فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پنلوپیاد

کتاب پنلوپیاد

نسخه الکترونیک کتاب پنلوپیاد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پنلوپیاد

رمان مارگارت اتوود بازنویسی از اودیسه است که عمدتاً از زاویه‌ی دید پنلوپه روایت می‌شود. پنلوپیاد را بازگویی یک اسطوره معرفی کرده‌اند، اما کاملاً این‌طور نیست. قصه‌ی بازگشت اودوسئوس از جنگ تروا به خانه واجد شرایط یک اسطوره است، اما اگر اسطوره قصه‌ای باشد که نیرو و طنین صدایش را مدیون جزئیات و زبان هر یک از نسخه‌هایش باشد اودیسه این‌گونه نیست. پنلوپیاد نه دقیقاً در پاسخ به اسطوره‌ی اودوسئوس، که در پاسخ به اودیسه نوشته شده است. یکی از دلایل طرحی نو درانداختن در اثری قدیمی این است که چیزهایی که در طول زمان برای خوانندگان بدیهی می‌شود و چیزهایی که نیاز به توضیح دارند، تغییر می‌کنند. خواننده‌ی مدرن اودیسه ممکن است از خود بپرسد در ذهن پنلوپه چه می‌گذشته وقتی بیست سال فرمان‌بردارانه برای همسرش صبر می‌کند تا به خانه بازگردد و می‌بافد و می‌گرید و خواستگارها را می‌تاراند. اتوود در ستایشی خطاب به پنلوپه از فصل بیست‌وچهارم اودیسه‌ی هومر مدد می‌جوید: ...ای اودوسئوس مکار! تو عجب مرد خوش‌اقبالی هستی که زنی با فضایلی چنین برجسته نصیبت شده! چه‌قدر پنلوپه‌ی بی‌همتای تو، دختر ایکاروس، وفادار بود! چه وفادارانه خاطره‌ی شوهرش در جوانی را حفظ کرد! شکوه پاکدامنی او طی سالیان محو نخواهد گشت، اما خدایانِ بی‌مرگ به افتخار پنلوپه‌ی وفادار نغمه‌ای زیبا برای گوش‌های میرا ساز خواهند کرد. نکته‌ی چشمگیر در رابطه با این نقل‌قول ــ ‌که با آن‌که اتوود این را نمی‌گوید، از روح آگاممنون در هادس است‌ــ این است که نه خطاب به خود پنلوپه که خطاب به اودوسئوس است؛ همه‌چیز مربوط به اوست نه پنلوپه. جهان اودیسه جهان مردانه است. پنلوپه در پنلوپیاد شانس این را می‌یابد که قصه را از منظر خودش روایت کند. به هر روی، یکی از کارکردهای ادبیات صدابخشیدن به بی‌صدایان است و این می‌تواند شامل شخصیت‌های سایر آثار ادبی نیز بشود.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.49 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پنلوپیاد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

 


۲. همسرایی: چکامه ی سربه داری

ما همان ندیمگان ایم که تو کشتی، که تو رسوا کردی
ما که با پاهای برهنه و لرزان، در هوا آویزان، به رقص درآمدیم
تو این جا و آن جا، با هر الهه ای آرمیدی
نشاید که گنه کاری بنشیند به داوری
هست و نیست ما بسته به حکم تو، بسته به سرنیزه ی تو
زیر نگاه خیره ی تو
با پاهای برهنه، تا زانو زیر آب،
از روی زمین، روی پله، روی در
خون عشاق خویش را پاک کردیم
افسوس، چه تقدیر ناخوشایندی
به اشاره ی دستی ما را کشتی، سقوط ما را تماشا کردی
ما که معلق در هوا به رقص درآمدیم، همان ندیمگانی که کشتی، که رسوا کردی

۳. کودکی من

از کجا آغاز کنم؟ فقط دو راه وجود دارد: یا از آغاز یا نه از آغاز. آغاز حقیقی آغاز دنیاست، که پس از آن یک چیز به چیزی دیگر ختم شده؛ اما از آن جایی که نظرات گوناگونی در این باره وجود دارد، با تولدم آغاز می کنم.
پدرم ایکاروس پادشاه اسپارت(۶) بود و مادرم یک نائیاد(۷). آن روزها نائیادها همه جا می لولیدند؛ اسپارت از آن ها پر بود. با وجود این نیمه خدا زاده شدن هیچ وقت ضرر ندارد. یا شاید هم فقط موقع تولد ضرر نداشته باشد.
وقتی خیلی کوچک بودم پدرم دستور داد من را به دریا بیندازند. هیچ وقت در عمرم نفهمیدم دقیقاً چرا، اما اکنون گمان می کنم سروشی به او گفته بود من کفنش را می دوزم.
لابد فکر کرده اگر من را همان اول بکشد کفنش هیچ وقت دوخته نمی شود و تا ابد زندگی می کند. می توانم بفهمم این استدلال تا کجاها پیش رفته. در این صورت، خواسته ی او برای غرق کردن من از تمایلی قابل درک برای حفاظت از خودش ناشی می شود. اما ممکن است اشتباه شنیده باشد، یا خود سروش اشتباه شنیده باشد ــ خدایان معمولاً زیر لب حرف می زنندــ چون کفن کذایی از آن او نبوده بلکه کفن پدر شوهرم بوده. اگر پیشگویی این بوده پس درست بوده؛ و واقعاً هم دوختن این کفن خصوصاً بعدها در زندگی مایه ی آسودگی ام شد.
آموختن هنرهای دستی به دختران حالا دیگر از مد افتاده، می دانم، ولی خوشبختانه زمان ما این طور نبود. این که بتوانی با دست هایت کاری بکنی همیشه غنیمت است. این طوری اگر کسی حرف بی ربطی بزند وانمود می کنی نشنیده ای. پس مجبور هم نیستی جواب بدهی.
اما شاید این ایده ی سروشی کفن دوزی من بی پایه باشد. شاید آن را از خودم درآورده باشم تا احساس بهتری داشته باشم. این قدر در غارهای تاریک، در چمنزارها، زمزمه هست که تشخیص این که این زمزمه ها از آن دیگران اند یا از توی سر خودت می آیند دشوار است. سر را مجازاً به کار می برم. ما این پایین از داشتن چنان سرهایی معاف شده ایم.
مهم نیست ــ من پرت شدم توی دریا. آیا موج ها را که مرا به کام خود می کشیدند، نفسم را که از ریه هایم رخت برمی بست و صدای زنگ هایی را که می گویند مغروقین می شنوند به خاطر می آورم؟ اصلاً. اما ماجرا را برایم تعریف کردند: همیشه خدمتکاری، برده ای، دایه ی پیری یا نخود هر آشی حاضر و آماده هست تا بلاهایی را که پدر و مادر وقتی سر بچه آورده اند که برای به خاطر سپردن آن ها زیادی کوچک بوده، بر سر و رویش بریزد. شنیدن این حکایت مایوس کننده رابطه ام را با پدرم بهتر نکرد. من شوربختی و همچنین بی اعتمادی ام به قصد و نیت دیگران را به همین حادثه ــ یا بهتر است بگویم باخبر شدنم از آن ــ نسبت می دهم.
البته، این حماقت ایکاروس را می رساند که کوشیده بود دختر یک نائیاد را غرق کند. آب عنصر ماست؛ میراث ما. با این که مثل مادران مان شناگرهای خوبی نیستیم، می توانیم غوطه بخوریم و رابطه مان هم با ماهی ها و مرغ های دریایی خوب است. یک دسته مرغابی راه راه بنفش به نجاتم آمدند و من را تا ساحل با خود کشیدند. پس از چنین نشانه ای یک پدر چه می تواند بکند؟ من را پس گرفت و دوباره رویم اسم گذاشت؛ مرغابی اسم مستعار جدیدم بود. شکی نیست که به سبب کاری که داشت می کرد عذاب وجدان گرفته بود: نسبت به من اگر احساسی داشت، محبتی بیش از اندازه بود.
من جبران کردن این محبت را دشوار می یافتم. می توانید تصور کنید. مثلاً داشتم دست در دست با پدر به ظاهر پرمهر و محبتم در کنار رودخانه یا چاهی قدم می زدم و ناگهان این فکر به سرم می زد که او ممکن است تصمیم بگیرد بی هوا هلم بدهد یا من را تا سر حد مرگ با تخته سنگی بزند. ظاهر آرام به خود گرفتن تحت این شرایط طاقت فرسا بود. بعد از این گشت وگذارها در اتاقم یک گوشه می نشستم و زار زار گریه می کردم. (بهتر است از همین حالا بگویم، که گریه و زاری فراوان هم یکی از نقص های نائیادزادگان به حساب می آید. من دست کم یک چهارم زندگی ام را به زار زدن گذراندم. خوشبختانه زمان ما نقاب می زدند که به پنهان کردن چشم های سرخ و پف کرده حسابی کمک می کرد.)
مادرم مثل همه ی نائیادها زیبا بود، ولی قلبی از یخ داشت. موهایش پر چین و شکن بود و چاه زنخدان داشت و خنده هایش موج برمی داشت. همیشه در گریز بود. وقتی کوچک بودم بیش تر اوقات می کوشیدم دست هایم را به دورش حلقه کنم، اما او همیشه می لغزید و دور می شد. دوست دارم فکر کنم او دسته ی مرغابی ها را خبر کرده، اما احتمالاً کار او نبوده: ترجیح می داد در رودخانه شناکنان مراقب بچه های کوچک باشد و من معمولاً از خاطرش می رفتم. اگر پدرم مرا به دریا نینداخته بود ممکن بود خودش وقتی حواس پرت یا کُفری بود پرتم کند توی آب. بی خیال بود و عواطفش دائماً دگرگون می شد.
از چیزهایی که گفته ام می توانید بفهمید که بچه ای بودم که خیلی زود فضیلت خودکفایی را آموختم؛ البته اگر خودکفایی فضیلت به حساب بیاید. می فهمیدم که باید خودم توی دنیا مراقب خودم باشم. نمی توانستم روی حمایت خانواده ام حساب کنم.

۱. هنر پست

حالا که مرده ام همه چیز را می دانم. این همان چیزی است که همیشه آرزو می کردم اتفاق بیفتد، اما مثل بسیاری از آرزوهای دیگرم این هم به حقیقت نپیوست. تنها یکی دو افسانه بیش تر از پیش می دانم. واضح است که این هزینه ی بیش از اندازه ای برای ارضای کنجکاوی است.
از زمانی که مرده ام ــ از زمانی که به این بی استخوانی، بی لبی و... رسیده ام ــ چیزهایی فهمیده ام که ترجیح می دادم ندانم؛ مثل وقت هایی که آدم پشت پنجره گوش می ایستد یا نامه ی دیگران را باز می کند. فکر می کنی دوست داشته باشی ذهن بقیه را بخوانی؟ بیش تر درباره اش فکر کن.
این پایین همه با یک کیسه از راه می رسند، شبیه کیسه های بادی، هرکدام از این کیسه ها انباشته اند از کلمه ــ کلمه هایی که گفته ای، کلمه هایی که شنیده ای، کلمه هایی که درباره ی تو گفته اند.
بعضی از کیسه ها خیلی کوچک اند و بقیه بزرگ؛ کیسه ی من اندازه ی معقولی دارد با این که خیلی از کلمه های داخل آن درباره ی شوهر سرشناسم است. بعضی ها می گویند که او من را مضحکه ی خاص و عام کرده. این تخصص او بود؛ مضحکه کردن. از زیر همه چیز قسر در می رفت که این تخصص دیگرش بود: قسر در رفتن. همیشه هم حرف هایش باورکردنی بودند. خیلی ها باور کرده اند که روایت او از اتفاقات با چاشنی چند جنایت، چند اغواگر زیبا و چند هیولای تک چشم واقعیت دارد. حتا من هم هرازگاهی حرفش را باور می کردم. می دانستم فریبکار و دروغگو است، ولی فکر نمی کردم من را هم فریب بدهد و دروغ هایش را روی من امتحان کند. مگر من وفادار نبودم؟ مگر من علی رغم وسوسه ها ــ تقریباً اجبارها برای این که وفادار نباشم ــ همیشه انتظار و انتظار و انتظار نکشیدم؟ و وقتی روایت رسمی پیروز شد بر سر من چه آمد؟ به افسانه ای عبرت آموز بدل شدم. چماقی که با آن زن های دیگر را بزنند. چرا نمی توانستند همان قدر باملاحظه، قابل اعتماد و محنت کش باشند که من بودم؟ این همان جمله ای بود که آن آوازخوان ها و قصه باف ها می گفتند.
دنباله روی من نباش، می خواهم این را توی گوشَت فریاد بزنم ــ بله، گوش تو! اما وقتی می کوشم فریاد بزنم صدایم به صدای جغد می مانَد.
البته که خبر حُقه بازی ها و تزویر و روباه صفتی و ــ چطور بگویم ــ بی احتیاطی اش به من می رسید، اما نادیده می گرفتم. دهانم را می بستم، یا اگر بازش می کردم زبان به ستایشش می گشودم. مخالفت نمی کردم، سوال هایی نمی کردم که معذبش کند. نقب نمی زدم. آن روزها پایان خوش می خواستم و پایان خوش با قفل نگه داشتن درها و هنگام بلوا در خواب ناز بودن به دست می آید.
اما بعد از این که اتفاقات مهم افتاد و از افسانه ای بودن مسائل کاسته شد، فهمیدم چه قدر مردم پشت سر به من می خندیده اند؛ چه قدر مسخره ام می کردند، درباره ام جوک می ساختند، هم جوک های مودبانه و هم رکیک؛ چطور من را بدل به یک یا چندین قصه می کردند، البته نه از آن قصه ها که دوست داشته باشم درباره ی خودم بشنوم. وقتی بدگویی های پشت سر یک زن دنیا را برمی دارد، از دست او چه کاری برمی آید؟ اگر از خودش دفاع کند گناهکار به نظر می رسد. برای همین کمی بیش تر صبر کردم.
حالا که بقیه کم آورده اند، نوبت من است تا کمی قصه ببافم. این را به خودم مدیونم. مجبور شدم کمی روی خودم کار کنم تا بتوانم این کار را بکنم: قصه گویی هنر پستی است. پیرزن ها، گداهای ولگرد، آوازخوانان کور، نیمچه خدمتکارها و بچه ها که کلی وقت برای تلف کردن دارند پی این حرف ها هستند. زمانی اگر ادای نقال ها را درمی آوردم به من می خندیدند ــ هیچ چیز مضحک تر از اشراف زاده ای نیست که دوروبر هنر بپلکدــ اما حالا دیگر کی به نظر مردم اهمیت می دهد؟ نظر مردمِ این پایین؛ نظر این سایه ها، این پژواک ها. پس من ریسمان خودم را می ریسم.
مشکل آن جاست که من دهانی ندارم که بتوانم با آن سخن بگویم. نمی توانم در دنیای شما، دنیای تن ها، زبان ها و انگشت ها منظورم را برسانم و بیش تر اوقات در آن سوی رودخانه(۵) هیچ شنونده ای ندارم. در میان شما آن هایی که آن زمزمه ی عجیب، آن جیرجیر غریب را می شنوند، به سادگی کلماتم را با خش و خش نسیم در نیزار خشک، با خفاش های گرگ ومیش، با کابوس اشتباه می گیرند.
اما من همیشه طبع باثباتی داشته ام. مردم می گفتند صبورم. خوش دارم وقتی کاری را شروع می کنم آن را به سرانجام برسانم.

۴. همسرایی: ماتم کودکی، سوگواری ندیمگان

ما هم بچه بودیم. ما هم از والدین اشتباهی به دنیا آمدیم. والدین فقیر، والدین دهقان، والدین رعیت؛ والدینی که ما را فروختند، والدینی که از آن ها ربوده شدیم. این والدین خدا نبودند، نیمه خدا نبودند، پری یا نائیاد نبودند. در کودکی باید توی قصر کار می کردیم؛ در کودکی از سپیده تا غروب جان می کندیم. اگر گریه می کردیم هیچ کس اشک مان را خشک نمی کرد. اگر می خوابیدیم، با لگد بیدارمان می کردند. به ما می گفتند مادر نداریم. به ما می گفتند پدر نداریم. به ما می گفتند تنبل ایم. به ما می گفتند کثیف ایم. ما کثیف بودیم. کثافت دغدغه ی ما بود، کثافت کار ما بود، کثافت تخصص ما بود، کثافت تقصیر ما بود. ما دختران کثیف بودیم.
اگر اربابان ما یا پسران شان یا مهمانان نجیب زاده یا پسران آن ها می خواستند با ما باشند نمی توانستیم رد کنیم. اگر گریه می کردیم فایده ای نداشت، اگر می گفتیم درد داریم فایده ای نداشت. همه ی این ها در کودکی بر سر ما آمد. اگر زیبا بودیم زندگی مان بدتر بود. برای جشن های عروسی آرد آسیاب می کردیم و بعد پس مانده ها را می خوردیم؛ خود ما هرگز نمی توانستیم جشن عروسی داشته باشیم، هیچ هدیه ی گرانقیمتی به ما داده نمی شد؛ تن ما هیچ ارزشی نداشت. اما ما هم می خواستیم بخوانیم و برقصیم، ما هم می خواستیم شاد باشیم. بزرگ تر که شدیم آراسته تر و موذی تر شدیم؛ استادِ لبخندزدن یواشکی. کفل مان را تاب می دادیم، دزدکی چشمک می زدیم، با ابروهای مان علامت می دادیم حتا وقتی بچه بودیم؛ پشت آغل با پسرها ملاقات می کردیم، نجیب زاده و فرودست فرقی نداشت. توی کاه، توی گِل، توی پشکل، روی پشته های پشم نرم می غلتیدیم و کار اربابان مان را راه می انداختیم.
شراب پس مانده ی توی گیلاس ها را می نوشیدیم. روی سینی های سرو غذا تف می کردیم. توی راه بین سرسرای روشن و مطبخ تاریک، گوشت هایی را که کش رفته بودیم توی دهان مان می چپاندیم. شب ها توی اتاق های زیرشیروانی مان با هم می خندیدیم. هرچه را می توانستیم بلند می کردیم.

برای خانواده ام

...ای اودوسِئوس مکار! عجب مرد خوش اقبالی هستی که زنی با چنین فضایلی نصیبت شده! چه قدر پِنِلوپه ی بی همتای تو، دختر ایکاروس(۱)، وفادار بود! چه وفادارانه خاطره ی شوهرش در جوانی را حفظ کرد! شکوه پاکدامنی او طی سالیان محو نخواهد گشت، اما خدایانِ بی مرگ به افتخار پِنِلوپه ی وفادار نغمه ای زیبا برای گوش های میرا ساز خواهند کرد.

ــ اودیسه، فصل بیست وچهارم

...او طنابی از توی یک کشتی آبی برداشت و سر آن را به ستونی بلند در آستانه ی در بست و سر دیگر آن را روی عرشه انداخت تا پای ندیمه ها به زمین نرسد. مثل وقتی که باسترک های بال دراز یا کبوترها گرفتار کمندی می شوند... سر زن ها با طناب دار به دور گردنْ به ردیف شده بود تا زندگی شان به رقت انگیزترین فرجام ها برسد. پاهای آن ها برای مدت کوتاهی منقبض شد، اما خیلی طول نکشید.

ــ اودیسه، فصل بیست ودوم

نظرات کاربران درباره کتاب پنلوپیاد

باید بخونیدش
در 4 هفته پیش توسط