فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فقط ده ساعت

کتاب فقط ده ساعت

نسخه الکترونیک کتاب فقط ده ساعت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب فقط ده ساعت

سومین رمانِ احمد پوری متفاوت‌ترینِ آنهاست. پوری بعدِ توفیق رمانِ پرخوانندهی دو قدم این‌ور خط خود را به عنوانِ داستاننویس به جامعهی ادبی ایران معرفی کرد. تازه­ترین کتابِ پوری، فقط ده ساعت، رمانی است با محوریت مرگ. رمان قصه‌ی جوانی است مبتلا به سرطان که بسیاری از اطرافیانش را درگیر می‌کند. بخشی از رمان را دوست نزدیکش که روان درمان است روایت میکند و بخشی دیگر براساس دفترچهی خاطراتِ مردِ بیمار است. پوری ساختاری آفریده با فصلهای کوتاه که مدام در حالِ سرک کشیدن هستند به آدم‌ها و خُرده شخصیت‌هایی که گاه در این فرایند نقشی مهم بازی می‌کنند. برای همین رمانِ فقط ده ساعت چند روایت را پیش می‌برد و چند گرهِ داستانی دارد که به‌تدریج مخاطب را در جریانِ جهانِ ذهن‌ها و سال‌های دور قرار می‌هند، جهان‌هایی که حلقه‌ی متصل کننده‌شان حضورِ مرگی گرم است انگار...

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.48 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب فقط ده ساعت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

و آن گاه به سوی گورم خواهم رفت
با حسرت هیچ چیز
مگر ترانه ای نیمه تمام
بر لبانم...

ناظم حکمت

فقط ده ساعت

۱

منشی آزمایشگاه برگه ای را که برای گرفتن نتیجه ی آزمایش به او داده ام روی میز می گذارد. با گوشی تلفن روی شانه و سرِ کج کرده روی آن و با صدای آهسته ای که کلماتش را برایم نامفهوم می کند، انگشتان دو دستش را لای جواب ها می دواند و مدام نگاهی به برگه ی من و شماره اش می کند. آخرسر یکی از پاکت ها را می کشد بیرون و همچنان که دارد با تلفن حرف می زند، کاغذ زردرنگی را از توی پاکت درمی آورد و نگاه سریعی می کند و یک مرتبه ساکت می شود. کاغذ را دومرتبه بادقت نگاه می کند، بعد به آرامی با فرد آن سوی سیم خداحافظی می کند و از من می پرسد «آزمایش مال خودتونه؟»
«بله.»
کاغذ زرد را توی پاکت می گذارد و به طرفم دراز می کند.
«تشخیص شون چیه؟»
«نمی دونم. باید ببرید پیش دکتر خودتون.»
«امروز پنجشنبه ست، تعطیله.»
«شنبه ببرید.»
«شما چیزی نمی دونید؟»
نگاهی معنی دار و کمی غمگین به من می کند.
«عرض کردم، نتیجه رو فقط دکترِ خودتون باید به تون بگن. جای نگرانی نیست...»
از اتاق بیرون می آیم و روی یکی از صندلی های خالی اتاق انتظار می نشینم. کاغذ زرد را نگاه می کنم. از ارقام که سر درنمی آورم، زور می زنم در سه سطر آخر تشخیص را بخوانم. کلمه های Acute و Lymphoid را در دیکشنریِ گوشی چک می کنم و بعد Lukemia را. یعنی چه؟ به زحمت می فهمم که در آخرین سطر گفته است باید پی گیری و چیزهایی هم اندازه گیری شود.
بلند می شوم و کاغذ را می گذارم توی پاکت و ناباورانه به طرف در خروجی می روم. سرطان؟ سرطان خون؟ صدای برخورد صورتم با شیشه ی بزرگ و تمیزِ در را پیش از درد پیشانی ام حس می کنم. شیشه ی عینکم ترک برداشته و برآمدگی گونه ام زیر چشم راست می سوزد. زنی میان سال جلو می دود و بانگرانی می گوید «چیزی تون نشد؟»
دارم عینکم را نگاه می کنم. زن ادامه می دهد «من هم یه بار نزدیک بود برم تو این شیشه. اصلاً علامتی چیزی نداره، آدم نمی فهمه... حال تون خوبه؟»
با سر می گویم آره. و زن می رود. در را باز می کنم و وارد خیابان می شوم. دست بالا می کنم و به تاکسی می گویم «سرِ تخت طاووس...»

۲

تا به خانه ی خواهرم هاله برسم، گویا زیر چشمم حسابی ورم کرده و کبود شده. این را از چشمان ازحدقه درآمده ی هاله می فهمم. فوراً به او می گویم که توی شیشه ی در شیرجه زده ام.
«حواست کجا بود؟ شیشه ی درِ کجا؟»
«آزمایشگاه. ان قدر تمیز و شفاف بود که فکر کردم در بازه.»
«گرفتی نتیجه رو؟»
«آره.»
«چی بود؟»
«گفت باید نشون دکتر بدم. چیزی نگفت.»
«فکر نمی کنم چیز مهمی باشه. این روزها ضعیف شدی. به خودت نمی رسی.»
«اتفاقاً فکر می کنم چیزی شده.»
«یعنی چه؟»
«چیزهای خطرناکی نوشته. یه چیزهایی نوشته که اگه منظورش همونی باشه که دیکشنری می گه باید به همین زودی ها فلنگ رو ببندم.»
«لوس نشو! یعنی چی؟ چی نوشته مگه؟ کدوم چیزها؟»
«شوخی کردم. نتونستم از چیزی سر دربیارم. گشایشِ اعتبار نیست که بدونم چیه. باید بِدم دکتر، خودش بگه.»
«چرا نشون بهزاد نمی دی؟ بالاخره اون دکتره، می فهمه قضیه چیه.»
«اتفاقاً می خوام یه زنگی به ش بزنم.»
گوشی را از جیب شلوارم درمی آورم و شماره می گیرم. بهزاد جواب می دهد.
می گویم «سرت شلوغه؟ مریض نداری؟ یه سوال کوچولو داشتم. یکی از همکارهام نتیجه ی آزمایشش رو آورده پیش من براش بخونم و معنی کنم. فکر می کنه خیلی انگلیسی بلدم. الآن این جا نیست. گفتم از تو می پرسم و به ش می گم. می شه برات بخونم بگی قضیه چیه؟»
به Acute Lymphoid Lukemia که می رسم، حرفم را قطع می کند.
«چند سالشه؟»
«همسن وسال خودم.»
«چی شد که رفت آزمایش بده؟ با چه ناراحتی ای رفته پیش دکتر؟»
«همه ش خسته بود و این ور و اون ورش کبود می شد و شب ها بدجوری عرق می کرد.»
«اون روز که گفتی این ها رو تو داری.»
«نه، مال من فرق می کنه. این چیزهای دیگه هم داشت. حالا جونت بالا بیاد، بگو این یعنی چی؟»
«تو الآن کجایی؟»
«خونه ی هاله.»
«برو خونه ی خودت. مطب رو که بستم می آم پیشت از نزدیک آزمایش رو ببینم.»
«خب بیا خونه ی هاله.»
«اون جا دوره. تا خونه ی تو دو قدم راهه، پیاده می آم.»
«باشه. کِی می بندی؟»
«هشت. خونه باش، می آم پیشت.»
«حالا نمی شه دو کلمه بگی چه شه این بنده خدا؟»
«نه، باید چیزهای دیگه رو هم ببینم. تو برو خونه حتماً.»
هاله نگران شده.
«چیه ماجرا؟ چرا چیزی نگفت؟»
می خندم.
«احتمالاً رفتنی ام...»
هاله عصبانی می شود.
«بس کن توروخدا. من یکی دیگه تحمل ندارم. به خدا دیگه کششِ خبر بد و مصیبت رو ندارم. بعد از ماجرای بهروز و نامردیِ حسام و مسئله ی خاله دیگه تحملم تموم شده. اگه یه مو از سرت کم بشه، من هم دیگه می رم...»

۳

باید یادداشت حامد را قطع کنم. شکل نوشتنش نشان می دهد که قصد داشت این یادداشت ها را واقعاً به صورت رمان درآورد.
تا این جای نوشته اش هنوز از من اسمی نبرده. هاله اول بهزاد، پسرخاله ی حامد، را پیشنهاد داد که پزشک عمومی است. برادرِ بهروز. بهروز سه سال پیش ناپدید شد و سال قبل جسدش در باکو توی هتلی پیدا شد. از روی مدارکش شناسایی شد و به ایران اطلاع دادند. حامد شرح این شناسایی را داده. حسام هم شوهرِ هاله بود و شریک کاری بهروز. بعد از مرگ بهروز او هم ناپدید شده و خبری ازش نیست. حسام چند ماه قبل از مرگ بهروز، هاله را طلاق داد و دادگاه مهریه ی هاله را قسط بندی کرد. بعداً، یک روز حسام که برای دیدن پسرش، سهراب، آمده بود خانه ی هاله، طلا و جواهرات هاله را دزدید و رفت و دیگر پیدایش نشد.

۴

هاله همچنان گریه می کرد.
«اگه تو چیزیت بشه من دق می کنم... دق می کنم... بعد رفتن حسام، تو همه چیزِ من بودی. سهراب یه لحظه هم دوریِ باباش رو حس نکرده. من نمی تونم بعدِ تو زنده بمونم.»
خندیدم و گفتم «چه قدر راحت من رو کفن کردی و خاکم کردی، دیوونه. مگه قراره من برم؟ حالا یه چیزی نوشته ند. به هرحال هر مرضی دوادَرمونی داره. بذار بهزاد بیاد، شب خودم نتیجه رو به ت می گم. اصلاً ببین به من می آد مریضی باشم که داره می میره؟!»

۵

تا بهزاد بیاید، دنبال معنی بعضی از واژه ها در گوگل گشتم. هر چه بیشتر می گشتم، بیشتر نگران می شدم. گرم جست وجو در گوگل فارسی بودم که بهزاد زنگ در را زد.
نرسیده باوحشت پرسید «صورتت چی شده؟ مشت خوردی؟»
خندیدم.
«خوردم به شیشه ی درِ آزمایشگاه.»
«حواست کجا بود؟»
«نمی دونم.»
«خب بده ببینم نتیجه رو.»
«حالا بیا بشین. یه چای برات بیارم.»
«نه، میل ندارم.»
نشست. پاکت را دادم دستش.
«می دونستم مال دوستت نیست، الکی می گی. خُب بذار ببینم.»
چشم دوخته بودم به حرکات صورت بهزاد. اول نتیجه را خواند، بعد آمد بالاتر سراغ اعداد، دوباره رفت نتیجه را خواند و یک بار دیگر اعداد... چهره اش به تدریج درهم می شد. بعد خیره به کاغذ ماند و یکی دو دقیقه چیزی نگفت. یک مرتبه نگاهش را از برگه گرفت و به من دوخت. خیلی سعی می کرد خونسرد باشد.
«خُب، این که این جا نوشته چندان خبر خوبی نیست... اما خیلی هم وحشتناک نیست. گفته باید دو سه تا آزمایش دیگه هم بدی تا صحت این نتیجه تایید بشه. تازه اگر هم تایید بشه، دستور پی گیری و یک سری معالجات داده.»
«ببین، سعی نکن خیلی ملاحظه ی من رو بکنی. همین کبودی زیر چشم من نشون می ده از ظهر به این ور همه چیز رو حدس زده م. رُک و راست بگو ببینم، من سرطان خون دارم؟»
«ننوشته داری. نوشته بعد از بررسی اگر تایید شد، می شه گفت به یه نوع سرطان خون دچار شدی.»
«از نوع مهاجم و خطرناکش. این رو تو گوگل خوندم.»
«این هم از بدبختی های این روزهاست. همه دکتر شده ند. گوگل سرچ و تمام! تشخیص می دن... معالجه می کنند... نظر می دن...»
«غیر از اینه؟ یعنی غلط گفته گوگل؟»
«گفتم که... اول باید ثابت بشه چنین ناراحتی ای داری، بعد ببینیم چه کار می تونیم بکنیم.»
«من برای همه چی آماده م. نگران من نباش.»
«قرار نیست برای چیزی آماده باشی. فعلاً مشکلی پیش اومده باید ببینیم چه کار می شه کرد.»
«خاله چه طوره؟»
«همون جور... یه ساعت خوب، یه ساعت بد... دیشب چنان جیغ هایی می کشید که همسایه ها رو بیدار کرد.»
«تقصیر شما بود دیگه. چرا گذاشتید بیاد باکو؟ من که داشتم برای شناسایی می رفتم. چه لزومی داشت اون هم باشه؟»
«مجبور بودیم. پزشک قانونیِ بین المللی اصرار داشت فامیل درجه یک شناساییش کنه. من که دو روز بود عمل کرده بودم و هنوز بیمارستان بودم، بابا هم که اصلاً هوش و حواس درست وحسابی نداره. مونده بود مامان. تو رو هم بیشتر به عنوان
همراه مامان فرستادیم. انگار تو خودت جسد رو ندیدی. دیدی؟»
«نه، راهم ندادند. گفتند فقط مادرش می تونه بره تو.»
«طفلی مامان... ببین چه حالی پیدا کرده...»
«وقتی اومد بیرون، انگار ماست رو صورتش مالیده بودند. هاج و واج نگاهم می کرد. پرسیدم "بهروز بود؟" گفت "آره، بهروز بود... بهروز خودم بود... پسرخاله ت بود... بهروز بود..." اصلاً گریه نکرد. حتا تو هتل. اما تو هواپیما بغضش ترکید. یکسره گریه می کرد. مهماندار دو سه بار اومد کمکش کنه. باهاش صحبت کردم و ماجرا رو گفتم، رفت. اما مدام می اومد و به ش سر می زد. گریه های خاله تمومی نداشت تا نشستن هواپیما.»
چشمان بهزاد نم داشت.
«حالا شنبه می ری پیش دکتر؟»
«آره دیگه، باید برم.»
«من هم باهات می آم.»
«نه، با کامی می رم. دکتره با کامی آشناست. اصلاً اون این دکتر رو معرفی کرد. فردا می رم پیش کامی، قرارش رو می ذاریم.»
«احتمالاً یه سری آزمایش های دیگه هم برات می نویسند. دلْ قوی دار. می دونی که هر فکر منفی و یاس آوری می تونه اوضاع رو خراب کنه.»
«نگران نباش، کامی هست. روان درمانی می کنه، از اول هم بهترم می کنه.»
می خندم.
«نه، شوخی نگیر. می دونی با خوش بینی و روحیه ی بالا و اراده می شه خیلی از سلول های ناجور رو از پا درآورد؟»
«منظورت سلول های سرطانیه؟»
«حالا اصرار ندارم اسم چیزی رو بیارم که الآن به غلط سمبل مرگ شده.»
«چه بیاری چه نیاری، بالاخره هست و وظیفه ی عزراییل رو انجام می ده.»
«کامی بهتر می تونه کمکت کنه. باهاش حرف بزن.»
«آره. فردا می رم پیشش.»
ساعت یازده صبحِ جمعه پیامی برای کامی در تلگرام فرستادم. انتظار داشتم تازه از خواب بیدار شده باشد اما گفت از ساعت شش صبح بیدار شده و خوابش نبرده، دارد کتاب می خواند. قرار شد بروم پیشش، ناهار باهم باشیم و از بیرون پیتزا سفارش بدهیم.

۶

یادم رفته بود که پنجشنبه قرار است حامد نتیجه ی آزمایشش را بگیرد. به اصرار من رفت پیش دکتر. عوارضی که چند ماهی بود در خودش می دید نگرانم کرده بود: وزنش که بی دلیل داشت کم می شد، خستگی مزمن و عرق کردن شدید زمان خواب، و مخصوصاً کبودی هایی که با هر برخورد ساده ی بدنش با جسمی سخت به وجود می آمد و به این زودی ها از بین نمی رفت. به خودش نگفته بودم اما این همه عوارض کنار هم اصلاً چیز خوبی نبود. دکتر شفیع پور آزمایش مفصل خون داده بود و قرار بود حامد نتیجه را بیاورد پیش من. وارد خانه که شد، حامدِ دیگری بود؛ لبخندی مصنوعی بر لب، چهره ای رنگ باخته و چشمانی بی فروغ. پیش از آن که چیزی بگویم، پاکت را داد دستم.
باعجله چشم دواندم روی سطرهای آخر صفحه. احساس می کردم هر کلمه چاهی است که دلم را به درون می کشد. انگار حدسی که از آن وحشت داشتم درست از آب درآمده بود. نمی دانستم چه بگویم. حامد کمکم کرد.
«تشخیص اول، سرطان خون از نوع ALL است.»
«کی به ت گفت؟ این جا که ننوشته.»
«گوگل کردم. بهزاد هم تایید کرد.»
«چی میل داری؟ چای بیارم؟»
«هیچی. بشین. تو اداواصول نداری، بدون دلداری و شعار و این مزخرفات بگو قضیه چیه!»
«هیچی. بدشانسی آوردی. البته اگه همون باشه که آزمایش می گه.»
«چرا آخه؟»
«چی چرا آخه؟»
«علت چی بوده؟»
«علت رو که فعلاً هیشکی نمی دونه. اگه می دونستند که ان قدر نمی ترسیدیم ازش. ولی هنوز هیچی قطعی نیست. تازه اگه قطعی هم بشه، باید دید در چه مرحله ایه. خیلی ها با تشخیصِ به موقع معالجه می شند و سال ها زندگی می کنند.»
«اگه دیر تشخیص داده شده بود چی؟»
«باز هم می شه کارهایی کرد. بستگی داره به نوع دارو و جواب دادنِ بدن به درمان و...»
«در بدترین حالت چه قدر زنده می مونم؟»
«نمی دونم. تخصص من نیست. ولی می شه گفت حالا که سرپایی و وضعت خوبه، هفت هشت ماه.»
«این که خوبه. یعنی هفت هشت ماه فرصت دارم؟»
«گفتم که، اصلاً نمی شه پیش بینی کرد. شاید هم خیلی بیشتر.»
بلند شدم چای بیاورم. حامد، گیج، خیره شده بود به صفحه ی خاموش تلویزیون. سکوت را شکستم.
«شنبه قراره بری پیش دکتر؟»
«آره.»
«باهم می ریم.»
«باشه.»

۷

هاله پیش از رسیدن من به خانه اش، با کامی درباره ی نتیجه ی آزمایشم صحبت کرده. در را که باز می کند انگار سرما خورده و تازه از خواب بلند شده. موها نامرتب، چشم ها پف کرده و قرمز. همین که در را پشت سرم می بندم، دوباره صدای گریه اش بلند می شود. سهراب هاج وواج پشت میز کوچک کامپیوترش نشسته و ما را نگاه می کند.
«ای بابا... چیه؟ چی شده مگه؟ هنوز هیچی معلوم نیست. این بچه رو زهره ترک کردی.»
رو می کنم به سهراب.
«دایی، مامان چرا این جوری می کنه؟ چیزی شده؟»
سهراب سری تکان می دهد به علامت این که نمی داند ماجرا چیست. می روم طرف یخچال و بطری آب را برمی دارم و لیوانی پُر می کنم. هاله گریه را قطع کرده و می نشیند روی کاناپه و آرام می گوید «اگه خدایی نکرده جدی باشه چی کار کنیم؟»
«ببینیم چی کار می شه کرد. نمی دونم. دکترها باید بگن. من که اندازه ی شماها نگران نیستم.»
«شوخی نکن. اگه زبونم لال، تشخیص همون زهرمار باشه...»
«به بهزاد و کامی هم گفتم، فعلاً ماجرا فوق سرّیه. هیشکی از خونواده و دوروبری ها نباید بدونند. بذار ببینیم چی می شه.»
«آره، حق با توئه. مامان که سکته می کنه.»
«بابا هم دست کمی از اون نداره. حالا ببینیم شنبه دکتر چی می گه. از حسام خبری نشده؟»
«چه خبری؟ رفته دیگه. حتماً رفته خارج.»
«خیلی کثافته. مگه نگفتی دوستت تو نارمک دیده بودش؟»
«می گه دیدم، اما از کجا معلوم که خودش بوده؟ دوستم تو اتوبوس بود اون رو دیده که از یه مغازه اومده بیرون، همین. اگه واقعاً هم خودش بوده باشه، باز تو این تهرون درندشت چه طوری می شه پیداش کرد؟»
«به ت گفتم، چاره اینه که یه کارآگاه بگیریم.»
«ای بابا! مگه فیلم خارجیه؟! کارآگاه کجا بود این جا؟! تازه اگه باشه هم، اولاً پولش رو نداریم، ثانیاً وسط راه وقتی واقعاً سرنخی پیدا کرد طرف می خردش. من که از خیر طلاها و قسط مهریه گذشته م.»
«هنوز هم می گم اون چندتا سکه ی تو جعبه کوچولوئه رو اون ندزدیده.»
«لابد باز می خوای بگی کار خانوم جونه!»
«مگه نگفتی دو روز بعدِ دزدیِ طلاها، اون ها رو تو کمد دیده بودی؟»
«چرا، اما ان قدر گیج شده م که فکر می کنم اشتباه کرده م.»
«من می گم کار این پیرِ کفتاره. حالا می بینی.»
«حامد توروخدا بس کن. اصلاً ولش کن. من که گفتم از خیر همه چی گذشته م. الآن تو برام مهمی. تن تو سالم باشه، همه ی اون طلاها فدای یه تار موی تو.»

۸

از خانه ی هاله که می آیم بیرون، باز تلفن زنگ می زند. امروز این سومین بار است که از یک شماره ی ناآشنا زنگ می زنند. معلوم است یک نفر می خواهد با من حرف بزند اما خش خش و صدایی مثل صدای دریا و فش فشِ آب مانع می شود. هر چه می گویم الو فایده ندارد. اما این دفعه، بعد از الو گفتنم صدایی ضعیف می آید.
«الو...»
«بفرمایید.»
«تویی حامد؟»
«شما؟ ضعیفه صداتون. متوجه نمی شم. یه کم بلندتر... بله... بهروز؟»
«بهروز... پسرخاله ت... بهروز...»
قلبم انگار از حرکت می ایستد. صدایش شبیه صدای بهروز است. تنم یخ زده.
«کدوم بهروز؟ پسرخاله ی من بهروز که مُرده...»
«ببین حامد...»
قطع می شود.
شماره را می گیرم. چند زنگ می زند و پیام گوشی می گوید «دسترسی به مشترک مورد نظر امکان پذیر نیست. لطفاً بعداً شماره گیری فرمایید.»
درِ ماشینم را باز می کنم و چند لحظه می نشینم. یعنی چه؟ این از کجا آمد؟ چرا همه چیز یک باره رو سرم آوار شده؟ این صدای بهروز بود، اما چه طور امکان دارد؟

۹

این جا باید توضیحی بدهم. حامد همان روز زنگ زد و ماجرای تلفن بهروز را به من گفت. بعید نبود که در اثر فشار روحی، دچار پریشانی و توهم شده باشد. از او خواستم زیاد درباره اش فکر نکند. گفتم احتمالاً اشتباهی شده و اتفاقی کسی به نام بهروز شماره را عوضی گرفته است. اما حامد گفت هم صدای طرف مثل بهروز بوده و هم خودش گفته من پسرخاله ات هستم. این جوابش بیشتر قانعم کرد که تلفن در ذهن حامد زنگ زده. اما یادداشت های بعدی اش موضوع را برایم پیچیده تر کرد.

۱۰

کامی کنار دکتر ایستاده است که دارد اعداد نتیجه ی آزمایشم را نگاه می کند و من روبه روی میز دکتر نشسته ام. هر دو چشم به ورقه دوخته اند.
کامی دستش را روی عددی می گذارد و می پرسد «این یه کم غیرواقعی نیست؟ نباید این قدر باشه.»
دکتر تایید می کند و می گوید «همراه اون دوتا آزمایش دیگه، این رو هم می گیم تکرار کنند. اگه واقعاً این باشه که مشکل ما رو بیشتر می کنه.»
بعد سر بلند می کند و با لبخندی مصنوعی چشم به من می دوزد.
«خب تا این جای کار خیلی از نتایج راضی نیستم. به نظر می رسه مدتی درگیرمون کنه. اما ما سعی خودمون رو می کنیم. نمی دونم کامران به شما گفته یا نه؛ یکی از بزرگ ترین درمان های این وضعیت دشوارْ روحیه ست. هر چی به بخش های مثبت قضیه و امکاناتی که در دست داریم فکر کنید تو درمان به ما کمک خواهید کرد.»
«شیمی درمانی و پرتودرمانی و این چیزها هم...»
«بذارید سری دوم آزمایش ها رو هم بگیریم، بعد. می تونه یکی از اون ها یا مجموع اون ها و حتا پیوند مغزواستخوان هم باشه. تصمیم در مورد همه ی این ها باید بعد از آزمایش های مرحله ی دوم گرفته بشه.»
«من این رو از کامی هم پرسیدم، فکر می کنم جواب نهایی رو شما باید بدید؛ اگه بدترین وضعیت پیش بیاد، تا کِی زنده می مونم؟»
«اگه بگم نمی دونم، باورتون نمی شه. تو این بیست سال کارم ان قدر با موردهای عجیب و غیرقابل پیش بینی روبه رو شده م که الآن نمی تونم قاطعانه چیزی بگم. یه خانومی بود که بااطمینان به ش گفتم تا چند سال دیگه امید زنده موندن داره. دو ماه بعد، درست با همون سرطان فوت کرد. مورد دیگه ای بود که هم من و هم همکارهای دیگه م بیشتر از سه چهار ماه امید نداشتیم... این مسئله مال دو سال پیشه... هنوز زنده ست. حالش هم بد نیست. تحت درمانه اما داره زندگیِ عادیش رو می گذرونه. اینه که بهتره وقت تعیین نکنیم. این جوری هم شما راحت ترید و کمک بیشتری برای بهبود می کنید، هم ما کارِ نسنجیده نمی کنیم. شما خیلی ساده، فکر کنید مریضی سختی گرفته ید، اما قراره معالجه بشید. کامران جان چند جلسه ی مشاوره با شما می ذاره. این کارها رو اون بهتر از ما بلده، راهنمایی می کنه.»
کامی ایستاده و بانگرانی نگاهم می کند. گوشی توی جیب شلوارم ویبره می زند. بیرون می آورمش و نگاهی می اندازم. همان شماره ی ناشناس. یک لحظه می خواهم همان جا حرف بزنم ولی این کار را نمی کنم و گوشی را برمی گردانم سرجایش. بلند می شوم تا دستور آزمایش را که دکتر دارد مُهر می کند از او بگیرم. دکتر هم بلند می شود و با خوش رویی دستور را به طرفم دراز می کند. کامی ایستاده پیش من. دکتر با من دست می دهد و با همان لبخندِ نه چندان واقعی می گوید «به خبرهای خوب فکر کنیم و منتظر نتیجه ی این آزمایش ها باشیم.»
از او تشکر می کنم. کامی هم بامحبت دست او را می فشارد و از مطب می زنیم بیرون.
در خیابان به کامی می گویم که شماره ی ناشناس دوباره زنگ زده. کامی می گوید شاید شماره اش برای او آشنا باشد. گوشی را می گیرد و شماره های زنگ خورده را نگاهی می کند.
«کو؟ آخرین زنگ رو که من زده م.»
شاید به خاطر آرام کردن من می گوید که چیزی ندیده است. می گویم «من خودم شماره رو دیدم. همین دو سه دقیقه پیش. دیدی که گوشی رو از جیبم درآوردم...»
کامی گوشی را به من می دهد و به طرف ماشینش می رویم.

من نویسنده نیستم. شغل من روان درمانی است. گاه گداری نوشته ای در زمینه ی روان شناسی به قلم من در نشریات علمی چاپ شده، اما هرگز خودم را نویسنده ندانسته ام.
این کتاب قرار است چیزی مانند رمان باشد، بر مبنای حوادث و ماجراهایی کاملاً واقعی.
کسی که در نظر داشت خود این کار را بکند و چیزی مانند زندگی نامه ی شخصی خود را با اندک تصرفی تبدیل به رمان کند، چهار ماه پیش مُرد. او از مدت ها پیش مرا در جریان تصمیمش برای نوشتن سرگذشت خود گذاشته بود. حوادثی که برای او در زندگی رخ داده بود چندان استثنایی نبود ولی او اعتقاد داشت همین زندگی و مجموع رویدادهای آن، می تواند به اندازه ی کافی برای یک رمان ـ سرگذشت جذابیت داشته باشد. امروز دوم اردیبهشت است و حامد پنجم دی ماه سال پیش زیر دستگاه اکسیژن، در برابر چشمان من، رویا و بهزاد، خطوط روی مانیتورش را با ایست تنفسی از حالت زیگزاگ درآورد و صاف کرد.
پزشکش مرا از دیگر همراهان نزدیک تر می دانست، چرا که با توجه به رشته ام مرا نوعی همکار به حساب می آورد و جزئیات را با من در میان می گذاشت. صبح همان روز، بعد از این که معاینات روزمره را انجام داد و چیزهایی روی کارتابل برای سرپرستار نوشت، درِ گوشم گفت «متاسفانه تمومه دیگه. امروز فردا... حداکثر دو روز دیگه...»
رویا نشنید، اما بهزاد پسرخاله ی حامد که از فاصله ای بانگرانی نگاه مان می کرد، لب خوانی کرد. بهزاد پزشک عمومی است و اولین کسی بود که در جریان بیماری حامد قرار گرفت. حامد همه را در یادداشت هایش نوشته است.
حامد دوستِ دوره ی دبیرستان، رفیق دیرین و نزدیک ترین فرد بود برایم. ما باهم دیپلم گرفتیم. او تصمیم گرفت برود سربازی و من به توصیه ی عمویم در کانادا، ویزای دانشجویی گرفتم و رفتم پیش او. پیش از رفتنم، حامد مثل یکی از بچه های خانه ی ما بود و من در خانه ی حامد، پسر دوم آن ها حساب می شدم. همه مرا دوست داشتند ــ مادر حامد، هاله خواهرش، و پدرش که گاه گاهی با من خلوت می کرد و از رازهای مگویش با من می گفت ــ غیر از مادربزرگش که با آن ها زندگی می کرد و در اتاق خود در طبقه ی دوم، مدام روی تخت بود و از درد آرتروز می نالید.
در طول هشت سال دوری از ایران، من روان درمانی خواندم. پس از دانشگاه، برای این که آن جا بمانم، با دختر کاناداییِ هلندی تباری ازدواج کردم، اما آخرسر نتوانستیم باهم بسازیم و جدا شدیم و من به ایران برگشتم. حامد هم پس از خدمت، لیسانس اقتصاد گرفت و با توجه به قانون بانک ها، پس از بازنشستگی پدرش از بانک، همان جا استخدام شد و به سرعت ترقی کرد و مسئول ارز شعبه ی مرکزی شد.
پس از بازگشتم به ایران، من و حامد یک بار دیگر شدیم همان دو یار قدیمی، با این تفاوت که دیگر مادر من نبود تا حامد خودش را پیش او لوس کند و سفارش غذاهای خوشمزه بدهد و او هم قربان صدقه اش برود و برایش بپزد.
در این پانزده سال پس از برگشتنم، لحظه ای از هم جدا نبودیم. من روزبه روز در جریان زندگی حامد بودم و او از همه ی جزئیات زندگی من خبر داشت. در این سه چهار سال اخیر هم پی برده بود که من خواهرش هاله را دوست دارم و حدس زده بود که این احساس دوطرفه است، اما حامد، با این که آدم متعصب و بددلی نبود، به روی خودش نمی آورد. هاله در ماجرایی دردناک از شوهرش جدا شده بود و با پسر هشت ساله اش زندگی می کرد.
اوایل آبان ماه بود، یادم نیست چه روزی، که حامد زنگ زد و گفت می آید مطب پیش من. دیگر خیلی ضعیف شده بود. وزنش از نود کیلو رسیده بود به پنجاه کیلو. رنگش زرد و ناتوانی آشکار در حرکاتش پیدا بود. هنوز باسماجت به بستری شدن تن درنمی داد. می گفت خانه با بیمارستان فرقی نمی کند. وقتی آمد، از دیدن رنگ ورو و حال نزارش دلم ریخت. ضعیف و بی حال بود. هشت پله ی مطب من او را از پا درآورده بود. برایش چای ریختم و پنج دقیقه ای صبر کردم تا نفسش جا بیاید. آرام که شد از کیفش یک بسته ی کت وکلفت کاغذ آچهار بیرون کشید و گذاشت روی میز من.
«دردسر برات آوردم.»
«چیه؟»
«یادداشت هام. نوشته هام درباره ی خودم، مریضیم، رویا، سیما، مادربزرگ... همه چی.»
«خب؟»
«گفته بودم که می خوام یه چیزی مثل رمان بنویسم... زندگی نامه ی خودم... اما فرصت نیست. دو سه بار شروع کردم؛ نتونستم. آرامش فکری ندارم. همه ش می ترسم وسط کار مهلتم تموم بشه و رمان نیمه کاره بمونه. می خوام تو بنویسیش.»
«من؟! رمانِ تو رو من بنویسم؟! مگه می شه؟ من تا حالا یه صفحه داستان یا یه چیز ادبی ننوشته م. تو ذاتاً نویسنده ای. یادته داستان هات رو تو زنگ انشا می خوندی، دبیر ادبیات مون چه قدر خوشش می اومد؟»
«این ها رو ول کن. من فرصت ندارم. نمی شه. تو بهترین انتخابی. همه چیز رو می دونی. از جیک وبوک زندگی من باخبری. می تونی جاهای خالی رو پُر کنی. من یکی دو ماه بیشتر وقت ندارم.»
«مزخرف نگو. هیشکی نمی تونه باقاطعیتْ وقت مرگ تعیین کنه. همیشه یه اتفاق می تونه معجزه کنه. می خوای برات مثال بیارم از...»
«نه عزیزم، نمی خوام. توی این چند ماه به اندازه ی کافی مثال شنیده م. فعلاً گوش کن ببین من چی می گم. اول بگو ببینم، می خوای این کار رو برام بکنی یا نه؟»
«می خوام اما نمی تونم.»
«نگران نباش. کافیه این ها رو بخونی و یه ذره از نظر زمانی راست و ریس شون کنی؛ همین. راستش رو بخوای این تنها وصیت منه. هیشکی رو غیر از تو ندارم که بتونه همچی کاری برام بکنه. قبول می کنی؟»
«می خوای امشب یه نگاهی به شون بندازم و فردا جواب بدم؟»
«باشه. اما می دونم که نوشتن این رمان، زندگی نامه، خاطره، وصیت نامه، هر چی، برات سخت نیست. فقط می خوام دربیاد. بعضی یادداشت هام مال شیش هفت سال پیشه. فقط باید مرتب شون کنی. غیر از تو هیشکی نمی تونه. تو دقیقاً می دونی کدوم اول اتفاق افتاده، کدوم بعد. حتا از اتفاقات ریزِ پشت یادداشت ها به اندازه ی خودم خبر داری. هر چی می خوای به شون اضافه کن.»
«من نثر تو رو ندارم. تو مثل نویسنده ها می نویسی، ادبی می نویسی. نثر من، رو دیوار سفید نوشته هات، مثل یه مشت گل سیاه می مونه. به چشم می زنه.»
چهره ی حامد باز شد. لبخندی از گوشه ی لب شروع شد و همه ی چهره اش را فراگرفت.
«خب همین که گفتی یه تشبیه ادبیه دیگه! می دونم که می تونی. تازه، تو که قرار نیست متن ادبی بنویسی. تو فقط این ها رو به هم بچسبون. من چیزها رو پراکنده توی زمان های مختلف نوشته م. تو باید ملات بین آجرها بذاری و ساختمونت رو بسازی. آجر و تیرآهن و گچ و همه چی با من، ملات از تو. باشه؟»
«نمی دونم چی بگم. بار سنگینی داری رو دوشم می ذاری.»
«این جوری بگی پشیمون می شم، وصیتم رو پس می گیرم.»
«نه، نه... من هر کاری بخوای باجون ودل برات می کنم اما توروخدا این پیرمردبازی رو بذار کنار. این قدر وصیت وصیت نکن. باشه، من شروعش می کنم. حالا خدا رو چه دیدی؛ شاید خودت اومدی و ادامه دادی و تمومش کردی. من به اندازه ی تو ناامید نیستم.»
«گفتم که... این بحث رو ولش کن. پس بالاخره می خوای درباره ش تصمیم بگیری...»
«باشه. بذار این ها رو ببرم خونه، فردا بهتر می تونیم درباره ش حرف بزنیم.»
نگاهی پُر از محبت به من انداخت، سکوتی کرد، بعد بدون مقدمه گفت «خیلی مسخره ست؛ وسط راه جلوِ آدم رو بگیرند بگن بسه دیگه، جلوتر نرو، از این جمع جدا شو، همه چیز رو بذار پشت سرت رو هم نگاه نکن، بپر تو تاریکی... انصاف نیست.»
«خیلی ناامیدی. اصلاً درست نیست. روحیه ی خوب بهتر از هر...»
«... دوادَرمونی تاثیر داره. آره راست می گی. مطب رو عوض نمی کنی؟»
«اگه وامِ درخواستیم جور بشه چرا.»
«امیدی به وام هست؟»
«آره، شاید تا آخر این ماه قبول کنند.»

یادداشت های حامد مفصل بود، طبیعی است وقت نکردم آن شب همه را بخوانم، اما با یکی دوبار ورق زدن توانستم مضمون شان را بفهمم. درباره ی مرگ مشکوک بهروز، پسرخاله اش، نوشته بود. همین طور درباره ی حسام، شوهرخاله اش، و خانم جون، مادربزرگش. نصف نوشته هایش درباره ی رویا بود، زن سابق بهروز. چندین صفحه درباره ی سیما، نامزدش، نوشته بود که دو سه سالی باهم بودند. درباره ی من هم یادداشت هایی داشت اما انگار ناخودآگاه بداند که قرار است من این ها را بازنویسی کنم، جزئیات را ننوشته بود. برعکس، درباره ی رویا گاه می دیدم چه ریزه کاری هایی را نوشته است.
بایست همه را به دقت می خواندم. هنوز نمی دانستم با آن ها چه کار کنم. از طرفی فکر می کردم اگر جوابِ منفی بدهم، شاید رفتنش را یک ماهی جلو بیندازم و این را نمی خواستم. پاسخ من، بله بود. بله، می نویسم حامدجان، حتماً می نویسم. سعی می کنم به بهترین شکل بنویسم که تو راضی باشی. می نویسم تا تو راحت و خوشحال ترک مان کنی. می نویسم تا ذره ای از محبت های تو در این سال ها را جبران کنم. می نویسم تا بگویم دوستی، آن هم از نوعِ دوستی من و تو، حرف اول را در جهان می زند. بله حامدجان، می نویسم. حتماً.

حامد چهار ماهی است که رفته؛ به قول خودش به تاریکی پرت شده. نوشته هایش مانده اند و من که باید نظمی به آن ها بدهم. تنها چاره ی من تدوین یادداشت هاست، در واقع تدوینِ زمانی، هر چند که گاه ناممکن می شود. به هرحال تلاشم را خواهم کرد. اگر گسست و حفره ی درشتی بین یادداشت ها ببینم پُر می کنم و آن ها را به هم وصل می کنم. بعضی جاها، ناگفته ها را خودم اضافه خواهم کرد.
حامد از همه چیز خبر نداشت. مثلاً از جلسات مشاوره ی سیما و رویا، زن بهروز، با من. سوگند پزشکی ام اجازه نمی داد او را در جریان حرف های این دو بگذارم. اما الآن احساس می کنم در مواردی از خط قرمز سوگندم عبور خواهم کرد، البته با جرح و تعدیل و تا حدی که برای انسجام این کتاب لازم باشد. و صدالبته در جاهایی که ممکن است به موقعیت امروز سیما و رویا لطمه ای وارد شود، از نقل قسمت هایی از گفت وگوهای مان در مشاوره صرف نظر می کنم.
من معمولاً مشاوره ها را ضبط می کنم تا بعداً مریض با شنیدن آن به پیشرفت خود پی ببرد. نقل قول هایم از روی این پرونده های صوتی خواهد بود.

یادداشت های حامد را از یک روز دردناک شروع می کنم. از روزی که...

نظرات کاربران درباره کتاب فقط ده ساعت