه رو توی یه مهمونی دیدند...
رو به مادر پرسید:
ـ جشن فارغ التحصیلی "براد بود. نه؟
مادر سرش را به علامت تایید تکان داد و دایی ادامه داد:
ـ توی اون مهمونی پدر و مادرتون حسابی با هم گرم گرفتند. شرط می بندم سه دور پشت سر هم با هم رقصیدند. البته تا اون جایی که من متوجه شدم!
لبخند شیطنت آمیزی زد و ادامه داد:
ـ بعد از حدود دو ماه که از آشنایی شون گذشته بود، دیوید به کیتی پیشنهاد ازدواج داد. اما کیتی با سر سختی به اون جواب رد داد.
جان با تعجب تکرار کرد:
ـ جواب رد داد؟!
دایی خندید و گفت:
ـ آره. می گفت دیوید پسر خیلی خوب و مهربونیه اما نمی تونه از حق خودش دفاع کنه... از نظر کیتی دیوید یه پسر ساکت و دست و پا چلفتی بود که حتی نمی دونست چه جوری می شه عصبانی شد!
این بار نوبت دوقلوها بود که بخندند. پدر بسیار آرام و منطقی بود اما دست و پا چلفتی تنها وصله ای بود که به او نمی چسبید. دایی جرعه ای از لیوانش نوشید و ادامه داد:
ـ دیوید بار دیگه خواسته اش رو تکرار کرد اما کیتی هر بار مصمم تر از قبل پیشنهادشو رد می کرد و اون آخر یا دیگه تصمیم داشت دوستیشو با دیوید برای همیشه قطع کنه تا این که یه روز دیوید از کیتی خواست به یه کافی شاپ برند تا دیوید برای آخرین بار حرفاشو با اون بزنه. کیتی فکر می کرد دوباره همون حرفای همیشگی و ابراز علاقه از طرف دیوید رو باید بشنوه اما دیوید توی کافی شاپ به محض دیدن کیتی به طرفش رفته بود و بدون هیچ مقدمه ای با عصبانیت سرش فریاد زده بود که تو یه دختر لوس و از خود راضی هستی که فکر می کنم یه موجود خاص و دوست داشتنی ای، اما این طور نیست من اگه تا حالا اصراری برای ازدواج با تو داشتم فقط برای این بود که دلم برات می سوخت. مطمئنم با این اخلاق مسخره ای که داری تا آخر عمرت تنها می مونی. از این به بعد دیگه حتی حاضر نیستم ببینمت.
دهان جک و جان از حیرت باز مانده بود. خیلی کم پیش آمده بود که آن ها اخم یا عصبانیت پدرشان را ببینند چه برسد به داد و فریاد. پدر به میز خیره شده و در حالی که لبخندی روی لبانش بود با حواس پرتی به لیوان نوشیدنیش تلنگر می زد.
دایی رو به مادر پرسید:
ـ دقیقاً همینا رو گفت، نه کیتی؟
مادر به آرامی سرش را تکان داد و گفت:
ـ اون روز حدود نیم ساعت توی کافه معطل نشستم تا دیوید بیاد. با این که اون خودش از من خواسته بود که به اون جا برم دیر کرده بود و این به شدت منو عصبانی کرده بود! درست وقتی از جام بلند شدم تا از کافه بیرون برم سر و کله ی دیوید پیدا شد. بعدها خودش بهم گفت که از همون اول که وارد کافه شده بودم منو از اون طرف خیابون زیر نظر داشته و قصدشم این بوده که وقتی عصبانی از دیر کردنش قصد بیرون رفتن از کافه رو دارم به اون جا بیاد... وقتی به طرفم اومد شروع کرد به فریاد زدن به قدری حیرت کردم که حتی عصبانیتم رو یادم رفت. بعد از داد و بیداد بدون این که حتی نگام کنه یا خداحافظی کنه رفت. تا چند لحظه همون طور مات و مبهوت سر جام مونده بودم. اون روز کافه خیلی شلوغ بود و همه ی کسانی که اون جا بودند در سکوت به من خیره شده بودند... هیچ وقت یادم نمی ره چه طعنه ای توی نگاهشون بود و من چقدر خجالت کشیدم... سریع از کافه بیرون زدم و به خونه برگشتم. شاید چند ساعت مثل دیوونه ها تو اتاقم راه می رفتم. کاملاً بهت زده بودم و عجیب این که حتی یه ذره هم عصبانی نبودم. فقط احساس درماندگی می کردم... باورتون می شه همون لحظه عاشق دیوید شدم؟
به دوقلوها که با لبخند به او خیره شده بودند نگاه کرد و خندید:
ـ جدی می گم! اون شب حس کردم با همه ی وجودم دیوید رو می خوام و اون تنها مردیه که من می تونم عاشقش باشم. شب بهش زنگ زدم و ازش خواستم فردا ظهر برای ناهار به یه رستوران بریم. همه ی غرورمو زیر پا گذاشتم تا تونستم راضیش کنم که بیاد توی رستوران، بهش گفتم که چقدر از رفتار گذشته ام متاسفم و کاش می تونستم که دوباره محبتشو به دست بیارم و اون با مهربونی بهم گفت که ذره ای از احساسش عوض نشده و هنوز عاشق منه...
با محبت به پدر نگاه کرد. پدر هم با عشق به او خیره شده بود:
ـ حدود پنج ماه بعد ما با هم ازدواج کردیم...
مادر سکوت کرد و به دایی که با رضایت سراغ بشقابش رفته بود خیره شد.
جک که دیگر از غذا خوردن افتاده بود با تعجب از پدر پرسید:
ـ واقعاً شما سر مادر داد زدید؟
پدر با خنده جواب داد:
ـ وقتی به تئودور گفتم که کیتی به هیچ وجه راضی نمی شه با من عروسی کنه، بهم گفت که باید خودمو به کیتی ثابت کنم. اون بهتر از من متوجه روحیه ی کیتی شده بود. بهم گفت که برای آخرین بار با کیتی قرار بذارم و با عصبانیت باهاش حرف بزنم. اول قبول نکردم اما بعد به این نتیجه رسیدم که به هر حال کیتی حاضر نیست با من ازدواج کنه و رفتار من با اون هر جور باشه نتیجه اش هیچ فرقی نداره. اون روز وقتی از کافه اومدم بیرون تا تونستم به خودم و تئودور دری وری گفتم... مطمئن بودم که کیتی دیگه واسه ی همیشه از دست من رفته...
همه خندیدند و دایی موزیانه پرسید:
ـ هنوزم به حرفایی که به کیتی زدی اعتقاد داری؟ این که اون یه دختر لوس و از خودراضیه که فقط فکر می کنه دوست داشتنیه؟...
پدر در حالی که با محبت به مادر نگاه می کرد نقشه ی دایی را خنثی نمود:
ـ من با همه ی وجودم اعتقاد دارم که کیتی خاص ترین و دوست داشتنی ترین هدیه ی خداونده که من به خاطر داشتنش تا ابد مدیون بهترین دوستم هستم!
دایی که معلوم بود دیگر حرفی برای گفتن ندارد لیوان نوشیدنی اش را به لب برد و لاجرعه سر کشید. جان با گلایه گفت:
ـ مگه این که دایی یه ذره از گذشته ی شما واسه ی ما بگه...
پدر ساده گفت:
ـ اگه بخوای می تونم یه ذره از گذشته ی پرماجرای کند رو برات افشا کنم!
با شیطنت به دایی که ناگهان جدی شده بود نگاه کرد. دایی گفت:
ـ فکر نمی کنم جالب باشه.
مادر از آن سر میز گفت:
ـ چی شد مایکل کالین؟ چرا دستپاچه شدی. نمی خوای بقیه بدونند چقدر آتیش می سوزوندی؟
دایی با حالتی دفاعی گفت:
ـ من کار بدی نمی کردم!
صورتش کاملاً جدی بود اما در عمق چشمانش خنده موج می زد.
مادر رو به زندایی کرد و پرسید:
ـ یادته اوایل نامزدیتون کند یه مارمولک رو از یقه ی بلوزت انداخت تو لباست؟
زن دایی در حالی که دستش را روی گلویش می گذاشت گفت:
ـ وای آره!
دایی رو به او گفت:
ـ عزیزم فقط یه شوخی بود مگه نه؟
مادر به جای او جواب داد:
ـ آره اما تا یه هفت هشت روزی چندان حالش خوب نبود!
دوقلوها آن قدر خندیدند که دلشان درد گرفت و وقتی پدر گفت که دایی روی صندلی دوست صمیمی اش "لویی" چسب ریخت، طوری که پسرک بیچاره دقیقاً بیست و سه دقیقه به صندلیش چسبیده بود دیگه نفس آن دو بالا نمی آمد. مادر گفت:
ـ از همه جالب تر ماجرای آشنایی اش با اوا ست که...
دایی التماس کرد:
ـ نه خواهش می کنم اینو نه!
زندایی خندید و دایی ادامه داد:
ـ من تسلیمم باشه؟ دیگه آتش بس!
در چشم های سبز رنگش التماس موج می زد. دیروقت بود که دایی و خانواده اش رفتند. لورا طبق معمول برای خواب به اتاق میهمان رفت و باب به اتاق دوقلوها آمد. جان جای خود را به او داد و خودش روی زمین جا پهن کرد. به قدری خسته بودند که به سرعت خوابشان برد.
***
نیمه شب بود که جان با شنیدن صدایی از خواب پرید. چند لحظه بی حرکت گوش هایش را تیز کرد اما صدایی نبود. غلتی زد تا دوباره بخوابد که باز هم همان صدا به گوش رسید. صدای قژ قژ در و بعد صدایی تاپ مانند که به طرزی عجیب خفه به نظر می رسید. به آرامی سر جایش نشست. لحظه ای نگاهش به ساعت شب نمای روی میز کامپیوتر افتاد. ساعت دو صبح بود با شنیدن صدای تاپ دیگری بی اختیار سرش را به سمت در چرخاند. فکر کرد حتماً پدر است که به طبقه بالا آمده اما سابقه نداشت آن ها این موقع شب به آن جا بیایند. ناگهان چیزی به خاطرش رسید. در طبقه ی بالا که جز در اتاق آن ها در دیگری نبود. از جایش بلند شد و به سمت در رفت اما با صدای جک متوقف شد:
ـ چی شده جان؟
صدایش خواب آلود بود. جان به سمت او چرخید در تابریکی اندام سایه مانند برادرش را تشخیص داد که نیم خیز شده بود. جان پچ پچ کنان پاسخش را داد:
ـ یه صداهایی میاد!
جک از تخت پایین آمد و به سمت او رفت:
ـ صدای چی؟
جان گفت:
ـ نمی دونم!
و به سمت در رفت. از دستگیره چسبیده و به آرامی در را گشود. وقتی سرش را بلند کرد نگاهش به روبه رو خیره ماند. بزرگ ترین غافلگیری عمر دوقلوها در آن لحظه جلوی چشمانشان به نمایش در آمده بود. هردو از چیزی که در تاریکی می دیدند بهت زده شدند. در اتاقی که هیچ گاه نتوانسته بودند آن را باز کنند چهارطاق باز بود نگاه جان روی چیزی که درون اتاق بود لغزید. برای لحظاتی قلبش از تپش باز ایستاد. اندامی شفاف و شبح مانند که نوری اندک از خود به اطراف ساتع می کرد وسط اتاق ایستاده بود. جان بی اختیار به بازوی برادرش چنگ انداخت و او را به سمت خود کشید. هردو حس می کردند هر لحظه ممکن است از حال بروند. غریزه به جان می گفت که در را ببندد اما دست هایش فرمان نمی بردند. شبح بی حرکت بود و به نظر می رسید در آن لحظه پشت به آن ها دارد. ناگهان صدای پارس اونجر از حیاط به گوش رسید و شبح که گویی حضور آن ها را حس کرده بود به تندی به سمتشان چرخید. دوقلوها از فاصله ای چهارمتری چشم در چشم شبح دوخته و با وحشت به صورت مردی نگاه می کردند که شرارت و بد طینتی از تک تک اجزای صورتش می بارید. خشمی شدید در صورت او بود که همچون هاله ای قوی دور تا دورش را فرا گرفته بود. دوقلوها قدرت حرکت نداشتند. هردو مانند انسان های مسخ شده سرجایشان میخکوب مانده بودند. ترس دیوانه کننده ای در وجودشان جولان می داد و لب هایشان با فریادی خاموش از هم فاصله گرفته بود. شبح روی هوا لغزید و در کسری از ثانیه به فاصله ای از آن دو رسید که اگر دست هایش را دراز می کرد در صورت آن ها فرو می رفت. ناگهان اتفاق عجیبی افتاد. نگاه شبح روی چیزی که پشت سر دوقلوها بود خیره ماند و حالتی ناگهان در صورتش پیدا شد که ترکیبی از محبت و ناباوری بود. در آن لحظه دیگر نه از خشم در صورتش اثری بود و نه از شرارت.
لحظه ای بعد به طور ناگهانی ناپدید شد و از او تنها گرد درخشانی که آن هم به زودی محو شد به جا ماند. مدتی طول کشید تا دوقلوها به خود آمدند. جان هنوز ضربان قلبش را به وضوح حس می کرد. ناگهان دستی از پشت به شانه اش خورد و جان بی اختیار فریاد کشید. صدای حیرت زده ی باب از یک قدمی اش به گوش رسید:
ـ چی شده؟!!

جان در حالی که در را می بست و به سمت او می آمد پاسخ داد:
ـ گفت می تونیم عصر بریم خونه شون؟
جک با مکث پاسخ داد:
ـ می ریم اون کافی شاپ که نزدیک خونه شونه.
جان حرفی نزد. می دانست به خاطر ناپدری باب می گوید. پنجره را باز کرد. سایه ی درخت بیدی که دیگر تا بام خانه رسیده بود توی اتاق افتاده بود. با دیدن خانم مونرو، پیرزن همسایه که در حال هل دادن ورودی پرچین خانه شان بود به آرامی سوت کشید و لب گزید. بیشتر برای این که ناگهان با صدای بلند نخندد. چند لحظه بعد صدای زنگ در ورودی در خانه پیچید. جک سرش را بلند کرد و با نگاهی پرسشگر به جان خیره شد. جان خندید:
ـ خانم مونروئه!
جک دوباره به زمین خیره شد. لحظه ای بعد هردو خندیدند و جان گفت:
ـ سر هشت تا بشقاب سالاد کلم شرط می بندم که اومده با گلایه و شکایت از این و اون سر مادر رو درد بیاره...
جک پوزخندی زد و در دل خندید. هشت تا!!!!!! جان از کلم متنفر بود!
خانم مونرو پیرزنی غرغرو بود که به همراه همسر ناشنوایش در همسایگی آن ها زندگی می کرد. از نظر دوقلوها ناشنوایی آقای مونرو بزرگ ترین موهبتی بود که به او اهدا شده بود. زیرا از دست غرغرهای همسرش راحت شده بود. این پیرزن به قدری پر حرف بود که حتی افرادی که اعصابی قوی داشتند تنها پنج دقیقه می توانستند حرف های او را تحمل کنند. بعد از آن به سردردی مزمن دچار می شند. شاید بزرگ ترین ایراد او مسخره کردن افراد و دستور دادن به این و آن بود. برای همین دوقلوها چندان رابطه ی خوبی با او نداشتند و آخرین بار که خانم مونرو برای تنظیم تلویزیونش از آن ها کمک گرفته بود. جان در حین پر حرفی های او با زیرکی به او فهمانده بود که کاش دیگر حرف نمی زد. هر چند این کار برای خانم مونرو بسیار گران تمام شده و حتی شکایت آن دو را نزد پدر و مادرشان کرده بود اما دوقلوها حس خوبی داشتند. زمانی که مادر بعد از فهمیدن موضوع به آن ها گوشزد کرده بود که به رو آوردن عیوب دیگران از شخصی مودب و با شخصیت بعید است جان چشمکی به برادرش زده و رو به مادر گفته بود:
ـ مطمئن باشید چیزی که آدم به خاطرش همه ی ادب و شرافتش رو زیر پا می ذاره بعضی اوقات کار چندان بیهوده ای نیست.
با این حرف مادر ساکت شده و دیگر دنبال ماجرا را نگرفته بود. دوقلو ها هنوز می خندیدند. جک گفت:
ـ عجیبه دوباره اومده این جا!
یاد روزی افتاد که به خانه ی او رفته بودند. جان ناگهان وسط صحبت های خانم مونرو گفته بود:
ـ می دونید، همیشه آرزو می کنم اگر یه روز صاحب زن و زندگی شدم همسرم از اون دست زن هایی باشه که پر حرفی رو به عنوان یه خصلت فوق العاده بدِ اخلاقی می دونه!
جک مطمئن بود تا آخر عمر چشم های گرد شده و قیافه ی متحیر خانم مونرو که از حرف حان، کم مانده بود پس بیفتد را فراموش نخواهد کرد. آن روز خانم مونرو و با قیافه ای حق به جانب به جان گفته بود که حاضر جوابی خصلت اخلاقی خوبی نست و او باید به خاطر چنین زبان تند و تیزی که دارد از خودش خجالت بکشد. دوقلوها نزد او خیلی خود را کنترل کرده بودند اما وقتی از خانه او بیرون آمده بودند آن قدر خندیدند که زمانی که به خانه شان رسیدند دیگر نمی توانستند نفس بکشند. مادر با دیدن آن ها که روی چمن های حیاط ولو شده و مثل آدم های مست و دیوانه قهقهه می زنند واقعاً شوکه شده بود یک ساعتی که خانم مونرو آن جا بود دوقلو ها در اتاقشان مانده و با شطرنج خود را سرگرم نمودند. زمانی که صدای خداحافظی او به گوش رسید جک نفسی به آسودگی کشید و از جا بلند شد تا به طبقه پایین برود. جان با اشاره به بازی نیمه تمام اعتراض کرد:
ـ صبر کن تمومش کنیم!
جک به سمت در رفت و گفت:
ـ بذار برای بعد.
در را باز کرد و از اتاق خارج شد. در حالی که از پله ها پایین می رفت مادر را دید که در حال بدرقه ی خانم مونرو است. با سرعت مابقی پله ها را طی کرد و به آشپزخانه رفت. در حالی که یک بطری آب برمی داشت با شنیدن صدای بسته شدن در از آشپزخانه خارج شد و به اتاق پذیرایی رفت. قصد نشستن روی کاناپه را داشت که چیزی که روی میز گوشه ی اتاق بود توجهش را جلب کرد. به سمت میز رفت و کاغذی را که روی آن بود برداشت. با دیدن نقاشی که روی آن ترسیم شده بود لحظه ای نفسش بند آمد. زیباترین نقاشی که در تمام عمرش دیده بود در دستانش قرار داشت. اولین چیزی که در آن نمایان بود تصویر دختر زیبایی بود که به درخت تنومندی تکیه زده و از سه رخ به جایی فراز شانه ی جک خیره شده بود. نیم تاج ظریفی روی سر داشت و موهای بلند قهوه ای رنگش را به زیبایی آراسته بود. دامن بلند لباس سبز رنگش تا روی زمین می رسید. هردو دست ظریفش را روی دامنش قرار داده و آن ها را اندکی مشت کرده بود. لبخند محوی روی لبانش دیده می شد. پشت سر او درختان فراوان و یک آبشار و پشت آن ها منظر های از کوه ها و خورشید در حال غروب دیده می شد. جک چنان محو نقاشی شده بود که متوجه نشد جان کنارش آمده و از روی شانه ی او به نقاشی خیره شده است. با صدای خنده ی معنی دار او فکر و خیال بیرون آمد. با تعجب چرخید و به او نگاه کرد.
جان با شیطنت گفت:
ـ نمی دونستم از این نقاشی ها هم می کشی!
جک با سردرگمی ابروهایش را بالا برد و جان ادامه داد:
ـ تا حالا ندیده بودمش!
جک سرش را تکان داد و گفت:
ـ منم تا حالا ندیده بودمش.
جان لحظه ای جا خورد:
ـ اما من فکر کردم یکی از نقاشی های توئه.
جک سرش را تکان داد:
ـ نه، نمی دونم مال کیه.
جان نقاشی را از او گرفت و به آن خیره شد. با نگاه کردن به صورت دختر تکانی خورد. حس عجیبی داشت. با این که مطمئن بود این نقاشی را اولین بار است که می بیند اما احساس می کرد صورت دخترک برایش آشناست و قبلاً آن را جایی دیده است. سعی داشت به یاد بیاورد که این دختر را قبلاً در کدام نقاشی دیده است اما هرچه به ذهنش فشار می آورد چیزی یادش نمی آمد. جک کم متوجه تمرکز او شده بود دستی به شانه اش زد:«چی شده؟
جان سرش را از روی نقاشی بلند کرد و نفس عمیقی کشید:
ـ هیچی...
با ورود مادر به اتاق دوقلوها به سمت او چرخیدند و جک نقاشی را به حالت سوال بالا گرفت، اما قبل از این که چیزی بپرسد مادر با خنده گفت:
ـ می بینم که بوی نقاشی "رافائل" ما رو درست کشوند بالای سر هدف!
جک پرسید:
ـ این نقاشی مال کیه؟
مادر به آرامی روی یکی از مبل ها نشست و دستش را به نرمی به سمت او دراز کرد.
ـ خانم مونرو آوردش.
جک نقاشی را به او داد و مادر با لبخند به آن خیره شد جک روی دسته ی مبلی که او نشسته بود نشست و پرسید:
ـ چرا اینو آورده این جا؟
مادر سوالش را با سوال پاسخ داد:
ـ قشنگه. نه؟
جان طرف دیگه مادر روی دسته ی مبل نشست و گفت:
ـ آره خیلی قشنگه.
جک که با دقت تک تک جزییات نقاشی را از نظر می گذراند و آن را با اصول کشیدن طرح که خود از تجربه هایش آموخته بود تطبیق می داد گفت:
ـ این یه شاهکاره...
مادر با حرکت سر حرف او را تایید کرد. جک پرسید:
ـ خانم مونرو اینو از کجا آورده؟
مادر به او نگاه کرد و پاسخ داد:
ـ این نقاشی رو ما به خانم مونرو دادیم.
جک با چشمانی گرد شده از حیرت به مادرش خیره شد. پرسید:
ـ این مال شماست؟
صدایی از سمت در گفت:
ـ تقریباً می شه گفت... نه!
جک رو به پدر که به سمت آن ها می آمد پرسید:
ـ چطور؟‍!
پدر رو به روی آن جا نشست و گفت:
ـ این نقاشی رو ما زمانی که برای خرید این خونه اومدیم این جا پیدا کردیم.
دوقلوها به هم نگاه کرده بعد به پدر زل زدند. پدر به مبل تکیه زد و به سقف خیره شد. سعی داشت گذشته را به خاطر بیاورد. به آرامی گفت:
ـ روزی بود که برای اولین بار برای دیدن این خونه اومدیم... یه روز سرد و بارونی بود... از اون روزای دلگیر که آدم حال و حوصله ی هیچ کاری رو نداره... با لبخند به مادر نگاه کرد. اما خب ما با وجود هوای بد حال خوبی داشتیم... نزدیک ازدواجمون بود و هردو با خوشحالی دنبال یه خونه می گشتیم برای خریدن تا زندگی مشترکمون رو شروع کنیم. اون روز بعد از رفتن به معاملات املاکی کلید این جا رو گرفتم و همراه مادرتون به این جا اومدیم... وقتی وارد خونه شدیم هردومون از این جا خوشمون اومد. با این که قدیمی بود و احتیاج به تعمیر داشت اما بعد از رسیدگی، خونه ی فوق العاده ای می شد. بعد از دیدن اتاق های پایین به طبقه ی بالا اومدیم. اما وقتی در اتاق شما رو باز کردیم صحنه ی عجیبی دیدیم. یه مرد گوژپشت که لباس کهنه ای تنش بود کنار پنجره وایساده بود و سرش رو، روی کاغذی که توی دستاش بود خم کرده بود...
پدر ساکت شد و به زمین نگاه کرد. پاهایش با ریتم به زمین ضربه می زد. دوقلوها منتظر ادامه ی حرف ها او بودند. جان با بی قراری گفت:
ـ خب؟‍!
مادر سرش را بلند کرد و حرف های پدر را ادامه داد:
ـ انگار طول کشید تا متوجه شد ما بهش خیره شدیم... وقتی سرشو بالا آورد نزدیک بود از ترس بیهوش بشم. نصف صورت مرد... نبود... یه چیزی شاید بیماری... نصف صورتشو از بین برده بود...
مادر با اخم به زمین خیره شده بود. پدر ساکت بود و اخم کم رنگی در صورتش بود. هردو به گذشته کشیده شده بودند و گویا در زمان حال نبودند. دوقلو ها منتظر ماندند تا مادر از گذشته بیرون بیاید. به نظر می رسید مدت هاست که حادثه ی آن روز را مرور نکرده اند. مادر سرش را بلند کرد و ادامه داد:
ـ فقط یه طرف صورت مرد تا حدودی سالم بود. با دیدن ما نعره ی وحشتناکی کشید و به طرفمون اومد... من فکر کردم می خواد بهمون حمله کنه، اما اون فقط پدرتون رو به عقب هل داد و با سرعت از اتاق بیرون رفت. چند لحظه بعد صدای به هم خوردن در ورودی رو شنیدیم... ما، مات و مبهوت سرجامون میخکوب شده بودیم... وقتی می خواستیم از اتاق بیرون بیایم دیدیم مرد اون چیزی رو که پیشش بود روی زمین انداخته... همین نقاشی بود.
نگاه جک روی نقاشی که در دستان مادر میخکوب ماند. جان پرسید:
ـ اما چرا این نقاشی پیش خانم مونرو بود؟
پدر گفت:
ـ وقتی از خونه بیرون اومدیم خانم مونرو رو دیدیم. وقتی گفت که خونه اش همین نزدیکی هاست، نقاشی رو بهش دادیم تا صاحبشو پیدا کنه. چون فکر می کردیم اون مرد برای پس گرفتن نقاشیش برمی گرده. اما هیچ وقت نیومد. این نقاشی یه مدت پیش خانم مونرو موند و بعد هم فراموش شد تا این که امروز وقتی خانم مونرو برای مرتب کردن انباریشو خالی می کرده اینو بین وسایلش پیدا می کنه.
جان سوتی کشید:
ـ بعد از شونزده سال؟
پدرش سرش را تکان داد و جان با حیرت به برادرش خیره شد. نگاه جک اما هنوز به نقاشی بود. چیزی در آن بود که او را سخت شیفته ی خود کرده بود. دستش را دراز کرد و نقاشی را از مادر گرفت. ساده پرسید:
ـ می شه این نقاشی یه مدت پیش ما باشه؟
پدر خندید:
ـ اگه اینو نمی خواستی تعجب می کردم!
سرجایش جابه جا شد و ادامه داد:
ـ فکر نمی کنم یه مدت کوتاه چیز زیادی نسبت به شونزده سال باشه.
جک سرش را به علامت تشکر تکان داد و باز دوباره محو نقاشی شد. جان تصمیم گرفت جو را عوض کند. رو به پدر گفت:
ـ اما فکر نمی کردم شما این قدر زورگو باشید.
پدر با حیرت پرسید:
ـ چطور؟
جان گفت:
ـ وقتی این خونه توی اولین بازدید این طور باعث ترس مادر شد، مطمئناً دیگه نمی خواسته این جا رو بخرید. معلومه شما مادرو مجبور کردید توی این خونه زندگی کنه.
جک سرش را بلند کرد و به پدر نگاه کرد و پدر همزمان به سمت او چرخید گفت:
ـ برادرت به من تهمت غیرقابل باوری می زنه.
جان لبخند کم رنگی زد. پدر رو به او کرد:
ـ معلومه هنوز روحیه ی مادرت رو نشناختی. توی این هفده سال آشنایی و زندگی مشترک فقط یه بار تونستم مادرتونو وادار به انجام کاری کنم اونم روزی بود که...
مادر با خنده حرف او را قطع کرد:
ـ دیوید!
پدر در حالی که می خندید ادامه داد:
ـ که مادرتونو مجبور کردم صندلی رو از زیر دوستش بکشه. دختر بیچاره داشت با خیال راحت روی صندلی می نشست.
رو به مادر کرد.
ـ یادته بعدش چی گفتی؟
در حالی که سعی می کرد صدایش را نازک کند حالتی نگران به صورتش داد:
ـ اوه دیوید... استخوان لگنش نشکسته باشه!
دوقلوها در حالی که می خندیدند موزیانه به هم نگاه کردند. جان فکر نمی کرد پدر هم از این شیطنت ها کرده باشد. مادر گفت:
ـ درسته که بعد از دیدن اون مرد دیگه دوست نداشتم این جا رو بخرم، اما وقتی دیدم پدرتون از این جا خوشش اومده قبول کردم.
پدر به جان گفت:
ـ زود باش حرفتو پس بگیر!
جان دستانش را به علامت تسلیم بالا برد:
ـ حرفمو پس می گیرم!
جک رو به او کرد و با لحنی آمرانه گفت:
ـ به جای این حرف ها به فکر اون هشت تا بشقاب سالاد باش.
جان به سمت او چرخید و با حیرت پرسید:
ـ چی؟!
ناگهان حرفی را که در اتاق به جک زده بود به خاطر آورد.
ـ اوه خدای من!
به سمت مادرش چرخید و با اصرار پرسید:
ـ خانم مونرو امروز حسابی گلایه و شکایت داشت مگه نه؟ از درخت ها، آدم ها، از هوا...!
مادر سرش را تکان داد:
ـ اتفاقاً امروز اصلاً حرفی از شکایت های همیشگی نبود...
این حرف به منزله ی تیر خلاصی برای جان بود. به سرعت از جوش و خروش افتاد.
ـ خیلی خب... اگر این طوره... باشه...
بی آن که خود بداند گوشه ی لب هایش آویزان شده بود. ساعت یک بعداز ظهر، جک بعد از این که به باب تلفن زد برای ساعت دو و نیم با او در کافه سیب طلایی که نزدیک خانه ی آن ها بود قرار گذاشت. ساعت حدود دو بود که از خانه بیرون زدند. خیابان ها نسبتاً شلوغ بود و باد گرمی می وزید. با این حال رفت و آمد زیادی به چشم می خورد و افراد زیادی در خیابان ها آمد و شد می کردند. از خانه ی دوقلوها تا کافه سیب طلایی تنها بیست دقیقه فاصله بود و دوقلوها طبق عادت همیشگی پیاده تا آن جا رفتند. جان به محض هل دادن در کافه باب را دید که از جای همیشگی شان، انتهای کافه دستش را برای آن ها تکان می دهد. دوقلوها به سمت او رفتند. طبق معمول "لورا" خواهر سیزده ساله ی باب همراه او بود. با این که این سه پسر پانزده ساله دیگر خود را بزرگ می دانستند و اصلاً به مذاقشان خوش نمی آمد کسی آن ها را بچه بپندارد اما لورا را در جمع خود پذیرفته بودند. با این که او سیزده ساله بود و هنوز در حال و هوای بچگی به سر می برد اما از نظر دوقلوها و برادرش او با تمام دختر بچه ها فرق می کرد. از نظر آن ها او با تمام سیزده ساله ها تفاوت داشت. برای همین پذیرفتن او در جمعشان باعث سرافکندگی آن ها نبود. از طرفی لورا همبازی کودکی آن ها بود. برای همین حسابش با هر کسی فرق می کرد.
باب جای خود را به جک داد و بعد از دور زدن میز کنار خواهرش نشست. بی مقدمه پرسید:
ـ قانون که سر جاشه؟
سوال همیشگی او بود. منظورش رنگ لباس دوقلوها بود که از زمان کودکیشان بنابر قانونی که پدر و مادرشان تعیین کرده بودند با هم فرق می کرد. به این صورت که اگر مثلاً تی شرت قرمز می پوشیدند رنگ لباس جک نسبت به لباس جان کمی تیره تر بود.
جان گفت:
ـ خیالت راحت. قانون سر جاشه!
نگرانی باب چندان هم بی مورد نبود. واقعاً نگران کننده است که با دوستانت صحبت کرده و آن ها را مخاطب خود قرار دهی و در پایان بعضی که آن ها را جابه جا صدا می کرده ای. باب با وجود این که از کودکی با دوقلوها بزرگ شده بود اما هنوز هم نمی توانست به راحتی آن دو را از هم تشخیص دهد. هر چند در مقایسه با دیگر دوستانشان او در تشخیص آن دو از هم ماهرترین بود.
لورا چشمان تیره اش را به جک دوخت و گفت:
ـ امروز باب تو حیاط خورد زمین. سرش توی نرده ها گیر کرده بود!

دوقلوها خندیدند. باب با ناراحتی لحظه ای چپ چپ به خواهرش نگاه کرد و بعد به میز زل زد. جک از فکر این که باب با آن هیکل تنومندش زمین خورده خنده اش پر رنگ تر شد. اما با نگاه سرزنش آمیزِ باب، دلجویانه سرش را تکان داد. لورا و باب کوچک ترین شباهتی به یکدیگر نداشتند. لورا چشم ها و موهای قهوه ای رنگ داشت و اندامش لاغر و ریزه میزه بود. در حقیقت او کپی برابر اصل کوچک تر مادرش بود و تمام ویژگی های مادرش را به ارث برده بود. حتی خال کوچکی روی دست او بود که مادرش هم عین همان را داشت. باب برخلاف او هیکلی بزرگ و تنومند و قدی بلند داشت. اغلب افراد با دیدن او فکر می کردند که حداقل بیست سال دارد. باب مانند دوقلوها موهایی طلایی و چشمانی خاکستری داشت. با این تفاوت که چشم ها و موهای دوقلوها خاکستری و طلایی تیره بود. اما چشم ها و موهای او خاکستری و طلایی روشن باب درست شبیه پدرش بود. این چیزی بود که آقای ویلیامز بارها گفته بود. باب همان رنگ مو و چشم، همان ترکیب صورت و همان هیکل تنومند و قد بلند پدرش را داشت. با این که او تنها چند ماه از دوقلوها بزرگ تر بود اما به نظر دست کم چهار سال بزرگ تر از آن ها می رسید. دوقلوها از بدو تولد با او بزرگ شده و تا جایی که به یاد داشتند او بهترین همبازی دوران کودکی و بهترین دوستشان بود. پدرانشان هم با یکدیگر دوستانی صمیمی بودند. آن ها از زمان کودکی با هم بوده و چه در نوجوانی و جوانی و حتی هنگام ازدواج دوستیشان اندکی کم رنگ نشده بود. سر آغاز این دوستی سال ها پیش بود. زمانی که دیوید ویلیامز، پدر دوقلوها، پسری هفت ساله بود در آن زمان خانواده ای پرجمعیت به خانه ی روبه رویی آن ها نقل مکان می کند. مدتی بعد بین دیوید ویلیامز هفت ساله و "تئودورشایر" ده ساله دوستی عمیقی به وجود می آید و تئودور نقش برادر نداشته ی دیوید را برای او ایفا می کند. آن طور که مادر بزرگ دوقلوها می گفت این دوستی به قدری عمیق بوده که تنها یک نفر می توانسته تئودور را با نام اختصاریش صدا بزند و آن شخص دیوید بوده است. حتی پدر و مادر و چهار برادر بزرگ تر و سه خواهر کوچک تر تئودور اجازه نداشتند او را "تدی" صدا بزنند و تئودور با هر کسی جز دیوید که او را به این نام صدا می زده به تندی برخورد می کرده است. هیچ چیز و هیچ کس نتوانست باعث جدایی آن دو شود جز مرگ تئودور پنج سال پیش زمانی که باب ده سال و لورا هشت سال داشت در یک عصر سرد زمستانی اتفاقی وحشتناک سبب مرگ پدرشان شد. آن روز عصر دیوید با وجود سردی هوا در پیاده رویی نزدیک محل کارش منتظر تدی بود تا با هم نزد یکی از دوستانشان بروند. برف و یخ شدیدی همه جا به چشم می خورد و خیابان ها به شدت لغزنده بود. دیوید نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و وقتی سرش را بالا آورد تدی را دید که به حالت دو در طول پیاده رو آن سوی خیابان به سمت او می آید. همزمان برای یکدیگر دست تکان دادند و دیوید از دیدن او که روی برف ها به سختی تعادل خود را حفظ می کرد خندید. تئودور قدم در خیابان گذاشت تا نزد او بیاید.
ناگهان سر و کله ی کامیونی بزرگ که در آن یخ بندان با سرعتی دیوانه وار حرکت می کرد پیدا شد. قبل از این که تئودور عکس العملی نشان دهد کامیون با شدت به او برخورد کرد و صدای جیغ لاستیک ها با فریاد دیوید درهم آمیخت. کامیون دیوانه وار به سمت پیاده رو پیچید و با وارد شدن به پیاده رو با دیواره ی مغازه ای که آن جا بود برخورد کرد. شدت ضربه به حدی بود که کامیون بلافاصله بعد از سر خوردن با دیوار با ضرب به عقب برگشت. قبل از این که بدن خون آلود تئودور که مابین کامیون و دیوار مانده بود روی زمین بیفتد دیوید خود را به آن سوی خیابان رساند و جسد له شده ی تئودور را در آغوش گرفت و روی زمین زانو زد.
در آن لحظه به قدری شوکه شده بود که نه حرفی می زد و نه تکان می خورد. تنها با بهت به صورت خون آلود بهترین دوستش خیره مانده بود. افرادی که آن لحظه دور آن ها جمع شده بودند. فکر می کردند در این حادثه دو نفر آسیب دیده اند که یکی از آن ها به شدت زخمی شده و دیگری مرده است، اما متوجه شدند خونی که سرتاپای جوان مو مشکی را پوشانده در حقیقت متعلق به فردی است که او در آغوش دارد. دیوید به هیچ عنوان حاضر نشد جنازه را به دیگری بسپارد و حتی زمانی که ماشینی برای بردن جسد آمد دیوید هنوز آن را رها نکرده بود. همزمان با آمبولانس نیروهای پلیس هم رسیدند و راننده ی کامیون را که از شدت مستی روی پاهای خود بند نبود بردند.
کیتی به محض با خبر شدن از ماجرا سراسیمه خود را به بیمارستان رساند و آن جا با مردی روبه رو شد که تنها ظاهری از شوهرش داشت. دیوید نه تنها حرف نمی زد بلکه طرز وحشتناکی مانند مردی شده بود که گویی به زور جسم خود را از این سو به آن سو می کشد و چشم هایش به قدری بی روح بود که گویی به کلی شور زندگی از وجودش رفته است. دیوید به هیچ و هیچ کس عکس العمل نشان نمی داد و به کل نسبت به حوادث اطرافش بی تفاوت بود. اگر کسی با او حرف می زد تنها لحظه ای چشمان سرد و بی روحش به آن شخص خیره شده و بعد به گوشه ای زل می زد و به کلی حضور آن شخص را از یاد می برد. بغض وحشتناکی در گلو داشت که نه می شکست و نه می توانست آن را فرو دهد. حتی زمانی که جسد تئودور را در آغوش داشت نگریسته بود و این سکوت توام با بغض چند ماه بعد زمانی که باب در حضور او گفت که کاش تمام عمرش را می داد فقط لحظه ای می توانست دستان پدرش را لمس کند شکسته شد. آن روز باب و دیوید در آغوش هم به سختی گریستند. در این مدت وضعیت روحی دیوید فوق العاده بد بود و بعد از شکستن آن بغض بود که کم کم توانست به وضعیت عادی برگردد. اما هر کسی تا مدت ها بعد می توانست لبخند توام با تلخی او را درک کند. دوقلوها هیچ گاه آن روز شوم را فراموش نمی کردند. باب پسری مهربان اما نسبتاً کم حرف بود که مرگ پدرش مخصوصاً در آن سن تاثیر زیادی بر روحیه اش گذاشته بود کم می شد که بخندد. اما با این حال دوقلوها از ته دل او را دوست داشتند. جک بارها گفته بود که در پس آن صورت به ظاهر سرد و جدی قلبی از طلا نهفته است.
باب گفت:
ـ امروز شبح دوباره شیرین کاری کرده.
طوری این حرف را زد که گویی می دانست دوقلوها از ماجرا خبر ندارن. جان پرسید:
ـ چی شده؟
باب پاسخ داد:
ـ آقای "ویپل" رو یادته؟ اون مرد عتیقه فروشه که یه سره از پدربزرگش که دکتر بوده حرف می زنه.
جان به فکر فرو رفت. کم کم تصویر مرد خپله ی کوتاه قدی که همیشه یک چتر گران قیمت دسته طلایی همراه داشت در ذهنش نقش بست:
ـ آهان... آره... خب؟!
باب ادامه داد:
ـ امروز صبح وقتی آقای ویپل از خواب بیدار می شه می بینه خونه اش به هم ریخته و همه ی عکسایی که از خانواده اش داشته به حالت نیم سوخته و چند تکه شده این طرف و اون طرف ریخته. اول فکر می کنه دزد به خونه اش زده اما می بینه همه ی درها درست مثل شب قبل قفله. وقتی می ره توی آشپزخونه می بینه یه نفر کنار یخچال وایساده و زل زده بهش... بعد از چند ثانیه هم ناپدید می شه. از شدت ترس از خونه می زنه بیرون و می ره عتیقه فروشیش. اما می بینه اوضاع اون جا هم دست کمی از خونه اش نداره. پیرمرد بیچاره کم مونده بود همون جا سکته کنه. فکر کنم خیلی طول بکشه تا به حال عادی برگرده.
جان پرسید:
ـ تو اینو از کجا فهمیدی؟
باب در حالی که جرعه ای از قهوه اش که همیشه تلخ می نوشید فرو می داد گفت:
ـ چیو؟ این که طول می کشه تا حالش عادی بشه؟
جان که متوجه شوخی او شده بود، خندید:
ـ نه ماجرای امروزو...
ـ خانم دنز که همسایمونه به مادرم گفت. آخه اون روزهای تعطیل برای نظافت و آشپزی می ره خونه ی آقای ویپل. لورا با بدخلقی گفت:
ـ اما به نظر من خانم دنز همیشه توی حرفاش اغراق می کنه.
باب شانه هایش را بالا انداخت:
ـ شاید اما مطمئناً در مورد شبح دروغ نگفته.
جک گفت:
ـ من اگه به جای شبح بودم این مسخره بازی ها رو کنار می ذاشتم و خودمو تو جاهای شلوغ نشون می دادم. یعنی نمی فهمه خیلی ها آرزو دارند که اونو ببینند؟
متوجه شد چشم های باب از وحشت ناگهان گشاد شد. قیافه ی لورا هم ترسیده به نظر می رسید. هردو به جایی پشت سر آن ها خیره مانده بودند. لورا انگشتش را بلند کرد و با لحنی سراسر آمیخته با وحشت گفت:
ـ فکر کنم آرزوتون برآورده شد...!
دوقلوها بی اختیار سرشان را برگرداندند، اما چیزی نبود. همزمان به سمت باب چرخیدند. لورا از خنده ریسه رفته بود. اما در قیافه ی باب حتی اندکی خنده هم دیده نمی شد. جک دوست داشت فنجان قهوه اش را به سر او بکوبد. جان با سردی گفت:
ـ شوخی بی مزه ای بود.
لورا برای لحظه ای خنده اش را قطع کرد:
ـ اما قیافه ی شما دوتا خیلی بامزه شده بود...
نتوانست ادامه دهد. در حالی که سعی می کرد بی صدا بخندد سرش را روی میز گذاشت. جک نگاهی به اطراف انداخت. هیچ کس متوجه حرف های آن ها نشده بود. جان ناگهان با وحشت از جا پرید:
ـ وای خدای من!...
جک هم بی اختیار از جا بلند شد. لورا و باب با حیرت به جان خیره شده بودند. جان به لورا که هنوز صورتش از خنده سرخ بود زل زده بود:
ـ ببخشید لورا اما فکر می کنم یه عنکبوت روی پاته...
لورا جیغی کشید و در حالی که با دست روی پاهایش می کشید با وحشت از جا برخاست. جک نگاهی به برادرش انداخت. جان موزیانه لبخند می زد. متوجه موضوع شد در حالی که سعی می کرد نخندد نگاهی به اطراف انداخت. این بار همه ی افراد حاضر در کافه به آن ها خیره شده بودند. باب که متوجه موضوع شده بود دست های خواهرش را گرفت:
ـ کافیه لورا!
صاحب کافه که مردی جواب بود به سمتشان آمد و پرسید:
ـ مشکلی پیش اومده؟
باب که حتی از جایش تکان هم نخورده بود رو به او کرد و پاسخ داد:
ـ یه عنکبوت این جا بود. فکر کنم اشتباهی از بیرون با خودمون آوردیمش.
مرد نگاهی به لورا انداخت و پرسید:
ـ کمکی از دست من ساخته است؟
باب با جدیت سرش را تکان داد:
ـ نه ممنون مشکلی نیست!
مرد لبخندی زد و از آن ها دور شد.
لورا با نهایت خشم به جان خیره شده بود. حالت صورتش طوری بود که اگر می توانست حتماً او را می کشت. در حالی که سر جایشان می نشستند به آرامی اما با خشم گفت:
ـ بی مزه ترین شوخی دنیا بود.
جان رو به او کرد و موزیانه پاسخ داد:
ـ همیشه یادت باشه کسی تا حالا نتونسته یک بر صفر از من جلو باشه. یک یک شدیم لورای عزیزم!
باب که عاقبت با این حرف جان خنده به لب هایش نشسته بود. بحث را خاتمه داد:
ـ کافیه دیگه. این شوخی های بچه گانه واقعاً از شما بعیده!
جان و لورا، هردو با کمال میل رویشان را از هم برگرداندند و جان خطاب به باب گفت:
ـ از دم سیا چه خبر؟ شنیدم نامزد کرده!
از میز شلیک خنده بلند شد حتی خود باب هم خندید:
ـ آره یه هفته ای می شه با یه سگ ولگرد ریخته رو هم! مثل این که تصمیمشون برای ازدواج قطعیه.
جان سرش را تکان داد:
ـ خب باعث تاسفه که دیگه نمی تونه به اصالت سگ خونگیت افتخار کنی.
باب پاسخ داد:
ـ با این وجود دم سیاه هنوزم اصیل فقط بچه هاش از افتخار پدرشون بی نصیب می مونند. به هر حال... من دو رگه ها رو دوست دارم!
جان ابروهایش را به نشانه ی تعجب بالا برد و گفت:
ـ دو رگه هایی آمیخته با نژاد سگ های خیابانی!
و خندید. بحثشان داغ شده بود که تلفن همراه جک به صدا در آمد. با دیدن شماره ی پدر بلافاصله جواب داد. مکالمه اش تنها نیم دقیقه طول کشید و وقتی قطع کرد جان پرسید:
ـ کسی قراره بره خونه مون؟
جک سرش را تکان داد و گفت:
ـ قراره دایی کند برای شام بیاد خونه مون.
جان در دل گفت:
ـ چه عالی!
دایی کند برادر کوچک تر مادر و یکی از سه برادر او بود. نام اصلیش مایکل بود اما کند صدایش می زدند. علاقه ی دوقلوها به او بیش ار دو دایی دیگرشان بود و رابطه ی صمیمانه ای با او داشتند. او پنج سال پیش با همسرش "اوا" ازدواج نموده و دختری سه ساله به نام "سوزان" داشت. مادر می گفت که اخلاق دوقلوها درست مثل اخلاق زمان نوجوانی دایی کند است و آن ها ژن شیطنت را از او به ارث برده اند. گرچه، هنوز هم اگر موقعیتش پیش می آمد دایی پا به پای دوقلوها شیطنت می کرد و از این نظر دست کمی از آن ها نداشت. جک پیشنهاد داد که باب و لورا را هم به خانه شان بیایند و باب بعد از اطلاع دادن به مادرش قبول کرد. تصمیم گرفتند راه برگشت را با اتوبوس بروند. بعد از کمی معطلی در ایستگاه، اتوبوس آمد. وقتی سوار شدند متوجه شدند تمام صندلی ها پر است و چند نفر هم ایستاده اند. جک در حالی که از میله ی بالای سرش می چسبید گفت:
ـ فکر کنم شهر آتیش گرفته مردم دسته جمعی فرار کردند.
لورا در جواب او گفت:
ـ امروز روز حراجه. واسه همین انقدر شلوغه.
جان به دختری که کنارش ایستاده و به او خیره شده بود. لبخندی زد و دختر هم با دستپاچگی جواب لبخند او را داد. جان زمزمه وار رو به او گفت:
ـ می دونی چیه. الان تنها چیزی که از خدا می خواهم یه دختر سر به هوا بود که اشتباهی به جای کف اتوبوس روی پنجه ی پای من وایساده باشه!
دختر به سرعت خود را به عقب کشید و معذرت خواهی کوتاهی کرد. صورتش تماماً سرخ شده بود. وقتی به خانه شان رسیدند. "اَوِنجر"، سگ نژاد دوبرمن دوقلوها به استقبالشان آمد و بعد جست و خیزکنان به لانه اش برگشت. پدر با همان لبخند دلنشین و همیشگی اش در را به رویشان گشود. جان پرسید:
ـ دایی هنوز نیومده؟
پدر گفت:
ـ نه، ولی حالاها دیگه پیدایش می شه.
جک گفت:
ـ پس وقتی اومدن صدامون کنید.
پدر سرش را تکان داد و آن ها به اتاق دوقلوها رفتند. باب در حالی که در جای همیشگی اش روی میز می نشست نقاشی مادر را که روی میز بود دو دست گرفت و با نیم نگاهی به آن گفت:
ـ اینو ببین!
رو به جک پرسید:
ـ تو کشیدیش؟!
جک سرش را تکان داد:
ـ نه. نقاشی مادره.
لورا در حالی که آن را از دست برادرش می گرفت گفت:
ـ چقدر قشنگه!
جان گفت:
ـ قشنگ و عجیب!
باب با کنجکاوی به او نگاه کرد:
ـ چطور ممکنه؟

فصل اول: حادثه ها

یکشنبه بود. از آن آخر هفته هایی که آرامشی نسبی بر لندن حاکم است. خورشید تازه طلوع کرده بود و شهر هنوز به شلوغی هر روزه ی خود نرسیده بود. اوایل ژوئیه بود و حرارت خورشید خبر از یک روز گرم تابستانی می داد. صدای واق واق سگی از خانه ای دو طبقه در یکی از خیابان های شهر به گوش می رسید. در داخل خانه سکوت حکم فرما بود. خانم ویلیامز به نرمی پله ها را طی می کرد تا به اتاق پسرانش که در طبقه بالا بود برود. لحظه ای در پاگرد مکث کرد و از پنجره به شهر که در آرامشی فرو رفته بود خیره شد. آرزو می کرد که این آرامش سراسر روز بر شهر حاکم باشد و شبح معروف شهرشان قصد خودنمایی نداشته باشد. با این که حدود یک ماه بود که هر روزشان با خبری از شبح شروع شده بود اما هنوز به او عادت نکرده بودند. در حالی که دستش را میان موهای طلایی رنگش می کشید چند ضربه به در اتاق پسرانش زد و زمانی که هیچ صدایی به گوش نرسید در را باز کرد و وارد اتاق شد. اتاق کاملاً روشن بود و نور خورشید روی بیشتر وسایل اتاق پهن شده بود. پسرانش عادت نداشتند پرده های اتاق را بکشند. در حالی که به سمت تخت دو طبقه ی گوشه ی اتاق می رفت یکی از آن ها را صدا زد:
ـ جان...
پسری که در تخت پایینی خوابیده بود جان بود یا خانم ویلیامز آن طور فکر می کرد. تشخیص پسران دوقلویش از هم خصوصاً آن لحظه که خواب بودند کار چندان آسانی نبود. مادر لبه ی تخت نشست و پسرش را تکان داد:
ـ جان، بیدار شو...
وقتی دید او اعتنایی نمی کند از جا بلند شد و همتایش را که روی تخت بالایی خواب بود صدا زد:
ـ جک... صبح شده!...
تنها عکس العمل این پسرش هم این بود که چهره اش را در هم بکشد. مادر تکانش داد:
ـ جک، سه دیگه بلند شو!
پسر در حالی که اندکی چشمانش را باز می کرد با خواب آلودگی گفت:
ـ مادر، به خاطر خدا.... اگه با جک کار دارید چرا خودشو بیدار نمی کنید؟
مادر جا خورد اما دوباره گفت:
ـ بلندشو... زود باش!
جان با ناراحتی چشمانش را باز کرد. در نگاهش اعتراض و در چشمانش خواب آلودگی موج می زد. جک هم که از صدای مادر بیدار شده بود از تخت پایینی گفت:
ـ روز تعطیل هم نمی شه خوابید؟
صدایش گله مند بود. مادر کمی از تخت فاصله گرفت.
ـ غُر نزنید پسرای خوابالو... ده دقیقه دیگه باید توی آشپزخونه باشید. سریع بلند شید.
در حالی که به صورت های هم شکل پسرانش که ترکیبی از خواب آلودگی و ناراحتی بود لبخند می زد از اتاق بیرون رفت. جان غرغر نامفهومی کرد و با بی حالی سر جایش نشست. با دیدن ساعت، با بدخلقی دوباره خود را روی بالش انداخت و خطاب به جک گفت:
ـ کاش از دست این قانون سحر خیزی مادر معاف می شدیم!
جک با اوقات تلخی حرف او را تایید کرد. چهره های زیبایشان درهم بود. شباهت دوقلوها به هم فوق العاده عحیب بود. طوری که حتی پدر و مادرشان هم نمی توانستند به راحتی آن دو را از هم تشخیص دهند. هردو چشمانی به رنگ خاکستری تیره و موهای طلایی مایل به قهوه ای داشتند. با وجود این که پانزده ساله بودند اما اندام هایشان ریز نقش بود. هر کس آن ها را می دید مطمئن بود چه در اندازه ی قد و چه در مقدار وزن کوچک ترین تفاوتی با یکدیگر ندارند. علاوه بر این فرم بینی و حالت چانه و لب هایشان هم کاملاً مثل هم بود. پدر گاهی اوقات به شوخی می گفت که اگر موهای سر دوقلوها را بشمارند تعدادشان با هم برابر است. تنها راه تشخیص آن دو از هم زبان تند و تیز جان بود که گاهی اوقات با شوخ طبعی ها و حاضر جوابی هایش قدرت حرف زدن را از طرف مقابل می گرفت.
جک نسبت به او آرام تر و منطقی تر بود. گرچه در بیشتر شیطنت های جان او را همراهی می کرد، اما همواره به عنوان برادر بزرگ تر مراقب او بود. جک حدود یک دقیقه از جان بزرگ تر بود. مسئله ای که تنها درگیری دوقلوها به شمار می رفت، زیرا این یک دقیقه از نظر جان هیچ ارزشی نداشت اما به نظر جک یک دقیقه هم خودش یک دقیقه بود. مادر از انرژی فوق العاده ی آن دو به ستوه آمده بود اما پدر معتقد بود این همه جنب وجوش لازمه ی هر پسری است و می گفت باعث خوشحالی است که حداقل پسرانش انرژی زیادشان را در کنترل خود دارند. آن پسران پر جنب وجوش در مواقعی که خود می خواستند به قدری آرام و مطیع می شدند که هیچ کس باور نمی کرد این دو پسر به تنهایی می توانند یک شهر آرام را به میدان نبرد تبدیل کنند. از کودکیشان به گونه ای بود که رهبری خراب کاری های خانه را جان به عهده داشت و رهبری تبدیل شدن به پسرانی نمونه در چند ثانیه را جک. هر کدام صاحب یک کفه ی ترازوی دو خصلت اخلاقی کاملاً متفاوت بودند که در این میان کفه ی جک به نسبت سنگین تر بود. یک ربع بعد که به طبقه پایین رفتند دیگر از آن اوقات تلخی اول صبح اثری در آن ها نبود.
وقتی وارد آشپزخانه شدند مادر در حال آماده کردن صبحانه بود و پدر در حالی که پشت میز نشسته و دستانش را زیر چانه اش گذاشته بود پیاپی خمیازه می کشید. او، مرد جوان قد بلند چهار شانه ای بود که بازوانی عضلانی داشت. موهایش سیاه بود و چشمان آبی رنگش با جلوه ی خاصی می درخشید و لبخند دائمی روی لبانش بود که باعث می شد هر کسی به سرعت به او علاقه مند شود. خانم ویلیامز زن زیبایی بود که برخلاف شوهرش اندامی ظریف و ریزنقش داشت و چشمان میشی رنگش از زیبایی خاصی برخوردارد بود. شکل دوقلوها ترکیبی از آن دو بود. از مادرشان رنگ موها و حالت زیبای چشمانش را به ارث برده بودند و از پدرشان درخشش چشم ها و فرم چانه و لب ها را. پدر با دیدن پسرانش لبخندی زد. جان کنار او پشت میز نشست و جک به سمت مادر رفت تا کمکش کند. جان خطاب به مادر گفت:
ـ می شه ما دوتا رو از این قانون سحرخیزیتون معاف کنید؟ من سه ساعت بیشتر نخوابیدم!
در همان حال خمیازه ای کشید. شک داشت حتی سه ساعت هم شده باشد. مادر در حالی که سبد نان را روی میز می گذاشت به او نگاه کرد:
ـ به هر حال قانون قانونه! پس سعی کن شب ها زودتر بخوابی. مجبور نیستید دوتایی تا نصفه های شب توی اینترنت دنبال مطالب مربوط به اشباح بگردید.
جان با حاضر جوابی گفت:
ـ اگه می دونستید بی خوابی بیشتر از گرسنگی باعث مرگ می شه این حرف ها را نمی زدید!
مادر چشم غره ای به او رفت و پدر خندید. جک ظرف ژامبون را جلوی پدر گذاشت و رو به برادرش گفت:
ـ اگه می دونستی ضربات کفگیر و تابه ی مادرها خیلی سریع تر از بی خوابی باعث مرگ می شه این حرفو نمی زدی!
همه خندیدند و جان در حالی که برای جک شکلک در می آورد ظرف ژامبون را جلوی خود کشید و شروع به خوردن کرد. مادر و جک هم نشستند و مادر گفت:
ـ دیوید اگه می شه امروز پرچین حیاط پشتی رو تعمیر کن. از اون روزی که شکسته همون جوری مونده!
دوقلوها خود را مشغول خوردن صبحانه نشان دادند. پدر و مادرشان نفهمیده بودند شکستن پرچین کار آن هاست. سه روز قبل جان قصد داشت برای جک و دوستشان "باب شایر" توضیح دهد که اسب آقای "براون" همسایه ی دست چپشان چطور به چانه ی "تامی" پسر آقای براون لگد زده است. هر چند ناشیانه سعی کرده بودند جای شکستگی را محو کنند اما موفق نشده بودند. پدر با ملایمت سرش را تکان داد و گفت:
ـ حتماً...
دیگر کسی حرفی نزد و صبحانه در سکوت صرف شد. زمانی که جک با گفتن ممنون مادر می خواست از سر میز بلند شود، مادر گفت:
ـ راستی پسرها...
جک دوباره نشست و مادر ادامه داد:
ـ می تونید امروز برید خونه ی آقای مونرو؟ راستش امروز خانم مونرو تلفن کرد و از من خواست اگه می شه برای تعمیر مبل هاش به کمکش برید.
جان با قاطعیت گفت:
ـ نه مادر...
و جک ادامه داد:
ـ ما دوتا هیچ کجا نمی ریم.
مادر گفت:
ـ ولی...
جک و جان همزمان به صندلی تکیه زده و دست به سینه نشستند. حالتی در صورتشان بود که باعث شد مادر کوتاه بیاید.
ـ باشه بهش می گم که شما نمی تونید برید.
جان با شیطنت گفت:
ـ بهش بگید ما سرخک گرفتیم!
جک با به یاد آوردن این که خانم مونرو چقدر به بیماری سرخک حساس است قهقهه زد. پدر هم در حالی که می خندید از سر میز بلند شد. دوقلوها هم همزمان با او برخاستند و جان همراه او به حیاط پشتی رفت تا در تعمیر پرچین کمکش کند. جک به اتاقشان بازگشت.
خانه ی دوقلو ها یک خانه ی دو طبقه ی نسبتاً بزرگ بود که طراحی ساده اما زیبایی داشت. در طبقه ی پایین اتاق پذیرایی، اتاق مهمان، کتابخانه، آشپزخانه، اتاق پدر و مادر و سرویس بهداشتی ها بود. طبقه پایین با یک راه پله که در راهرو بین اتاق پذیرایی و سایر اتاق ها قرار داشت به طبقه بالا وصل می شد. در طبقه بالا علاوه بر اتاق دوقلوها، اتاق زیر شیروانی و سرویس بهداشتی قرار داشت. علاوه بر آن یک اتاق هم درست روبه روی اتاق دوقلوها قرار داشت که هیچ گاه نتوانسته بودند در آن را باز کنند. بیشتر افراد زمانی که می فهمیدند در خانه ی دوقلو ها اتاقی وجود دارد که در آن بعد از گذشت شانزده سال که از خرید خانه می گذرد هنوز بسته مانده حیرت می کردند. به نظر آن ها غیرممکن بود کسی بتواند در بسته ی یک اتاق را در خانه اش تحمل کند. اما در خانه ی دوقلو ها اتاقی درست روبه روی اتاق آن ها قرار داشت که با همه ی تلاش های پدر و کمک دیگران در آن هیچ گاه باز نشده بود. حتی آوردن قفل ساز و تلاش برای شکستن در هم به جایی نرسیده بود. عجیب تر آن که این اتاق هیچ پنجره ای نداشت. از این جهت پدر فکر می کرد شاید این در از آن هایی است که براساس خرافات در خانه ها قرار می دهند. او وقتی فهمید این در گشودنی نیست از مادر خواست تصور کند که آن در وجود ندارد. گرچه اوایل سخت بود، اما دیگه عادت کرده بودند. از آن جایی که هیچ صدایی حتی کوچک ترین صدا از پشت آن در به گوش نمی رسید دیگر برایشان عادی شده بود. دوقلوها گاهی اوقات در موزد آن کنجکاو می شدند اما می دانستند در پس آن هیچ چیز نیست.
جک پشت پنجره ایستاد و به بیرون خیره شد. شهر آرام به نظر می رسید. خود را روی صندلی انداخت و با بی قیدی به اتاقشان خیره شد. اتاق آن ها یک اتاق مستطیل شکل نسبتاً بزرگ بود که دیوارهایی به رنگ کرم تیره داشت. کف اتاق درست مثل سایر قسمت های خانه از کفپوش چوبی بود و قالیچه ای جمع وجور و زیبا نزدیک تخت دو طبقه ای که گوشه ی اتاق نزدیک پنجره قرار داشت پهن شده بود. پنجره با پرده ای به رنگ قهوه ای تزیین شده بود. کنار آن یک میز و دو صندلی قرار داشت که وسایل نقاشی جک نصف بیشتر میز را پوشانده بود. کمی آن طرف تر کمد لباس ها و کنار آن میز کامپیوتر جای گرفته بود که بالای آن تابلوی نقاشی زیبایی به دیوار بود. روبه روی آن در دیوار مقابل قفسه ی کتابخانه قرار داشت که در قسمتی از آن چند کتاب بود و در مابقی قسمت ها چندین هواپیمای چوبی و کشتی های بادبانی زیبا و ناوهای جنگی که بزرگ ترین آن ها به اندازه ی یک محله معمولی بود چیده شده بود. در کل اتاق زیبایی بود که هر چند جک به سلیقه ی خود آن جا را چیده بود. اما با روحیه ی هردو سازگاری می کرد. تابلوی نقاشسی بالای میز کامپیوتر تصویری از یک اسب قهوه ای رنگ زیبا بود که در مرتعی سرسبز روی دو پا ایستاده بود. نقاشی را خود جک کشیده بود. او نقاش ماهری بود. زمانی که تنها سه سال داشت نام بیشتر نقاشان مشهور جهان و آثار معروف آن ها را بلد بود و زمانی که پنج سال داشت نقاشی زیبایی از جنگل کشیده بود که پدر با دیدن آن انگشت به دهان مانده بود. جک نمی دانست اما پدر هنوز آن نقاشی را داشت. در سرتاسر خانه، نه تابلوی نقاشی بود که تمام آن ها را جک کشیده بود. در کتاب خانه تابلوی نقاشی بزرگ و زیبایی در ابعاد دو متر در یک و نیم متر قرار داشت که به خاطر سنگینی اش آن را کنج کتابخانه بر روی زمین قرار داده بودند. تصویری از منظره ی دریا و خورشید در حال غروب روی آن ترسیم شده بود. در جایی که سرخی خورشید و دریا با هم آمیخته بود تصویری محو از یک کشتی بادبانی که در دوردست روی دریا می خرامید با رنگ تیره نقاشی شده بود که زیبایی نقاشی را دو چندان می کرد. تابلو به قدری زیبا بود که هر کس آن را می دید شیفته اش می شد. حتی یکی از دوستان پدر که نقاش قابلی بود با دیدن آن جک را به خاطر ترسیم فوق العاده ی موج های دریا تحسین کرده بود. جک نقاشی های زیادی کشیده بود، اما در مجموع نُه عدد از نقاشی هایش به دیوارهای خانه آویخته و مابقی در انباری گوشه ی حیاط و تعدادی هم در اتاق زیر شیروانی قرار داشت. جک در فکر بود. با این که در ظاهر به صفحه ی کامپیوتر خاموش خیره شده بود اما در واقع آن را نمی دید. در فکر شبح بود و این که آیا هنرنمایی های خود را آغاز کرده است. نفس عمیقی کشید و به این اندیشید که دوست دارد برای یک بار هم که شده شبح را ببیند، گرچه آرزوی عجیبی بود اما این آرزو برای کسانی مثل او و برادرش که عاشق ماجراجویی بودند غیرعادی به نظر می رسید. شبح برای اکثر افراد، جدای از ترس یک هیجان آمیخته با علاقه بود. هیجانی که نقطه ی آغاز آن یک آتش سوزی بود حدود یک ماه قبل خبر آتش گرفتن مغازه ای قدیمی واقع در حومه ی شهر بین مردم پیچید. مغازه یک کتاب فروشی قدیمی بود. صاحب مغازه آقای "جیمز گیلهام" پیرمردی حدوداً نود سالم بود که بنابر گفته هایی که بعدها بین مردم شایع شد آن مغازه را پدر آقای گیلهام تاسیس نموده و بیش از صد سال بود که آن جا قرار داشت. آتش سوزی به خودی خود ماجرای عجیبی برای مردم نبود بلکه گفته های آقای گیلهام بود که دهان به دهان بین مردم می چرخید. گفته هایی که گرچه اوایل یک توهم ناشی از شوک آتش سوزی به نظر می رسید اما با شروع ماجراهای بعد ثابت شد که حرف های آقای گیلهام دروغ نبوده است. روز آتش سوزی او مردی جوان را درست وسط مغازه و در میان شعله ها می بیند. مردی که به نظر او به طرزی عجیب سایه مانند به نظر می رسیده است. اما قبل از این که کاری کند ناگهان مرد ناپدید می شود. شدت آتش سوزی به قدری زیاد بود که نه از دست او و نه از نیروهای آتش نشانی که مدتی بعد رسیدند کاری برنیامد و مغازه آن قدر سوخت تا به تلی از خاکستر تبدیل شد. نتایج بررسی ها نشان می داد که آتش گرفتن مغازه دلیلی موجه نداشته است. آقای گیلهام با سرسختی به سر این که همه ی ماجرا زیر سر آن مرد جوان بوده است. پای فشاری می کرد و می گفت که یک شبح مغازه اش را به آتش کشیده است. اما هیچ کس حرف هایش را جدی نمی گرفت تا این که دو روز بعد از آن حادثه نزدیک به صد نفر که برای خرید به فروشگاه مرکزی شهر رفته بودند شبح را با چشمان خود دیدند.
آن روز شبح حدود نیم دقیقه بین مردم ظاهر و بعد ناپدید شده بود. آقای گیلهام با دیدن فیلم موجود از شبح که توسط دوربین های فروشگاه ثبت شده بود گفت که آن مردی که میان شعله های مغازه اش ایستاده بود همین شبح است. این خبر چنان به سرعت در شهر پیچیده و باعث وحشت مردم شده بو که بیشتر افراد هر لحظه انتظار داشتند قسمت دیگری از شهر آتش گرفته یا ویران شود. از آن روز به بعد هر روز شبح به نوعی موجودیت خود را ثابت کرده بود. گرچه دیگر بین جمعیت ظاهر نمی شد اما کم نبودند افرادی که شبح را در خانه ی خود دیده بودند. شایع بود اکثر افرادی که شبح به خانه هایشان رفته به نوعی با هم خویشاونداند. عده ی بسیاری سعی داشتند با جلسات احضار ارواح و تکنیک هایی خاص بفهمند دلیل این که شبح به شهر حمله کرده و عده ای را مورد اذیت و آزار قرار می دهد چیست اما هیچ یک موفق نشده بودند. شبح شهر از آن دست اشباحی نبود که از روی عذاب در بین مردم ظاهر شده و ناله کند. کارهای خود را انجام می داد. بی آن که برای کسی توضیح دهد یا با شخصی حرف بزند. هیچ کدام از ملاقات کنندگان شبح نتوانسته بودند با او حرف بزنند. شبح به خانه ی هر کس می رفت خود را به او نشان می داد اما حرفی نمی زد. تنها با دیدن صاحب خانه لبخند ترسناکی به روی او زده و بعد پوف... ناپدید می شد. اگر شهادت شاهدان نبود هیچ کس باور نمی کرد آن اتفاقات به خاطر شبح است. هنوز عده ی زیادی بودند که عقیده داشتند همه ی ماجرا ها زیر سر چند مردم آزار است.
جک با صدای در از فکر و خیال بیرون آمد. جان بود. از همان دم ِ در گفت:
ـ باب الان زنگ زد.
جک گفت:
ـ خب؟ !

نظرات کاربران درباره کتاب راز شبح مزاحم