فیدیبو نماینده قانونی مرکز دائرة‌المعارف بزرگ اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تاریخ جامع ایران

کتاب تاریخ جامع ایران
جلد دوم

نسخه الکترونیک کتاب تاریخ جامع ایران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۸,۷۵۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب تاریخ جامع ایران

تاریخ جامع ایران عنوان مجموعه‌ای است ۲۰ جلدی، مشتمل بر وجوه مختلف تاریخ سیاسی و اجتماعی و فرهنگی ایران از دوران پیش از اسلام تا انقراض قاجار. مراد از ایران در این مجموعه، دنیای ایرانی یا ایران فرهنگی است که همواره قلمروی گسترده‌تر از مرزهای جغرافیایی این سرزمین را شامل می‌شده است. از این وجهه نظر، مجلدات و ابواب مربوط به تاریخ فرهنگی ایران، بی ‌شک از اهمیت خاص برخوردار خواهد بود. پنج جلد نخست تاریخ جامع ایران به تاریخ ایران پیش از اسلام اختصاص دارد. جلد اول مشتمل بر سابقۀ انسان کهن در فلات ایران و تمدن‌های پیش از آریایی‌ها، ورود آریائی به ایران عصر مادها و قسمتی از تاریخ سیاسی هخامنشیان است. جلد دوم با دنبالۀ تاریخ هخامنشیان آغاز شده است. تاریخ ایران به روزگار سلوکیان، دولتهای پراکنده یا ملوک الطوایف، عصر ساسانیان، و سر انجام تاریخ اساطیری ایران در همین جلد مورد بررسی قرار گرفته است. جلد سوم تاریخ اقتصادی و اجتماعی ایران از آغاز تا پایان دورۀ ساسانی؛ آنگاه تشکیلات اداری و نظامی در ایران؛ و سرانجام باستان شناسی و هنر ایران در دوره‌های فرمانروایی مادها و هخامنشیان را در بر دارد. در جلد چهارم ضمن ارائه تحقیق در هنر و معماری ایران پیش از اسلام، به ادیان و آموزش و پرورش در ایران نیز توجه شده است. جلد پنجم هم مشتمل است بر تحقیق در زبان و ادبیات ایران، تاریخنگاری، جغرافیا نویسی، فلسفه و دانشهای دیگر.

ادامه...

بخشی از کتاب تاریخ جامع ایران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

اسکندر در راه شوش و تخت جمشید

سرانجام بعد از یک ماه استراحت و تجدید قوا در بابل، اسکندر در ۲۵ نوامبر بابل را به قصد شوش ترک کرد. شوش، به عنوان پایتخت سیاسی هخامنشیان، از سابقه ای بسیار طولانی برخوردار بود. شوش از زمان داریوش اول به یکی از مهم ترین استانهای شاهنشاهی بدل شد و در فهرست استانهای شاهنشاهی همواره در رتبه دوم یا سوم قرار داشت. بدون شک تصرف شوش و دستیابی به خزانه غنی آن تاثیر بسزایی در روحیه سربازان اسکندر و شخص وی داشت. اسکندر، با آگاهی از اهمیت شوش و نقش حیاتی آن، عازم فتح این سرزمین شد. نکته قابل توجه این است که به هنگام عبور اسکندر از دجله مزاحمتی برای وی ایجاد نشد و او به راحتی توانست مسیر موردنظر را طی کند. در ساحل رودخانه کرخه ائولیتس، حاکم شوش، به استقبال اسکندر آمد و هدایایی شامل شتر و فیل و جواهرات تقدیم اسکندر کرد، یکی از دلایل فتحِ بدون مقاومتِ شهر شوش را دیدگاه داریوش دانسته اند. بدین قرار که داریوش امید داشت، اسکندر با دیدن خزائن فراوان در شوش برای مدتی سرگرم شده و شاید داریوش از این راه می توانست به جمع آوری سپاه بپردازد. سرانجام اسکندر بعد از ۲۰ روز، در یکی از روزهای سال ۳۳۱ق م، وارد شوش شد و بر یکی از خزانه های کلان شاهنشاهی به ارزش ۴۰ هزار تالان شمش طلا و نقره و ۹هزار دریک دست یافت(۱۹). اسکندر حاکم شوش و افراد بومی را در قدرتهای خود نگاهداشت؛ ولی فرماندهی قلعه و خزانه را به نیروهای مقدونی واگذار کرد (گیرشمن ۱۳۸۶: ۲۴۱). دیودر (کتاب هفدهم، ۶۷) نقل می کند که اسکندر پس از اینکه مادر، دختران و پسر داریوش را در شوش گذاشت و عده ای را مامور آموزش زبان یونانی به آنها کرد، عازم سرزمین اوکسیها شد(۲۰). تاریخ نگاران یونانی از این سرزمین این گونه یاد کرده اند که بسیار غنی و دارای آب فراوان بوده است. گذرگاه این ناحیه توسط یکی از بستگان داریوش به نام ماداتس حفاظت می شد. ماداتس که به ظاهر قصد سرسپردگی به اسکندر را نداشت، تصمیم گرفت علیه اسکندر مقاومت کرده، گذرگاه را به روی اسکندر و سپاهیانش ببندد. به علت کوهستانی بودن منطقه و صخره های عمودی، اسکندر در این محل دچار وقفه شد و به ظاهر مسیری دیگر برای ادامه پیشروی وجود نداشت. سرانجام یکی از بومیان منطقه، راه عبور را به نیروهای اسکندر نشان داد. سرانجام سپاهیان اسکندر توانستند اوکسیها را شکست بدهند، بسیاری از آنها را به قتل رسانده، بیشتر شهرهای آنجا را تصرف کنند و آنها را ملزم به پرداخت خراج سالانه کنند (دیودر، کتاب هفدهم، ۶۷؛ آریان، آناباسیس، کتاب سوم، ۱۷).
درحالی که اسکندر در مصر و بابل و بعضی از شهرهای آسیای صغیر با آغوش باز پذیرفته شد، انتظار می رفت در ایران با مقاومت سرسختانه ای مواجه شود. ولی به جز مقاومت آریوبرزن در دربند پارس، مقاومت چندانی علیه اسکندر دیده نشد و همین امر روند پیشروی اسکندر را در ایران سریع تر می کرد و استانهای مهم شاهنشاهی یکی پس از دیگری به تصرف نیروهای مقدونی درمی آمد. پس از شوش نوبت به پارس «ثروتمندترین شهر زیر آفتاب» (دیودر، کتاب هفدهم، ۷۰) رسید. اسکندر پس از ۵ روز به دروازه پارس رسید که دیودر آن را صخره های سوزیان می نامد(۲۱).
اسکندر نیروهایش را تقسیم کرد: باروبنه و سواره نظام تسالی به فرماندهی پارمنیون از طریق جاده اصلی به سمت پارس حرکت کرد و خود اسکندر نیز از مسیر دیگری عازم سرزمین پارس شد (آریان، آناباسیس، کتاب سوم، ۱۸؛ کوینتوس کورتیوس، کتاب پنجم، ۴، ۳۳-۳۴؛ دیودر، کتاب هفدهم، ۷۳، ۱). نیروهای پارسی به رهبری آریوبرزن در دربند پارس مستقر شده بودند. این در حالی بود که اسکندر انتظار داشت بدون مقاومت چندانی به پارس برسد. آریان (آناباسیس، کتاب سوم، ۱۸، ۲) شمار نیروهای آریوبرزن را ۴۰ هزار پیاده و ۷۰۰ سواره آورده است (داندامایف ۱۹۸۹: ۳۲۸). دیودر (کتاب هفدهم، ۶۸) نیز شمار سربازان آریوبرزن را ۲۵ هزار پیاده و سیصد سواره ذکر کرده است.
عبور از مسیر گذرگاه به خاطر شرایط ویژه جغرافیایی و عدم آشنایی با منطقه بسیار سخت بود؛ بنابراین یکی از بهترین جاهایی که می شد جلوی پیشروی اسکندر را گرفت، همین جا بود (مک درموت و شیپمان ۱۹۹۹: ۲۹۵). آریوبرزن نخست صبر کرد تا نیروهای اسکندر وارد گذرگاه شوند و به حدکافی مسیر باریک را طی کنند. هنگامی که نیروهای مقدونی تقریباً نصف مسیر را طی کرده بودند، به ناگاه نیروهای پارسی از بالا به نیروهای مقدونی حمله کردند. از بالای کوه قطعات بزرگ سنگ را بر سر مقدونیها ریختند و اسکندر که به شدت غافل گیر شده بود، نتوانست به پیشروی خود ادامه دهد و دستور عقب نشینی را صادر کرد و در محلی باز و دور از دسترس پارسیان اردو زد (دیودر، کتاب هفدهم، ۶۸؛ آریان، آناباسیس، کتاب سوم، ۱۸؛ وود ۱۹۹۷: ۱۰۴-۱۰۵). در این درگیری شمار بسیاری از مقدونیها کشته شدند و در هنگام عقب نشینی نیزه های خود را بر جای گذاشتند. نیروهای آریوبرزن در مرحله اول توانسته بودند، جلوی پیشروی اسکندر را بگیرند؛ اما اوضاع جنگ در گذرگاه به زودی تغییر کرد. چوپانی از اهالی لیکیه که از مدتها پیش در منطقه چوپانی می کرد و به خوبی منطقه را می شناخت، در عبور اسکندر از گذرگاه، به او کمک کرد و این بار مانند نبرد ترموپیل، ولی به ضرر ایرانیان نیروهای پارسی غافل گیر شدند (دیودر، کتاب هفدهم، ۶۸، ۵۰۷؛ وود ۱۹۹۷: ۱۰۵). کراتروس به دیوار دفاعی پارسیان حمله کرد و اسکندر از پشت سر به نیروهای آریوبرزن حمله برد. پس از مدتی علی رغم رشادتها و دلیریهایی که پارسیان از خود نشان دادند، جنگ به سود اسکندر و سپاهیان مقدونی به پایان رسید و آریوبرزن، به همراه شمار اندکی از سواره نظام و در حدود ۵ هزار پیاده، از محل متواری و در سرزمین ماد به داریوش پیوست (داندامایف ۱۹۸۹: ۳۲۸؛ وود ۱۹۹۷: ۱۰۷). مقاومت گذرگاه پارس یکی از معدود مقاومتهایی بود که برای مدتی حرکت اسکندر را دچار وقفه کرد. علی رغم اینکه نبرد در مراحل اولیه خوب پیش رفت، سرانجام اسکندر موفق به گذر از تنگه شد و به سوی پارس به راه افتاد. شکست آریوبرزن در دروازه پارس مسیر پیشروی به سوی تخت جمشید و شهر پارس را برای اسکندر و مقدونیان باز گذاشت. هرچند که پس از آن در میان سپاهیان و فرماندهان پارسی درباره چگونگی دفاع از سرزمین اصلی پارس و به ویژه پارسه/ تخت جمشید اختلاف نظرهایی بروز کرد، به نظر می رسد سرانجام حاکم پارس که در این زمان تیریداتس بود، مخفیانه به اسکندر نامه نوشت و شهر را بدون مقاومت تسلیم اسکندر کرد (دیودر، کتاب هفدهم، ۶۹، ۱-۲؛ کوینتوس کورتیوس، کتاب پنجم، ۴، ۲۳-۲۴؛ بریان ۲۰۰۲: ۱۰۴۷).
اسکندر پس از آن، هرچند که در مسیر خود به پارسه با مقاومتهایی روبه رو شد، سرانجام خود را به آنجا رساند؛ شهری که دیودر (کتاب هفدهم، ۷۰) به حق آن را «ثروتمندترین شهر زیر آفتاب» یاد می کند و اسکندر آن را «منفورترین شهر در آسیا» می نامد(۲۲). توصیفی که دیودر از تخت جمشید و پارس می کند، به خوبی نمایانگر شکوه و عظمت این شهر است، شهری که به مدت چندین قرن در صلح و آرامش و بدون تهدید خارجی به حیات خود ادامه داده بود. ثروتهای بیکرانی از تمامی قسمتهای شاهنشاهی به شهر سرازیر می شد که در طول زمان انباشته شده بودند و ثروت گزافی را در شهر به وجود آورده بودند. از طرفی، شهر پارسه برای اسکندر یادآور تهاجمات چندباره پارسیان علیه سرزمینهای یونانی و مقدونیه و تسالی بود؛ زیرا به ادعای اسکندر، فرمان آن حملات از این شهر صادر می شد. بنابراین اسکندر به بهانه انتقام جویی از پارسیان دست سربازانش را در غارت شهر باز گذاشت؛ اما اجازه غارت کاخهای پادشاهی را به آنها نداد (دیودر، کتاب هفدهم، ۷۰؛ وود ۱۹۹۷: ۱۱۰-۱۱۱). سربازان اسکندر یک روز تمام به غارت شهر پرداختند و بسیاری از ساکنان آن را به قتل رساندند. دیودر نقل می کند که حتی حرص و ولع سربازان مقدونی با این همه قتل و غارت فروکش نکرد و آنان به دنبال گردآوری غنایم بیشتر بودند، تا جایی که برای به دست آوردن غنایم بیشتر یکدیگر را می کشتند. اسکندر، پیش از ترک پارسه، در میان فصل بهار به مناسبت پیروزیهایش جشنهایی برگزار کرد. در یکی از شبهایی که مقدونیها در حال برگزاری جشن بودند و شاه سرمست از پیروزی بود، زنی از اهالی آتن که دیودر (کتاب هفدهم، ۷۲) او را تائیس می نامد، اسکندر را ترغیب به آتش زدن کاخها کرد. فاتح جوان مقدونی نیز سرمست از پیروزی، اقدام به این کار کرد. درحالی که دیودر، پلوتارک و کوینتوس کورتیوس داستان مشابهی را نقل کرده اند، آریان (آناباسیس، کتاب سوم، ۱۸) کوشیده است به گونه ای عمل اسکندر را توجیه کند. او نقل کرده است، پارمنیون قصد داشت که اسکندر را از آتش زدن کاخها بازدارد؛ اما اسکندر با یادآوری تهاجمات پارسیان علیه سرزمینهای یونانی، آن را عملی مشروع برای انتقام از پارسیان یاد کرد(۲۳).
درهرحال، اینک اسکندر دو شهر از مهم ترین شهرهای هخامنشیان و نخستین پایگاههای هخامنشیان را تصرف کرده بود. دیودر (کتاب هفدهم، ۷۱) میزان ثروتی را که اسکندر از آنجا به دست آورد، ۱۲۰ هزار تالان نقره ذکر کرده است. به نقل منابع، میزان غنایم به حدی بود که اسکندر برای جابه جایی آنها با مشکل مواجه شد و دستور داد، شمار زیادی قاطر از میان رودان، بابل و شوش به پارس بفرستند. اسکندر قصد داشت که مقداری از غنایم را برای ادامه جنگ با خود برده، بقیه را به شهر شوش بفرستد (وود ۱۹۹۷: ۱۰۸).

مرگ داریوش سوم و پایان شاهنشاهی هخامنشی

اوضاع شاهنشاهی هخامنشی رو به وخامت رفته بود. اسکندر توانسته بود بسیاری از استانها، مانند مصر، بابل، شوش و پارس را با کمترین مقاومت تصرف کند و نظارت بر آن نواحی را به دست بگیرد. شکستهای پی درپی سیاسی ـ نظامی توان داریوش و حکومت او را تحلیل برده بود. بسیاری از اطرافیان داریوش که اوضاع را وخیم دیده بودند و امیدی به بازگشت شرایط پیشین نداشتند، از اطراف داریوش پراکنده شده، به سردار جوان مقدونی پیوسته بودند. از این میان، می توان به مزه (مازوس)، ابولیتس و تیریداتس اشاره کرد(۲۴). انتظار می رفت، بر خلاف سرزمینهای مصر و بابل، که بدون مقاومت تسلیم اسکندر شدند، در داخل ایران بر ضد مهاجمان مقدونی مقاومت بشود؛ اما نه تنها چنین چیزی رخ نداد، بلکه شوش و پارس به راحتی توسط اسکندر فتح شدند. تا این زمان ما تنها از مقاومت آریوبرزن در گذرگاه پارس اطلاع داریم که آن هم توفیق نیافت.
داریوش، پیش از این، ارابه ها و بسیاری از وسایل دیگری را که همراه داشت به دروازه های کاسپی فرستاده بود و خودش در ماد مانده بود. داریوش بر آن بود تا با گردآوری نیروهای تازه از شهربی باکتریا (بلخ) و دیگر شهربیها بار دیگر وارد جنگ با اسکندر بشود. هنگامی که اسکندر از این موضوع آگاه شد، به سرعت به سمت داریوش که در ماد بود حرکت کرد. سرعت زیاد اسکندر ابتکار عمل را از داریوش گرفت و او نتوانست نیروهای مورد نیازش را گرد آورد (آریان، آناباسیس، کتاب سوم، ۱۹، ۴؛ دیودر، کتاب هفدهم، ۷۳؛ کورت ۲۰۰۷: ۴۵۱ یادداشتهای ۱ و ۲؛ داندامایف ۱۹۸۹: ۳۲۹). داریوش پیش از اینکه اسکندر به ماد برسد، با گنجینه های این سرزمین بالغ بر ۷ هزار تالان و به همراه ۶ هزار پیاده و ۳ هزار سوار گریخت (آریان، آناباسیس، کتاب سوم، ۹) (۲۵). اسکندر در ماد پارمنیون را مامور فتح سرزمین کادوسیها و هیرکانیها کرد و خودش به تعقیب داریوش پرداخت که در راه شرق بود (همان، ۱۹) (۲۶). داریوش که در این مرحله نیز دچار شکست شده بود، پس از عبور از دروازه های کاسپین به سمت باکتریا (بلخ) عزیمت کرد؛ درحالی که در این زمان بسیاری از سربازانش او را ترک کرده بودند (آریان، آناباسیس، کتاب سوم، ۲۰، ۲). اسکندر در ماد دست به اقدامی سیاسی زد و اُکسوداتس را که پیش از این به دستور داریوش در شوش زندانی شده بود، به مقام شهربی ماد منصوب کرد (همانجا).
داریوش در مسیر باختر، آرتابازان، یکی از قدیم ترین و پیرترین دوستان خود را مسئول سازمان دهی نیروهای باقی مانده خود کرد، درحالی که ظاهراً او نیز در اندیشه جدایی از اردوی پادشاه بود (کوینتوس کورتیوس، کتاب پنجم، ۹، ۱، ۱-۱۷) (۲۷). پس از آن داریوش گرفتار دسیسه بسوس، شهرب باکتریا شد و او با همکاری نَبرزَنِس، فرمانده سواره نظام داریوش و برسانتس شهرب آراخوسیا و درنگیانه ، داریوش را اسیر کرد (همان، کتاب پنجم، ۱۰، ۱-۹؛ دیودر، کتاب هفدهم، ۷۳؛ آریان، آناباسیس، کتاب سوم، ۲۰، ۲۱، ۱، ۴-۵؛ ۱۰، ۲۲، ۱). اسکندر، پس از آگاهی از موضوع، با سرعت هرچه تمام تر به تعقیب آنها پرداخت؛ ولی نتوانست کاری از پیش ببرد. نَبرزَنِس و برسانتس پیش از رسیدن اسکندر داریوش را زخمی کرده و او را در محل باقی گذاشته بودند و داریوش پیش از رسیدن اسکندر جان داد. پس از وی، بسوس فرماندهی نیروهای داریوش را برعهده گرفت و جانشین داریوش شد (همان، کتاب سوم، ۱۲، ۱، ۴-۵؛ ۱۰، ۲۲، ۱؛ دیودر، کتاب هفدهم، ۷۳؛ بریان ۲۰۰۲: ۱۰۴۹-۱۰۵۰). بنابر برخی از روایات، اسکندر پیش از مرگ داریوش بر بالین وی حاضر شد و داریوش از او خواست که انتقام خونش را بگیرد. اسکندر جسد داریوش را به پارس فرستاد و دستور داد که او را مانند شاهان پیشین هخامنشی در مقبره های شاهی دفن کنند (دیودر، کتاب هفدهم، ۷۳؛ داندامایف ۱۹۸۹: ۳۲۹) (۲۸).
با مرگ داریوش سوم، شاهنشاهی هخامنشی به پایان رسید. تا این زمان اسکندر توانسته بود بخش اعظم متصرفات شاهنشاهی هخامنشی را تصرف کند؛ ولی هنوز هم دشمنان خطرناکی اسکندر را تهدید می کردند. بسوس، شهربی باکتریا که رشادتهای بسیاری از خود نشان داده بود، در راس دشمنان اسکندر قرار داشت. وی پس از زخمی کردن داریوش به سوی شهربی اش در باختر رفته بود و در آنجا با نامیدن خود به عنوان اردشیر چهارم، نشان داد که می تواند رقیبی جدی برای اسکندر و فتوحات وی
باشد. بسوس امید داشت که جغرافیای منطقه در مقابله وی با اسکندر موثر واقع شود و مانع از ادامه کار اسکندر گردد. بسوس پس از اینکه به شهربی اش بازگشت، دستور تجهیز سپاه و ساخت اسلحه و تجهیزات مورد نیاز را داد (دیودر، کتاب هفدهم، ۷۴؛ بریان ۲۰۰۲: ۵۷۱).
اسکندر، در ادامه پیشروی خود، به سمت شرق به سوی هیرکانی حرکت کرد. اسکندر به راحتی توانست هیرکانی را فتح کند. در اینجا بود که ارتاباز به همراه پسرش کوفن و آریوبرزن و اَرشامه، نیروهای یونانی همراه داریوش و اُتوفراداتس، حاکم تپورستان، نزد اسکندر آمدند و خود را تسلیم وی کردند. اسکندر اُتوفراداتس را در سمت خود ابقا کرد و ارتاباز را که از افراد بلندپایه همراه داریوش بود، در رکاب خود باقی گذاشت. اسکندر با برخوردی سرسختانه، مزدوران یونانی را که در رکاب داریوش گناه بزرگی (از دیدگاه وی) انجام داده بودند، بخشید و در سپاه خود به کار گرفت (آریان، آناباسیس، کتاب سوم، ۲۳؛ دیودر، کتاب هفدهم، ۷۶؛ قس: بادیان ۱۳۸۵: ۳۱۵). اسکندر در مسیر پیشروی خود با مقاومت مردیها مواجه شد. دیودر (کتاب هفدهم، ۷۶) نقل می کند که آنان به تواناییهای نظامی خود افتخار کردند و هیچ درخواستی برای اسکندر نفرستادند و به جای آن با نیروی بالغ بر هشت هزار سرباز راهها را بستند و منتظر نیروهای مقدونی شدند (قس: بادیان ۱۳۸۵: ۳۱۵). علی رغم تلاشی که مردیها علیه اسکندر انجام دادند، اینان نتوانستند کاری از پیش ببرند و مغلوب نیروهای مقدونی شدند. برخورد اسکندر با اینان بسیار خشن بود و بسیاری از آنان را به قتل رسانید و سرزمین مردیها نیز به همراه تپورستان تحت شهربی اُتوفراداتس قرار گرفت. اسکندر پس از اقامت و استراحت دو هفته ای در شهر زادراکاته (ساری؟) که یکی از شهرهای مهم هیرکانیا بود، پس از اجرای قربانیها، جشنها و بعضی از مسابقات عازم شهربی آریه (هرات؟) شد. شهربی آریه در این زمان فردی به نام سَتیبازانِس بود که احتمالاً در خراسان امروز و در نزدیکی توس نزد وی آمده، اظهار تابعیت کرد (آریان، آناباسیس، کتاب سوم، ۲۴؛ قس: بادیان ۱۳۸۵: ۳۱۶). خبری مهم که در این شهر به اسکندر رسید، این بود که بسوس که پیش از این به باکتریا گریخته بود، لباس پادشاهی بر تن کرده و خویشتن را اردشیر، پادشاه ایران، خوانده است (همان، کتاب سوم، ۲۴). در این شرایط اسکندر می بایست هرچه زودتر خطری را که از سوی بسوس تهدیدش می کرد، رفع کند. به همین خاطر اسکندر آریه را به مقصد شهربی باکتریا و به منظور رویارویی با بسوس ترک کرد. در میانه راه بود که به وی خبر رسید سَتیبازانس، حاکم آریه، علیه اسکندر شورشی شده است.
اسکندر در اوضاع بدی قرار داشت، از یک طرف می بایست هرچه زودتر خطر بسوس را دفع می کرد و از طرف دیگر آشوب پشت سرش در صورت شکست در مقابل بسوس عرصه را بر وی تنگ می کرد. به ناچار اسکندر از رویارویی با بسوس صرف نظر کرد و بار دیگر عازم آریه شد. سَتیبازانس که توان مقابله با اسکندر را در خود نمی دید، تصمیم به فرار گرفت. او به سوی استان باکتریا رفت و به بسوس ملحق شد. اسکندر این بار پارسی ای را به نام اَرشامه حاکم آریه کرد؛ ولی به جای اینکه به جنگ علیه بسوس ادامه دهد، تصمیم گرفت که به زرنگ برود (همان، کتاب سوم، ۲۵؛ دیودر، کتاب هفدهم، ۷۸؛ وود ۱۹۹۷: ۱۳۴).
شهربی زرنگ، برسانتس نام داشت که در دستگیری و قتل داریوش همدست بسوس بود. وی با نزدیک شدن نیروهای اسکندر به سمت هند فرار کرد؛ ولی در آنجا او را دستگیر کردند و نزد اسکندر فرستادند و اسکندر دستور قتل وی را صادر کرد. سپس اسکندر در مسیر پیشروی خود وارد سرزمین آریاسپها شد و در آنجا با آغوش باز پذیرفته شد. او پس از انجام مراسم قربانی برای آپولو به سمت نواحی درانگیانا و گدروسیا و آراخوسیا حرکت کرد (آریان، آناباسیس، کتاب سوم، ۲۷-۲۸). در این مرحله بار دیگر به اسکندر پیغام دادند که اوضاع شهربی آریه متشنج شده است. این بار نیز سَتیبازانس که پیش از این نزد بسوس در باکتریا گریخته بود، با نیرویی بالغ بر دو هزار سوار به آریه حمله کرده بود. ظاهراً او و بسوس به دنبال آن بودند تا با ایجاد ناامنی و درگیری پشتِ سر اسکندر ادامه کار را بر وی دشوار نمایند. اسکندر پارسی ای را به نام آرتابازوس به همراه دو تن یونانی به نامهای اریگیوس و کرنوس به سوی سَتیبازانس گسیل کرد. نیروهای تحت رهبری سَتیبازانس شجاعت بسیاری از خود نشان دادند؛ اما هنگامی که ستیبازانس در یک درگیری تن به تن با اریگیوس کشته شد، دیگر نتوانستند به جنگ ادامه دهند و پراکنده شدند (همان، کتاب سوم، ۲۸؛ قس: بادیان ۱۳۸۵: ۳۱۹).
اسکندر درحالی که دیگر سردارانش درگیر کار سَتیبازانس بودند، به سمت کوههای هندوکش رفت. جغرافیای طبیعی منطقه و به ویژه یخ بندان منطقه می توانست ادامه کار را برای نیروهای اسکندر با مشکل روبه رو کند. به نقل دیودر (کتاب هفدهم، ۸۲) و کوینتیوس کورتیوس (کتاب هفتم، ۱۲) سرمای بیش ازحد باعث مرگ شماری از نیروهای اسکندر شد؛ و نیز تابش نور خورشید بر برفها باعث کور شدن سربازان اسکندر شد.
اما مهم تر از همه در این زمان برای اسکندر پایان دادن به زندگی بسوس بود؛ زیرا او دریافته بود که باید هرچه زودتر خطر بسوس را دفع کند. اسکندر با مسافرتی شانزده روزه خود را سرانجام به بلخ رسانید. نیروهای بسوس شامل ۷ هزار باکتریایی، پارسی که پس از دستگیری داریوش به او ملحق شده بودند و داهه ایها بود. بسوس که در این زمان در ساحل رودخانه تَنَیس اقامت کرده بود، برای جلوگیری از ادامه کار اسکندر و به امید اینکه سرمای منطقه به زودی او را از پای درخواهد آورد، سیاست زمین سوخته را در پیش گرفت؛ به این ترتیب تمامی نواحی آباد پشت سر خود را از بین برد. علی رغم تلاش بسوس، اسکندر به راحتی توانست از دامی که برایش پهن شده بود، رهایی یابد. بسوس که خطر نزدیک شدن اسکندر را فهمیده بود و از سوی دیگر توانایی مقابله با او را در خود نمی دید، از آمودریا (جیحون) گذشت و قایقهایی را که به وسیله آنها از رودخانه عبور کرده بود، آتش زد و به شهر نَووتَکه در سرزمین سُغدیانا فرار کرد (آریان، آناباسیس، کتاب سوم، ۲۸). اسکندر سپس وارد سرزمین باکتریا شد و پس از چند روز استراحت توانست از جیحون عبور کند. در این زمان در اردوی بسوس اوضاع تغییر کرده بود. بنا به نقل آریان (همان، کتاب سوم، ۲۹-۳۰)، دو تن از یاران بسوس به نامهای سپیتامنس و داتافرنس به اسکندرنامه نوشتند که در صورت ایمنی جانشان، بسوس را به وی تحویل خواهند داد. اسکندر که اینک تا اندازه ای خیالش آسوده شده بود، بطلمیوس را برای تحویل گرفتن بسوس بدان سوی گسیل داشت، آریان به نقل از بطلمیوس می گوید که بعد از اسارت بسوس، او را نزد اسکندر فرستادند و پس از شکنجه های بسیار او را برای اجرای فرمان قتل وی به بلخ فرستادند.

پایان لشکرکشی اسکندر و بازگشت به بابل

اسکندر، پس از پایان بخشیدن به کار بسوس تصمیم گرفت سغد را فتح کند.
نخست وارد شهر سمرقند شد و توانست این شهر را که یکی از مهم ترین نواحی سغد بود، به تصرف دربیاورد (همان، کتاب سوم، ۳۰). به نظر می رسد که اسکندر در ادامه کار با سغدیها و نیروهای حاضر در منطقه به مشکل برخورد. در این نواحی مقاومتهایی علیه اسکندر صورت گرفت و قریب به دو سال طول کشید تا اسکندر بر این نواحی تسلط یابد. پس از تسلط اسکندر بر این نواحی، او در پی ایجاد مهاجرنشینهای یونانی در مناطق شرقی برآمد و به این منظور یونانیان را در آن مناطق اسکان داد. اسکندر در ادامه پیشروی خود بار دیگر از هندوکش عبور کرد و به سوی هند رفت. در اینجا با نیروهای هندی حاضر در منطقه زدوخوردهایی داشت. دوری طولانی مدت از موطن اصلی و خستگی ناشی از جنگهای طولانی کم کم باعث نارضایتی سپاهیان اسکندر شد. اسکندر که اینک ارباب آسیا بود، ناچار به بازگشت شد و پس از تقسیم سپاهیانش راه تخت جمشید را در پیش گرفت. شرایط نامساعد جوی و گرمای زیاد سپاهیان مقدونی را کلافه کرده بود و موجب تلف شدن بسیاری از سربازان اسکندر شد. سرانجام بعد از تحمل مشقتهای فراوان، توانست از طریق سیستان و بلوچستان و کرمان در سال ۳۲۴ یا ۳۲۵ق م به شوش برسد. اسکندر پس از استراحت در شوش و اجرای جشنها و برقراری پیوند ازدواج میان زنان بلندپایه ایرانی و سرداران خود، شوش را به مقصد بابل ترک کرد. او که در اوج جوانی و قدرت به سر می برد و خود را ارباب آسیا می دانست، سرانجام در سن ۳۲ سالگی و تنها پس از ۱۲ سال حکمرانی، به دلیل ابتلا به بیماری، در سال ۳۲۳ق م در بابل چشم از جهان فرو بست؛ درحالی که توانسته بود در طول ۱۲ سال، تمام شاهنشاهی پارس را که از دریای مدیترانه در غرب تا رود سند در هند امتداد داشت، درنوردد و به یکی از بزرگ ترین پادشاهیهای عصر خود پایان دهد و سرنوشت آن را به سرداران خود بسپارد که حال، هریک از آنها مدعی بخشهایی از آن شده بودند (بادیان ۱۳۸۵: ۳۵۱-۳۷۰).

نبرد ایسوس

پیروزی در نبرد گرانیکوس دروازه های آسیای صغیر را به روی سپاهیان مقدونی گشود. اسکندر در اندک زمانی توانست شهرهای مهم آسیای صغیر را یکی پس از دیگری فتح کند. از طرفی، از آنجایی که تاریخ نگاران همه جا به دنبال اسکندر و پیروزیهای او هستند، از احوال و تصمیمات داریوش چیز زیادی گزارش نمی دهند؛ ما به درستی نمی دانیم که داریوش در این زمان در فکر چه بوده و برای مقابله با اسکندر چه طرحهایی داشته است، یا اینکه آیا هرگز فکر می کرد که اسکندر به زودی قلب شاهنشاهی را درنوردد و به عمر آن پایان دهد. درهرحال، به نظر می رسد که اینک داریوش حداقل متوجه شده بود که با یک شورش کم اهمیت مواجه نیست؛ بنابراین پس از مرگ مِمنون داریوش تصمیم گرفت که خود فرماندهی سپاهیان پارسی را در ایسوس برعهده بگیرد. او که در این زمان در راه کیلیکیه بود، بر آن بود تا ابتدا وارد جنگ با اسکندر شده، سپس به سمت جنوب رفته، با نیروهای تحت رهبری پارمنیون وارد جنگ شود؛ اما اسکندر که از نقشه داریوش مطلع شده بود، وارد این منطقه نشد و نقشه داریوش عملی نشد. سپس داریوش به سوی دشت کوچک ایسوس در مسیر میان کلیکیه و سوریه حرکت کرد. نیروهای پارسی با عبور از کوههای آمانوس سپاه مقدونی را غافلگیر کرده، از پشت سر به آنها حمله کردند. نیروهای پارسی پادگان را تصرف کرده و شمار بسیاری از زخمیها را به قتل رساندند(۱۰).
درهرحال، سرانجام در سال ۳۳۳ق م نیروهای مقدونی و پارسی در دشت کوچک ایسوس رودرروی یکدیگر قرار گرفتند. تاریخ نگاران یونانی درباره شمار نیروهای پارسی اعداد و ارقام گوناگونی را نقل می کنند. برای نمونه آریان در کتاب آناباسیس (کتاب دوم، ۲، ۸) سپاه داریوش را در نبرد ایسوس ۶۰۰ هزار نفر ذکر می کند، درحالی که کوینتوس کورتیوس (کتاب سوم، ۲) سپاه هخامنشی را ۱۰۰ هزار سرباز ذکر می کند که از این تعداد ۳۰ هزار نفر سواره نظام بودند و ۳۰ هزار نفر مزدور یونانی و نیروهایی که از ملل تابع گرد آوری شده بودند. دشت کوچک ایسوس در عمل اجازه شرکت تمامی نیروهای پارسی را نمی داد، ضمن اینکه سواره نظام پارسی به علت کمبود فضا امکان مانور نداشت. در آغازِ نبرد همه چیز یکسان بود و نیروهای دو طرف رشادتهای بسیار از خود نشان می دادند. نیروهای مزدور تحت رهبری پارسیان به قلب سپاه اسکندر حمله کردند و فشار زیادی بر آن قسمت وارد کردند، به نحوی که اسکندر مجبور شد این قسمت از سپاه را تقویت کند (داندامایف ۱۹۸۹: ۳۲۲).
نیروهای اسکندر توانستند خود را به نیروهای داریوش رسانده، شمارِ بسیاری از آنها را به قتل برسانند. اسب داریوش در اثر ضربات نیزه ها رم کرده، داریوش را به زمین انداخت. علی رغم اینکه گردونه دیگری برای وی آوردند، داریوش تصمیم گرفت که میدان نبرد را ترک کرده، بگریزد. فرار داریوش از صحنه جنگ باعث شد که به دنبال او و بهانه حفاظت از شاه، افراد سپاه نیز به دنبال او روان شوند و فرار کنند.
بدین گونه بار دیگر فاتح مقدونی توانست سپاه شاه بزرگ را در ایسوس شکست دهد. همسر، دختران، مادر و پسر خردسال داریوش که در این جنگ داریوش را همراهی می کردند، همگی به اسارت نیروهای مقدونی درآمدند (آریان، آناباسیس، کتاب دوم، ۱۳، ۱؛ قس: گیرشمن ۱۳۸۶: ۲۳۸؛ رجبی ۱۳۸۲: ۳ /۱۲۸). پس از آن، داریوش با ۴ هزار سپاهی که او را همراهی می کردند، به طرف بابل حرکت کرد (آریان، آناباسیس، کتاب دوم، ۱۳، ۱). اسکندر نیز به جای تعقیب او ــ ازآنجایی که نگران سرزمینهای پشت جبهه و سرزمینهای فتح نشده در سواحل شرقی مدیترانه یعنی شهرهای صور و غزه و همچنین شهربی بزرگ مصر بود ــ ترجیح داد نخست به طرف سوریه و شهرهای ساحلی مدیترانه و مصر برود و پس از پاک سازی آنها به جانب شرق و قلب شاهنشاهی حرکت کند. در همان حال، باقی مانده سپاهیان داریوش پس از گردآمدن در کنار هم و بازسازی نیروهای خود، کوشیدند، برای سرگرم کردن اسکندر تا پیش از تصمیم نهایی پادشاه برای تداوم مقابله با سپاه اسکندر، دست به یک رشته عملیات برای فتح سرزمینهای از دست رفته در آسیای صغیر، فنیقیه در پشت جبهه اسکندر و حتی مصر که ناآرام شده بود بزنند. آنان حتی موفق شدند شهرهای راهبردیِ آسیای صغیر را به تصرف خود درآورند، که البته فرار شاه به بابل، اوضاع سیاسی حاکم بر کشور و به ویژه اسارت خانواده شاه همگی باعث شد که این گونه عملیات از تداوم و پشتوانه لازم برخوردار نباشند و حتی تلاش پارسیان در قطع ارتباط اسکندر با پشت جبهه نیز ثمر نداد (دیودر، کتاب شانزدهم، ۴۸، ۲-۶؛ کوینتوس کورتیوس، کتاب چهارم، ۱، ۳۴-۵۰؛ قس: کورت ۲۰۰۷: ۴۳۶؛ بریان ۲۰۰۲: ۸۲۸-۸۲۹؛ همو ۱۹۷۴: ۵۳ ب‍ ).
درهرحال، در این زمان داریوش در وضعیت بدی به سر می برد. اسارت خانواده وی تاثیر بدی در روحیه شاه پارس گذاشته بود. داریوش که در این زمان در بابل به سر می برد، به اسکندر نامه نوشت. او به اسکندر پیشنهاد کرد که تمام سرزمینهای واقع در غرب و فلات ایران را به همراه ۱۰ هزار تالان نقره و همچنین ازدواج با دختر داریوش استاتیرا که در اسارت وی بود، بپذیرد و به جنگ خاتمه داده، به سرزمینش بازگردد. اسکندر که سرمست از پیروزی در نبردهای گرانیکوس و ایسوس بود، پیشنهاد داریوش را رد کرد و او را غاصب تاج و تخت خواند(۱۱). علی رغم اختلاف نظر درباره محتوای نامه یا نامه هایی که داریوش به اسکندر نوشت، می توان به این حقیقت پی برد که شاه پارس در این زمان در موقعیت مطلوبی به سر نمی برده است. سپاه شاهنشاهی برای دومین بار در مصافی بزرگ با مهاجمان مقدونی نتوانسته بود کاری از پیش ببرد. در این میان، اسارت خانواده شاه نیز بر مشکلات روحی داریوش افزوده بود.

فتح صور، غزه و مصر

اسکندر بعد از پیروزی در ایسوس تصمیم گرفت، به جای دنبال کردن داریوش، سرزمینهای جدیدی را فتح کند. پارمنیون از سرداران مشهور اسکندر توانست شهر دمشق را بدون مقاومت فتح کند. حاکم شهر خزانه شهر را تقدیم وی کرد و بدین گونه یکی دیگر از مهم ترین مناطق شاهنشاهی به دست مهاجمان مقدونی افتاد. در همین جا بود که پارمنیون توانست دختر اردشیر سوم، برادرزاده داریوش، فرزندان فرناباز و ارتبازو و دختران منتور و همسر مِمنون را به اسارت درآورد(۱۲). یکی از مناطقی که مقاومت سرسختانه ای در مقابل نیروهای مقدونی نشان داد، شهر صور بود. این شهر به مدت ۷ ماه در مقابل نیروهای اسکندر مقاومت کرد. سرانجام اسکندر با ایجاد موج شکنهایی میان شهر و ساحل و محاصره طولانی مدت شهر و مسدود کردن ورودیهای شهر توانست آبغا را تصرف کند(۱۳). اسکندر دستور تخریب شهر و قتل عام مردم را صادر کرد. از جمعیت شهر بالغ بر ۶ هزار تن را به قتل رساندند و عده ای را نیز تبعید کردند(۱۴).
اسکندر در پاییز سال ۳۳۲ق م عازم فتح مصر شد. مصر یکی از شهربیهای مهم شاهنشاهی هخامنشی بود که پیش تر چندین بار علم استقلال برافراشته بود؛ اما سرانجام اردشیر سوم در سال ۳۴۲ق م مصر را فتح کرده و بار دیگر آن را تحت فرمان شاهنشاهی درآورده بود. مصر در زمان داریوش سوم بار دیگر قیام کرد، این بار نیز سرکوب شد. ناحیه غزه در مسیر پیش روی اسکندر به سوی مصر، فتح شد. فتح غزه دو ماه به طول انجامید. در اینجا به مانند صور، اسکندر ساکنان شهر را قتل عام کرد. اسکندر در بهار سال ۳۳۲ق م خود را نزدیکی دروازه های پلوزیوم یافت. در مصر نیز همانند بسیاری از نواحی دیگر مقاومت چندانی در مقابل اسکندر دیده نشد. مردم از ورود اسکندر به شهر استقبال کردند. حاکم شهر در این زمان مَزکس بود؛ که نتوانست در مقابل اسکندر از خود مقاومتی نشان دهد و به همین خاطر ناچار شد که شهر را تسلیم اسکندر کند (رجبی ۱۳۸۲: ۱۴۷؛ داندامایف ۱۹۸۹: ۳۲۵). برخورد اسکندر با روحانیان مصری و سیاست آنها در برابر اسکندر نیز قابل توجه می نماید. روحانیان معبد ممفیس تاج فرمانروایی مصر علیا و سفلا را بر سر اسکندر گذاشتند و رسماً از ورود وی استقبال کردند. اسکندر نیز در معبد کرنک حضور یافت و به معبد گاو آپیس رفت و رسماً به عنوان فرعون مصر معرفی شد (نک‍: وود ۱۹۹۷: ۷۱-۸۳). بعدها افسانه ای که اسکندر را فرزند نکتانبوی دوم، فرعون مصر می دانست، نیز رواج یافت. اسکندر همچنین در سال ۳۳۱ق م دستور بنای شهر اسکندریه را در نیمه غربی دلتای نیل صادر کرد(۱۵).

نبرد گوگمل

اسکندر در بهار سال ۳۳۱ق م مصر را ترک و به سمت غزه و ساحل فلسطین و از آنجا به طرف صور حرکت کرد. اسکندر در بازگشت از مصر و در طول مدت اقامت در سوریه قاتلان آندروماکوس، فرمانروای سوریه، را که در طی یک شورش دستگیر و در آتش سوزانده شده بود، مجازات کرد و شخصی را به نام ممنون به عنوان فرمانروای سوریه منصوب کرد (کوینتوس کورتیوس، کتاب چهارم، ۸، ۹-۱۱؛ دیودر، کتاب هفدهم، ۶۲-۶۳؛ آریان، آناباسیس، کتاب سوم، ۳-۶؛ بازورث ۱۹۸۰: ۲۲۵). در اینجا و در شهر صور بود که اسکندر از تمرکز نیروهای داریوش در بابل آگاهی یافت. باز چون چند سال گذشته، منابع یونانی و رومی همچنان در تعقیب اسکندر هستند و از داریوش و اقامت او در بابل طی دو سال گذشته که اسکندر سرگرم فتح مصر بود، گزارش زیادی جز همان مکاتبات اولیه او برای آزادی خانواده خود نمی دهند. ما به درستی نمی دانیم که داریوش در این دو سال چه برنامه جدی برای مقابله با اقدام بعدی اسکندر داشته یا چه اقداماتی در آسیای صغیر، فنیقیه و سوریه انجام داده است (برای نمونه، نک‍: کوک ول ۲۰۰۵: ۲۱۱، ۲۲۰ یادداشت ۴۵).
درهرحال، به نظر می رسد داریوش، که در دو جنگ بزرگ پیشین در گرانیکوس و ایسوس شکست خورده بود، اینک خود را مهیای یک رویارویی بزرگ دیگر با فاتح جوان مقدونی می کرد و جمع آوری سپاه و نیروی بیشتر باید یکی از دل مشغولیهای او بوده باشد. در این زمان شاهنشاهی پارس در اوضاع نابسامانی به سر می برد. از یک طرف اسکندر با فتح آسیای صغیر و سرزمین مصر بر اعتبار شاه بزرگ لطمه وارد کرده بود؛ و از طرف دیگر، اسارت خانواده داریوش در روحیه شاه بزرگ تاثیر منفی نهاده بود. این برای نخستین بار بود که یک بیگانه توانسته قلمرو شاهنشاهی هخامنشی را این گونه به خطر بیندازد و بیشتر سرزمینهای آسیای صغیر را فتح کند. داریوش که اوضاع را وخیم می دید دستور گرد آوری نیرو را از سراسر شاهنشاهی صادر کرد. نیروهای باختری، هندی و سغدی به رهبری بسوس شهربی باختر بودند (آریان، آناباسیس، کتاب سوم، ۸؛ دیودر، کتاب هفدهم، ۵۳، ۵۵، ۱-۲؛ فوگلسانگ ۱۹۸۷: ۱۸۷بب‍ ). اوکسیها و سوزیانیها تحت رهبری اوخاترس فرزند ابولیتس حاکم شوش بودند. رهبری مادیها بر عهده آتروپاتس بود. در میان نیروهای اقوامی که به شاه بزرگ پیوستند می توان به کادوسیها، آلبانیها، هراتیها، آراخوسیاییها، سکاها، هیرکانیها، کاریه ایها و قبایل ساکن در کرانه های دریای سیاه اشاره کرد (آریان، آناباسیس، کتاب سوم، ۸؛ دیودر، کتاب هفدهم، ۵۳، ۵۵، ۱-۲؛ بریان ۲۰۰۲: ۸۶۸). نیروهای شاه بزرگ در گوگمل در غرب اربیل و به فاصله ۳۵ کیلومتری موصل مستقر شدند. اسکندر نیز پس از بازگشت از مصر و سروسامان دادن به اوضاع سوریه و تامین امنیت پشت جبهه، به سمت دمشق حرکت و از طریق نصیبین وارد سرزمین آشور شد و سپاه طرفین در نهایت در گوگمل در نزدیکی اربیل در شمال میان رودان در مقابل هم صف آرایی کردند(۱۶).
منابع یونانی درباره شمار لشکریان پارس طبق معمول ارقام دور از واقعیتی را گزارش داده اند. آریان (آناباسیس، کتاب سوم، ۸، ۶) افراد سپاه داریوش را شامل یک میلیون پیاده نظام، ۴۰ هزار سواره نظام، ۲۰۰ گردونه جنگی و ۱۵ فیل که آنها را از هند آورده بودند، ذکر می کند. او در گزارش (همان، کتاب سوم، ۱۲) شمار سپاهیان اسکندر را ۷ هزار سواره نظام و حدود ۴۰ هزار پیاده نظام آورده است. دیودر (کتاب هفدهم، ۵۳، ۳) پیاده نظام سپاه هخامنشی را در نبرد گوگمل ۸۰۰ هزار پیاده و سواره نظام آن را ۲۰۰ هزار نفر ذکر می کند که ۲۰۰ گردونه سکایی آنان را حمایت می کرد. یوستین (کتاب یازدهم، ۱۲) نیز شمار سواره نظام پارسی را ۴۰۰ هزار نفر ذکر کرده است. به رغم این ارقام غلوآمیز که برای شمار سپاهیان ایران ذکر شده است، اندیشمندان امروزه شمار سواره نظام هخامنشی را در نبرد گوگمل در حدود ۳۴ هزار سواره نظام حدس می زنند (مرسدن ۱۹۶۴: وود ۱۹۹۷: ۸۸). داریوش که در دو جنگ پیشین تاحدودی با شیوه های جنگی سربازان اسکندر و تجهیزات آنان آشنا شده بود، تصمیم به اعمال تغییراتی گرفت. داریوش از یک طرف تعداد سواره نظام و از طرف دیگر طول نیزه ها را افزایش داد (همان: ۸۶). این تغییر احتمالاً بدین منظور انجام شده بود که رقیبی برای نیزه های بلند مقدونی موسوم به سارسیا باشد و کارایی سپاه را بالا ببرد.
سرانجام نبرد سرنوشت ساز گوگمل در اول اکتبر سال ۳۳۱ق م آغاز شد. رهبری جناح چپ نیروهای پارسی برعهده فرمانده باتجربه ای همچون بسوس بود که رهبری نیروهای باختری، هندی و سغدی را برعهده داشت و فرماندهی جناح راست برعهده مازوس بود (برای تصویر آرایش نیروهای طرفین، نک‍: داندامایف ۱۹۸۹: ۳۲۶). در ابتدا پارسیان بودند که توانستند فشار بسیاری را بر نیروهای مقدونی وارد کنند. بسوس توانست به جناح راست مقدونیها حمله کرده و صفوف آنها را از هم بپراکند. همین عامل باعث شد تا بخش دیگر سواره نظام پارسی بتواند به بار و بنه مقدونیها حمله کند (آریان، آناباسیس، کتاب سوم، ۱۲، ۱؛ کتاب یازدهم، ۱۲، ۲؛ وود ۱۹۹۷: ۸۸). درحالی که تا اینجا شرایط جنگ تقریباً برابر بود و هر دو طرف رشادتهای بسیاری از خود نشان می دادند، ناگاه اوضاع تغییر یافت. از یک طرف سوارانِ ارابه های داس دار که بخشی مهم از سپاه هخامنشی را تشکیل می دادند در هنگام هجوم به مقدونیان، توسط نیزه داران سپاه مقدونی کشته شدند. دیگر اینکه اسکندر به مانند جنگ ایسوس بار دیگر به قلب سپاه هخامنشی و نیروهای محافظ داریوش حمله برد. این بار نیز شاه به دلایلی نامعلوم نتوانست مقاومت کند و در نتیجه تصمیم به فرار از میدان جنگ گرفت. درحالی که نتیجه جنگ هنوز معلوم نبود، با فرار داریوش اوضاع تغییر کرد. نیروهای تحت رهبری مازوس که هنوز از فرار شاه اطلاع نیافته بودند، به نبرد ادامه دادند؛ اما هنگامی که خبر فرار شاه پخش شد، این بار نیز به مانند نبرد ایسوس نیروهای پارسی پراکنده شدند. داریوش توانست از طریق ارمنستان خود را به ماد برساند و از آنجا منتظر اتفاقات بعدی باشد(۱۷). بار دیگر فرار شاه از میدان نبرد اوضاع را به نفع اسکندر تمام کرد و اینک اسکندر می توانست خود را آماده فتح یکی دیگر از استانهای ثروتمند شاهنشاهی، یعنی بابل کند که قطعاً بیش ازپیش بر موقعیتش می افزود.
حاکم بابل در این زمان مازوس نام داشت. او که قادر به ایستادگی در برابر اسکندر نبود، تصمیم گرفت شهر را تسلیم اسکندر کند. سرانجام اسکندر در اکتبر ۳۳۱ق م وارد شهر بابل شد. بابل که دو قرن تحت سلطه پارسیان بود، اینک توسط فاتح جوان مقدونی فتح شد. بگوفانس، خزانه دار و فرمانده دژهای شهر، برای خوشامدگویی به اسکندر مسیر ورود وی را گلباران کرد(۱۸). همه منابع این نکته را که بابل سراسر از ورود نیروهای مقدونی خوشحال شد و اهالی شهر همگی از ورود اسکندر استقبال کردند، دربست تایید نمی کنند. برای نمونه در یکی از پیشگوییها نخست به فتوحات و پیروزی اسکندر بر شاه بزرگ اشاره می شود؛ سپس این گونه متن ادامه می یابد که سرانجام شاه بزرگ نیروهایش را دوباره سازمان دهی خواهد کرد و دشمن متخاصم را از میان خواهد برد (کورت ۲۰۰۷: ۴۴۷-۴۴۸؛ همو ۲۰۰۲ب؛ داندامایف ۱۹۹۸: ۳۲۷؛ وود ۱۹۹۷: ۹۵-۹۶). می توان از این سند، این گونه نتیجه گرفت که هنوز هم در بابل افرادی بودند که طرفدار شاه بزرگ بوده، امید پیروزی وی را داشتند. اسکندر در بابل به مانند مصر سعی در جلب توجه گروههای مختلف داشت. او از یک طرف مازوس را در مقام خود باقی گذاشت و از طرف دیگر، اسکندر شاید به تقلید از نخستین شاهان هخامنشی، از رسوم بابلی پیروی کرد. اسکندر قول داد که ایزاگیلا معبد بزرگی که مجسمه مردوک در آن قرار داشت، بازسازی کند.
به طور خلاصه می توان گفت که نبرد گوگمل یکی از مهم ترین و سرنوشت سازترین نبردها در میان جنگهای داریوش سوم و اسکندر مقدونی بود. داریوش امید داشت که با شکست اسکندر و استفاده از این موقعیت که اسکندر در فاصله بسیار دوری از سرزمین خود می جنگد، اوضاع جنگ را به سود خویش تغییر دهد. اما شکست در گوگمل و فرار دوباره داریوش اوضاع را به کلی تغییر داد. اسکندر بعد از نبرد گوگمل بار دیگر توانست یکی از استانهای بسیار مهم شاهنشاهی هخامنشی را فتح کند. تصرف خزانه های استانها که بابل یکی از غنی ترین آنها بود، در پیشبرد اهداف اسکندر و تامین هزینه های جنگ بسیار مفید بود. از این به بعد، شاهد درگیریهای نه چندان امیدوارکننده در داخل ایران هستیم. به نظر می رسد که نبرد گوگمل پایان زودهنگام درگیریهای داریوش و اسکندر را نشان می داد و اینکه داریوش دیگر قادر نبود که جلوی تاخت وتاز نیروهای اسکندر را بگیرد.

دنباله تاریخ سیاسی هخامنشیان

فصل هشتم: داریوش سوم و پایان شاهنشاهی هخامنشیان 

هرچند منابع یونانی، محور اصلی آگاهیهای ما پیرامون تاریخ هخامنشی هستند و شناخت ما از این دوره بیشتر مبتنی بر آگاهیهای یک سویه دوران کهن است؛ این منابع برای شناخت دوران داریوش سوم از گستردگی بیشتر و درعین حال یک جانبه تری برخوردارند؛ زیرا به دلیل پیروزی اسکندر مقدونی در جنگ علیه داریوش سوم و پایان شاهنشاهی هخامنشیان، این منابع توجه ویژه ای به تحت پوشش قرار دادن این دوره و به ویژه شخصیت اسکندر مقدونی به عنوان قهرمانی ملی از جهان هلنی داشته اند که موفق شد به عمر شاهنشاهی بزرگ هخامنشیان پایان دهد. همچنین برخلاف دوره های پیشین منبعی از جانب خود پارسیان، مانند کتیبه های دوره هخامنشی که تا حدود بسیار کمی این دوره را پوشش دهد، باقی نمانده است.
درهرحال، تاریخ نگارانِ اصلی دوران کهن که لشکرکشی اسکندر و دوران پادشاهی داریوش سوم را پوشش داده اند، شامل دیودُر (کتابهای شانزدهم و هفدهم)، آریان (آناباسیس، کتابهای اول، دوم و سوم)، کوینتوس کورتیوس (کتابهای چهارم و ششم)، یوستین (کتابهای دهم و یازدهم) و پلوتارک (کتاب اسکندر) هستند(۱)؛ البته بیشترِ این تاریخ نگاران، همان طورکه بارها اشاره شد، دانسته هایشان بیشتر یک جانبه و در دفاع از سرداران و فرهنگ یونانی بوده و در این باره خاص، در ستایش قهرمانیهای اسکندر و بزرگ نمایی پیروزیهای او بوده است. از طرفی، ازآنجایی که این تاریخ نگاران در همه احوال به دنبال گزارش اقدامات اسکندر و قهرمانیهای او هستند؛ بنابراین در تمامی این گزارشها، شخصیت داریوش و اقدامات او در طول این جنگها به شدت در سایه و تحت تاثیر این بزرگ نماییها و قهرمانیهای اسکندر قرار گرفته است و به ندرت درباره داریوش آگاهی داده می شود. این شیوه تاریخ نگاری پیرامون شخصیت اسکندر حتی تاکنون نیز ادامه داشته است و در طول این قرنها پیرامون شخصیت اسکندر مقدونی به عنوان یک قهرمان، کتابها، داستانها و مقالات زیادی نوشته شده است؛ حتی در قرون اولیه اسلامی و احتمالاً تحت تاثیر چنین گزارشهایی بود که مقام اسکندر تاحد پیامبری بالا برده شد و او عنوان ذوالقرنین را که در سوره کهف مطرح شده، به خود اختصاص داد(۲). درهرحال، با توجه به این یک سو نگریها و بزرگ نماییها که از شخصیت اسکندر ارائه شده است، باید در استفاده از این گزارشها احتیاط و دقت لازم را به کار برد.
درهرحال، پادشاهی هخامنشی که پس از خشایارشا تا حدودی دچار ضعف شده بود، در زمان اردشیر سوم (۳۵۹-۳۳۸ ق م) توانست تا حدودی قدرتش را بازیابد. اردشیر سوم که در هنگام به قدرت رسیدن با شورشهایی در سرزمین کادوسیها، قبرس و از همه مهم تر مصر مواجه بود، توانست ظرف چند سال شورشها را سرکوب کند و بار دیگر قدرت شاهنشاهی پارسیان را در این مناطق برقرار سازد (داندامایف ۱۹۸۹: ۳۰۷-۳۱۳). مهم ترین دستاورد اردشیر سوم در دوران پادشاهی اش فتح مصر بود که موجب پدید آمدن امیدهای تازه درون شاهنشاهی شد. مصر نزدیک به ۶۰ سال بود که از تابعیت هخامنشیان خارج شده بود و پرچم استقلال برافراشته بود و این بر دوش شاهنشاهی سنگینی می کرد. فتح مصر در سال ۳۴۲ق م نه تنها بر محبوبیت و اعتبار شاه پارس افزود، بلکه به نوعی نشان دهنده اقتدار دوباره و عظمت شاهنشاهی بود، به طوری که گیرشمن (۱۳۸۶: ۲۲۸) معتقد است: «شاهنشاهی با همه اکناف و اقطار خود استقرار یافته و به نظر می رسید که در این زمان از همه ازمنه بعد از داریوش اول قوی تر بوده است». اردشیر سوم توانست بار دیگر نظم را به شاهنشاهی بازگرداند و باعث تثبیت امور شاهنشاهی شود.
درهرحال، به رغم این تحولات و موفقیتهایی که شاهنشاهی در دوران پادشاهی اردشیر سوم به دست آورد، حکومت هخامنشی نتوانست مدت طولانی پس از اردشیر سوم دوام بیاورد. جنگهای داخلی میان شهربیها، شورشهای مکرر اقوام به ویژه در مصر و آسیای صغیر، به همراه رقابتهای سیاسی در دربار از مدتها پیش به تدریج مقدمات ضعف شاهنشاهی را فراهم آورده بود. همان طورکه پیش تر اشاره شد، اردشیر در سال ۳۳۸ق م توسط باگواس خواجه دربار به قتل رسید و به جای او پسرش ارسس (اردشیر چهارم) به قدرت رسید (نک‍: رجبی ۱۳۸۲: ۳ /۱۱۷؛ قس: داندامایف ۱۹۸۹: ۳۱۲-۳۱۳؛ بادیان ۱۹۷۷: ۵۰۶). اردشیر چهارم که به گونه ای دست نشانده خواجه باگواس بود، از قدرت جهانی برخوردار نبود و اداره امور عملاً در دست باگواس، خواجه قدرتمند مصری دربار بود. دوران فرمانروایی او بیش از دو سال طول نکشید و سرانجام او نیز به سرنوشت اردشیر سوم دچار و قربانی دسیسه خواجه باگواس شد. او احتمالاً دو سال حکومت کرده است. به دنبال قتلهای پی درپی، سرانجام خواجه باگواس که در دربار از قدرت و نفوذ بسیاری برخوردار بود، داریوش سوم، شهربان ارمنستان از زمان اردشیر و از خاندان شاهی را به پادشاهی برگزید (فرای ۱۳۸۰: ۲۱۸؛ بادیان ۱۳۸۵: ۲۸۱؛ کوک ۱۹۸۳: ۲۲۵؛ بادیان ۱۹۷۷: ۵۰؛ بریان ۲۰۰۲: ۷۶۹؛ کورت ۲۰۰۷: ۴۱۸-۴۱۹).
درباره به قدرت رسیدن داریوش سوم (کودومانوس) و پیوند وی با خاندان شاهی بحثهای فراوانی مطرح شده است؛ درحالی که منابع یونانی مانند استرابن، دیودر و پلوتارک همگی بر عدم پیوند وی با خانواده شاهی تاکید می کنند (بریان ۲۰۰۲: ۷۷۰-۷۷۱)، پژوهشهای جدید نشان می دهد که او از نوادگان داریوش دوم بود و لقب استاندس، به معنای نامه بر، گویای موقعیت مهم وی در دربار هخامنشی است. داریوش سوم، پیش از رسیدن به قدرت، در زمان اردشیر سوم به سمَت شهربانی ارمنستان گماشته شد و گمان می رود تا زمان به قدرت رسیدنش این مقام را داشته است. هنگام به قدرت رسیدن داریوش سوم اوضاع شاهنشاهی تاحدی آشفته بود. در داخل، خواجه باگواس از قدرت بسیاری برخوردار بود؛ اما سرانجام داریوش او را به قتل رساند. اوضاع در استانهای غربی هخامنشی دچار تغییر و دگرگونی شده بود. مصر بار دیگر شورش کرده بود که البته داریوش موفق شد در اولین فرصت و در آغاز پادشاهی خود آن را سرکوب کند (همان: ۳۱۲؛ گوتیه ۱۹۰۷-۱۹۱۷: ۱۹۴). از چندی پیش مقدونیه با اصلاحاتی که فیلیپ دوم انجام داده بود، توانسته بود قدرت نظامی خود را افزایش دهد و به تدریج با درپیش گرفتن راهبردی کارآمد، نظارت بر یونان و سایر نواحی را به دست گیرد و سرانجام رهبری جنبش آزادی شهرهای یونانی آسیای صغیر تحت تسلط هخامنشیان را برعهده گرفت.

اوضاع سیاسی در مقدونیه و تهدیدهای بالقوه

مقدونیه یکی از استانهای غربی حکومت هخامنشیان بود که در همان مراحل اولیه فتوحات، تحت سلطه هخامنشیان درآمد. پادشاه مقدونیه به نام آمینتاس در سال ۵۱۱ /۵۱۲ق م در زمان داریوش اول، سیادت هخامنشیان را پذیرفت(۳). در اواخر حکومت هخامنشیان اوضاع سیاسی در جهان هلنی و به ویژه مقدونیه به شدت تغییر کرد و طولی نکشید که مقدونیه توانست طی چند دهه و با انجام اصلاحات اساسی در زمینه های نظامی، اقتصادی و سیاسی که اوج آن در زمان فیلیپ دوم (۳۵۹-۳۳۶ق م) بود، به یکی از قدرتهای مهم در منطقه غرب شاهنشاهی بدل شود (وود ۱۹۹۷: ۲۲-۲۳؛ داندامایف ۱۹۸۹: ۱۳۲). فیلیپ دوم که در سال ۳۵۹ق م به جای پدرش آمینتاس سوم در مقدونیه به قدرت رسید، دست به اصلاحات گسترده ای در مقدونیه زد که در واقع از زمان پدرش شروع شده بود. فیلیپ در ابتدا دست به بازسازی سپاه مقدونی زد. او سپاه مقدونیه را به فالانژهای ۱۶×۱۶ نفره مجهز به نیزه های ۵ متری موسوم به سارسیا کرد که نقشی مهم در پیروزی اسکندر در نبردها ایفا کردند (بادیان ۱۳۸۵: ۲۸۴؛ قس: داندامایف ۱۹۸۹: ۳۱۴). از طرف دیگر، دسته های پیاده نظام سبک اسلحه را به منظور مانورهای سریع ایجاد کرد. فیلیپ همچنین سپاه مقدونی را مجهز به سلاحهای گوناگون برای محاصره و فتح قلعه ها کرد (همانجا). در زمینه اقتصادی، شرایط جغرافیایی حاکم بر مقدونیه نقش بسزایی داشت. این شرایط باعث استفاده فیلیپ از دام پروری در بخش کوهستانی، کشاورزی در قسمت دشت و استفاده از چوب درختان به عنوان الوار شد. از طرف دیگر، فتح سرزمینهای جدید، به ویژه در ناحیه کوهستانی و نواحی ای که دارای معادن طلا و نقره فراوان بود، سرمایه لازم را برای توسعه تجارت و بازرگانی در اختیار فیلیپ قرار داد (کارتلج ۲۰۰۴: ۷۹-۱۰۳؛ کوک ول ۲۰۰۵: ۲۰۰-۲۰۱؛ داندامایف ۱۹۸۹: ۳۱۵). فیلیپ از این فرصت پیش آمده کمال استفاده را برد و بر آن شد تا قدرتش را در شهرهای یونانی و از جمله آتن برقرار نماید (برای این موضوع، نک‍: پرلمان ۱۹۷۳).
انجام اصلاحات جدید در مقدونیه، امکان اعمال سیاست در خارج از گستره سرزمین مقدونیه را به فیلیپ داد و او توانست در سال ۳۴۹ق م دولت شهرهای کالسیدیک و بعد از آن در سال ۳۴۲ ق م تراکیه را تحت تابعیت خویش درآورد (دیودر، کتاب شانزدهم، ۳۸، ۲؛ یوستین، کتاب یازدهم، ۳، ۲). فیلیپ در سال ۳۴۳ق م توانست ناحیه خرسونس را در تراکیه تصرف کند. در سال ۳۴۰ق م فیلیپ حاکمان محلی آسیای صغیر را تحریک به شورش علیه شاه بزرگ کرد که از مهم ترین آنان می توان به هرمیاس در آرتائوس اشاره کرد. یکی از موفقیتهای بزرگ فیلیپ، که موجب تثبیت قدرت وی و نظام الیگارشی شد، در سال ۳۳۸ق م رخ داد. دسته بندیهای سیاسی در یونان در این زمان حول محور اتحاد یا دشمنی با مقدونیه شکل گرفته بود. در آتن دموکراتها که دموستنس، خطیب مشهور، در راس آنها قرار داشت، بر این عقیده بودند که می بایست با دولت هخامنشی علیه مقدونیه متحد شد. گروه مخالف اینها از نظام الیگارشی و مقدونیه حمایت می کردند (همان: ۴۸۰-۴۸۱؛ کوک ول ۲۰۰۵: ۲۰۱؛ داندامایف ۱۹۸۹: ۳۱۵؛ دموستنس، کتاب دوازدهم، ۲۲) (۴). سرانجام در سال ۲۳۸ق م نیروهای متحد آتن و تِبِس در نبرد سرنوشت ساز خرونه از سپاهیان فیلیپ شکست خوردند (گیرشمن ۱۳۸۶: ۲۲۹؛ فرای ۱۳۸۰: ۲۱۹؛ بادیان ۱۳۸۵: ۲۸۲؛ آلن ۲۰۰۵: ۱۳۳). اهمیت این نبرد در آن است که موجب برهم خوردنِ تعادل قدرت در بالکان شد و این امر تصادم میان شاه بزرگ و مقدونیه را تسریع بخشید. پس از این پیروزی، فیلیپ اتحادیه کورنت را تشکیل داد. هدف از تشکیل این اتحادیه که اسپارت در آن شرکت نکرده بود، آزادسازی شهرهای یونانیِ تحت تسلط پارسیان بود (کوک ول ۲۰۰۵: ۲۰۱؛ داندامایف ۱۹۸۹: ۳۱۷-۳۱۸). در سال ۳۳۶ق م فیلیپ با شعار آزادسازی شهرهای یونانی تحت سلطه پارسیان، ارتش ۱۰ هزار نفری مقدونیه را به رهبری پارمنیون و آتالوس به آسیای صغیر فرستاد(۵).
به طورکلی، می توان گفت که دولت مقدونیه در زمان اردشیر سوم، اردشیر چهارم و داریوش سوم و طی انجام اصلاحات سیاسی، نظامی و اقتصادی از رشد قابل ملاحظه ای برخوردار شد. مقدونیه در این زمان به یکی از پایگاههای اصلی مخالفان حکومت هخامنشیان بدل شده بود، برای نمونه می توان به پناهنده شدن آرتابازوس در زمان اردشیر سوم اشاره کرد (همان: ۴۷۰). این درحالی است که دربار هخامنشی گرفتار رقابتهای سیاسی شده بود که موجب قتل دو شاه در فاصله تنها دو سال شد. مقدونیان از فرصت پیش آمده کمال بهره را بردند و با شعار آزادسازی شهرهای یونانی، ولی در واقع با مقاصد دیگر، آماده حمله به قلمرو شاه بزرگ شدند.

نبرد گرانیکوس

فیلیپ در مراسم عروسی دخترش در سال ۳۳۶ق م به قتل رسید و پس از مرگ او پسرش اسکندر توانست به جای پدر بنشیند و قدرت را در دست بگیرد. در این بحبوحه، تِبِس احتمالاً به تحریک آتن علیه اسکندر شورید و از اطاعت او سر باز زد؛ ولی اسکندر توانست نیروهای تِبِسی را شکست دهد و آنجا را با خاک یکسان و اهالی آنجا را تبعید کند (بادیان ۱۳۸۵: ۲۸۲-۲۸۳؛ داندامایف ۱۹۸۹: ۳۱۷-۳۱۸).
نیروهای مقدونی در بهار سال ۳۳۴ق م عازم تراکیه شدند. شهر لامپساکوس در این سوی هلسپونت بدون مقاومت توسط نیروهای مقدونی تصرف شد و اینان به سمت محل گرانیکوس حرکت کردند. رهبری قسمت اعظم نیروها را پارمنیون برعهده داشت که با ۱۶۰ کشتی سه ردیفی به ابیدوس رسید. در شورای جنگی زله(۶) که توسط پارسیان شکل گرفت، از همان ابتدا بر سر اتخاذ یک استراتژی واحد اختلاف درگرفت. مِمنون، از فرماندهان لایق در اردوی شاه بزرگ، بر این عقیده بود که می بایست سیاست زمین سوخته را دنبال کرد. او عقیده داشت ازآنجایی که اسکندر تنها قادر به تامین آذوقه لشکریان خود تنها برای مدت یک ماه بود، می بایست تمام امکانات پشت سر خود را از بین برد، سپس دشمنان اسکندر را در یونان علیه وی شوراند و دامنه جنگ را به داخل بالکان کشاند(۷). در مقابل این شیوه جنگی که به نظر مناسب می آمد، اسپیتریداتس، شهربی لودیا، و آرسیت، شهربی فریگیه، مخالفت کردند. آنها عقیده داشتند که اتخاذ این شیوه تنها موجب طولانی شدن جنگ خواهد شد و حتی اسپیترایداتس اظهار داشت که راضی به سوخته شدن حتی یک کلبه در شهربی اش نیست (آریان، آناباسیس، ۱، ۱۲). سرانجام تصمیم گرفته شد که به جای طولانی کردن جنگ، در ساحل گرانیکوس منتظر سپاه دشمن شوند؛ اما درباره تعداد نیروهای طرفین منابع یونانی مانند دیودر، آریان و یوستین شمار متفاوتی ذکر می کنند. دیودر (کتاب دوازدهم، ۱۹) شمار پیاده نظام پارسی را ۱۰۰ هزار و سواره نظام را ۱۰ هزار تن ذکر کرده است (آناباسیس، ۱۴). آریان شمار سواره نظام را ۲۰ هزار نفر و تقریباً همین شمار را برای پیاده نظام ذکر کرده است؛ اما یوستین (کتاب یازدهم، ۶) رقم ۶۰۰ هزار تن را برای شمار سپاهیان پارسی در گرانیکوس ذکر می کند. پلوتارک (اسکندر، ۱۵) شمار سپاهیان داریوش را از ۳۰ هزار تا ۴۰ هزار سواره و بین ۴۳ تا ۵۵ هزار نفر پیاده نقل کرده است. به رغم این آمار متناقض و غلوآمیز، درهرحال به نظر می رسد که شمار سپاه پارسیان بسیار نبوده است و همان طور که داندامایف (۱۹۸۹: ۳۲۰) عقیده دارد، احتمالاً شمار پیاده نظام پارسیان کمتر از سپاه مقدونی بوده است.
درهرحال، پس از تصمیم نهایی پارسیان برای دفاع در منطقه گرانیکوس، طرفین به آرایش سپاهیان خود برای مقابله با حریف پرداختند. گفته می شود اسکندر پارمنیون را در جناح چپ سپاه خود قرار داد و سواره نظام تسالی را نیز بدان افزود که رهبری آن با کالاس، فرزند هارپالوس بود (آریان، آناباسیس، کتاب اول، ۱۴). پارسیان طبق استراتژی همیشگی خود، قلب سپاه خود را تقویت کردند و توانستند در همان آغاز، نخستین گروه از نیروهای مقدونی را که از رودخانه عبور کردند، قلع و قمع کنند و حتی اسپیترایداتس شهربی لودیا، موفق شد با نیزه خود اسکندر را زخمی کند؛ اما پیش از آنکه بتواند کار را یکسره کند، خود کشته شد و سرانجام نتیجه جنگ توسط سواره نظام مقدونی رقم خورد. اینان توانستند در حدود هزار نفر از سواره نظام پارسی را به قتل برسانند و سپاه پارسی را مجبور به عقب نشینی کنند. شمار کشته ها در منابع یونانی به مانند شمار سپاه پارسی متغیر است. بنابر دیودر ۱۰ هزار نفر از پارسیان در رویارویی با مقدونیان کشته شدند و ۱۰ هزار نفر از آنان هم به هنگام فرار کشته شدند (دیودر، کتاب هفدهم، ۲۱) (۸). در این نبرد شماری از بلندپایگان اردوی پارسی کشته شدند که از آن میان می توان به نیفاتاس، پِتِنِس، اسپیتریداتس، میتریداتِس، داماد داریوش، اربوپالِس، فرزند اردشیر، یکی از فرزندان داریوش، فارناسِس، برادر زن داریوش، اُمارِس، یکی از فرماندهان بلندپایه داریوش سوم، اشاره کرد (آریان، آناباسیس، کتاب اول، ۱۶؛ کورت ۲۰۰۷: ۴۲۹؛ کوک ول ۲۰۰۵: ۲۰۹).
پیروزی در گرانیکوس برای اسکندر در حکم کلید فتح آسیای صغیر بود. پس از این نبرد، اسکندر توانست سارد، یکی از مهم ترین شهربیهای هخامنشی را فتح کند. فرمانده دژ سارد بدون مقاومت تسلیم اسکندر شد. در سارد اسکندر بر بخشی از خزاین شاهی که در ارگ نگهداری می شد، دست یافت (آریان، آناباسیس، کتاب اول، ۱۷، ۳؛ قس: کورت ۱۹۹۰الف؛ بریان ۱۹۹۳الف: ۱۴-۱۵). پس از آن، اسکندر آساندروس را به شهربی لودیا گماشت و آماده ادامه پیشروی شد. فتح آسان و بدون مشکلِ لودیا در اینکه سایر شهرهای آسیای صغیر بدون مقاومت درهای خود را به روی فاتح جدید باز کردند، بی تاثیر نبود. نواحی ماگنزیا، ترالس و اِفسوس بدون مقاومت خود را تسلیم اسکندر کردند. اسکندر تنها در میلتوس و هالیکارناس که مزدوران یونانی به فرماندهی ممنون از شهر دفاع می کردند، با مقاومت مواجه شد (آریان، آناباسیس، کتاب اول، ۱۸، ۳-۴؛ ۲۰، ۲-۳؛ ۲۳، ۱-۵) (۹). ممنون در این شهر به مقاومت علیه اسکندر پرداخت، اما بعد از مدتی ساکنان شهر که زیر آتش قلعه کوبهای سپاه مقدونی قرار داشتند، مجبور به آتش زدن شهر و فرار شدند. سپس سپاه مقدونی وارد شهر شد و اسکندر شهر را تصرف کرد و غنایم بسیاری به دست آورد (آریان، آناباسیس، کتاب اول، ۲۰، ۴-۲۲؛ ۲۳، ۸؛ قس: استرابن، کتاب چهاردهم، ۲، ۱۷؛ هورنبلور ۱۹۸۲: ۴۹؛ داندامایف ۱۹۸۹: ۳۲۱).
پس از ناکامی در دفاع از هالیکارناس، مِمنون که یکی از فرماندهان لایق شاه بزرگ در آسیای صغیر بود، در بهار سال ۳۳۳ق م کوشید، موقعیت پارسیان را در آسیای صغیر مستحکم کند و حتی جنگ را به اروپا بکشاند و باعث مشکلاتی در پشت جبهه اسکندر شود. برای این منظور در نخستین گام، با گردآوری سپاهیان پارسی و مزدوران یونانی اقدام به فتح خیوس کرد و به دنبال آن نیروهایش را در شهر لسبوس متمرکز کرد؛ زیرا تسلط بر شهرهای ساحلی می توانست برای اسکندر که پیش از این نیروی دریایی اش را مرخص کرده بود، مشکل آفرین باشد؛ اما این بار بخت با اسکندر یار بود. در تابستان ۳۳۳ق م ممنون درحالی که شهر میتیلنئان را محاصره کرده بود، بیمار شد و این بیماری منجر به مرگ ناگهانی وی شد. مرگ ممنون قطعاً مشکلات بسیاری را از پیش روی اسکندر برداشت و خیال او را از جانب این فرمانده لایق آسوده کرد (آریان، آناباسیس، کتاب دوم، ۱-۲، ۳؛ قس: کورت ۲۰۰۷: ۴۳۳-۴۳۴؛ آلن ۲۰۰۵: ۱۳۴-۱۳۵؛ بریان ۲۰۰۲: ۸۲۲-۸۲۸).
در پی شکست سپاه پارسی در جنگ گرانیکوس و به دنبال آن فتح سارد و بسیاری از شهرهای آسیای صغیر به دست اسکندر که منجر به از دست رفتن سلطه پارسیان بر سرزمینهای غربی آسیای صغیر شد، باعث گردید که پارسیان برای نخستین بار باور کنند که در این زمان مشکل جدی تر از آن چیزی است که پیش تر فکر می کردند و آنها با چیزی بیش از یک شورش و تهاجم مقطعی روبه رو هستند.
درعین حال، هنوز خطر را آن گونه که پس از آن اتفاق افتاد، درک نکرده بودند. بنابراین پیش از جنگ ایسوس و برای مقابله با پیشروی بیشتر اسکندر به درون مرزهای شاهنشاهی، در جلسه ای که به همین منظور تشکیل شد، پیشنهاد کردند که جنگ به اروپا و پشت جبهه اسکندر کشانده شود و ازطرفی در همین ایام و در آستانه جنگ ایسوس بسیاری از یونانیان تناسب قوا را به نفع نیروهای پارسی پیش بینی کرده بودند و حتی شاه اسپارت و تِبِس سفیرانی نزد داریوش فرستادند و قول فرستادن نیروی نظامی و کمک به شاه بزرگ را دادند (آریان، آناباسیس، کتاب دوم، ۱؛ قس: کوینتوس کورتیوس، کتاب سوم، ۹، ۲؛ کتاب چهارم، ۹، ۱-۲؛ دیودر، کتاب پانزدهم، ۳۰، ۱).

شخصیت کورُش، داریوش و خشایارشا

مهرداد قدرت دیزجی

شخصیت کورش

اگر سیمای کی خسرو را در شاهنامه بازتابی از شخصیت کورش کبیر بدانیم (خالقی مطلق ۱۳۷۴: ۱۵۸-۱۷۰)، یا اگر او را همچنانکه در نوشته های پهلوی آمده است، با کی گشتاسپِ اوستا یکی بپنداریم (بویس ۱۹۸۲: ۲ /۶۸-۶۹)، یا شاید آن گونه که در تاریخ نگاری سنتی ایرانیانِ باستان پیدا است، فتح بابل و ظهور او را در ۵۳۹ق م، همان ظهورِ زردشتِ پیامبر بگیریم (شهبازی ۱۹۷۷: ۲۷؛ همو ۲۰۰۲: ۷-۴۵)، آنگاه جایگاه او در اندیشه ایرانیان آشکار می شود. در واقع، بر پایه گزارش هرودت (کتاب سوم، ۸۹) می دانیم که ایرانیان او را «پدر» می خواندند؛ زیرا او بود که قوم ایرانی را از جایگاهی ناشناخته به پایگاهی بلند در جهان رسانید و از این رو آنان می بایست موجودیت خود را در تاریخ و آوازه خویش را در جهان مدیون او بوده باشند. همو بود که شهرها و بناهای بسیار ساخت و در آبادی ایران کوشید و سرانجام جان خویش را در دفاع از این سرزمین از دست داد. آرامگاهی که به دست ایرانیان و همکاری ملتهای متمدن جهانِ شناخته شده آن روزگار در پاسارگاد ساخته شد، از نظر هنری و معماری در هیچ کشور دیگر جهان همانند و همتا ندارد (مگر در تقلید ناشیانه ای که از آن در آرامگاه کورش جوان شده؛ نک‍: بویس ۱۹۸۲: ۵۴). کورش کبیر نامدارترین و تاثیرگذارترین سلسله شاهنشاهی تاریخ ایران و نخستین و بزرگ ترین شاهنشاهی جهان را بنیان نهاد. او در جهانگیری، پهلوانی شایسته با مهارتهای سیاسی و نظامی برجسته بود. او پارسیان و مادیها و دیگر ایرانیان را چنان سازمان داد که به صورت ارتش شکست ناپذیری درآمدند و بر کشورها و پایتختهای پرشکوه مغربِ آسیا استیلا یافتند و فرمانروایی آن سامان را از چنگ سامیان درآوردند. نبوغ نظامی او در جنگ با پادشاه لودیا، که علیه کورش با بابل و اسپارت و مصر هم پیمان شده بود، و همچنین با بابل پیدا است. او در جنگ با لودیا، موقعیت حساس زمانی و ضرورت حمله فوری را تشخیص داد و با سرعتی شگفت آور در بحبوحه زمستان تا قلب آن کشور تاخت و به دشمن مجال تقویت نداد؛ و به همین گونه در جنگ با دولت بابل با صبر و شکیبایی مسیر دجله را برگرداند و آنگاه به بابل وارد شد (درباره مهارتهای نظامی و سیاسی کورش، نک‍: هرودت، کتاب سوم،۷۹، ۱۲۶، ۱۷۷، ۱۹۱).
کورش در جهانداری همان شایستگیها را داشت که در جهانگیری. پایه های شاهنشاهی او بر اندیشه و خرد، نظم و قانون، و برابری و آزادی انسانها استوار بود. با آمدن او، یک دوره طولانی تاریخی، یعنی دوره کشتارها و ویرانگریها و آتش سوزیها و بردگی انسانها به پایان رسید و نسیمی تازه بر جهان وزید و دوره نوینی آغاز شد که عبارت بود از دوره آرامش و آسایش و ارزش نهادن به حقوق انسانها. «کورش معنی و اهمیت انسانیت واقعی را آشکار ساخت» (شهبازی ۱۳۴۹: ۴۰۷).
در سالنامه نبونید، درباره ورود کورش به بابل چنین نوشته اند: «کورش به بابل درآمد. شاخه های سبز پیش پایش گستراندند و صلح بر شهر سایه افکند. کورش به همه بابل درود فرستاد» (اُپنهایم ۱۹۵۵: ۳۰۶).
کورش در این شهر، طبق فرمانی که به زبان خود ایشان صادر کرد (نک‍: ادامه)، صلح و آرامش را در آنجا اعلام کرد و اقوام دربند را آزاد ساخت. او نه تنها به بافت اجتماعی و فرهنگی سرزمینهای تسخیر شده آسیبی نرساند، در جاهایی چون ماد، لودیا، بابل، صیدا و یهودیه افرادی از خود آن مردم بر ایشان گماشت (اُمستد ۱۹۴۸: ۵۸؛ داندامایف ۱۹۸۹: ۵۱بب‍ ). رفتار او با یهودیانی که از اسارت بابلی رهانید و فرمانِ بازگرداندن ثروتهای به یغما رفته آنان و دستور بازسازیِ پرستشگاههای ازگیلا و ازیدا در بابل و پرستشگاه بیت المقدس در اورشلیم و سیاست او در برابر پیروان مردوک و سین و روحانیان پرستشگاه آپولو در مگنزیا (شهبازی ۱۳۴۹: ۳۱۳-۳۳۰؛ نیز، نک‍: بویس ۱۹۸۲: ۶۳-۶۴؛ امستد ۱۹۴۸: ۵۱-۵۶) نمونه هایی هستند از آداب دانی او و عاقلانه ترین سیاستی بود که در آن روزگار می توانست وجود داشته باشد. رفتار او با شکست خوردگان و دشمنان سابق خود همچون آستیاگ، کرزوس و نبونید و همچنین سوگواری او و دربار ایران برای کشته شدن پسر پادشاه بابل، نمونه های دیگری است از جوانمردی و آداب دانی اش (درباره تسامح کورش، نیز نک‍: هرودت، کتاب سوم، ۱۳۰-۱۵۹، ۱۸۶-۱۹۰). بی سبب نیست که از روزگاران کهن، مردم درباره کورش ترانه می خواندند و داستان می نوشتند و او را موضوع آثار هنری خویش قرار می دادند. ایرانیان او را پدر می خواندند و دشمنانش از وی با احترام یاد می کردند. فیلسوفان یونانی او را نمونه انسانی کامل معرفی می کردند و پیامبران یهودی او را مسیح موعود می دانستند (شهبازی ۱۳۴۹: ۳۸۳بب‍؛ نیز: همایون ۱۳۵۵: ۳۸بب‍ ).

منشور کورش

منشور یا استوانه یا فرمان کورش کبیر (معروف به فرمان آزادی ملتها) را هرمزد رسام در مارس ۱۸۷۹م در ویرانه های پرستشگاه مردوک در بابل، موسوم به عمران، کشف کرد؛ که اکنون با شماره BM ۹۰۹۲۰ در موزه بریتانیا نگهداری می شود (واکر ۱۹۷۲: ۱۵۸). این منشور که ۵ سطر نخستین و سطرهای ۳۶ تا ۴۵ آن آسیب بسیار دیده و افتاده، حاوی فرمانی است از سوی کورش بزرگ که، به احتمال، در ۵۳۹ق م، پس از تسخیر بابل، به زبان و خط بابلیِ نو بر استوانه ای سفالین صادر شده است(۲۹).
پاره شکسته شده منشور را که حاوی سطرهای ۳۶ تا ۴۵ بود و با شماره NBC ۲۵۰۴ در مجموعه بابلی دانشگاه ییل نگهداری می شد، نخستین بار در ۱۹۳۲م منتشر کردند (نیس و کایزر ۱۹۳۲: ۲، ش ۳۲)؛ اما در ۱۹۷۰م بود که آن را به عنوان پاره ای از منشور موجود در موزه بریتانیا تشخیص دادند (واکر ۱۹۷۲: ۱۵۸) و بدین سان توانستند متن فرمان را بازسازی کنند(۳۰).
منشور کورش از اسناد و مدارک مهم تاریخی درباره اصل و تبار کورش و سیاستها و برنامه های شاهنشاهی وی است. کورش در منشور، همچون داریوش، در بیستون، حالت پیامبری دارد؛ یعنی پادشاهی را از مردوک (و داریوش از اهوره مزدا) می گیرد(۳۱). در تورات نیز او را مسیح موعود خوانده اند(۳۲). کورش نیز مانند داریوش نخست عنوانها و تبار خویش را برمی شمرد: «من، کورش، پادشاه جهان، شاه بزرگ، شاه نیرومند، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهارگوشه جهان، پسر کمبوجیه، شاه بزرگ، شاه [شهر] انشان، نوه کورش، شاه بزرگ، شاه [شهر] انشان، نبیره چیشپش، شاه بزرگ، شاه [شهر] انشان، از نژاد پادشاهی جاودانه» (سطرهای ۲۰-۲۲). چون این گفتار را با سخن داریوش بسنجیم، آشکار می شود که نیاکان کورش در فارس شاه بودند و به دو شاخه تقسیم می شدند(۳۳). تبارنامه کورش در منشور را نه تنها داریوش در بیستون، بلکه هرودت نیز در تواریخ خویش (کتاب سوم، ۱۲)، البته با اندکی تفاوت تایید می کند. هرودت تبار داریوش را چنین شرح می دهد: «هخامنش، چیشپش، کمبوجیه، کورش، چیشپش، آریارمنه، ارشام، ویشتاسپ، داریوش». هرودت پادشاهان هر دو شاخه هخامنش را (بدون ذکر کورش یکم) به دنبال هم آورده و آنها را از هم متمایز نکرده است (یعنی شاخه ۱: هخامنش، چیشپش، (کورش)، کمبوجیه، کورش؛ شاخه ۲:
چیشپش، آریارمنه، ارشام، ویشتاسپ، داریوش). منشور، آگاهیها و گواهیهای ارزشمند دیگری نیز دارد که اسناد و مدارک دیگر، آنها را آورده اند، از جمله درباره تسخیر صلح آمیز بابل به دست کورش و فرمان او درباره آزادی ملل دربند و نوسازی سرزمینها و رفتار جوانمردانه او گواهیهای همانندی در سالنامه نبونید و لوحه معروف به گزارش منظوم نبونید می بینیم (اپنهایم ۱۹۸۵: ۳۰۵-۳۰۷، ۳۱۲-۳۱۵). در این باره می توان به گزارشها و گواهیهای بروس، در تسخیر بابل و رفتار بزرگوارانه او با نبونید، تورات، در ذکر پیروزی کورش و دادگری او و آزادی یهودیان به فرمان او، هرودت، در تسخیر صلح آمیز بابل و تسامح کورش و کسنفن در دادگری و بزرگ منشی و شکیبایی کورش اشاره کرد (شهبازی ۱۳۴۹: ۹-۱۵؛ برای تفصیل بیشتر، نک‍: ۲۹۶-۲۹۹، ۳۰۴-۳۰۶؛ نیز: اپنهایم ۱۹۸۵: ۵۴۵ بب‍؛ ویزهوفر ۱۹۹۷: ۴۵).
مقایسه منشور کورش با بیانیه های پادشاهان شرق باستان، به ویژه با سیاستهای خشن و غیرانسانی پادشاهان آشور و بابل با ملل زیردست، بزرگی کورش و ارزشمندی منشور او را بیش ازپیش می نمایاند. محتوای منشور به سبکی است که در میان نویسندگان آن روزگار رواج داشته است، و قلم روحانیانِ مردوک را در نگارش آن می توان دید، اما بی گمان پیش از اعلام، کورش آن را ملاحظه و تایید کرده بود (هارماتا ۱۹۷۱: ۲۱۷-۲۳۱).
بخشهایی از محتوای منشور، بیان اوضاعی است که منجر به تسخیر بابل شد و نوشته روحانیان بابل است و قسمت دوم آن (از سطر ۲۰ به بعد)، گفتار خود کورش است. مطالب منشور را به هشت بخش تقسیم کرده اند (شهبازی ۱۳۴۹: ۵-۷؛ ویزهوفر ۱۹۹۷: ۴۴-۴۵؛ داندامایف ۱۹۹۳: ۵۲۱؛ واکر ۱۹۷۲: ۱۵۹): ۱. معرفی نبونید و شکایت از گناهان او (س ۱-۸)؛ ۲. خشم مردوک و جست وجوی او برای پادشاهی دادگر و گزینش کورش برای سلطه بر جهان و انداختن بابل به دست او بدون جنگ (س ۹-۱۹)؛ ۳. سخنان کورش در معرفی و تبار خویش (س ۲۰-۲۲)؛ ۴. درآمدن صلح آمیز کورش به بابل و کارهای سازنده او (س۲۲-۲۶)؛ ۵. عنایت و برکت مردوک به کورش و پسرش کمبوجیه و فرمان برداری سرزمینهای همسایه (س ۲۶-۳۱)؛ ۶. بازگرداندن خدایان و مردمان به موطن خویش و دعای کورش برای خود و پسرش (س ۳۱-۳۶)؛ ۷. هدایای کورش و بازسازی استحکامات بابل (س ۳۶-۴۳)؛ ۸. اینکه در ضمن این بازسازیها، او کتیبه ای از آشور بانیپال دیده است (س ۴۳-۴۵).

ترجمه منشور

۱. [کورش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانا، شاه بابل، شاه سومر و اکد...] (۳۴).
۲. [شاه چهار] گوشه جهان.
۳. ناشایستی شگرف بر سروری کشورش چیره شده بود.
۴. [فرمود تا به زور باج گندم و دهش رمه] بر آنان بنهند.
۵. پرستشگاهی همانند ازگیلا ساخت برای اور و دیگر جاهای مقدس.
۶. با آیینهایی نه در خور ایشان، آیین پیشکشیِ قربانی نهاد که پیش از آن نبود. هر روز به گونه ای گستاخانه و خوارکننده سخن می گفت و نیز با بدکرداری از بهر خوار کردن.
۷. بردن نذورات را به پرستشگاهها برانداخت. [او همچنین در آیینها به گونه هایی ناروا دست برد. اندوه و ناشادمانی] را به شهرهای مقدس بپیوست. او پرستش مردوک پادشاه خدایان را از دل خویش بشست.
۸. کسی که همواره به شهر وی (= شهر مردوک= بابل) تباهکاری می داشت (و) هر روز [به آزردن (آن) سرزمین دست (می یازید)، مردمانش] را با یوغی بی آرام به نابودی می کشانید، همه آنها را.
۹. از شِکوه های ایشان، انلیل خدایان (= سرور خدایان= مردوک) سخت به خشم آمد. [جایهای مقدس رها شدند و یادمانهای (آن) پرستشگاهها (= آثار) به فراموشی سپرده شد]. دیگر خدایانِ باشنده در میان ایشان (نیز) پرستشگاههای خویش را ترک کردند.
۱۰. در (برابر) خشم وی (= مردوک) او (= نبونید) آنان (= پیکره های خدایان) را به بابل فرا برد. لیک مردوک، [آن بلندپایه که آهنگ جنگ کرده بود]، از بهر همه باشندگان روی زمین که جایهای زندگیشان ویرانه گشته بود،
۱۱. و (از بهر) مردم سرزمینهای سومر و اکد که (به سان) [کالبد] مردگان (بی جان) گشته بودند. او (= مردوک) از روی اراده و خواست خویش روی به سوی آنان بازگردانید و بر آنان رحمت آورد و آنان را ببخشود.
۱۲. (مردوک) در میان همه سرزمینها، به جست وجو و کاوش پرداخت، به جستن شاهی دادگر، آن گونه که خواسته وی (= مردوک) باشد، شاهی که (برای پذیرفتن او) دستان او را به دست خویش گرفت. (آنگاه) او (= مردوک) کورش، پادشاه شهر انشان را به نام بخواند (برای آشکار کردن دعوت وی) و او را به نام بخواند (از بهر) پادشاهی بر همه جهان.
۱۳. او (= مردوک) سرزمین گوتیان و تمامی سپاهیان مَندَ (= مادها) را به فرمان برداری از او (= کورش) واداشت. او (= مردوک) (واداشت تا) مردم، سیاه سران، به دست کورش شکست داده شوند.
۱۴. (درحالی که) او (= کورش) با راستی و داد پیوسته، آنان را شبانی می کرد؛ خدای بزرگ، نگاهبان مردم خویش، با شادی به کردارهای نیک و دلِ (پر از) داد او (= کورش) نگریست.
۱۵. (پس) او را فرمود که به سوی شهر وی، بابل، پیش رود. (مردوک) او (= کورش) را برانگیخت تا راه بابل را در سپرد (و خود) همانند دوست و همراهی در کنار وی همواره گام برداشت.
۱۶. (درحالی که) سپاهیان بی شمار او همانند (قطره های) آب یک رود به شمارش در نمی آمدند، پوشیده در سازوبرگ جنگ، در کنار وی گام برمی داشتند.
۱۷. او (= مردوک) بی هیچ کارزاری وی (= کورش) را به شهر خویش، بابل، فرا برد. (مردوک) بابل را از هر بدبختی برهانید (و) نبونید را ـ پادشاهی که وی (= مردوک) را پرستش نمی کرد ــ به دست او (= کورش) سپرد.
۱۸. همه مردم بابل، همگی (مردم) سومر و اکد، (همه) شاهزادگان و فرمانروایان به وی (= کورش) نماز بردند و بر دو پای او بوسه دادند (و) از پادشاهی اش شادمان شدند و چهره ها درخشان کردند.
۱۹. سروری که به یاری وی خدایانِ (؟) در خطر مرگ (قرار گرفته) زندگی دوباره یافتند و از گزند و آسیب رها شدند، (و) همه خدایان (؟) به شادی او را هم ستودند و نامش را گرامی داشتند.
۲۰. من، کورش، پادشاه جهان، شاه بزرگ، شاه نیرومند، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهارگوشه جهان.
۲۱. پسر کمبوجیه، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان، نوه کورش، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان، نبیره چیشپش، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان.
۲۲. از تخمه پادشاهی جاودانه، آنکه پادشاهی اش را خداوند (= مردوک) و نبو دوست می دارند و از بهر شادی دل خویش پادشاهی او را خواهان اند. آنگاه که من (= کورش) آشتی خواهان به بابل اندر شدم.
۲۳. با شادی و شادمانی در کاخ شهریاری خویش، اورنگ سروری خویش بنهادم، مردوک، سرور بزرگ، مهر دل گشاده ام را که [دوستدار] بابل است به خواست خود به [خویشتن گردانید]؛ (پس) هر روز پیوسته در پرستش او کوشیدم.
۲۴. (و آنگاه که) سربازان بسیار من دوستانه اندر بابل گام برمی داشتند، من نگذاشتم کسی (در جایی) در تمامی سرزمینهای سومر و اکد ترساننده باشد.
۲۵. من (شهر) بابل و همه (دیگر) شهرهای مقدس را به فراوانی نعمت پاس داشتم. درماندگان باشنده در بابل را که (نبونید) ایشان را به رغم خواست خدایان یوغی داده بود (؟) نه در خور ایشان.
۲۶. درماندگیهایشان را چاره کردم و ایشان را از بیگاری برهانیدم. مردوک، خدای بزرگ از کردارهای من شاد شد و
۲۷. (آنگاه) مرا، کورش، پادشاهی که پرستنده وی است و کمبوجیه، فرزند زاده شده من و همگی سپاهیانم را،
۲۸. با بزرگواری، افزودنی داد و ما به شادمانی، در آشتی تمام، کردارهایمان به چشم او زیبا جلوه کرد و والاترین پایه [خدایی اش] را ستودیم. به فرمان او (= مردوک) شادمان بر اورنگ شاهی برنشسته.
۲۹. و همگی جهان از زبرین دریا (= دریای مدیترانه) تا زیرین دریا (= دریای پارس)، (همه) باشندگان سرزمینهای دوردست، همه شاهان آموری، باشندگان در چادرها، همه آنان.
۳۰. باج و ساو بسیارشان را از بهر من (= کورش) به بابل اندر آوردند و بر دو پای من بوسه دادند. از... تا (شهر) آشور و شوش.
۳۱. آگاده، سرزمین اشنونا، (شهر) زَمبَن، (شهر) مه تورنو، دیر تا (پایان) نواحی سرزمین گوتیان و نیز (همه) شهرهای مقدس آن سوی دجله که از دیرباز ویرانه گشته بود، (از نوباز ساختم).
۳۲. (و نیز پیکره) خدایانی را که در میانه آن شهرها (بود) به جایهای نخستین بازگردانیدم و (همه آن پیکره ها را) تا به جاودانی در جای (نخستین شان) بنشاندم (و) همگی آن مردم را (که پراکنده بودند)، فراهم آوردم و آنان را به جایگاههای خویش بازگردانیدم.
۳۳. (و نیز پیکره) خدایان سومر و اکد را که نبونید (بی بیم) از خشم سرور خدایان (= مردوک) به بابل اندر آورده بود، به فرمان مردوک، خدای بزرگ، به شادی و خوشی.
۳۴. در نیایشگاههایشان بنشاندم ــ در جایهایی که دل آنها شاد گردد ــ باشد که خدایانی که من به جایهای مقدس (نخستین شان) بازگردانیدم.
۳۵. هر روز در برابر خداوند (= مردوک) و نبو زندگی دیربازی از بهر من بخواهند و هماره در پایمردی من سخنها گویند، با واژه هایی نیک خواهانه، باشد که به مردوک، خدای من، گویند که «به کورش، پادشاهی که (با بیم) تو را پرستنده است و کمبوجیه پسرش.
۳۶. بی گمان باش، بِهِل تا آن زمان بازسازنده باشند... بی هیچ گسستگی. همگی مردم بابل پادشاهی را گرامی داشتند و من همه (مردم) سرزمینها را در زیستگاهی آرام بنشانیدم.
۳۷. [... یک؟] غاز، دو اردک و ۱۰ قمری (فربه) بیش از (رسمِ معمولِ دادنِ) غازها، اردکها و قمریان (معین کردم)
۳۸. [... با] ند و بر آنها بیفزودم. در استوار گردانیدن [بنای] باروی ایمگورانلیل، باروی بزرگ شهر بابل کوشیدم و
۳۹. [... ] دیوار کناره ای (ساخته از) آجر را بر کنار خندق شهر که (یکی از) شاهان پیشین[ساخته و (بنایش را) به انجام نرسانیده] بود،
۴۰. [بدان سان که] بر پیرامون [شهر (به تمامی) برنیامده بود]، آنچه را که هیچ یک از شاهان پیشین (با وجود) افراد به بیگاری گرفته شده [کشورش] در بابل نساخته بود،
۴۱. [... از قیر] و آجر ازنو بار دگر ساختم و [بنایشا]ن [را به انجام رسانیدم].
۴۲. [دروازه های بزرگ وسیع مر آنها را بنهادم... و درهایی از چوب سدر] با پوششی از مفرغ، با آستانه ها و پاشنه[هایی از مس ریخته شده... هر آنجایی که دروازه ها]یشان (یافت می شد)،
۴۳. [استوار گردانیدم... ] نوشته ای، لوحه ای (دربردارنده) نام آشوربانیپال، شاهی پیش از من [در میان آن (= بنا) بدید]م.
۴۴....
۴۵.... تا به روز جاودان.

نظرات کاربران درباره کتاب تاریخ جامع ایران