فیدیبو نماینده قانونی نشر نفیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دره‌ی میلر

کتاب دره‌ی میلر

نسخه الکترونیک کتاب دره‌ی میلر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دره‌ی میلر

اتاق من در گوشه‌ی عقبی خانه، درست جایی بود که پمپ چاه، دو طبقه پایین‌تر روی کف سیمانی زیرزمین، قرار داشت. از پنجره‌اش می‌توانستی گذرگاهی را ببینی که به‌طرف پشت عمارت راه داشت و چراغ‌هایی را که لای درختان خانه‌ی خاله روت بود. او تمام شب دست‌کم یک چراغ را روشن نگه می‌داشت. همیشه دوست داشتم از پنجره بیرون را تماشا کنم و آن چراغ را در تاریکی ببینم، چیزی که همیشه آن‌جا بود اما نمی‌توانستم روی بودنش حساب کنم. شب‌ها اغلب دوروبر خانه‌مان ساکت بود، آن‌قدر ساکت که گاهی می‌توانستم حدس بزنم خاله روت کدام برنامه‌ی تلویزیونی را تماشا می‌کند چون می‌توانستم موسیقی متن برنامه‌ی دیک ون دایک را بشنوم. درست بالا سر تختم یک دریچه‌ی بخاری بود که اگر دنبالش پایین می‌رفتی به پشت میز آشپزخانه می‌رسیدی و بعدش از کوره‌ی چدنی قدیمی در زیرزمین سر درمی‌آوردی. وقتی پنج سالم بود فکر می‌کردم اتاقم روح دارد چون همین‌که می‌خواست خوابم ببرد صدای ناله‌ای از زیر تختم می‌شنیدم. سال‌ها بعد برادرم ادی به من گفت که تامی دهانش را دم دریچه می‌گذاشته و صدا در می‌آورده و وقتی ادی او را می‌دیده جلویش را می‌گرفته است. همه‌ی این‌ها به نظر درست می‌آمد از جمله این‌که ادی می‌گفت هیچ‌کدام از این‌ها را به پدر و مادرمان نمی‌گفته است.

ادامه...
  • ناشر نشر نفیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.7 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دره‌ی میلر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



خانه، شاید نه یک مکان، بلکه وضعیتی باشد تغییرنیافتنی.

جیمز بالدوین(۱)

من با صدای حرف زدن پدر و مادرم در آشپزخانه در شب هایی که مادرم سر کار نمی رفت و با صدای پمپ چاه موقعی که باران می بارید، بزرگ شدم. حالا که سال های سال از آن دوران می گذرد نیمه های شب از خواب بیدار می شوم و خیال می کنم صدای مادر یا پدرم یا ضربات خفیف پمپ یا زیر لب حرف زدن های آن دو را می شنوم. شب های بارانی بااین که پدر و مادرم بلند حرف می زدند، بیشترین چیزی که می توانستم بشنوم، حرف هایی نامفهوم بود. اگر از پمپ چاه درست نگه داری کنی که پدرم این کار را می کرد آن وقت صدای خفه ی پت پتی از آن می شنوی که شبیه صدای قطاری بدون سوت است. برادرم، تامی همیشه می گفت این صدا را دوست دارد اما من فکر می کنم دلیلش این بود که می توانست شبانه دزدکی از خانه بیرون برود و کسی صدایش را نشنود. مادرم به این صدا اهمیت نمی داد چون شیفت کاری اش باعث می شد اغلب شب ها در خانه نباشد و وقتی به خانه می رسید آن قدر خسته بود که هیچ چیز نمی توانست بیدار نگهش دارد.
اتاق من در گوشه ی عقبی خانه، درست جایی بود که پمپ چاه، دو طبقه پایین تر روی کف سیمانی زیرزمین، قرار داشت. از پنجره اش می توانستی گذرگاهی را ببینی که به طرف پشت عمارت راه داشت و چراغ هایی را که لای درختان خانه ی خاله روت بود. او تمام شب دست کم یک چراغ را روشن نگه می داشت. همیشه دوست داشتم از پنجره بیرون را تماشا کنم و آن چراغ را در تاریکی ببینم، چیزی که همیشه آن جا بود اما نمی توانستم روی بودنش حساب کنم. شب ها اغلب دوروبر خانه مان ساکت بود، آن قدر ساکت که گاهی می توانستم حدس بزنم خاله روت کدام برنامه ی تلویزیونی را تماشا می کند چون می توانستم موسیقی متن برنامه ی دیک ون دایک را بشنوم.
درست بالا سر تختم یک دریچه ی بخاری بود که اگر دنبالش پایین می رفتی به پشت میز آشپزخانه می رسیدی و بعدش از کوره ی چدنی قدیمی در زیرزمین سر درمی آوردی. وقتی پنج سالم بود فکر می کردم اتاقم روح دارد چون همین که می خواست خوابم ببرد صدای ناله ای از زیر تختم می شنیدم. سال ها بعد برادرم ادی به من گفت که تامی دهانش را دم دریچه می گذاشته و صدا در می آورده و وقتی ادی او را می دیده جلویش را می گرفته است. همه ی این ها به نظر درست می آمد از جمله این که ادی می گفت هیچ کدام از این ها را به پدر و مادرمان نمی گفته است.
موضوع این بود که گوش کردن به حرف های پدر و مادرم از طریق آن دریچه مثل گوش کردن به صدای یک رادیوی خراب بود، از آن رادیوهایی که وقتی آهنگی را پخش می کند که خیلی دوست داری، صدایش از هفتاد کیلومتر آن طرف تر می آید و مدام قطع و وصل می شود و تو مجبوری این فاصله ها را با خواندنِ خودت پر کنی. وقتی پدر و مادرم حرف می زدند، من در پر کردن این فاصله ها، ماهر بودم. شاید هم بیشتر از آنچه باید بشنوم می شنیدم. اگر لوراندا(۳) گوش می کرد همه ی شهر می فهمید. می شد دریچه ی بخاری را با زنجیر کوتاهی که در یک گوشه اش بود ببندی و من شب هایی که لوراندا آن جا می خوابید این کار را می کردم. اما باقی اوقات به چیزهایی گوش می دادم که دلم می خواست.
مثلاً مادرم می گفت، فلانی سرطان سینه دارد.
پدرم می گفت، برای بِرنی خیلی سخت می شود.
برنی؟ برای زنش سخت است که سرطان دارد. تا آن جا که من شنیده ام برنی یک عالمه زن دوروبرش ریخته.
پدرم می گفت، حرف مفت است. سپس ساکت می شدند و من خوابم می برد.
یا مثلاً مادرم می گفت، آن بچه را یک راست می برند بیمارستان دولتی، بی آن که چیزی بپرسند.
پدرم می گفت، خیلی غم انگیز است.
مادرم می گفت، در خانه نگه داشتنش غم انگیز تر است.
پدرم می گفت، به نظرم حق با توست. مادرم همیشه از همه چیز مطمئن بود. پدرم تقریباً هیچ وقت این طور نبود، مگر درمورد آدم های دولت و نقشه شان برای دره ی میلر. سال ها بود که شب ها حرفش را در آشپزخانه مان می زدند.
مادرم می گفت، دیروز با باب اندرسون حرف زدم.
پدرم جواب می داد، با نوکر واقعی دولت کاری ندارم.
مادرم می گفت، حال تو را می پرسید.
پدرم می گفت، می گفتی خوب است و درست سر جایش نشسته.
صدای به هم خوردن دیگ و قابلمه می آمد و شیر آب باز می شد.
مادرم می گفت، اصلاً به من چه.
تامی از لای در یواشکی گفت: «میمز، بیداری؟» هروقت دلش می خواست، حتی وقتی مست بود، مثل روح وارد خانه می شد. تازه، موقع مستی، این کار را بهتر انجام می داد.
نشستم، به سر تختم تکیه دادم و پرسیدم: «چطور شد آمدی خانه؟»
دیگر به حرف های پدرم که داشت درمورد آن موضوع حرف می زد گوش نکردم.
تامی گفت: «آه، پسر. بازم؟» لبه ی تخت من نشست و سرش را به طرف دریچه کج کرد و رشته ای مو روی پیشانی اش ریخت. آدم هیچ وقت نمی داند با برادر خوش قیافه اش چه کار کند. سعی می کردم نسبت به او این طور فکر نکنم اما لوراندا نمی گذاشت.
گفتم: «درمورد چی حرف می زنند؟ باب اندرسون کیست؟»
«مامور اداره ی آب امروز این جا آمده بود؟»
«کی؟»
«یکی با سواری شورولت امروز به دیدن پاپا نیامده بود؟»
«یک نفر آمد که کارت دولتی هم داشت. دونالد می گوید با پدربزرگ او هم حرف زده. می گوید به خانه ی خانواده ی لنگر(۴) و چند جای دیگر هم رفته.»
«پس درمورد همان حرف می زنند. سد لعنتی.»
«آقای لنگر هم مدام همین را می گوید.»
«آره. بدبختی همین جاست. پیرها می گویند وقتی این سد را می ساخته اند و همه ی آن ها آن موقع بچه بودند، سرش حسابی دعوا بوده. حالا می بینند جای درستی نساخته اند یا آب جای درستی جمع نمی شود یا یک همچین چیزی. می خواهند همه ی دره را آب ببرد.» هر دومان به طرف چراغ پنجره ی روت نگاه کردیم.
«چه بلایی سر ما می آید؟»
موضوع سد را می دانستم. نام پرزیدنت روزولت را رویش گذاشته بودند اما آن یکی که سبیلو و عینکی بود، نه آن که سگ تریر اسکاتلندی و زنی با دندان های درشت داشت. ما را برای اردوی علمی آن جا برده بودند. راهنما می گفت سد را از بتن ساخته اند تا جلو سیل را بگیرد که حرفش معنی نداشت چون همیشه در دره، سیل می آمد. خیلی از بچه ها حوصله شان از شنیدن مترمربع ها و لیتر و این جور چیزها سر رفته بود اما وقتی راهنما گفت که چهار کارگر موقع ساختن سد مرده اند همه گوش تیز کردیم.
معلممان می گفت، به نظرش لازم نیست ما این را بدانیم.
احتمالاً برای مردم باورش سخت بود اما ما آن قدرها به رودخانه توجهی نداشتیم، حالا هر چقدر می خواست بزرگ باشد و نزدیک و شاخه ی بزرگی از آن از وسط دره بگذرد. اسم این شاخه را گذاشته بودند نهر میلر، چون سال ها پیش جریان باریکی از آب بود، اما وقتی سد را ساختند خیلی بزرگ تر شد. وقتی بچه بودم خیلی از اوقات، دوروبر نهرها می پلکیدم، دنبال ماهی های ریز و خرچنگ ها می گشتم، برای همین می دانستم این یکی، نهر نیست.
بیشتر از همه، مردمی که مال شهر نبودند کنار رودخانه می رفتند. جریان آب آن قدر قوی بود که نمی شد شنا کرد. در ساحل پراید، که یک طرف دریاچه در جنوب شهر بود و گستره ای بود که ماسه هایش را با کامیون آورده بودند، جریان آب آرام تر بود. ماهیگیری در نهرهای داخل دره بهتر بود ولی باید در انداختن قلاب از لابه لای شاخه های آویزان مهارت داشتی.
از داخل دریچه ی بخاری صدای بلند ساییدن آمد، دو صندلی چوبی به کف پوش ترک خورده ی آشپزخانه ی مادرم کشیده شده بود. تامی زیر لب گفت: «هی پسر، کبریت داری؟»
«چرا باید کبریت داشته باشم؟»
تامی آه کشید. «وقتی سن تو بودم یک عالمه کبریت داشتم.»
گفتم: «خفه.»
و تامی گفت: «هیس.» پدر و مادرم از جلو اتاق من گذشتند تا به اتاقشان بروند. مادرم گفت: «هیچ وقت نمی توانم ردش را بگیرم، ببینم کجاست یا دارد چه کار می کند.» در نور مهتاب دیدم که تام ابروهایش را بالا پایین انداخت. هر دو می دانستیم که پدر و مادرم دارند درمورد او حرف می زنند.
از زمانی که برادرم دبیرستان را تمام کرد ول و سرگردان بود. دست کم این چیزی بود که خاله روت می گفت، ول و سرگردان. البته در دوران مدرسه هم اوضاع بهتر از این نبود. بر خلاف ادی که همیشه شاگرد اول کلاس بود، تامی همیشه شاگرد نابکاری بود. شاید یکی از آن مشکلاتی را داشت که تا مدت ها بعد نتوانسته بودند کشفش کنند و من حالا مدام شاهدش هستم، عدم توانایی در یادگیری یا خوانش پریشی یا چیزی شبیه آن. دستخطش آن قدر بد بود که هیچ کس نمی توانست آن را بخواند. حتی خودش گاهی نمی توانست بفهمد چه نوشته است. تنها آزمونی که در مدرسه کمی در آن شانس موفقیت داشت، آزمون های درست ونادرست بود که حتی در آن هم گاهی «درست» را طوری می نوشت که شبیه «نادرست» خوانده می شد. به سختی در امتحانات نهایی قبول شده بود اما آن موقع این چیزها زیاد مهم نبود. وقتی از وسط سالن ورزش با قدم های بلند گذشت و دیپلمش را بالا برد، صدای کف زدن ها و تشویق ها بلندتر از کف زدن های پایان سخنرانی نماینده ی کلاس بود.
اما بعد از آن که وارد اجتماع شد، فهمید، دست خالی سخت است زندگی را بچرخاند، برای همین دنبال راه های آسان گشت. اگر وارد سیاست می شد حتماً پیشرفت می کرد ولی او به جای آن در تعمیرگاه اتومبیل مشغول کار شد. اما وقتی به طور اتفاقی آخر شب او را در خیابان اصلی شهر در حالی گرفتند که با سرعت غیر مجاز رانندگی می کرد و قوطی های نوشیدنی بازشده در ماشینش بود و دختری از پنجره ی ماشین در خیابان بالا می آورد، شش ماه گواهینامه اش را توقیف کردند. مامور پلیسی که او را متوقف کرد، پدر دختر از آب درآمد و وقتی از پنجره ی کنار راننده نگاه کرده بود وضعیت دخترش را دیده بود. عموی دختر صاحب تعمیرگاه بود و تامی از آن جا با دختر آشنا شده بود و از این بابت دو برابر محکوم شد. بیشتر اتفاقاتی که تامی دچارش می شد شبیه داستانی بود که کسی سر هم کند، اما همه واقعیت داشت.
او در مزرعه هم کار می کرد اما پدرم را از کوره به در می برد. پدرم بدون آن که نگران بودن تامی در آن اطراف باشد و صدایش را بشنود، می گفت: «آدم بی مبالات. بهش می گویم علف های خشک را ببرد، آن وقت دو روز بعد چنگک را پیدا می کنم که کنار بشکه ی باران دارد زنگ می زند.»
تامی هم به من می گفت: «به پیرمرد بگو رفتم برای تراکتورها بنزین بگیرم.» بعد چند ساعت ناپدید می شد. پدرم می گفت: «برادرت را می بینی؟» و من تا دهانم را باز می کردم، می گفت: «نگو که دوباره رفته بنزین بگیرد، چون باک هر دو تراکتور پر است.» من روی دروغ گفتن نداشتم. وقتی باید به مادر لوراندا دروغ می گفتیم، لوراندا همیشه می گفت: «تو فقط پشت من بایست.»
تامی بعد از این که شنید مادرم از حمام به اتاقش رفته، آهسته گفت: «پول داری؟»
گفتم: «نه.» اما آن قدر به من خیره ماند که آخر سر گفتم: «هفت دلار.»
«بهت پس می دهم.»
«هیچ وقت پس نمی دهی.»
اسکناس ها را در جیبش فرو کرد. رشته مویی را که روی پیشانی اش افتاده بود کنار زد و یواشکی از در اتاق من بیرون رفت و ناپدید شد. حتی صدای روشن شدن اتومبیل را هم نشنیدم. پمپ چاه دوباره کوبیدن گرفت. همیشه این صدا مانع شنیدن فرار تامی می شد.

آن هفت دلار را از فروش بلال به دست آورده بودم. برای یک دختر یازده ساله پول زیادی بود. عصر روزهای تابستان پشت میزی تاشو کنار جاده می نشستم، گاهی تنها و گاهی با لوراندا و دونالد. حوصله ی آدم سر می رفت، اما کاری برای انجام دادن داشتم، هرچند که هر روزش مثل روز قبل بود. اتومبیلی توقف کرد و زنی از پنجره دست تکان داد. «چنده؟» موهایش را فر زده و با سنجاق نگه داشته بود. دور موها روسری بسته بود اما ردیف دور صورتش پوشیده نبود و سنجاق ها زیر آفتاب تند ماه اوت برق می زدند.
گفتم: «بلالی پنج سنت. دوجینش سیزده تاست.»
زن که داشت سرش را می مالید گفت: «به نظرم آن سر جاده ارزان تر می دهند.» نمی دانم چرا ولی فر سنجاقی سر آدم را درد می آورد.
لوراندا زیر لب گفت: «پس برو آن سر جاده.» او از همان وقتی که حرف زدن یاد گرفته بود تقریباً مدام حرف می زد.
دونالد پاکت را به طرف اتومبیل برد و گفت: «خیلی ممنون. خانم.» زن یک دلار به او داد و گفت: «بقیه اش مال خودت.» من از داخل قوطی یک سکه ده سنتی به او دادم و یکی هم به لوراندا و بیست سنت هم در جیب سینه ی پیراهن نخی رنگ ورورفته ام گذاشتم.
پیراهن مال تامی بود. یک عالم از لباس های تامی و ادی حالا مال من شده بود که خیلی هم بددوخت بودند، چون برادرهایم خیلی از من بزرگ تر بودند و لباس ها نه فقط پسرانه بلکه از مد افتاده هم بود. تابستان آن سال دونالد یک جور پیراهن بی یقه ی سه دکمه پوشیده بود که من تا آن موقع ندیده بودم، ولی اطمینان داشتم که مد روز است ولی دونالد به این چیزها اهمیت نمی داد. مادرش در شهری نسبتاً بزرگ که وسط دو شهر دیگر بود، زندگی می کرد. پدرش گویی در واقعیت وجود نداشت. دونالد بیشتر وقتش را در دره ی میلر می گذراند. همیشه می گفت آمده سر بزند اما آن قدر این کار را می کرد و آن قدر طولانی می ماند که گویی همان جا زندگی می کند. همیشه وقتی او به خانه برمی گشت، اگر می شد اسمش را خانه گذاشت، من کمی احساس تنهایی می کردم.
صدای مادرم را از دریچه ی بخاری شنیدم که می گفت: «هروقت دلش می خواهد پسرک بیچاره را می اندازد خانه ی پدربزرگ و مادربزرگش تا به کارهای نامشروعش برسد.» امیدوار بودم کارهای نامشروعش همانی نباشد که به ذهن آدم می رسد.
لوراندا کفش بندی چرمی جلوبازی که کمی پاشنه داشت با بلوز و شلوارک صورتی به تن داشت. پاهای سفیدش از شدت ساییده شدن سراسر قرمز بود و روی تاول پاشنه هایش چسب زخم زده بود. بیشتر وقت ها به شب که می رسید دیگر لنگ می زد و مادرش که می خواست پاهایش را در نمک بگذارد، او می گفت: «مثل مادربزرگ بعضی ها؟» بعد هم لنگان لنگان تا تختش می رفت. لوراندا آن قدر چرب زبانی کرده بود تا مادرش آن کفش ها را برای عید پاک برایش بخرد و حالا فقط وقتی آن ها را از پایش درمی آورد که پیژامه ی کوتاه گلدارش را می پوشید.
من هم پیژامه ی کهنه ی تامی را می پوشیدم. بدترین قسمت قضیه این بود که همه ی لباس های کهنه ی پسرها اندازه ام می شد، زیرا باریک و چهارشانه بودم، یعنی هیکلم کم وبیش شبیه پسرها بود. من آدم سیخ و میخی بودم، پا، دماغ، مو، همه چیزم دراز و باریک، صافِ صاف بود. احتمالاً تا آخر هم، کم وبیش همین طور می ماندم. وقتی بزرگ تر شدم مدل قیافه ی من مُد شد، اما آن وقت دیگر من اهمیتی نمی دادم. ولی وقتی بچه بودم و لباس های برادرهایم را می پوشیدم چنین قیافه ای آزاردهنده بود و این توصیفی بود که خاله روت برای چیزهایی به کار می برد که آزارش می داد. مادرم می گفت: «به شکایت هایت درباره ی لباست گوش نخواهم کرد، مری مارگارت؛ آن قدر پرچین شکسته داریم که باید تعمیر شود که دیگر به لباس تو نمی رسیم.» یادم می آید اول که اصطلاح «تعمیر پرچین» را در کتابی پیدا کردم سردرگم شدم چون نمی توانستم معنی دیگری غیر از همان معنی ظاهری از آن استنباط کنم. گاوها هیجان زده یا تحریک می شوند یا فقط تلوتلو می خورند و یک وری می روند و قسمتی از پرچین فرو می ریزد. آن وقت، آن ها کشان کشان وارد جاده می شوند و تو باید پرچین را به سرعت تعمیر کنی و گرنه گاوهای بیشتری وارد جاده می شوند و ممکن است کامیونی که راننده اش حواس ندارد به آن ها بزند. این اتفاق همیشه می افتد.
پدرم کشاورز بود؛ البته اگر از همسایه ها بپرسید این را به شما نمی گویند. حتماً بهتان می گویند که باد(۵) میلر از راه تعمیر وسایل زندگی می گذراند. تعمیرکار، عنوانی بود که آن ها در دورانی به کار می بردند که وسایل به جای دورانداختن، تعمیر می شدند. اگر رادیویی داشتی که از کار افتاده بود یا پنکه ای که دیگر نمی چرخید آن را به آلونک مربع شکل کوچکی می آوردی که با سقف شیب دار یک وری، به یک طرف انباری کوچک تر، اضافه شده بود، همانی که در آن ذرت خوراک دام نگه می داشتیم. بعد وسیله ی خراب را آن جا پیش پدرم می گذاشتی. اگر او آن جا نبود وسیله را با یک یادداشت روی نیمکت کارگاه می گذاشتی و می رفتی. همیشه از این که پدرم می توانست مشکل وسیله را از روی آن یادداشت بفهمد کلی شگفت زده می شدم. معمولاً چیزی شبیه این می گفتند که «صدای وزوز» می دهد. اگر وسیله ی خراب شده آن قدر بزرگ بود، مثل ماشین رخت شویی یا حتی لودر که نمی شد حملش کرد آن وقت پدرم پیششان می رفت و بااحتیاط از وانتش پیاده می شد چون زانوهایش از دوران فوتبال دبیرستان صدمه دیده بود و با بالا رفتن سنش بدتر می شد.
مادرم پرستار بود. وقتی من بچه بودم، او باید بعد از شام خانه را ترک می کرد و صبح به موقع برمی گشت تا من و برادرانم حتماً به سرویس مدرسه برسیم؛ به خصوص تامی که معمولاً فکرهای بهتری به جای نشستن سر درس هندسه و تعلیمات مدنی داشت. مادرم روپوش سفید می پوشید با پلاک اسمی رویش که نوشته بود، میریام میلر، پرستار رسمی. نامش قبلاً میریام کاستوویچ بود و او خوشحال بود که به میریام میلر تغییر یافته چون به نظرش این اسم بیشتر شبیه ستاره های سینما بود. ما بیشتر ساعت کاری اش، خواب بودیم، برای همین کمتر نبودنش را احساس می کردیم.
لوراندا که انگشت شستش را روی عکس فرانکلین دی. روزولتِ روی سکه می مالید پرسید: «فکر می کنی مادرت ما را ببرد شهر آب نبات بخریم؟» فقط می خواست حرص من را درآورد. می دانست که جواب منفی است. مادرم زن صرفه جویی بود. من نتوانسته بودم کفش ورنی سفید بخرم تا این که برای خودم کاری پیدا کردم و توانستم پولش را خودم بدهم. حتی آن موقع هم مادرم گفت، پولم را دور ریخته ام و باید آن را در حساب پس اندازم می گذاشتم. مادرم هیچ چیزی را بیشتر از حساب پس انداز دوست نداشت.
او پرستار و پدرم تعمیرکار بود. اما اگر برای گرفتن گذرنامه اقدام می کردند، که هرگز هم نکردند، جایی که باید شغلشان را درج می کردند، احتمالاً می نوشتند: «کشاورز.» یا دست کم پدرم این طور می نوشت. ۱۶۰ هکتار زمین هموار و گاهی آب خورده، اطراف خانه ی ما بود که به پدر پدرم و پیش از او به اقوام مادرش تعلق داشت و از یک شاخه ی درخت فامیلی به شاخه ی دیگرش در رفت وآمد بود. وقتی هشت ساله بودم و پدرم اجاق جدیدی برای مادرم تعبیه می کرد، در گوشه ای از دیوار، ستون سردری از سنگ آهک پیدا کرد که رویش با خطی بچگانه کنده شده بود: ۱۸۲۲.
پدر و مادرم گوساله های گوشتی سیاه و سفید پرورش می دادند و در قسمتی از مزرعه برای خوراک آن ها یونجه و شبدر می کاشتند و در قسمتی دیگر ذرتی که آن هم برای خوراک دام بود و در قسمتی دیگر بلال دورنگ که آن را از اواسط ژوئیه تا سپتامبر روی میز تاشوی جلو انبار می فروختیم.
پدرم مدام می گفت: «از کار کردن، پول درنمی آید.» هدفش این بود که برادرانم را تشویق کند در مدرسه بمانند، هرچند که او می خواست دست کم یکی از آن ها وقتی او از کار کنار می کشید، مسئولیت مزرعه را به عهده بگیرد. هرازگاهی گوساله ها را می فروختند و من روی کپه ی علوفه می نشستم و زار می زدم. پدرم همیشه می گفت: «چند بار باید بگویم که اسم روشان نگذار.» پولی که از فروش گوساله ها به دست می آمد به زور هزینه ی خوراکشان را تامین می کرد، تازه بماند ساعت هایی را که پدرم قبل از طلوع خورشید در انبار سرد و تاریک می گذراند و آبشخورها را پر می کرد و بچه گربه ها مثل پر قاصدک دوروبر پوتین هایش پلاس بودند. صورت حساب هایمان را با فیش بیمارستان و دلارهای مچاله شده ای می پرداختیم که زن خانه از قوطی حلبی خرجی اش بیرون می کشید؛ خرج تعمیر قطعه ی یخچال را هم از همان قوطی به پدرم داده بود. پولی که من بعد از گرفتن اسکناس از کسانی که بلال می خریدند در قوطی زنگ زده ی مکسول هاوس می گذاشتم، چندان گره ای باز نمی کرد و گاهی اوقات هم تامی موقع رفتن سراغ اتومبیل کروکی در حال پوسیدنش آن را برمی داشت و چنان یک دستی آن را کف دستش خالی می کرد که گویی در شهر بزرگی کیف پول گردشگری را می قاپد.
من داد می زدم: «الان می گویم.» اما او چشمک می زد و ماشینش را گاز می داد تا از اگزوزش صدایی مثل شیپور خیس شده در بیاید. همیشه عاشق تابستان بود. مدیر مدرسه، هیچ وقت تابستان ها به خانه زنگ نمی زد که خبر دهد تام میلر زحمت رفتن به مدرسه را به خود نداده است.
لوراندا گفت: «برادرهایت خوش قیافه اند.» و دونالد صدای عق زدن از خودش در آورد. دونالد همان قدری که لوراندا از او خوشش می آمد به او علاقه داشت نه بیشتر اما به اندازه ی لوراندا هم بدجنسی نمی کرد.
پرسیدم: «هر دویشان؟»
«خب، منظورم تامی است. ادی خیلی خوش قیافه است اما همیشه طوری به من نگاه می کند که انگار تو دردسر افتادم.»
دونالد گفت: «تو بیشتر اوقات تو دردسری.»
«تو که اصلاً این جا زندگی نمی کنی پس از کجا می دانی، صورت اردکی؟»
مادرم می گفت، لوراندا به دونالد حسودی می کند چون خودش را بهترین دوست من می داند اما حدس می زند که من دونالد را هم دوست دارم، حتی شاید بیشتر از او. مادرم می گفت، لوراندا از آن دخترهایی است که درک نمی کند که یک پسر می تواند فقط دوست آدم باشد. اما من فکر می کردم غیر از این چیز دیگری هم بود، این که لوراندا نمی دانست چه احساسی باید درمورد دونالد داشته باشد. شخصیت دونالد مثل بستنی وانیلی بود و لوراندا مثل بستنی عجیب وغریب ناپلی که لایه هایی از توت فرنگی و وانیل و شکلات رویش داشت و وقتی در کاسه تان آب می شد به رنگ قهوه ای روشن در می آمد و به سوپ بستنی تبدیل می شد. دونالد گاهی کنار ما زندگی می کرد و گاهی نه. گاهی برای یکی دو سالی به مدرسه ی ما می آمد و با پدربزرگ و مادربزرگش در دورترین نقطه ی دره زندگی می کرد. بعد پیش مادرش می رفت و مدتی ناپدید می شد و من تقریباً قیافه اش را فراموش می کردم. اما همیشه احساس می کردم چیزی کم است. گاهی او و لوراندا را فرشته و شیطانی تجسم می کردم که مثل کارتون ها بر شانه های آدم می نشینند. لوراندا همیشه داشت حرف می زد و به من گیر می داد و دونالد همیشه ساکت بود و اگر چیزی می گفت با محبت عنوان می کرد. من پشت میز بلال ها مشغول رنگ کردن گل های دستمال کاغذی مادرم با مداد شمعی بودم. لوراندا گفت: «این کار احمقانه است.» دونالد گفت: «زیباست.» به قول خاله روت این دو تا مثل کارد و پنیر بودند.
وقتی تامی با صدای جیغ لاستیک هایش که عادت همیشگی اش بود، از آن جا دور شد لوراندا گفت: «کاش برادر داشتم.» راست نمی گفت. اگر دونالد می گفت که دلش برادر می خواهد باور می کردم اما هیچ وقت کسی را ندیده بودم که مثل لوراندا یکی یک دانه بودن برازنده اش باشد. دوباره گفت: «شاید هم یک خواهر.» من چیزی نگفتم. حدس می زدم هیچ وقت خواهردار نخواهم شد اما بعد از دیدن مادرم و خواهرش روت کنار هم و بیشتر مواقع دور از هم، هرگز هوسش را هم نمی کردم. به نظر نمی رسید خواهر داشتن هیچ مزیتی داشته باشد.
اتومبیل دیگری پارک کرد. مردی با کت و شلوار راه راه پیاده شد. هر سه مان می دانستیم او مال این اطراف نیست، چون قبلاً هرگز او را ندیده بودیم و دلیل دیگر این بود که او از اتومبیل پیاده شد. کسانی که برای خریدن بلال می آمدند از پنجره ی اتومبیل، خریدشان را می کردند و آن هایی که برای تعمیر وسایلشان می آمدند از جاده ی شنی به طرف اتاقک پدرم می رفتند.
مرد گفت: «سلام خانم ها.» او تاس بود و سرش از قطرات عرق برق می زد. ما آن قدر ساکت بودیم که صدای حشرات بزرگ و پرندگان کوچک به خوبی شنیده می شد. سال گذشته مردی با اتومبیلش در شهر می گشت و با نقشه ای روی پاهایش از دخترها آدرس می پرسید. وقتی دخترها نزدیک می شدند، نقشه را برمی داشت و می گفت: «سلام.» این را وقتی شنیده بودم که تامی داشت برای دو تا از دوستانش تعریف می کرد و هر سه می خندیدند، اما مادرم فقط به من گفت اگر مردی آدرس پرسید بگو برود به نزدیک ترین ایستگاه اطلاعات و نزدیک اتومبیلش نشو. می گفتم، باید آن قدر نزدیک بروم که صدایش را بشنوم. مادرم که داشت پیراهن کلیسای پدرم را اتو می کرد گفت: «برای همه چیز باید با تو بحث کنم.» البته این حرفش واقعاً به حق یا درست نبود. من فقط واقعیت ها را به زبان می آوردم.
گفتم: «نمی دانم مادرم خانه است یا نه.» لوراندا شست پایم را لگد کرد و از ترس این که نکند او منحرف جنسی باشد گفت: «میمی.»
مرد گفت: «مطمئنم که مادرتان بانوی زیبایی است، اما من برای دیدن آقای میلر به این جا آمده ام. شاید شما بتوانید این را به او بدهید.» او کارتی از کیف پولش درآورد که رویش نوشته بود، وینستون بالی از اداره ای که نامش طولانی بود.
پدرم کارت را که دید گفت: «باز هم این؟» اما از اتاقکش بیرون آمد و مرد را به داخل راهنمایی کرد.
دونالد گفت: «دیدن پدربزرگ من هم آمده بود. درمورد آب است.»
لوراندا که درواقع در دره ی میلر زندگی نمی کرد، گفت: «درمورد آب؟» اسم شهر، دره ی میلر بود اما دره ی واقعی درست بیرون از شهر قرار داشت؛ منطقه ای عمیق با تپه های سنگی تیز که اطرافش را فراگرفته بود و جاده ی چمنی پرپیچ و خمی در یک انتها که به خودِ شهر می رسید.
«پدربزرگم می گوید مشکلی درمورد آب خیز وجود دارد.» دونالد کلمه ی آب خیز را طوری گفت که گویی دلش می خواهد آن را به کار ببرد اما معنایش را نمی داند.
لوراندا سکه اش را روی میز چرخاند. می شد حدس زد که او چندان اهمیتی به موضوع آب نمی دهد. من هم اهمیت نمی دادم. گاهی اوقات در پی رگبار، گل ولای از تپه سرازیر می شد و از ایوان خانه مان بالا می آمد و مادرم مجبور بود دوباره آن را با جارو عقب برگرداند و گاهی آب، زیرزمین را برمی داشت که برای همین ما لوازم قدیمی با اهمیت مثل دیپلم مدرسه ی پرستاری مادرم و یونیفورم نظامی پدرم را در اتاق زیرشیروانی نگه می داشتیم. گاهی آبْ قهوه ای می شد و مادرم آن را می جوشاند و در بطری کهنه ی آب میوه در یخچال نگه می داشت. دو بار چاه آب خانه ته کشید. چاه کن ها مجبور شدند آن را بیشتر بکَنند. برادرم، ادی اولین بار بالای سرشان ایستاد و بارها از پدرم پرسید: «چطور بعضی وقت ها این قدر آب زیاد است و بعضی وقت ها کم؟»
ادی افتخار دره ی میلر بود. او در دانشگاه دولتی بود با بورسیه بنیاد روتاری، و مهندسی می خواند. دلش می خواست حالا او را اِد صدا کنند. عضو انجمن ملی نخبگان علوم بود و دوست دختری به نام دِبی داشت که پدرش وکیلی در فیلادلفیا بود. وقتی خانه ی ما آمد که بماند من روی مبل خوابیدم و اتاقم را به او دادم. بعد از رفتنش اتاقم بوی روغن حمام جین ناتالی می داد که مثل بوی لیموناد گرم بود. ادی ده سال از من بزرگ تر بود و برعکس تامی، خیلی مثل برادرها نبود. بیشتر مثل میهمان ها دوستانه رفتار می کرد.
آقای براون که انتهای خیابان زندگی می کرد، فریاد زد: «چند تا بلال می دهی؟» طوری گفت که انگار خیلی منتظر مانده باشد، درحالی که هنوز کامل ترمز نکرده بود. تابستان آن سال، دومین بار بود که برمی گشت. روز بعد از خریدش، با بلال خرابی در دست، برگشت. از آن هایی که گاهی گیر آدم می افتد و دانه هایش در یک ردیف مرتب نیست؛ مثل آدمی که دندان های کج وکوله دارد. «پول این یکی را باید پس بدهی.» بار دوم مادرم از خانه بیرون آمد و گفت: «خوشحال می شویم پولت را پس بدهیم باب، اما اگر این کار را بکنیم، آخرین بارت خواهد بود که از ما بلال می خری.»

پیش نگاشت

کاری بود که از قبل نقشه اش را کشیده بودند و همه ی ما دیگر آن را می دانستیم. افراد دولت، سرتاسرِ بهار جلسه می گذاشتند تا نظر ساکنان را به نقشه هایشان جلب کنند. اسمش را گذاشته بودند، جلب نظر عموم، اما همه در دره ی میلر می دانستند که صرفاً معنایش این است که پشت بلندگو های نصب شده در راهروهای مدارس متوسطه بایستی و بعد، آخر کار ببینی که افراد دولت نقشه های از قبل طراحی شده شان را بی چون و چرا عملی کرده اند. همه به هرحال، در این جنب و جوش شرکت داشتند. کار مردم همین است. دولت هر تصمیمی می خواهد می گیرد و سعی می کند به تو بقبولاند که تو خودت آن را خواسته ای.
پدربزرگ دونالد در همه ی جلسات شرکت می کرد و ورق های کلاسوری را در دستان لرزانش نگه می داشت که از بس آن ها را در درازمدت خوانده بود، لبه هایشان تاب برداشته بود. پوشه ی بزرگی را با خودش همه جا می برد، حتی وقتی برای خوردن صبحانه به رستوران می رفت. پیش تر پوشه ی اصلی را که دیگر جا نداشت با پوشه ا ی آکاردئونی عوض کرده بود، اما این یکی هم پر بود از خرت و پرت هایی که پیرها جمع می کنند، مثل بریده های کج و معوج روزنامه ها، نسخه های کاربنی نامه های ده سال پیش، حتی رسیدهای معمولی خرید پمپ توالت یا چاه نو؛ انگار قرار بود کسی بابت آن همه سالی که صرف بند آوردن آب کرده بود به او پول بدهد. همیشه با خودم می گفتم، حتماً صلاحیتش را رد می کنند چون اسمش المر(۲) بود. افراد دولت دائم درمورد آینده حرف می زدند. اما المر، اسم پیرها بود، یعنی بخشی از گذشته.
در جلسه ای که معلوم شد یکی مانده به آخر است، پدربزرگ دونالد گفت: «بهترین کاری که می توانیم بکنیم این است که هرچه بیشتر از آن حرام زاده ها بگیریم.»
مادرم گفت: «لزومی نداشت این طور حرف بزنی، المر.» منظورش ناسزا بود. او هم مثل همه مشتاق دوشیدن دولت بود. یک عمر کار کردن در بیمارستان ها، به او نشان داده بود که تصمیم خردمندانه چیست و چه آسایشی به دنبال می آورد. او شرافتمند بود نه ابله.
مادرم در دره ی میلر شخص محترمی به حساب می آمد. همه ی عمرش آن جا زندگی کرده بود. مادرش، او و خواهر کوچک ترش، روت را در خانه ای یک طبقه بزرگ کرده بود، لب دره که سه اتاق داشت و ایوانی درمعرض سقوط و بام قیر شده ای پر از سوراخ. وقتی هم با پدرم ازدواج کرد و جزو خانواده ی میلر شد به مزرعه ی خانواده ی شوهرش، درست وسط دره و در پست ترین قسمت آن نقل مکان کرد، جایی که در بامدادان مرطوب، مهی به ضخامت پشمک همه جا را می پوشاند. او یکی از میلرهای دره ی میلر بود؛ من هم همین طور. همه فکر می کردند مادرم می تواند همه ی مشکلات را حل کند، من هم آن موقع همین فکر را می کردم.
همه ی افراد دولتی به جای اسم معمولی با عنوان شغلی شناخته می شدند. آن ها کارت ویزیت های ضخیمشان را با مهر برجسته ی رویش بین همه پخش می کردند. ما مدت ها بعد، آن ها را که دیگر به درد نمی خوردند، در جیب یا کیفمان پیدا می کردیم. زمین شناس ها، مهندس ها و یک زن درشت هیکل با لبخندی شیرین به مردم کمک می کردند که بعد از این که دولت خانه هایشان را گرفت جایی برای اسکان دوباره پیدا کنند. آن ها زن درشت هیکل را مشاور اسکان مجدد می نامیدند. او نرم ترین دست هایی را داشت که تابه حال لمس کرده بودم، دست هایی صورتی و تر. دست هایش را که شبیه ستاره های دریایی کوچک بودند به هوا می برد و به طرف مادرم می رفت و او رویش را برمی گرداند و تغییر جهت می داد. سخت است برای بچه های امروزی این چیزها را توضیح بدهی، چون این روزها همه هر دقیقه به هم دست می زنند، کسانی را می بوسند که کم و بیش غریبه اند و دکتر خانوادگی شان را بعد از معاینه بغل می کنند، اما مادر من اهل بغل کردن نبود، بیشتر دوستانش و همسایه ها هم مثل خودش بودند. همیشه درمورد آن مشاور اسکان مجدد می گفت: «کاش این یک کار را نمی کرد.»
تا حدی دلم برای آن زن می سوخت. کارش این بود که وانمود کند جایی که برای زندگی نشان می دهد به خوبی جاهای دیگر است، به خوبی همان محلی که پنجاه سال پیش بچه هایتان را از بیمارستان به آن جا آورده بودید، به خوبی همان جایی که پدر و مادرتان آن جا مرده و دفن شده بودند که این آخری بعضی وقت ها افراد دولتی را واقعاً ناراحت می کرد. آن ها می توانستند به مردم بقبولانند که نقل وانتقال به خانه ی جدیدی که زیرزمین خشکی دارد، معامله ی بسیار خوبی است، اما وقتی مجبور می شدند تابوتی را از زیر خاک بیرون بکشند که از زمان جنگ جهانی اول آن جا بوده، هرگز نمی توانستند قیافه ی شادی به خود بگیرند.
وقتی مردم در بیمارستان و بازار درمورد نقشه های دولت حرف می زدند، همیشه یکی بود که بپرسد: «واقعاً می توانند این کار را بکنند؟» جواب این بود: «بله.» مادرم می گفت: «آن ها هر کاری بخواهند می توانند بکنند.» و وقتی این را می گفت، پدربزرگ دونالد پوشه را مثل سپر جلو خودش می گرفت و می گفت: «میریام، فکر نکنم تو اصلاً اوضاع را درک کنی.» اما حرفش درست نبود. مادرم همیشه اوضاع را درک می کرد، هر اوضاعی را.
«از نفس کشیدنم معلوم است تا یکشنبه می میرم.» این را سال ها بعد، موقع مردن گفت و حدسش درست بود.
آن ها در همه ی جلسات، جزوه های کوچکی بین جمعیت پخش می کردند که روی آن ها مردمی را نقاشی کرده بودند که اطراف جایی شبیه دریاچه ای بزرگ قدم می زدند. در نقاشی، قایق هم بود و زنی در حال اسکی روی آب، پشت قایقی موتوری که یک دستش را بالا گرفته بود. داخل جزوه نوشته بودند: «مهار سیل، ذخیره ی آب، تولید برق از طریق نیروی آب و نوسازی؛ این ها مزایای مدیریت آب در منطقه ی شماست!» پشتش نوشته بودند: «آینده ای روشن از طریق پیشرفت.» کلمه ی «پیشرفت» خیلی پرافاده است. خیابان دو بانده ی شنی را تبدیل کردند به چهار بانده ی سنگ فرش که زندگی را برای آن هایی که خانه شان آن جا بود، جهنمی پر سروصدا کرد. مزرعه ی ذرت تبدیل شد به بازاری روباز با آرایشگاه و سوپرمارکت و کارواش. ذرت که از کارواش بهتر بود! ما ماشین هایمان را با شلنگ باغ می شستیم تا این که بچه هایمان بزرگ شدند و آن ها این کار را برایمان کردند.
بزرگ ترین برادرزاده ام که خیلی هم باهوش است، یک بار برنامه ای درمورد دره ی میلر ساخت و یک روز بعدازظهر با من مصاحبه کرد. پرسید: «چرا نجنگیدید؟»
من درک می کنم. او جوان است. وقتی جوانی، همه چیز به نظرت ساده می آید. آن زمان را به یاد می آورم. من مثل پیرهایی که فراموش می کنند، نیستم.
آدم هایی بودند که می جنگیدند ولی با گذشت سال ها تعدادشان کم تر و کم تر می شد. پدربزرگ دونالد برچسب ماشین و مدال سینه چاپ می کرد و سعی داشت مردم را تحریک کند اما تعداد کسانی که بتوان با آن ها شروع کرد، در دره زیاد نبود و به محض این که همه چیز به پایان رسید، هیچ کس باقی نماند.
شاید من تنها ساکن دره بودم که تمام گزارش های زمین شناسی را خوانده و تمام نقشه ها را نگاه کرده بودم و می دانستم که واقعاً چه اتفاقی دارد می افتد. پیش از آن که دنیا بیایم یک عکس هوایی از جایی گرفته بودند و اگر آدمی منطقی به آن عکس نگاه می کرد و به سدی که تویش بود و به جریان رودخانه، زمین بایر و تعداد خانه ها، به این نتیجه می رسید که منطقه ی پست وسیعی در آن ناحیه وجود دارد که جان می دهد برای این که در آن آب ببندند. آن عکس را در هفده سالگی دیده بودم. در اداره ای دولتی با دیوارهای خاکستری و مبلمان فلزی نشسته بودم و به نقطه ی مرکزی آن منطقه ی پست وسیع نگاه می کردم، یعنی به بام خانه مان. من بهتر از هرکسی می دانستم که این چه جور معامله ای است. وقتی بچه بودم در نهر آب بازی می کردم. سنگ ها و چوب ها را روی هم می چیدم و به آبی که پشت آن جمع می شد و به عقب برمی گشت نگاه می کردم، تا این که سرانجام جایی که قبلاً خشک بود پر از آب می شد. درمورد سد واقعی هم همین اتفاق می افتد. گاهی آب در فضایی پر می شود که در آن خانه ها، کلیساها و مزارع قرار دارند. یک بار عکسی دیدم از مخزن بزرگ پشت سدی در اروپا که در یک دوره ی کم باران، منار کلیسایی از یک طرفش بیرون زده بود.
وقتی آن ها، یعنی آدم های دولت، حرف از مدیریت آب می زدند منظورشان همین بود. تنها تفاوتی که داشت این بود که ما در دره، منار به آن بلندی نداشتیم که بیرون بزند و به یاد مردم بیاورد جایی که آب جمع شده زمانی خشکی بوده است. آینده ای روشن از طریق پیشرفت. تعداد کسانی که مثل ما سد راه دولت بودند خیلی کم بود.
بااین که به زبان نمی آوردند، اما همه منتظر بودند که مادر من مبارزه کند. همه منتظر بودند او بگوید آن ها نمی توانند این کار را بکنند. نمی توانند ۶۴۰۰ هکتار از مزارع خانواده های قدیمی و خانه های درب و داغان را بگیرند و با استفاده از سد و تغییر مسیر رودخانه، آن را به آبگیر تبدیل کنند. همه منتظر او بودند که بگوید، آن ها نمی توانند زندگی ما را نابود کنند، سقف نازک تیره ای از آب سر همه چیز بکشند و وانمود کنند که انگار ما تابه حال در دره ی میلر نه شخم زده ایم نه بازی کرده ایم، نه ازدواج کرده ایم، نه مرده ایم و نه زندگی کرده ایم. موضوع فقط این نبود که مادر من تمام عمرش در دره ی میلر زندگی کرده بود و با مسائل مربوط به آب سروکار داشت. به خاطر این هم نبود که مادرم از آن آدم هایی بود که ترجیح می داد مشکلاتش را خودش به تنهایی حل کند و از آدم های غریبه نمی خواست که بیایند و با کت و شلوار و کراوات و کفش های کاری که اصلاً به درد کار کردن نمی خوردند به مشکلات او و همسایه هایش رسیدگی کنند.
علتش این بود که مادرم برای خود کسی بود، میریام میلر. بعضی آدم ها این طوری اند. همه به حرف هایشان گوش می دهند حتی اگر آن ها را زیاد نشناسند یا از آن ها چندان خوششان نیاید.
مادرم در همه ی جلسه هایی که آدم های دولتی برگزار می کردند شرکت می کرد اما هرگز حرف نمی زد. وقتی هم که مردم سعی می کردند قبل یا بعدش با او حرف بزنند، او رعایت ادب را می کرد و از بچه ها و از ورم مفاصلشان می پرسید اما حرفی از نقشه های مربوط به غرق کردن دره ی میلر نمی زد. مادرم گفته بود که لازم نیست از دانشگاه یا کارم بزنم و میزم پر بود از کارهایی که باید انجامشان می دادم، بااین حال، برای شرکت در آن جلسه ای که در کلیسا برگزار شد با ماشین از شهر راه افتادم. فکر کنم برای این می رفتم که از سال ها پیش، از همان اول که بچه بودم و روی میز تاشوی جلو انبارمان ذرت می فروختم، در این جلسات شرکت کرده بودم. آن وقت ها برای اولین بار صحبت از تبدیل دره ی میلر به آبگیر به میان آمده بود ولی هیچ کس فکر نمی کرد اهمیتی داشته باشد.
وقتی به چیزی خیلی نزدیک باشی، احتمال این که درموردش اشتباه کنی زیاد است. این را حالا می دانم و بعد از آن جلسه بود که آن را یاد گرفتم.
وقتی جلسه تمام شد، من و مادرم با ماشین از جاده های تاریک به سمت مزرعه برگشتیم. همان طور که با سرعت از پیچ ها می گذشتم، پیچ هایی که از دوران بچگی و نشستن روی پای پدرم و چسبیدن به فرمان وانت از آن ها گذشته بودم، مادرم از پنجره به بیرون خیره شده و نور سبز ملال انگیز کیلومترشمار، گوشه ی فک محکم بسته اش افتاده بود.
پرسیده بودم: «می فهمی چه اتفاقی دارد می افتد، نه؟ اگر این کار را بکنند خانه و انبار و خانه ی کوچک را می گیرند. اگر این طور بشود باید از این جا بروی. باید همه چیزت را جمع کنی. باید برای خاله روت جا پیدا کنی و همه چیزش را جمع کنی. باید راهی پیدا کنی که او را از این جا بیرون ببری. آن وقت اتفاقی می افتد که انگار از اول هیچی وجود نداشته. آن ها می خواهند همه جا را ببرند زیر ده دوازه متر آب.»
مادرم گفت: «من احمق نیستم، مری مارگارت.» شب آن قدر ساکت بود که می توانستی صدای فاخته های جنگلی ای را بشنوی که خود را با صدای لطیفشان در مزارع آرام می کردند.
با صدایی که در سکوت شب، خشن به گوش می آمد، گفتم: «اگر این اتفاق بیفتد آن ها دره را نابود می کنند.»
گوزنی مثل روح از جلو چراغ های ماشینم گذشت و من سرعت را کم کردم چون همان طور که پدرم همیشه می گفت، تعدادشان بیشتر از یکی بود. همان طور که فکر می کردم دو تای دیگر هم بیرون جهیدند. اول خشکشان زد و خیره شدند، سپس حرکت کردند. همین که می خواستم دوباره چیزی بگویم مادرم شروع به حرف زدن کرد. «بگذار هر کاری می خواهند بکنند. بگذار آب همه ی منطقه ی لعنتی را بگیرد.»

نظرات کاربران درباره کتاب دره‌ی میلر