فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب متن دوزبانه مزرعه حیوانات

کتاب متن دوزبانه مزرعه حیوانات
(قلعه حيوانات) فارسی-انگلیسی

نسخه الکترونیک کتاب متن دوزبانه مزرعه حیوانات به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب متن دوزبانه مزرعه حیوانات

این کتاب، داستان حیوانات مزرعه‌ای است که برای رهایی از اسارت و بردگی و رسیدن به استقلال، علیه انسان‌ها شورش می‌کنند و خودشان ادارۀ مزرعه را عهده‌دار می‌شوند. آنها بعد از مدتی متوجه می‌شوند که وضعیت آنها نسبت به قبل نه‌تنها بهتر نشده، بلکه در بعضی موارد بدتر هم شده است. حیوانات برای رسیدن به خودکفایی هر کاری که از دست‌شان برمی‌آید، انجام می‌دهند اما سرانجام به حقیقت تلخی می‌رسند که پایان حکایتِ شورش آنهاست.

ادامه...

بخشی از کتاب متن دوزبانه مزرعه حیوانات

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۱

آقای جونز مالک مزرعه مانر، شب هنگامی که می خواست دَرِ مرغدانی را قفل کند، به علت مصرف زیاد نوشیدنی از یاد برد که چفت بالای آن را بیندازد و تلوتلوخوران عرض حیاط را طی کرد و به همین دلیل حلقه نوری که از فانوس او مشاهده می شد، رقص کنان به این سو و آن سو می رفت. بعد از طی کردن حیاط، او کفشهایش را به سمت پشت در پرت کرد و آخرین گیلاس خود را از بشکه ای پر کرد که در اتاقک داخل آشپزخانه بود و به سمت اتاق خواب، جایی که خانم جونز در آنجا خروپف می کرد، روانه شد.
به محض اینکه چراغ اتاق خواب خاموش شد، همهمه و ولوله عجیبی همه ساختمان مزرعه را دربر گرفت. تمام صحبت ها پیرامون این مسئله بود که میجر پیر، برنده جایزه خرس نیمه سفید، شب قبل، خواب عجیبی دیده بود که می خواست با حیوانات دیگر مطرح کند. آنها به توافق رسیدند به محض اینکه وجود پرخطر آقای جونز برطرف شد، در قسمت بزرگ طویله دور هم جمع شوند. وجود پرخطر آقای جونز برطرف شده بود؛ بنابراین، همگی در طویله دور هم جمع شدند. میجر پیر، که همه او را به این نام می شناختند، آن قدر در مزرعه درخور احترام بود که حیوانات برای شنیدن سخنان او ساعاتی از خواب خود بزنند. (در ضمن او در نمایشگاه، به نام زیبای مزرعه ویلینگدون شرکت کرده بود) میجر در یک طرف طویله روی سکویی پوشیده از کاه قرار گرفته بود و بالای سر او از یک تیرک، فانوسی آویخته شده بود. میجر دوازده سال داشت و به تازگی نیرومند شده بود. با اینکه هنوز دو دندان نیشش نیفتاده بودند ولی خوک باعظمت و باشکوه و عاقل و نیک اندیش به نظر می رسید. طولی نکشید که حیوانات، یکی بعد از دیگری آمدند و جای راحتی برای خودشان پیدا کردند.
Chapter 1
Mr. Jones, of the Manor Farm, had locked the hen-houses for the night, but was too drunk to remember to shut the pop-holes. With the ring of light from his lantern dancing from side to side, he lurched across the yard, kicked off his boots at the back door, drew himself a last glass of beer from the barrel in the scullery, and made his way up to bed, where Mrs. Jones was already snoring.
As soon as the light in the bedroom went out there was a stirring and a fluttering all through the farm buildings. Word had gone round during the day that old Major, the prize Middle White boar, had had a strange dream on the previous night and wished to communicate it to the other animals. It had been agreed that they should all meet in the big barn as soon as Mr. Jones was safely out of the way. Old Major (so he was always called, though the name under which he had been exhibited was Willingdon Beauty) was so highly regarded on the farm that everyone was quite ready to lose an hour’s sleep in order to hear what he had to say.
At one end of the big barn, on a sort of raised platform, Major was already ensconced on his bed of straw, under a lantern which hung from a beam. He was twelve years old and had lately grown rather stout, but he was still a majestic-looking pig, with a wise and benevolent appearance in spite of the fact that his tushes had never been cut. Before long the other animals began to arrive and make themselves comfortable after their different fashions.
اول از همه سه سگ به نام های بلوبل، جسی و پینچر آمدند، سپس خوک ها رسیدند که فوراً همگی شان در جلوی سکو روی کاه ها مستقر شدند و مرغ ها خودشان را روی لبه پنجره جای دادند و کبوترها روی تیرک های طاق نشستند و گوسفندها و گاوها پشت سر خوک ها قرار گرفتند و شروع به نشخوار کردند. دو اسب گاری به نام های باکسر و کلوور با هم آمدند و آنها به آهستگی و با احتیاط گام برمی داشتند تا مبادا حیوانات کوچک که روی کاه ها پنهان بودند، زیر سم پشم آلود آنها له شوند. کلوور مادیانی تنومند و میان سال با ظاهری مادرانه بود که هرگز نتوانست بعد از تولد چهارمین کره اش تناسب اندام خود را دوباره به دست آورد. باکسر حیوان عظیم الجثه ای بود که تقریباً هیجده پا قد داشت و به اندازه دو اسب معمولی قدرتمند بود. نوار سفید روی بینی اش به او ظاهری ابلهانه داده بود. در حقیقت او از بهره هوشی بالایی برخوردار نبود ولی به دلیل قدرت و شخصیتش نزد همگان درخور احترام بود. بعد از اسب ها موریل، بز سفید و اردکی به نام بنجامین آمدند. بنجامین پیرترین حیوان مزرعه و همین طور بداخلاق ترین آنها بود. او به ندرت سخن می گفت و اگر هم صحبتی می کرد یا غر می زد یا ایراد می گرفت، مثلاً می گفت که خداوند دم را به این دلیل به من داده است تا با آن مگس ها را برانم. در واقع او دوست داشت که نه دم داشت و نه مگسی وجود داشت. در بین تمامی حیوانات مزرعه او تنها حیوانی بود که هرگز نخندیده بود. اگر دلیل نخندیدنش را از او می پرسیدند، می گفت که دلیلی برای خندیدن نمی بینم. با وجود این بدون اینکه از دیگران مخفی کند، نشان می داد که طرفدار باکسر است و به او ارادت دارد. آنها معمولاً روزهای آفتابی را با هم می گذراندند و به چراگاه کوچک پشت باغ می رفتند و بدون اینکه با هم صحبتی کنند، می چریدند. وقتی یک گروه از جوجه اردک هایی که به تازگی مادر خود را از دست داده بودند و از روی ناتوانی و ضعف جیک جیک می کردند، وارد طویله شدند و برای یافتن مکانی محفوظ جایی که کسی نتواند آنها را له کند، از این طرف به آن طرف سرگردان بودند، این دو اسب جایی برای خود یافتند و مستقر شدند.
First came the three dogs, Bluebell, Jessie, and Pincher, and then the pigs, who settled down in the straw immediately in front of the platform. The hens perched themselves on the window-sills, the pigeons fluttered up to the rafters, the sheep and cows lay down behind the pigs and began to chew the cud. The two cart-horses, Boxer and Clover, came in together, walking very slowly and setting down their vast hairy hoofs with great care lest there should be some small animal concealed in the straw. Clover was a stout motherly mare approaching middle life, who had never quite got her figure back after her fourth foal. Boxer was an enormous beast, nearly eighteen hands high, and as strong as any two ordinary horses put together. A white stripe down his nose gave him a somewhat stupid appearance, and in fact he was not of first-rate intelligence, but he was universally respected for his steadiness of character and tremendous powers of work. After the horses came Muriel, the white goat, and Benjamin, the donkey. Benjamin was the oldest animal on the farm, and the worst tempered. He seldom talked, and when he did, it was usually to make some cynical remark — for instance, he would say that God had given him a tail to keep the flies off, but that he would sooner have had no tail and no flies. Alone among the animals on the farm he never laughed. If asked why, he would say that he saw nothing to laugh at. Nevertheless, without openly admitting it, he was devoted to Boxer; the two of them usually spent their Sundays together in the small paddock beyond the orchard, grazing side by side and never speaking.
The two horses had just lain down when a brood of ducklings, which had lost their mother, filed into the barn, cheeping feebly and wandering from side to side to find some place where they would not be trodden on.
کلوور با پای بزرگ خود پشت آنها دیواری ساخته بود و جوجه اردک ها درون آن آشیان گرفتند و فوری به خواب رفتند. در آخرین دقیقه مولی مادیان سفید و زیبا و احمق که کالسکه آقای جونز را می کشید، با ظرافت و ناز و اطوار در حالی آمد که یک حبّه قند می جوید. او در جلوی طویله خودش را جای داد و شروع به ور رفتن با یال سفیدش کرد تا شاید بتواند توجه دیگران را به روبان قرمزی جلب کند که به یالش بسته بود و گربه آخر از همه آمد و طبق معمول دنبال جای گرم و نرمی می گشت تا اینکه خود را بین باکسر و کلوور جای داد و با خوشحالی حتی بدون اینکه یک کلمه از سخنان میجر را بشنود، خوابید و صدای خرخرش بلند شد.

حال، همه حیوانات غیر از موزز، کلاغ دست آموز، که روی تیرک پشت در سیاه به خواب رفته بود، حاضر بودند. وقتی میجر دید که همه آنها در وضعیت راحتی قرار دارند و مشتاقانه منتظر هستند، گلوی خود را صاف کرد و این طور سخن را آغاز کرد: «رفقا شما همگی باید در مورد خواب عجیبی که من دیشب دیده ام، چیزهایی شنیده باشید، من در مورد خوابم بعداً صحبت خواهم کرد ولی در ابتدا باید در مورد چیزهای دیگری با شما صحبت کنم. رفقا، من فکر نمی کنم که بیش از چند ماه با شما باشم، بنابراین وظیفه خودم می دانم که قبل از مرگم تجربیاتم را در اختیار شما بگذارم. من زندگی طولانی ای داشته ام و در تنهایی هایم در آخور، فرصت زیادی برای اندیشیدن داشته ام و می توانم بگویم که ماهیت زندگی روی زمین را بیش از هر حیوانی درک کرده ام و در همین مورد می خواهم با شما صحبت کنم.
رفقا حال بگویید که ماهیت زندگی چیست؟ اجازه بدهید چنین بیان کنم که زندگی ما کوتاه، دشوار و سخت است. ما از وقتی متولد می شویم، فقط در حدی به ما غذا داده می شود که نمیریم و زنده بمانیم و در بین ما آنهایی که قدرتمند هستند، مجبور می شوند، کار کنند و همین که ناتوان می شوند و قدرت کار کردن خود را از دست می دهند و دیگر مفید نیستند، برای کشته شدن روانه مسلخ می گردند.
Clover made a sort of wall round them with her great foreleg, and the ducklings nestled down inside it and promptly fell asleep. At the last moment Mollie, the foolish, pretty white mare who drew Mr. Jones’s trap, came mincing daintily in, chewing at a lump of sugar. She took a place near the front and began flirting her white mane, hoping to draw attention to the red ribbons it was plaited with. Last of all came the cat, who looked round, as usual, for the warmest place, and finally squeezed herself in between Boxer and Clover; there she purred contentedly throughout Major’s speech without listening to a word of what he was saying.
All the animals were now present except Moses, the tame raven, who slept on a perch behind the back door. When Major saw that they had all made themselves comfortable and were waiting attentively, he cleared his throat and began:
“Comrades, you have heard already about the strange dream that I had last night. But I will come to the dream later. I have something else to say first. I do not think, comrades, that I shall be with you for many months longer, and before I die, I feel it my duty to pass on to you such wisdom as I have acquired. I have had a long life, I have had much time for thought as I lay alone in my stall, and I think I may say that I understand the nature of life on this earth as well as any animal now living. It is about this that I wish to speak to you.
“Now, comrades, what is the nature of this life of ours? Let us face it: our lives are miserable, laborious, and short. We are born, we are given just so much food as will keep the breath in our bodies, and those of us who are capable of it are forced to work to the last atom of our strength; and the very instant that our usefulness has come to an end we are slaughtered with hideous cruelty.
هیچ حیوانی در انگلستان بعد از یک سالگی معنی لذت و آسایش را نمی تواند درک کند. هیچ حیوانی در انگلستان آزاد نیست، زندگی همه حیوانات با بدبختی و بردگی همراه است و این حقیقتی آشکار است.
آیا باید خیلی ساده پذیرفت که این ماهیت زندگی است؟ آیا دلیل آن سرزمین ماست که فقیر است و ساکنانش به این دلیل نمی توانند زندگی خوبی داشته باشند؟ نه رفقا، هزاران بار نه، خاک انگلستان حاصلخیز و آب و هوای آن خوب است و بدون محدودیت برای تعداد بی شماری از حیوانات که آنجا زندگی می کنند، غذا وجود دارد. مزرعه ما به تنهایی غذای دوازده اسب، بیست راس گاو و صدها گوسفند را تامین می کند و همه آنها با آرامش و شکوهی غیرقابل تصور در آنجا زندگی می کنند. پس چرا ما با بدبختی زندگی می کنیم؟ چون تقریباً تمام دسترنج ما را بشر به یغما می برد. رفقا این پاسخ تمام مشکلات ماست و تمام آن در یک کلمه خلاصه می شود و آن هم بشر است. انسان تنها دشمن واقعی ماست که ما داریم. با حذف بشر از صحنه روزگار، گرسنگی و کار بیش از حد، برای همیشه از بین می رود.
بشر تنها موجودی است که فقط مصرف کننده است، بدون اینکه تولیدکننده باشد. او شیر نمی دهد، تخم نمی گذارد و ضعیف تر از آن است که بتواند گاوآهن را بکشد. او آن قدر سریع نمی دود تا بتواند خرگوش ها را بگیرد اما هنوز سرور تمامی حیوانات است. او حیوانات را به کار می گیرد و آن قدر کم، از دسترنجشان به آنها می دهد تا فقط از گرسنگی نمیرند و بقیه را برای خودش نگه می دارد. حاصل کار ماست که باعث کشت زمین می شود و کود ما هم آن را حاصلخیز می سازد با وجود این حتی یک نفر از ما نه تنها مالک یک وجب از آن نیستیم، بلکه ما به غیر از پوست و استخوان خود مالک هیچ چیز دیگری هم نیستیم. شما گاوها فقط در این یک سال گذشته چند هزار گالن شیر داده اید؟ و برای نیرومند شدن گوساله هایتان چقدر شیر به آنها داده اید؟ هر قطره از آن به حلقوم دشمنان ما فرو رفت.
No animal in England knows the meaning of happiness or leisure after he is a year old. No animal in England is free. The life of an animal is misery and slavery: that is the plain truth.
“But is this simply part of the order of nature? Is it because this land of ours is so poor that it cannot afford a decent life to those who dwell upon it? No, comrades, a thousand times no! The soil of England is fertile, its climate is good, it is capable of affording food in abundance to an enormously greater number of animals than now inhabit it. This single farm of ours would support a dozen horses, twenty cows, hundreds of sheep — and all of them living in a comfort and a dignity that are now almost beyond our imagining. Why then do we continue in this miserable condition? Because nearly the whole of the produce of our labour is stolen from us by human beings. There, comrades, is the answer to all our problems. It is summed up in a single word — Man. Man is the only real enemy we have. Remove Man from the scene, and the root cause of hunger and overwork is abolished for ever.
“Man is the only creature that consumes without producing. He does not give milk, he does not lay eggs, he is too weak to pull the plough, he cannot run fast enough to catch rabbits. Yet he is lord of all the animals. He sets them to work, he gives back to them the bare minimum that will prevent them from starving, and the rest he keeps for himself. Our labour tills the soil, our dung fertilises it, and yet there is not one of us that owns more than his bare skin. You cows that I see before me, how many thousands of gallons of milk have you given during this last year? And what has happened to that milk which should have been breeding up sturdy calves? Every drop of it has gone down the throats of our enemies.
شما مرغ ها تنها در سال گذشته چه تعداد تخم گذاشته اید و چه تعدادی از آنها به جوجه تبدیل شدند؟ و چه تعدادی از آنها روانه بازار شدند تا منبع درآمدی برای جونز و اطرافیانش باشند و شما کلوور، چهار کره ای که به دنیا آورده ای، کجا هستند و چه کسانی باید در این سن پیری نشاط و حمایت تو را فراهم کنند؟ هر کدام از آنها در یک سالگی فروخته شدند و تو هرگز آنها را ندیدی و آیا بعد از چهار بار زایمان و همه مشقت هایی که کشیدی چیزی جز یک آخور و تنی لخت و عریان داری؟
حتی این زندگی مشقت بار، اجازه این را به ما نمی دهد که زندگی را طبیعی طی کنیم و به دوران بازنشستگی برسیم. من به خاطر خودم شکایت نمی کنم، من تازه یکی از خوشبخت ها می باشم. من دوازده سال دارم و بیش از چهارصد بچه داشته ام. این نوع زندگی برای یک خوک طبیعی است. اما هیچ حیوانی نمی تواند از تیغ سلاخ فرار کند. شما بچه خوک هایی که در مقابل من نشسته اید، همه شما تا یک سالگی زیر تیغ سلاخ خواهید رفت و زندگی خود را با فریاد تمام خواهید کرد. این وحشتی است که همه ما گاوها، خوک ها، مرغ ها، گوسفندها و هر حیوانی تجربه خواهیم کرد. حتی اسب ها و سگ ها سرنوشتی بهتر از این نخواهند داشت. تو ای باکسر زمانی که قدرت و توان خود را از دست بدهی، جونز تو را به سلاخ خانه خواهد فروخت و گلوی تو را خواهند برید و جلوی سگ های شکاری خواهند انداخت و همین که سگ ها پیر و فرتوت و بی دندان شدند، آجری به گردنشان می بندند و آنها را در نزدیک ترین برکه غرق می کنند. رفقا آیا مثل روز، روشن نیست که همه بدبختی های زندگی از ظلم و ستم بشر است. تنها با حذف بشر دسترنج حاصل از کار ما متعلق به ماست. در این صورت ما می توانیم آزاد و ثروتمند باشیم. چه کار باید بکنیم؟ باید شب و روز تلاش کنیم تا نسل بشر را منقرض کنیم. رفقا این پیام من به شماست، شورش! من نمی دانم دقیقاً چه وقتی شورش خواهید کرد؟
And you hens, how many eggs have you laid in this last year, and how many of those eggs ever hatched into chickens? The rest have all gone to market to bring in money for Jones and his men. And you, Clover, where are those four foals you bore, who should have been the support and pleasure of your old age? Each was sold at a year old — you will never see one of them again. In return for your four confinements and all your labour in the fields, what have you ever had except your bare rations and a stall?
“And even the miserable lives we lead are not allowed to reach their natural span. For myself I do not grumble, for I am one of the lucky ones. I am twelve years old and have had over four hundred children. Such is the natural life of a pig. But no animal escapes the cruel knife in the end. You young porkers who are sitting in front of me, every one of you will scream your lives out at the block within a year. To that horror we all must come — cows, pigs, hens, sheep, everyone. Even the horses and the dogs have no better fate. You, Boxer, the very day that those great muscles of yours lose their power, Jones will sell you to the knacker, who will cut your throat and boil you down for the foxhounds. As for the dogs, when they grow old and toothless, Jones ties a brick round their necks and drowns them in the nearest pond.
“Is it not crystal clear, then, comrades, that all the evils of this life of ours spring from the tyranny of human beings? Only get rid of Man, and the produce of our labour would be our own. Almost overnight we could become rich and free. What then must we do? Why, work night and day, body and soul, for the overthrow of the human race! That is my message to you, comrades: Rebellion! I do not know when that Rebellion will come.
یک هفته دیگر یا شاید صد سال دیگر اما مطمئن هستم که اتفاق خواهد افتاد به همان واضحی که علف های زیر پاهایم را می بینم، جاری شدن عدالت را هم با چشم هایم می بینم. چه دیر، چه زود به هرحال عدالت همه جا را فرا خواهد گرفت. رفقا زندگی تان را به یاد بیاورید و روی آن متمرکز شوید و این پیام را به نسل های بعد از خودتان انتقال دهید تا نسل های آینده برای تحقق پیروزی از تلاش کردن دست بر ندارند.
رفقا به یاد داشته باشید که نباید هرگز در تصمیم خود متزلزل شوید. هیچ بحثی نباید شما را از راهتان منحرف کند. وقتی آنها می گویند که حیوان و انسان منافع مشترکی دارند، به سخنانشان گوش ندهید، همه آنها دروغ است. بشر برای منافع هیچ موجودی جز خودش تلاش نمی کند. رفقا در این مبارزه بین ما حیوانات باید اتحاد و یکپارچگی باشد. رفقا، تمامی انسان ها دشمن و تمامی حیوانات دوست هستند.»
در این لحظه غوغایی همه جا را فرا گرفت. سگ ها ناگهان متوجه چهار موش بزرگ شدند که از سوراخ شان بیرون آمده بودند و به سخنان میجر گوش می دادند و سگ ها برای گرفتن آنها به سوی شان خیز برداشتند. ولی آنها به علت سرعت عمل شان جان سالم به در بردند. میجر پاچه خود را بلند کرد و آنها را به سکوت فرا خواند.
او گفت: «رفقا، در اینجا نکته ای است که باید مشخص شود. موجوداتی چون موش ها و خرگوش ها دوستان ما هستند یا دشمنان ما؟ اجازه دهید در این مورد رای گیری کنیم. من در این جلسه این سوال را مطرح می کنم: رفقا، آیا موش ها دوستان ما هستند؟»
فوری رای گیری شد و رای اکثریت این طور بود که موش ها جزء دوستان شان هستند. فقط چهار رای مخالف وجود داشت که مربوط به سه سگ و یک گربه بود. بعد مشخص شد که گربه به هر دو مورد رای مثبت داده است. میجر چنین ادامه داد:
it might be in a week or in a hundred years, but I know, as surely as I see this straw beneath my feet, that sooner or later justice will be done. Fix your eyes on that, comrades, throughout the short remainder of your lives! And above all, pass on this message of mine to those who come after you, so that future generations shall carry on the struggle until it is victorious.
“And remember, comrades, your resolution must never falter. No argument must lead you astray. Never listen when they tell you that Man and the animals have a common interest, that the prosperity of the one is the prosperity of the others. It is all lies. Man serves the interests of no creature except himself. And among us animals let there be perfect unity, perfect comradeship in the struggle. All men are enemies. All animals are comrades.”
At this moment there was a tremendous uproar. While Major was speaking four large rats had crept out of their holes and were sitting on their hindquarters, listening to him. The dogs had suddenly caught sight of them, and it was only by a swift dash for their holes that the rats saved their lives. Major raised his trotter for silence.
“Comrades,” he said, “here is a point that must be settled. The wild creatures, such as rats and rabbits — are they our friends or our enemies? Let us put it to the vote. I propose this question to the meeting: Are rats comrades?”
The vote was taken at once, and it was agreed by an overwhelming majority that rats were comrades. There were only four dissentients, the three dogs and the cat, who was afterwards discovered to have voted on both sides. Major continued:
«سخن را کوتاه می کنم و فقط این مسئله را تکرار می کنم که به یاد داشته باشید، وظیفه شما دشمنی با بشر و تمامی راه و روش اوست. هر موجودی که روی دو پا راه می رود، دشمن است. هر موجودی که روی چهار پا راه می رود یا بال دارد، دوست ما محسوب می شود. همچنین به یاد داشته باشید که در مبارزه با بشر نباید از او تقلید کنید. حتی وقتی او را مغلوب می کنید، نباید به بدی های او عادت کنید و با او موافق شوید. هیچ حیوانی نباید در خانه زندگی کند یا اینکه روی تخت بخوابد یا لباس بپوشد یا الکل بنوشد یا تجارت کند. تمامی عادات انسان، زشت و بد است. بالاتر از همه هیچ حیوانی نباید به هم نوعش ظلم کند، ضعیف یا قوی، باهوش یا کم هوش همگی با هم برادریم. هیچ حیوانی نباید حیوان دیگری را بکشد، همه حیوانات با هم برابرند.
رفقا، اکنون می خواهم درمورد رویای شب قبلم با شما صحبت کنم. من نمی توانم رویای خودم را برای تان توصیف کنم. آن خواب، زمانی را نشان می داد که نسل بشر از روی کره زمین محو شده بود و این چیزی را به یاد من آورد که مدتها بود، آن را فراموش کرده بودم. سال ها قبل وقتی که خوک کوچکی بودم، مادرم و دیگر ماده خوک های جوان عادت داشتند، آوازی را بخوانند که فقط سه کلمه ابتدای آن و آهنگ آن را به یاد داشتند. من آهنگ آن را در طفولیت بلد بودم اما سال هاست که فراموشش کرده بودم، به هرحال رویای دیشب، باعث شد که آنها را به یاد بیاورم و بیشتر کلمات آن را به یاد آوردم و مطمئن هستم، این همان آوازی است که حیوانات نسل گذشته می خواندند و حالا رفقا من این آواز را برای شما خواهم خواند. من پیرم و صدایم خشن است ولی آن را به شما یاد می دهم تا آن را با لحنی بهتر برای خودتان بخوانید. نام آن سرود، حیوانات انگلستان است.»
میجر پیر، سینه اش را صاف و شروع به آواز خواندن کرد. همین طور که او گفته بود، صدایش خشن بود اما به حد کافی خوب می خواند و آهنگ مهیج آن، چیزی بین کلمنتین و کوکاراچا بود.
“I have little more to say. I merely repeat, remember always your duty of enmity towards Man and all his ways. Whatever goes upon two legs is an enemy. Whatever goes upon four legs, or has wings, is a friend. And remember also that in fighting against Man, we must not come to resemble him. Even when you have conquered him, do not adopt his vices. No animal must ever live in a house, or sleep in a bed, or wear clothes, or drink alcohol, or smoke tobacco, or touch money, or engage in trade. All the habits of Man are evil. And, above all, no animal must ever tyrannise over his own kind. Weak or strong, clever or simple, we are all brothers. No animal must ever kill any other animal. All animals are equal.
“And now, comrades, I will tell you about my dream of last night. I cannot describe that dream to you. It was a dream of the earth as it will be when Man has vanished. But it reminded me of something that I had long forgotten. Many years ago, when I was a little pig, my mother and the other sows used to sing an old song of which they knew only the tune and the first three words. I had known that tune in my infancy, but it had long since passed out of my mind. Last night, however, it came back to me in my dream. And what is more, the words of the song also came back-words, I am certain, which were sung by the animals of long ago and have been lost to memory for generations. I will sing you that song now, comrades. I am old and my voice is hoarse, but when I have taught you the tune, you can sing it better for yourselves. It is called ‘Beasts of England’.”
Old Major cleared his throat and began to sing. As he had said, his voice was hoarse, but he sang well enough, and it was a stirring tune, something between ‘Clementine’ and ‘La Cucaracha’. The words ran:
حیوانات انگلستان، حیوانات ایرلند، خبر خبر؛
حیوانات این سرزمین، حیوانات آن سرزمین خبر خبر؛
هرجا که هستید، در هر سرزمینی که هستید، آگاه شوید؛
از آینده طلایی خبردار شوید؛
روزی که نباشد اثر ز ظلم و جفای بشر؛
روزی که سرزمین حاصلخیز ما شود، تحت حکومت ما؛
روزی که حلقه های بردگی باز شود ز بینی؛
روزی که افسارها باز شود ز گردن؛
روزی که نباشد ز شلاق اثر؛
روزی که حیوان غرق نعمت شود؛
ثروت، خارج از حد تصور شود؛
گندم و کاه و جو و علف؛
شبدر و غله همه به یکباره خوراک مان شوند؛
سرزمین انگلستان نورباران شود؛
آبی پاک و شیرین، گوارای مان شود؛
نسیم آزادی وزیده شود؛
ای حیوانات همگی تان، اسب ها؛
گاوها و غازها و بوقلمون ها و ماکیان؛
بکشید زحمت برای آزادی تان؛
حیوانات انگلیس، حیوانات ایرلند؛
به گوش جان بسپارید؛
حیوانات این سرزمین، حیوانات آن سرزمین؛
دهید امید پیروزی به نسل بعدتان.
Beasts of England, beasts of Ireland,
Beasts of every land and clime,
Hearken to my joyful tidings
Of the golden future time.
Soon or late the day is coming,
Tyrant Man shall be o’erthrown,
And the fruitful fields of England
Shall be trod by beasts alone.
Rings shall vanish from our noses,
And the harness from our back,
Bit and spur shall rust forever,
Cruel whips no more shall crack.
Riches more than mind can picture,
Wheat and barley, oats and hay,
Clover, beans, and mangel-wurzels
Shall be ours upon that day.
Bright will shine the fields of England,
Purer shall its waters be,
Sweeter yet shall blow its breezes
On the day that sets us free.
For that day we all must labour,
Though we die before it break;
Cows and horses, geese and turkeys,
All must toil for freedom’s sake.
Beasts of England, beasts of Ireland,
Beasts of every land and clime,
Hearken well and spread my tidings
Of the golden future time.
خواندن این آواز در حیوانات، شور و هیجان زیادی ایجاد کرد. قبل از اینکه میجر شعر را تمام کند، حیوانات زمزمه کردن شعر را شروع کردند. حتی احمق ترین آنها هم، آهنگ و چند کلمه از آن را یاد گرفت و حیوانات باهوش تر مثل خوک ها و سگ ها، طی چند دقیقه با جان و دل، تمام شعر را آموختند و بعد از چند بار تلاش و تمرین، تمام مزرعه از صدای خواندن شعر حیوانات انگلستان منفجر شد. گاوها با «ما ما» کردن و سگ ها با «واق واق» کردن و اردک ها با «کوآک کوآک» کردن آن شعر را می خواندند. آنها آن قدر از این آواز لذت می بردند که پنج بار آن را پی در پی خواندند. اگر مسائلی باعث قطع شدن آن نمی شد، حتی ممکن بود، خواندن آنها تا شب طول بکشد.
بدبختانه، این همهمه باعث بیدار شدن آقای جونز شد. او از بستر خود بیرون جهید تا مطمئن شود که روباه در حیاط باغ نیامده باشد. او اسلحه ای را که در کنار بسترش بود، برداشت و در تاریکی شش تیر شلیک کرد. گلوله ها در دیوار طویله فرو رفتند و خیلی سریع جلسه به هم ریخت و هر کسی به سوی بستر خود رفت. پرندگان روی تیرک ها پریدند، حیوانات روی کاه ها مستقر شدند و در یک لحظه تمام مزرعه به خواب رفت.
The singing of this song threw the animals into the wildest excitement. Almost before Major had reached the end, they had begun singing it for themselves. Even the stupidest of them had already picked up the tune and a few of the words, and as for the clever ones, such as the pigs and dogs, they had the entire song by heart within a few minutes. And then, after a few preliminary tries, the whole farm burst out into ‘Beasts of England’ in tremendous unison. The cows lowed it, the dogs whined it, the sheep bleated it, the horses whinnied it, the ducks quacked it. They were so delighted with the song that they sang it right through five times in succession, and might have continued singing it all night if they had not been interrupted.
Unfortunately, the uproar awoke Mr. Jones, who sprang out of bed, making sure that there was a fox in the yard. He seized the gun which always stood in a corner of his bedroom, and let fly a charge of number ۶ shot into the darkness. The pellets buried themselves in the wall of the barn and the meeting broke up hurriedly. Everyone fled to his own sleeping-place. The birds jumped on to their perches, the animals settled down in the straw, and the whole farm was asleep in a moment.

تقدیم با عشق
به خواهر مهربان، مشوق و دوست خوبم،
مهندس المیرا حیدری
نرگس حیدری منجیلی

نظرات کاربران درباره کتاب متن دوزبانه مزرعه حیوانات