فیدیبو نماینده قانونی نشر بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کوچ شامار

کتاب کوچ شامار

نسخه الکترونیک کتاب کوچ شامار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب کوچ شامار

تمام راه این بند از دفتر حقیقت را با خودم می‌خواندم، خط نستعلیق پدرم جلوی چشم‌م بود. وقتی رسیدیم پایتخت، خورشید به ‌اندازه‌ی یک طناب دار از قله‌ی ‌دماوند بالا آمده بود. اتوبوس، مسافرها را دور میدان آزادی، پیاده کرد. سال‌ها قبل چند شب توی این میدان خوابیده بودم، حتی می‌دانستم معمارش چه کسی بوده. چه سالی ‌ساخته‌ شده، دو تا ورودی و راه پله به زیرزمین دارد. مجموعه‌ی فرهنگی و موزه‌ای ‌دارد که ‌آثار سفالی و نیزه‌های عصر شکار در آن نگهداری می‌شود. دم صبح بود. هنوز نیمی‌ از شهر تاریک و در خواب بود. هوای بهمن‌ماه سوز داشت اما نه آن قدر که سردم بشود. دراز کشیدم روی چمن و کله‌ام را روی ‌کوله‌ام گذاشتم. افتادم به خیال‌پردازی. توی دنیا تنها چیزی که برای‌م مانده بود خیال‌پردازی و شوق دیدن آدم‌هایی بود که دوست داشتم. شماسی از آن آدم‌ها بود.

ادامه...
  • ناشر نشر بان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.93 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کوچ شامار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دوباره سخت ناامیدم کرد. مورچه ی شاخدار انداخت به جان م. من آمده بودم کارمند شرکتی، موسسه ای، کتابخانه ای بشوم، و بعد از کار روزانه آن دفتر دستخط پدرم را حروف چینی کنم. از زیر آوار بیرون ش آورده بودم. بوی خاک و خون گرفته بود.
همین که صفحه بالا آمد اول کلمات کلیدی موزه ی آزادی، زن، نگهبان و ماشین کلانتری را با حروف درشت نوشتم.
کاش دنبال شان رفته بودم تا قزاقخانه.
ناله اش توی کله ام می پیچید. چشم هاش چه رنگی بود... موهاش... انگار اصلاً صورت ش را ندیده بودم. مدت ها بود که دیگر جزئیات قیافه ی آدم ها یادم نمی آمد.
شخصیت قزاقه را در چند سطر خلاصه کردم؛ صورت سیاه چرده و دماغ عقابی.
دو صفحه تمام درباره ی اشباحی نوشتم که از چیالا تا تهران سایه به سایه ام آمده بودند ، اما فورا پاکش کردم. دم در کافی نت چشم به راهم بودند.
این جور ادامه دادم:
زن، سوسک چهارم را کشت و از پنجره ی اتاق انداخت بیرون. نگاه کرد به شهر و هاله ی غلیظ دود که تا دامنه ی سلسله جبال البرز کشیده شده بود. زمزمه کرد: چه شهری! میل میلادم که رفته تو شکم زمین.
برگشت جلوی آینه و لب هاش را قرمز کرد. گونه کاشت و موهاش را از پشت بست. خودش هم نفهمید که چه طور با مانتو کوتاه، روسری چروک رنگی و کفش های پاشنه بلند از پله های مسافرخانه آمد پایین و از در چوبی قهوه ای بیرون رفت، یک دور مجسمه ی رازی چرخید و قدم زنان رسید به آن طرف میدان.
چراغ برق ها سوسو می زدند و صدای ماشین آشغال جمع کن شهرداری گوش می خراشید.
با خودش گفت بیچاره کارگرا که توی کثافت می لولن.
یک پیکان سفید ایستاد جلوی پاش. راننده اش سیگار بر لب، کله از پنجره بیرون آورد: کجا این وخت شب خانومی!
- جهنم دره.
سیگار از لب راننده افتاد: اگه می خوای مدل بالا سوار شی باید بالا شهر بپلکی. شمرون و لواسانات... این جا جردن جنوبی یه. فقط ابوقراضه رد می شه.
- مزاحم نشین اومده م هواخوری.
خودش هم از این جمله خنده اش گرفت. هواخوری کنار زباله ها.
دود سیاه از اگزوز پیکان در آمد. صدای راننده را شنید: اوووه. گربه ملوس.
گفت لوله بخاری.
نشانی پارک را از کارگرهای آشغال جمع کن گرفت و دنبال یک گربه ی چشم عسلی راه افتاد. گربه گاهی کله بر می گرداند و میاو میاو می کرد.
پارک کوچکی بود با درخت های پیر صنوبر و کاج های قهوه ای کوتاه. چند تا نیمکت فلزی هم دور یک حوض خالی دیده می شد. با خودم گفتم کاش برف باریده بود. همه جا سفید می شد. یخ می زدم همان جا. خون تو رگ هام منجمد می شد.
گربه پرید وسط حوض... میاو... میاو...
گفت نری یا ماده. دلاک حموم می شی؟
میاو...میاو...
نشست روی یک نیمکت فلزی و صدایی دو رگه شنید: همچین بزنی تو رگ. واصل شی به آسمون. هفت شبانه روز دنیا جلوی چشم ت بچرخه.
بوی تند بنگ خورد دماغ ش. به سرفه افتاد.
دوباره همان صدا را شنید؛ دِ برو گم و گور شو که اومدن... جیمبلی جِ جیم.
گربه حالا چند قدمی ش بود. دم تکان می داد.
گفت پرسیدم نری یا ماده؟
یکی از آن طرف پاسخ داد: خواجه ست خانوم!
نگهبان پارک بود.
گفت سلام...
- این وقت شب تو پارک دنبال مار می گردی؟
گفت می بینی که نشسته م و نمی گردم.
- سجل؟
گفت دستِ مسافرخونه چی یه.
- برگرد به خونه ت.
گفت منظورت مسافرخونه ست؟
- هر گوری که می خواد باشه. یالا...
گفت نفس تنگی دارم، آمده م هواخوری.
خون ازش راه افتاده بود. نگاه نگهبان روی قطره های خون چرخید که از پاچه ی شلوار، می ریخت روی زمین.
بلند شد و از همان راهی که رفته بود، برگشت.
گربه ی چشم عسلی دنبال ش آمد تا دم در مسافرخانه.
گفت مث این که تو هم تنهایی. بیا امشب رو مهمان من باش.
بغل ش کرد. صورت پشم آلودش را بوسید و از پله های مسافرخانه رفت بالا.
***
از خانه شماسی زدم بیرون. همه ی راه را در سیاهی شب پیاده گز کردم تا رسیدم به پل کمیل و از آن جا به میدان رازی. دو ساعت از افتادن عقربک ها روی هم گذشته بود. صدای ناله ی زن توی گوش م بود.
همین طور که دور میدان می چرخیدم و ساعات گذشته را مرور می کردم وارد مسافرخانه ای شدم در عهد قاجار؛ مسافرخانه ای با نمای آجری و پنجره های اُرُسی مشبک . با مسافرخانه چی گرم گرفتم به این خیال که تو حساب کتاب تخفیف بدهد.
- این روزنامه رو ببین. ستون تاریخ ش کار یکی از دوست هامه.
ستون را خواند. مطلب ش درباره ی دروازه قزوین بود و این که یک کلانتر از صبح می نشسته دم دروازه ی شاه عبدالعظیم. گزارش تشییع جنازه ی مردگان را توی کتابچه ای می نوشته و راپورت می داده به شخص سلطان صاحبقران.
مسافرخانه‎ چی چهل ساله به نظر می رسید، کلاه مخروطی پوست بره ای و کفش ساغری نونوارش، نظرم را جلب کرد. انگار قبلاً او را در یکی از عکس های آنتوان سوروگین دیده بودم.
لابد آثار تشویش را در چهره ام دیده بود که گفت: خیال ت جمع. مسافرخونه ی ما حریم خصوصی همه ی مسافراس، از چار گوشه ی ممالک محروسه می آن همین جا. از همه ی اقشار جامعه توشون هست. شحنه و کلانتر و قزاق و عمله و مستوفی. حتی نسقچی.
همه ی اتاق هامون م میز مطالعه و حمام و وسایل استحمام دارن.
آب دهان ش را قورت داد.
- آقای خودم باشی، همه جور آدم می آد این جا. خیلی هاشون مشتری همیشگی ن.
چشم م به دو تا کلاغ زاغی افتاد روی سقف شیروانی مسافرخانه. نوک هاشان زرد و سیاه بود.
کله ام گیج رفت. همان کلاغ ها را در چیالا دیده بودم. صبح بعد از زلزله.
***
شب توی مسافرخانه داشتم از شدت خیالات به خودم می پیچیدم. سوسک های چینی با کله های تیغی از زیر تخت بیرون می آمدند و از سر و کول م می رفتند بالا. از اتاق سمت چپی، صدای غیژ غیژ چرخ خیاطی می آمد. چند بار به کله ام زد بروم و از روزنه ی قفل، قیافه‎ی درهم برهم افغان دیگری را در حال دوخت و دوز کفن ببینم.
مسافرخانه چی گفته بود؛ اتاق ها با درهای تو در تو به هم راه دارن. دیوار به دیوارت یه کارگر شب کار افغان مشغول دوخت و دوز است. اگه زیادی جیرجیر کرد یه ندا بده خودم بیام کنتورش رو بپرونم.
شاید یکی از چهار کارگر همان کارگاهی بود که مدیرش می گفت زیر مجموعه ی سازمان بهشت زهرا است. چراغ اتاق سمت راستی خاموش بود. گوش خواباندم روی در چوبی. صدای نفس نفس زدن و هن هن شنیدم. از سوراخ قفل نگاه کردم به داخل اتاق. تاریک بود. دو تا شبح روی تخت پیچیده بودند به هم. کابوس می دیدم با پلک های باز... افتاده بودم تو حفره ی خیالاتی که ته نداشت. دنبال نشانی آگهی روزنامه ها، سر از هر کوچه و خیابانی درآورده بودم. همین طور که گام برمی داشتم با خودم تکرار می کردم مهندس کشاورزی و مشمول وظیفه ی عمومی.
بدون آن یک تکه کاغذ پایان خدمت مقدس حتی نمی توانستم از مرز خارج شوم، مگر قاچاقی که آن هم جسارت ش را نداشتم. کاش همان روزی که در سال شصت و هفت افتادم دام رویت بگیرها، می بردنم سربازی. هنوز پشت لب م سبز نشده بود. وسط مزرعه ی گندم، مشغول سمپاشی علیه ملخ مراکشی بودم که سر و کله ی رویت بگیرها پیدا شد. راه فرار نداشتم. خودم را انداختم تو رودخانه ی مِرِگ. پلکه پلکی کردم و رفتم آن زیر زیر زیر. دوران جنگ بود و رویت بگیرها طبق بخشنامه هر کس را که قدش از صد و پنجاه سانتی متر بیش تر بود و بالای هجده سال داشت، می گرفتند و پس از مشاهده شناسنامه، یکراست می بردند آموزشی و از آن جا اعزام می کردند به خط مقدم. یا به عنوان داوطلب یا خدمت زیر پرچم. البته یک بار هم الگ را گرفته بودند. سی سال ش بود با نود و نه سانتی متر قد. از پادگان فرار کرده بود.
از جبهه نمی ترسیدم. می ترسیدم جنازه ام برگردد چیالا. کلاس سوم دبستان، پنجره های مدرسه ام باز می شد به قبرستان دامنه ی کوه. همیشه یک چشم م به تخته سیاه بود یک چشم م به تابوت هایی که روی دست مردم از لای درخت ها برده می شد طرف قبرهای تازه کنده شده. چه ستاره ها که توی سیاهچال ذهن م دفن نشده بودند. ستاره های سوسوزن آسمان دالاهو... حالا وسط پایتخت همه ش از خودم می پرسیدم چند شب دیگر باید بمانم. روزها کجا باید بروم؟ دنبال نشانی کدام آگهی ها؟
می ترسیدم برگردم چیالا. صدای بیل مکانیکی و موور و چمری توی گوشم ونگ می زد. لابد ارواح مردگان از میان ویرانه ها می آمدند به استقبال م. می پرسیدند چرا آن شب نجات مان ندادی، تو که جان سالم به در برده بودی... یاد باوگه افتادم که همیشه می گفت بگذار مرغ خیالات ت روی پشت بام خانه ی خودت لانه کند، حتی خانه ای که نداری. اول و آخر ما توی همین صفحات است که به خط خودم نوشته ام. می گفت ما هر چه کلام داریم کلام کوچ است. کلام غیر کوچ نداریم.
تکیه کلام ش این بود؛ ده نگ قوای قوو وه خت هه یهاتم.(۱)
می گفت زمان را از دست نده. زمان مثل باد زَلان می افتد به جان ت.
دوران ابتدایی، مدرسه مان یک آبادی آن طرف‎ تر بود. وقتی از مدرسه بر می گشتم توی قبرستان وسط راه، باد زَلان زوزه می کشید. مردم می گفتند این باد از قبرهای قدیمی بیرون می‎ آید. از لای استخوان ها و جمجمه ی مرده ها. مرده هایی که معلوم نبود کی در آن جا دفن شده اند. مرده هایی که هیچ نداشتند اما تا ابد زمان برای سکوت داشتند.
من هم غیر از زمان چیزی برای از دست دادن نداشتم. شاید واقعاً باید می رفتم در همان کارگاهی استخدام می شدم که چهار تا کارگر افغان داشت، سه مرد و یک زن. چشم به ماسوره ها دوخته بودند و پا روی پدال می گذاشتند.غیژ و غیژ و غیژ.
سه شیفته کار می کردند؛ شبانه‎ روزی.آن همه پارچه ی سفید را که دیدم حال م به هم خورد. جلوی چشم مدیر کارگاه بالا آوردم. استفراغ سرد گُله گُله پخش شد روی پیراهن چهارخانه ام. انگار همین طور کلمات قانون بین المللی کار بود که از دهانم بیرون می ریخت.
مدیر کارگاه، اسم و شماره ی همراه ش را نوشته بود زیر متن آگهی تا جویندگان کار مستقیما با خودش تماس بگیرند. یک شیشه آب لیمو خالی کرد توی حلق م.
گفت:شما که م مهندس ن نساجی هستین احکام کفن و د دفن رو م می دونین؟
هاج واج نگاهش کردم. توان نه گفتن نداشتم. قبلاً دیده بودمش. اما کجا؟
گفت: م میت رو باید با س سه پ پارچه که ش شامل ل لُنگ پ پیراهن و سرتاسری یه ک کفن کنن ل لنگ باید اطراف بدن رو از ناف تا زانو ب بپوشونه و بهتره از س سینه تا ر روی پا...
گفتم طرح توجیهی من با هدف تولید انبوه...
انگار نمی خواست بشنود. حرف خودش را ادامه داد:
و پ پیراهن ب باید از سر شانه تا ن نصف ساق پا تموم ب بدن رو بپوشونه و بهتره تا روی پا ب برسه و درازای سرتاسر باید به ق قدری باشه که ب بستن دو س سر آن م ممکن باشه و پهنای دو س سر آن باید به اندازه ای باشه که ی یه طرف ش روی طرف د دیگه ب بیاد...
خدا بیامرزد اموات یکی از کارگرهای افغان را که انگشت ش حین دوخت و دوز رفت زیر چرخ خیاطی و طوری جیغ کشید که حواس مدیر کارگاه پرت شد. بی خداحافظی خودم را از آن زیر زمین نمور پر از قواره های چیت و ساتن سفید انداختم بیرون.
حالا روی تخت و لای ملحفه و پتوهایی که بوی الکل صنعتی می داد می لولیدم. چند لکه خون خشکیده بود روی ملحفه. مرغ خیالات م به کجاها که پر نمی کشید. داشتم از دروازه قزوین بیرون می رفتم که شماسی جلوی چشم م ظاهر شد.
گفت: با من بیا بریم. تو چه می دونی از حالات من. یادداشت‎های روزانه ناصرالدین شاه رو خوندی؟ وقتی داشته می رفته سفر سوم فرنگ. توی صفحه تاریخ... ستون اون طرف سکه های دوره قاجار، ستون این طرف، اختصاصی سلطان صاحب قران. توی قاب طلایی هم بخشی از خاطرات امین الدوله. آن جا که می گوید؛ ولیعهد یک ساعت به غروب مانده به عمارت حکومتی و پای دستگاه تلگراف رسید.
او جلو می رفت، من پشت سرش. یک شیشه ماءالشعیر دست ش بود که همین طور قلوپ قلوپ می ریخت توی گلوش.

- تو همچین شبی، سه جام زرین بنگ گشتاسپی رو قاطی آبگوشت نوش جون کنی. بعدش سوار شبدیز شی و برانی طرف چیالا.
هر دو چشم ش به پوتین های براق م دوخته شده بود. در برهوت جنوب شهر رسیدیم به یک ساختمان ولنگ واز.
- این همون ساختمون مجهز به سیستم مکانیزه ی جست وجوی جنازه های مفقوده س. تو بایگانی ش بگرد و نام و نام خانوادگی خودت رو پیدا کن. اون بار که تنهایی اومدم دیدم اسم بعضی دوستای همکلاسی مون توش هس.

وارد ساختمان شدیم. از راهرو گذشتیم. روی پله های برقی پایین رفتیم و به اتاقی رسیدیم که پر بود از قفسه های فلزی و پوشه و دفاتر اندیکاتور. یک نفر داشت با دوربین زنیط عکس می گرفت.
گفت: من از طرف مدیریت مرکز مکانیزه مجوز دارم از همه ی آدمایی که تو خواب و بیداری می آن این جا، عکس بگیرم. دارم یه بایگانی تخصصی برای طرح تحقیقی شون درست می کنم.
از من و شماسی هم عکس گرفت.
زوزه ی باد می آمد و صدای چکاندن شاسی دوربین.
از خواب پریدم.
از روی تخت پایین آمدم. رفتم تو دست شویی. آبی به صورت م زدم. یک قالب صابون وارداتی از چین جلو آینه بود. شبیه صابون های توی حمام خوابگاه دانشکده بود که می ماسید به پوست.
یک همکلاسی کورد بهش می گفت ماسوا. و فقط ما دو نفر می دانستیم یعنی چه.
عکسی از مریض خانه ی طهران را چسبانده بودند روی آینه توالت. مبتلایان به وبا کنار به کنار هم دراز کشیده بودند. عکس متعلق به دوران جنگ جهانی اول بود. شاید یکی که تاریخ عکاسی خوانده و دنبال کار گذرش افتاده بود پایتخت و آن مسافرخانه، این یادگاری را از خودش به جا گذاشته بود. من هم حرف شین را با ناخن روی دیوار کندم.
با لنگه ی دمپایی چند تا سوسک اره ساطوری کشتم و انداختم توی ظرف آشغال گوشه ی تخت. صدای سوت قطارها سکوت را می شکست. فشار نفخ این شکم پیچ پیچ ذله ام کرده بود. رفتم مستراح. شیر آب، هرز بود. همین که بازش کردم آب فواره زد به سقف.

- هی هی شامار بوربور به چه روزی افتادی. از شگفتی های قرن بیست و یکم این است که توی هر هزارتو و پیچاپیچی بیفتی باز می توانی ادامه دهی و جلو بروی، بدون امید به هیچ طنابی.

دوباره چشم راست م را گذاشتم روی سوراخ قفل اتاق. چراغ خواب ش روشن شده بود.
نور زرد کمرنگی افتاده بود روی اشباح. داشتند می کشیدند. با لوله ی خودکار.
تا خواب م برد هی از آن دفتر دست نویس پدرم خواندم.
با ترس و لرز خودم را می چسباندم به آن در چوبی رنگ پسته ای، چشم چپ و راست م را یکی در میان روی روزنه ی قفل می گذاشتم. پک می زدند به لوله ی پر از دود. صدای مدیر کارگاه کفن دوزی توی گوشم می پیچید: ل لنگ باید اطراف بدن رو از ناف تا ز زانو ب بپوشونه و بهتره از س سینه تا ر روی پا...
در همان حال کلمات امیدبخش شماسی توی کله م می پیچید: یه برگه بهت می دم می بری پیش شهردار منطقه... دوران ابتدایی همکلاسی بودیم.
***
صبح با صدای آژیر آمبولانس از خواب پریدم. از پشت پنجره دیدم که دو تا جنازه را روی برانکار بردند، گذاشتند تو ی آمبولانس.
تب داشتم. عرق می ریخت از سر و صورت م. عرق سرد.
می دانستم به زودی در اتاق م باز می شود و نسقچی ها می ریزند داخل، اما قبل از آنکه به دام بیفتم باید دفترچه ی خاطرات م را از پنجره می انداختم بیرون. پرت ش می کردم به یک جای خیلی دور، مثلاً پشت دروازه دولت، طوری که هیچ رد و نشانه ای از آن باقی نماند و پلیس های هفت اقلیم، صد سال سیاه پیداش نکنند. ده فتر دست نویس پدرم را هم باید می خوردم. هیچ راه دیگری به ذهن م نمی رسید غیر از خوردن ش. ورق به ورق بلعیدن ش.
به طرفه العینی هزار سال که لام و سّر مگو را چون دانه های انار بلعیدم.

فصل نخست: مسافرخانه

نام م شامار بود
از شهری به شهری می رفتم
در پی عشق بودم، در پی عشق
یک روز در کاروانسرای بغداد
مرا گرفتند و در بند کردند.
در شبی زمستانی از بند خلیفه گریختم
سوار بر اسب زندانبان.

تمام راه این بند از دفتر حقیقت را با خودم می خواندم، خط نستعلیق پدرم جلوی چشم م بود. وقتی رسیدیم پایتخت، خورشید به اندازه ی یک طناب دار از قله ی دماوند بالا آمده بود.
اتوبوس، مسافرها را دور میدان آزادی، پیاده کرد. سال ها قبل چند شب توی این میدان خوابیده بودم، حتی می دانستم معمارش چه کسی بوده. چه سالی ساخته شده، دو تا ورودی و راه پله به زیرزمین دارد. مجموعه ی فرهنگی و موزه ای دارد که آثار سفالی و نیزه های عصر شکار در آن نگهداری می شود.
دم صبح بود. هنوز نیمی از شهر تاریک و در خواب بود. هوای بهمن ماه سوز داشت اما نه آن قدر که سردم بشود. دراز کشیدم روی چمن و کله ام را روی کوله ام گذاشتم. افتادم به خیال پردازی. توی دنیا تنها چیزی که برای م مانده بود خیال پردازی و شوق دیدن آدم هایی بود که دوست داشتم. شماسی از آن آدم ها بود.
در آن دقایق خودم بودم و خاطره ای از یک دختر چهارساله که با اسباب بازی هاش ور می رفت و صداش توی گوش م بود: اگه بذاری کارهامو انجام بدم عروسک هام رو می چینم توی چمدون م باهات می آم چیالا.
حالا چیالا با خاک یکسان شده بود، و از آن دختر و مادرش هم فقط خاطراتی محو در ذهن داشتم. حتی نای آن را نداشتم که به عکس هاشان نگاه کنم.
در خواب و بیداری صدای ناله ی زنی را شنیدم. قصه ای به یادم آمد که با شماسی خوانده بودم ش، قصه ای از عهد قجر. در آن قصه قزاقی کشان کشان زنی را می آورد طرف زیرزمین.
دنبال شان رفتم.
قزاقه قیافه اش شبیه چیچک ها بود. همین طور که زن را دنبال خودش می کشید تکرار می کرد: حامله می شی؟ از گربه حامله می شی؟!
نزدیک که شدم، برگشت. رخ به رخ شدیم. روی جیب یونیفورم ش نوشته شده بود: میم ر.
از نوک پا تا کف سر، براندازم کرد. اگر می گفت: چه کاره ای که مامور دولت رو دنبال می کنی؟ جواب محکمه پسند نداشتم که بهش بدهم. لابد می گفتم مهندس نساجی یا کشاورزی. او هم پوزخند می زد و می گفت؛ بهت نمی آد مهندس باشی با این قیافه ی دهاتی و کفشای لنگه به لنگه ت.
عقب کشیدم و تکیه دادم به یکی از آن درخت های سیاه و دود گرفته ی دور میدان. کلاغی نشسته بود روی شاخه اش. بال بال می زد اما غارغار نمی کرد. صدای ناله ی زن.
باید به سرعت از آن جا دور می شدم. از هر بیست سایه ی اندوه می گریختم. شادمانی ام حتی یک سایه نداشت. هیچ وقت. از آن شب لعنتی دیگر حتی تنبور و کلام ئامیرزا صیالی آرام م نمی کرد. این اندوه بود که مدام عمیق تر می شد در وجودم. ته‎ نشین می شد. گُلوَنی مادرم از زیر آوار بیرون افتاده بود... تمام شب چنگ می زدم به خشت و سنگ. در تاریکی. صدای همسایه ها تو گوش م بود. می گفتند یا دوشایه گه ی داوو... هه ر که س بزانو وه خت هه یهاته ن... وه خت نجاته ن... اما من حتی نتوانستم میم صورت را نجات دهم. حین زلزله توی حیاط داشتم به ستاره های دالاهو نگاه می کردم اگر نه خودم هم مانده بودم زیر آوار. آن بیست ثانیه بیست هزار سال بود.
از یک دکه روزنامه ای خریدم. صفحه ی بازار کارش را گرفتم جلوی چشم م. با خودکار قرمز دور تا دور نشانی چند تا آگهی استخدام خط کشیدم. دوباره کارم درآمده بود؛ از این خیابان به آن خیابان رفتن. در کدام دوره و دوون بودم؟
فرم های کاریابی را پشت سرهم پر می کردم. مدیران کارگزینی شرکت ها فقط یک جمله ی تکراری را بر زبان می آوردند؛
بعد از بررسی های لازم باهاتون تماس می گیریم.
یکی شان حتی این جمله را هم نگفت. همین طور که کله اش توی گوشی اش بود، گفت: ما تو آگهی نوشته بودیم به یک سرایدار تمام وقت نیاز داریم نه مهندس کشاورزی.
روز شنبه بود. بعد از چند روز تعطیلی مناسبتی مردم از خانه هاشان آمده بودند بیرون تا گشتی بزنند یا بروند سر کار و کاسبی. خیابان به آن شلوغی ندیده بودم. کارگری خودش را از پل عابر پیاده آویزان کرده بود؛ معلق و کبود، کلاه آهنی اش افتاده بود روی زمین.
از این شرکت به آن شرکت می رفتم. معده ام پر از آب لیمو بود. حرکت دودی شکل روده هام از زیر پوست شکم م. باید خودم را می رساندم آلونک شماسی، فرم استخدام یک شرکت تولیدی نساجی را پر می کردم و به نشانی شان می فرستادم. از آن شرکت های شبه دولتی بود، مستقر در یک ساختمان مصادره ای. این را دربان ش گفت. وقتی داشتم بیرون می رفتم. گفت: تو صدمین نفر بودی امروز. این جا مصادره ای یه. خیرش به شماها نمی رسه. اگه هم برسه شرعا حرامه.
سردر ساختمان را تزئین کرده بودند با چراغ های رنگارنگ. مدیر کارگزینی اش با پیراهن سفید، ریش سیاه و عینک دودی نشسته بود پشت میز. بوی گلاب می داد. نه گلاب گر ه بان. مشامم به بوی گلاب گره بان حساس بود.
مدیر کارگزینی، نام و نام خانوادگی و سبیل مهر و موم م را زیر چشمی از نظر گذراند. کمی باهام حرف زد. از سوابق کاری و توانایی های شغلی ام پرسید.
آخرش گفت: موفق باشین.
همین دو کلمه ی ترسناک.
آن طور که از مفاد آگهی دستگیرم شده بود کار آن شرکت تهیه و تدوین انواع طرح های توجیهی در رشته ی نساجی و فروش آن ها به تولیدکنندگان یا دارندگان پروانه ی تولید بود. در آگهی قید شده بود از هر نوع طرح توجیهی در رشته های نساجی استقبال می شود، مانند: طرح توجیهی تولید پارچه ی برزنت، طرح توجیهی تولید پارچه ی چادر مشکی، طرح توجیهی تولید پارچه ی حوله ای، و ده ها طرح توجیهی دیگر. کلمات را پشت سر هم چسبانده بودند روی کاغذ. کلماتی که از آن سر در نمی آوردم.
یک دوجین از این طرح ها را با خودم داشتم. همه را ریخته بودم توی آن محفظه ای که از جنس پلاستیک فشرده بود. یکی دو تا شرکت مشاغل نامربوطی را بهم پیشنهاد کردند؛ مشارکت در بازیافت زباله های شهری و سرپرستی یک بنگاه خصوصی خدمات کفن و دفن و مجالس ترحیم.
نه به رشته ام می خورد و نه سرمایه و دل و دماغ این جور مشاغل را داشتم. با خودم قرار گذاشته بودم که دیگر زیر بار هر کاری نروم حتی اگر یکی از آن خیابان های درندشت دهن باز کند و قورت م بدهد، یا دست از پا درازتر برگردم چیالا. ده تا مرده را با دست خودم خاک کرده بودم. همه همسایه. با بیل مکانیکی یک گودال طویل کندند. زمین لرزید. من زنده ماندم، اما جلوتر از تقدیر مقرر رفتم تو کالبد یک حیوان سر به زیر. ببر بیان نشدم که رو به سوی دالاهوو بیاورم و بروم به طرف مرزهای پوشیده از درختان کهن سال بلوط. یا همان جا بمانم و در داخل چادر اهدایی هلال احمر عقرب نیش م بزند، عقرب های تنه زرد و دم سیاه. تسلیم قضا و قدر شدم. باید دوباره بخت خودم را توی پایتخت می آزمودم. می خواستم در نزدیک ترین جا به شلر باشم. هرچند که از بستگان درجه یک ش نبودم و حتی نمی توانستم به ملاقات ش بروم. اصلاً خبر نداشتیم زنده است یا مرده.
حالا از انقلاب به کارگر جنوبی، پیاده روها را گز می کردم.
می رفتم پایین تر و پایین تر.
از کنار مجسمه ی زکریای رازی گذشتم. یادم افتاد به یک جمله ی کوتاه؛ دم الکل نود و نه درصد گرم. یکی از همکلاسی هام این جمله را زمزمه می کرد وقتی توی خوابگاه از تنهایی به خودش می پیچید. می رفت تو خلسه. خودش می گفت خلسه ی بیضوی.
آن طرف میدان راسته ی دوچرخه فروشی بود که می رسید به ایستگاه مرکزی قطارهای باری و مسافربری. این طرف ش هم بساط کفش های دست دوم بود که می خورد به کارگر جنوبی. حراج هر جور کفشی. از پوتین پوسیده ی کهنه سربازان دوران جنگ گرفته تا انواع کفش های ایمنی داخلی و خارجی، مخصوص کار در معادن و کارخانه ها.
کفش های گیلاسی لنگه به لنگه ام را با یک جفت پوتین کهنه، سبک و واکس کشیده، عوض کردم. چرم ش برق می زد، اما بندهاش رُیش رُیش بود.
کفش فروش گفت: درسته از جنگ برگشته، اما از اون پوتین هاس که جون می ده برا راهپیمایی تو خیابونای طهرون و در که نوردی در روز جمعه. حتی اگه در کوه دماوند توی برف و بوران گیر بیفتی می تونی مثل چارلی چاپلین تو دیگ بپزی و بکشی شون دندون.
از میدان رازی تا برسم به خانه ی شماسی در درکه، سوار موتورسیکلتی شدم که راننده اش پشت فرمان چرت می زد و گُراگُر آب دماغ ش را بالا می کشید. خمار بود. دست م را حلقه کردم دور کمرش، انگار کمر مرده را گرفته بودم. فقط پوست و استخوان و ستون فقرات بود. تخته گاز انداخت تو خیابانی که می خورد به پل کمیل. از آن جا پیچید تو نواب. بعد بزرگراه چمران. روی یک بیلبورد نوشته بودند؛ سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی مبارک باد.
انداخت به خیابان سئول. گازاند و رسیدیم به اوین درکه.
از کنار دیوارهای بلند و برجک های دیدبانی رد شدیم. در میدان درکه پیاده ام کرد.
دوباره چشم م افتاد به طبق طبق آلوچه ی قرمز و ورق ورق تمر هندی. بوی شیشلیک و دنده‎ کباب هم توی دماغ م. درِ خانه ی شماسی پشت یک درخت بید بود. درختی که پیچ می خورد و از گوشه ی پنجره ی دیوار همسایه می رفت بالا. در را که باز می کردی یک جوی سرپوشیده از وسط حیاط رد می شد و بعد از عبور از زیر اتاق خواب می ریخت توی کوچه باغی قجری که هنوز نکوبیده بودن ش. جوی پر بود از قورباغه. شماسی می گفت این ها ارواح شازده ها هستند در کالبد قورباغه ظاهر شده اند!
شماسی از آن دوستانی بود که هیچ وقت نه توانسته بودم ازش بکَنم نه از ته دل دوست ش داشته باشم. عادات عجیب و غریب ش را یک عمر مثل لاک پشت و لاک ش با خودش حمل کرده بود. مثلاً دوران خوابگاه غذا می خورد، اما ظرف ها را نمی شست. من هم هیچ وقت به روش نیاوردم تا یک ماه مانده به تسویه و تخلیه. توی قابلمه و ماهیتابه کته و ماهی قزل آلا درست کردم و خوردیم. بعد شامار بوربور قاشق ها و لیوان ها و بشقاب ها و ماهیتابه را شست، اما قابلمه ی پر از ته دیگ را گذاشت گوشه ی آشپزخانه برای این که واکنش شماسی را ببیند. نشان به آن نشان که یک ماه بعد وقتی داشتند اتاق را تخلیه می کردند قابلمه ی پر از کپک جلوی چشم شان بود. شامار بوربور گفت چه کارش کنیم؟
شماسی جواب داد: میل خودته. می خوای بنداز توی سطل آشغالی، می خوای ببر تو دهات تون.
این جوری بود که فارغ التحصیل شدیم. با کلی بدهی به دانشگاه آزاد اسلامی و صاحب خوابگاه.
درکه، پناهگاه شماسی بود در تهران.
یک قفل آویز درشت زنگ زده روی در چوبی حیاط خانه اش بود. دری که کلون زنانه و مردانه داشت. هر کس از آن جا رد می شد تصور می کرد خانه ی شازده های دوره ی قجر است. گاهی زن هایی که از آن کوچه باریک می گذشتند و می رفتند طرف توچال، درنگ می کردند و با آن در خوش رنگ قدیمی و تنه ی پیچان درخت بید عکس یادگاری می انداختند. دو درخت پیچیده به هم. هیچ کس نمی دانست داخل خانه مردی زندگی می کند که یک بار برای همیشه از عشق شکست خورده است، مردی مطلقا فاقد اعتماد به نفس، که خودش را به قضا و قدر سپرده بود.
همکلاسی شوخ و شنگ م آمد پشت در. تا صدام را نشنید باورش نشد خودم هستم. بعد از خروج از پایتخت و دوران ناپدیدی و دربه دری همدیگر را ندیده بودیم. سالی یکی دو بار تلفنی با هم حرف می زدیم یا در دنیای مجازی چت می کردیم.
گفت: ای بوربور گیاهخوار که هرگز حتی سر یک خروس نذری رو نبریده ی، فکر می کردم تا حالا هفت کفن پوسانده ی و دست نامرئی بازار خفه ت کرده. اصلاً بیا و تعریف کن که چه طور از زلزله هفت و نیم ریشتری جان سالم به در بردی؟!
همیشه با نام خانوادگی ام صدام می زد. خودش می گفت این جور بهتر است. آخر شامار هم شد اسم، گیرم که با ملکه‎ی ماران هم بوده باشی.
شماسی از آن دوست هایی بود که گاهی دل م برای ش تنگ می شد، اما بعد از هر سلام و علیکی یک ضد حال اساسی در آستین داشت. نگفت آن جا چه می کنم و چرا دوباره سر و کله م پیدا شده. حتی خبرهای زلزله را دنبال نکرده بود. نامی از سانیای دو ساله که در داخل چادر به دلیل زکام مرده بود نشنیده بود، اما وقتی زبان ش مثل غلتک به کار افتاد، هی روی صندلی چرخدارش چرخید و از فروش نیروی کار سخن راند و خوداشتغالی با کلمات. گفت: ابزار دست حاکمان اقتصاد مملکت یا تعرفه است یا مالیات یا پول، ابزار دست من هم کلمه است و اسناد تاریخی.
چشم چپ ش پانسمان بود.
گفت: نپرس چرا. سال گذشته اتفاق افتاد. یک طلب کار توی خیابان لوله اسپری فلفل را گذاشت توی چشم م و ماشه را کشید.
کمی ذکر خاطرات کردیم. توی پیش دستی لعابی یک پرتقال بم را چار قاچ کرد. دو قاچ ش را گذاشت جلوم.
ادامه داد:

اگر بخوام به عنوان حق التحریری حقوق ثابت بگیرم باید روزی سه هزار کلمه بنویسم. تازه این نیمچه کار هم با معرفی دبیر تحریریه ی روزنامه که از اقوام دور بنده می باشن، ممکن شده... اگه مرتب ننویسم که اقساط وام های عقب افتاده و هزینه زندگی مهره های پشت م رو خرد می کنه. وام با بهره ی بیست و هشت درصد! یعنی کمرم تا همین حالام خرد شده. ما برای این که جزو طبقه ی متوسط بشیم هیچ وقت ارث و میراث یا رانت سرمایه و قدرت نداشته یم.
فلاکس چای را خالی کرد توی دو تا لیوان یک بار مصرف. سرد بود مثل آب دهان مرده. آشپزخانه ی متصل به دست شویی ش هم همیشه بوی نمرچ و دَق می داد.

از شرح وضعیت خودش که فارغ شد گفت:
- پس تو هم بالاخره مث بقیه ی دوستان رفتی توی کتاب چهره ها. فکر می کردم هنوز با اون دفترچه ی لعنتی خاطرات ت ور می ری و کماکان مشغول گره افکنی هستی. تو از اون کاربرانی محسوب می شی که بعید نیست شبی نیمه شبی تبدیل به یه نام خشک و خالی شی روی اون صفحه ی روشن. یا شایدم به صورت یه گراز در دنیای واقعی در آی. اما بدان و آگاه باش که خیلی سنگین و گنگ می‎ نویسی. از وقتی گیاهخوار شدی زبان ت هم عوض شد. مثل پیاز لایه به لایه شد. قبلاً حرف زدن ت مث گوشت لخم بود. خلاصه کنم؛ خودت شیر و شکری اما نوشته های قلمبه سلمبه ت به درد لای جرز می خوره. علی الخصوص وقتی درباره ی چیالا و آیین باستانی ات می نویسی. چیزی ازش مونده، یا مثل اون دو هزار روستای دیگه از بیست تا صد درصد تخریب شده؟
زگیل زیر چانه اش را خاراند، تند تند و عصبی. زگیلی قلمبه و قرمز که صورت ش را از ریخت انداخته بود اما می ترسید جراحی ش کند.
آن وقت ها که هنوز خوابگاهی بودیم، به شوخی می گفت این زگیل مثل بواسیر سلطان صاحب قران نیست که هی خونریزی کند و دکتر طولوزان هم از درمان ش عاجز باشد، هر کس چشم دیدن ش را ندارد، چشم خودش آب مروارید بیاورد.
حال و حوصله ی سر و کله زدن باهاش را نداشتم به خصوص مواقعی که با استناد به مایملک و کارخانجات امین الضرب، تاکید می کرد؛ تنها راه نجات ایران، سپردن امور به دست بخش خصوصی است.
- راستی، دوست همیشه ناراضی من، مصوبه ی خرید خدمت ابلاغ شده. برو بخرش تا جنگ جهانی سوم اتفاق نیفتاده.
- من اگه قدرت خریدش رو داشتم که این همه سال سگ دو نمی زدم.
- پر قبرستون چیالا عتیقه ست. النگو و انگشتر طلا. لشکر ظل السلطان همه رو زنده به گور کرده. ولی نمی دونم چرا پدرت همه ش دنبال رزق و روزی روی زمین بوده!

- اولا خودشان مامور و دم و دستگاه گنج یاب و حفاری دارند و نمی گذارند عتیقه به دست ما برسد. بعد هم قبلاً بهت گفته بودم که پدرم سرباز فراری بود برای همین هنگام تقسیم اراضی چیالا یک وجب زمین به دست ش نرسید. اگر چه جلسات ماموران هیات هفت نفره تو خانه ی همسایه مان برگزار می شد. ماموران هیات هفت نفره خط کشیدند روی اسم پدرم. دچار بیماری هذیان شد. سه ماه تمام افتاد گوشه ی اتاق. کلمات را بلغور می کرد و فحش می داد به زمین و زمان. در تنهایی خودش جان کند و مرد. از صبح که می رفتم مدرسه در اون یکی آبادی، نمی خواستم برگردم و ببینم دارد جان می کند. ساعت ها توی قبرستان بین راه مدرسه قدم می زدم. سنگ قبرها را می شمردم و نوشته های روی آن ها را می خواندم که وقت بگذرد. پدرم جای قبر خودش را نشانی گذاشته بود. کنار قبر مادرش. نوشته بر آن اول و آخر یار. چشم می دوختم به آن تکه زمین. به این فکر می کردم که همان جا دفن ش می کنند. گُله جایی بود به اندازه ی یک زرع. شایدم حین کندن ش می رسیدند به یک سنگ بزرگ. این قدر بزرگ که هیچ گورکنی از پس ش بر نیاید. هوا که تاریک می شد بر می گشتم خانه. توی آن یکی اتاق می چپیدم زیر لحاف، شام خورده و نخورده. دایگه می گفت کارش تمام است. شب تا صبح صدای ناله ی پدرم می آمد. دکترا گفته بودند چند تا غده توی کله ش است. غده های هار. هذیان می گفت آی هذیان می گفت.
تا وقتی که یک شب زیر نور چراغ گرسوز پلک هاش راست ایستاد. خودم بالاسرش بودم. پلک هاش را بستم. با همین دست های خودم. همین دست هام...

- آبرا، این ها رو که عینا توی وبلاگ ت نوشته بودی. حین قایق سواری توی سراب نیلوفر هم برام خوندیش... گفتی اون زیر پره از استخوانای چشم آبی ها. گفتم از کجا بدونم؟ گفتی دوران جنگ جهانی دوم یه نفر یاغی حکومت از منطقه ی سنجابی عاشق زن های چشم آبی انگلیسی بوده. شبیخون می زده بهشون. می برده شون لای زَل ها و نیلوفرها. کارش رو می کرده و می فرستاده شون ته سراب.... این قصه جنگ جهانی دومه. حالا به این فکر باش که چه طوری تو تهرون دوام بیاری. من خودم بچه ی جردن جنوبی م. بر خلاف تصورت لیبرال هم نیستم. من همه عمر یه لیبرتارین خواهم بود. اگه چه فهم ش هیچ وقت به عقل ناقص دوستان نمی رسه. خلاصه، در نوجوانی از اون قالتاقای پایتخت بودم، اما الآن هی باید اسناد و نامه ها و یادداشت های روزانه ی ناصرالدین شاه رو بخونم و یادداشت بردارم برای صفحه ی لایی روزنامه. روزهام مث باد جن می گذره. صفحه روی صفحه می افته. زمان روی زمان. یادت باشه که به قول اون اقتصاد دان معروف؛ در بلند مدت همه ی ما مرده ایم.
حوصله سرو کله زدن با شماسی را نداشتم. هیچ رقم حریف ش نبودم. حتی توی شطرنج همیشه یک سرباز اضافه می آورد. همان یک سرباز را می رساند خانه ی هفتم و می گفت وضعیت خفت بار به این می گویند. ادامه بدهیم یا آبرومندانه تسلیم می شوی؟
تو همچین وضعیتی چاره ای نداشتم جز دست کشیدن از بازی.
رفتیم توی حیاط. نشستیم روی تخت. چیزهایی را یادآوری کرد که شاخ در آوردم. حافظه اش حرف نداشت. این خواب گراز هم مربوط به دوران خوابگاه می شد. یک شب دست به پهلوی م گذاشته بود و گفته بود بلند شو بلند شو. بلند نشده بودم. یک پارچ آب خالی کرده بود روی کله م. هم اتاقی ها می گفتند توی خواب چند بار تکرار کرده ام گراز گراز... از آن خواب ها بود که چند شب پشت سر هم عینا تکرار شد. هن هن کنان از دامنه ی لیز یک کوه بالا می رفتم. حامل بسته ای ممهور بودم. می رسیدم توی یک غار. بسته را تحویل مردی که شبیه پدرم بود می دادم و بیرون می آمدم. ناگهان می دیدم چهار دست و پا دارم بر می گردم. سم دارم. پوزه دارم... تبدیل به یک گراز می شدم. همان طور که در آن افسانه ی یونانی یاران ادیسه با اشاره ی زن جادوگر تبدیل به خوک شده بودند یا در ده فاتر آمده بود که یکی از هفتنان رفته تو کالبد عقاب.

- میان این همه حیوان چرا باید گراز بشی، ای بوربور گیاهخوار. گاهی فکر می‎ کنم آشنایی باهات یه رازی داشته. همین طوری نبوده. سفر سه گانه‎ مون رو به یاد آر. از خوابگاه تا شامگاه استر و مردخای و پردیوری. کجا بر کجا! این همه سال شاهد زندگی هم بوده یم. این همه خاطره مشترک. جالب این جاست که من یک لیبرتارین هستم نه محقق یا مستشرق که به یمن رفاقت باهات دنبال کشف لایه های پنهان تاریخ اونجا باشد.

وقتی توی خانه ی خودش کله ش گرم می شد و می افتاد به وراجی، رباب هم جلودارش نبود. رباب یک شناسه ی چهار حرفی بود که دست هر دو نفرمان را از همان ترم اول دانشگاه گذاشته بود توی کاسه ی حنا.
گفت: حرف ش رو هم نزن. تنوع طلب شهره ی شهر.
جوی آب وسط حیاط خانه همین طور روان بود. شماسی سرچشمه ش را پیدا کرده بود. از زیر یک آسیاب کهنه می جوشید. آسیاب متعلق به یکی از سادات شجره دار اوین درکه بوده که با گلوله ی ناصرالدین شاه حین شکار کبک از پا درآمده. توی ویکیپدیا نوشته بودند گلوله راست خورده وسط ملاج ش.
هنوز مانده بود که قورباغه ها و جیرجیرک ها بالا بیایند. همین که چراغ حیاط خاموش می شد صدای وغ وغ و جیرجیرشان بلند می شد.
- حقیقت اینه که تو هم مث چند نفر دیگه از دوستان، باید تا لب گور دنبال گواهینامه ی رانندگی و گذرنامه سگ دو بزنی.
نگاهش چرخید روی پوتین های واکس زده و براق م:

- هنوز هم هفته ای شش روز دچار خستگی مفرط هستی؟ اطبای مدرن دلیل ش رو اضطراب و سندروم مزمن روده تحریک پذیر می دونن؟ طب سوزنی اثر نکرد؟ من اگه بخوام داستان تو رو بنویسم همه ی عناصر لازم رو به کار می برم؛ پیش بینی، تردید و انتظار، تعلیق و غافل گیری. حالا سر سفره ی هفت سین با هم تکرار می کنیم حول حالنا... البته اگه تا اون موقع نفس ت به این دنیا بند باشه.

زد روی شانه م.
- تا برگه ی پایان خدمت نگرفتی امید به استخدام رسمی رو از کله ت بیرون کن. مگه این که تقی به توقی بخوره. یه شرکت آشنایی پیدا بشه کارت پایان خدمت ازت نخواد. در اون صورت هم با یه کارگر افغان فرقی نداری. بدون بیمه و امنیت کاری.
موهای صورت ش داشت سفید در می آمد. کله اش از جوگندمی رد کرده بود.
ناگهان گفت: از شلر خبر داری؟
هر دو خاموش ماندیم.
چند دقیقه بعد، خودمان هم نفهمیدیم چه طور از خانه بیرون زده و رسیده ایم کنار رودخانه. قوطی های خیس جلوی چشم مان در نور چراغ ها، برق می زدند. رودخانه به سمت پایین می رفت، پیچاپیچ. دو طرف ش پر از درخت. از کنار زندان اوین رد می شد و می ریخت به طبقات زیرین تهران.
شماسی گفت: دارن واگذارش می کنن شهرداری. قراره جای زندان درخت بکارن. شاید م برج بسازن و هوافروشی کنن.
شام توی یکی از رستوان های اون دور و بر، دیزی خوردیم. کمی خاطره تعریف کردیم. شوخی پراندیم. مشت انداختیم. آلبوم عکس های یادگاری را دیدیم، اما حتی اسمی از شطرنج نبردیم.
قبل از این که عقربک‎ های ساعت بیفتند روی هم، گفت: آبرا، امشب مهمان دارم. یک ساعت دیگه انگشت گذاشته روی زنگ. می شناسی ش که؟! آخرش خودم هم نفهمیدم باهام رسما می مونه یا همچنان دنبال مدیرعامل می گرده. هنوز کارمند رسمی شرکت خالدی و شرکاست. به هر حال نمی خوام امشب این جا ببیندت.

- دم و دستگاه ت رو روشن کن. چند دقیقه بیش تر کار ندارم. بعدش گورم رو گم می کنم.
- تمام و کمال می شناسم ت. گورت رو هم گم کنی پاهات رو نگه می داری برای تحمل تجربه های سخت تر. زندگی داشتی. بچه داشتی. رهاشون کردی و با کمال بی شرمی رفتی دنبال علایق خودت. ضمنا بار دیگه عرض می کنم کار در پایتخت شوخی بردار نیست. این جا اگه شش‎دانگ حواس ت نباشه می خورن ت.
زد روی شانه م:
- می دونی که فقط هشت جلد کتاب درباره ی معامله و موفقیت و کارآفرینی از رئیس جمهور آمریکا ترجمه شده به فارسی. دیگه خودت حساب کار دست ت باشه. نئولیبرالیسم دنیا رو خورده. فقط مونده کله ی من و تو.

نظرات کاربران درباره کتاب کوچ شامار

نثر کتاب پیچیده بود و در بعضی جاها به هذیان شبیه می شد. نویسنده اما معلومات عمومی و تاریخی خوبی داشت. شخصا با رسم الخط کتاب هم مشکل داشتم. تمام ضمایر مالکیت به صورت حروف تکی و جدا از کلمه نوشته شده اند.
در 1 ماه پیش توسط afs...far