فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اندوهیادها

کتاب اندوهیادها

نسخه الکترونیک کتاب اندوهیادها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۷۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب اندوهیادها

این کتاب، حاوی دو بخش است. بخش «اندوهیاد»های نو و بخش «اندوهیاد»های کهن. «اندوهیاد»های نو شامل شعرهای نیمایی و اشعار سپید و «اندوهیاد»های کهن شامل قصیده‌ها و قطعه‌ها و مثنوی‌ها، که سرانجام صلاح چنان دیده شد که از گروه اول، از شعرهای نیمایی همچون «مرثیه رباب» و «مرثیه جلال» و مراثی «بهرام صادقی» و «محمد علی صفریان» (با نام‌های «گنبد هشتم» و «سَفَر صَفَر») به‌دلیل چاپ‌های متعدّد در این‌جا و آن‌جا و نیز در کتاب‌های «فصل‌های زمستانی» «گریزهای ناگزیر» «از بامداد نقره و خاکستر» و «سبدها» صرف‌نظر و تنها به چاپ شعرهای سپید ـ که بیشتر با حال و هوایی همسان هستند ـ اکتفا شود. و از گروه دوم هم، از میان قطعات سنّتی (همچون مراثی استادان: «جلال‌الدین همایی» و «عبدالحسین زرین‌کوب») تنها چهار مثنوی که هر کدام از نظر شکل ظاهری و شیوه بیان و چگونگی فضا از مثنوی‌های متداول، متمایزند، باقی بماند و بقیه حذف گردد: سه مثنوی در بحر متقارب، که در «اندوهیاد» سه استاد مهرْ بنیادِ «مکتب ادب» سه پروردگار و آموزگار بزرگ شهر ماست. و مثنوی آخرین در بحر خفیف، «اندوهیاد» حریفا حریف: «مهدی اخوان ثالث»، که تنها بیان خاطره سفر اصفهان و یک ماه افتخار مصاحبت با اوست.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.54 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب اندوهیادها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدّمه

جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است...

عشق و مرگ را از دیرباز، دو خواهر توامان خوانده اند. دو نقش نیمرخ، بر دو روی یک سکه. و تو بگو موجی سیمابی در آب های آبی، که از ازل تا ابد امتداد دارد. و تابلوهای متنوّع آن از دیواره های هزاره شعر پارسی آویخته است.
داغ هایی به نشان، بر پیشانی روزگاران و نشان هایی به داغ در گذر ایام از «رودکی» تا «خیام» و در طول قرون تا اکنون، و با معانی و صور گوناگون. از آن که آنک قلم از دست وانهاده و از این که اینک قلم بر دست واگرفته و بر آن است تا با سیر در شعر قدیمِ دیروز و گشت در شعر جدیدِ امروز جریان سیمابی مرگ و چگونگی نشت آن را در فضای آبی شعر خود نشان دهد. شاعری که از کودکی تا جوانی در میان شیشه های رنگیِ آینه خانه ای زیسته است که همواره اشباح ارواح در صحن جادویی آن در رفت و آمد بوده اند و تا هنوز نیز هم چنان در خاطره رویایی آن در «آمد و شد»اند. او که نخستین بار در سی و چند سال پیش در دیباچه «فصل های زمستانی» به عنوان «درآمد» در توضیح خطّ اندیشگی شعر خود چنین نوشت: خانواده ای که از بس با مرگ خو کرده بودند، جز تصوری راحت از آن نمی توانستند داشت. مرگ در نظر آنان، رویای عبور از زندگی موقّتِ این سرایی و ظهور در زندگی مخلّد آن سرایی بود. همراه با «روضه»ای دلگشا و گریه ای که در پشت منشورهای اشکدانه هاش، همواره انگشتان فانوسیِ قباسپیدان فرشته خو رو به باغ های بهشت اشاره داشت. راهیانی که هنوز نمرده، در ذهن شاعر مراحل تشییع و تکفین و تدفین و آنگاه تجزیه و تلاشیِ تن خود را در زیر خاک می گذراندند. و یکی از آنان «رباب»، که در بندبند مرثیه او مراحل وهمناک استحاله تن اش را از پوسیدن تا روییدن و از روییدن تا پوسیدن، در تردّد و تداخل عین به ذهن و ذهن به عین می توان به تماشا دید. و این تنها یکی از بسیار شعرهاست که موج سیمابی اش در مسیر اندیشه و احساس شاعر هم چنان برق می زند: جوهر سیالی که تا در شعر او صورت نبندد و متشکل و متجسّد نشود، شناخته نخواهد شد. و در حقیقت آنچه در آغاز دیباچه «فصل های زمستانی» نوشته است، ناظر به همین معناست:
«اگر گفته اند که شاعر همواره به شعر نگفته همیشگی خویش می اندیشد و هرگز نیز به نوشتن آن توفیق نمی یابد، شاید از این روست که شعر نگفته او مرگ اوست. بدین گونه اگر مرگ را بتوان کامل ترین شعرها دانست، آنگاه که شاعر به دنبال کامل ترین شعر خویش در جستجوست، گویی به دنبال مرگ خویش گشته است. و چنین است که کار شعر هیچگاه به پایان نمی رسد. و هم از این قرار است که کوشش برای شکل دادن به شعر جز تلاش برای کالبد بخشیدن به مرگ نیست. کالبد بخشیدن به مرگ بدین منظور که هر چه بیشتر احساس شود و هرچه روشن تر شکل پذیرد. زیرا هر مفهومی که ملموس و محسوس شد و به شکل درآمد، بیشتر قابل شناسایی می تواند بود. و آنچه مسلّم است این که هر شناخته ای از هر ناشناخته کمتر ایجاد بیم و وحشت خواهد کرد. و به همین اعتبار است که اگر شعری به حدّی از تشخّص تشکل رسید، گویی این مرگ است که بدین حدّ از تشکل رسیده است. در همینجاست که شاعر با شناسایی مرگ از وحشت خود می کاهد و در فضای «رهایی» رها می شود.
مرگ،سایه نامریی بی شکلی که همواره به دنبال ماست، که شاعریم و به دنبال مرگ می گردیم و مرگ که شاعر است و به دنبال ما می گردد. و بدین ترتیب، شاید جستجو در فرم های شعر جستجو در خویشتن خویش است و جستجو در خویشتن خویش کوشش دریافتن چهره مرگ.»
هم این جاست که از این پرسش نمی توان گذشت که از این قرار آیا توفیق در تجسیم جوهر شعر در حقیقت توفیق در ترسیم کالبد مرگ نیست؟ و آیا هر شعر متشکل و استخواندار را نمی توان یک پیروزی به شمار آورد؟ و چرا نه، که مگر نه هم این پیروزیِ حاصل از خلق اثر هنری است که به زندگی معنا و ژرفا می بخشد؟ زندگی هنرمندی که هیچ گاه از اندیشه مرگ غافل نمی تواند بود. اندیشه ای آغشته به حسرت و اندوه. زیرا نیک می داند که اگر مرگ نقطه پایان زندگیِ شخص اوست امّا پایان نفس زندگی نیست. چون زندگی هم چنان در بیرون و درون دیگران و دیگرها ادامه خواهد داشت. جریان مدام زادن و مردن و مردن و زادن. و چنین است که شاعران مدام با بال های عینی عشق فرا می روند و با بال های ذهنی مرگ فرود می آیند. و هیچ گاه در آب های آبی عشق بر جاده جاری سیمابی مرگ چشم نمی بندند. چرا که اندیشه مرگ ناشی از احساس عشق به زندگی است. آن ها از فرط عشق، به «خواهر عشق» است که به «خواهر مرگ» می اندیشند. و از همین روست که در فضای هر اثر هنریِ ماندگار، پرنده جادویی است که تنها با دو بال عشق و مرگ پرواز می کند. با دو بال عشق و مرگ، آن هم نه با شکافتن هوا که با شکافتن زمان. زمانی که اگرچه با دو مرز شب و روز با چشم سر احساس می شود، امّا به حقیقت، حرکت آن در درون ماست. ما شاعران که آثار آشکار پنجه نامریی آن را هر سال، بیش از پیش بر چهره خود به عیان می بینیم. و هم این تماشاست که از حدّ غفلت مان بازمی دارد و به مرز رحلت مان باز می برد. تعلّق هرچه بیشتر به زندگی بر اثر توجّه هرچه بیشتر به مرگ. و درست به همین اعتبار است که شاعرانی که در مقاطع زمانی مختلف به سودای نو شدن و نو کردن مدام شعر خود به بازی با کلمات سرگرم می شوند، در واقع در غفلتی کودکانه به سر می برند. و بدیهی است که با این غفلت و این ناآگاهی کودکانه ـ که در دل آن نفی زندگی است ـ توان شناختن و اندیشیدن به مرگ را نمی توانند داشت. کودکانی که کار آن ها جز از سر تغافل نیست. تغافلی ناشی از بازی مدام با کلمات. با کلماتی که خود بازیچه اند. و بدیهی است که «اسباب بازی» به مشغله و تفنّن راه می برد و نه مرثیه و تالم. چون تاثر شاعر تنها در سطرهایی باز می تابد که سرشار از پیوندهای تازه کلمات و ترکیبات متناسب در بستر اندوهناک شعرند. زیرا آنکه به «زبان برآمده از شعر» و «شعر در آمده از زبان» به معنی دقیق کلمه بیگانه بود و تسلّط و توانایی غوطه وری در زبان را نداشت، در سطح بازی های زبانی به کار تفنّن خواهد افتاد و از آن جا که کلمات شعر او از جوهر زندگی تهی است تحمّل تخیل و تفکر به مرگ را نمی تواند داشت. چون هول مرگ، شور زندگی را خواهد گرفت. شوری از این دست که در این شعر شاملوست که در هر مقطع اش از مرگ سخن می گوید:

«چندان که هیاهوی سبز بهاری دیگر
از فراسوی هفته ها به گوش آمد،
با برف کهنه
که می رفت

از مرگ
من
سخن گفتم.

و چندان که قافله در رسید و بار افکند
و به هر کجا
بر دشت
از گیلاس بُنان
آتشی عطر افشان برافروخت،

با آتشدان باغ
از مرگ
من
سخن گفتم...»

یا در قطعه «من مرگ را...»ش، که در سراسر شعر، حرکت هر سطر نسبت به سطر پیش، از نظر بیان جریانی فزاینده و در عین حال درهم رونده دارد. تا بند واپسین که این چنین جوهر سیال زندگی و مرگ را درهم می آمیزد:

من برگ را سرودی کردم
سرسبزتر ز بیشه

من موج را سرودی کردم
پر نبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر ز مرگ

سرسبزتر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم

پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم

پرطبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم.

و این همان مرگی است که در همه مفاهیم و مصادیق و همه جواهر و جوارح مظاهر پویای حیات برق می زند: نسیم،باران، سرود، فریاد، برگ، بیشه، جنگل، موج، نبض، انسان، عشق، تگرگ، طبل، دریا و...
و در حقیقت با همین نگاه یکسان به خواهران توامان عشق و مرگ و در جریان همین یگانگی و آمیختگی است که شاعر راستین، همواره همراه با اندیشه مرگ در دریای عشق غوطه می خورد.(۱) و با پذیرش حقیقت مرگ، بیش از پیش به زندگی دل می بندد. و همچون «خیام» به علّت اندیشه مدام به مرگ، انسان را به اغتنام فرصت و اکتساب لذّت از لحظات زندگی دعوت می کند. هر چند گهگاه نیز ممکن است که این اندیشه در روح انسان هنرمند چنان قوّت گیرد که جز با اندیشه مرگ نتواند زیست. حال چه این انسان از نوع «هدایت» باشد با وجود زمینه های ذهنی، که هرچه پیشتر آمد بیشتر از زندگی فاصله گرفت تا سرانجام در آستانه پنجاه سالگی خود را به دست مرگ سپرد، و چه از نوع «خاقانی» با وقوع پدیده های عینی، که از همان اوان کودکی و نوجوانی آن چنان از امواج سهمناک مرگ زخم خورد، که دیگر هرگز به ساحل آرامش نرسید. تا آن جا که از کران تا به کران جهان را جز به دیده شبی بی سپیده ننگریست:

قاف تا قاف جهان بینی شب وحشت چنانک
تا دم حشرش سپیده دم نخواهی یافتن

و البتّه که بدین منوال و با چنین حال هیچ شاعری نخواهد توانست که غافلانه خود را به فراموشی سپارد و اخبار و حوادث گونه گون را ناشنیده و نادیده انگارد و درد و رنج درون را ناسروده و نانوشته بگذارد و بارها به تکرار، چنان چون در قصیده زیر هشدار ندهد که:

در ساحت زمانه ز راحت نشان مخواه
ترکیب عافیت ز مزاج جهان مخواه

در داغ دل بسوز و ز مرهم اثر مجوی
با خویشِ خود بساز و ز همدم نشان مخواه

گر در دم نهنگ درآیی نفس مزن
ور در دل محیط درافتی کران مخواه

از ساغر سپهر تهی کیسه می مخور
وز سفره جهان سیه کاسه نان مخواه

عزلت ترا به کنگره کبریا بَرَد
آن سقفگاه را به از این نردبان مخواه

چون فقر شد شعار تو برگ و نوا مجوی
چون باد شد براق تو برگستوان مخواه

قصیده ای به نمونه از قصاید بسیار که عصاره تلخ بینش و جریان اندیشگی غالب شاعر را نشان می دهد.(۲) اندیشه غالب شاعری که وقتی به ایوان مداین می رسد، آن چنان از هیئت و هیبت عبرت آموز و حسرت آمیز آن تکان می خورد که هر بیتی از ابیات قصیده او آیتی از آیات بیداد زمان در ویرانکده دادِ با باد رفته ای می شود که گاه و بیگاه صدای انفجار آن را در برخورد به دیواره زمان می توان شنید:

هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن
هان ایوان مداین را آیینه عبرت دان

انفجار کلمات در «ایوان مداینِ» خاقانی، شاعر گریان (در مقابل منوچهری، شاعر خندان). و عجبا که آن چه بیش از هر چیز در فضای ظلمانی قصاید سیاه و نومیدوار او به چشم می خورد، دلبستگی وی به خورشید و اشعه طلایی صبحگاهی است. تا آن جاکه در کمتر مطلعی از مطالع قصاید اوست که کلمه «صبح» را نتوان دید.(۳) و آیا توجّه به «صبح» که طلوع روشنایی در گردش شبانروزی است، نشانه روشن حیات نیست؟ و آیا این ستایش صبحگاهی ناخودآگاه، عشق به طبیعت، عشق به زندگیِ شاعر را نشان نمی دهد؟ آن هم با چنان مایه ای که از همه ظرف ها تنها «رکاب می» را برگزیند تا بتواند با تعبیر «صبح» به «خنک» (= اسب سپید) و «شعاع» به «عنان»، آن چنان باده ای در خورِ «دریاکشانِ کوه جگر» در آن ظرف ریزد که تفّ آن کوه را هم چون دریا به لرزه درآورد، آن هم با چنان قدرت توصیف و هیمنه کلام و در نتیجه دور شدن از سادگی زبان تراژیک مرگ؛ که بیش از پیش موجب می شود خواننده در رسیدن به مرز تالم و تاثر در آستانه هر بیت متوقف گردد. به ویژه، چهره های منظور خاقانی، که هیچ کدام با سیمای اسطوره ای نیستند. برخلاف چهره های «شاهنامه» استاد طوس یا حکیم گنجه. و برای نمونه، مثلاً مرگ «دارا» بر بالین «اسکندر» در «اسکندرنامه». که اگر در مقام تراژدی، خواننده را می لرزاند، این جز به علت بیان خاص شاعرانه و نیز به سبب توجّه به سادگی زبان در این جایگاه ویژه از شعر شاعری نیست که اصولاً سنگین زبان و سختگوست.(۴) و چنین است که ما به این سادگی زبان و با این جوهر زلال تراژیک در مراثی خاقانی نمی توانیم برخورد و آن خمیره حماسی و نیز آن مایه عرفانی را نمی توانیم دید. چرا که او نه همچون «ابوسعید» عارفی است که مرگ اش عین شادی است و زندگی اش محض اندوه.(۵) و نه مثل «مولانا» که مرگ را به مردی نزد خود می خواند.(۶) چرا که مرگ در نظر او جز سیر به حیاتی دیگر نیست.(۷) و نه مانند «فردوسی» خداوندگار مرگ های شکوهمند: مرگ ایرج، مرگ سهراب، مرگ سیاوش و هر مرگی که جز با «مرد» در میدان نبرد روبه رو نمی شود. بشکوه و به آیین و بر بالین خاک، چه آن جاکه مرگ را به صورت مجرّد و مطلق (در نتیجه گفتگوهای حریف رجزخوان ناآگاه و ناتوان از شناخت هم نبردی بزرگ) توصیف می کند. مرگی شادمانه و شادی آور.(۸) و چه آنجا که اندوهناک ترین چهره مرگ را در پایان تراژدی نادلخواه، به حاصل از نبرد دو هم نبرد نشان می دهد: آن که در شناخت این به محبت و مهر به سختی پای می فشرد و این که از شناخت آن به غفلت و قهر به سستی چشم می بندد.(۹) و این همان رستمی است که با هر چمیدن اسب اش در آوردگاه، کرکس ها را به شوق چریدنی دیگر به رقص می آورد:

چماننده چرمه هنگام گرد
چراننده کرکس اندر نبرد

وصفی شکوهمند از بزرگمردی طوسی که در سایه زبان حماسیِ استوار زنده اش، با وجود حضور کرکسان، هیچ نشانی از مردگی و زشتی مرگِ کسان نمی توان یافت. که همه مرگهاش را چهره ای بشکوه و زیباست. چه آن جا که این زیبایی زاینده اندوهِ بالنده از مرگی است که بزرگ مردان مرد را در آغوش می گیرد و چه آن جا که این زیبایی زاییده شادیِ روییده از مرگی است که کوچک مردان نامرد را به پنجه می فشرَد. مرگ ویژه چهره های اسطوره ای در میدان حماسه و تراژدی.
و نیز مرگ چهره های تاریخی که ما را همواره به پشتبانیِ حقِ ستمبر در برابر ستمگر، نیروی ایستادگی و توانایی و فرزانگی و شکیبایی می بخشد. مرگ هایی که یا از دلِ یک ستم یا از درِ یک فریب و یا از سرِ یک رشک تعین و تحقق می یابد: مرگ مزدک، مرگ بابک، مرگ برزویه دادویه، مرگ سیاهپوش خراسانی، مرگ حسنک، مرگ شمس الدین محمد جوینی، مرگ رشیدالدین فضل اللّه همدانی و... تا مرگ های سده های نزدیک ما، مرگ خان جوان زند، مرگ قائم مقام، مرگ امیرکبیر و... و تا مرگ چهره های امروزین که از سرچشمه های آغازین، از اعدام آقاخان کرمانی و شیخ احمد روحی تا میرزاده عشقی، تقی ارانی، فرّخی یزدی و برخی از چهره های این دفتر جریان یافته و علی المعمول از سرِ اعتقاد به اعتبار آرمانی ارجمند بوده است. اما نه مرگ همه چهره ها، که این کتاب، تنها دفتر اندوهیاد آن تن ها نیست بل از آنِ دیگر دوستان و آشنایان نیز هست. همه آن ها که با مرگ به هنگام یا نابه هنگام، شاعر را پریشان کرده اند و به اندوه نشانده اند.(۱۰) و به نوشتن اندوهیادهایی که در هر کدام تنها تصویر و ترسیم یک خاطره برجسته از میان بسیار خاطره هاست. از کدام بگویم از «اندوهیاد گلشیری» و خاطره روز تمام کردن «احتجاب» و تمام شدن «رباب»، تا آخرین روز، که جنازه روان بیقرار بر دوش کاتبان و شاعران، به دنبال روح ناآرام خود به شتاب می گذشت؛(۱۱) یا خاطره روان بیتابِ آن همیشه نهراسنده از مرگ را، که سرانجام پایش قلم شد و از قدم افتاد و آرام آرام از قلم هم، تا آنگاه که از دست رفت، یا خاطره آن دوست که خُرام کبک داشت و صدای قهقهه اش همه درّه های جهان را می لرزاند، یا خاطره آن دیگر دوست که با گوشی هنوز آکنده از توفان خنده های او هر روز پراکنده ترم، یا خاطره سفر «سومین برادران سوشیانت» در اصفهان جادویی، که ماهی تمام پنجره باز روبه روی من بود، و خاطره آن بدر تمام و قدر کلام، استادی انسان، که نه تنها درس اخلاق، بل درد اخلاق داشت و آن استاد دیگر که اگر آنی به قهرم با خشم می راند، آنی دیگر به مهرم با چشم می خواند، یا خاطره آن استاد دوران تحصیل و دوست دوران تعلیم که در نخستین کلاس اش در سال های اول دبیرستان با خواندن نامه رستم فرخزاد چنانم تکان داد، که جز با تکیه به ابیات بلند کاخ بی گزند استاد طوس، استوار نتوانستم ایستاد. آموزگاری که با فرود از منبر روزگار مرا روزها و شب ها در خلوت اندوهیاد خویش فرو برد. آنقدر که سرانجام راه به اندوهیادی دیگر یافت: اندوهیاد همو که «سنگ آفتاب» را برگرداند و سرانجام آن روی سنگ را خواند. و نیز خاطره آن خانزاده، که در آفاق قبیله شعر، بر اسبی از فسیله دیگر می نشست و آن دیگر که «تنهایی» درست شکل او بود و دیگر نیست و آن نیز، که «نیست»اش کردند، که مرگ از بسیاری شرمساری از او به شتاب، از دشمن بیدادگرش انتقام گرفت. و خاطره آن دوست که در غربت چهل ساله اش مرگ را به دلیری خواند تا در خواب اش دیدار کند. و خاطره آن دیگر، که سال ها در سکوت تاریک اش، منتظری بی نگاه ماند تا بل انگشتریِ صداهای همه زمان ها را ـ که چشم نگین اش آب از چشمه روشن دل او داشت ـ به رسم هدیه ای بی همتاش ببخشم. و هم خاطره آن ماه چشم به راه که بیشتر با نگاه سخن می گفت و آن خود آویخته از درخت جنگلِ انبوه هم، که هم چنان چشمش دوخته بر افق باز دریاست و نیز خاطره آن شیدای سه «آرش» محبوب اش که چهل سال در ساحل «نیما» زیست و سرانجام هم در ساحل نیما خفت.
و ما همه نیز، که هم چنان در دریای «تا کجا» رو به ساحل «ناکجا» پارو می زنیم. تا روزی مگر در «اندوهیاد»ی دیگر تنها به نام، جای خوش کنیم.
و در پایان نمی دانم چرا دوست دارم عنان زمان برگاشته، به سال های نه چندان دور و دیر بازگردم و در میان آن دو ناژوی پیر در دو سوی سبز دره آن باغ، پنهان از آن چشم نگران، در ساحل حافظه آرام از خود برهنه شوم:

از قایق «قرناطه»
تا «نسیم» «مارین باد»

طوفان حافظه...
آمده از گرد سال ها
وقتی خود را می تکانی
در هوای آبی «دارآباد»

و سپیدار ناگهان
با کلاه ماه
می پایدت...

محمد حقوقی

بخش اوّل: شعرهای سپید

اندوهیاد احمد طاهری عراقی
برای
ضیاء موحّد

کاشاکاش

هیچ ات به کار نیامد
نه آکسفورد
نه کمبریج

نه زاویه
نه زیج
و نه «التعرّف لمذهب اهل التصوّف»
که نه صوفی بودی
نه حروفی
و نه منتظر «آینده» آیان...

کاشاکاش
کاشی بی نقش
بی هیچ خطّی:
بنایی و کوفی
لوح ساده صاف
صدف شفاف
کاشاکاش

چه زود بیست سال گذشت
احمد طاهریِ عراقی!
بیست سال
از بام ایام دیر
که انفسی بودی
تا شام ایام اخیر
که آفاقی گشتی
اگر چه هم چنان از کنار درخت اقاقی
گذشتی گذشتی گذشتی
روز روز روزها

بیدارا بر خاک، من!
خوابا در خاک، تو!
دریغا که تا آنروز دیگر نیستم
روزی که نسیم
ذرّات ترا خواهد پراکند
یارا!

و هوارا
از شمیم ذات تو خواهد آکند...
آه
«درگذشته» مغبون!
از گذشته چه بگویم
ـ که با گوشی هنوز
آکنده از قهقهه تو

هر روز
پراکنده ترم

تیرماه ۷۰
دارآباد

خطابه قاف

اندوهیاد مهدی اخوان ثالث
برای
حسن پستا

با این همه
چگونه اشک نبارم
در هوای تو
خطیب خلوتیِ نومید
امیدِ ناپدید در قاف!
شط شیهه
و رمه رمنده
بر دامنه خاکسترین...

بارانِ دُم اسب
و جهانِ در بغلِ سمندِ ایستاده،
تا آذرخش کمندش زند
و تندرش هی کند...

قایق مغروق در آب
و شقایق مدفون در خاک...

دقایقِ گذران را
چشم از آسمان بیکران بینداز و
به آسمانه خانه بیفکن!

از چشم اندازِ رنگی اُرسیِ عروس
می بینی!
پناه قِرقی را
زیر طاقیِ اطراق!

آری، بد واقعه را
به دریغا یا نه دریغا
قَدَر آن قدر ندارد
که تو می دانی و
قضا آن فضا...
که تو می بینی!

ماه نارنجی
یا نارنجک؟!
میش
یا گرگ؟!
قرقاول
یا عقاب؟!
ماغِ مرغابی
یا عربده میغ؟!
قراولان بی سر
برابلقان قبائلِ مغلوب
در آفاق بوقلمون
و سوارانِ در رکابِ اَسبانِ بالدار
در شتاب جنون...

شراب و رامش نه،
که خون و خنیاست

با توام!
قربوس مبوس
قاچ زین مچسب
چه ابر و چه اسب
که در آن بالا چیزی والا نیست
و اگر نه
تو بگو!
واپسین پله نردبان بیابان را
به جز بام پوشالیِ پر از بشکه خالی چیست؟!
پس
همچنان دل از زمین مَکن!
راه همیشه بگذار!
از سکوت تا سکون
(و نه تا «تیسفون»
که نام نیز مدام نیست)

بل
تا آن دو سکوی طلسم
بر دو سوی دروازه بی ستون
شارسانِ بی اسم
با تنها فانوس اصطبل اش...
خوابا که توئی!
چه به رویا
چه به کابوس

زنهار!
بر نمک گندیده ازلِ آغاز و سفره برچیده ابدِ پایان
چشم بربند و
دست برچین!

که اجزای حواس را
تنها پرده گوش و پرّه بینی ست؛
در جهان بی جهت صدا و بو
و خالیِ سبو و
دیگر
هیچ
با این همه
چگونه اشک نبارم
در هوای تو
خطیب خلوتیِ نومید
امید ناپدید در قاف!

آذر ۷۰
بروجرد

کبک یا ققنوس

اندوهیاد منوچهر هخامنشی
برای
مهندس علی کیوان

از زندگی به همین دو انگشت تار
و همان دو دانگِ آواز
در گوشه اصفهان
خشنود بودی

و هر که نداند، من می دانم
همان که بایست بود بودی

«منوچهر» را همیشه دوست داشتی
بی این که بدانی
چهره ارج «ایرج» و
فرّه فرّ «فریدون»
داشت؛

و نه خود را،
که تنها منوچهر خشنود بودی
و همان که بایست بود بودی؛
با رویایی چنان لطیف
که نه چهره داشت و
نه سایه

و همیشه، فردات
به سراغ
می آمد.

ققنوس عاشق آتش،
در خلوتِ نیلوفر آبی!
که جز «علی»ت
هم صحبت نبود
با آرزوی صحبت «دایی»
که مگر ناگاه
از راه در رسد

و به زبان «دری»ت
رندانه
سخن گوید
تا باز کبکی شوی
که صدای قهقهه ات
درّه های جهان را

ب
ل
ر
ز
ا
ن
د

کبکی ولی از همه چشم ها نهان
که تنها مات
ـ من و علی ـ بنگریم

دریغا منوچهر
خراب خنده و خاکستر
که رویای همیشه اش
خرام مرگ داشت
و خود نمی دانست...

کبک خشنود «دائی»
و ققنوس خرسند «علی»
که تنها به همان دو انگشت تار
و همان دو دانگِ آواز خشنود بود
و تا بود همان که بایست بود بود

دی ماه ۷۱
دارآباد

منظومه

اندوهیاد ثریا صدر دانش
برای
شراره و شیده حسامی

منظومه
هم چنان ماهی یکبار
دور می زد
می گشت

شب، ژرف بود و ما
در ژرف چاه
بودیم
و از ژرف چاه
گاهی در آب
گاهی در آتش
می تافتیم

با واژه های افشان در چاه
از حرف های «هوشنگ»
یا نوک کلک من
آه...
یا «حمید» یا «سپانلو» یا «سیمین»

چرخ ستاره ها را می دیدیم
و نیز می شنیدیم
از آن ماه
که همواره با نگاهش
در راز، در سخن بود

و
در دَور واژه ها
هر جا که جای مکثی داشت
پلک می زد.

و هیچ گاه واژه ایش
بر لب نمی گذشت
مگر گاهی
مثل آن گاه
کز منظومه ای سخن می گفتم من که نمی دانستم
در کدام کیهان است

و آن ماه
می تابید و می گفت:
فردا پگاه
نگاه خواهم کرد

تا فردا پگاه
کز پشت میز ـ میز هلالیش ـ
کیهان به کیهان
شماره به شماره
می گشت

تا ماه دیگر
کان ماه بی سخن
باز پلک می زد
و واژه های افشان
در شعر ما چهار تن
از چاه

از من
یا از «حمید» یا «سپانلو» یا «سیمین»
و ماه های دورترین نیز
از نامدار نومید «امّید» می تراوید
«امّید»
کز سی ماه پیش با خروج از منظومه رفته بود و
در طوس خفته بود

و دیگر
تنها با تصویر خود که به صندلی خالیش می تابید
هر ماه
در جمع ما به خاطره
شرکت می کرد

وان ماه هم
ماهی که با نگاه سخن می گفت هم چنان
و می گفت
«منظومه» مرا که کیهان به کیهان هر روز در جستجوش بود
در وادی هنوز
خواهد یافت
بی این که ما بدانیم
ماه دیگر
در ژرف چاه خواهد خوابید
و باز
بر میزبان تاریک به طرف چاه
خواهد تابید

او آن منیژه
یا ثریا
آن راز

و ما
بدر تمام را
بر صدر کلام
همتاب ماه
خواهیم دید

و قدر کلام را خواهیم دانست
و با «شیده» و «شراره» که آن ها نیز با نگاه سخن می گویند
با کلام سخن خواهیم گفت
در منظومه ای که ماهی یکبار
بر قرار خواهد بود
و همچنان بر مدار خواهد گردید

خرداد ۷۲
دارآباد

نظرات کاربران درباره کتاب اندوهیادها