فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب اسکارلت و آیوی

نسخه الکترونیک کتاب اسکارلت و آیوی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب اسکارلت و آیوی

کتاب «رقص تاریکی» به قلم سوفی کلورلی و ترجمه شهره نور صالحی به تازگی از مجموعه «اسکارلت و آیوی » از سوی انتشارات پیدایش منتشر شده است. در خلاصه این مجموعه آمده ا ست:«یادداشت های زننده؛خواب های دلهره آور،اوج شایعه سازی...دخترهای مدرسه رووک وود یک بار دیگر به خطر افتاده اند.

با خارج شدن آقای بارتالومیو مدیر شیطان صفت مدرسه از صحنه،زندگی به اسکارلت وآیوی لبخند می زند.وقتی معلم محبوب شان ناگهان مدرسه را ترک می کند،مادام زلدای مرموز جای اورا می گیرد.نامه های نیش دار به دست این و آن می رسد و انواع اتفاق ها مدرسه را فلج می کند.کسی برای گرفتن انتقام کمر بسته است؟»

ادامه...

  • ناشر: انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.95 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۳۷۰صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب اسکارلت و آیوی

درباره ی نویسنده:

سوفی کلِوِرلی در ۱۹۸۹ در شهر بَث انگلستان به دنیا آمد و اولین داستانش را، که یک جمله ی طولانی بدون نقطه گذاری بود، در سن چهارسالگی نوشت. خوشبختانه سوفی از آن زمان تا امروز پیشرفت هایی کرده و دوره ی لیسانس نویسندگی خلاق و فوق لیسانس نویسندگی برای نوجوانان را در دانشگاه بَث اسپا گذرانده است.
او در حال حاضر با همسرش در شهر ویلت شیر، در خانه ای پر از کتاب و حیاطی پر از کلاغ، زندگی می کند و تمام وقتش را به نوشتن برای نوجوانان می گذراند.
مجموعه ی اسکارلت و آیوی جزء جدیدترین و جذاب ترین کارهای این نویسنده است.

 


اسکارلت و آیوی

رقص تاریکی ۳

سوفی کلورلی

ترجمه: شهره نور صالحی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است

 




سه: آیوی

اگر اسکارلت در زندگی فقط از یک چیز نفرت داشت، آن یک چیز این بود که مرکز توجه نباشد.
من آن زمانی که خانم فاکس مجبورم کرده بود نقش خواهر دوقلویم را در روک وود بازی کنم، مزه ی توی چشم همه بودن را چشیده بودم و به نظرم سخت و نفس گیر آمده بود. زیر ذره بین بودم، برایم شایعه پراکنی می کردند و جز دردسر چیزی نداشت. به خصوص از طرف آدم هایی مثل پنی.
با وجود این، خوبی هایی هم داشت. برای اولین بار در عمرم چیزهایی را عوض کرده بودم و باعث شده بودم اتفاقاتی بیفتد و حتی برای خودم یک دوست پیدا کرده بودم. احساس کرده بودم دیگران متوجه حضور و وجودم می شوند و دیگر فتوکپیِ بی خاصیت دوقلویم نیستم.
کانونِ توجه جای دیدنی و قشنگی بود، اما من دوست نداشتم آنجا زندگی کنم.
از همان لحظه ای که اعلام کردند نمایش پاتیناژ برگزار خواهد شد، می دانستم اسکارلت به دست و پا می افتد که نقش اول را به او بدهند. این فرصتی بود که قابلیت هایش را به همه نشان بدهد، نه فقط به شاگردان مدرسه، معلم ها و پدر و مادرها، بلکه ـ همان طور که صبح آن روز بهم گفته بود ـ به شکارچی های استعداد که احتمالاً به دیدن نمایش می آمدند. راستش من حتی نمی دانستم چنین آدم هایی وجود دارند، چه برسد به اینکه برای تماشای نمایش های مدارس بیایند.
اسکارلت گفت: «بهت بگم، بهترین پاتینور این مدرسه منم. اون مزخرفاتی هم که پنی می گه، هیچ اثری روی من نداره. این دختر مثل طوطیه.»
دماغم را جمع کردم و پرسیدم: «یعنی رنگ و وارنگ و پَرداره؟»
محکم زد روی بازویم و سرم داد کشید: «نه، احمق جون! تمام مدت قُدقُد می کنه، بدون اینکه معنی حرفاشو بدونه. "در این سطح نیست" هِه!»
خواهرم دیگر زیادی اعتراض می کرد. تو خواب هم فریاد می زد و به نظرم خواب آزمون های انتخاب پاتینورها را می دید. حالا دیگر من هم نگران شده بودم. آخرین چیزی که لازم داشتم این بود که رقابت و دشمنی خواهرم و پنی دوباره بالا بگیرد.
به خواهرم گفتم: «به احتمال زیاد می تونی یه کم تمرین اضافی تو برنامه ات بگنجونی.»
یکمرتبه پشت در کلاس انگلیسی ایستاد و گفت: «تمرین؟»
«آره، آدما معمولاً از این راه استاد می شن.»
با تشر گفت: «من تمرین لازم ندارم! پنی رو مثل کهنه پاره، به زمین می مالم، حالا می بینی.»
معلم انگلیسی، خانم چارلِت سرش را از لای در کلاس آورد بیرون و گفت: «لطفاً زمین رو با کسی پاک نکن. بیاین تو دخترا. حتماً خوشحال می شین که بدونین امروز داریم اولیور تویست رو شروع می کنیم!»
من لبخند زدم، اما اسکارلت چشم هایش را گرد کرد.
زیرلبی به خواهرم گفتم مواظب رفتارت باش، اما مگر گوش می داد؟ تمام فکر و ذکرش این بود که پنی را شکست بدهد و رعایت مقررات آخرین چیزی بود که برایش اهمیت داشت.
برای اینکه ثابت بشود تشخیص من درست است، اسکارلت آن روز سه بار جریمه شد. اولش شروع کرد به التماس که من جریمه ها را به جایش انجام بدهم، اما فوری دست برداشت، چون فهمید که هنوز هم به خاطر ترم قبل که به جایش تنبیه شده بودم، از دستش عصبانی هستم. خوشبختانه این دفعه فقط جریمه ی نوشتنی بود و از ترکه و چیزهای بدتر خبری نبود.
وقتی از جلو دفتر خانم فاکس رد می شدم، خانم نایت تو درگاه اتاق ایستاده بود و داشت با فراش ـ مرد میانسال و سبیلویی که لباس کار تنش بود ـ حرف می زد.
دستش را رو به کلکسیون سگ های تاکسیدرمی که هنوز توی دفتر بودند، گرفت و گفت: «دیگه واقعاً باید از شَرّ اینا خلاص بشیم. به نظر یک جوری زننده می یان، نه؟»
فراش سرش را خاراند و گفت: «مُنکنِه بشه بفروشیم. به عتیقه بفروش.»
یکمرتبه چیزی یادم آمد و ایستادم: «منظورتون اینه که هیچ کدوم از اونا رو از اینجا نبردین، خانوم؟»
خانم نایت با حواس پرتی گفت: «آوو، سلام آیوی. نه، همه ی وسایل دفتر سرِ جای سابق شون هستن.»
صورتم را تو هم کشیدم: «آوو. ولی، اوم م م، یه شی هوآهوآ هم روی میز بود، درسته؟» این را گفتم و فضای خالی روی میز را نشان دادم: «من اون سگ یادمه، تو دهنش پر از قلم بود.»
فراش شکلک درآورد و لب هایش زیر سبیلش تکان خوردند: «چه عوضی.»
خانم نایت تعجب کرد و از فراش پرسید: «هارولد، تو که به چیزی دست نزدی، هان؟»
هارولد سرش را تکان تکان داد و گفت: «نه خانوم، من اصَن خوش ندارم برم اون تو. یه دَفِه اومده بودم پنجره رو دُرُس کنم، خانوم فاکس تَدیدم کرد اگه نجُمبَم، ترکه می خورم. اون هیولاهای مرده هرکسی رو زَرِه ترک می کنه. من طرف این اتاق نیومدم.»
خانم نایت گفت: «احتمالاً یه جای دیگه گذاشتنش. یعنی موقعی که دفترو بازرسی می کردن.»
سرم را تکان دادم و یاد صحنه ای افتادم که پلیس ها وسایل خانم فاکس را زیر و رو می کردند. «بله، شاید. ممنون خانوم.»
مدیر موقت مان جواب داد: «خواهش می کنم.» و بعدش با تعجب پلک هایش را به هم زد. گمانم تازه فهمیده بود که رسم نیست مدیر در مورد این چیزها با شاگرد حرف بزند. «برو برای شام حاضر شو. خواهرت کجاست؟»
«تو کلاس نگهش داشتن.» این را گفتم و یک لحظه احساس تنهایی کردم.
«آوو.»
با عجله راه افتادم و آن دوتا را به حال خودشان گذاشتم تا درمورد آن سگ های بدبخت حرف بزنند و تصمیم بگیرند.
توضیح خانم نایت به نظرم عجیب می آمد. درحالی که همه چیز غیر از آن سگ کوچک هنوز سر جای اصلی اش بود، پس یک نفر باید عمداً آن را برداشته باشد. یک شی هوآهوآی تاکسیدرمی شده که دهنش پر از قلم است، به چه درد بازپرس ها می خورد؟ وقتی فکرش را کردم ـ کی ممکنه اون سگو بخواد؟
با حوصله تو اتاق مان منتظر اسکارلت شدم. سعی کردم برای امتحان آمادگی کار کنم، اما فکرم کار نمی کرد.
فکر کردم موضوع را به اسکارلت بگویم. خب، دوقلوها قرار است همه چیز را به هم بگویند، ما هم همیشه همین کار را کرده بودیم...
یا دست کم من این طور فکر می کرده ام، تا اینکه فهمیدم اسکارلت ورقه های امتحان ورودی مان به روک وود را با هم عوض کرده که خودش وارد این مدرسه بشود چون می دانسته نمره های خودش به اندازه ی کافی خوب نیستند. وقتی این جور چیزها یادم می آمد، از خودم می پرسیدم امکان دارد که من و او دوباره به هم اعتماد کنیم؟
در این فکرها بودم و روی کاغذم خط خطی می کردم که وسط کار متوجه شدم چیزی شبیه یک سگ کوچولو کشیده ام. رویش خط کشیدم.
تصمیم گرفتم فعلاً چیزی به اسکارلت نگویم و بی خودی نگرانش نکنم؛ درمورد تهدید پنی هم همین طور. امیدوار بودم دست از اذیت بردارد و مرا ول کند. هرچند که بعید بود. نمونه اش اینکه وقتی تو راهرو به طرف اتاق مان می آمدم و از کنارش رد شدم، برایم پشت پا گرفت که بخورم زمین و دوستانش اتل و جوزفین از خنده غش کردند.
حدود ساعت پنج و نیم خواهرم برگشت.
دواتِ جوهرم را گذاشتم روی میز و گفتم: «چه عجب!»
«پوف ف.» یک حلقه مو را با فوت از جلو چشمش کنار زد و گفت: «دیگه حالم از این جریمه ها به هم می خوره. ازشون متنفرم.»
«حتماً می دونی که یه راه حل آسون داره، نه؟»
«بفرمایین راه حلش چیه، سرکار خانوم همه چیزدان؟» کوله اش را دمر کرد روی تختش و کتاب هایش ریختند بیرون.
«جلو خودتو بگیر این قدر تو دردسر نیفتی!» واقعاً که، گاهی درمی ماندم که ما دو نفر چطوری با هم فامیل هستیم.
«آوو، چشم، حتماً. همین کارو می کنم. حالا که فقط باید به فکر نمایش باشم.»
تو دلم گفتم، امروز صبح هم تو همین فکر بود، ولی فایده ای نداشت.
اسکارلت دولا شد روی من که بُرسَش را از روی میز بردارد ـ همان که از مادرمان ارث برده بود: « خیلی خب. ببینم، تو این مدتی که من نبودم، اتفاق جالبی نیفتاد؟»
حس کردم صورتم کمی گرم شد: «هیچی. هیچ خبری نبود.»
تو آیینه نگاه کرد و موهای قهوه ای پررنگش را که همرنگ موهای من بود، برس کشید. یکمرتبه گفت: «وقتی مجسم می کنی مادرت همین جا با همین برس موهاشو برس می زده، حس عجیبی بهت دست می ده، نه؟»
«تو این اتاق؟ احتمالاً نه.»
«نه، دقیقاً تو همین اتاق که نه. ولی اینجا، تو روک وود. به نظرت غیرعادی نیست؟»
تو آیینه به چشم های دوقلویم نگاه کردم و سرم را تکان دادم. ترم پیش کشف کرده بودیم که مادر عزیز و از دست رفته مان آن کسی که ما فکر می کردیم، نبوده. مادرمان مدت کوتاهی بعد از تولد ما از دنیا رفته بود و تنها اطلاعات ما درمورد او اسم و تاریخ تولدش بود: املین ادل، ۱۹۱۴/۲/۲۶. اما بعدش نوشته های لوح یادبود دختری را دیده بودیم که بیشتر از بیست سال پیش در دریاچه ی روک وود غرق شده بوده. مادرمان هرکس که بود، ظاهراً شاگرد روک وود بوده، اما نمی توانسته املین اَدل، یعنی همان دختری باشد که آقای بارتالومبو مدیر توقیف شده ی مدرسه مان باعث مرگش شده بود.
اسکارلت به بُرسی که تو دستش بود نگاه کرد. حروف ا.گ، مخفف املین گری ـ فامیل مادر بعد از ازدواج ـ پشت برس حک شده بود. «هر روز که چشمم به این می افته، به... خیلی چیزا فکر می کنم. اسم واقعیش چی بوده؟ کی بوده؟ ما رو دوست داشته؟ الآنم... مواظب ماست؟»
پشتم لرزید: «نمی دونم. مطمئن نیستم که هیچ وقتم بفهمیم.»
خواهرم برس را گذاشت روی میز و با دقت تو آیینه نگاه کرد: «فکر می کنی اگه بود به مون افتخار می کرد؟»
این حرفش روحیه ام را کمی بهتر کرد: «هاها! به سه تا جریمه ی تو در یک روز افتخار کنه؟ خب بله، گمانم پیشرفت بزرگیه...»
اسکارلت محکم زد روی شانه ام و گفت: «بجنب پُر روی از خود راضی. یه شام نفرت انگیز دیگه منتظرمونه.»
لبخند زدم. جمله ی دیگری که می توانستم در مورد مادرمان بگویم، این بود: اگر اسکارلت اخلاقش به او رفته باشد، مادرمان شخصیت جالبی داشته.



یک: آیوی

به عنوان یک شروع جدید، خوب بود:
خورشید بعد از آن زمستان تاریک و طولانی به دست و پا افتاده بود که خودش را نشان بدهد. من و دوقلویم اسکارلت کنار هم بودیم و او روی چمن ولو شده بود و وانمود می کرد چمن گرم تر از آن است که ظاهرش نشان می دهد. درخت های بلندِ بالای سرمان شکوفه های نو و تازه شان را به طرف آسمان کشیده بودند.
آوو، بله. برگشته بودیم روک وود. این قسمتش زیاد خوب نبود، اما اوضاع از ترم قبل بهتر بود. خانم نایت مدیر موقت مان لبخند به لب، در هال ورودی به مان خوشامد گفت و حسابی تحویل مان گرفت. آن اواخر، مدرسه از نظر مدیر شانس نیاورده بود؛ خانم فاکس هنوز هم به خاطر اختلاس پول تحت تعقیب بود ـ حالا این جرمش هم بماند که خواهر مرا در یک آسایشگاه روانی مخفی کرده و وانمود کرده بود که مرده. ـ آقای بارتالومیو هم بهتر از او نبود. مدیر بی رحم مان هم به خاطر دست داشتن در مرگ یکی از شاگردها در چند دهه ی پیش، بالاخره زندانی شده بود. حالا مدرسه مدیر نداشت و خانم نایت آن را اداره می کرد.
اولین روز کلاس های بهاری مان را پشت سر گذاشته بودیم و از ترکه خوردن خبری نبود. معلم ها به نظر خوشحال تر می آمدند. حتی ویولت هم خوشحال تر از قبلش بود و این خودش جشن بزرگی بود.
به دوقلویم گفتم: «اوضاع نسبتاً خوبه، نه؟» با آن روپوش نازک احساس سرما می کردم، چمن هم مرطوب بود، اما حالا که همه جا دوباره به سبزی می زد، منظره ی ماشین گرد طولانی مدرسه واقعاً قشنگ بود.
اسکارلت که حس خاصی بهش دست نداده بود، نگاهم کرد و گفت: «یه چیزی رو فراموش نکردی؟»
نه، فراموش نکرده بودم، اما خیلی به خودم فشار می آوردم که خوشحال و سرحال باشم. انگار اسکارلت وظیفه داشت مرا با مغز از آن بالا بکوبد زمین. آریادنی. نزدیک ترین دوست مان قبل از کریسمس به اتهام روشن کردن آتشی که در اصل آقای بارتالومیو برای از بین بردن رد پاهایش در کتابخانه روشن کرده بود، از مدرسه اخراج شد. حتی بعد از اینکه بی گناهی اش ثابت شد، پدر و مادرش حاضر نشدند او را به مدرسه برگرداند.
احساس می کردم سوراخی به قد و قواره ی آریادنی در کنارمان خالی ست. در طول آن روز چندبار بی اختیار می خواستم چیزی به او بگویم، یا انتظار داشتم یکمرتبه سر و کله اش پیدا بشود و درمورد چیزی با خوشحالی نظر بدهد، اما جز سکوت اتفاقی نیفتاد.
با صدای نازکی گفتم: «مطمئنم تو خونه اش راضی و خوشحاله.»
اسکارلت نشست، آهسته به بازویم زد و گفت: «خیلی خب دیگه، غصه نخور آیوی. آره، اوضاع بهتر شده. بذار یکی یکی بشمریم.» یک قلم و دفتر خاطرات کهنه اش را برداشت و شروع کرد نوشتن: «یک: دیگه مدیری نیست که خیال کشتن مونو داشته باشه. دو: از تنبیه های بی رحمانه خبری نیست. سه: همه از اوضاع راضی هستن. حتی پنی هم دیگه از ویولت متنفر نیست.»
آخر پنی وینچستر و ویولت آدامز دشمن های قدیمی و سرسخت اسکارلت بودند و خودشان دوتا هم حسابی به هم زده بودند. بله، بالاخره آن دوتا هم آشتی کرده بودند، هرچند که آشتی شان بیشتر در همین حد بود که حالا با هم حرف می زدند. به خواهرم گفتم: «فکر نمی کنم بشه اینو تو لیست چیزای خوب گذاشت. یعنی تو واقعاً دلت می خواد این دوتا دوباره با هم دست به یکی کنن؟»
خواهرم رفت تو فکر، چند بار ته قلمش را جوید و گفت: «آره، خوب گفتی. خیلی خب، پس اینو خط می زنم. حالا یه شماره سه ی دیگه لازم داریم.»
«خب... کریسمس خوبی داشتیم.»
بعد از اینکه عمه فیبی، خواهر حواس پرت پدرمان شهامتش را جمع کرد و جلو نامادری فضول مان ایستاد، پدر اجازه داد تعطیلات کریسمس را پیش او بگذرانیم. آن سال هایی که اسکارلت در روک وود بود، من با عمه فیبی زندگی کرده بودم. هرچند دوست ندارم اعتراف کنم، ظاهراً عمه فیبی معاشرت با اسکارلت را به من ترجیح می داد و این به نظر من کمی عجیب بود، چون از نظر اخلاق و شخصیت ، کاملاً مخالف هم بودند.
اسکارلت در ضمن که می نوشت، گفت: «سه: کریسمس.» و اضافه کرد: «پودینگ آلوی محشر.»
به یاد آن تعطیلات لبخند زدم. آخر آن کریسمس، دیدن اسکارلت در دهکده ای که من زمانی در آن زندگی می کردم که فکر می کردم او مرده، به نظرم عجیب می آمد. حس غریب، اما بی نظیری بهم دست داده بود. آن قدر که، وقتی عمه فیبی بوقلمون شام کریسمس را سوزاند، یا شال گردن دستبافی بهم هدیه داد که لنگه اش را سال قبل داده بود، اصلاً ناراحت نشدم. امسال اسکارلت هم یکی از آن شال گردن ها هدیه گرفت.
اسکارلت ادامه داد: «چهار: هوا داره بهتر می شه.»
«هه! نه اون قدر که من دلم می خواد. لباسم داره نم می کشه. یه نگاه هم به اون ابرها بنداز!»
اسکارلت برایم لب و لوچه آمد و دفتر را گذاشت تو جیبش: «ولی این فرق داره. یه سال جدید شروع شده و هوا حس بهار داره!» این را گفت، از زمین بلند شد، دست هایش را به دو طرف باز کرد و نفس راحت و عمیقی کشید.
یک قطره باران افتاد روی دماغش.
زیر شُرشُر ناگهانی باران، خنده کنان می دویدیم و به مدرسه و شروع تازه مان برمی گشتیم.
زندگی ادامه داشت و برای اولین بار، مدرسه روزهای بی پیچ و خمی را می گذراند. هوا کمی گرم تر و روشن تر شده بود. من و اسکارلت هر روز با صدای زنگ بیدار می شدیم، می رفتیم سر کلاس، ناهار ناامید کننده ای می خوردیم، باز هم می رفتیم سر کلاس، و برای شام همان تاس کباب بی مزه ی همیشگی را قورت می دادیم. یکراست می رفتیم تو تختخواب و دیگر از گشت زنی های شبانه خبری نبود.
بله، در اینکه خوشحال تر از قبل بودم، شکی نبود. هرچه باشد، دیگر لازم نبود دنبال صفحه های مخفی دفتر خاطرات بگردیم، اشباح را تعقیب کنیم، هیچ معلمی خف نکرده بود که با ترکه به جان مان بیفتد. خب اوضاع بهتر شده بود، مگر نه؟
یک روز صبح ماه مارس، اسکارلت در جلسه ی عمومی بغل دستم نشست و سرش را تقریباً کوباند روی شانه ام و گفت: «آیوی، بدجوری حوصله ام سر رفته.»
خوشحال از اینکه او به جای من موضوع را مطرح کرده بود، آه کشیدم و گفتم: «عین من.»
اسکارلت ناله زد که: «خدا کنه یه موضوع جالبی رو تو این جلسه اعلام کنن.»
«مثلاً چی؟»
نادیا سیانی از ردیف پشت مان خم شد جلو، ابروهایش را جنباند و گفت: «شاید خبر یه مرگ نابهنگام رو به مون بدن.»
صدایم درآمد: «نه! مرگ نابهنگام دیگه بَسه!»
نادیا نخودی خندید و دوباره تکیه داد و خواهر من با بدجنسی نیشش را باز کرد. همان وقت معلم ها شروع کردند به هیس، هیس و ما مجبور شدیم صاف بنشینیم و گوش بدهیم.
خانم نایت گفت: «صبح به خیر دخترا.» و منتظر شد تا همه یکصدا جوابش را بدهند. سرپرست هاوس ما قبلاً هم جلسه های عمومی مدرسه را اداره کرده بود، اما حالا که مدیر موقت مدرسه بود، موضوع فرق می کرد: «امروز یه خبر استثنایی براتون دارم.»
گوش های همه مان تیز شد.
«همون طور که همه تون می دونین، امتحانات آمادگی(۱). آخر این ترم برگزار می شه...»
صدای ناله ی همه بلند شد. مطمئناً این که نمی توانست خبر استثنایی باشد؟
خانم نایت مدتی درمورد امتحانات حرف زد. آفتاب از پنجره ها به تالار می تابید و با اینکه بیرون زیاد گرم نبود، حرارتش همه ی ما و تالار را گرم و مرا خواب آلود کرده بود. من معمولاً شنونده ی دقیقی هستم، اما آن روز بیشتر حرف هایش را نشنیدم.
خانم نایت با صدای شادتری ادامه داد: «و حالا خبر استثنایی. خانم فینچ؟»
نگاهم را به گوشه ی سکوی خطابه انداختم و معلم پاتیناژمان را دیدم. آن اواخر دیگر عصا دستش می گرفت چون مشکل قدیمی پایش شدیدتر شده بود. با این حال در ضمن که پشت میز خطابه می رفت، لبخند گرم و دوستانه ای تحویل مان داد.
«سلام دخترا، خوشحالم که اعلام کنم این ترم بچه های کلاس پاتیناژ یه برنامه براتون اجرا خواهند کرد.»
با خوشحالی به خواهرم لبخند زدم. منظورش ما بودیم!
«این بچه ها داستان معروف زیبای خفته رو به صورت پاتیناژ براتون نمایش می دن. آزمون انتخاب دخترها تا چند هفته ی دیگه برگزار می شه و یک هیات داوری که از چند نفر از معلم ها تشکیل می شه، نقش های پاتینورها رو تعیین می کنه.»
قسم می خورم که اسکارلت از ذوقش دست زد و این حرکتش مرا یاد یک نفر دیگر انداخت.
خانم فینچ با لحن شوخی ادامه داد: «و اگه این خبر به اندازه ی کافی براتون هیجان انگیز نیست، باید بگم که برنامه در تالار سلطنتی فِیربَنک برگزار می شه و همه ی شاگردها و پدر و مادرهاشون اگه مایل باشن، می تونن بلیتش رو بخرن.»
برق شهرت در چشم های اسکارلت جرقه زد. قیافه اش داد می زد که واقعاً مجذوب شده. شانس بزرگ ستاره شدن بهش رو آورده بود.
خب من هم هیجان زده بودم، هم نگران و عصبی، اما هیجان من زود فروکش کرد. ذوق زدگی اسکارلت مرا یاد جای خالی و غم انگیز آریادنی روی نیمکت بغل دستم انداخت. وقتی نتوانی ذوق و شوقت را با بهترین دوستت قسمت کنی، این خوشحالی چه فایده ای دارد؟
بقیه ی آن روز، اسکارلت تمام مدت از آن برنامه حرف می زد. در کلاس پاتیناژ هم همه اش می گفت چقدر عالی می شود که به جای تمرین خشک و خالی، برنامه اجرا کنیم.
غصه ی من هر لحظه بیشتر می شد. وقتی رفتیم تو اتاق مان که خودمان را برای شام آماده کنیم، کم مانده بود بزنم زیر گریه.
اسکارلت خودش را انداخت روی تخت من و گفت: «آیوی تو چِته؟ تمام روز دَمَغ بودی. برای پاتیناژ خوشحال نیستی؟ این همون چیزیه که همیشه آرزوشو داشتیم!»
شاید در حالت عادی تو دلم می گفتم، چیزیه که تو همیشه آرزوشو داشتی. اما فکرم جای دیگری بود. به میز کنار تختم و یک دسته نامه ی آریادنی زل زده بودم. مطمئن نبودم درست است که به خواهرم بگویم چه احساسی دارم، اما قبل از اینکه بتوانم جلو خودم را بگیرم، از دهنم در رفت و گفتم: «دلم برای آریادنی تنگ شده. خیلی دلم می خواست الآن اینجا بود! بدون اون اینجا خیلی بی روحه!»
«خیلی ممنون. یعنی من برات کافی نیستم؟»
«خودت منظورمو می فهمی.»
آه کشید و خودش را از پشت انداخت روی تخت، چیزی نمانده بود سرش بخورد به دیوار. «خیلی خب، منم دلم براش تنگ شده.»
«باید یه راهی برای برگردوندنش وجود داشته باشه.» این را گفتم و لبم را گاز گرفتم. «من قسم خورده بودم که این کارو بکنم، ولی بعد از حرفای خانم نایت...»
«می دونم، پدرش می خواد اون تو خونه بمونه.»
کراوات اونیفورم مدرسه را از گردنم باز کردم و دور انگشت هایم پیچیدم. «آخه این بی انصافیه، نه؟ آریادنی هیچ کار خلافی نکرده. اگه دلش بخواد برگرده، پدرش باید این اجازه رو بهش بده.»
«نمی ده.» اسکارلت هروقت از این موضوع حرف می زد، یک رگ عصبانیت تو صدایش شنیده می شد. «آریادنی دختر عزیز دردونه ی این آقاست و می خواد اونو لای پنبه بپیچه و نذاره هیچ وقت بره بیرون.»
امیدی نبود.
تو راهرو که به طرف دستشویی می رفتم، چند بار پلک زدم که اشک هایم را پس بزنم. دلم نمی خواست جلو اسکارلت خودم را دل نازک نشان بدهم. تازه توانسته بودم بهش ثابت کنم آن قدرها هم که او خیال می کند، احساساتی نیستم و بی خودی آبغوره نمی گیرم.
وقتی وارد دستشویی شدم، یک نفر دیگر را دیدم که واقعاً دلم نمی خواست جلوش گریه کنم.
پنی صاف تو رویم نگاه کرد و پوزخند زد: «بچه ننه ی گریه ئو رو ببین.»
چیزی نگفتم و سعی کردم ندید بگیرمش. در طول آن ترم، هنوز بهم بند نکرده بود و امیدوار شده بودم که اوضاع به همان صورت باقی می مانَد.
«با تواَم، بچه ننه.» این را گفت و محکم هُلم داد، از پشت خوردم به دستشویی.
«آوو! چه خبرته؟»
چشم هایش را تنگ کرد و گفت: «مطمئنم که خیال می کنی برنده شدی. درسته که تو و خواهرت برای همه چی قِسر در رفتین، ولی من فراموش نمی کنم.»
پنی حافظه ی یک شتر کینه ای را داشت. خب، من هم می توانستم از حافظه ام استفاده کنم. با لحن و قیافه ای که سعی می کردم شجاع و قلدر به نظر بیاید، گفتم: «منم فراموش نمی کنم. منم یادم نرفته که تو می خواستی چغلیِ ما رو به مدیر بکنی، یا اینکه ویولتو هل دادی تو دریاچه.»
با تشر گفت: «دیگه مهم نیست، با هم آشتی کردیم.»
پرسیدم: «پس برای چی دوباره سر به سر من می ذاری؟» هر بار که فکر می کردم پنی عوض شده، دوباره به همان سرعتی که عوض شده بود، تبدیل به همان پنی نفرت انگیز قدیمی می شد.
پنی بهم غرید که: «بعد از این دهنِتو می بندی و از جلو چشم من گم می شی. وگرنه یه بهانه ای دستت می دم که واقعاً اشکِتو دربیاره.»



دو: اسکارلت

آیوی از دستشویی که برگشت، حسابی به هم ریخته بود. پرسیدم: «چی شده؟»
«هیچی. بریم پایین شام بخوریم.»
شانه ام را بالا انداختم. فکر کردم لابد هنوز هم برای آریادنی خودخوری می کند. چه کاری از دست مان برمی آمد؟ حتی نمی دانستیم آریادنی کجا زندگی می کند، پس نمی توانستیم او را بدزدیم و بیاوریم مدرسه. به نظر من پدرش هم به این سادگی ها راضی نمی شد نظرش را عوض کند.
کِر و کِر رفتیم پایین. آیوی هنوز هم ساکت بود. انگار باید با واقعیت کنار می آمدیم و فکرمان را به چیزهای دیگری مشغول می کردیم. من و آیوی دوباره یک تیم دونفره می شدیم.
دستش را گرفتم و فشار دادم، اما او این حرکتم را بی جواب گذاشت.
رفتیم تو سالن غذاخوری و تو صف ایستادیم. فکر کردم شاید یک کم خوشمزگی آیوی را سر حال بیاورد، به متصدی سِرو غذا که مثل ترکه لاغر بود و پیشبند کثیفی بسته بود، گفتم: «شام چی داریم، خانوم؟ اردک با سس پرتقال به مون می دین؟ شایدم استیک تارتار(۲)»
با اخم جواب داد: «تاس کباب.»
انگار که سورپریز شده ام، گفتم: «جدی؟ عجب ابتکاری! دفعه ی بعد چه غذای جدیدی به مون می دین؟»
زن با یک حرکت تند یک ملاقه تاس کباب خالی کرد تو بشقابم، طوری که نصفش از لب بشقاب ریخت بیرون. بشقاب را هل داد طرفم و گفت: «هرچی به تون بِدن، می خورین.»
سقلمه ای به دنده ی آیوی زدم و گفتم: «مطمئنم از این شاهکار آشپزی خیلی لذت می بریم، مگه نه خواهر عزیزم؟»
«هوم م م؟»
حتی لبخند هم نزد. زن طوری نگاهم می کرد که انگار الآن است که خودم را بیندازد تو دیگ تاس کباب. آه کشیدم و گفتم: «خیلی خب، باشه. دیگه مرخص می شم.»
رفتیم سر میز ریچموند و من سینی غذایم را کوباندم روی میز.
پنیِ مبصر، سر میز نشسته بود و چنگالش را طوری تو هوا تکان می داد که انگار دارد یک ارکستر نامرئی را رهبری می کند. داشت به نادیا می گفت: «معرکه می شه. باید نقش اورورا رو بِدن به من. این نقش اصلاً برای من ساخته شده.»
بهش چشم غره رفتم و گفتم: «جدی؟ ببخشین، بهترین پاتینور اینجا منم.»
برگشت رو به من، چشم هایش را برایم تنگ کرد و گفت: «بله، انتظارشو داشتم. اسکارلت گری از همین حالا حسودی می کنه. خودش می دونه برای اون نقش، من بهترینم.»
اگر آیوی چنگالش را تو ساق پایم فرو نکرده بود، می پریدم آن طرف میز و یک کشیده تو گوشش می خواباندم. عوضش با لحن تیزی گفتم: «پنه لوپه، روزی که تو رو دست من بزنی و نقش اَوَلو بگیری، همون روزیه که ملکه ویکتوریا از قبر بیرون بیاد و نقش پری آبنباتو اجرا کنه!» (۳).
دخترهای دور میز زیرلبی خندیدند.
خانم نایت به مان اخطار داد که: «دخترا، لطفاً بچه بازی در نیارین.»
پنی برگشت رو به نادیا و یواش گفت: «خانوم بلوف می زنه. خودش می دونه که در این سطح نیست.»
باید نشنیده می گرفتم، وگرنه خانم نایت بهم می توپید و آیوی دوباره چنگالش را تو گوشتم فرو می کرد. با عصبانیت سرم را انداختم پایین و غذا را تو دهنم پارو کردم، اما در این فکر بودم که نکند پنی از چیزی خبر دارد و من ندارم.
آن شب از غصه ی حرف های احمقانه ی پنی خوابم نبرد.
می دانم، نباید به مزخرفات پنی اهمیت می دادم. اما یک جمله اش خیلی رویم اثر گذاشته بود.
خودش می دونه که تو این سطح نیست.
راست گفته بود. من تمرین نداشتم. خب معلوم است، چند ماه در آسایشگاه حبسم کرده بودند.
چندشم شد و پتو را کشیدم روی شانه هایم. دلم نمی خواست دوباره به آسایشگاه فکر کنم. نه آن شب، نه هیچ وقت. روزهای زندانی بودنم در آسایشگاه، طولانی، وحشتناک و دلگیر کننده بود. از همه بدتر، احساس تنهایی و طرد شدگی بود، اینکه فکر می کردی محال است بتوانی فرار کنی...
سرم را تو بالش فرو کردم و تکان تکان دادم. باید آن فکرها را از خودم دور می کردم.
یک نگاه به آیوی انداختم و فکر کردم چطور است بیدارش کنم و بپرسم به نظرش من چقدر شانس گرفتن آن نقش را دارم. راحت و آسوده خوابیده بود و کتاب نیمه تمامش از نوک انگشت هایش آویزان بود. مطمئن نبودم که کار درستی باشد. همیشه احساس می کردم بین من و خواهرم ـ هرقدر هم که اعتماد به نفس او بالا رفته باشد ـ من باید نقش قوی تر را داشته باشم، به علاوه، احتمالاً حال مرا درک نمی کرد. آیوی پاتیناژ را خیلی دوست داشت، اما نه به آن دلایلی که من داشتم.
برای من، پاتیناژ رویا و آرزو بود. مجوز شهرت و ثروت بود. و خیال نداشتم بگذارم کسی آن را ازم بگیرد.
باید بهترین می بودم.
تصمیم گرفتم راهی برای عقب زدن پنی و به دست آوردن آن نقش پیدا کنم.
بالاخره، نمی دانم کِی، و چطوری خوابم برد... و آن کابوس به سراغم آمد.
روی صحنه بودم. زیر نور شدید نورافکن. کسی پیانو نمی زد، اما حرکت ها و فیگورها را بلد بودم. پرش می کردم و چرخ می زدم، دست ها و پاهایم نرم و زیبا حرکت می کردند.
اما یک جای کار اشکال داشت. یک نفر تو تاریکی مرا زیر نظر گرفته بود. از گوشه ی چشمم شبحی را می دیدم که خودش را بین صندلی ها جا کرده. بین هر دو فیگور من، یک بار ظاهر و دوباره ناپدید می شد.
بی حرکت ایستادم. یکمرتبه متوجه شدم سالن نمایش پر از آدم است و همه با صورت های خالی و بی شکل، به من زل زده اند. هیچ کدام از آنها شبح را که از پشت شان رد می شد، نمی دیدند.
دستم را جلو نور نورافکن گرفتم و صدا زدم: «شما کی هستین؟»
شبح جوابم را نداد. کمین کرده بود، قایم شده بود. آدمی که از دود درست شده بود، نه از گوشت و پوست.
دور و برم را نگاه کردم. نمایش را قطع کرده و بی حرکت ایستاده بودم. و یادم نمی آمد دوباره از کجا باید شروع کنم.
از همه جا صدای فش فش می آمد.
صدا از تماشاچی ها بود که مثل مار برایم فش فش می کردند.
گفتم: «نه، تقصیر من نیست. من پاتینور خوبی هستم! آخه یه نفر منو زیر نظر گرفته! نمی بینن؟»
صدای فش فش بلندتر و بلندتر شد، تا جایی که دیگر گوش را کر می کرد.
دست هایم را روی گوش هایم فشار دادم و فریاد کشیدم: «نه!»
شبح خودش را از پشت یک صندلی بالا کشید و یواش یواش آمد طرف من.
و آن وقت بود که از بالای صحنه افتادم تو تاریکیِ زیر پا.

نظرات کاربران
درباره کتاب اسکارلت و آیوی